چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

سلاااااااااااام. صبح همگی بخیر. شنبه است و عجب شنبه زمستونی!!!! هوا زمستونی ولی فعلا که از بارش خبری نیست. پناه به خدا.

نمیدونم پست امروز چقدر میتونه باشه. ولی اینو بدونید امکان پست گذاشتن ندارم. یعنی فعلا ندارم. شاید باور نکنید که از هفته پیش تا حالا کلللللللللا کن فیکون شده ام. الان تند تند میگم چی شده.


ادامه مطلب
شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام به روی ماه همه تون. البته روی ماه نشسته تهرانی های عزیز! چون هرچقدر هم بشوریم، این آلودگی پاک نمیشه که نمیشه!!!!!! یعنی داغونه ها!

خدا خودش به داد برسه.

خب، الان منتظرید من بگم از برگزاری مراسم تولد آقا مانی. به خصوص بعد از آخرین پست که درمورد تولدش بود! خب، بریم ببینیم چی گذشته بر ما و کلا تولد چی شد!!


ادامه مطلب
یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر. تولد پسرم و تولد همه عزیزانی که امروز و هر روز دنیا اومدند، مبارک باشه!!!!!!!!نیشخندقلبماچ

خب قاعدتا دیروز نوشتم و امروز نباید می نوشتم. ولی خب، می نویسم چون میخوام خاطره روزی که مانی به دنیا اومد رو اینجا بگم به شماها. یعنی میدونید، میگن ذوق مستمع، گوینده رو سر ذوق میاره. اینقدر شماها مهربونید و اینقدر منو به نوشتن تشویق می کنید، که منم ـ البته از خودم وررررررراج ـ دیگه هی می نویسم!!!!!!نیشخند


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلااااااااام صبح همگی بخیر.

امروز صبح یه کم خوابم می اومد. ولی یه کم دیرتر بلند شدم و اومدم. البته میگم دیرتر، 07:29 کارت زدم. ولی خب، از همیشه دیرتر بود. آخه میدونید، ساعت پنج بیدار شدم. خب زور داشت بهم از پنج بیدار باشم. فکر کنم یه ربع به شش خوابم برد!!!!!! شش هم که ساعت زنگ زد و بعدش گذاشتم رو 06:10 ولی بازم کسل شدم.

البته الان خوب و خوشحالم. با همکارهام صبحانه با نون تازه خورده ایم و کلی هم انرژی گرفتیم!!!!!قلبماچ


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.

حالم خوبه!!!!!نیشخند از خدا میخوام حال شماها هم خوب باشه. خب، زندگی همین دلخوشی های کوچیکه. منم الان دقیقا یادم نیست چی شده، ولی حالم خوبه و خدا رو شکر میکنم که اول هفته رو با این حال خوب شروع میکنم.

از خدا میخوام هممممممممه آرامش داشته باشند و تو این سرما، بغل خدا لم بدن و حالشو ببرند!


ادامه مطلب
شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااااام صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر یه روز دیگه و یه شروع دیگه. امروز که آقا مانی اینقدر کند بود، فکر کنم حوصله نداشت. کلی وقت هدر داد. و البته من فکر میکنم اینا تمرینه برای من که یه کم از عجله هام کم کنم. خب بچه است. دلیلی نداره از حالا فرز باشه. یعنی فکر کنید بیدار بود ها، ولی از ماشین پیاده نمیشد. فقط داشت منو نگاه میکرد. گفتم: نمیای پایین؟ من در و ببندم و برم، بعد تو گریه کنی و من دوباره برگردم؟ خب خودت بیا پایین دیگه.

بعد پایین اومد با آهسته ترین حرکات. بعد یه نگاهی به قالپاق چرخ سمت خودش انداخت و گفت: دیروز خوب رانندگی نکردی، این، کنده شده! گفتم: آره مامان. احتمالا مال دیروز بوده. بعدش رفتیم تو مهد و نمی نشست رو صندلی تا کفشهاش رو با دمپایی عوض کنم. گفتم: مانی دیرم شده. زود باش دیگه. واقعا صبرم دیگه داشت تموم میشد. هیچی به اندازه یه آدم کند، نمیتونه منو به هم بریزه. ولی اون وقت صبح فکر کردم باید با مانی صبورتر باشم. حالا گیرم یه ربع هم زودتر یا دیرتر برسم. وایسم ببینم آخر این قصه چی میخواد بشه.

بالاخره رفت داخل و لحظه ای که خواستم در و باز کنم گفت: بوست نکردم!

برگشتم و بغلش کردم و بوسش کردم و دیگه رفت. منم اومدم اداره.


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلااااااام. صبح قشنگتون بخیر. به نظرم امروز هوا یه نمور گرمتر از دیروز بود. دیروز که من داشتم تا بعد از ناهار  تو اداره می لرزیدم!!!!!

دیگه شکر خدا رفتم خونه و پریدم تو حموم و اونجا یه کم گرم شدم. شاید هم لرز تو بدنم بوده. شکر خدا که الان خوبم.

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام به روی ماه همگی. صبح تون بخیر.

البته صبح که چه عرض کنم. ساعت شش که با زنگ موبایل بیدار شدم، هوا کاااااااااملا تاریک بود! یعنی تاریک بود ها. که فکر کردم شاید خدا خواسته و هنوز ساعت چهاره!!!! ولی شش بود! یه کم بعدش بلند شدم و آماده شدم و وسایل رو گذاشتم تو کیف خودم و مانی و بعدش تصمیم گرفتم بوت جدیدی رو که خریدم رو بپوشم. یه بوت مشکی پاشنه بلند!!!!!!!!

هرچی گشتم رنگ عسلی نبود. البته اندازه وقتم گشتم که خیلی کم بود. نهایتش روز شنبه رفتم سیدخندان و اونجا یه مدل عسلی هم دیدم ولی پاشنه اش راحت نبود. زیپ هم داشت. مشکی خریدم ولی به خودم قول دادم با شلوار رنگی بپوشمش!!!!


ادامه مطلب
دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

www . night Skin . ir