چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. آره آره میدونم کم کار شده ام!!!!!!! خب میل نوشتن دارم همیشه، ولی این چند روز سر درد داشتم و دلم نمیخواست بنویسم! (پس میل نوشتن نداشتی!)

الان میگید تو چقدر مریض میشی. مریض نبودم. این بار، تغییر هورمونهام خیلی اذیتم کرد. هم سردردم خیلی شدید بود، هم تپش قلب زیادی دارم. که چیز مهمی نیست. فکر کنم نهایت تا یکی دو رو ز دیگه همه اش تموم میشه. بعضی وقتها این تغییر هورمونه، زیادی زورش زیاد میشه. خب از قبل هم یه کم دلمشغولی که آدم داشته باشه، این شکلی بهش فشار میاد.

 


ادامه مطلب
چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام به روی ماه همگی.

من خوبم فقط یه کم کارم زیاده و امروز بعید میدونم بتونم بنویسم. ایشالا تا فردا.

دستهای مهربون همه رو می بوسم.

فقط یه چیزی خطاب به نوشین عزیز: عزیزم. در اون مورد که گفتی، متاسفانه کاری ازم برنمیاد. منو ببخش. من فقط دعا میکنم به خیر بگذره.

همه سپرده دست خودش!

سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر. امروز یکشنبه است ولی من دیروز بعدازظهر پست گذاشتم که البته دچار مشکل شد اینجا و ظاهرا نمایشش نداده. پس من این چند خط رو اضافه میکنم سر پست قبلی. بدونید مطالبی که در زیر میخونید رو دیروز که شنبه بود نوشتم. دچار اشتباه نشید!!!!!!


ادامه مطلب
شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٥٧ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

هوا سرده!

ولی من، پیرهن نخی سفیدمو که گلهای صورتی کمرنگ داره رو تن میکنم. همین!

حتی کفش هم پام نیست! راه می افتم. از سرما مورمورم میشه. ولی میرم میشینم تو بغلش. یه بغل بزرگ داره و البته گرم.

همیشه منتظره برم بشینم تو بغلش. حتی یه لحظه نیست که پاهاش خواب بره یا کار داشته باشه یا نخواد بغلم کنه. بدون اینکه چیزی بگم، یا چیزی بگه، فقط اشتیاق رو تو چشماش میخونم. و اینکه اونجا هنوز برام امنه. میرم میشینم تو بغلش و تازه می فهمم تا چند لحظه پیش چقدر سردم بوده.

آخه هوا سرده!

سرمو تو بغلش فرومیکنم و خوشحالم که چیزی ازم نمیپرسه. از ناراحتی هام و دلخوریهام حتی.

خودش میدونه از چی ناراحتم. و از چی دلم شکسته. بیشتر بهش می چسبم. جوری که قلبم بچسبه بهش. یاد وقتی می افتم که مانی مریضه و قلبش رو میذارم رو قلبم و میگم: هر بچه ای که مریضه، اگه قلبشو بذاره رو قلب مامانش، حالش خوب میشه.

بغضم می شکنه. دلیلی نداره پنهانش کنم. خودش میدونه حالم رو. میدونه سنگینی کارم رو. دلیلی واسه توضیح دادن نیست. بازم سرمو پنهان میکنم تو بغلش. یه جای امن که بعدا بازخواست نمیشم. که طعنه نمیشنوم و پشیمونی نداره.

***********

مهربونم! ممنونم که هستی! ممنونم منو همونجور که هستم قبول میکنی!

تو بهترین دوستی!قلببغل

 

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام. صبح همگی بخیر. نظرات قشنگ همه تونو خوندم کم و بیش. منتها اجازه بدید اول این پست رو بذارم، بعد نظراتتون رو میذارم رو چشمم.قلبالبته اگه این پست به آخر برسه!!!!

یعنی از دیشب تا حالا اتفاقاتی افتاده که الان دارم با دور فوق تند می تایپم. اول نخواستم پست بذارم ولی بعد گفتم می نویسم. تا هرجا که شد ادامه میدم.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام. صبح همگی بخیر. ایشالا حالا همگی خوب باشه.

پنجشنبه پست گذاشته بودم و برای همین، دیروز دیگه نذاشتم. البته دیروز خیلی سرم شلوغ بود و کلی کار داشتم. نظراتتون رو گذری دیدم. گفتم اول بپستم، بعدش برم سراغ نظرات.


ادامه مطلب
یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ | ۸:۱٩ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام. صبح همگی بخیر.

این پنجشنبه هم من اومدم اداره. دیروز یه جلسه ای بود که عضو هیات مدیره گفت ساعت هشت و نیم بهم بزنگید که یادم باشه بیام. منم به همکار گفتم که ایشون گفت من سه هفته پشت سر هم اومده ام!

دیگه قرار شد من بیام! منم اومدم!


ادامه مطلب
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلااااااااااام. صبح سرد زمستونی تون بخیر. امروزم بره، فردا هم که چهارشنبه است بره، دیگه میشه آخر هفته!!!!!!

همه عمر داریم هفته ها رو می شمریم به امید آخر هفته ها! غافل از اینکه از عمر داره میره! یعنی من خودم اینجوری ام ها!!!!!!! یه جا هم که برای مصاحبه رفته بودم چند وقت پیش، حرف شنبه ها شد که من گفتم شنبه رو دوست دارم! مدیرعامله گفت: حسی به شنبه ندارم ولی عاشق چهارشنبه هام!!!!!!!نیشخند

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

www . night Skin . ir