چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش عرض کنم خدمتتون این دو روز گذشته یه سری اتفاقات افتاد که خودم هم واقعا هنوز نفهمیدم چی شد!

چهارشنبه عصر من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم که وسایل رو بار کنیم و بیاییم خونه خودمون. ولی قبلش قرار بود یه سر بریم خونه عمه مهدی که خیلی مهربونه و خیلی هم حق به گردنمون داره و حالا یه بار مفصل باید بگم که ایشون چقدر با شعوره و چه الطافی در حق ما کرده. خلاصه که من به خواهر دومی مهدی هم گفتم که اونم بیاد و چهارتایی رفتیم اونجا. البته وسایل رو بار ماشین کردیم و راه افتادیم. خلاصه رفتیم و خیلی هم خوش گذشت و جاتون هم خالی بود. مانی که اینقدر اونجا بهش خوش گذشت و بازی کرد که آخر شب نمیخواست بیاد و گریه میکرد!!! یعنی من ندیده بودم کسی بهونه عمه باباش رو بگیره!! اونا آکواریوم داشتند و مانی همه اش میخواست دستشو بکنه اون تو و به ماهیها دست بزنه.

خلاصه برگشتیم و آقا مانی چون خیلی خسته بود، تو ماشین بغل من خوابید. عمه اش هم صندلی عقب و چون قرار بود عمه اش در یک اقدام جیمز باندی، از ماشین بپره بیرون که مانی متوجه رفتنش نشه، دیگه مانی رو توی صندلی مخصوصش پشت ماشین ننشوندیم. خلاصه مانی بغل من خوابید و ایشون رو هم در خونه شون پیاده کردیم و به طرف خونه خودمون حرکت کردیم. خیلی هم خوشحال بودیم که مانی دیگه واسه این جدایی گریه نمیکنه و فردا صبح که از خواب بیدار میشه، یادش رفته. خلاصه رسیدیم خونه و من طبق معمول مانی رو گذاشتم رو تخت و کنارش خوابیدم تا سیرخواب بشه. بعدش مهدی وسایل رو یکی یکی می آورد داخل و منم جابجا میکردم. وقتی کار جابجایی تموم شد، دیدم مهدی طبق معمول همیشه (!) کفشش رو همینطوری جلوی در (داخل) درآورده و ول کرده به امان خدا. خیلی وقتها من کفشش رو میذارم تو جاکفشی. گفتم: «عزیزم! چرا کفشتو نمیذاری تو جاکفشی؟» گفت: «هر وقت تشخیص بدم این کار رو میکنم!»

با خودم گفتم خب اینم از ادبیات خوب. نه پرخاش کردم، نه گفتم جاکفشی اختراع شده!! دیگه از این ملایم تر چطوری میشه به یه نفر گفت؟! گفتم: هر بار باید به آدم بگن؟ خب این چه کاریه که واسه تو اینقدر سخته؟ گفت: اصلا دلم نمیخواد این کار رو انجام بدم. بذار همونجا باشه!

منم هیچی نگفتم. رفتم گرفتم خوابیدم. صبح لحظه ای که مانی از خواب بیدار شد، شروع کرد به جیغ و داد و عمه اش رو خواست. پس نشون میده اصلا یادش نرفته بود! هر کاری کردیم سرشو گول بمالیم، اصلا گوش نمیکرد به حرفهامون. منم همونطوری خواب آلود، شروع کردم به پوشیدم لباسم که از خونه ببرمش بیرون تا یه کم آروم بشه. مانی عاشق اتوبوسه و گفتم که الان با هم میریم سوار اتوبوس میشیم و میریم پیش عمه! ولی دیدم اصلا آروم نمیشه. اینقدر جیغ میکشید که حتی حاضر نبود شلوار پاش کنم ببرمش بیرون. بعد یه دفعه دیدم مهدی از تو اتاق داره هوار میشه سر مانی (من و مانی تو هال بودیم) و بهش میگه: «زهر مار.............» رفتم تو اتاق میگم: «این از خودش ناراحته. برای چی به بچه میگی زهرمار؟ این به خاطر شرایطی که ما واسش فراهم کردیم اینقدر داره بهش فشار میاد. نباید سرش داد بکشیم.» که یک دفعه شروع کرد به فحش دادن و توهین کردن به من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چیزی نداشتم که بگم. چی باید می گفتم. پسرم واجب تر بود. اگر مانی نبود که بلد بودم چطوری بذارمش سر جاش. رفتم سراغ مانی و آرومش کردم. بعد خودش اومد و مانی رو بغل کرد و باهاش حرفید تا مانی یه کم آروم شد. من دیگه رفتم تو آشپزخونه و ناهار درست کردم و لباسها رو انداختم تو ماشین و بقیه کارها... ولی دیگه باهاش حرف نزدم. چه حرفی دارم با کسی بزنم که تو لحظه ای که دو تایی باید یه مشکلی رو حل کنیم و بچه رو آروم کنیم، به من فحش میده!!!!!!!!! آخه قصور من کجا بود؟!

تا شبش، دو سه جمله باهام حرفید و منم جوابشو ندادم. سرم به مانی گرم بود و کارهای خونه. اونم الحق خیلی وقتشو با مانی گذروند. هی با هم بازی میکردند و مانی هم می خندید. شب هم فقط یک کلمه پرسیدم شام میخوری؟ گفت نه، خودم هم نخوردم و فقط واسه مانی غذا گرم کردم و دادم خورد. بعدش هم کارهامو کردم و گرفتم خوابیدم. دیروز هم که باهاش نحرفیدم. ظهر بعد از ناهار، مانی رو خوابوندم. بعد رفتم تو آشپزخونه به تمییز کردن و جابجا کردن و آماده کردن وسایل یک هفته آینده. این وسط نمیدونم سر چی، دوباره مهدی بهم توهین کرد و فحش داد و سرم داد کشید. به طوری که مانی داشت با خودش بازی میکرد. برگشت یه نگاهی به پدرش کرد، بعد سرشو چرخوند منو نگاه کرد. منم بهش خندیدم. مانی هم خندید. با خودم فکر کردم یعنی چقدر طول میکشه تا بفهمی بازی نمیکنه و واقعا داره سر مادرت داد میکشه و بهش توهین میکنه! اونم بابت هیچیییییییییییییییییییی!!!

بعد با لحن خیلی آروم به مهدی گفتم:

(بقیه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

من ماهی یک بار یه میگرن دوره ای دارم که چند روز میاد سراغم. تقریبا همزمان با ... یه مدت هم سالها پیش تحت درمان بودم ولی تنها دو راه حل برام موند و اونم اینکه به محض اینکه موجش میاد تو سرم، قرص ارگوتامین سی بخورم و همون اوایل درد، یه مسکن استفاده کنم که اگه از روی درد بگذره، دیگه نمیشه هیچ جوری دردش رو تسکین داد.

دیروز هم از اون روزهای میگرنی بود. من آدم صبح زودم. صبح زود مثل هر آدم دیگه ای خوابم میاد و مخصوصا تو این سرما اصلا دلم نمیخواد رختخواب گرم و نرم رو ول کنم. مخصوصا وقتی کنارم یه عروسکی خوابیده که هنوز بوی بچه میده و هرچند که شب تا صبح بارها و بارها لگدشو حواله ام میکنه!!! فرشته 

ولی وقتی از رختخواب میام بیرون و حاضر میشم برم سر کار، دیگه خواب از سرم می پره. ولی دیروز از اون روزها بود که واقعا به خواب احتیاج داشتم. یعنی فکر کنید از صبح که بیدار شدم، تا شب که برم تو رختخواب، همچنان خوابم می اومد!!! گریهاز سر شب، مانی هی خمیازه کشید. با خودم گفتم شکر خدا امشب میخواد زود بخوابه که منم بگیرم بخوابم. تو منزل پدرشوهرم، همه زود می خوابند. خواهر شوهر سومی چون هم سرکار میره و هم دانشگاه، اگه شوهرش اونجا باشه یا نه (عقد هستند) دیگه هشت و نیم میگیره میخوابه!! وسطی هم که مانی رو روزها نگه میداره، دیگه تا نه، نه و نیم میخوابه، پدرشوهرم هم دیگه تا نه و نیم هفت تا پادشاه رو خواب دیده! مادرشوهرم فقط کم خوابه و دیر خوابش میبره که اونم سر خودشو با تلویزیون گرم میکنه البته اگه مانی و باباش و برادرشوهرم بذارند!!! که اونم یه جریاناتی داره که سر فرصت براتون میگم.

دیشب مانی ساعت ده شب گفت: «دیر... دیر...» این یعنی شیر!!! من بردمش تو رختخواب و مادرشوهرم هم اومد اونورش خوابید، مهدی هم شیر درست کرد و آورد و این داشت میخورد و چشماش سنگین میشد. منم خوابم برد. یه دفعه با صدای مهدی و مانی پریدم از خواب؛ بعد از ده دقیقه!!!! دیدم مانی میخواد کلیپ ببینه. مانی مثل همه بچه های این سن، از یه سری آهنگ خوشش میاد که مهدی اونا رو روی هارد ریخته و مانی در طول روز بیست سی بار اونا رو نگاه میکنه!!! خلاصه مهدی واسش کلیپ ها رو گذاشت و آقا نگاه کرد! من دوباره خوابم برد و بعد از نیم ساعت دوباره با صدای اینا بیدار شدم! نمیدونم سر چی دوباره با هم اختلاف پیدا کرده بودند!  بلند شدم نشستم! دیدم نخیر، امشب از خواب خبری نیست!!! پاشدم اومدم  مانی رو آوردم تو رختخواب، اونم یه عالمه باهام کشتی گرفت که با این دست درد و گردن درد، پدرمو درآورد. ولی واقعا لذت بخشه وقتی میخواد زورشو به آدم نشون بده. بعد دوباره بلند شد رفت جلوی تلویزیون. و بعد از حدود چهل دقیقه دیدم مانی داره بازی میکنه. گفتم بابادیگه مهدی می گیرتش! من برم کپه مو بذارم. سرم هم داشت می ترکید.

رفتم برای بار سوم کپیدم! این بار با صدای داد مهدی بیدار شدم و پشت بندش صدای گریه مانی! دیگه دلم میخواست به جای اینکه برم این دو تا از هم جدا کنم(!)،خودمو پرت کنم از پنجره بیرون!!!! ولی چه فایده که شیشه ها دو جداره اند و از همه بدتر که طبقه اولند!!! دیدم مانی میخواسته روی دیوار نقاشی کنه و مهدی هم عصبانی شده!!! رفتم سراغ مانی و حواسشو پرت کردم. بچه خوابش می اومد ولی مقاومت میکرد. روی کاناپه لمیدم و اونم روی من لمید و داشت کلیپهای درخواستی اش رو نگاه میکرد. یه خودم اومدم دیدم خوابم برده و مانی هم در حال چرته. بغلش کردم و رفتیم با هم تو رختخواب. با خودم فکر کردم از مهدی گلایه نمیکنم ولی چی میشد اگه امشب مانی رو میگرفت و من میتونستم استراحت کنم. البته هیچی بهش نگفتم. حساسیتم رو کم کردم و گرفتیم خوابیدیم!!!

ادامه کم کردن حساسیت مربوط به مادر شوهرمه که تو ادامه مطلب می نویسمش که پست خیلی طولانی نشه!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز صبح تلق تلوق (علی الطلوع) یک پست گذاشتم که سیو نشده، رفت به فنا!

حالا مجبورم همه اونا رو دوباره بنویسم. دلم هم نمیاد ننویسم. همه اش که نباید از دلخوریها نوشت! چشمک در پی سه پستی که دیروز نوشتم و پدر دست خودمو و مصب (!) چشم شما دراومد، (البته اگه خونده باشید!) بعدش حوالی پیش از ظهر، تلفنی یه مشاجره با مهدی داشتم و دیگه داشتم واقعا از این رابطه طخمی روانی میشدم! گریهبعد شنیدم که روز پنجشنبه یکی از همکاران شرکت که خیلی هم ماشاءالله قوی هیکله، ساعت هفت بعدازظهر از شرکت میاد بیرون و یه دفعه یکی بهش حمله میکنه و اینم درگیر میشه و یه دفعه دو نفر دیگه هم میریزند سرش!!! کیف پول و موبایل و لپ تاپ شرکت رو می برند، با چاقو دست این بیچاره رو هم زخمی می کنند و دستش بخیه میخوره! ما هم ترسیدیم و زنگیدیم به مهدی سر ظهری که تو که تنخواه شرکت دستته و دائم در حال جابجا کردن پولی، به گوش باش که دزدان در کمینند! اونم گفت: «بهتر! منو می کشند و تو راحت میشی!!» مثلا خواست خودشو لوس کنه! منم گفتم: «شاید!!»

خلاصه عصر اومد دنبالم و خیلی رفتارش بهتر شده بود. مهربون و یه کم ملایم! بعد واسه کاری رفتیم عکاسی و بعدش رفتیم خونه مامانش اینا. (این هفته اونجاییم.) تو خونه هم رفتارش خیلی خوب بود. منظورم اینه که مثل آدمهای دیگه عادی بود!!! یعنی پاچه نمی گرفت! بعد من رفتم تو آشپزخونه که دیدم اومد دنبالم و بغلم کرد!!!!!! گفتم: «بیشتر به من توجه کن!» گفت: «من به تو توجه میکنم ولی تو یه حرفهایی میزنی که میره رو اعصاب من. مثلا هی میگی: «آشغال نریز، کثیف نکن! ریخت و پاش نکن! هی تکرار میکنی، هی تکرای میکنی، خب آدم اعصابش خرد میشه...»

اینجا یه تلنگر بهم خورد! شاید باید ادبیاتم رو تغییر میدادم. شاید این جملات و تکرار مکرر اونها، دیگه نمیذاشت پیامم به گوشش برسه! مثل معلم یا مادری که در روز بیست بار تکرار میکنه: «درس بخون!» بچه دیگه گوش نمیکنه و اصلا دیگه نمیخواد درس بخونه چون هی داره تو مغزش تکرار میشه!

تلنگر دوم دیشب بود. مامان مهدی داشت تعریف میکرد که یکی از فامیلهاشون با شوهرش حرفش شده و اینکه جریان چی بوده. بعد بحث رو به خودش کشوند که: «اتفاقا مهدی! منم هفته پیش با بابات حرفم شد. سر اینکه رفته بود ریشش رو زده بود و یه عالمه خرده مو ریخته بود دور روشویی!» مهدی گفت: «خب مادر من! شاید چشمش ندیده موها رو!» مامانش گفت: «منم بهش گفتم: عینک خیلی وقته اختراع شده! بزن به چشمت و خرده موها رو بببین و تمییز کن!» مهدی گفت: «مامان جان! چرا با این لحن صحبت میکنی؟ نگو «عینک اختراع شده!» بگو «آمیرجان بعد از اصلاح عینک بزن و روشویی رو تمییز کن!»

این تلنگر دوم بود!!! یعنی ادبیات اینقدر مهمه؟ یعنی اینقدر میتونه آدم رو برای پذیرش حرف طرف مقابل آماده کنه؟!

حالا ممکنه بعضی ها اینقدر هم به ادبیات کلام دیگران حساس نباشند. ولی ظاهرا همسر ما دیگه خیلی حساسه! حالا میخوام ادبیاتمو تغییر بدم ببینم بهبودی حاصل میشه آیا؟فرشته

[ دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

فعلا دستم گرمه و تا رشته کلام از دستم درنرفته، میخوام بنویسم تا برسم به این قانون جذب!!!

خلاصه که آقا گفتند که ما براشون جذاب نیستیم و اگه نمی شناختمش و ازش بی خبر بودم، می گفتم صددرصد سرش یه جای دیگه گرمه ولی میدونم که نیست. روزهای اول عقدمون میگفت من متولد آبانم و توی ثکث کسی حریف من نیست ولی الان نمیدونم چه اتفاقی براش افتاده واقعا؟؟!! البته مشاور میخواست یه بار با خودش هم تنها حرف بزنه که  ایشون دیگه زد زیر همه چی و دیگه نرفت.شاید هم مشکل اصلی این باشه که مشکلی از اون جهت براش پیش اومده و دیگه نمیتونه و حالا دلیل بدرفتاریش با منم همینه.

جالبه وقتی رفته بودیم مشاوره، من داشتم به مشاوره می گفتم: ایشون هیچ احساسی نسبت به من نداره و کلا علاقه ای از طرف ایشون نسبت به من نیست. مشاور خندیدو گفت: «یعنی میخوای بگی فقط تو رو به خاطر ... میخواد؟؟!!» گفتم: «نه، منو برای همونم نمیخواد!» مشاور هم شاخ درآورده بود. یعنی به نظر شما من و مهدی به جز مانی، بابت چه چیز دیگه ای داریم با هم زندگی میکنیم؟ اصلا حرف همو نمی فهمیم. یه مدت میگم بهش نزدیک شم. هی بهش محبت میکنم. باهاش خوب حرف میزنم ولی فایده نداره. بعد از یه مدت، دوباره وحشی میشه. هی پرخاش میکنه، هی توهین میکنه. بعد میگم ولش کنم. بی محلش میکنم، بدتر میشه این بار. واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. تلفیقی از دو روش رو در پیش میگیرم ولی نتیجه میشه مثل دو روش قبلی.

دیگه نمیدونم چه کار کنم. بچه داره بزرگ میشه. از نظر روانشناسی بچه هم پدر میخواد هم مادر. ولی اگه بچه ای در محیط جنگ و دعوا بزرگ بشه، خیلی آسیب میبینه. خب چه کار کنم؟ بمونم زندگی کنم؟ برم پی کار خودم؟ بارها تو دعوا سر هم داد کشیدیم که به خاطر مانی همدیگر رو تحمل میکنیم. خب به نظر شما این زندگی چقدر میتونه دووم داشته باشه؟ زندگی که توش محبت و عشق نباشه. زندگی زناشویی که زن و شوهر هر چهل روز یک بار با هم ثکث داشته باشند. من نمیگم ثکث واسم خیلی مهمه ولی اونه که زندگی زناشویی رو از بقیه روابط منفک میکنه. قسمت اعظم محبت بین زن و مرد همینه. باهاش بارها نشسته و خیلی آروم و دوستانه حرف زده ام که اگه مشکلی داری برو دکتر. منکر میشه و میگه من هیچ مشکلی ندارم و هنوز میلی جنصی ام سر جاشه و فقط با تو نمیتونم رابطه داشته باشم!!!!!!!!!! البته بگم ها، گاهی نصب شبها می بینم که مثلا فلان کانال ماهواره رو داره می بینه یا توی فلان سایته. و من نمیدونم کسی که این تصاویر رو می بینه و خانمش هم دم دستشه، اینقدر ازخانمش بیزاره که نمیره طرفش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب خونه پدرش بودیم. میدیدم که خواهر و شوهرخواهرش توی جمع بارها همدیگر رو بوسیدند و بغل کردند. از یه نظر خوشحال میشم وقتی می بینم دو نفر همدیگر رو دوست دارند. من آدم حسودی نیستم. اون قسمتهایی هم که در مورد خانواده اش گفتم، برای آشنایی شما با دورانی بود که من و مهدی گذروندیم. وگرنه از بحثهای عروس و خانواده شوهر، بیزارم. یعنی دوست ندارم هی تکرار کنم که هی بره تو ذهنم. یه زمانی خیلی تکرارشون میکردم و همین باعث ضعف اعصابم شده بود. الان دیگه تکرارشون نمیکنم. الان وقتی می بینم خواهرش با شوهرش اینقدر خوشند و همدیگر رو عاشقانه دوست دارند، خوشحال میشم. ولی این سوال برام پیش میاد که من کجا اشتباه کردم. منی که این عشق رو همیشه جذب کردم، کجا اشتباه کردم که حالا یه ذره اش هم توی زندگیم نیست؟! هی میشینم زندگی زن و شوهرهای عاشق رو نگاه میکنم. هی مرور میکنم. فقط به این نتیجه رسیدم که همه شون یه فصل مشترک دارند: هر دو طرف همدیگر رو دوست دارند و میخوان که با هم خوب زندگی کنند. هر دو طرف عشق رو جذب می کنند و از کنارهم بودن لذت می برند. هر دو میخوان و میشه. ولی در مورد ما فقط من میخوام و اینه که نمیشه!!!

خدایا کمکمون کن!!!لبخند

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خلاصه با هم رفتیم زیر یک سقف و حالا دیگه هر روز مامانش می زنگید که فلان و بهمان و تازه طلبکار هم بود که خداوکیلی مهدی اصلا بهش حق نمیداد و از من طرفداری میکرد. آخه خودش دیده بود با چشمای خودش که مامانش چه گندی زده بود به عروسی و چه دروغهایی روز پاتختی دهن من گذاشته بود که حتی گفته بود آشتی منو از خونه بیرون کرده! مهدی هم وقتی بعد از مراسم پاتختی اومد خونه، با من داد و بیداد کرد چرا مامان منو بیرون کردی؟ منم هی میکوبیدم روی قرآن که من این کار رو نکردم و ... بماند که مهدی با مامانش تلفنی حرفید و ازش این سوال روکرد آیا آشتی تو رو ازخونه کرده بیرون؟ اونم گفت: فامیلهای آشتی خونه رو تمییز میکردند. این یعنی ماها بریم بیرووووووووووووووووووووووووووووون!!!!!!!!!!!!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

خلاصه این کرم ریزی اونها همینطور ادامه داشت و الان هم نمیخوام ریز بدیهاشون رو بگم. فقط تا اونجا بدونید که دیگه مهدی هم از این وضع خسته شد. هی اذیت هی آزار تا اینکه دو سال بعد از عروسیمون، خواهر مهدی یه حرکت زننده تو مراسم ختم شوهرخاله شون نسبت به مادر من کرد و ما از مجلس اومدیم بیرون و اون شب یه دعوای خیلی وحشتناکی بین من و مهدی درگرفت. یه دعوای خیلی خیلی بد. من بدترین فحشهای عالم رو به خواهرش دادم! دیگه بس بود هرچی هیچی نمیگفتم. حالا دیگه به مادرم بی حرمتی شده بود مادری که اینهمه سال در برابر پدرسوختگیها و عقده ای بازیهای خانواده مهدی فقط سکوت کرده بود! هرچی دهنم اومد به خواهرش گفتم و از خونه اومدم بیرون. رفتم یه مسجدی نزدیک خونه مون نشستم و نمازخوندم و بعد از یکی دو ساعت برگشتم خونه. پشت در صدای مهدی می اومد که داشت با مامانش حرف میزد و میگفت چرا خواهرش به مادر 57 ساله آشتی توهین کرده. این جریان مال ماه تقریبا تیرماه اون سال بود و خانواده مهدی که فکر میکردند ما مهر همون سال میریم مالزی، میخواستند کلا اسم خیلی نیکی از خودشون به جا بذارند!!! حتی مهر هم تولد من بود، یه پولی گذاشتند توی پاکت و پاکت رو دادند دست مهدی که واسه من بیاره! جالب این بود که روی پاکت نوشته بود از طرف... بعد اسم همه رو نوشته بودند الا اسم همون خواهرش! که اصلا هم برام مهم نبود. مالزی رفتن ما از مهر افتاد به آبان و بعد از اونم علیرغم اینکه از دانشگاه مالزی واسه مون دعوت نامه اومد، ولی به دلیل مشکلات مالی نشد که بریم و کلا دیگه نرفتیم مالزی!

حالا که دیگه نرفتیم، مادر مهدی هی هر دو هفته یه بار با مهدی می جنگید که چرا آشتی نمیاد خونه ما. اینم میگفت وقتی شما از آشتی خوشتون نمیاد، منم نمیارمش که این وسط لااقل اعصاب خودم خرد نشه. لازم به ذکره که مهدی هفته ای دو بار میرفت خونه مامانش  اینا یعنی از مدرسه مثلا ساعت دو میرفت اونجا و یکی دو ساعت می موند و برمیگشت خونه خودمون. منم مانعش نمیشدم. اگه نمیذاشتم بره، ریسه میشد که منم برم. منم میذاشتم بره که دیگه پاپی من نشه. این جریایات ادامه داشت تا اسفند اون سال که بالاخره شرایط دوست پسر خواهر مهدی جور شد و واسه ازدواج پا پیش گذاشت. حالا دیگه جلوی خانواده دادشون خیلی زشت بود اگه عروس اینا حضور نداشت! این بود که مادر مهدی به دست و پا افتاد که آشتی هم درجلسه خواستگاری باشه که بار اول من نرفتم و بار دوم که بله برون بود به اصرار زیاد مهدی و این شرط که مامانش حتما باید بزنگه و دعوتم کنه رفتم. اونم عین یه مهمون. حالا دیگه عزیز شده بودم. رفتارشون صد و هشتاد درجه عوض شده بود. یعنی واقعا عوض شده بود. دیدند نه بابا، ازدواج نه تنها بد نیست، خیلی هم خوبه. حالا دیگه خواهر مهدی میتونست با یه پسر بره توی یه اتاق!!! میتونست باهاش اوقات خوشی روداشته باشه. دیگه زشت نبود اگه جلوی دیگران شوهرش دست می انداخت دور گردنش و حالا خواهر مهدی دیگه شعارش این بود: وقتی آدمها همدیگر رو دوست دارند، باید هر جایی به هم ابراز کنند و این شد که همه جا، توی مهمونی جلوی هزار نفر، یا در جمع خوانواده، ایشون و شوهرشون در حال بوسیدن و بغل کردن و ما.....لوندن هم بودند. و جالب عکس العمل دیگران بود که چقدر براشون عادی بودددددددددددددد! ( نامزدی ما رو که خاطرتو ن هست؟؟؟!!!)

بماند.... همه اینها بماند... رفتار خانواده مهدی با من روز به روز بهتر و بهتر شد. به طوری که تابستون همون سال من با اونها یه مسافرت رفتم که بر خلاف باورم، خیلی هم بهم خوش گذشت!!! دو سال بعد هم خواهر سومی مهدی عقد کرد و اینا کلا یه کم بیشتر (!) با انسانهای دیگه ارتباط برقرار کردند. رابطه خانواده اش با من بهتر و بهتر شد و واقعا هم دیگه انگار اصلاح شده بودند و انگار دیگه قدر می دونستند!!! البته من همچنان سعی میکردم حد رو نگه دارم و باهاشون خیلی قاطی نشم... این جریانات ادامه داشت تا اینکه مهدی در سال هشتاد و نه برای بار دوم بیکار شد و منم که حامله بودم و از اینجا بود که مهدی شاید دچار یه نوع افسردگی شد. و من نمیدونم چرا دیگه اصلا طرف من نمی اومد. من بهش حق میدادم عذاب بکشه از اینکه زن حامله اش مجبوره صبح تا شب بره سر کار و خودش تو خونه بیکار باشه. به هر کس هم که بگید سپرده بودیم واسه کار. یعنی من دیگه رو ا نداختن واسم مهم نبود. فقط همه میخواستیم بره سر کار. البته قبل از حاملگی من ما یه جا سرمایه گذاری کرده بودیم و شکست خیلی بدی خورده بودیم. بعد اون سال مدرسه مهدی تعدیل نیرو کرد و این بود که مهدی بیکار شد با اون همه بدهی و بدبختی.

حق بهش میدادم که افسرده باشه ولی نمیدونم باید به کی حق میدادم در مورد خودم. زن حامله با غیرتی که همچنان میرفتم سر کار و روحیه ام رو حفظ میکردم و از پا نمی نشستم. عصرها که میرفتم خونه، با همه خستگیها، با لبخند وارد میشدم. قربون صدقه اش میرفتم و میرفتم یه دوش می گرفتم. بعد میرفتم کنارش می نشستم. بغلش میکردم ولی همیشه منو پس میزد!!!!!!!! نگران حق داشت از اینکه ناراحت باشه از شرایط. ولی پس من چی؟ چرا منو درک نمیکرد؟ یعنی نمیشد یه کم بهم محبت کنه؟ یعنی نمیشد شرایط منم درک کنه؟ بغلش که میکردم، میگفت: حوصله ندارم. ولم کن!!! خب گناه من چی بود؟ و من دلم می شکست. و این داستان هر روز ادامه داشت. البته دیگه بغلش نمیکردم ولی اونم دیگه هیچ کاری با من نداشت. اونجا بود که به غلط کردن افتادم از اینکه حامله شده بودم! یعنی یه رویی از مهدی رو میدیدم که تا قبل از این ندیده بودم. لااقل به این شدت نبود دیگه! همه عوامل دست به دست هم داده بودند که مهدی افسرده بشه ولی گناه من چی بود؟ من چه تقصیری داشتم؟ جز اینکه بار مالی خونه رو دوش من بود. یعنی فکر کنید مهدی از جاش بلند نمیشد. تکون هم نمیخورد که البته ظاهرا از افسردگیش بود. مثلا فکر کنید سه روز تمام همونجا روی مبل نشسته بود پای لپ تاپ!!! به طوری که اون قسمتی که نشسته بود، گود شده بود!!!

همه کارها با خودم بود. دلم به حال خودم و بچه بی گناه می سوخت. به خاطر اینکه روی بچه تاثیر نداشته باشه، سعی میکردم روحیه مو حفظ کنم. ولی خداوکیلی هیچ محبتی از مهدی نمی دیدم. حال اون از من خرابتر بود ولی من یه زن باردار بودم که به محبت و توجه احتیاج داشتم. کلا مهدی با آشپزخونه قهره. یعنی از آشپزی متنفره. اگه شده یه هفته هم هیچی نخوره، طرف آشپزخونه نمیره. تو اون ماه ها هم پاشو تو آشپزخونه نمی ذاشت. من خسته از سر کار می اومدم  و خودم مجبور بودم برم آشپزی و پخت و پز. ماشین ظرفشویی دارم ولی بالاخره یه سری قابلمه و ماهیتابه هست که آدم خودش باید بشوره. که اونم خودم می شستم. حتی توالت فرنگی نبود و کسانی که باردارند میدونند این ماههای آخر بدون توالت فرنگی واقعا امکان پذیر نیست!!!(ببخشید) هر چی بهش میگفتم برو یه دونه از این پلاستیکی ها بخر، اینقدر نرفت و نرفت تا یه روز خودم با اون شکم گنده رفتم خریدم و چون مسیرش یکطرفه بود، با اتوبوس آوردمش خونه!!! یعنی جون و بچه با هم داشت از حلقم در می اومد!!! خودتونو بذارید جای من! یه عده تون هم خودتونو بذارید جای مهدی!!! بعد بیایید رابطه ما رو قضاوت کنید... ببینید من کجای این زندگی کم گذاشتم؟ کجاش باهاش نساختم؟؟ تازه به من میگه تو آدم غرغرویی هستی!!!!!!!!!!!!!!

وقتی هم که مانی به دنیا ا ومد، دیگه همون رشته باریکی هم که بین مون بود پاره شد. و من نفهمیدم چی شد که دیگه مهدی رابطه اش با من مثل اوایل نشد. یه بیگانه بود که هر روز میرفت و می اومد. اصلا اصلا اصلا طرف من نمی اومد. اولها فکر میکرم شاید به خاطر هیکلمه که به هم ریخته بود. روز زایمان، وزنم شده بود 75 کیلو. خب هنوز شکم داشتم. مهدی هی میرفت و می اومد و می گفت: نکنه همینطوری بمونی؟! چقدر چاق شدی! منم نه به خاطر حرف اون، بلکه به خاطر خودم، شروع کردم به لاغری. تا جایی که وقتی مانی پانزده ماهش شد، من شده بودم 57 کیلو!!! هیچکس باور نمیکرد. (الانم همین وزن رو حفظ کرده ام.) ولی مشکل مهدی با این حرفها درست نشد. اصلا طرف نمی اومد. من زنی هستم که به نظافت خیلی اهمیت میدم. مسواک، دوش، تا حد خودم آراسته و آرایش کرده، ولی انگار دیگه کتاب من واسه مهدی خونده شده و بسته شده بود. بالاخره به حرف اومدم که تو چرا هیچ اهمیتی به من نمیدی؟ یه بار گفت: تو اصلاواسه من هیچ جذابیتی نداری!!!!!!!!!!

دیگه واقعا حرفی نداشتم که بگم. خب جذابیت نذاشتم دیگه. کاریش هم نمیشد کرد!!!

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح یکشنبه تون بخیر. بعد از دو روز اومدم که بازم بنویسم. این دو روزه هم چون توی خونه بودم نمیشد پست بذارم. البته تو ذهنم هزار تا پست گذاشتم و هی نوشتم و هی نوشتم!!!

دوستان عزیزم! اصلا دلم نمیخواد این وبلاگ اسباب ناراحتی کسی رو فراهم کنه. اینها کشمکشهای درونی منه که فقط دارم با نوشتن سعی میکنم یه ذره سبک بشه. و در ضمن اینها رو می نویسم که اگه کسی مثل من فکر میکنه، بدونه چی در انتظارشه هر چند که واقعا مطمئنم هیچ فرمول ثابتی وجود نداره و هر جفتی، فرمول خودشون رو دارند.

القصه، راستش چیزی که این روزها و این ساعتها به شدت فکر منو به خودش مشغول کرده و هرچی بیشتر می گردم، کمتر پیدا میکنم، این سواله که مگه نمیگن که آدم هرچی رو که بخواد جذب میکنه؟ خب چرا من که یک عمر عشق رو جذب کردم و همه برنامه ریزیهای زندگیم رو گذاشتم واسه به دست آوردن و داشتن عشق، الان زندگیم اینقدر خالی از عشقه؟ الان حتما هر کس یه نظری میده ولی به نظر خودم بهتره از اول شروع کنم:

من تو خونواده ای بزرگ شدم که پدر و مادرم هر دو فرهنگی بودند. هر دو هم سن و همفکر، گیرم با اختلاف سلیقه ای که هر زوجی طبیعیه که داشته باشه. من همیشه شاهد این بودم که این دو نفر با عشق با هم ازدواج مرده بودند و از این موضوع هم به طور نسبی راضی بودند. من هم فکر میکردم باید با عشق ازدواج کنم! در خانواده من مادیات اهمیت اول رو نداشت از این رو برای من هم بی اهمیت بود. وقتی نوجوان بودم، تصورم این بود که با کسی ازدواج کنم که خیلی دوستش داشته باشم حتی اگه طرف پول نداشته باشه! البته اینها همه خیالات بچه دبیرستانیهاست که با عشق روی حصیر هم میشه زندگی کرد!!!سبز

ولی شکر خدا اون موقع موقعیتی برام پیش نیومد وگرنه تا حالا صد بار جونمو بالای عشق طرف فنا کرده بودم رفته بود!!! در دانشگاه هم موردی نبود تا سال آخر کارشناسی، که با مهدی آشنا شدم. که البته دوست نشدیم با هم... فقط یکی دو بار با هم کلاس داشتیم و من از مهدی یه کم خوشم اومد. در اینجا نمیخوام شرح علاقه ام به مهدی رو بگم... بماند... لیسانس که گرفتیم و هر کسی رفت پی کار خودش، من بعد از دو سال فوق قبول شدم و برگشتم به همون دانشگاه. بعد از یک سال هم مهدی قبول شد ولی من یکسال بعدش زمانی که دنبال کارهای پایان نامه ام بودم فهمیدم!!! در اینجا به خاطر اشتغال و کم وقت گذاشتن من، استاد راهنمای من، از راهنمایی من انصراف داد!!! و من در به در دنبالش بودم تا اینکه گفت سه شنبه ها بیا سر کلاس من و بعد از کلاس با هم در مورد پایان نامه بحرفیم!!! که این کلاس، کلاس مهدی اینا بود و حالا بماند که استاد از مهدی بدش می اومد و مهدی هم از اون متنفر بود تا امروز!!! چون هر کدوم فکر میکردند دیگری به من نظر داره! که البته استادم در مورد مهدی درست فکر میکرد و من توی اون کلاس با مهدی دوست شدم!!! بعد از چند ماه، قرار ازدواج رو  گذاشتیم و ازدواج کردیم.

سالهای قبل از ازدواج، موردهای خوبی رو از دست دادم فقط به این خاطر که طرف رو دوست نداشتم!!! آخه با خودم عهد کرده بودم به جز عشق، هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم نباشه. من زندگی پر زرق و برق عاری از عشق رو میخواستم چه کار؟؟؟!!! خب این اولین اشتباهم بود. میشد با یک علاقه کم شروع کرد و بقیه اش رو بعد از ازدواج بیشتر کرد. چه لزومی داشت با یک عشق آتشین ازدواج کنم که همون عشق چشمم رو کور کنه که عیب طرف رو نبینم و بیخود و بی جهت هی کوتاه بیام و هی بخوام برای بقای اون عشق و زندگی، خودمو دست کم بگیرم؟؟!! متاسفانه دیر فهمیدم. امروز فهمیدم که هفت سال و نیم از ازدواجم می گذره و یه بچه بی گناه هم حاصل این ازدواجه!!نگران

تازه که عقد کرده بودیم، خانواده مهدی عادت نداشتند غریبه تو خونه شون باشه. عادت نداشتند ببینند کسی جلوی چشمشون به کس دیگه ای محبت میکنه. البته بگم ها، کلا آدمهای حسودی هستند. خواهر بزرگ مهدی، سه سال از من کوچکتره. یادمه اوایل که عقد کرده بودیم، وقتی من و مهدی کنار هم می نشستیم، اگه مثلا مهدی دست می انداخت دور گردن من، نگاه های غضب آلود بود که نثارمون میشد و بعدش که من نبودم، به مهدی عکس العمل نشون می دادند. با هم بودنهای ما رو اینقدر کوفتمون کردند و جنگ اعصاب راه انداختند که نگو. اوایل این چیزها باعث به هم نزدیکتر شدن من و مهدی به هم میشد. هرچی اونا بیشتر بدی می کردند، ما بیشتر به هم پناه می آوردیم. یکی دو بار زیر عقد من واقعا تصمیم گرفتم جدا بشم. ولی مهدی گریه کرد و نذاشت!!! باورتون میشه؟ مهدی نذاشت و گفت: «اگه تو بری من خیلی تنها میشم!!!» الان دیگه تنهاییشو با دنیا هم عوض نمیکنه. واقعا نمیدونم چی به سر ما اومده. مسخره بازی و از آدم دور بودنهای خانواده اش تا جایی ادامه داشت که بعد از پانزده ماه که عقدمون که می گذشت، قرار شد عروسی کنیم. شما نمیدونید اینا نسبت به هر کدوم از کارهای قبل ازعروسی ما چه عکس العملهای چندش آوری نشون می دادند. همه اش هم از حسودی. چون خواهرشوهر بزرگم، سالها بود که با یه پسری دوست بود ولی پسره موقعیت ازدواج رو نداشت. خلاصه هر روز خودشو به غش و ضعف میزد و روزگار همه رو سیاه میکرد. دائم هم در حال تحریک بقیه به خصوص مادرش بر علیه من بود. خلاصه نمیخوام جزئیات سیاه اون دوران رو بگم. همین رو بدونید که ما عروسی کردیم و اینا روز عروسی ما رفتند آرایشگاه و یارو خیلی بد درستشون کرد و من رفتم آرایشگاه خودم و یارو منو خوب درست کرد و همین شد باعث بدبختی من. و اینا شب عروسی از خودشون حرکتهایی درآوردند که هرچی من و مادرم لاپوشونی میکردیم ولی منتظر یه جرقه بودند که مجلس رو به آشوب بکشند!!! باورتون میشه؟ یعنی کسی بخواد عروسی پسرشو نابود کنه که چیه، آرایشگرش بد آرایشش کرده!!! البته بعدها خودشون هم گفتند که از این موضوع خیلی ناراحت بودند تا جایی که با فیلمبردار و خدمات سالن و خیلیهای دیگه دعوا کرده بودند! اینقدر جو خراب بود که من و مهدی هیچی از مراسم نفهمیدیم و فقط خدا خدا میکردیم که مجلس زودتر تموم شه. این از عروسی، فرداش که پاتختی بود، که اینم مادرش به زور بهمون تحمیل کرد چون من در تمام عمرم از پاتختی متنفرم و نمیخواستم این مراسم طخمی و چرت، واسه خودم اجرا بشه که به زور کرد توی پاچه مون. و بعدها واسه دختر خودش نگرفت و گفت چه کاریه؟؟!!  نگیریم که بهتره!!! روز پاتختی هم اومده بود که دعوا کنه و عین نامادری سیندرلا (البته با سه دختر) اومد و یه حرکتی قبل از اومدن مهمونها کرد که مامان من دهنش دو متر باز مونده بود. بعد چند تا حرکت خیلی خوشگل هم جلوی مهمونها ا ومد و یه بارم اومد تو اتاق تقریبا به طرف من حمله کرد جلوی دوستهام که اگه من بیشعور به عقلم میرسید، همونجا با مامانم برمیگشتم خونه بابام و این طناب رو به چاه می بریدم. ولی به عقلم نرسید که نرسید!!!

قصدم ذکر مصیبت نبود. نخواستم احساسات خودم و شما رو تحریک کنم. عروسی ما مال شش سال پیشه و خیلی زمان از روش گذشته. این خانواده هم بعدها به من محبت کردند. یعنی اینقدر من خوبی کردم که شرمنده شدند. ولی دیگه خیلی دیر شده بود چون اینقدر من و مهدی به خاطر اونها دعوا کردیم و دعوا کردیم و گه زده شد به رابطه مون که دیگه جون و توانی برامون نموند.

بقیه اش تو پست بعدی!!!

[ یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز پنجشنبه است و الان هم ساعت 17:42 و من و مانی اومده ایم اداره!!!

اداره مون مشغول انجام یه پروژه ایه که امروز قرار بود در راستای اجرای اون، یه مانور انجام بشه. همیشه معمولا پنجشنبه ها این مانور انجام میشد که من به لطف دوستان از اومدن معاف میشدم که وقت بیشتری رو با مانی بگذرونم. (واقعا همکارهام، از حد همکار فراترند و درحقم دوستی می کنند!بغل)

ولی امروز دیدم هفته پیش شنبه اش تعطیل بوده و این هفته هم شنبه اش تعطیله و این دو هفته، کمتر از قبل کار کرده ام!!! پس برنامه ریزی کردم که اگه شد یه سر بیام اداره با مانی. البته بیشتر قصدم این بود که یه بار تو مانور باشم و یه باری از رو دوش همکارهام بردارم!

 امروز صبح که مانی بیدار شد، تصمیم داشتم برم کفه ژله ای مخصوص خار پاشنه بگیرم. آخه از سر بارداریم، دچار خار پاشنه شده ام. کفه ژله ای کامل داشتم  ولی توی یکی از کفشهامه و یکی دیگه لازم دارم. البته اینی که امروز خریدم، فقط قسمت پاشنه است. اینجوری دیگه سایز کفشهام خیلی به مهم نمیریزه!چشمک

خلاصه صبح با مانی رفتیم و منم چیز دیگه ای نمیخواستم بخرم ولی از فروشگاه رفاه همون حوالی، همون هیچی هایی که خریدم، پنجاه شصت تومن شد!!! بعد برگشتی خونه و من ناهار درست کردم و در حین ناهار، یه سوتفاهم مسخره بین من و مهدی پیش اومد. که مقصر هم هیچ کدوم نبودیم. طفلی ها حرف همو نمی فهمیدیم. من همه اش می گفتم تو از چی ناراحتی؟ از اون سوال من؟؟(یه سوال ازش پرسیدم که آقا بهش برخورد!!!) اونم یه نیم ساعتی تو قیافه بود. هرچی من هی لبخند میزدم و هیچی نمی گفتم، هی خرشو دراز می بست!! خیلی جالبه!! آدم ناراحت بشه که چرا طرفش فقط ازش سوال پرسیده! یعنی این کارها رو میکنه که دیگه کسی جرات نکنه ازش سوال بپرسه!!! تعجببعد من هرچی می گفتم: «خب اگه از سوال ناراحتی که ببخشید! من دیگه این سوال رو نمی پرسم!!» اونم میگفت: «نه، خب چرا اینو پرسیدی؟؟» یعنی دیدم مشکل هیچ جوری حل نمیشه.عصبانی

یه دفعه داد کشیدم: «بابت یه سوال یه ساعته پدر منو درآوردی!!! ول کن دیگه! من به گور پدرم خندیدم این سوال رو پرسیدم. تو چرا بلد نیستی مکالمه کنی؟ گفتگو چرا بلد نیستی؟ همه زن و شوهرها با هم حرف می زنند. یا به نتیجه می رسند یا نمی رسند. دیگه اینقدر مسخره بازی در نمیارن که!» کلا مشکل مهدی اینه که بلد نیست حرف بزنه و حرف بشنوه! باور کنید کل مشکل ما با هم همینه!گریه

خلاصه هیچی. دیگه باهاش حرف نزدم تا ناهار آماده شد. بعدش سر ناهار یه سری دیگه خودشو لوس کرد که من این قسمت مرغ رو دوست ندارم. این اصلا گوشت نداره!!! منم یه تیکه دیگه آوردم دادم بهش ولی هیچ کدوم رو نخورد!!! البته یه چیزی هم هست ها، مهدی سینه مرغ دوست داره ولی همیشه میگه: این سینه نیست. البته اونی هم که بهش دادم، سینه نبود. ولی تیکه دومش، یه عالمه گوشت داشت ولی به هیچ کدوم لب نزد. منم فوری تو دلم گفتم: «به درک!!» دیگه واقعا حوصله ناز کشیدنش رو ندارم. هر چیزی حدی داره!!!

بعدش هم من و مانی اومدیم اداره. تا حالا که وایساده پسرم و نیم ساعت پیش ازمون پذیرایی کردند. آبمیوه و شیرینی. که مانی همه آب هلو رو خورد و نصف آب پرتقال!!! دیگه شکمش اندازه توپ بسکتبال شده بود!!هورابعدش هم آقا شکمشون کار فرموند و ما توی اداره به سختی ایشون رو شستیم و پوشک کردیم!!!

فعلا هم که همکارم واسه مانی آهنگ گذاشته و مانی هم داره قر میده!!!

[ پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یه فکر تو سر مهدی و یه سری از مردها هست و اونم اینه که «زنها، بیخود و بی جهت میرن خرید!» لااقل برای من که اینطوری نبوده. البته مهدی کلا نسبت به خرید رفتن من اینطوری حساسه. خیلی هم حساسیت احمقانه ایه البته. مثلا فکر کنید من میخوام کفش بخرم. از روزی که این مساله مطرح میشه، همه اش جبهه میگیره و هی تکرار میکنه که: «شما زنها از خرید خسته نشدید؟؟!! چند جفت کفش آخه؟؟» حالا بیایید کمد کفشهاش رو ببینید، کمتر از من نداره ها...ابرو

وقتی مانی دنیا نیومده بود، من خودم میرفتم میخریدم و به اونم نمی گفتم. مگه یه چیزهایی که دیگه میخواستم سلیقه اونم باشه. تا اینکه مانی دنیا اومده و وبال گردنمه. تازه شاغل هم هستم. یعنی تمام وقتم یا باید سر کار باشم، بعد از اونم باید بدو بدو برم خونه و پسره رو تحویل بگیرم!متفکر هر وقت هم میگم مانتو بخرم، مهدی خیلی متعجب میگه: مگه نداری؟؟؟؟؟؟؟؟ اینهمه مانتو. البته راست هم میگه! ولی خب آدم کارمند، مانتو مثل پوستش می مونه!!! نمیشه یکی دو تا داشته باشه. تازه من بیچاره چون هفتگی باید بار و بندیلم رو بیارم، هر هفته یه مانتو میارم. که البته الان با توجه به اینکه هوا سرده و آدم کمتر عرق میکنه، تا حدی میشه تحمل کرد. معمولا صبح ها با پالتو میام و تو اداره با مانتو عوضش می کنم.

بالاخره امروز که رئیس هام جلسه بودند بیرون از اداره، رفتم هفت تیر و از یه فروشگاه، سه تا مانتو خریدم. مشکی و سرمه ای و یه رنگی بین نسکافه ای و قهوه ای. البته من تا قبل از این، خیلی به ندرت از رنگ قهوه ای و سبز استفاده می کردم. تکلیفم با رنگ سبز که از سه سال پیش معلوم شد و به شدت عاشقش شدم!!!! ولی من مونده بودم و قهوه ای، که یه مدته رفته ام سراغش. یعنی اینجوری که دلم نمیخواد هیچ رنگی رو کنار بذارم و شاید یه نشاطی توی رنگ قهوه ای باشه یه وقتی که توی رنگ قرمز نباشه. محل کارم هم که محدودیت نداریم. انشاءالله بعد از عید میرم سراغ قرمز و صورتی و آبی.... چشمک

راستی یه شلوار خوشگل دمپا هم خریدم. مهدی از شلوار دمپا بدش میاد ولی من یه وقتهایی دوست دارم بپوشم. هیچ وقت هم نمیذاره بخرم. تا اینکه امروز واسه خودم خریدم. اونم قهوه ای تیره . جنسش مثل کتون یا یه همچین چیزیه. البته کار سختی بود چونکه من همه عمرم جین پوشیده ام. حتی در دوران بارداری، اون ماههای اول یه شلوار بارداری جین گرفتم که خیلی خوشگل بود ولی چون شکمم خیلی خیلی جلو اومد، دیگه از ماه ششم نتونستم بپوشمش. (شکم من تیز بود و اصلا پهلو نداشتم!) ولی امروز بالاخره زدم به سیم آخر و کارهای نکرده رو انجام دادم!!! قلب

جالب اینجا بود، وقتی داشتم تند تند برمیگشتم اداره، یه دستفروش رو دیدم که داشت گل می فروخت. یه لحظه خواستم واسه دو تا از دوستهام تو اداره گل نرگس بخرم. ولی دیدم دیرم شده و زود تاکسی گرفتم و اومدم. رسیدم ا داره دیدم یکی از اون دوستهام، واسم یه دسته نرگس گرفته!!!!!!!!!تعجبتعجبقلبقلب باورتون میشه؟؟!!!! خیلی جالب بود!!!!

[ چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

هر دو که به نظر من خوبند. حالا گیریم کارنامه یکی پر بارتر باشه. البته اینم از شانس رونالدوئه که با مسی معاصر شده!!! طفلی هر زمان دیگه ای به دنیا می اومد، خودش ستاره میشد. البته فکر نکنید من طرفدار رونالدو ام. من به خاطر علایق لاتینی، باید طرفدار مسی باشم که البته اینم غلطه!!! چون همونطور که مسی آرژانتینیه، خب رونالدو هم پرتغالیه. پس هر دو تا لاتین هستند. ولی از بین کشورهای لاتین، طرفدار آرژانتینم. ولی با همه این مقدمات و موخرات، به نظر من هر دو عالی هستند. ولی خب چه کار میشه کرد. مسی دوباره انتخاب شد.لبخند

مهدی طرفدار رونالدوئه. یعنی مهم نیست که رونالدو توی چه تیمی بازی میکنه. به شخص شخیص رونالدو ارادت داره، اونم از نوع خاص!!!قلب دیشب که خونه مامان اینا داشتیم نگاه میکردیم، همه مون میدونستیم مسی انتخاب میشه ولی من برای اولین بار دلم واسه رونالدو سوخت!!! حال فکر کنید یارو تو زندگی، اونی شده که دلش میخواسته! اونوقت من دلم واسه اون سوخت!!! مهدی هم آویزون شد. ناراحت تا قبل از برنامه انتخاب و اینا، هر کسی داشت نظرشو میگفت. یه سری طرفدار این بودند و یک سری طرفدار اون. من گفتم: «یه فکر خوب! هر کس انتخاب شد، فردا شب، طرفدارهاش شیرینی بخرند.» وقتی مسی انتخاب شد گفتم:« طرفدارهای مسی دستها بالا!!!» که سکوت سنگینی حکمفرما شد!!!!!!!!!تعجب

حالا امشب خودم میخوام یه چیزی بگیرم به عنوان شیرینی که اتفاقا خانم برادرم هم میاد خونه مامانم اینا. البته اینا همه اش بهانه است. به قول شاعر تموم این حرفها بهانه است، بهانه های عاشقانه است!!!قلب

دیشب که آقا مانی تا ساعت یک همچنان داشت بازی میکرد!!! منم هی میخوابیدم و بیدار میشدم و هر چند دقیقه یکبار میگفتم: «بچه بیا بگیر بخواب! اونم گوش میکرد و دورخیز میکرد و می پرید رو شکم بابام!!» لبخندبعد ساعت حوالی سه و نیم بامداد، همه با صدای جیغ مانی بیدار شدیم. به مدت ده دقیقه (بدون اغراق ها) گریه میکرد و جیغ میکشید. جشماشم باز نمیکرد. همه مون شوکه شده بودیم. هرچی بهش میگفتیم: چته، بیا بغل من، بیا بغل اون، خواب دیدی حتما، ... و خلاصه هر چی جمله که فکر میکردیم به درد میخوره گفتیم و بچه آروم نشد. گریهبابام هم اینجور وقتها بقیه رو روانی میکنه. هی میگه: « یعنی چشه؟ نکنه حالش بده، نکنه دلش درد میکنه. یه کاری کنید، ای وای، بدبخت شدیم، بچه بی گناه، ....» یعنی یکی میخواد اونو آروم کنه!!! بعد هی میگه: «چرا همه تون عصبی هستید؟ چرا عصبانی اید؟ چرا دست و پاتونو گم کرده اید؟؟؟!!!» که داداشم گفت: «بابا! خودت از همه بدتری. بذار بقیه کارشون بکنند!!» اوهکه البته در این مواقع هر کس میخواد مانی رو به زور بغل بگیره چون فکر میکنه مانی تو بغل اون آروم میگیره و خودش رگ خواب مانی رو میدونه!!! بالاخره بعد از بیست دقیقه غائله ختم به خیر شد و ما هم نفهمیدیم مانی چش بود. احتمالا خواب دیده!

فقط من رختخواب مانی و خودم رو آوردم کنار بابام انداختم. مانی بین من و بابا خوابید. ساعت چهار و نیم دوباره بیدار شد و یه کم جیغ جیغ کرد و گرفت خوابید. منم موبایل مهدی رو گذاشته بودم روی ساعت یک ربع به شش که بزنگه و بیدارم کنه. البته موبایل رو میذارم زیر تشک، که یه وقت امواجش بهم آسیب نرسونه!!! از خود راضیکه ساعت بیست دقیقه به هفت، یه دفعه از خواب پریدم و فهمیدم این بدبخت یه عالمه زنگیده و چون زیر تشک بوده، خفه شده و کسی به دادش نرسیده! موبایل رو میگم!!! وقت تمام/نفهمیدم چطوری حاضر شدم. تخمین زدم که حتما تا ساعت هشت و نیم ، نه میرسم. ولی واقعا دلم میخواست تا قبل از هشت برسم. چون یکی از همکارهام هم این روزها گرفتاره و صبح ها دیر میاد. شانس با ما یار بود و ساعت یکربع به هشت رسیدم!خجالت

این زود رسیدنم هم ماجرا داره. من کلا دوست دارم صبح زود بیدار شم و برم سر کار و از اونور هم زود برگردم. چون فکر میکنم زمان بیشتری از روز در اختیارمه. مثلا از کارهایی که ساعت نه شروع میشه و تا شش و هفت ادامه داره بدم میاد! آدم واقعا همه روز رو از دست میده. ولی کار هفت، هفت و نیم رو دوست دارم و خیلی هم دلم میخواد ساعت دو و سه بیام خونه! که البته چون دست من نیست، کسی به حرفم گوش نمیده! الانم که هنوز حدود پنج ماه از حق شیرم باقی مونده، قاعدتا اگه صبح هفت و نیم برسم، میتونم :14:45 از شرکت بیام بیرون. و البته به قول نامادری سیندرلا اگه بتونم!!! چون اکثرا کار هست و نمیتونم این ساعت بیام بیرون و مجبورم تا چهار، چهار و نیم بمونم و البته با مهدی برمیگردم.

ولی غرض اینه که این اداره ما، یه کار خوبی کرده و اونم اینه که نمیذاره بچه ها پشت میزشون صبحونه بخورند! تو سالن ناهارخوری، بساط صبحونه رو راه می اندازند هر روز صبح و هر کس بابت هر روز خوردن صبحونه، 1500 تومن ازش کم میشه. قطعا صبحونه ای که یه خانم میخوره از این خیلی کمتر واسش درمیاد. ولی خب، اون وقت صبح کی میتونه بره تو صف نونوایی. که اتفاقا خیلی هم شلوغه. البته اگه من این روزها خونه خودم بودم، شاید صبحونه ام رو از خونه می آوردم. ولی چون خونه خودم نیستم، بالاخره باید یه مبلغی رو واسه صبحونه بدم، پس چه بهتر که همینجا میخورم. من و دوستم با هم میریم معمولا. البته چون ایشون خیلی کم غذا هستند، قرار شده من و ایشون، با هم یه نفر حساب بشیم. شد حکایت یارو که نشست تو تاکسی و به راننده گفت: «منو دو نفر حساب کنید.» راننده هم گفت: «من تو رو به فلانم هم حساب نمیکنم!!!!!»نیشخند

[ سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

عرض کنم خدمتتون، در ادامه بحث پرداختن به رابطه، توکتم عزیز (دکتر آشپز) در کامنتی که دیروز در پست «تعطیلات خود را چگونه گذراندید.» گذاشته بود، مطلبی رو نوشته بود که من از دیروز تا حالا باهاش درگیرم. منظورم درگیری خوبه، نه درگیری بد!!! چشمکهمه اش دارم به این موضوع فکر میکنم. می دونید، من به این نتیجه رسیدم که ایشون راست میگن. علیرغم اینکه من توی زندگی آدم خیلی تلاشگری هستم، ولی همیشه کارها رو خودم انجام داده ام. شاید خوب بلد نبودم مدیریت کنم که دیگران هم سهمی در انجام اون کار داشته باشند. شاید دلم نیومده دیگران اندازه خودم کار کنند. و برای همین خودم کارها رو  انجام داده ام. در نتیجه یه کسی مثل مهدی سواستفاده کرده. البته دلیل اول و آخرش این بوده که من از غر شنیدن متنفرم. اگه به مهدی بگم  این کار رو بکن و اون غر بزنه، بی خیالش میشم و خودم انجام میدم. خب معلومه که اونم از این موضوع نهایت سواستفاده رو میکنه. پس مقصر منم!!! (این یکی)

مشاور هم همینو بهمون گفت. مهدی به مشاور گفت: «آشتی روز اول خیلی منو دوست داشت. خیلی خیلی و این منتهای آرزوی من بود که زنم اینقدر دوستم داشته باشه. و میدونم خیلی هم برای زندگیمون زحمت کشیده ولی الان احساس میکنم دیگه مثل قبل دوستم نداره.» مشاور گفت: «با شناختی که من ازخانمت (آشتی) تو این چند جلسه پیدا کرده ام، باید بهت بگم متاسفانه اگه وجود مانی تو زندگی مشترکتون نبود، آشتی یک ساعت هم باهات زندگی نمیکرد. چون هیچ دلخوشی تو زندگی با تو نداره!!!! اولش واقعا دوستت داشته ولی ظاهرا خیلی اذیتش کردی!!» یعنی فکر کنید!!! وقتی مشاور این حرف رو بزنه دیگه حتما اوضاع داغون تر از این حرفهاست. عزا چه عزاییه، که مرده شور هم داره گریه میکنه!!!گریه

بعد مشاور از مهدی پرسید چه چیز آشتی تو رو جلب کرد؟ مهدی گفت: « اوایل هر روز آشتی ساعت یازده صبح بهم می زنگید. حالمو می پرسید. همیشه همکارهام می گفتند خوش به حالت که خانمت اینقدر دوستت داره و هر روز بهت می زنگه و یه عالمه محبت دیگه.» بعد من ادامه دادم: «تازه الان هم ساعت یازده بهش میزنگم. با این تفاوت که قبلش یه زنگ می زنم به خونه مامانم یا مادر همسرم (هرجا که مانی باشه) که وقتی ساعت یازده به مهدی می زنگم، از حال مانی هم به مهدی بدم.» مشاور هم گفت: «تو خیلی بی جا میکنی!!!» البته ایشون خیلی باشخصیت بودندو هرگز این حرف رو نزدند. بلکه فحوای کلامشون این بود که بیخود این کار رو میکنی. بعد ادامه دادند: «چرا میخوای همه چی رو کنترل کنی؟ تو چه کار داری که از حال بچه به مهدی بگی؟ خب اگه خودش دوست داشته باشه می زنگه و حال بچه اش رو می پرسه.» دیدم راست میگه. من چرا خودمو ملزم میکنم هر روز اول به مانی بزنگم بعد به مهدی. خیال باطل

خلاصه که منظور مشاور این بود که هر کسی کار خودشو انجام بده. من بیخودی به خاطر کوتاه کردن مسیر، کارهای مهدی رو انجام ندم. چیزی که خیلی دیر بهش رسیدم. آخه بدبختی اینه که سر کار هم همین مشکل رو دارم. همیشه به خاطر اینکه کار راه بیفته، یه سری تنبل گشاد، کارشونو نمی کنند و من به خاطر اینکه کارشون انجام بشه، کار رو انجام میدم. در حالی که اشتباهه. اینجوری شاید کار انجام بشه، ولی اون آدم سواستفاده چی میشه. تا جایی که وقتی واسه مرخصی زایمان رفتم و برگشتم، همون گشادها، خون گریه می کردند. بهم شکایت کردند که جانشینم، پدرشونو درآورده و حتی زیرآبشونو زده و در حقیقت آدمشون کرده که البته درست نشدند. البته بگم ها، رئیسم خودش آدم خیلی کاریه و قدر کار کردن منو میدونه. واقعا قدر کار کردنم رو میدونه. لبخند (شکرخدا)

دیروز هم توکتم جون گفت که به مهدی مسوولیت بدم. واقعا هم راست گفت. من وقتی نگاه میکنم، می بینم مهدی در قبال خانواده اش خیلی احساس مسوولیت میکنه. مثلا خانواده اش تعریف می کردند که وقتی خواهر کوچیکه مهدی دیر از دانشگاه می اومده، مهدی خیلی استرس داشته و همه اش رو پشت بوم راست میرفته و حرص می خورده.استرس ولی وقتی من تا ساعت هفت و هشت سر کار بودم، عین خیالش نبود!!! فقط مثلا وقتی ساعت هشت میشد، بهم میزنگید که کجایی؟ البته اینم دلیل داره. من هرگز از ساعات طولانی کار و ترافیک و عدم داشتن وسیله نقلیه غر نمی زدم. من هرگز تصمیم نگرفتم به خاطر سختی کار، کارمو کنار بذارم. همیشه موندم و اگه اونم غر میزد که کار منو دوست نداره، من همیشه دلداریش میدادم و تحمل میکردم که نکنه یه وقتی رسما با اشتغالم مخالفت کنه!!! ناراحت چون هرگز حاضر نیستم کارم رو از دست بدم.مژه

در راستای سپردن مسوولیت به مهدی، یه کاردیگه هم کردم. همونطور که قبلا هم گفتم، خونه مامانم تقریبا شمال غرب تهرانه. برای اینکه صبحها از اونجا بیام سر کار، باید تا قبل از شش و ده دقیقه راه بیفتم. یعنی فکر کنید صبح ساعت 5:45 بیدار میشم. اون موقع تازه اذان داده اند و تا کم کم بیدار شم و حاضر شم، میشه همون شش و ده دقیقه. میتونید تصور کنید که این روزها این ساعت بیرون از خونه چقدر سرده!!!!!!! خیلی خیلی سرده. یه وقتهایی مامانم میترسه و میگه نکنه تو این تاریکی یه بلایی سرت بیارن. حالا این به کنار، محل کار مهدی هم نزدیک منه ولی آقا زورش میاد منو بیاره!!!! میگه:«تو مجبوری هفت و نیم سر کار باشی! من مدیرم و ساعت ده هم برم مهم نیست!!!»

بچه ها من و شما که همدیگر رو ندیده ایم. ولی خداییش، شما به علاقه مهدی نسبت به من شک ندارید؟ به نظرتون این مرد منو دوست داره؟ به نظر من اگه دوست داشت صبح خواب رو به خودش حروم میکرد و منو می آورد. یعنی اون وقت صبح فقط من و سپور و سگ و سرباز تو خیابونیم!!! گاهی که منو میرسوند، اینقدر تو قیافه بود و حتی یادمه این اواخر جواب خداحافظی و تشکر منو هم نمیداد!!!! حالا انگار من داشتم اون وقت صبح میرفتم کافه و سینما!! منم تصمیم گرفتم برای حفظ شخصیتم، خودم صبح ها بیام. جهنم اگه سرد و تاریک بود ولی در عوض کسی اون وقت صبح بهم توهین نمیکرد!!! همین شد که آقا دیگه فکر کرد باید همینطور باشه. یعنی چون براش مهم نبود، خودش اینجوری هم راحت بود. ساعت نه بیدار میشد و هلک و هلک راه می افتاد با ماشین و ده میرسید. نه ترافیکی، نه سرمایی و نه تاریکی!!

ولی از دیروز نظر توکتم جون رو خوندم، دیدم من اشتباه کرده ام. من باید به اون بفهمونم که ماشین مال من و اونه. (بگذریم که ماشین به اسم منه و خودم هم دارم قسطش رو میدم!!!!!) تو این روهای سرد با توجه به طرح زوج و فرد، مهدی باید صبح روزهای زوج منو بیاره. این وظیفه اشه. این یکی از قسمتهای رابطه است. من همسر اونم. باید یاد بگیره که به همسرش خدمات بده. یکی از این خدمات هم همینه. دیدم من اشتباه میکرده ام. هر بار که این غر میزده، واسه اینکه غرزدنشو نشنوم، خودم کار رو انجام میدادم. خب این شده که یه مملکت هم نمیتونه قسمت گشاد شده رو ترمیم کنه !!!!

تا اینجا تقصیراتم رو می پذیرم که اگه نپذیرم، نمیتونم اصلاحشون کنم. ایشالا که بتونم از پسش بر بیام. خیلی ممنون میشم اگه بازم منو با نظراتتون مستفیذ بفرمایید. قلبقلبقلب

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. بچه ها! یعنی فکر می کنید میشه هفت سال با یه نفر زندگی کرد ولی باهاش رابطه نداشت؟؟!! منظورم اینه که آدم بره پیش مشاور و اون بگه: «شما اصلا نمیدونید رابطه چیه!» منظورم ارتباط مثلا ج.ن.ص.ی  نیست ها! حالا بذارید توضیح بدم تا متوجه بشید:

بهار همین سال جاری، من به پیشنهاد یکی از دوستام یه مشاور خوب پیدا کردم و از مهدی خواستم با هم بریم پیشش. تلفنی که با اون خانم صحبت کردم، ایشون گفتند بهتره هر دوتا با هم بیاییم و چون مهدی هم میخواست که مسایل بین مون واقعا حل بشه، هر دو رفتیم. اون خانم که یک دخترخانم جوون ولی خیلی مجرب بود، بعد از شنیدن حرفهای ما، رو کرد بهمون و گفت: «شما اصلا نمیدونید رابطه چیه! باید بین تون رابطه ایجاد کنید.» با این حرف، ما هر دو پریدیم هوا، آخه اون خانم مشاور، به نکته ای اشاره کرده بود که دقیقا ما احساسش کرده بودیم. مثلا اینکه ما دیگه راجع به خیلی از چیزها حرف نمیزنیم. چون دعوا میشه. واسه اینکه دعوا نشه حرف نمیزنیم؛ خب چه اشکالی داره اگه در مورد مساله ای اختلاف نظر داریم، بیخودی اعصاب همدیگر رو خرد کنیم.  اما یه مساله ای هست. من معتقدم، اگه تعصب رو کنار بذاریم، خیلی بیشتر میشه با هم حرف زد. متاسفانه یکی از خصوصیات مهدی اینه که نسبت به هر چیزی خیلی خیلی خیلی تعصب داره. عصبانی مثلا شما فکر کنید تا همین یکی دو سال گذشته، هیچکس نمیتونست در مورد تیم پرسپولیس یه کلمه به حق یا ناحق حرف بزنه. تا همین قبل از یکی دو سال پیش، خانواده من که استقلالی هم هستند، همیشه مراعاتش رو میکردند. اونا استقلالی بودند ولی علاقه شون درحدی نبود که به خاطرش کسی رو برنجونند یا بخوان تو مهمونی دعوا کنند و جو رو به هم بریزند!! همیشه هم مراعات مهدی رو می کردند و اونو همونطوری که بود پذیرفته بودند. تا زمان زایمان من، که متاسفانه رفتار مهدی بعد از زایمان، خیلی خیلی با من بد شد. به طوری که با منی که تازه مثلا سه هفته بود زایمان کرده بودم، بدترین رفتارها رو میکرد. اینجا دیگه صدای خانواده من دراومد. یه بار که خونه مامانم اینا بودیم و مانی فکر کنم یکی دو ماهش بود، صبح بود و ما داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم و می اومدیم خونه خودمون. بحث سر عروسی خواهر مهدی بود که یادم نیست من چی گفتم. مثلا یه همچین چیزی که «اگه من دم عروسی زاییده بودم، حتما نمیتونستم بیام.» یا یه همچین چیزی... مهدی برگشت گفت: «تو جرات همچین چیزی رو داشتی که عروسی خواهر من نیای؟ جراتشو داشتی جلوی مامان و خواهر من که نیای عروسی؟» مثلا صبوری منو تحقیر کرد و اینکه حرف حرف خانواده اشه!!! اصلا در اون لحظه همچین بحثی نبود ولی حالا جریان اینم براتون میگم. خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم خونه مون، به محض اینکه رسیدیم، مامانم به مهدی زنگ زد و گفت:

«تو راست میگی! اگه زنت جنم داشت اجازه نمیداد خانواده تو اون سالهای اول عقد و عروسی، اونجوری پدرشو دربیارن. روز عروسی شو زهر کنند و یه چشمش خون باشه و یکیش اشک. اگه زنت جنم داشت، مثل خیلی از زنها می نشست خونه نه اینکه به خاطر اجبار زندگی، تا روز آخر زایمانش مثل سه تا مرد کار کنه. تو غیر از اینکه یه شب پیشش خوابیدی، برای پسرت چه کار کردی؟ فقط اونو به وجود آوردی. (از ماه دوم بارداری من، مهدی بیکار شد تا حوالی هشت ماهگی مانی و من تا روزی که برم برای زایمان، چهارنعل کار میکردم و خرج بیمارستانم رو کنار گذاشتم و بعد به اتاق زایمان مشرف شدم!!) خلاصه جنم مامان ما زد بالا و خیلی مودبانه بهش گفت که احترام خودشو نگه داره و گفت که بارها پدر و برادرهای آشتی از رفتار تو ناراحت شده اند ولی چون خونه ما مهمون بودی، احترامتو نگه داشته اند. نذار این حرمت شکسته بشه و از این حرفها.

این حرفها خیلی واسه مهدی گرون تموم شد به طوری که تا ماه ها رو دلش مونده بود و حتی یه وقتهایی بغض میکرد!!! آخه یه بدبختی هست این وسط. اونم خصوصیات اخلاقی خانوادگی مهدی ایناست. اینا همیشه باید از موضع قدرت با همه برخورد کنند. نه سر مسایل جدی، بلکه سر کوچکترین و خردترین مسائل موجود. مثلا توی یه مهمونی خونوادگی که همه دارند می گن و میخندند، اینا باید یه جور دیگه ای خودشونو جلوه بدهند. مثلا میخوان یه چیزی تعریف کنند: «گفتم منو که می شناسی. نذار اون رگ فلان من بالا بیاد. من فلانم.» حالا شما به جای کلمه فلان، اسم فامیلی اینا رو بذارید. بیخود و با خود همه جا هی میخوان رگ و ریشه شون و اینکه با مردم بد تا می کنند (!) و طاقت هیچی رو ندارند رو به رخ مردم بکشند. مثلا رانندگی شون، در جریان رانندگی، دائم در حال تربیت مردم هستند. هی میخوان برن به فلان راننده بگن، تو اشتباه کردی اینجا رو لایی کشیدی، یا به چه جراتی خواستی از من سبقبت بگیری. سر همین رانندگی حتی یه بار کار من به بیمارستان کشید. ما تازه عقد کرده بودیم و من از همچین دیوونه بازیهایی بیخبر بودم. یه بار که با ماشین بابای مهدی میرفتیم، من و مهدی جلو بودیم و سه تا خواهرش هم عقب نشسته بودند. یه ماشینی خواست از ما سبقت بگیره که یه دفعه مهدی دیوونه شد، شما نمیدونید تو کوچه و خیابون چه جوری می پیچید جلوی ماشینه. من فقط جیغ می کشیدم. دلیل این دیوونه بازی رو نمی فهمیدم. باور کنید دو سه باز نزدیک بود مردم رو زیر بگیره. من گریه میکردم و از ترس مرده بودم! بعد خواهر مهدی شونه های منو می مالید و دلداریم میداد!!!!! بابا نمیخواد منو دلداری بدی. جلوی داداش خلت رو بگیر! خلاصه به قول خودش ادبش کرد! البته منو سکته داد. چون اینقدر حال من خراب شد، که فردا شبش کارم به بیمارستان کشید. یعنی اینقدر روم اثر گذاشته بود، (من سابقه تپش قلب و تنگی نفس هم دارم) البته اینم باید بهتون بگم که الان مهدی رانندگی اش کاملا اصلاح شده و الان دیگه میگه برای چی باید مردم رو اصلاح کنم!!!

خیلی از موضوع پرت شدیم. برگردیم به همون موضوع رابطه. اینکه من و مهدی راجع به خیلی چیزها اختلاف نظر داریم. میشه دو نفر اختلاف نظر داشته باشند ولی چون زن و شوهرند و دارند با هم زندگی می کنند، نظرات هم رو بشنوند. اصلا به نظر من دلیلی نداره ما دیگران رو مجاب کنیم که نظر ما رو قبول کنند. من و مهدی با هم اختلاف سلیقه زیادی داریم. خب به نظر من اشکالی نداره. میشه اون پرسپولیسی باشه و من استقلالی، میشه اون فست فود دوست داشته باشه و من غذاهای خونگی، میشه من تیپ اسپرت دوست داشته باشم و اون تیپ کلاسیک و میشه هزار اختلاف سلیقه داشت ولی در کنار هم بود. اینا رو من باب شعار نمیگم. چیزی که وقتی با مشاور حرف میزدیم، مهدی همه اش از مشاور میخواست به ما بگه رابطه چیه؟ اونم میگفت: خودتون باید پیداش کنید. و من به نظر خودم پیداش کردم.

رابطه اینه که با همه اختلاف نظرها، در کنار هم باشیم. با هم باشیم. وگرنه به همخونه همدیگه تبدیل میشیم. باید یه فرقی بین زن و شوهر و همخونه های خونه های دانشجویی باشه. باید یه صمیمیتی، از خود گذشتگی، بین زن و شوهر باشه. حالا شما در نظر بگیرید مثلا سال دوم عروسی ماست. شب ساعت ده شبه، تلویزیون داره یه برنامه راجع به مسافرت نشون میده. من نظرم رو میگم راجع به مسافرت، مثلا میگم دلم میخواد یه سفر برم کرمانشاه. خیلی دلم براش تنگ شده. مهدی با تمسخر میگه: مردم دوست دارن برن هاوایی، تو اون جزایر زیبا، اونوقت تو دوست داری بری کرمانشاه؟؟؟!!! خب من میگم: هر کس از یه جا لذت میبره. قطعا اگه منم برم هاوایی خیلی لذت میبرم. ولی امکاناتش که نیست. بعدش، من تو کرمانشاه یه لذت میبرم، تو هاوایی یه لذت دیگه!!!! اونجا شهر آبا و اجدادی منه، هزار تا خاطره ازش دارم...» تا اینجا به نظر من یه بحث کاملا طبیعیه در مورد سفر، به نظر شما، دلیلی برای دلخوری وجود داره؟ به نظر من نه! هر دو نظراتمون رو گفتیم. چرا باید از نظر طرف مقابل ناراحت بشیم؟ چرا باید وقتی میریم تو رختخواب، مهدی پشت به من بخوابه و اخم کنه و با من حرف نزنه؟؟؟؟!!!! اینی که گفتم یه مثال بود. هزاران بار اینجوری دلخور شده! آخه چرا؟؟!! خب هر کس نظری داره. اگه من، هرچی که اون میگه رو تایید کنم، به نظر شما، اون باید خوشحال باشه از اون تایید؟ چه ارزشی داره؟؟!!

به نظر من با هم بودن اینه که با همه اختلاف سلیقه ها، کنار هم باشیم. یه روز من به خاطر اون فست فود بخورم، یه روز اون به خاطر من بیاد فلان جایی که خیلی هم دوست نداره، من استقلالی از برد پرسپولیس به خاطر مهدی خوشحال بشم و مهدی پرسپولیسی از برد استقلال. میشه مثلا مهدی بستنی بخوره و در کنارش من چیپس و دلستر ولی در کنار هم باشیم و مزه چیزهایی که میخوریم، مهم نباشه و با هم بودن و با هم خوردن مهم باشه. من که میگم این رابطه است. نظر شما چیه؟

[ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. اول از چهارشنبه بگم که من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم و وسایل رو جمع کردیم و حدود ساعت هفت و نیم راه افتادیم به طرف خونه مون. بگذریم که مانی اینقدر جیغ کشید و گریه کرد، که اون بیچاره ها شوکه شده بودند. این بار فقط جیغ میکشید: ماما... ماما.... خطابش به مامان مهدی بود. اون طفلی هم صبح مانی رو برده بود حموم و کمرش گرفته بود و افتاده بود تو رختخواب. خلاصه مانی رو کشون کشون بردم تو ماشین. جگرم کباب شد. همه اش از خدا میخواستم شرایط جوری فراهم بشه که این در به دری و وابستگی مانی کم بشه. عزیز دلم اینقدر گریه کرد و گریه کرد، که همونجوری تو بغلم خوابش برد. گریه بجه ها اینقدر معصومند، که نمی فهمند دلیل این جدایی، همین مادریه که تو بغلشند! و  اگر بفهمند و تشخیص بدن، عمرا اگه دیگه بغل اون مادر برن! بعد رفتیم پیتزا شایلی مهدی چیزبرگر سفارش داد. قرار بود غذا رو ببریم خونه بخوریم. بعد مهدی گفت: «چه کاریه خب، همین جا بخوریم که محیطش هم خوبه.» خلاصه مانی رو بغل کردیم که بریم داخل، بچه بیدار شد و دوباره گریه کرد. چند دقیقه طول کشید تا به محیط عادت کرد. ولی با کسی کار نداشت و اخماش تو هم بود. منتظر بعد کم کم یخش باز شد تا جایی که نصف چیزبرگر منو خورد!!! خوشمزهمنم از خدام بود که داره غذا میخوره. بعدش مهدی گفت بیا از این عروسکها واسش بخریم که یه کم حالش بهتر بشه. از همین دست فروشها که جلوی رستورانها عروسک می فروشند. یه حباب ساز واسش خرید که شکل نهنگ بود. خیلی خوشگله و مانی خیلی ذوف کرد! کلا واسش جالب بود که این توپها از کجا میان و کجا میرن!!! خلاصه تا خونه کلی باهاش بازی کرد و ذوق کرد قهقهه

خونه هم که اومدیم، شب ساعت حوالی یازده خوابید که البته بعید بود اینقدر زود (!!) بخوابه. آخه هر شب زودتر از دوازده نمیخوابه! طفلی مال گریه هایی بود که کرده بود. بعدش من بعد از اینکه خوابوندمش، اومدم نشستم جلوی ماهواره که یه کم سرم گرم بشه. مهدی هم پای اینترنت بود. حوالی ساعت یک جا عوضی کردیم و من تا حوالی دو نشستم پای اینترنت و آرشیو وبلاگ نشمیل عزیزم رو خوندم. مقداری اش رو تو اداره خونده بودم، حالا داشتم بقیه اش رو میخوندم. هرچند هنوز تموم نشده!!!

ساعت دو خوابیدم و فردا صبح هم هشت بیدار شدم. صبحونه درست کردم و مانی هم کم کم بیدار شد. با هم صبحونه خوردیم و یه کم بازی کردیم و من رفتم تو آشپزخونه و واسه ناهار خورش قیمه درستیدم. این وسط ها هم با مانی بازی میکردم. نمیخوام جزئیات ریز این سه روز تعطیلی رو بگم. عمده وقایع، بازیهای من و مانی با هم بود و از خواب بیدار شدن ساعت یازده مهدی، که با وجود اینکه صبحونه آماده بود، نمیخورد!! یه کیک حاضری باز میکرد و به جای صبحونه میخورد. بعد می نشست پای اینترنت، یا ماهواره فیلم تماشا میکرد یا با ایکس بازی بازی میکرد!!! یعنی شکر خدا گاهی دستشویی میرفت وگرنه احتمالا کارش به زخم بستر میکشید!!!

تمام این سه روز کارش این بود!!! فقط پنجشنبه عصر یه سر رفتیم مغازه خاله ام که تو اکباتانه که روتختی بگیرم ازش، که اونم کسی قرار بود براش بیاره که نیاورده بود. بعد من از یه مغازه دیگه کفش خریدم. یعنی فکر کنید مهدی داشت سکته میکرد!!! میگفت ما به قصد خرید روتختی اومده ایم!!! کلا مغزش داغونه بیچاره. مثلا معتقده اگه برای خرید روتختی میریم، دیگه نباید چیز دیگه ای بخریم!!! شما فکر کنید سالهای اول ازدواجمون بود. مثلا میخواستیم بریم فروشگاه رفاه که خرید کنیم. اولش می پرسید چی میخوایم؟ منم میگفتم: فلان و فلان و فلان. حالا اگه اونجا بهمان هم میخریدم، شر به پا میشد!!! باور میکنید؟ معلومه که نه! آخه چه آدم عاقلی این رفتار رو داره؟! مادرش هم یه بار بهم گفت: این بار که خواستید برید خرید، بگو من میخوام همه چی بخرم. منم همینو بهش گفتم. مهدی هم گفت: «اگه بخوای همه چی بخری، من نمیام!!!!!!» یعنی شما میگید من با همچین روانی چه کار کنم؟؟!!

روز اول تعطیلات که پنجشنبه بود اوقات فراغت مهدی دوباره به ایکس بازی و اینترنت و ماهواره گذشت. جمعه که روز دوم بود هم به همین روال گذشت!! البته من تصمیم داشتم کابیت های آشپزخونه رو یه صفایی بدم. بعد دیدم مهدی عمرا مانی رو نگه داره که من کار کنم. در نتیجه مثل معلمی که شاگرد شلوغ کلاس رو مبصر میکنه، به مانی گفتم: « مامان یه عالمه کار داره. میخوام کابینت ها رو تمییز کنم. کمکم میکنی؟» اونم با خوشحالی  گفت: «آ» یعنی آره!! آخه اکثر مواقع در کابینت ها کش می بندم که مانی بهشون دست نزنه. خلاصه یه قالیچه انداختم کف آشپزخونه و با مانی نشستیم جلوی کابیت ها رو شروع کردیم به تمیزی... مثلا یه بسته لوبیا قرمز خریده بودم ولی نریخته بودم تو شیشه. میگفتم: «حالا به مامان کمک کن که بریزمش توی شیشه!» بچه هم ذوق میکرد که مثمر ثمر واقع میشه، کمک میکرد و لوبیاها رو میریخت تو شیشه!!! نیشخندالبته این کار از حد معمول، خیلی بیشتر وقت برد ولی همین که جلوی چشمم بود و مهدی دیگه غرغر نمیکرد که چرا بچه رو ول کرده ام خودش یه دنیا می ارزید. و از همه مهتر اینکه در کنار پسرم بودم و از با او بودن لذت می بردم. لذتی که مهدی کلا خودشو محروم کرده ازش، که اصلا هم برای من مهم نیست. به جهنم! اولها هی مهدی رو صدا میکردم و شیرین کاریهای مانی رو نشونش میدادم، بعد دیدم عصبانی میشه و میگه من هر وقت دلم بخواد میام شیرین کاریهاشو می بینم. اینقدر منو صدا نکن!!! منم کلا گفتم: به درک! اگه لیاقت داشتی میای، نداشتی هم از دیدن شیرین کاریهای بچه ات محروم میشی! من چرا حرص بخورم و دعوا بشنوم؟؟!!! والا!!!لبخند

آخرش هم که مانی بلند شد بره، دیدم ناکس، هر حبوباتی که ریخته تو شیشه، یه مشت هم زیر پاش قایم کرده که باهاش بازی کنه، خلاصه به اندازه غله یک سال مصر، زیر پای آقا مانی بنشن پیدا کردیم!!!!قهقهه

با این جابجایی، دیدم فضای کابینتم هم بازتر شد. یه کابینت دیگه ام رو هم مرتب کردم؛ البته اونم با کمک مانی. بعد ناهار خوردیم و بازم با مانی بازی کردم و خوابیدیم. تو این مدت هم مهدی همچنان سینگل زندگی میکرد. قاعدتا این سه روز فرصت خوبی برای زن و شوهرها بوده که وقت بیشتری رو با هم بگذرونند. من فقط با پسرم وقت گذروندم. مامانم اینا هم خیلی اصرار کردند که بریم اونجا. ولی ترجیح دادم خونه خودم باشم. مثل زنهای خونه، شبها قبل از خواب برای بار هزارم اسباب بازیهای مانی رو جمع میکردم که صبح که از خواب پامیشم، خونه مرتب باشه. صبح هم صبحونه و ناهار و کلا خیلی راضی بودم از اینکه توی خونه خودم هستم و با پسرم وقت می گذرونم. اینجور وقتها به مهدی به چشم یه همخونه نگاه میکنم نه همسر. چون حقیقتا یک همخونه است. کار خودشو میکنه، سر خودشو گرم میکنه و هرکس از جونش سیره، ازش بپرسه « راستی آقا مهدی! چرا یه کوچولو هم وقت نمیذاری با خانمت حرف بزنی؟ یا حتی پیشش بشینی؟؟!!» همچین نعره میکشه که آدم از کرده خودش پشیمون بشه!عصبانی

منم ولش کردم. اصلا سراغش نرفتم. دیدم اون اینجوری راحت تره، منم اینجوری راحت ترم. دیگه خیلی وقته دندون محبت و توجه مهدی رو کنده ام. یعنی روزی که این وبلاگ رو زدم، قرار گذاشته بودیم که رابطه رو درست کنیم. این سه روز تعطیلی که تنها توی خونه خودمون بودیم، بهترین زمان برای اصلاح رابطه مون بود ولی از دست رفت. یعنی اون از دستش دارد. یادمه سالهای اولی که ازدواج کرده بودیم هم مهدی همینطور بود. یکسره یا پای اینترنت بود یا پای ماهواره!!! اون وقتها تازه عروس بودم. خیلی بهش میگفتم بیا با هم حرف بزنیم، بیا پیش من بخواب تا من خوابم ببره. بعدش که من خوابیدم، تو برو. می اومد، ولی چه اومدنی! تمام مدت اخم میکرد و ساکت بود و اگه ازش می پرسیدم، میگفت: «دیگه رفتن من چه فایده ای داره؟ نیم ساعت از فیلم رفت!!!!! و در این چند سال همیشه فیلم و ماهواره و اینترنت و فیس بوک و همه چی به با من بودن ترجیح داشت! خب اینجوری راحت تره بود. بعد اون وقتها من احمق بهش میگفتم: «بذار بچه دار بشیم، اونوقت دیگه من وقتمو با اون پر میکنم. به تو هم محل نمیذارم!!!!» اینقدر شعور نداشتم که بفهمم اصلا چرا باید از همیچین مردی که ارزش یه همصحبت هم برای تو نداره، بچه دار بشی؟؟!! راهتو بگیر و برو سر زندگی خودت !! متاسفانه خیلی دیر فهمیدم باید این کار رو میکردم. وقتی که مانی به دنیا اومده بود و مهدی دیگه خیلی خیلی بیشتر از قبل از من دور شده بود! دیگه پای یه عزیزی وسط بود که مجبور بودم حالا بسوزم و بسازم...

و تاوان حضور این عزیز رو با زندگی با مهدی می پزدازم!لبخند

[ یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز حدود ساعت سه بعدازظهر، عمه دوم مانی زنگید و گفت من اصلا با شما قهر نیستم و دوستت دارم و شما خودت و شوهرت نسبت به بچه تون اختیار دارید و بهترین پدر و مادرید و مهربونید! من فقط خودم تحمل نداشتم که اینو ببرم مهد.لبخند

بعدش حرف وابستگی شد و زد زیر گریه که من از بچگی به هر کس وابسته شدم، اونو از دست دادم. خاله ام شوهر کرد و بعدش خواهرم (البته در سن بیست و هفت سالگی! یعنی خیلی زود هم شوهر نکرده بود که این زود از دستش بده!) بعدش هم دختر طفلی زد زیر گریه!!!ناراحت منم خیلی کار داشتم ولی سعی کردم وقتمو یه کم خالی کنم و باهاش حرفیدم. بهش گفتم: «عزیزم! وقتی وابستگی همیشه بهت ضربه زده، چرا بازم وابسته میشی؟! وقتی به عمر و شرایط آدمها هیچ اعتباری نیست، وابستگی آدمو داغون میکنه. چون هر لحظه ممکنه اونی که بهش وابسته ایم، بمیره، تبعید بشه، به خاطر شرایط کاری به یک شهر دیگه منتقل بشه، یا هر چیز دیگه ای. »

بعد بهش گفتم: «من مانی رو میذارم مهد، تو وقتت آزادتر میشه. از اون خونه بیا بیرون. دانشگاه آزاد یا هر دانشگاه دیگه ای اسمتو بنویس. زبان رو ادامه بده (آخه قبلا کلاس میرفت و خیلی هم زبانش خوب بود. کلا خیلی دختر منظم و مرتبیه و وقتی یه کاری رو انجا میده، به بهترین نحو تمومش میکنه. ولی بنا به دلایلی نشد ادامه اش بده.) گفت آخه شهریه میخواد. گفتم تو واسه درس اقدام کن. زودتر از مهر که نمیخوای بری سر کلاس. نه ماه هم تا مهر مونده. تو این مدت، واسه کارت هم همه مون تلاش میکنیم. اگه خودت رفتی سر کار که چه بهتر. خرجش با خودته. اگرم نرفتی، ممکنه اون خونه فروش بره.(قصه اون خونه رو سر فرصت واسه تون میگم. مثنوی هفتادمن کاغذه!!) اگرم هیچ کدوم از اینها نشد، من و مهدی خرج تحصیلت رو فراهم میکنیم. خیالت راحت باشه.

بعد بهش گفتم: «میتونی یه عمه قوی واسه مانی باشی. یه عمه ای که از نظر روحی خیلی قوی و مقاومه و اجازه نمیده وابستگی ها اونو از پا در بیارن. یه عمه ای که مانی همیشه پیش دوستاش از تو تعریف کنه و بگه این عمه تکیه گاه منه و من مقاومت رو از این عمه یاد گرفتم. یا میتونی یه عمه نازنازی و پرپری باشی که هرچیزی تو رو برنجونه و ضعیف باشی. ولی اگه من جای تو باشم، اینقدر قوی میشم که همیشه بتونم از نظر روحی به اونایی که دوستشون دارم کمک فکری و روحی کنم.

خلاصه آروم شد و قضیه به خیر و خوشی تموم شد!!

بعداز ظهر هم مهدی زنگید که یه آژانس بگیر بیا دنبالم دم اداره که با هم بریم خونه. آخه ماشین ما زوجه، دیروز هم که طرح زوج و فرد از دم در خونه ها اعمال شد!! دلم میخواست تا آژانس بیاد، برم و واسه این عمه مهربون، چند شاخه گل بگیرم قلب ولی تا آخرین لحظه داشتم سر کار می دویدم و کار میکردم. حالا ایشالا امروز وقت کنم میرم واسش میگیرم.

[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

مهدکودکها هم که امروز و فردا تعطیل شد. رفت تا شنبه نیشخند خیلی باحال بود. تا ما اومدیم این پسره رو بذاریم مهد، مهد تعطیل شد. قهقهه کلا اقبال کار کردن و درس خوندنش مثل باباشه. چشمک از اول که من زن مهدی شدم، همیشه تعطیلی ها به ایشون میخورد. من سه سال معلم بودم، ولی یه بار هم تعطیلی مدارس به من نخورد!!! نگران ولی مهدی که معلم بود، یه عالمه تعطیلی بهش میخورد. تازه هنرستان هم درس میداد. سه ماه تابستون هم که تعطیل بود. امتحانات که نمیرفت و حالا هم سر این کاره، پنجشنبه ها تعطیلند، چون دولتیه، به هر مناسبتی که ادارات دولتی تعطیل باشه، ایشون هم تعطیله و .... ولی حالا من... به هر مناسبتی باید برم. اداره ام با بانک کار میکنه، شنبه و جمعه و تعطیلی معنی نداره. پنجشنبه ها اضافه کاریه ولی اگه لازم باشه باید بریم که شکر خدا همیشه لازم میشه. البته من به دلیل وجود مانی، معافم و همکارهام همیشه کارهامو انجام میدن و خیلی هم مهربونند. بغل عید فطر و مبعث و هر عید دیگه ای هم باید بریم. چون کار ما پروژه ایه و پروژه باید به اتمام برسه. حالا میخواد هر روزی از سال باشه و هر مناسبتی!!

دیروز عصر که من و مهدی برگشتیم خونه مادرشوهرم، همون جو پریروز حاکم بود البته بدتر. چون دیگه خواهر شوهرم یک کلمه با ما حرف نزد و بعد از چند دقیقه رفت تو اتاقش تا شب. این خواهر شوهرم خیلی مهربونه خیلی خیلی. ولی خب خیلی هم دل نازکه. توقع داره ما مانی رو بدیم بهش!!! اینو جدی میگم ها. منتهای آرزوش اینه که ما مانی رو بدیم بهش و اینم خوش و خرم با مانی زندگی کنه!!!  چشمک البته خب ازدواج نکرده، هرچند هنوز سی سالشه. قبلا سر کار میرفت ولی الان چند ساله که توی خونه است. کلا خیلی تنهاست. من کاملا درکش میکنم. همه اش هم به مانی محبت میکنه. همیشه هم نهایت احترام رو به من میذاره. ولی در مورد محبت کلا انتظارش همیشه غیر منطقیه. خیلی زود به همه چیز و همه کس وابسته میشه. یعنی اینطوری بهتون بگم که وقتی من و مهدی تازه عقد کرده بودیم، تقریبا تمام برنامه هامون با اینا یکی بود!!! هرجا میرفتیم باید اینا رو می بردیم. اون موقع مهدی ماشین نداشت و ماشین باباشو میگرفت. بدون اغراق از هر ده باری که بیرون میرفتیم، هشت بارش اینا با ما بودند. مهدی سه خواهر و یک برادر داره که اون موقع همه شون مجرد بودند. بعد که ما کم کم خودمون میخواستیم بریم، به طور فنی (!) ماشین از مهدی گرفته شد!!! لبخند به این صورت که اگه ماشین دچار نقص فنی میشد، خرجشو می انداختند گردن مهدی. اونم اون موقع معلم بود و چیزی درنمی آورد. از هیچی حقوق، باید پس انداز میکرد واسه خرج عروسی. در نتیجه تصمیم گرفت دیگه ماشین رو نبره که مجبور نشه خرجش رو بده. هرچند دم عروسی چهارصد پونصد تومن اون موقع (سال 85) افتاد گردنش!!!کلافهالبته نکته جالش اینکه که حدود یکی دو هفته مونده به عروسی، مهدی بهم گفت که ماشین خراب شده و اینقدر هم خرجشه. بعد من رفتم خونه شون و خیلی ناراحت بودم. بعد بابای مهدی با مهربونی گفت: «عیب نداره عزیزم. طوری نشده که. میدیم درستش کنند. غصه نداره که.» من خوشحال شدم. گفتم خوبه، حتما خودش میخواد خرجشو بده. بعدا مهدی گفت که خودش پولشو داده!!! منظور پدر شوهرم این بود که بالاخره درست میشه. البته خوب از فعل مجهول استفاده کرده بود و فاعل معلوم نبود!!!

اینها بماند، اینو میگفتم. من از طریق یکی از دوستانم، واسه این خواهر شوهرم، یه کاری توی یه شرکتی پیدا کردم. ولی این دختر خوب، همه جا تو اون شرکت نشسته بود گفته بود که این زن برادر من (بنده حقیر رو می فرمودند) برادر ما رو از ما جدا کرده!!! خیلی هم گریه و زاری و اشک و آه. که البته برای من مهم نبود. چون ا ین کار رو نکرده بودم و به روحیه خانوادگی شون واقف بودم که فقط با خودشون رفت و آمد می کنند و عاشق و شیفته خودشونند و می میرند واسه خودشون !!!!!بغلبغلبغل

سالها گذشت و پدر من خرده خرده تو این سالها در اومد تا اینکه تو این سالها خواهرشوهر اول و سوم ازدواج کردند و برادر شوهر هم که دو سه ماه پیش عقد کرد. هر عضو جدیدی که وارد این خانواده شد، اینا دیدند نه بابا، غیر از خودشون هم کسان دیگه ای روی این کره خالی زندگی می کنند!!!  هر خانواده ای هم منش خودشو داره. کلا هر کس واسه خودش آدمیه. بالاخره یه ذره و فقط یه ذره وارد اجتماع شدند. حالا با توجه به اینکه این خواهرشوهرم ازدواج نکرده، خیلی با مردم تعامل نداره. ولی با همه اینا من دوستش دارم. همیشه به من احترام میذاره. و اگه هم دلخوری بوده، به خاطر جو دیگران بوده. بعدش هم من از هر کسی به اندازه خودش و ظرفیتش توقع دارم.لبخند

پست طولانی میشه ولی یه چیزی بگم که بخندید. الان مادرشوهرم نسبت به این مهد  ذهنیت داره. جالبه بدونید من دیروز واسش تعریف کردم که شهین جون به مانی شکلات داده. دیروز عصر با عرض شرمندگی شکم مانی کار کرد. مادر شوهرم جبهه گرفت: «این دفعه سومه که امروز شکمش کار میکنه. مال این شکلاتهاست که تو مهد بهش داده اند!!!!!!» منو می گید؟! تعجبتعجب گفتم: «مامان! شکلات که یبوست میاره!!» گفت:«رنگشو گفتم که قهوه ایه!!!» حالا من از شما می پرسم. در این کره خاکی، رنگ پی پی کی غیر از قهوه ایه؟ به جز نوزادانی که اسهال میشن و رنگش سبز میشه؟؟؟!!! چشمک

[ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

حالا فکر نکنید تا آخرین روزی که مانی مهد بره، من هی میاد روزانه هاشو می نویسم ها!!! از خود راضی

جونم براتون بگه که همونطور که گفتم، قرار شد مهدی امروز صبح مانی رو بیاره. که آورد و من رفتم دم مهد، در ماشین رو که باز کردم، مانی گفت: «آلا» یعنی خاله. و خندید. خوشحال شدم. این یعنی میدونه میخواد بره کجا و خوشحاله. خلاصه قربون صدقه اش رفتم و با هم رفتیم تو مهد. مهدی هم رفت سر کارش. قرار شد کار ما که ظاهرا نیم ساعت طول میکشید وقتی تموم شد، بهش بزنگیم که مانی رو برگردونه.

وقتی وارد شدیم، شهین جون با خوشرویی به استقبالمون اومد و مانی رو از بغل من گرفت. مانی یه بچه بغضی کرد ولی اون با مهربونی بغلش کرد و حواسشو پرت کرد و بردش تو اتاق بازی بچه ها. دیگه نذاشتند من برم تو اتاق. البته قانونشون اینجوریه که اگه بچه بخواد گریه یا بی تابی کنه، فوری مامانشو صدا می زنند. دم در هم صبح که بچه ها رو تحویل میگیرند، هیچ بچه ای رو با گریه تحویل نمی گیرند. خیلی قانون خوبیه. بغل

منم بعد از چند دقیقه رفتم طبقه پایین تو سالن نشستم. بعد از حدود بیست و پنج دقیقه شهین جون مانی رو آورد پایین. ظاهرا دیگه داشته بی تابی میکرده. پسرم وقتی منو دید، دوباره بغض کرد. ماچ الهی فداش شم. بغلش کردم. تو این فاصله شهین جون همه اش قربون صدقه اش میرفت. احساس کردم مانی باهاش رابطه خوبی برقرار کرده ولی خب چون روزهای اوله، طبیعیه که یه کم بی تابی کنه. البته با مدیر مهد هم مشورت کردم. گفتم صلاحتون چیه؟ به نظرتون این بی تابی و بغض طبیعیه؟ روی روحیه بچه تاثیر منفی نمی ذاره؟ گفت: کاملا طبیعیه. بچه هایی هستند که اصلا نمی مونند و موهای ما رو می کشند!!!! ولی این جزء بهترین هاست!!! هورا ولی بازم بذار ببینیم در روزهای آینده چه عکس العملی نشون میده. باید صبر کرد. و گفت که اگه اصلا دلتنگی نکنه، باید به خودمون شک کنیم و از خودمون بپرسیم چرا؟؟؟!!!  خلاصه که مهدی اومد دنبالمون و ما رو برد. قرار بود من دم اداره پیاده بشم ولی مانی دنبالم گریه کردو مجبور شدم تا خونه مادر شوهرم ببرمش با مهدی و برگردیم.

این وسط دلخوری هم پیش اومد. مهدی فوری جبهه گرفت که: «تو کار سخته رو میذاری واسه بقیه!! اینکه صبح زود میری که هفت و نیم اداره باشی و مانی رو میذاری که من بیارم. اونم بدون عمه اش نمیاد. پس اذیت میشه. منم اعصابم خرد میشه!!!» دیروز که عمه اش بوده که اذیت نشده و فقط یه امروز بوده دیگه !!!! تعجب به نظر شما  اگه یه پدری یه روز بچه اش رو ببره مهدکودک، همه کار سخته رو انجام داده؟ اومد به دهنم بگم:« کار سخته اون کاریه که یه زن حامله به خاطر خرج زندگی و خرج زاییدنش تا روز آخر بره سر کار و خرج بیمارستانش رو بذاره کنار و بعد بره بزاد!» ولی چیزی نگفتم. یعنی شما فکر کنید اینکه یه زن صبح ساعت شش و نیم صبح وقتی که هوا هنوز تاریکه ازخونه میره بیرون تو این سرما، داره کار راحت رو انجام میده!!! این تو کدوم قاموسیه، من نمیدونم!!! بعد گفت: «فعلا که تو اسبتو زین کردی که مانی بره مهد.» منم گفتم: «عزیزم موردی نداره. اصلا نمیذاریم بره مهد. تا مثلا اردیبهشت. اون موقع میاریمش که به قول تو، مانی یه کم بزرگتر بشه. ولی اگه اون موقع بیاریمش، وابستگی عمه اش کم میشه؟ یا اینکه بیشتر میشه و دیگه اصلا نمیشه بیاریمش مهد؟!»

دید حرف درستیه. بعد من گفتم:« اصلا میشه یه کاری کرد. من با اداره صحبت میکنم. درسته الان تو اوج کاره، ولی بچه ام واسم مهمتره. باهاشون حرف میزنم میگم عمه مانی دیگه نمیارتش مهد. پس خودم صبح هر وقت که مانی بیدار شد میارمش مهد، بعد تو برش گردون خونه، منم میرم اداره. حالا یه دو هفته ای من هر روز صبح یکی دو سه ساعت دیر میرسم و مرخصی رد میکنم. خب چاره ای نیست. عمه اش نمی برتش دیگه.»

اینو که گفتم، گفت: «آره فکر خوبیه. ولی خب عمه مانی چی؟ اون تنهاست و به مانی خیلی وابسته.» گفتم: « خب پس به نظرت چه کار کنیم؟ خب اصلا نبریمش مهد تا اردیبهشت.» گفت: «نه، این راه حلت که خودت صبح باشی و با هم ببریمش خیلی بهتره!»

یعنی شما ببینید بچه ها!! هرچی من میگم، یه چیز دیگه میگه. یکی از بزرگترین خصوصیاتی که مهدی داره و من باهاش مشکل دارم، اینه که عادتشه همه چی رو می اندازه گردن مردم و این اوج بی مسوولیتیشه. یعنی کلا آدمیه که نمیخواد زیر بار حرفها و کارهاش بره. الان اگه مانی رو بذاریم مهد، هر روز میخواد غر عمه مانی رو سر من بزنه که دختره افسرده شده و تنهاست و یه وقت دست به یه کار خطرناک نزنه!» اگر هم مانی رو نبریم مهد، این بچه روز به روز وابسته تر میشه و هر وقت از خونه مادرشوهرم بریم، بچه بی گناه داغون میشه. اونوقت هی میخواد غر بزنه که :«گفتم باید ببریمش مهد!!!!» یعنی بیایید بگید من چه غلطی بکنم!!!!!!!!!

یه مساله دیگه ای هم هست. مهدی صبح یه چیزی برام تعریف کرد که خیلی ناراحت شدم. این عمه مانی ظاهرا یه بار سابقه خودکشی داره!!! وقتی مهدی اینو برام تعریف کرد، خشکم زد. به مهدی گفتم: «میدونی چیه. من و تو احساس می کنیم این وابستگی، مانی رو اذیت میکنه و میخواهیم این وابستگی کمرنگ بشه، ولی خواهرت برای این ناراحته چون نمیخواد این وابستگی از بین بره.» این حرف کلا بدون غرض بود. چون من این خواهر شوهرم رو خیلی دوست دارم چون واقعا مهربونه و همیشه هم به من لطف داشته. دیدم مهدی میگه: «آره خب، کلا این خواهر من بده!!!» قلبم داشت سوراخ میشد. بی اختیار بغض کردم. بهش گفتم: «وقتی تویی که همسر منی اینجوری راجع به من فکر میکنی که من با خواهرت غرض دارم، دیگه من چه توقعی از دیگران میتونم داشته باشم؟ من کی گفتم خواهرت بده؟ من دلم برای اونم میسوزه چون داره عذاب میکشه.» و تو دلم گفتم: « ولی از خدا میخوام مانی هیچوقت اینجوری به کسی وابسته نشه. فقط به خاطر اینکه عذاب نکشه.

بعد میگه: «حالا تو که از خداته بچه ات رو دیگران بزرگ کنند!!!! تو این مدت هم که یا مامانت نگه داشته بچه ات رو یا خواهر من!!!!!!!!» قلبم شکست. من به خاطر اینکه زیر بار زندگی رو بگیرم که به اون فشار نیاد میرم سر کار. کی دلش میخواد صبح تو این سرما که فقط سگ و سپور و سرباز تو خیابونه، بچه اش رو بذاره بره بیرون، خونه زندگیش از هم بپاشه و مثل آواره ها باشه و بچه اش به دیگران وابسته بشه، بعد از همسرش حرف مفت بشنوه. از همسرش، همبسترش، هم نفسش!

واقعا چیزی نداشتم بهش بگم. وقتی تفکرش همینه، دیگه چی بگم. شکر خدا اینجا هست که میام مینوسم و خالی میشم. وقتی اون اینجوری فکر میکنه، من دیگه از دیگران چه توقعی داشته باشم؟ اینها همه اش به حس مسوولیتش برمیگرده. از نظر ذهنی و جسمی خیلی آدم تنبلیه. نمیخواد قبول کنه که من به خاطر اجبار زندگی دارم میرم سر کار. پس هر دو تایی با هم باید تبعاتش رو بپذیریم. کلا عادت داره همه چی رو بندازه گردن بقیه و خودشو مبرا کنه و مثل معلمها بشینه یه گوشه و بگه: «من میدونستم.»، «گفتم که»...

راه حلی که به ذهنم رسید: به مهدی میگم: هر تصمیمی که تو بگیری، من قبول دارم.» اینجوری توپ رو می اندازم تو زمین اون. لااقل اینکه غر نمی شنوم! چشمک

[ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز روز اول مهدکودک مانی بود. طبق قرار قبلی که با مدیر مهد گذاشته بودم، قرار بود مانی به همراه خواهرشوهر دومی برن مهد کودک. یعنی یکی دو هفته با ایشون بره تا وقتی که تو این مدت کم کم ایشون حذف بشه و مانی به محیط مهد عادت کنه. چون روز اول بود، گفتم خودم هم برم. یکی ازهمکارهام یه بسته شکلات برای مانی گرفته بود که اونم با خودم بردم.زبان

حالا بگذریم که دیروز از صبح زود که اومدم اینقدر کار داشتم که دیگه داشتم از پا می افتادم. قرار بود دو تا از ریئس هام (یه میلیون رئیس دارم!) ساعت ده بانک باشند واسه جلسه. و ما داشتیم واسه اون جلسه گزارش تهیه میکردیم. من همه اش خدا خدا میکردم مهدی یه وقت این وسط نزنگه که ما در مهدیم و تو بیا. خلاصه که اینها رفتند بانک و خودم زنگیدم و گفتند که 5 دقیقه دیگه میرسند. از مهد هم تا اداره من، چهار دقیقه با پا فاصله است. رفتیم داخل و مانی همه اش میخواست بره بغل عمه اش. البته اولش. من بغلش کردم و رفتیم داخل و طبقه دوم. محیط جدید واسش جالب بود و محو در و دیوار اونجا شده بود و اینکه اینهمه بچه اینجا چه کار می کنند؟! سوال 

خلاصه که شهین جون مربی اش اومد جلومون و خیلی خوش برخورد و مهربون بود. ما رو راهنمایی کرد به کلاس. ده تا نی نی ناز و خوشگل تو کلاس بودند. اعم از دختر و پسر (ادبیات رو حال می کنید؟؟!!) مانی اول یه کم از رفتن پیش بچه ها  امتناع کرد. ولی بعد اون یه بسته شکلات رو دادم به شهین جون که به عنوان جایزه بده به مانی. بعد به مانی گفتم تو اینقدر پسر خوبی هستی که شکلاتهات رو به دوستات میدی. بعدش با کمک شهین جون به همه بچه ها شکلات داد خوردند. تو این مدت هم واسه عمه مانی یه صندلی گذشتند تو درگاه کلاس که اونجا باشه. البته من از قیافه اش می فهمیدم که حالش خوب نیست و اصلا از محیط خوشش نیومده. خلاصه یه ربع بیست دقیقه اونجا بودیم و بعد ساعت یازده شد و وقت ناهار بچه ها. آخه بچه ها زود میان و صبحونه می خورند. برای همین ناهارشون ساعت یازدهه. (قربونشون برم من قلب)

خلاصه یه آژانس گرفتم و مانی و عمه اش رفتند خونه. دیروز هم از اون روزهای وحشتناک کاری بود. من اینقدر کار داشتم و اینقدر اینور و اونور رفتم که عصر که مهدی اومد دنبالم, نزدیک بود از خستگی بیهوش بشم. اوه ولی وقتی رسیدیم خونه دیدم جو خرابه. استرسخواهر شوهرم  اینقدر گریه کرده بود که تقریبا چیزی از چشمش باقی نمونده بود!!!  بعد مادرشوهرم گفت که وقتی اینا از مهد برگشته اند گریه کرده و گفته: « اصلا با چیزهایی که آشتی تعریف میکرد زمین تا آسمون فرق داشت و یه ساختمون قدیمی بود و بچه ها زشت بودند !!!!!!!! تعجبو مربی چرا بیخود و بی جهت هنوز مانی رو ندیده، بهش گفته «عزیزم!!!!!!!!!!»

یعنی من دیشب با اره برقی افتاده بودم به جون شاخهایی که بالای سرم سبز شده بود!! البته این خواهرشوهرم خیلی خیلی مهربونه ولی متاسفانه وقتی به یه چیزی وابسته میشه، دیگه جدا کردنش کار حضرت فیله. الانم به مانی خیلی وابسته شده. شما فکر کنید من وقتی میرسم خونه از سر کار، اصلا مانی رو به چشم نمی بینم. تمام مدت این دو تا دارند با هم بازی و نقاشی می کنند. من اصلا حساس نیستم که مانی با عمه اش نباشه. مگه روانی ام؟ وقتی بهش محبت میکنه، منم از خدامه که بچه ام محبت ببینه. ولی  اگه تصمیم گرفتم مانی بره مهد، اولا خیلی مهدش رو سبک و سنگین کردم و میدونم آموزش می بینه، دوم اینکه دو سالش تموم شده و دیگه اینکه دلم میخواد برگردم سر خونه و زندگیم و دلیل خیلی مهمترش اینکه این وابستگی داره مانی رو هم اذیت میکنه.

دفعه قبل که از اینجا رفتیم خونه مون، یه شب قبل از شب یلدا بود. فکر کنید ساعت ده یازده شب رسیدیم خونه مون مانی خواب بود. تو همون خواب چنان جیغ هایی می کشید و عمه عمه میکرد که اول من فکر کردم زنبور نیشش زده!!! بعد دیدیم اصلا آروم نمیشه. به شدت گریه میکرد و جیغ می کشید. مجبور شدیم همونجوری دوباره بپریم تو ماشین و بریم خونه مامانم اینا. بیچاره ها تو رختخواب بودند که ما رسیدیم!!!

البته تا اونجا مانی خیلی بیتابی کرد. حتی ده دقیقه بعد از اینکه خونه مامانم اینا رسیدیم، همچنان عمه عمه میکرد!!! البته مانی مامان و برادر منم خیلی دوست داره و اونا خیلی باهاش بازی می کنند. ولی وابستگیش به عمه اش و مامان من خیلی زیاده.  تا اینکه بالاخره بعد از ده دقیقه بازی با برادرم، آروم شد. خب آخه این چه کاریه! چرا این بجه و اون عمه اینقدر باید عذاب ببینید؟! اگه خونه ام نزدیک مادرشوهرم بود، حرفی نداشتم. مانی صبح تا عصر می موند اونجا، من عصر میرفتم تحویلش می گرفتم میرفتم خونه خودمون. ولی وقتی خونه خودم مرکز شهره، خونه مادرشوهرم شمال شرق و خونه مامانم شمال غرب و محل کار من و همسر هم مرکز شهر، چه طوری باید این مساله حل بشه؟؟؟؟!!!!گریه

خلاصه که خواهرشوهرم دیشب گفت که من فردا اگه اجازه بدید نمیام مهد. من و مهدی هم دیشب تصمیم گرفتیم مهدی صبح مانی رو بیاره مهد، منم برم  اونجا پیشش باشم. بقیه جریان رو در پست بعدی می نویسم.

[ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

بعدش امروز زنگیدم به مامانم که حالشو بپرسم، دیدم ناراحته. چند بار پرسیدم تا اینکه حرف افتاد و گفت: «من از تو ناراحتم. ما همه فهمیدیم که تو حوصله نداری!!! من اگه دست خودم بود اون شب خونه تون نمی موندم. داداشت اصرار داشت بمونیم. مرتبه قبل هم اومده بودم خونه ات، یادمه خیلی خیلی ناراحتم کردی!!! یادم نیست سر چی، ولی یادمه خیلی ازت ناراحت شدم. اگه از مهدی ناراحت میشدم، دیگه پامو نمیذاشتم خونه ات. ولی چون تو اولادمی، دوباره اومدم!!!»

 آخه میدونید بچه ها، درد که یکی دو تا نیست. اون روز پدرم هم از دستم ناراحت شد!!! یعنی خداییش لایق مردنم! ببینید شنبه رو چه جوری شروع کردم. قضیه بابام اینجوری بود که تولد مانی توی آذره. قرار بود من یه دفعه واسه مانی هم تولد بگیرم، هم اون روز بشه پاگشای برادرم و برادر شوهرم. یعنی با یه تیر سه نشون بزنم. ولی تولد مانی مصادف شد با مریضی خانواده ام و اونا هم البته مریضی رو بهانه کردند که نیان. می گم بهانه، چون مامانم بهم گفت: «ما با خانواده مهدی صنمی نداریم که! بابات نمیخواد بااونا بیاد!» بعدش این شد که تولد مانی، خانواده مهدی اومدند. و روز پنجشنبه که مامانم اینا اومدند، کادوهای مانی رو دادند. بعد من به بابام گفتم: من دوست داشتم شما هم تو تولد مانی می بودید. که گفت ما مریض بودیم. و من گفتم: «ولی مامان گفت که شما دوست نداشتی با خانواده مهدی روبرو بشی. شما آدم گریزی!» بابا هم بهش برخورد و ناراحت شد. البته این بحث زمانی بود که مهدی نبود و رفته بود خرید. بابا از کلمه آدم گریز ناراحت شد. نگران یا مثلا اون روز بابا همه اش میگفت: این بخاری رو خاموش کنید. من و مهدی هم همه اش می گفتیم: این بخاری خرابه. اگه خاموش بشه، دیگه روشن کردنش کار حضرت فیله. یعنی گاز توش جمع میشه و یکی دو بار هم نزدیک بوده که منفجر بشه. بعد بابا هی اصرار داشت. هفت هشت بار هی تکرار کرد. دیگه واقعا میخواستم خودمو بکشم. میدونم ظرفیت من خیلی کم شده. ولی به خدا دیگه طاقتم طاق شده. خانواده ام از زور محبت و مهربون زیاد، وقتی که میان خونه ام، همه اش میخوان دکور خونه رو عوض کنند!!! اگه خانواده مهدی این کار رو می کردند، به نظرتون من چقدر ناراحت میشدم؟

بچه ها خودتونو بذارید جای من، آخه چه حالی بهتون دست میده؟! اینهمه خستگی مهمونی تو  تنتون باشه، بعدش عزیزترین آدمهای عمرم، اینجوری از دستم برنجند.گریه به خدا نمیدونم کجا اشتباه کردم. شاید شرایطی که دارم تو زندگی و اینهمه خونه به دوش و آواره ام، دیگه ظرفیتم رو تموم کرده. البته برادرم هم اون شب جو رو خیلی خراب کرد. به حساب خودش داشت شوخی میکرد ولی شاید باور نکنید که تا جمعه عصر که داشتند می رفتند، یه سر همه اش میگفت تو دلت نبود که ما اینجا باشیم. نمیدونم شاید فقط یه شوخی بود ولی باور کنید جو خیلی خراب شده بود. از همه بدتر این جمله اش بود که هی میگفت: چرا یه تعارف هم نکردی؟ ول هم نمیکرد لامصب!!!

خب بابا فکر کنید این آخر هفته اصلا نشد من و مهدی دو کلمه با هم حرف بزنیم و تنها باشیم. شاید بگید یه هفته که هزار هفته نمیشه. ولی هفته قبلش هم واسه زن برادرم یلدایی بردیم و آخر هفته بازم به خونه مامانم گذشت. غیر از چند ساعت که خونه بودیم و اینقدر من کار داشتم و درگیر لباسشویی و جمع کردن وسایل واسه هفته بعد بودم که بازم نشد با هم تنها باشیم. خب همه مراسم و برنامه ها آخر هفته است. مردم آخر هفته دور هم جمع میشن، برای من و مهدی زمانیه برای تنها بودن. شما بگید من چه کار کنم؟! خونه مردم که نمیشه بریم توی یه اتاق با هم حرف بزنیم. هر کس اتاقشو میخواد.

حتی یادمه وقتی که مانی رو به دنیا آورده بودم، دلم میخواست خونه خودم باشم. خانواده ام ول نمی کردند. میدونم همه اش از محبته. ولی دیگه نمی ذاشتند ما دو روز خونه خودمون باشیم. همه اش می اومدند دنبال ما. البته یه دلیلی که به این قضیه دامن میزد این بود که مهدی بیکار بود و اونها نمی خواستند ما توی خونه مون خرج کنیم. ولی یه وقتهایی آدم به آرامش هم نیاز داره. لازمه از جیبش خرج کنه ولی زن و شوهر دو روز پیش هم باشند. یادمه وقتی میخواستیم مثلا بعد از ده روز (!) بیاییم خونه مون، داداشم چنان ناراحت میشد و بهمون متلک میگفت، که من با خودم فکر میکردم خدایا یعنی همه اینجوری به هم محبت می کنند؟ می زنند دهن همدیگر رو سرویس می کنند؟ تا اینکه چند وقت پیش به مامانم گفتم: مامان من و مهدی اصلا همدیگر رو نمی بینیم. یه کلمه با هم حرف نمی زنیم. مهدی دیگه حالش به هم میخوره از بس که منو با تی شرت و شلوار دیده. من هزار تا تاپ و شلوارک و دامن کوتاه دارم ولی همه شونو از یاد برده ام!!!! گریهبعد تو دلم گفتم اونوقت وقتی مهدی میگه تو دیگه برای من جذابیت نداری، من ازش دلخور میشم. بعد مامانم گفت: «آره. بهت حق میدم!! من خودم نگران زندگیتم!!!»

تنها راهی که می مونه اینه که هی شب و روز دست به دعا دارم که فردا که مانی داره میره مهد، زود عادت کنه و ما دیگه بریم سر خونه و زندگیمون. تو رو خدا دعا کنید زودتر تموم بشه. ولی اگرم شرایطم درست بشه، این ننگ همیشه برام می مونه که خانواده ام با اون همه زحمتی که این مدت برام کشیده اند، توی خونه من آزرده شدند. یعنی بچه ها نمیدونید چه حال بدی دارم. گریهگریهگریه

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یعنی فکر کنید دو روز تمام سر پا باشید واسه مهمونی و بخواهید کارهای یک هفته رو توی همین دو روز انجام بدید و مهمونی بدید، بعدش یه اتفاقی بیفته که همه خستگی توی تنتون بمونه. یعنی دیگه بدبختی از این بدتر هم میشه؟ بعدش همه میان از خانواده شوهر گله می کنند، ولی درد من خانواده خودمه که از زور محبت، دهن آدمو سرویس می کنند.

فکر کنید که روز پنجشنبه که مامانم اینا اومدند، مامان من میخواست بره تو آشپزخونه کوچیک و به هم ریخته من که دیگه سگ میزد و گربه می رقصید. من به روح مادرش قسمش دادم که نره!! البته این روح مادر رو قسم خوردن هم داستانی داره که همیشه ماها تعجب می کنید که مامانم و خواهرهاش بابت مسخره چیزها روح مادرشون رو قسم می خورند!!! (مثلا گم شدن دمپایی!!!) بعدش مامانم ناراحت شد و اخمهاش رفت توی هم. بهش میگم: خب مادر من! تو همیشه از ما پذیرایی میکنی، حالا بذار یه روز هم من کار کنم تو استراحت کن. اصلا متوجه نمیشه. همه اش میگه من واسه اولادم کار میکنم. خب بابا! به این اولاد خاک بر سرت هم اجازه بده یه کاری بکنه. من اگه گفتم اونا از صبح بیان، برای این بود که پیش مانی باشند تا من به کارهام برسم. نه اینکه مامانم بیاد بپزه و بشوره و تمییز کنه و بابام هم پیش مانی باشه. خب چه کاری بود؟؟!! مهمونی رو خونه مامانم اینا می گرفتیم. تازه!! میگفت من خودم گوشت و بادنجون سرخ شده هم میارم!!!! میدونم این کارهاش نهایت محبت و مهربونیه ولی رسما طرفش رو به هیچ حساب نمیکنه. یه وقتهایی اگه اجازه بدیم طرفمون هم یه کمی از کارهای مربوط به خودشو انجام بده(!)، به خدا به هیچ جای دنیا برنمیخوره.

البته مامان من کلا اینطوریه. همه عمرش دوست داشته جور مردمو بکشه، جای صد نفر کار کنه، زحمت بکشه. غصه هزار نفر رو بخوره و یه کارهایی واسه یه کسانی کرده که اصلا ترجیح میدم هیچوقت یادش نیفتم. نهایت انسانیتشه. ولی دیگه یه وقتهایی آدم رو به جنون می کشونه.

حالا اینها رو داشته باشید، فکر کنید پنجشنبه که دیگه رنجید از اینکه من سراپا تقصیر یه غلطی کردم و خواستم غذاهای مهمونی رو خودم درست کنم(!)، بعد از یکی دو ساعت رفتم از دلش درآوردم و به بهانه ای کشوندمش به آشپزخونه. دیدم اینجوری راحت تره. خلاصه اومد و برنج رو خودش درست کرد!!! کلا از اینکه کسی یه کاری بکنه ناراحت میشه. میگه همه کارها رو من خودم باید انجام بدم. میدونم باور نمیکنید ولی به خدا همینه. مثلا من دارم تعریف میکنم که فلان غذا رو یاد گرفته امو و درست کرده ام. می پرسه: «چه جوری؟» من در حالی که دارم دستور غذا رو به میگم، بین هر جمله ام میگه:  «بلدم!»، «میدونم چه جوریه!» «کاری نداره اصلا.» یعنی آدم وسطهاش میخواد دیگه ادامه نده. خب اینکه هم رو میدونه!!!!

پنجشنبه ساعت هفت دیگه من رسما از پا افتاده بودم. تا اینکه خلاصه مهمونها اومدند و همه چی به خیر و خوشی تموم شد. من فکر کردم مامانم اینا هم میرن شب. ولی دیدم نرفتند. از شما چه پنهون که واقعا دلم میخواست برن. هم پادرد شدیدی داشتم و هم چون میگرنم عود کرده بود، خیلی به تنهایی احتیاج داشتم. دلم میخواست همینطور بگیرم بخوابم و فردا هم استراحت کنم. نگید من آدم پستی هستم. خودتونو بذارید جای من. تمام هفته خونه مادرم بودم. ( هفته بعدش هم خونه مادرشوهرم) و این جریان حدود هجده ماهه که ادامه داره. خب وقتی همه هفته همه ما پیش مردم هستیم، خب آدم دلش میخواد آخر هفته تنها باشه. ولی دیدم نرفتند. یعنی مامانم دلش میخواست بره ولی برادر برزگم، اصرار داشت که بمونند. راستش من شوکه شده بودم. هم خیلی خسته بودم هم واقعا نمیدونستم دلیل موندنشون چیه!!! بعد برادرم یه دفعه شروع کرد به من که «تو اصلا اصرار نمیکنی که ما وایسیم!!! پس حتما دلت میخواد ما بریم!!!» منم گفتم: «خب بمونید. چرا برید؟ فردا هم که تعطیله دور همیم.» ولی اون دیگه ول نمیکرد. البته میدونید. این برادرم خیلی اهل شوخیه. ولی یه وقتهایی واقعا دیگه از شور در میاره همه چی رو. یعنی فکر کنید اون شب به مدت یک ساعت و نیم هی به شوخی جدی میگفت: « تو راضی نیستی ما بمونیم!» تو دلم میگفتم خب اگه میدونی راضی نیستم چرا نمی رید پس؟؟!

چون این پست دیگه خیلی طولانی میشه, دو قسمتش کرده ام.

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

روز پنجشنبه طبق قرار قبلی قرار بود برادرم و خانمش بیان خونه مون واسه پاگشا. خانم برادرم, فقط به یرادر داره که اونم داره آمریکا درس میخونه. مامانش رفته به اون سر بزنه و ایشون با پدرشون تنها تهران تشریف دارند. قرار بود پدرشون هم تشریف بیارن. حالا شما فکر کنید طبق همون برنامه ای که قبلا براتون گفتم, ما از شبنه تا چهارشنبه رو خونه نیستیم. چهارشنبه شب از خونه مامانم اینا اومدیم خونه خودمون. ساعت یازده دوازده شب رسیدیم. حالا با خودمون بار و بندیل یه هفته رو آورده ایم. از رخت و لباس چرک و وسایل دیگه. همون شب یه سری از اینها رو جابجا کردم. دیگه همه کارها موند واسه پنجشنبه. قرار بود پنجشنبه مامانم اینا (مامان و بابا و برادر بزرگم) بیان لااقل مانی رو بگیرند که منم بتونم به کارهام برسم. نشون به اون نشونی که ساعت یک و نیم ظهر رسیدند!! گریه قرار بود برادرم بره یه کاری انجام بده و ده بیاد سراغشون ولی دیر اومد و نشد و خلاصه یک و نیم رسیدند. من هم فقط تا اون موقع رسیده بودم یکی دو بار خرید برم و سالام ماکارونی رو درست کنم. البته داشتم سالاد یونانی رو درست میکردم که اونا رسیدند. دیگه تا رسیدند ناهار خوردیم و بعدش من نشستم به سالاد درست کردن. تموم که شد, بقیه کارها رو کردم . حالا فکر کنید این وسط باید دو سری هم لباس می انداختم تو ماشین لباسشویی که تا فردا خشک بشه. آخه فردا شبش (جمعه شب) باید خشک می شد و جمعه هم باید لباسهای مانی رو می انداختم بشوره.

خلاصه فکر کنید مامانم هم افتاد به جون خونه و هی می سابید. هرچی بهش میگم خب از بخارشور چرا استفاده نمیکنی؟ میگه اینجوری بیشتر به دلم می شینه !!! یعنی میخواستم مغز خودمو بکوبم به دیوار!!! تعجب همه خونه رو با دستمال تمییز کرد!!!  هی می برد می شست و دوباره تمییز میکرد!!! آخه این چه کاریه؟؟ خب این بخار شور رو واسه این اختراع (!) کرده اند که آدم نود متر خونه رو هی دولا دولا تمییز نکنه! ما که حریف نشدیم.

بعدش هی یه دستمال دستش بود و گوشه و کنارها رو تمییز میکرد. آها اینم بگم که اولش من قسمش دادم که نره تو آشپزخونه. اونم قهر کرد و گفت اصلا دیگه نمیام خونه ات!!!! میگم: خب مادر من!‌ اینهمه مدت من خونه شما بودم و با شوهر و بچه ام بهت زحمت داده ام, الان میخوام یه روز استراحت کنی!!! ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت. یکی دو ساعت قهر بود و بعد افتاد به جون خونه!!! یعنی طفلی دلش نیومد کمک نکنه. غذاها رو خودم درست کردم. البته باقالی پلو با ماهیچه و مرغ بود. من دلم میخواد تو مهمونی یه نوع غذا باشه ولی مخلفات و دسرها و سالادهاش متنوع باشه. البته مامانم به گردنم گذاشت که مرغ هم کنارش درست کنم!!! منم مرغ هم درست کردم و بعدش میوه شستن و ظرف ها رو مرتب کردن که البته ظرفها دم دست بود چون دو هفته قبلش برادر شوهرم رو با خانمش پاگشا کرده بودم!!! یعنی فکر کنید این دو هفته چه رسی از من کشیده شده!!! البته در نظر داشتم هر دو خانواده خودم و با اونا یه جا دعوت کنم که بنا به دلایلی این امر میسر نشد!!

کارها که یه کم سبک شد, یه ربع خوابیدم و اینقدر خسته بودم که تو همون یه ربع هم کلی خواب دیدم!!!! بعدش دوش گرفتم و شکر خدا مانی هنوز خواب بود. یعنی فکر کنید همیشه تا لحظه ای که مهمون پاشو بذاره تو خونه, ایشون یه عالمه اسباب بازیش تو خونه ولوئه!!! بعدش دیگه عصر شد و بقیه از خواب بیدار شدند و خرده کاری ادامه داشت تا وقتی که برادرم و خانمش و پدر خانمش از راه رسیدند. شکر خدا مهمونی خوب بود. البته بگم ها, من اصلا استرس مهمونی و غذا خوب شدن و اینها رو ندارم. دیگه الان شش ساله که سر خونه و زندگیمم و از پس کارها برمیام. ولی بعد از یک هفته کار درحالیکه خونه خودت نیستی و همه کارها رو میخوای یه روزه انجام بدی, به آدم فشار میاره. وگرنه اگه آدم خونه خودش باشه, خیلی از کارهاشو خرد خرد در عرض همون یه هفته انجام میده و اون روز فقط زحمت پختن و پذیرایی گردنشه.

شب هم که مهونها رفتند, مامان اینا موندند. جمعه ظهر هم آش رشته خوردیم. جاتون خالی خیلی چسبید. عصرش هم مامان اینا رفتند و ما هم جمع کردیم و اومدیم خونه مادرشوهرم. فردا هم که یکشنبه است, قراره مانی برای اولین بار بره مهدکودک. البته با هزار تا دنگ و فنگ. که حالا براتون سر فرصت تعریف میکنم.چشمک

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دقت کرده اید؟ این روزها که بارون و برف می باره, مثلا توی تاکسی. یه نفر یه غلطی بکنه بگه: ماشاالله چه بارونی میاد! چهار نفر دیگه بهش حمله می کنند:

بذار بباره آقا... بذار بباره!!!عصبانی

خب مگه گوینده بدبخت, جلوی بارش رو گرفته؟! اون فقط یه جمله خبری ـ تحسینی (!) گفته. مثلا شاید اونا فکر می کنند با جمله یارو, بارش بند میاد! مثلا خدا اینقدر بیکاره که مشیتش بر بارش باشه, ولی یکی که توی یه تاکسی خبر بارش رو بده, یه دفعه بارش رو قطع کنه!

جریان چیه آخه؟؟؟!!!چشمک

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

همه ما ایرانیها  در لحظه همه کاره ایم. همه در مورد سیاست و فوتبال و اقتصاد و فرهنگ و ... نظر میدیم. بعد نه اینکه فقط نظر بدیم و بگیم این نظر منه ها! خدا نکنه! همه مون یه جوری تز صادر میکنیم که انگار نفر اول اون بحث در دنیا فقط ماییم. دیشب خونه مامان اینا همه داشتند فوتبال نگاه میکردند. بابا و مهدی پرسپولیسی اند شدید. اول که پرسپولیس دو گل زد, بابا و مهدی خیلی شیر شده بودند. بعد که گل دوم رو هم خورد, همه شروع کردند نظر میدادند. بازیکن ها غیرت ندارند... با ژوزه لج کرده بودند... مدیریت غلطه... تقصیر باشگاهه....

همیشه همینه. تو تاکسی ها و این روزهای گرونی رو که دیگه نگو. همه یه پا سیاستمدار و اقتصاددانند. هر کس هم فقط نظر خودشو قبول داره. اجتهاد هم که دیگه ماشاالله همه واردند بهش. شما کافیه یه جا وایسی نماز بخونی. بی نمار و با نماز راجع به نمازت نظر میدن. پاهاتو ببند, همه انگشتاتو بذار رو زمین, چرا مهر نمیذاری, چرا مهرت بلنده, چرا مهرت کوچیکه, چرا جانمازت قرمزه, چرا در گنجه بازه, چرا خانم سر نمازه, و قص علی هذا... یه خاله دارم که نماز نمیخونه. یعنی هر چند سال یه بار چند رکعت میخونه و وقتی می بینه دیگه بسه, ادامه نمیده!!! ولی من و برادرهام هر وقت نماز میخونیم و ایشون سر می رسند, دو هزار تا ایراد به نماز خوندن ما میگیره. بهش میگیم: خب تو که اصلا نمیخونی چطوری نظر میدی؟‌ اصلا اگه بلدی خودت بهترشو بخون!!! میگه:‌من که نمیخونم هیچی, شماها که میخونید باید درستشو بخونید!!! یعنی به قول اون دوستمون (!) منطقت تو حلقم !!!

ولی اونی که من می بینم, در مورد این سه مورد همه ا ستادند: مسائل پزشکی, مسائل دینی, سیاست

بعد این وسط اگه کسی درس یکی از اینها رو خونده باشه و جوون هم باشه و یه غلطی بکنه بگه:‌البته من درس این مطلب رو خونده ام! امام حسین رو کی شهید کرده؟‌ همین جوون بدبخت درس خونده. بزرگترها همچین میرن تو شکمش که: تو چی سرت میشه؟ (من؟ هیچی به خدا!) چهار کلاس درس خوندی فکر کردی علامه دهری؟! (نه, تو که نخوندی علامه دهری!) ما تجربه داریم! (از انتخابهاتون معلومه ماشاالله چقدر با تجربه اید!) خلاصه اعتماد به نفس جوون بدبخت درس خونده رو با قلم موی قهوه ای رنگ می کنند و میذارند تو بالکن که خشک بشه!!!

[ چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

چند وقت پیش خاله مهدی رفته بوده بازار روز. یه خانمی یه دفعه داد میکشه: دزد، دزد! بعد مردم می فهمند یه نفر بسته گوشت خانمه رو برده. خیلی دلم شکست. هم واسه اون خانمی که گوشتش رو برده بودند، هم واسه کسی که گوشت رو برده بود. یعنی چقدر گرسته بوده اند بچه هاش یا خودش؟ هم واسه کسی که اینقدر عزت نفس داره و گرسنه است ولی هیچوقت گوشت کسی رو نمی بره.دل شکسته

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

الان دارم این آهنگ مهران مدیری رو گوش می کنم. البته قدیمیه. و نسخه ایه که توی کنسرت خونده. اصلا نمیدونم اصل آهنگ رو بیرون داده یا نه. من همینو دارم و خیلی هم دوستش دارم. یه جای آهنگ میگه:

زیر لب زمزمه کردم کی میتونه دل دیوونه رو از من بگیره

اونقدر باشه که من

دل و دستش بدم و چیزی نپرسم

دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش... آره بارون می اومد

به این دارم فکر میکنم چند وقته... که کلا عشق یه چیزه, زندگی یه چیز دیگه. میشه عاشق شد و هم چی رو پای دل گذاشت. ولی وقتی با همون آدم ازدواج میکنی, ناخودآگاه یه روی دیگه زندگی بهت نشون داده میشه. یعنی حتما هم نباید اینجوری باشه که فکر کنیم طرف داره از ما و ظرفیت ما و عشق و فداکاری ما سواستفاده میکنه. بلکه شرایط عوض میشه. شما هر کس رو هم که ببینید همینطوریه. قبل از ازدواج یه بار مهدی بهم گفت: من میترسم بعد از ازدواجمون, دیگه این عشق بین مون نباشه. میترسم به روزمرگی تبدیل بشه. من خندیدم و گفتم: چه حرفها! با ازدواج, عشق ثبات پیدا میکنه. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه فرصت ابراز عشق داریم.

حالا بعد از این سالها, می بینم او راست گفته. اگه مثلا همون موقع ما ازدواج نمی کردیم و هر کس رفته بود پی زندگی خودش, الان دیگه اون عشق به یک خاطره تبدیل شده بود و هر دو چونکه هیچ خاطره بدی از هم نداشتیم, همیشه حسرت با هم بودن رو می خوردیم. هر کدوم با هرکی ازدواج میکردیم, هر جا به مشکل برمیخوردیم’ تو دلمون می گفتیم اگه با فلانی ازدواج کرده بودم, بیشتر از تو دوستم داشت. ولی من یکی الان حسرت ازدواج با هیچ کدوم از آدمهای قبل از مهدی رو نمیخورم. حتی در بدترین شرایط. چون معلوم نبود شرایط زندگی با اونا چه جوری بود.

از این آهنگ به کجا رسیدم! اینجاش برام جالبه که میگه: دل و دستش بدم و چیزی نپرسم... یعنی اینقدر به عشق طرفم مطمئن باشم که دیگه بزنم رگ و ریشه دلمو در بیارم از جاش... همه اش قشنگه ولی واسه تو آهنگها... واسه تو قصه ها و همه اش مال قبل از ازدواجه. نمیگم عشق بعد از ازدواج وجود نداره ها. قطعا هست. قطعا کسانی هستند که خیلی خیلی هنرمندند که می تونند دو تایی با هم عشق رو بعد از ازدواج هم داشته باشند و خیلی هم بیشتر و شدیدتر. ولی ما نبودیم جزو اون دسته آدمها.... سیلاب زندگی, ریشه عشق رو از بین من و مهدی درآورد. اینقدر قوی بودیم که هنوزم با هم زندگی میکنیم و ادامه میدیم. ولی اینقدر قوی نبودیم که عشق رو نگه داریم.

الان شکر خدا داریم تلاش می کنیم دوباره اون عشق رو برگردونیم. ایشالا خدا کمکمون میکنه. به ما و به همه.

ولی خدایی آهنگ خیلی قشنگیه. حتما گوشش کنید.قلب

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. دیروز یه جلسه مهد مانی گذاشته بود در مورد روانشناسی کودکان 2 تا 4 سال. تلفنی هماهنگ کردم و ازشون خواستم علیرغم اینکه مانی از هفته دیگه تازه قراره بره، منم بتونم تو این جلسه شرکت کنم که رفتم. خیلی برام جالب بود. واقعا معلوم بود که این کاره اند و این همه تجربه الکی به دست نیومده. خود منم در ارتباط با مانی یه سری سوالات داشتم که پرسیدم. البته مانی از همه شون کوچیکتره. 25 ماهشه و اونا فکر کنم حداقل دیگه سه چهار ماهی ازش بزرگتر باشند. وقتی هم که اومدم، تو  راه برگشت، مهدی که اومد دنبالم، تا خونه مامانم اینا برسیم، همه مطالب رو به اونم گفتم.

آخه این مدت می دیدم که مهدی خیلی با مانی با تحکم حرف میزنه. خیلی بهش امر و نهی می کنه و یه روزایی مانی اصلا طرف مهدی نمیرفت. تا اینکه دیروز که از جلسه برگشتم و موارد رو به مهدی هم گفتم، دیدم داره با دقت گوش میده. البته اولش خیلی براش جالب بود و می پرسید و پیگیری میکرد. بعدش یه دفعه حواسش رفت به یه نمایشگاه ماشین. منم ساکت شدم تا حواسش دوباره جمع شد. بعد خودش عذرخواهی کرد. ولی برام مهم نبود. خب تو اون لحظه ماشین براش مهمتر بود. اینم به دیده انتقاد نمیگم که آی، تو ماشین از مانی برات مهمتره. خب یه لحظه بود و تموم شد. به قول اصلان غمخوار (آرایشگاه زیبا): انسان باید منطق داشته باشد!

خلاصه وقتی رسیدیم خونه، مانی همون کار چند شب پیش رو تکرار کرد. (با ماژیک روی فرش نقاشی کشید.) منم در این رابطه پرسیده بودم و راهکارهاشونو اجرا کردم و دیدم جواب داد!!! یعنی دلم میخواست برگردم مهدکودک و خانم مربی رو بغل کنم.

بعدش هم داداشم پای اینترنت بود و این وسط آهنگ هم می ذاشت. یه آهنگ کردی هم گذشت که من خیلی دوست دارم. من و مانی پاشدیم و رقصیدیم. خیلی کیف داد. البته ایشون خیلی کوچیکه و رقص کردی که مجبوری دستشو بگیری، یه کم خنده دار میشه! ولی دیروز به این فکر میکردم که اینم یه روزی بزرگ میشه و قدش از من خیلی بلندتر میشه و اونوقت اونه که از رقصیدن با من، خنده اش میگیره!چشمک

یه وقتهایی باور کنید دلم واسه مهدی میسوزه. آخه اون بچه اول بوده و پدرش خیلی سختگیری میکرده. و بیخود و بی جهت کتکش میزده. البته از نظر خودش خیلی هم با خود و با جهت بوده!!! مثلا فکر کنید مهدی دو سال و چهار ماهش بوده. (مثلا سه ماه دیگه مانی) بعدش رفته بودند خونه مامان بزرگ مهدی. میوه میارند واسه پذیرایی، مهدی هم خوشش میاد و میره طرف ظرف میوه که میوه برداره. که باباش کتکش میزنه و میگه تو نباید دست بزنی!!!!! تعجب آخه من میخوام بدونم بچه دو سه ساله چه تلقی از ادب و تربیت در این حد میتونه داشته باشه. یه دبیری داشتیم زمان دبیرستان که میگفت توی این سن اگه بچه یه جایی رفت و یه وسیله ای رو با خودش برداشت آورد خونه، نگید دزده! این بچه از اون وسیله خوشش اومده، برداشته آورده. اون هیچ تلقی از زشتی و درستی این کار نداره.

خلاصه که مهدی اینجوری بزرگ شده و خیلی بهش سخت گرفته شده. البته مامان مهربونی داشته و تا حد زیادی این سختگیری ها جبران شده. ولی پارسال هم که دوتایی برای رابطه خودمون رفتیم مشاوره، خانم مشاور به مهدی گفت: «احتمالا شما در بچگی خیلی بهتون سختگیری شده!» یعنی اونم فهمیده بود. البته به خود منم خیلی سختیگری میشد ولی در نه حد مهدی. اون وقتها زمان ما کلا به بچه ها سخت می گرفتند و الان دیگه خیلی آزادشون می ذارند. ولی هر زمانی اقتضای خودشو داره. منتها وقتی آدم بزرگ میشه، تبعاتش رو می بینه و دیگه نمیشه کاریش کرد. مثل درختهای خیابون ولیعصر که اگه تو این همه سال کج شده، دیگه نمیشه کاریش کرد.

می گم به عنوان پستهای اول، به نظرتون یه کم زیاد نمی نویسم؟! نیشخند آخه میدونید. من وبلاگهایی رو که دوست دارم، از اینکه مثلا یه هفته هر روز برم سر بزنم ببینم طرف چیزی ننوشته، ناراحت میشم! ناراحت واسه همین اینجا اینقدر می نویسم تا جونم .... سلامت باشه ! (منظورم این بود. شما فکر بد نکنید!!! خجالت

[ سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز صبح که از خونه اومدم بیرون, انتظار سرمای بیشتری رو داشتم. تقریبا 6:10 زدم بیرون. اگه قرار باشه با مهدی بیام, دیرتر راه می افتم. و چون با ماشین خودمون می آییم, تقریبا سردم نمیشه. ولی خب می دونید, مهدی ساعت کار نداره. یعنی مجبور نیست کارت بزنه. (مدیر مدیره, هی هی, آقا مدیره, هی هی ) بیچاره ولی یه وقتهایی دلش واسم میسوزه و صبح زود منو میاره. که در این صورت من ساعت هفت و نیم یا یه ربع به هشت میرسم محل کارم. اونم مجبوره بره محل کارش که حتی دربونشون هم خوابه! آخه مسوول دفترش تازه ساعت هشت میاد. یعنی ساعت کاریشون اینه. مهدی هم میره میشینه حتما به فیلم دیدن یا چرخیدن در اینترنت که کار مورد علاقه اشه. البته محبوبترین چیزها نزد مهدی, همانا خواب و ماشین و شیرینی است.

بعدش جونم براتون بگه که, ما یه پسر دو ساله داریم که به خاطر ایشون, مجبوریم یه کم غیرمتعارف زندگی کنیم. به این صورت که: چون بنده شاغلم, بعد از شش ماه که مرخصی زایمانم تموم شد و مجبور شدم برگردم سر کار, از اونجا که خانواده من و مهدی خیلی مانی رو دوست دارند, نذاشتند ما ایشون رو بذاریم مهد کودک. بعدش اینکه خونه خودمون مرکز شهره. خونه مامان من شمال غربه, خونه مامان مهدی شمال شرقه. محل کارمون هم تقریبا مرکز شهره. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را. متفکریعنی ما هر روز صبح باید برای رفتن سر کار و گذاشتن مانی پیش یکی از دو خانواده ها هیچ چاره ای نداشتیم. چه کار کردیم؟ جمعه شب بار و بندیل یه هفته رو جمع میکردیم و میرفتیم مثلا خونه مامان من. از شنبه صبح من و مهدی میرفتیم سر کار و مانی پیش مامان من بود. عصر که برمیگشتیم, همون جا می موندیم. یعنی ما از خونه مامان من میرفتیم سر کا و برمیگشتیم  اونجا و مانی هم نزد خانواده من. این برنامه از عصر جمعه تا عصر چهارشنبه ادامه داشت. چهارشنبه عصر میرفتیم خونه خودمون تا عصر جمعه. عصر جمعه بار و بندیل یه هفته رو می انداختیم رو کولمون و میرفتیم این بار خونه مامان مهدی. تا هفته بعد ... و این داستان الان قریب هفده ماهه که ادامه داره. میدونم قادر نیستید خودتونو بذارید جای ما. همه اش سربار بقیه. نه اون بیچاره ها می رسند به زندگیشون, نه ما دیگه یادمونه که زندگی مشترک یعنی چی.گریه

همه آخر هفته میرن خونه این یکی اون یکی, ما له له میزنیم آخر هفته بشه بریم خونه خودمون. خلاصه که اگه خدا بخواد این روزها هم داره تموم میشه. چون قراره مانی از هفته دیگه بره مهدکودک. البته بگم ها, طول کشید تا دو خانواده متقاعد شدند که آقا تشریف ببره مهدکودک. پدر و مادرخودم که نزدیک بود ما رو شل و پل کنند. استرسخانواده شوهرم هم همینطور. ولی کم کم متقاعدشون کردیم. خودم به مامانم گفتم که دیگه چیزی از زندگی مشترکمون باقی نمونده. آخه مثلا شما فکر کنید جلوی بقیه نه میشه قربون صدقه هم بریم, نه میشه دعوا کنیم, نه آدم میتونه لباس مورد علاقه اش رو بپوشه و هزار چیز دیگه که حالا کم کم راجع بهش می نویسم.

خلاصه که دعا کنید آقا مانی زود زود به مهد عادت کنه و امیدوارم مهدش همونطور که همه خیلی خیلی ازش تعریف می کنند, به همون خوبی باشه و من مانی رو کشون کشون از مهد بیارم بیرون! یعنی اینقدر بهش خوش بگذره اونجا.لبخند

این یه پست بود واسه معرفی اجمالی از شرایطمون. اصلا مقداری از خرابی رابطه مون هم منوط به همین شرایطه. من که خیلی امید دارم مانی به مهد عادت کنه و ما برگردیم سر خونه و زندگیمون. دیگه دو سالش تموم شده و حتما عاقل شده!!!چشمک

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. آشتی هستم. یعنی هم اسمم آشتیه، و هم با همه آشتی ام! خیلی وقته دلم میخواست یه وبلاگ داشته باشم؛ که به لطف خدا و کمک یکی از دوستان اینجا ایجاد شد. عاشق نوشتنم. وقتهایی هم که دستم بنده، تو ذهنم این کار رو انجام میدم! چه خوب که یه جایی رو دارم که هرچی که دلم میخواد رو میتونم توش بنویسم. بدون ملاحظه خوشایندی یا ناخوشایندی دوستان و اطرافیان. اینجا واسه دل خودم می نویسم. امیدوارم هیچ آشنایی اینجا رو پیدا نکنه و بذاره من به دل راحت اینجا رو داشته باشم.

ماه دی رو خیلی دوست دارم و خوشحالم به طور تصادفی، اولین پستم در این ماه ثبت میشه. البته من همه ماه ها و فصلها رو دوست دارم. و همونطور که از این چند سطر برمیاد، همه کس و هم چیز رو دوست دارم به جز بعضی ها!!!

ثبت اولین پستم رو به خودم تبریک میگم و برای خودم آرزوی پیروزی و بهروزی دارم. قلبخنده خب چیه مگه؟ شماها که هنوز اینجا رو ندیده اید! من از طرف شما به خودم تبریک میگم. خوب شد؟

[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ