چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

سلام عزیزان. فدای محبت همگی. حتی نرسیدم نظرات رو نگاه کنم. فقط بدونید حالم خوبه. همه چی هم به نفع من تموم شد. توکلم به خدا بود و سپرده بودم دست خودش. یه جوری درستش کرد که هیچکس باورش نشد! چون خودش میدونست نیت من چی بوده. البته من کی باشم دلیل حکمت خدا رو بگم.

به هر حال ممنون از لطف همگی. ایشالا فردا صبح با یه پست پر و پیمون چاقالو در خدمتم.

فدای محبت همگی. همه رو به دستهای مهربون خدا می سپرم.

سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام به همگی. صبح همه به خیر و شادی.

یه عالمه حرف دارم ولی یه اتفاقی برام افتاده که فکر نمیکنم امروز بتونم کامل بگم. همینقدر بدونید که من شنبه عصر با خوبی و خوشی از شرکت رفتم بیرون و یکشنبه صبح که دیروز بشه، مدیرعامل نه با من یه کلمه حرف زد و نه منو تو اتاقش راه داد!!!!!!! دیروز عصر هم بهم اعلام کردند که آقا گفته من از آشتی خوشم نمیاد و جابجاش کنید. گفتم: باشه. این حق طبیعی یه مدیره که بخواد با یه کارمند کار کنه یا نه. ولی ایشون با جابجایی کامل من موافقت نکرده و گفته بره تو طبقات و هر هفته یه جا بشینه تا من ببینم چه کار کنم. یعنی میدونید. من مستقیم با مدیرعامل کار میکنم. ایشون میخواد هر هفته یکی بیاد بشینه جای من، که ببینه کی میتونه کارهای منو انجام بده!!!!! بعدش انتخاب کنه!!!!!! نیست که ماها رقاصیم، اینه که میخواد از بین ماها، بهترین رو انتخاب کنه.

با اینکه من از اینجا بلند شم هیچ مشکلی ندارم خیلی هم خوشحال میشم. ولی مساله اینجاست که ایشون میخواد منو تحقیر کنه! چیزی که من عمرا زیر بارش نمیرم. دیروز هم کلی تو اداره داستان داشتیم و البته ایشون اینقدر شجاعه که خودش گذاشت از جلسه رفت بیرون و گفته وقتی من رفتم به آشتی بگید!!!!!!

من گفتم با اینکه ایشون نخواد من اینجا باشم مشکلی ندارم. الان دیگه منم نمیخوام با ایشون کار کنم. ولی کرامت انسانی رو باید در نظر گرفت. چرا این آقا از صبح با من حرف نمیزنه و فرار میکنه؟؟!!!! بعدش هم حق نداره منو مثل ملیجک تو طبقات بچرخونه! دیروز عصر هم رفتم پیش معاون مالی و اداری شرکت (که مستقیم دارم کار اونم میکنم!!!!) و گفتم: یه حکم ثابت و یه جای ثابت به من بدید برم بشینم اونجا. قرار شده امروز تکلیفم معلوم بشه. البته امیدوارم.

نمیدونم. ممکنه کلا بیرونم بندازند! البته این زمزمه ایه که همون همکارم از یه سال پیش راه انداخته و در جریانم که از چند ماه پیش دنبال این بود که منو از اینجا برداره. همه شرکت هم می دونند و به گوشم هم رسونده بودند. خودش هم بارها تو جلسات گفته بود. من از اینکه از اینجا پاشم خوشحالم. اصلا خودم از قبلا گفتم که دیگه منو یه جای دیگه بذارید. ولی نه اینطوری!!!

دیروز هم وضع نت شرکت خراب بود و نشد نظرات رو جواب بدم.

به هر حال بدونید اوضاع اینجوریه.

چیزی که آرومم میکنه، ایمان به خداست. وقتم کمه ولی یه مطلبی رو دلم نمیاد براتون ننویسم. چیزی که آرومم میکنه تو این بیست و چهارساعت بحرانی:

یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا، حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شدند... اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند، دنبال درهای بسته برو، چون خدای تو و یوسف یکیست!

دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٥۸ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااااااام. وای که چقدر دلم براتون تنگ شده! انگار یه ساله نبوده ام! خوبید؟ سلامتید؟ یوهووووووو که من بازم اینجام. خدا رو صد هزار مرتبه شکر به خاطر امروز و این لحظه که میتونم بنویسم. الان ساعت سه بعدازظهر روز شنبه است. میدونم خیلی دیر شده ولی باور کنید از صبح تا الان داشتم کارهای عقب مونده این چند روز رو انجام میدادم. فقط اینو بهتون بگم که من از دو سه هفته قبل به محل کارم گفته بودم که سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی ام. تا برنامه ریزی بکنند. فقط موفق شده بودند یه نفر رو برای سه شنبه بیارند سر جای من. روز چهارشنبه، سه نفر با هم غائب شده بودند که نیان سرجای من بشینند!!!!!!!!!! همه تو اداره شاخ درآورده بودند!!!!!!

بعد من میگم به من سختی کار بدین، شما نمی دین که!!!!!!!!نیشخند


ادامه مطلب
شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااااام به روی ماهتون. میدونم امروز یکشنبه است و قرار نیست پست بذارم. ولی با توجه به اینکه فردا رئیسم بعد از چند روز از مرخصی میاد، حدس زدم شاید فردا نتونم پست بذارم چون خیلی سرم شلوغ میشه. از صبح یه سری کارها رو انجام داده ام، الان هم ناهارخورده در خدمت شما هستم برای نوشتن!


ادامه مطلب
یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

سلااااااااااام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر و شادی و نیکی. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم و ایشالا که این هفته یکی از بهترین هفته های عمرتون باشه.قلب 

راستش این پست ممکنه طولانی نباشه و اونم بنا به دلیلیه که نمیتونم زیاد بنویسم. محذوریت زمانی دارم وگرنه حالم خوبه و دستم بهتره شکر خدا. حالا میگم چرا.


ادامه مطلب
شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلااااااااام. صبح همگی بخیر! آخیششششششش روز زوج شد و میتونم بنویسم. من هی میخوام هر روز بنویسم، شماها میگید ننویس، حوصله خوندن نداریم! باشه، هرچی شما بگید!

بازم خدا رو شکر اجازه دارم سه روز در هفته بنویسم!!!!!نیشخند (خب چرا دمپایی پرت می کنی! من که چیزی نگفتم، هولم نده می افتم!!!!!!!!!)

(نه، انگاری یه روز ننوشتن، حسابی سرحالش آورده ها!!!!!)متفکر

 


ادامه مطلب
چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ | ٦:٥۸ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

سلام خدمت همگی. ببخشید. تا ظهر که پرشین لگد انداخت و باز نشد. بعدش که باز شد، نشد بنویسم. خب اگه اجازه بدید یه برنامه جدید دارم که اونو اجرا کنم. دیگه تا دستم یه کم بهتر بشه، هفته ای سه بار پست بذارم. پست هر روزه یه کم اذیتم میکنه. البته که باعث خوشحالیمه که بنویسم. ولی یه مدت مدارا کنم تا دستم بهتر بشه.

اینطور که فکر کردم، هفته ای سه بار پست گذاشتن، شامل روزهای زوج بشه.

ایشالا بتونم بیشتر در کنارتون باشم. پست جدید ایشالا فردا.

همه رو به محبت همیشگی و بی پایان خدای مهربون می سپرم.

تا فردا!بغل

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | آشتی | نظرات () |

سلاااااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. ما ننویسیم هم دلمون اینجاست ها!

خدا رو شکر از این خنکی. ولی باید مواظب باشیم نچاییم! چون چاییدن همچین زمانی حادث میشه!!!!!!!!یول

خب، ما دو روزه یه کمر دردی گرفته ایم که مسلمان نشوند کافر نبیند. ولی خب روش کار عوض شده و آشتی دیگه استراحت میکنه، چه جووووووووووور!


ادامه مطلب
دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ | ٧:٠۸ ‎ق.ظ | آشتی | نظرات () |

www . night Skin . ir