چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اونی که من یادم میاد، ولنتاین از زمستان 79 شکل گرفت یا لااقل همه گیر شد. منظورم اینه که اخبارش به گوش ما  ایرانیها رسید. لااقل که من اون سال باهاش آشنا شدم.  همه هم همون 24 فوریه برگزارش می کردند. حالا این تاریخ، گاهی به 24 بهمن می افتاد و گاهی به 25 بهمن! یه چند ساله که مردم یادشون افتاده که ای داد بیداد! تو فرهنگ ایرانی هم یه روزی بوده به نام روز عشق، که یه عده میگن 29 بهمنه و یه عده هم میگن 5 اسفند. یعنی خداوکیلی همه دیگه باید اعتراف کنیم که تا قبل از اینکه از ولنتاین خبر داشته باشیم، کسی روز عشق ایرانی رو نمی شناخت.لبخند

راستش یه چیزی رو خیلی دلم میخواد بگم و اون، اینه که وقتی همه دنیا متفق القول 14 فوریه رو به این روز می شناسن، و اول هم این روز بود و بعدا ایرانی ها گشتند ـ دقت بفرمایید که گشتند ـ و مشابه این روز رو توی تاریخ پیدا کردند، چه اصراریه که هی بگیم ما خودمون این روز رو داریم.

ببینید. به نظر من فرا مرزی فکر کنیم. من نمیگم روز عشق ایرانی رو جشن نگیریم. اونم جشن بگیریم. ولی با ولنتاین جهانی دیگه مخالفت نکنیم. ایرانی ها رو ملزم نکنیم که فقط و فقط روز سپندارمذگان رو جشن بگیرند. (درست نوشتم آیا؟؟!!) به نظر من، اگه اسم این روزها و انرژی این روزها، عشقه، چرا باید به دعواهای ملی ختم بشه؟ که یه عده هی بیان بگن، آقا ما خودمون این روز رو داریم. خب اگه از قبل داشتیم، چطور شد که بعد از فهمیدن فرهنگ ولنتاین، بهش واقف شدیم. من خودم تا جایی که بشه، به ایرانی بودنم پایبندم. اصرار هم داشتم که اسم پسرم، ایرانی باشه. یعنی آدم خودفروخته به عرب یا غرب هم نیستم. البته منظورم این نیست که هرکی اسم بچه اش غربی یا عربیه، خود فروخته است. در کل گفتم.

من نمیگم روز عشق در فرهنگ ایرانی نبوده. قطعا بوده. یه روز خیلی خوب هم هست و مثل خیلی از چیزهای فرهنگ ایرانی، با مسما و با ریشه و دلیل بوده. ولی این که دیگه دعوا نداره. ولنتاین هم روز انرژی عشقه. شما اون روی می تونید با انرژی عشق در جهان یکی بشید.

نمیدونم تونستم منظورم رو خوب بیان کنم یا نه. لب کلام اینکه، به جای دعوا سر فرنگی یا ایرانی بودن این روز، بیایید حالش رو ببریم و اصلا این هفته رو هفته وحدت عشق (!) اعلام کنیم.

توضیح اینکه: اینجانب در راستای نیاز همسری و مندرس شدن حوله ایشان، روز پنجشنبه، اقدام به خرید یک عدد حوله تن پوش به شدت قرمز (!) برای ایشان نمودم. درسته ایشون پسره، ولی خب پرسپولیسیه و خیلی به رنگ قرمز علاقه داره!!

در راستای شفاف سازی هم باید اعلام کنم که قرار شده ایشان در هفته جاری، به عنوان هدیه ولنتاین برای اینجانب، یک عدد عینک آفتابی طبی خریداری نمایند که احتمالا تاریخش ست میشه با روز عشق ایرانی.

یه توصیه کوچولو: همونطور که واسه سهند عزیز هم کامنت گذاشتم، قبل از ازدواج، دوستها به همدیگه کادوهای فانتزی و جینگیلی مستون (!) میدن. بعد از ازدواج، زن و شوهرها، بنا به نیاز! به نظر من با همه اختلاف سلیقه ها و دعواها و مشاجرات زن و شوهرها، هرجور شده این رسم رو نگه داریم و به این بهانه هم که شده، یه چیز کوچولو یا چیزی که بهش نیاز داره رو کادو بدیم. دیگه شما در جریان اختلافات من و مهدی بودید. ولی من هر سال اصرار دارم که این سنت بمونه و ادامه داشته باشه.

هفته وحدت عشق بر شما مبارک باد.قلبقلب

[ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیشب مانی دو فاصله سه دقیقه، دو بار خیس کرد!!

ببخشید که جمله اول رو اینجوری شروع کردم. فکر کنید شب میای بخوابی، همه اش میگه: عس... عس... یعنی عکس نشونم بدید! موبایل خودمو که تازه دو ماهه خریده ام، تا همین دو سه روز پیش ندیده بود! قایمش میکردم. چون داغونش میکنه! منم نشونش نمیدادم. دو سه روز پیش دیدش، فکر کرد مال زن برادرمه. دیشب هم گفت: عس... گفتم: باشه، ولی مال زنداییه. باید فردا بهش بدیم.

خلاصه مشغول عکس دیدن بودیم، که احساس کردم خیسه و نم زده به ملافه های رختخواب مادرشوهرم. ایشون خیلی هم وسواسی اند. البته وسواسی هم نباشه، روی ملافه نجس که نمیشه خوابید! پوشکشو درآوردم، دیدم، تازه خیس کرده و حجمش هم خیلی زیاده!!! معلوم بود مال همون موقع است. نم هم زده بود به همه لباسهاش. زیر و رو. منم لختش کردم و آوردم وسط هال با این احتمال که همین الان خیس کرده و دیگه چیزی تو مثانه اش نیست. لختش کردم که لباس تنش کنم، همون جا پخش مستقیم روی فرش خیس کرد!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبگریه منم همینجوری داشتم با بهت نگاش میکردم. اینجور وقتها اصلا هول نمیکنم و داد و بیداد راه نمی اندازم. چون میترسم بترسه! خلاصه آقا کارش رو کرد و حالا من و مهدی ساعت یازده و نیم شب که همه خوابیده اند، مشغول فرش شستن شدیم.

منم یه اشتباهی کردم، یه تکه از فرش زیر مبل بود، فکر کردم مثل مبلهای خودمون سبکه، یه طرف مبل رو بلند کردم و دیدم سنگینه و چه خبطی کردم! همون جا درجا کمرم گرفت. کشون کشون، مهدی رفت تشت و لگن آورد و اون قسمت رو شستیم. از زور کمر درد، داشت جونم بالا می اومد. دولا دولا شیر درست کردم و دادم بخوره. ولی واقعا ناراحت بودم. هرچند که مانی طفلی هیچ تقصیری نداشت. ولی من اگه خونه خودم باشم مهم نیست برام. منتها خونه مردم، آدم معذبه دیگه.

صبح هم بیدار شدم، دیدم سیاتیکم بدبجوری داغونم کرده. میدونستم مهدی دیشب تا دیروقت فوتبال میدیده. ولی هی لنگان لنگان رفتم و اومدم شاید بیدار باشه و دلش به رحم بیاد و منو بیاره اداره!!!!خجالت که بالاخره منو دید و گفت چرا می لنگی؟ گفتم: از درد دارم میمیرم. گفت صبر کن من می برمت.نیشخند خلاصه منم گرفتم دراز کشیدم، ولی در جا مانی بیدار شد و شیر خواست. رفتم شیشه شو بشورم، که رعد و برق شدید زد و ایشون دیگه رسما بیدار شد و روز خودشو آغاز کرد!!!

بعد مامان و خواهر مهدی بیدار شدند و اومدند بیرون. مانی هم دست و پا شکسته گفت:

آشمو (آسمون) بووومممم (یعنی رعد و برق زد!) تشیدم (ترسیدم) ابر (صدای گریه درآورد. یعنی ابر گریه کرد.) بابا پرید. (یعنی بابا پرید روم که من نترسم!!!) آخه مهدی پریده بود گوش مانی رو گرفته بود که نترسه!!!

اصلا هم نترسیده بود. مهدی بیخودی بهش گفته بود ترسیدی؟ ترسیدی؟ اینم گفته بود آره و ترس رو یاد گرفته بود. وگرنه من هیچوقت این کلمه رو به کار نمی برم!

بعد با مهدی اومدیم اداره. مهربون بود. دیروز هم تو ماشین که برمیگشتیم، من هی دستش رو ناز میکردم و سعی میکردم بهش محبت کنم. تو خونه هم که اومدیم، پیشش نشستم و یه بار هم پیش مانی بودم، مهدی اومد و منم رفتم بغل مهدی و گفتم: چند وقته بغلم نکردی؟ اونم بغلم کرد. واقعا یادم نبود کی بغلم کرده بوده ؟؟!!

خدا رو هزار مرتبه شکر که رابطه داره قطره قطره خوب میشه. امیدوارم مقطعی نباشه. دیروز یه بار یه دلخوری پیش اومد ولی لحظه ای بود و هر دو ادامه اش ندادیم.

امیدوارم کورش و نشمیل عزیز هم رابطه شون خوب بشه و تصمیم بگیرند همیشه با هم باشند.

[ چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش من یه نشانه هایی می بینم . یعنی بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم.

از اینجا بگم که دیروز نزدیک اومدن مهدی دنبالم بود، که خودم زودتر رفتم و از تعاونی کنار اداره، دو تا روغن مایع سه لیتری گرفتم. به مامانم هم زنگیدم که گفت نمیخواد. بعد هی وایسادم مهدی بیاد که نیومد. اومدم بهش بزنگم که دیدم یه میس انداخته رو گوشیم. بهش زنگیدم که دیدم اونور خیابون وایساده. پشت گوشی ناراحت بود که چرا گوشیت رو جواب نمیدی و از صبح رو سایلنته و صبح بهت گفتم که رو سایلنته و حواست نبود و داشتی اس میدادی. منم گفتم که نمیدونستم سایلنته و اینقدر کار داشتم، حواسم نبوده بهش. ولی از صبح چند بار با گوشیم کار کرده بودم و فقط زنگ آخر مهدی رو نشنیده بودم! بعد دیگه باهام حرف نزد!!!!!!!!!!

یعنی فکر کنید چند دقیقه بعدش، من یه چیز خنده دار تعریف کردم و جوابمو نداد. سه دقیقه بعدش یه سوال پرسیدم و جوابمو نداد. بهش گفتم: یعنی بابت یه سوتفاهم و اینکه گوشی من سایلنت بوده، کل امروز رو میخوای خراب کنی و حرف نزنی؟؟!! مشغول رانندگی بود و هیچی نگفت.

منم تو دلم گفت به جهنم!!! گور پدرت. وقتی اینقدر خری، دیگه نمیشه کاریش کرد. هت ست رو گذاشتم تو گوشم و دو تا آهنگ کردی رو که خیلی دوست دارم گوش کردم. عاشق این آهنگهام. بعد یه جاییش رو متوجه نمیشدم تا اون موقع، که دیروز فهمیدم چی میگه، در جا زنگیدم به داداشم و گفتم اینجا اینو میگه. بعد خودم یه تیکه اش رو واسه خودم خوندم. مهدی اعتراض کرد که نخون!!!! گفتم آخه میدونی، شعر این آهنگ در مورد کسیه که اول زنشو دوست داشته، ولی بعد اخلاقش بد شده و دیگه زنشو دوست نداره!!!!!!!!نیشخند اونم گفت: آره، حتما تو راست میگی!!

با خودم گفتم اونوقت همه به من میگن با این آدم خوب حرف بزنم و سیاست داشته باشم. وقتی طرف با من اصلا حرف نمیزنه، من چجوری و با چه سلاحی باهاش برخورد کنم؟؟!!سوال

رسیدیم خونه. رفت گرفت خوابید. من رفتم دوش گرفتم و اومدم و یکی دو ساعت گذشت، تازه یخش یه ذره آب شد!!!!!!!!! آخه یعنی چی؟ اگه کسی گوشیش سایلنت باشه، باهاش این برخورد رو می کنند؟؟؟ این درحالیه که خودش بارها و بارها تلفن منو جواب نداده. ولی من درک کرده ام که الان ممکنه پشت ماشین باشه یا دستش بند باشه!! ولی خب، اون، این درک رو نداره. بیچاره دست خودش نیست. چه کار کنه.

بعدش دیگه یه سری اتفاقات خونه مامانش افتاده بود که در حوصله این جمع نیست و نزدیک شام، مانی رفت آشپزخونه سراغ یکی از کابینت ها و شروع کرد اجناس اون کابینت رو بیرون آوردن. هی رب درآورد، هی روغن درآورد هی مایع ظرفشویی درآورد.... عاشق این کاره که وسایل رو از تو کمد دربیاره، بچینه روی هم، باهاش شکل بسازه و بعد پخش و پلا کنه و بره. منم کنارش نشسته بودم و حواسشم بهش بود که نندازه رو پای خودش. در عین حال باهاش می حرفیدم. میگفتم بگو: امیر... اونم میگفت: امییییر.... بعد گفتم بگو: بابا.... میگفت: بابا..... بعد گفتم بگو: بابا امیر.... گفت: بابا ییمیر.... اسم بابای مهدی، امیره. بابای مهدی هم داشت کلی ذوق میکرد از اینکه مانی بالاخره بعد از بیست و شش ماه (!!!!) اسمش رو داره میگه!!!

بعد اسم مامان مهدی رو یادش دادم. اونم دست و پا شکسته گفت. بعد دیدم مهدی ذوق زده اومده تو آشپزخونه به من میگه: خیلی ازت ممنونم که اسم مامان اینا رو داری با مانی کار میکنی!!!!!!!تعجب

 خانواده مهدی، معمولا یکی یکی شام میخورند. یعنی اینطوری نیست که همه باهم جمع بشند. یه عده نمیخورند، بقیه هم هر وقت گشنه بودند میرن میخورند. دیشب من و مهدی تو آشپزخونه بودیم و مهدی داشت شام میخورد. منم یکی دو لقمه خوردم. (آخه میخوام یه کم سایز کم کنم، زیاد نمیخورم) بعد با هم حرفیدیم. مهدی گفت: نباید با خواهرم میحرفیدی. اون همه مشکلاتش رو به من میگه. حالا نباید میدونست من هم تو زندگیم مشکل دارم!!

گفتم: عزیزم! چرا مثل کبک سرتو کرده ای تو برف؟ دفعه قبل، یک هفته من و تو با هم حرف نزدیم. قبل از اونم، همه اش از هم دور می نشستیم و با هم کاری نداشتیم. دو ماه پیش هم مامانت از من پرسید که چرا رابطه شما اینجوریه؟ خودت هم که همون زمان، جلوی مامانت و برادرت با من بد حرف زدی که من جلوی همونها به گریه افتادم. به نظر تو مردم کور و کرند و نمی بینند اوضاع رو؟ بعدش هم، من از خواهرت نخواستم که مشکل ما رو حل کنه.....

که یکدفعه مانی از یک پله افتاد و گریه کرد و .... خوشبختانه چیزی نشد. ولی حرف ما ناتموم موند.

راستش از دیشب دارم با خودم فکر میکنم که اصلا باید با خواهرش میحرفیدم یا نه. هرچی فکر میکنم، می بینم بهتر بود اون در جریان مشکلات ما قرار نمی گرفت. ولی من با هیچ وسیله ای نمیتونستم مهدی رو ببرم مشاوره. اون فقط تونست مهدی رو بفرسته مشاوره. الان هم مهدی به خاطر اینکه با مشاوره صحبت کرده یه کم داره به بهبود روابط فکر میکنه. و الان شاید به این دلیل که از نظر روانی نمیخواد زندگی مشکل داری داشته باشه جلوی خواهرش، بازم بخواد که زندگیش بهتر باشه.

نمیدونم. شاید دلایل من کافی نباشه ولی هرجور فکر میکنم، من به تنهایی نمیتونستم مهدی رو بفرستم مشاوره، یا یه تحولی درش به وجود بیارم. قبلا هم گفته ام. مثل شاگرد درس نخونی که دیگه حرف معلم رو نمی شنوه. دیگه حرفهای منم نمی شنید. حتی برای رفتن به مشاور.

دیروز هم اولهای حرفهاش گفت که بیا یک ماه مثل دوران دوستی مون باشیم. گفت: من قبول دارم که تو محیط خوبی بزرگ نشده ام. تو خانواده، یاغی نبودم ولی همه اش دوست دارم حرف حرف من باشه. نمیگم تو حرف نزن. ولی بذار حرف من باشه. میدونم این خواسته غیرمعقولیه. ولی بذار من حرف بزنم، بذار من فکر کنم حرف حرف منه، تو مثل دوران دوستی مون، کار خودت رو بکن. ولی در ظاهر نشون بده که داری حرف منو گوش میکنی!!!!!!!!!!

گفتم: مگه میشه؟ تو به من میگی فلان کار رو نکن. منم میگم: چشم عزیزم. هرچی تو میگی. بعد برم کار خودمو بکنم، اونوقت تو اینجوری راضی میشی؟ یعنی نتیجه کار اصلا برات مهم نیست؟ اون نقشی که من جلوی تو بازی میکنم مهمه؟؟؟!!

بعد مهدی در مورد کار یه چیزی گفت که بهش حق دادم و ایراد خودم رو پذیرفتم. گفتم تو نسبت به کار من مشکل داری. من اگه ارتقا بگیرم به تو نمیگم چون عکس العمل نشون میدی. تو اول اینجوری نبودی. عوض شده ای. اونم گفت: تو یه بار جلوی خانواده ات به من گفته ای، تو مدیر چند تا آدم تو یه شرکت کوچیکی. ا ینجوری کار منو تحقیر کرده ای!

بهش گفتم: من همچین قصدی نداشتم. اگرم گفته ام، اشتباه کرده ام. نباید می گفتم. ولی همیشه حواسم هست که جلوی خانواده خودم، حرمتت رو نگه دارم. ولی اگه اینجوری گفته ام، اشتباه از من بوده.

بعد مهدی آروم شد!!! لبخند

ولی خیلی کار داره. باید با هم خیلی حرف بزنیم. آخه یه مشاله دیگه ای هم هست. متاسفانه مهدی خیلی مودیه. یعنی باید سر مودش باشه که بشه کاری کنه. که معمولا نیست!! بعد یه دفعه بدون هیچ دلیلی عوض میشه. مثلا نیم ساعته داره میگه و میخنده، یه دفعه کلا فازش عوض میشه!!! آدم تکلیفش رو باهاش نمیدونه. البته اینا جز اون تناقضاتیه که دکتر مشاور گفت درونش هست و باید درمان بشه.

پناه بر خدا. ایشالا هرچی که خیره واسه همه پیش بیاد.

در ضمن روغن ها رو هم دادم به مامان مهدی، امروز واسه خودم میخرم دوباره. البته بیچاره نمیخواست قبول کنه و می گفت اول برو بخر، بعد اینا رو بده به من. شاید تموم شه!! بیچاره میترسید. گفتم ول کن بابا. تموم هم شد که شد. میام یکی از اینها رو میبرم.چشمک

[ سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

شنبه خیلی تلاش کردم که زود برم خونه. میدونستم تا من نرم، مانی چیزی نمیخوره. مهدی و داداش و پسرخاله ام هم که خونه مون بودند. خلاصه که آقایون یازده از خواب بیدار شده بودند و سه و نیم هم ناهار خورده بودند. گفتند که هر کاری کردیم، مانی بیشتر از یه قاشق نخورده و از همه بدتر اینکه ظهر هم نخوابیده. که خب البته کسی که یازده و نیم بیدار شه، چطور ممکنه ظهر بخوابه. خلاصه من سه و نیم از اداره بیرون اومدم و سعی کردم زود برم خونه. رسیدیم و هر کاری کردیم مانی نخوابید. خودم هم دیگه خوابم نمی برد ولی کمر درد و گردن درد امانمو بریده بود. هات بک گذاشتم و یه کم استراحت کردم.

ظرفهای ناهار و صبحونه هم همینطوری تلنبار شده بود تو ظرفشویی!!! گفتم نمیشد اینا رو بچینید تو ماشین؟ که جوابی نداشتند بدن!!!منتظر ولش کردم و رفتم استراحت کردم. طرفهای شش و هفت اومدم آشپزخونه و ظرفها رو چیدم تو ماشین و عدس رو بار گذاشتم واسه عدس پلو. لباسها رو از رو رخت پهن کن جمع کردم و لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین. همه این لباسها باید تا جمعه عصر خشک میشد که بتونیم راحت ببریمش. همون موقع ساک خودمونو واسه سه روز ا قامت بستم. (دو سه دست لباس تو خونه و چند تا لباس زیر و از این جور حرفها که توی یه کوله پشتی میذاریم.)

اینها نشستند به بازی. گفتم امشب باید بولینگ بازی کنیم. اونام همه مخالفت کردند و گفتند ما فقط میخوایم فوتبال بازی کنیم. زیاد پا پی شون نشدم چون از کمردرد داشتم می مردم. گفتم بهتر! منم استراحت میکنم. شام هم که راحته و نمیخواد زیاد وقت بذارم. صبح همون روز با مامانم صحبت کردم و دیدم مریضه. گفتم بیا که گفت امکان نداره! اینجوری راحتترم. اگه بیام، مانی و شماها مریض میشید، اینجوری خودم نم نم یه سوپی، آشی چیزی می پزم و دو تایی (با بابام) می خوریم. دیگه اصرار نکردم. میدونستم واقعا خسته است. و اینکه حوصله ما رو نداره. یه هفته رو سرش بودیم و حالا میخواد تو تنهایی یه کم خلوت کنه و استراحت داشته باشه.

اون شب گذشت و دیروز صبح، دیدم کمرم بهتره. بازم هات بک گذاشتم و این بار مهدی قرار شد اون تخته چوب رو که بزرگ بود ببره بده نجاری که صدام کرد و با افتخار گفت: خودم جاش انداختم! ماشاالله با یه ضربه چوب رو روی پایه ها جا انداخت و دیگه احتیاجی نبود ببریم نجاری! منم ازش تشکر کردم و گفتم تو بی نظیری!!!

بعد با کمک همدیگه، وسایل مانی ور که دیگه استفاده نمیکنه رو گذاشتیم روی اون طبقه که از همه بالاتره. مثل روروئک، کریر و هزار ملزوم به درد نخور دیگه که بیخودی سر سیسمونی خریدیم! یه سری از وسایل گوشه اتاقم دادم گذاشت اون بالا. اتاق خیلی خلوت شد. حالا قرار شد آخر هفته تلویزیون قبلی رو بذاریم پایین تخت و فقط هم ویدئو سی دی رو بهش وصل کنیم و آنتن هم نمیخواد. من که هیچوقت وقتمو نمیذارم پای برنامه های تلویزیون. بیشتر از اینکه وقتمو پر کنه، دقم میده از بس بی محتواست!!!!!!!!!

اینها گوشه ای (!!!!!!!!) از کارهای این دو روز بود. اما همونطور که از عنوان پیداست، باید وضع روحی مهدی رو شرح بدم.

دیروز بالاخره یه گوشه ازم پرسید دکتر چی گفت؟ منظورش مشاور بود. گفتم هیچی. ناراحت شد و فکر کرد نمیخوام بهش بگم. منم گفتم بذار سر فرصت برات میگم. بالاخره دیروز ظهر بهش گفتم که چیا به دکتر گفتم و  اونم چی ها بهم گفته. البته یه چیزی بگم. از روز چهارشنبه که خودش رفته پیش این دکتره، خیلی تو فکره. بازی میکنه، میخوره، میخوابه و زندگیشو میکنه، ولی هی به فکر فرو میره. واقعا نمیدونم چشه. یکی دو بار هم پرسیدم ولی چیزی نگفت. میدونم اثر رفتن به مشاوره. دیروز عصر هم بعد از رفتن برادر و پسرخاله ام، احساس کردم ناراحته. البته اونا میخواستند شنبه عصر برن، که مهدی نذاشت و نگهشون داشت.

خودم میدونم از نظر روحی مشکل داره. دکتر هم همینو گفت. گفت: با جدایی مشکلاتتون حل نمیشه. ممکنه مهدی با یه زن مطیع ازدواج کنه که کم حرف بزنه و همه اش حرف، حرف مهدی باشه. ولی این مشکلات درونی اش رو حل نمیکنه. فقط این مشکلات دیگه نمود بیرونی نداره. پس خودتون اگه بخواهید، باید این مشکلات ریشه ای حل بشه. دیروز همین رو به مهدی گفتم. گفت یه بار قبل از عید میرم پیشش که گفتم بجنب چون دکتر گفت اصلا قبل از عید وقت نداره.

الانم زنگیدم به مهدی. گفتم پیشنهاد میدم عصر که رفتیم خونه، من و تو و مانی بریم بیرون. فقط برای اینکه یه جای خلوتی باشه که با هم بتونیم من و تو بحرفیم. گفت همین الان بیا بحرفیم. گفتم: اینجوری نه، تو محل کار که نمیشه. روبرو باشیم بهتره. گفت باشه تا عصر که بریم ببینیم چی میشه. تو این فکرم که واقعا یه جوری بهش نزدیک بشم. البته مهدی آدم توداریه. به راحتی حرف نمیزنه.

میدونم ناراحتیش بابت یه مساله روحیه که به خودش مربوط میشه. خیلی دلم میخواد یه کاری براش بکنم. نه فقط به خاطر بقای زندگی مشترک و مانی. شاید به حرمت روزهای قشنگی که با هم داشتیم و یه زمانی خیلی با هم دوست بودیم. رابطه من و مهدی از همون اول، مثل بقیه زن و شوهرها نبود. ما مثل دوست بودیم. حتی کرایه ماشینها رو یه بار من حساب میکردم، یه بار اون! (زمان دوستی مون و عقدمون) خودش هم همیشه میگه که ما رابطه مون دوستانه است. البته الان نمیگه. قبلا میگفت. الان دیگه رابطه تا حدودی گاهی خصمانه است!گریه

حالا ببینم چی میشه. آخه میدونید چیه، مهدی یه آدمیه که نمیذاره کسی بهش نزدیک بشه. مثلا اگه من بخوام به لطایف الحیل هم بهش نزدیک بشم، موضع میگیره. آدم باهوشیه و می فهمه. ولی باید خیلی نرمش نشون بدم. و البته میدونم اگه مشکلش همون مساله جنسی باشه، خیلی سخت راجع بهش صحبت میکنه. چون این مساله واسه مردها خیلی مهمه و در موردش احساس غرور می کنند.

 

[ دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

طبق قرار قبلی، رفتم پیش مشاور. قبلش یه فرمی پر کردم. البته ایشون دکتر بودند. بهشون گفتم که همسرم چهارشنبه اینجا بوده و ایشون گفتند یه شمه ای از مهدی رو بگم که یادش بیاد. خیلی زود هم یادش اومد و ازم خواست بگم جریان رو. منم همه اون چیزهایی رو که توی اینجا نوشته ام واسش گفتم و گفتم، تا نوبت به دکتر رسید. گفت: اول باید خودتون درست بشید. یه سری کلاسها هست. من برای شما کلاسهای عمومی رو پیشنهاد میکنم، برای همسرتون کلاسهای خصوصی! البته گفت: ایشون خودشون هم مایل به حضور در کلاسهای خصوصی بودند! بعد در مورد تناقضها حرف زدیم و من یه مثال از تناقضهای مهدی زدم و دکتره خنده اش گرفته بود! ولی گفت: شما خودت هم مشکل داری! شما هم یه عشق خالص به ایشون نداری!!!!!!!!!!

خواستم بگم یارو منو سیرفحش میکنه، من برم بیفتم به پاش و از عشق و قلب و روحم براش بگم؟؟!! و البته خودش هم تا حدی واقف بود به این مساله. حالا یه وقت واسه بعد از عید به من داد. مهدی رو نمیدونم قراره کی بره. کلاسهای منم که بعد از عیده. بعد دکتر اذعان کرد که : به همسرتون هم گفته ام که اینی که شما دارید به اسم زندگی مشترک انجام میدید، حماقته، نه زندگی! مانی با یکیتون زندگی کنه، خیلی بهتره که اینجوری تو این محیط بخواد با هر دو زندگی کنه. اما.... قبل از اینکه تصمیم به جدایی بگیرید یا بخواهید زندگی مشترک رو ادامه بدید، باید اول خودتون رو بشناسید. مثل روز اولی که با هم آشنا شده اید. اول روی خودتون کار کنید. خودتون رو بشناسید و بعد طرف مقابل رو. روی این کار کنید که آیا میتونید با هم زندگی مشترک داشته باشید یا نه. انگار که روز اوله و میخواهید در مورد ازدواج با هم تصمیم بگیرید.

بعد گفت: همسر شما با کارتون مشکل داره. مثلا میگه اگه ما قرار باشه بریم مسافرت، همسرم مرخصی نداره. حالا نظر شما چیه؟

منم گفتم: راستش اینکه کار من از نظر سختی و زمانی بامشکلاتی روبروئه، من حرفی ندارم. خب بخش خصوصیه. دست منم نیست. ولی پارسال که خواستیم برم سفر، من چند روز قبل از عید ـ با وجود اینکه تو اوج کار بودیم ـ مرخصی گرفتم و از همکارهام خواهش کردم جای من بمونند و ما رفتیم مسافرت!!! بعدش آقای دکتر! من نمیتونم کارمو از دست بدم. به کار ایشون اطمینانی نیست. و دیگه اینکه ایشون به من گفت امروز رو مرخصی بگیرم. منم گفتم باشه. ولی بعدش گفت: نه، این مرخصی رو نسوزون تا عید که بریم سفر!!!!!!!!!

راجع به کارم یه چیزی بگم خدمت شما دوستان گلم: قبلا ساعت کار من از صبح تا شب بود و محدودیت نداشت. ولی سه چهارساله که من خیلی کمتر میمونم. مثلا تا 5 می موندم مگه روزهایی که دیگه هیچ راهی نداشت. یعنی اولا به خاطر مشکل کمرم، دوما اون وقتها هم که بچه نداشتیم، من با محل کارم صحبت کردم و گفتم که اصلا نمیخوام خودمو وقف کار کنم. باید واسه زندگی مشترک هم وقت بذارم. این بود که تا 5 بیشتر نمیموندم. الانم اگه می بینید تا حوالی چهار و پنج می مونم، مال اینه که این ساعت خواب مانیه. اگه کاری نداشته باشم، زود میرم. وگرنه میمونم که با مهدی برگردم. مهدی حوالی چهار و نیم تقریبا میره. گاهی کار هم ندارم ولی به هوای اینکه لااقل اینجا با هم باشیم، می مونم تا چهار و نیم. یلکه روزی مثل چهارشنبه که تا 6 موندم، استثنا بود.

یه چیزی هم خطاب به تکتم عزیزم بگم.

عزیزم! این مساله رو عنوان کردی که منم قاطی بازیشون بشم و لذت ببرم. اولا که عملا امکان اینکه مانی رو بفرستم پیش عمه اش، وجود نداره. چون آخر هفته همه می ریزند خونه مادرشوهرم و این خواهرشوهرم، با اون وضع کمر مادرشوهرم که توی رختخواب افتاده کارها گردنشه. و چون وقتهای دیگه مانی رو میگیره، نمیتونم بگم امروز هم بگیرش که من تفریح کنم!! البته با وجود مانی هم میشه باهاشون همراه شد. مثلا ایکس باکس بازیهای دیگه ای هم داره. مثل بولینگ، رقص، یا ورزشهای دیگه مثل بوکس. که من هم دوست دارم انجام بدم. ولی این لعنتیها این فوتبال رو ول نمی کنند. منم نه بلدم فوتبال بازی کنم تو ایکس باکس، نه دوست دارم!!! آخه باید یه مفری باشه که منم یه کاری بکنم. من کاملا درک میکنم چی میگی. میگی منم داخل بازیشون بشم و حالشو ببرم. باور کن تکتم جون! اون جمع و جور و کارها و آشپزی، کارهای ابتدایی برای این بود که اصلا بشه نشست تو خونه. یکی ازدوستان هم فکر کرده بود من اهل بشور و بسابم. در حالی که اینجوری نیست. کارهایی که کردم، کارهای ابتدایی برای زندگی تو خونه ای بود که آدم هفته به هفته توش نیست. تازه اون قسمت خونه طبقه بندی شده بود و خیلی کار میبرد. شاید اگه کمک مهدی بود، خیلی زودتر تموم میشد. ولی نبود. اما راست میگی. خیلی ازش دلخور بودم. ولی واقعا میخوام اصلاح کنم این حس رو. فقط باید خیلی تمرین کنم. در برابر نفرت و انرژی منفی اش، یه کاری کنم که مثبت باشم و انرژی منفی اش خنثی بشه و مثبت بشه. باید تمرین کنم.

گاهی ما خودمون داریم نقش قربانی رو بازی میکنیم به بهترین نحو و اصلا یادمون میره که داریم تمام و کمال چه نقشی بازی می کنیم! انگار که دیگه عادتمون بشه سرویس دادن و ندیده شدن. هر کاری میکنیم خودمون با خودمون میکنیم.

کتاب و سی دی هم از منشی مشاور گرفتم که باید سر صبر بشینم بخونم. این راه رو هم باید امتحان کنیم. ایشالا که به نتیجه برسیم. تازه فکر کن کتابخونه ریخته به هم ولی من دیگه طرف اون نرفتم. گفتم بذار کارهامو خرد خرد بکنم. یعنی تا اونجا که شد، از کارها زدم. اونی که باید به من دل بده، نمیده. ولی خب، منم نباید ولش کنم و بشم تماشاچی. نباید قربانی بود و پذیرفت. باید کاری کرد.

راه حل:

امروز که رفتم خونه، با لبخند وارد میشم و میگم دیگه فوتبال تعطیله. دو سه روزه دارید بازی میکنید دیگه بسه. من یه دوش میگیرم و استراحت میکنم. بعدش باید بولینگ و بازیهای دیگه رو انجام بدیم که منم سرگرم بشم. فوتبال باشه واسه شب که من دارم شام می پزم یا خوابیده ام! شام هم عدس پلو می پزم که واسم راحته و خیلی وقتم رو نمیگیره. این لابه لاها هم میشه مثلا وسایل فردا عصر رو جمع و جور کرد که قراره بریم خونه مادرشوهرم.

ایشالا که زودتر بعد از عید بشه و مانی بره مهد و ما هم برگردیم سر خونه و زندگیمون. این وضع هم تموم بشه.

ممنون از همه دوستهای خوبم. مرسی که اینقدر به یادم هستید. ایشالا گره از کار همه باز بشه. واقعا دوستتون دارم و ازتون انرژی مثبت میگیرم.بغلبغلبغل

[ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

طبق قرار قبلی، مهدی چهارشنبه ساعت 5 وقت مشاوره داشت. البته مثلا من نمیدونستم. که خواهرش البته بهم گفته بود. چهارشنبه کار من در محل کارم، تا حوالی 6 طول کشید!!! یعنی وضعی بود. خود مهدی ده دقیقه به شش بهم زنگید که کجایی؟ که گفتم هنوز نرفتم خونه! اونم گفت میام دنبالت. البته زنگ زده بود که برام واسه مشاور وقت بگیره برای امروز (شنبه) ساعت یازده صبح. که منم یه کم تعجب کردم و گفتم مگه تو مشاوری و از این حرفها. بعد که اومد دنبالم، گفت تو به خواهرم زنگ زده بودی؟ که منم سربسته گفتم آره. چشمک

یه چیز جالب بهتون بگم. مشاور به مهدی گفته: از رنگ پوستت معلومه که همه وجودت نفرته!! میگم: «نسبت به من؟» میگه: «مشاور گفت نه فقط نسبت به زنت!!!! بلکه نسبت به بقیه آدمها!!!» یعنی تلویحا گفت که این نفرت بیشترش متوجه من میشه!!!! (آیکون خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است...) بعد چون آدم توداریه، نگفت که مشاور چی گفته. منم نخواستم بدونم. فقط گفت که حدود چهل دقیقه طول کشیده و گفته باید حرفهای خانمت رو هم بشنوم. حالا امروز ساعت یازده هم قراره من برم.

چهارشنبه که برگشتیم خونه، مهدی تا شب خیلی تو فکر بود. که حتی یه بار داداشم ازم پرسید: این چشه؟ گفتم سرش درد میکنه. خودم میدونم اثرات مشاوره رفتنه. اونجا آدم تخلیه میشه و در اثر سوال و جوابهایی که میشه، ماجرا رو از یه منظر دیگه می بینه و فکر میکنه. البته فکر نکنید در اثر رفتن به مشاوره، مهدی یه دفعه کن فیکون شد و تغییر کرد! خیر عزیزان من!!یول

خودش برادرها و پسرخاله های منو دعوت کرده بود این چند روز تعطیلی رو کنار هم باشند. یعنی دعوتشون کرده بود خونه مون. ما هم چهارشنبه شب رفتیم خونه و برادر بزرگم پنجشنبه ظهر اومد. دو تا پسرخاله هام هم عصر اومدند. که البته برادر کوچیکه و خانمش هم اومدند. خدا به این برادر کوچیکه ام خیر بده. کاری رو که باید شش سال پیش قبل از عروسی میکردیم، ایشون انجام داد!!!!!!! گفته بودم که یه فضای پرت داریم، اونجا رو واسم قفسه بندی کرد که البته متاسفانه یکی از چوبهای قفسه، نیم سانتیمتر بزرگ بود و جا نشد و قرار شد که مهدی امروز عصر ببره بده نیم ساعت ببرنش. که البته امیدوارم بره و تا شب عروسی مانی طول نکشه این بردن!!!!!!!! خاله و شوهرخاله ام هم واسه شام اومدند که قورمه سبزی درست کرده بودم. خلاصه اون شب برادرکوچیکه و خانمش برگشتند خونه مادرخانمش و خاله و شوهرخاله ام هم بعد از شام رفتند، فقط موند ما و برادر برزگه و دو تا پسرخاله ام.

شما فکر کنید از پنجشنبه عصر تا همین چند ساعت پیش که من بیام اداره، اینا داشتند ایکس باکس بازی می کردند!!!!!!! اونم فقط فوتبال فیفا. در مجموع با احتساب خواب و ناهار و شام، شاید ده ساعت این وسط وقفه افتاده باشه. یعنی فکر کنید شب جمعه رو تا ساعت 5 صبح داشتند بکوب بازی می کردند!!!!!دیروز صبح که من بیچاره 8 صبح بیدار شدم، رفتم و یه سری وسایل رو تو قفسه ها چیدم. چای دم کردم و رفتم نون تازه خریدم واسه صبحونه. مانی بیدار شد و با برادرم نشستیم صبحونه خوردیم. واسه ناهار پلو یونانی درست کردم با ماست و خیار. این وسط هی داشتم جمع و جور میکردم و وسیله ها رو می چیدم. مهدی حوالی یازده بیدار شد و صبحونه ـ ببخشید ظهرونه ـ رو خورد و اینا دوباره نشستند به بازی. منم هی کار کردم، هی کار کردم. مانی هم هی ریخت و پاش کرد، هی ریخت و پاش کرد!!!! ظهر یه ساعت خوابیدم. ـ ببخشید بیهوش شدم ـ ساعت پنج بیدار شدم و دیدم بچه ها دارند بازی استقلال رو نگاه می کنند. (همه شون استقلالی اند به جز مهدی) مهدی هم بعد از یه ساعت پاشد و نشست به نگاه کردن. بعد طبق قولش، قرار بود بچه ها خونه باشند و ما بریم مغازه خاله ام تو اکباتان. خاطر مبارکتون که هست؟؟!! قرار بود هفته پیش بریم که بنا به دلایلی نرفتیم.

از قیافه مهدی فهمیدم تمایلی به رفتن نداره. البته ایشون کلا تمایلی به انجام هیچ کاری نداره!!!! فقط بخوره و بخوابه و بازی کنه و دستور بده!!! یعنی شما فکر کنید از چهارشنبه شب که اومدیم خونه مون، به جز خریدی که رفت و واسه مایحتاج خونه خرید، دست به سیاه و سفید نزده!!! بعد اینقدر بی شرفه، می بینه من دو سه بار هات بک گذاشتم رو کمر و گردنم، ولی اصلا براش مهم نبود. وقتی هم که میخواستیم بریم مغازه خاله، یه قیافه ای به خودش گرفته بود که مثلا من بترسم و پشیمون بشم که من عمرا این کار رو نکردم. نه به خاطر خرید و اینجور چیزها. دیگه احساس کردم خیلی پررو و وقیحه که هرچی آدم هیچی نمیگه، هی خرشو درازتر می بنده. کارهاش ته نداره و باور کنید یه سره داشتند این چند روز بازی می کردند و هی صدای فوتبال میاد تو خونه. دیگه مغزم ترکید. یاد دوران بارداریم افتادم که هرچی در برابر اخلاق گه و افسردگی هاش کوتاه می اومدم و همه کارها رو میکردم، این بدتر میشد و بیشتر پی اینترنت و کارهای خودش بود. گفتم این بار رو دیگه ....

میگم لااقل یه آهنگی چیزی بذارید که ما هم یه چیزی بشنویم. آخه منی که بازی نمیکنم، خب خوشم نمیاد یه سره صدای فوتبال بیاد تو خونه. بعد این وسط هی کل کل می کنند، هی سر به سر هم می ذارند که خب طبیعیه. داشتند خوش می گذروندند. با خانواده و فامیل منم داشت بازی میکرد. ولی اصلا یک کلمه هم نگفت خب، تو هم زن منی. خسته شدی از کار، خسته شدی از اینهمه که ما بازی کردیم و به تو محل نذاشتیم. باور کنید از نگاه کردن بهم پرهیز میکرد!!! یعنی هیچ رابطه ای بین مون نبود مثل همیشه. که خب من این رو خیلی وقته پذیرفته ام. ولی آخه آدم از کلفت خونه اش هم یه کلمه میپرسه چه خبر؟! یا بهش میگه خسته نباشید. تازه اون وسط، همه اش میگفت: ناخنهای مانی رو کوتاه کن! شلوارش کو؟ لباسشو عوض کن، دستاشو بشور! یعنی به جز دستور، هیچی از دهنش درنمی اومد. تازه طلبکار هم بود.

وقتی داشتیم میرفتیم مغازه خاله، مانی نمیخواست سوار ماشین بشه، در حالی که داشت مانی رو میذاشت توی صندلی کودک، بهش میگه: «اینم از اداهای مامانته.» منم به روی خودم نیاوردم. یعنی یه زن نباید از شوهرش توقع کنه که توی روز تعطیل دو ساعت در اختیارش باشه و اونو یه جایی ببره و برگردونه؟ من اگه مشکل کمردرد و دیسک نداشتم، عمرا همین دو ساعتم رو هم با تو نمی گذروندم و خودم رانندگی میکردم.

بعدش که رفتیم، ماشین رو پارک کرده و میگه شماها برید من تو ماشین می مونم. من و مانی از اون همه پله بالا و پایین رفتیم. جنس ها رو خریدیم و اومدیم. اصلا به طخمش هم نبود که بگه برم این بارها رو از دست زنم بگیرم. خسته است. کمکش کنم. خب بلد نیست و کلا این حرفها به مغزش نمیرسه. فقط به خودش و بازیها و سرگرمی هاش فکر میکنه. روز به روز هم داره بدتر میشه. هر روز دریغ از دیروز. نمیدونم میره مشاوره که چی بشه! وقتی یه ذره فکر نمیکنه، چه فایده ای داره. دوباره یه مدت بریم و بیاییم، حالا ببینیم از این مشاوره چه ایرادی میگیره. منم این دو روز مدام تودلم به مامان و باباش فحش دادم بابت گهی که تربیت کرده اند. مامانش فکر میکنه اگه فقط بپزه و بروبه و حاضر کنه بذاره جلوی دست بچه و بیخودو باخود هی از بچه اش طرفداری کنه، دیگه آخر مرام مادریه!! ولی وقتی دامادهاش پا به پای دخترهاش کار می کنند، آب از لب و لوچه اش آویزون میشه و حتما باخودش میگه لیاقت دخترهام همینه دیگه!! اصلا الان مشکلم با مامانش نیست. ولی یاد این چیزها هم می افتم گاهی.

نمیدونم به مشاوره چی گفته. فقط گفت مشاوره گفته: اول باید خودتو درست کنی بعد بخوای رابطه درست بشه.

خب، کسی که فکر نمیکنه روی کارهاش و مثل بچه چهارده ساله، فقط فکر بازی و سرگرمیه و نمیدونه مسوولیتهایی داره، چطوری میتونه خودشو درست کنه؟!

صبح اومدم پست نشمیل رو خوندم. دلم گرفت. البته یه مدتی بود که احساس میکردم همچین وضعیتی داشته باشه. به این فکر افتادم که عجب روزگاریه. زنهایی هستند که متاهلند ولی تنهان. اون یه جور، من یه جور. البته اگر من تو همین شرایط خودم، بچه نداشتم، یه ثانیه هم با مهدی زندگی نمیکردم. اتقاقا امروز هم میخوام به مشاور بگم. بگم به نظر شما، زن و شوهری که فقط به خاطر بچه دارند همدیگر رو تحمل می کنند، چطوری می تونند به هم عشق بورزند؟ جواب این معادله چی میشه؟ میشه از توش عشق درآورد؟ میشه از توش محبت درآورد؟

صبح تو تاریکی حاضر شدم و اومدم. واسه شون هم ناهار گذاشته ام. یکی از پسرخاله هام که امروز صبح میره، میمونه مهدی و داداشم و اون یکی پسرخاله ام. درسته اینا فامیلهای منند. ولی اگه مهدی میخواست، می تونست بین اینهمه ساعت بازی، یه وقتی هم برای من بذاره. با هم حرف بزنیم. کنار هم باشیم. نه اینکه من نقش آشپز کافه رو بازی کنم و اینا به بازی شون برسند. اونا پسرهای مجردی هستند. نمیدونند زندگی متاهلی چه جوریه. مهدی باید حواسش به زندگیش باشه. خودش باید یه وقتی رو بذاره واسه زنش. ولی وقتی به قول مشاور، نفرت از سر تا پاش می باره، چی رو به جز اون نفرت میخواد نثار من بکنه؟؟!!نگران

[ شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز روز خیلی شلوغی بود. همکارم که واسش کار پیش اومده بود، طرفهای ساعت دو رسید. من و اون یکی همکارم رسما از پا افتادیم. بعدش یه سری کارها از ساعت دو شروع شد. خاطر مبارکتون که باشه، قرار بود دیروز بریم اکباتان. من گفتم خب، کارها تا چهار تموم میشه و اون موقع میشه بریم خونه. که البته مهدی گفت یه جلسه واسش گذاشته اند که تازه چهار شروع میشه! گفتم پس خودم چهار برم که تا برسم و آماده بشیم، مهدی هم رسیده و میریم.

از ساعت دو، صدور یه بیمه نامه، ما رو رسما به فنا داد. یعنی ما یه سری جنس باید جابجا میکردیم، که آقایون رئیس ویرشون گرفته بود که حتما بیمه بشه. حالا فکر کنید این اجناس از فرودگاه تا اینجا بدون بیمه اومده بودند!!!!!!!!کلافهولی این مدیرمون اصرار پشت اصرار که باید بیمه بشه. خب بشه، ما که حرفی نداریم. ولی مشکل اینجا بود که همین صدور بیمه، تا ساعت چهار و نیم طول کشید. یعنی فکر کنید بیمه هم منتظر مجوز بود چون مبلغ فوق العاده بالا بود. ما هم اینور منتظر. همه هم زرت زرت می زنگیدند به من که چی شد!

حالا اینو داشته باشید تا یه چیز دیگه بگم. من توی قسمت فنی هستم. یه سری فاکتورها اگه از طرف ما اکی بشه، واسه پرداخت دیگه میره مالی. یه شرکت بیچاره ای یه مدتی بود هی پیگیری فاکتورهاشو میکرد. که در قسمت ما، و به خاطر عدم تایید ما، همینجوری مونده بود. من پیگیری کردم و مسوولیتش رو به عهده گرفتم و قول دادم که تا دوشنبه از طرف ما بره. یه سری کارها داشت که بماند. تا دوشنبه انجام شد و دوشنبه صبح رفت واحد مالی. حالا از دوشنبه صبح، اون شرکت نگون بخت، هی به من میزنگید که چرا تو مالی کسی جواب نمیده؟؟!! من هی وصل میکردم. دوباره یارو بعد از نیم ساعت می زنگید. من هی وصل میکردم. اینقدر هم کارم زیاد بود، یه بار به ذهنم نرسید که چرا مالی تلفنشو جواب نمیده. تا اینکه دیروز تو خرتوخری بیمه و فکس و مجوز، ... دوباره شرکته زنگید. من یه لحظه به خودم اومدم که یعنی چی؟ من بچه های مالی رو اینهمه می بینم. چرا برنمیدارند؟ به مسوول دفتشون زنگیدم، میگه: آخه پول نداشتیم بدیم، منم برنداشتم تلفن رو!!!! گفتم وقتی پول نداریم چی بگم به یارو!!!!!!!! یعنی میخواستم اول خودمو بکشم، بعد اونو. عصبانی

میگم تو مسوول دفتر مالی هستی. مسوولیت این دفتر با توئه. گوشی رو بردار و بگو الان چکتون حاضر نیست. بعد از رئیست بپرس کی حاضر میشه، به یارو وقت بده و بگو فلان روز و لطفا تا موعدش دیگه نزنگید تا من بهتون خبر بدم. این دیگه کاری داره؟ چرا موش و گربه بازی درمیاری؟ چرا کارتو می اندازی گردن واحد ما؟

ولی خب خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم. رئیس خزانه داری هم اومد، بهش گفتم. دهنش یه متر باز مونده بود. گفت: من به این دختره گفته ام که فلان روز حاضر میشه!!!!!! که بهشون بگه!!!!!!!!!!»

دیگه ولش کردم و اومدم سر کار خودم. بعدش هم رسیدم خونه و آماده شدیم با مامانم و مانی، زنگیدم به مهدی که کی میرسه، که ساعت شش خرده ای تازه از شرکت  راه افتاده بود. توی اون ترافیک تا میرسید، معلوم نبود کی میشد که بریم. مامانم هم هی میگفت: «میخوای بریم چه کار؟ الان مهدی خسته است. حوصله نداره! ولش کن بابا. نریم. بیکاری؟!»بابا هم که خوابیده بود، هر نیم ساعت یه غری میزد در مورد رفتن ما که «چی بشه، حالا نرید مگه چی میشه.» گفتم ول کن بابا! نمیریم اصلا. وقتی مهدی زنگید که من پایینم، گفتم عزیزم تو خسته ای! بیا بالا. بعدا میریم!!!!!!!!! گفت: آخه من چهارشنبه هم جلسه دارم. (که البته من میدونم جلسه مشاوره است ولی به من نمیگه!) گفتم: مهم نیست. حالا پنجشنبه جمعه میریم!!! خلاصه خیال مامان و بابام راحت شد و ما نشستیم تو خونه!!!!!!خنثی

شخصیت مهربون همه جانبه مامانم که خاطر مبارکتون هست؟! مواظب همه است. الان مهدی خسته است. الان حوصله نداره. نریم. فلان میشه... بهمان میشه... بابام هم که کلا با همه چی مخالفه!!! با هر رفتنی !!!

حالا کی اکباتان بطلبه و بریم، خدا داند.لبخند

[ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

الان ساعت هنوز هشت صبح هم نشده! من صبحانه خوده ام و با انرژی نشسته ام پشت میزم. یه سری کارهامو کردم، یه سری دیگه مونده. اومدم یه سر زدم اینجا و گفتم چند خط بنویسم.

کلا از اینکه کارهام زودتر از موعد تموم بشه، احساس نشاط میکنم! قبلا هم گفته ام که آدم صبح زودم. یعنی کیف میکنم وقتی صبح زود بیدار شم و البته خوابم هم نیاد!!! اینجوری فکر میکنم همه روز و وقت در ختیارمه و میتونم خیلی کار انجام بدم. هرکی یه طوریه دیگه. مام اینطوری!!!یول

دیروز با مهدی که برگشتیم خونه مامان اینا، دیدم بابام رختخواب انداخته کنار شوفاژ و خوابیده! فهمیدم گلوش درد میکنه و مریضه.ناراحت طفلی خیلی حالش بد بود ولی هر کاری کردیم نرفت دکتر. در عوض سرخود، یه عالمه قرص و آنتی بیوتیک خورد. دیشب قرار بود عروسمون بیاد اونجا. طفلی اونم کارمنده و ما اصلا زورش نمیکنیم. در حالی که دوست داریم خونه مون باشه، ولی شرایط کارمند بودنش رو درک میکنیم. من خودم هم شرایط ایشون رو داشتم. البته خانواده شوهرم زورم میکردند که برم که البته می رفتم و بی محلم می کردند!نیشخند اصلا نمیخوام راجع به شرایط اون موقع حرف بزنم. الان خوبند و به خودم و بچه ام محبت می کنند و احترام می ذارند. همین کافیه برام...

دیشب که قرار بود ایشون بیان، ما هم گفتیم یه غذای خوشمزه بپزیم. سوفله مرغ و قارچ درست کردم و اتفاقا مامانم هم یه سالاد سبزیجات خیلی خوشمزه درست کرد. واقعا لذت بردم از این سالاد. عروسمون هم خیلی خوشش اومد. بعد در حالی که من و مامان مشغول تهیه غذا بودیم، دیدم عروس گلمون داره واسه بابام پرتقال پوست می کنه. خیلی مهربونه. بابام هم که عاشقشه، دیگه خیلی ذوق میکرد!!نیشخند

مهدی هم این سوفله مرغ رو دوست داره. دیشب هم تعریف کرد و منم گذاشتم که امروز ببره اداره و با همکارهاش بخوره. که البته مامان مقدارش رو بیشتر کرد که یه وقت کم نباشه بچه آبروش بره!!!!!! بعد من از مهدی خواستم که منو ببره مغازه خاله ام تو اکباتان چون میخوام واسه ولنتاین واسه خواهرشوهر و یکی از دوستهام خرید کنم. اونم گفت من حوصله ندارم و منم گولش زدم و خودمو لوس کردم اونم قرار شد امروز بعد از اداره ببرتمون. الان با این وضعیت پا و کمرم، عمرا بتونم رانندگی کنم. من یه عادتی دارم که نمیتونم ببینم خودم شادم و کس دیگه ای ناراحت. واسه همین هر سال ولنتاین که میشه، واسه همکارام که ازدواج نکرده اند و میدونم دوست پسر هم ندارند، یه چیز کوچولو میخرم و همون صبح زود میذارم روی میزشون. اینجوری دیگه طرف غصه نمیخوره که هیچ کس بهش کادوی ولنتاین نداده. البته قطعا از اینکه کسی تو زندگیش نیست ناراحت میشه. ولی خب شاید یه ذره هم به خاطر اینکه من به یادش بودم، خوشحال بشهلبخند البته واسه خواهرشوهر و یکی از دوستام کادوی بهتری میخرم. قلب

واسه مهدی هم احتمالا یه حوله تن پوش میخرم. چون حوله اش دیگه خیلی داغون شده! خب زن و شوهرها باید بنا به نیازشون واسه هم کادو بخرند دیگه! حالا یه بسته شکلات هم احتمالا میذارم روش!!! خوشمزه البته امسال ولنتاین افتاده پنجشنبه. که چون اون هفته خونه مادرشوهرم هستیم، من از حالا خریدمو بکنم خیالم راحت تره. وگرنه فکر نکنید من از این پیرزنهام که از یه سال قبل کارهاشونو می کنند و هی عجله دارند!! ولی واقعا زندگی کارمند و وجود مانی باعث شده من کار هر روز رو همون روز انجام بدم. چون نمیدونم فردا چی میشه!!!چشمک

[ سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

این اواخر به خاطر شکل رابطه من و مهدی، من دیگه هیچ حرفی رو پیش مهدی نمیزنم. یعنی مثلا اینکه آدم اینقدر با طرفش راحت باشه که جلوش با صدای بلند فکر کنه!!! متاسفانه دیگه واسه من و مهدی اینجوری نیست و من حالا همه حرفهام رو خیلی مزه مزه میکنم. متفکر

از محیط کارم که تقریبا هیچی نمیگم. اگه بگم کار زیاده، شاکی میشه و بد و بیراه میگه به کار. اگه بگم کار راحته، میگه: همینه دیگه، هیچ کاری واسه انجام نداری و واسه خودت میری و میای. خلاصه هرچی بگم گیرم. ناراحت

منم هیچی نمیگم!! کلا البته دیگه در مورد هر چیزی خیلی بالا و پایین میکنم. خب این خیلی بده! ما زن و شوهریم. هم نفسیم. نباید اینقدر از هم بترسیم که! اینکه آدم از طرفش بترسه که نکنه اینو بگم، دعوام کنه، مال رابطه بچه و بزرگتره. که تازه به نظر من، وقتی ما بچه بودیم اینجوری از بزرگترهامون حساب می بردیم و پنهان کاری میکردیم. وگرنه که بچه های الان، خوشبختانه خیلی راحت حرفشونو می زنند.لبخند

زن و شوهری که یکی هستند، حتما یکی نیستند که زنه میترسه با شوهرش راحت حرف بزنه. میگم ترس، ترس از سرزنش و حرف مفت، ترس از دعوا و اعصاب خردی.

دیروز خیلی روز شلوغی بود. من خیلی کار سرم ریخته بود. یکی از همکارهام هم بیچاره بنا به کار خیلی ضروری، چند ساعت مرخصی گرفت و رفت. من و اون یکی همکارم، رسما سرویس شدیم. شکر خدا کارها خوب از پیش رفت. استرس و فشار انجام کار خیلی زیاد بود. ولی خب، وقتی آدم میدونه باید چه کار کنه، مشکلی نداره. (دوشواری نداره!!!) ولی یه لحظه وسط کارها، دلم خواست و فقط دلم خواست به مهدی بزنگم یا اس بدم و بگم دلم میخواد نرم سر کار!» البته فقط یه حس زودگذر بود. همون لحظه یه کاری رو اشتباه انجام داده بودم و در یک لحظه این حس بهم دست داد! این کار رو نکردم. زودگذر بود. ولی یه لحظه دلم از این گرفت که حتی نتونستم این کار رو انجام بدم. مثلا اس بدم به مهدی. چون فکر کردم حالا میخواد یه ساعت بشینه سفسطه کنه، بد و بیراه بگه به محیط کارم و هزار تا جریان دیگه که حوصله اش رو نداشتم!!!

به نظرم حالت طبیعیش اینه که اون یا من وقتی از محیط کارمون خسته میشیم، به هم بگیم. که خب البته خانمها طاقت کمتری دارند و شاید بیشتر شکایت کنند. بعد در این جور مواقع خوب نیست شوهر بگه:

«گفتم این کار به درد نمیخوره. بیا خونه بشین و مارو هم از این در به دری نجات بده!....»

خوبه شوهر بگه:

«عیب نداره عزیزم! همینه دیگه. کاره. یه وقتی سبکه، یه وقتی سنگینه. تو که خوب از پسش برمیای، حالا چون حجم کار زیاده، یه کم اذیت شدی...»

باور کنید وقتی مهدی یه وقتهایی از کارش ناراحت میشه و گله میکنه، من همینها رو بهش میگم. خب، آدمها و نگرششون نسبت به مسائل فرق میکنه دیگه. عیب نداره. حالا اون بهم نمیگه، در عوض من اینجا رو دارم که بیام بنویسم. خدا رو شکربغل 

پریروز رفتم از یه مغازه که دم خونه مامانم ایناست، دو سایز قابلمه کوچیک گرفتم. یعنی مثلا سایز 14  و یه سایز بزرگترش. دو تا مثل همونم واسه مامانم خریدم. چهار تا قابلمه ها که چدنی هم بودند، رویهم شدند 146 تومن!!!تعجب چون قابلمه های این سایزی که داشتم، از جنس تفلون چرت ایرانی بود و دیگه نابود شده بود. منم چون سایز متوسط چدن دارم و واقعا ازش راضی ام، رفتم این دو تا رو هم خریدم. و البته یه سری هم واسه مامانم. که خب البته قبول نمیکرد و با هزار انا انزلنا و خواهش و تمنا قبول کرد. بهش گفتم این شرینی ترفیعمه. آخه تو محل کارم، ترفیع گرفتم و هرچند که کم و بیش کاهای قبلی رو میکنم، ولی به هر حال ترفیعه. البته هفته پیش هم واسه خواهرشوهر دومی ـ که زحمت مانی به گردنشه ـ یه جفت کفش خریدم، اول اسفند هم پنجاه تومن به اونم میدم به عنوان شیرینی ترفیعم. که هرچی خواست خودش بگیره. هرچند که الان دیگه با پنجاه تومن  هیچی نمیدن. البته میخوام همون موقع بهش یه پنجاه تومن دیگه هم بدم به جای عیدیش. حالا حتما نباید عیدی اول عید باشه. همون اول اسفند باشه بهتره. چون اون موقع زمان خرید کردنه.قلب

[ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

همونطور که نوشتم، از دوشنبه شب خونه خودمون بودیم تا امروز صبح. توی این چهار روز، اوضاع آروم بود. من کمردرد خیلی بدی داشتم. البته کمردردم عود کرده بود. هی هات بک گذاشتم. به جز جمع و جور عادی، سعی کردم کار اضافه نکنم. کتابخونه هی بهم چشمک میزد که بیا منو مرتب کن ولی من محلش نمیدادم!قهر

پنجشنبه عروسی دعوت بودیم. عروسی خواهر یکی از دوستهام که درحقیقت دیگه دوست خانوادگی مون محسوب میشن. یعنی من از دوم راهنمایی با اینا دوستم! خودش یه عمره! من کلا اهل آرایشگاه رفتن واسه عروسی نیستم. یعنی حوصله ندارم. وقتی هم طرف داره ابرومو برمیداره، بعد از چند دقیقه میخوام با مشت بزنم زیر چونه اش. بدم میاد کسی هی دستش تو صورتم باشه و هی مو بکنه و من دلم ضعف بره!!!!!!! ولی چون به یمن یکی دوستهامون که پارسال عید موهامو به فنا داد موهای تکه تکه ای دارم، مجبور بودم این بار برم آرایشگاه. وقت هم گرفتم، گفتم یه براشینگ ساده میخوام. اینقدر که صاف بشه و پایینش یه کوچولو حالت بگیره.

درد سرتون ندم. آرایشگاه سر کوچه مامانم اینا بود و از اونجایی که ما میخواستیم تا آخرین لحظه از حضور در خونه خودمون سواستفاده کنیم، فکر کنید قرار بود شش بریم عروسی، من واسه ساعت چهار وقت گرفتم که چهار و نیم رسیدم! مهدی، منو دم آرایشگاه پیاده کرد و با مانی رفتند خونه مامان اینا که حاضر بشن. ابرو هم برنداشته بودم. اول ابروهامو برداشت، بعد رنگ گذاشت روی ابروم، که از درد نزدیک بود بمیرم. هی میگم: این غیرعادی درد میکنه. بیا پاکش کن. میگه الان تموم میشه. حالا فکر کنید من اصلا نازنازی نیستم ها. ولی دردش بدجوری بود.کلافهبعد طرف تو این فاصله داشت موهامو سشوار میکشید و اون یکی بالاخره رضایت داد و رنگ رو از رو ابروهام برداشت. خلاصه هی سشوار کشید و صاف کرد. بعد شروع کرد به پوش دادن. قرار بود یه کوچولو پوش بده. آقا هی پوش داد.... هی پوش داد... هی پوش داد. فکر کنید موهایی که تا سر شونه های آدمه، هی پوشش بدن، بعد میگه: خب تموم شد!!!!!!!!!! تعجب یعنی فکر کنید موهام همینطوری معکبی شده بود. اینطوری بگم عین کله باب اسفنجی!!!!!!!!! حالا اون بیچاره شلوارش مکعبیه، من کله ام!!! میگم: آخه این چیه؟ میگه: وای خیلی قشنگه!!! سبز این اصلا مهم نبود. این برام مسخره است که تو آرایشگاه یه نفر گه بزنه به سر و صورت آدم، بعد بقیه همکارهاش بیان الکی بگن: وای خیلی قشنگه!! خیلی بهت میاد!!! از اینکه آدمو اینقدر خر فرض می کنند آدم ناراحت میشه! گفتم: هر چقدر که به نظر شما خوب باشه، من این مدل رو نمیخوام. آخه میخوام برم عروسی. نمیخوام مردمو بترسونم که!! شیطان خلاصه رئیسش اومده میگه حالا چه کار کنیم؟ گفتم: خب حالا که اینقدر پوش داده، جمعش کنید لااقل. فکر کنید، پنج دقیقه با موهام کلنجار رفته، بعد میگه: خب نمیشه!!! برو موهاتو بشور، دوباره درست کنم. تو دلم گفتم: اگه بلد بودید همون بار اول درست می کردید. بعد میگه: صبر کن شینیون کارمون بیاد. بیست دقیقه دیگه کارش تموم میشه از شهرک غرب راه می افته میاد!!!!! فکر کنید!! تو بارون شدید عصر پنجشنبه!!! گفتم: من نوکر پدرتم. جمعش کن برم. دیدم بلد نیست!!!!!!! فکر کن طرف مدیر یه آرایشگاه باشه، ادعاشونم ماشاالله دنیا رو پاره میکنه. بلد نیست. من اگه بودم، یه کش می بستم دور موهام، با سنجاق یه گل درست میکردم! به نظرم خیلی بهتر از این بود که بگم بلد نیستم.! بعدش میگه: کلیپس داری؟؟!! میگم آره. اونوقت موهامو با کلیپس جمع کرده و بقیه اش رو از رو کلیپس آویزون کرده. عین مدلی که همه مون بلدیم و هر روز موهامونو می بندیم!!!

جالب اینجاست، اونی که اول موهامو پوش داد و داغون کرد، ناراحت نشسته بود یه گوشه همه اش میگفت: حالم بده، امشب دیگه به مهمونی نمیرسم. اعصابم خرده!!!! بقیه هم ازش دلجویی می کردند!!! خواستم برم به دست و پاش بیفتم بگم: ببخشید که زدی ر....دی تو موهام. بگو چه کار کنم که جبران بشه و اینجوری دپرس نشی!!!عصبانی

آخرم اومدم حساب کنم، میگه: میدونی، قیمت براشینگمون 25 تومنه، شما هر چقدر خواستی بده! گفتم من نمیدونم. شما بگید من حساب کنم. میگه: 20تومن! آخه می دونی، گناه داره. من باید براش یه چیزی بنویسم.

یه پوزخندی زدم که اگه می فهمید باید خودشو میکشت! بعد گفت: نکنه باهامون قهر کنی و دیگه نیای! گفتم: اختیار دارید! این حرفها چیه، خب پیش میاد دیگه!

بعد با خودم گفتم: عمرا دیگه پامو اینجا بذارم. اینقدر وقیحید که فکر حساب و کتاب خودتونید. اگه من بودم هیچی پول نمی گرفتم. منم دیگه نمیام. باید مشتری تونو از دست بدید که بفهمید. بعدش هم اومدم خونه، دیروز دیدم گوشه ابروم  با رنگ ابرو سوخته!!!! پس اون درد جانکاه (!) بی دلیل نبود!گریه

خلاصه فکر کردید حرص خوردم؟ اصلا و ابدا. با خودم گفتم: بعد از یه مدت ناراحتی، دارم میرم عروسی. مدل موهای من اون وسط چه اهمیتی داره؟ میخوام برم دوستهای قدیمی مو ببینم. با این موی کلیپس زده هم میشه خوش گذروند. نشون به اون نشونی که خیلی خیلی خوش گذشت. یه دوست قدیمی دیگه مون رو هم دیدم. کلا خیلی خوب بود. دیگه قسم خوردیم با هم دوره داشته باشیم.

حالا جالب اینجاست مهدی این بار خیلی اصرار داشت که دوره بذاریم همه با هم!!!! البته مهدی خیلی اهل رفت و آمد نیست. ولی این بار خیلی اصرار داشت. منم دنبالش رو گرفتم. حالا میخوایم حتما یه دوره بذاریم. اینجوری بهتره. از این رفت و آمدهای یکنواخت هم خلاص میشیم. هی خونه مامان من، هی خونه مامان مهدی... اینجوری خیلی بهتره. حالا ایشالا فقط جو زدگی نباشه و بشه یه کاری کرد. البته چند سال پیش همچین کاری تا یه جایی پیش رفت. ولی بعد بنا به دلایلی ادامه نداشت.

[ شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

به خاطر تعطیلی سه شنبه، ما همون دوشنبه شب اومدیم خونه خودمون. مهدی گفت چهارشنبه رو مرخصی میگیره و مانی رو نگه میداره. الان هم پدر و پسر خونه خواب هستند!خواب خلاصه که این چند رو که من با مهدی سرسنگین بودم، رفتار ایشون یه تغییراتی کرده. البته همونطوری چسبیده به لپ تاب و اینترنت رو ول نمیکنه. ولی خب یه کم آرومتر شده!

دیروز قبل از ظهر بهش گفتم: یه سری خرید واسه یخچال میخوایم. اونم قبل از اینکه بره بیرون، رفت خرید و دوباره رفت بیرون. وقتی برگشت، دیدم با یه تلویزیون برگشته!!! بالاخره تلویزیون رو خرید و همه دیروز در اینترنت در مورد تلویزیونه داشت مطلب جمع میکرد و طریقه دانلود فیلمهای 3d رو بررسی میکرد و اینجوری. منم واسه ناهار دیروز قورمه سبزی درست کردم و دیدم وضع کمرم خیلی خرابه. خلاصه رو کمرم و گردنم هات بک گذاشتم. هات بک یه کیسه پارچه ایه مستطیلی شکله که ظاهرا توش از شن پر شده. شن چون که سنگه، خاصیت درد زدایی داره. این کیسه رو توی یه قابلمه آب می اندازم و میذارم رو حرارت. گرم که شد، یه حوله می اندازم رو کمرم و دراز میکشم و اینو میذارم رو کمرم. حدود یه ربع، بیست دقیقه میذارم رو کمرم باشه. البته اگه مانی بذاره!!!!!!!! چون همه اش میاد کنای ن دراز میکشه و میگه: «من... من...» یعنی واسه منم بذاره!!!!!!! یا همه اش میاد صدام میکنه که واسش کتاب بخونم یا باهاش بازی کنم!

خرد خرد خونه رو جمع کردم و به نظافت خونه رسیدم. وقتی مهدی تلویزیون رو خرید، خیلی ذوق داشت. باهام در مورد اینکه کجا بذاریمش و چه کار کنیم حرف زدیم. البته من همچنان آروم و سرسنگین بودم و فقط نظراتم رو میدادم. دیواری که تلویزیون قبلی مقابلشه، دیگه سیاه شده! یه دیوار تقریبا یک و نیم متریه از نظر عرض. من پیشنهاد دادم که از این برچسبهای مثلا طرح آجر روی کل دیوار بکشیم، بعد تلویزیون رو به دیوار بزنیم. دیگه دلم نمیخواد میز زیر تلویزیون زیر تلویزیون باشه. بعد یه طبقه مثلا به فاصله بیست سی سانتیمتر بالای تلویزیون بزنیم و ریسیور رو روش بذاریم. قرار شد تلویریون قبلی رو توی اتاق خواب بذاریم پایین تخت، که یه وقتهایی که لازم شد از اون هم استفاده کنیم. البته یه برچسب سیاه هم واسه اون طبقه میگیریم که شیک بشه. اگه تعمیرات اساسی نمی کنیم خونه رو، چون معلوم نیست تا کی اینجاییم و اینجا هم، خونه خودمون نیست. همون با همین برچسبها ته و توشو هم بیاریم بسشه!از خود راضی

خلاصه که مهدی خیلی ذوق داشت و هی از من نظر می پرسید. منم با حفظ پرستیژ مربوطه (!) نظر میدادم. بعدش قبل از ناهار گفتم مانی رو بگیره و رفتم یه دوش گرفتم و به خودم رسیدم. آخه می دونید، وسط هفته ها که خونه دیگرانیم، من همه اش مجبورم تی شرت و شلوار بپوشم تو خونه. دیگه حالم به هم میخوره از این لباسهای تکراری. ولی خونه خودمون واسه لباس پوشیدن خیلی آزادی عمل دارم. اگه این در به دری تموم بشه، خیلی از مشکلاتمون حل میشه. خلاصه بعد از ناهار، هی مهدی بهم میگفت: «بیا اینجا این فیلم رو ببین! میخوام اولین فیلمی که دانلود میکنم، با سلیقه تو باشه!»تعجب منم گفتم: «واسه من فرقی نداره.»

گفت: «چرا ذوق نداری؟ بیا اینجا بشین پیش من!» گفتم: «نمیام. بیام که چی بشه؟ که دوباره باهام صمیمی بشی و بهم توهین کنی؟ من ترجیح میدم همین جوری سرد بریم و بیاییم.» گفت: «آخه چرا؟» گفتم: «آخه تو توهین میکنی.» اونم گفت: «ببین آشتی! یه تخم مرغ دستت میدن، بعد از نیم ساعت تو میگی این پخته شده، میگن چه جوری؟ میگی زیرشو روشن کردم. خب، یه تخم مرغ پخته شده، حتما حرارت دیده که پخته شده. منم اگه فحش دادم، حتما تو یه کاری کردی که فحش دادم!!!!!!! (حالا نمیدونم این مثل رو از کجاش آورده بود!!!یول) منم گفتم: «یعنی اگه کسی یه کاری بکنه که بر خلاف میل تو باشه، تو باید فحش بدی؟ اگه شوهر خواهرت همچین منطفی برای فحش دادن به خواهرت داشته باشه، تو تایید میکنی این منطق رو؟» دیگه هیچی نگفت.

یکی دو بار دیگه در مورد این مساله صحبت شد. خیلی آروم با هم حرف میزدیم. دیگه داد نمیکشید! بعد گفت: «تو این سه روز خونه مامانم اینا با من سرسنگین بودی. همه شون فهمیدند که ما با هم مشکل داریم. ولی بارها شده که ما با هم قهر بودیم ولی من نذاشتم خانواده تو بفهمند. الان  خواهرم تو چت فیث بوک ازم می پرسه که چرا با آشتی قهری؟ و فکر کرده که ما سر مانی با هم مشکل داریم.» منم گفتم: «به خواهرت میگفتی که من تو خیابون به زنم، به ناموسم، به همسرم فحش دادم با صدای بلند، اونم به غیرتش برخورد و دیگه باهام حرف نزد.» بعدش دوباره بهم گفت: «بیا بشین کنارم.» منم گفتم: «نمیام.» گفت: «یعنی دوستم نداریم؟» منم گفتم: «بحث دوست داشتن نیست. تو به من احترام نمیذاری، منم نمی تونم به تو نزدیک بشم.»

خلاصه که باید باهاش این مدلی صحبت کرد و رفتار کرد. حالا باید ببینم چی میشه.

ما یه فضای پرت داریم تو محوطه روشویی دستشویی، که من چند ساله میخوام اونجا رو طبقه بندی کنم، ولی مهدی از تنبلی زیر بار نمیره. عین انباره، وسایل همین جوری روی هم چیده شده است. دیروز زنگیدم به داداش کوچیکه ام و گفت که جمعه صبح میاد واسم طبقه بندی میکنه. البته قطعا خودم باید طبقاتش رو بخرم، اونم دریل و بقیه ابزارش رو بیاره. حالا با توجه به اینکه شب جمعه با مامانم اینا عروسی یکی از دوستان خانوادگی مون دعوتیم، به مهدی گفتم که میگم مامانم اینا جمعه بیان خونه مون که هم داداشم این کار طبقه بندی رو انجام بده و هم اونا یه تنوعی داشته باشند و همه اش ما نریم خونه اونا.

راستی یه چیز دیگه. امروز صبح اومدم مقتعه مو سر کنم بیام سر کار، که می بینم مقنعه گشاد شده! یادم اومد دیروز این پسره (مانی) مقتعه منو تنش کرده بود!!! توجه بفرمایید: تنش کرده بود! بعد من ازش گرفتمش. ولی نگو همون موقع شکافته بوده و من متوجه نشدم. اون وقت صبح هم نمیشد بدوزمش. چون با حداقل سر و صدا حاضر میشدم و نمیخواستم مانی بیدار بشه!!!!!!!!!! الانم با مقنعه گل و گشاد نشسته ام و منتظرم دوستم بیاد که ازش سوزن بگیرم و بدوزمش!!!مژه

[ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

از روز جمعه بعدازظهر که در خونه مامانش اینا بهم فحاشی کرد و منم جوابشو دادم، تا حالا با هم حرف نزده ایم. مگه به ضرورت. البته من هیچ تلاشی برای ظاهرسازی جلوی خانواده اش نمیکنم چون دلیلی نمی بینم. کسی که تو خیابون دم در خونه مامانش به زنش فحش میده، حتما دیگه قید خیلی چیزها رو زده. شنبه صبح هم که خودم صبح زود بیدار شدم رفتم سر کار و برگشتم. دیروز هم همینطور.

فقط شنبه بعدازظهر گفت چقدر پول میتونی بهم بدی واسه خرید تلویزیون، که از سیصد تومنی که قبلا بهم داده بود، گفتم دویست بهت میدم. همین. دیروز ظهر اون دویست و پونصد که از دوستم گرفته بودم رو ریختم به حسابش. اس داد: «ممنون. هرچند که بی معرفتی» !!!!!!!!!! یعنی بازم توپ رو می اندازه تو زمین من. یعنی تو بی معرفتی که من بهت فحش میدم. تا حالا ندیده بودم کسی به بی معرفت فحش بده!! البته در نهایت منظورش اینه که چرا وقتی بهت فحش میدم، ناراحت میشی و جوابمو میدی. بذار من هی به تو فحش بدم و بی محلی کنم و از صبح تا شب سرزنشت کنم و ازت ایراد بگیرم، تو هم هی قربون صدقه من برو. تازه با همه اینا، بازم ازت راضی نیستم. حالا حالاها باید روی تربیتت کار بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه

منم اصلا جوابشو ندادم. بعدازظهر دوباره با اون دوستم که روانشناسه صحبت کردم و بعدش زنگیدم به خواهر شوهر بزرگم. البته میگم بزرگ، سه سال از من کوچکتره. ولی بزرگترین خواهر شوهرمه. خواستم یه چیزهایی رو سر بسته بدونه. به چند دلیل. اول اینکه گفتم شاید مهدی مثل یه شاگرد درس نخونه که دیگه هرچی معلم میگه بخون، گوش نمیده و صدای اون معلم رو نمی شنوه. یه وقتهایی بچه ها درس رو از همکلاسی شون بهتر یاد می گیرند! دلیل دوم اینکه، مهدی این خواهرش رو خیلی دوست داره و یه وقتهایی به حرفش گوش میده.

خلاصه زنگیدم بهش و اولش گفتم:«من نزنگیدم که شما مشکل منو حل کنید! چون نمی تونید!! ولی گفتم درجریان باشید که اگه فردا روز ما تصمیم به جدایی گرفتیم، شوکه نشید!» خودش هم گفت: «اتفاقا من خودم خیلی وقته فهمیده ام که شما مشکل دارید. روز جمعه هم فهمیدم با هم دعوا دارید.» و البته یکی از محاسن خانواده مهدی اینه که خیلی خوددارند و اصلا تا بهشون رجوع نشه، دخالت نمی کنند. این خواهرش با کسی که دوست داشت ازدواج کرد و شکر خدا خیلی همدیگر رو دوست دارند و واقعا از کنار هم بودن لذت می برند و اگه یکیشون نباشه، اون یکی دلتنگ میشه!

بهش گفتم: «از مامانت هم توقع ندارم قضاوت کنه چون خودش میگه که طرف بچه ها مو با هیچی عوض نمیکنم. خب ظرفیتش همینه و من توقعی ندارم. الانم نمیخوام تو قضاوت کنی.» بعد جریان رو واسش تعریف کردم. شاخ درآورد!!!!!!!!! وقتی بهش گفتم که بهم فحاشی میکنه، واسه خودش سینگل زندگی میکنه، از صبح تا شب منو هی سرزنش میکنه، بی حرمتی میکنه، هی دعوا میکنه، هی به مانی فحش میده و سرش داد میکشه.... خدایش خیلی ناراحت شد. همه اش هم حق رو بهم میداد. میگفت: «خب تو بهش محبت نکن! تو دیگه محل بهش نذار.» بعد گفت: « امکان نداره یه مردی بدون مشکل باشه و یه ماه یه بار سراغ زنش نره. مهدی حتما مشکل داره.» و معتقد بود که این بیماری اینترنتیه و یه مشاور اومده تو اداره شون و به یکی از مواردی که اشاره کرده این بوده که بعضی ها دچار این بیماری میشن که از طریق تصاویر و سایتهای اینترنت ار.ض.ا میشن.

خلاصه خیلی با هم حرف زدیم. اونم قبول کرد که این شرایط واسه مانی سمه و اگه مهدی رفتارشو درست نکنه، بهتره که جدا شیم. وقتی بهش گفتم: «مهدی میگه از من متنفره!»، همه اش میگفت: «آخه چرا؟!!!» بعدش گفت: «تو هم مقصری! شاید نباید اون وقتها بار زندگی رو اونجوری به دوش میکشیدی!!»  البته بیچاره به حالت سرزنش نگفت. منظورش این بودکه مهدی قدر منو نمیدونه.

بعد بهش گفتم: «مثلا وقتی اسم فلان خانم میشه که گفته من دیگه نمیرم سر کار چون خسته میشم، یا اون کار رو دوست نداشتم، نشسته تو خونه، یا هیچ کارشو خودش نمیکنه و همه اش منتظره دیگران واسش کار کنند، مهدی همیشه میگه: اگه فلانی زن بود، طلاقش میدادم، یه ساعت تحملش نمیکردم. بعد یه بار با خودش نمیگه خب، زن من اصلا  این خصوصیات رو نداره و پا به پام داره کار میکنه و بار زندگی رو به دوش میکشه. پس من قدرشو بدونم. وقتی هم که بهش میگفتم اینا رو، میگفت: خب تو باید اینجوری باشی!!!!!!!!!!!!!! اگه اینجوری نبودی من باهات ازدواج نمیکردم!!!!!!!!!!!!

بعدش قرار شد ایشون به مهدی بزنگه و نگه که من بهش زنگیده ام. بگه خودم روز جمعه دیدم داشتی با آشتی تو کوچه دعوا میکردی. جریان چی بوده. خلاصه که من رفتم خونه دیشب و مهدی بعد از یکی دو ساعت اومد. من یواشکی از تو اتاق به خواهرش زنگیدم که چی شد؟ باهاش حرف زدی؟ اونم گفت: «باهاش حرف زدم و البته مهدی گفته من میدونم آشتی باهات حرفیده و البته قبول کرده و گفته من و آشتی خیلی با هم مشکل داریم و اصلا نمیتونیم با هم زندگی کنیم و گفته :«آشتی یه کارهایی میکنه که منو عصبانی میکنه.»  اینم گفته: «خب تو حق نداری هرچقدر هم که عصبانی بشی فحش بدی. مثلا  روز جمعه چرا بهش فحش دادی؟» مهدی گفته: «من به آشتی گفتم مانی داره عر عر میکنه، اونم ناراحت شد. برای همین دعوامون شد.» اینم بهش گفته: «خب تو چرا راجع به بچه ات این حرف رو میزنی؟ چرا بهش توهین میکنی؟ این بچه هر لحظه در حال یادگیریه! چی داره از تو یاد میگیره؟» خلاصه درد سرتون ندم. این خواهر مهدی قبلا از همون مشاوری که اومده بوده اداره شون، یه وقت مشاوره واسه خودش گرفته بوده که همینطوری باهاش حرف بزنه و ازش راهنمایی بخواد. حالا دیروز به مهدی گفته که مهدی اول خودش بره پیش این مشاوره و در مورد کنترل خشم و رفتارهاش مشکلش رو بگه. وقت مشاوره واسه 18 بهمنه.

بعد مهدی گفته: «اتفاقا خودم هم میخوام به آشتی بگم که هفته آینده رو از هم دور زندگی کنیم.» که با این اوصاف، من میرم خونه بابام اینا چون نوبت اوناست، بهشون میگم مهدی رفته شیراز ماموریت. مهدی هم واسه خودش خونه ما زندگی کنه. اینقدر فیلم ببینه و بشینه پای اینترنت که سیر بشه. منم یه هفته دور ازش باشم. چند تا حسن هم داره. اولیش اینکه من خودم با ماشین میرم و میام. این مدت هی عادت کرده بودم اون منو ببره و بیاره. حالا اگه بنا باشه جدا بشیم، بذارم این وابستگیم از بین بره و خودم بشینم پشت ماشین. البته جهت اطلاع میگم که تاریخ اخذ گواهینامه اینجانب، خیلی قبل از مهدیه!!! خونه بابام هم که بودم، ماشین بابا همه اش دست من بود.ولی الان دیگه اون میشینه پشت ماشین و ما رو اینور و اونور میبره. اینجوری تسلط به ماشین هم واسم بیشتر میشه.

حالا فکر کنید دیشب قبل از اینکه به خواهر بزنگم، مهدی یه فیلم آورده بود و داشت با مامانش اینا میدید. منم داشتم تو اتاق موهامو سشوار می کشیدم. مانی هم هی از تو اتاق می دوید تو هال و بازی میکرد و این وسط جیغ میکشید. یه دفعه دیدم صدای عربده مهدی بلند شد و مانی با گریه شدید اومد تو اتاق! به طوری که اشک از چشماش همینطوری می اومد. مانی رو بغل کردم و دویدم تو هال. اول باور نکردم داد مهدی بابت چی بوده! بعد رفتم میگم: «سر مانی داد کشیدی؟ چرا؟» میگه: «آخه جیغ میکشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» مانی بغلم بود و داشتم آرومش میکردم. چپ چپ نگاش کردم و آروم گفتم: «تو نمیدونی این داره حرف زدن یاد میگیره و این جیغ کشیدن مال حرف زدنشه؟ نمی بینی داره بازی میکنه؟ مزاحم فیلم دیدنت شد که هوار کشیدی؟» دیگه محلش ندادم. بچه رو بغل کردم و بردم تو اتاق و سرش رو گرم کردم. شب که پوشک مانی رو عوض کردم و شستمش، دادمش مهدی ببره پوشکش کنه. وقتی رفتم، دیدم مامان مهدی داره کمک میکنه و داشت به مهدی میگفت که نباید سر مانی داد میکشیده. مهدی گفت: «من ؟ من که داد نکشیدم!!!!!!!!!!!!» مامانش هم گفت: «آره نکشیدی. فقط نمیدونم چرا موهای همه مون سیخ شد از دادی که کشیدی!!!!!!!!!» دیگه من واینسادم. مانی رو بغل کردم و رفتم تو اتاق.

حالا منتظرم امشب بریم خونه خودمون. طبق برنامه قبلی، قرار بود امشب بریم خونه خودمون. فردا هم که تعطیله، چهارشنبه هم مهدی خودش نمیره و میمونه که مانی رو نگه داره. منم میام اداره و برمیگردم چهارشنبه. حالا همه اینا وقتیه که من فردا مجبور نشم بیام اداره.

[ دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

با همیم اما، این «رسیدن» نیست

                    اونکه دنیامه، عاشق من نیست

با همیم اما، پیش هم سردیم

                    این یه تسکینه، اینکه همدردیم

این حقم نیست، اینهمه تنهایی، وقتی تو اینجایی، وقتی می بینی بریدم

این حقم نیست، حق من که یه عمر، با تو بودم اما، با تو روز خوش ندیدم

تو یه شب میری، قلب تو دریاست

                    برنمیگردی، چون دلت اونجاست

خیلی آشوبی، خیلی درگیری

                    خیلی معلومه که داری میری...

با تشکر از احسان خواجه امیری عزیز که ترانه های این آلبومش، این روزهای منو پر کرده...گریه

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

وقتی رفته بودیم پیش مشاوره _ حدود شش ماه پیش ـ من به مشاوره گفتم:

یکی از چیزهایی که منو نگران میکنه، اینه که الان بین ما طلاق عاطفی اتفاق افتاده. یعنی جای محبت خالی شده. من از این میترسم که این جای خالی با محبت یکی دیگه پر بشه. چه برای من چه برای مهدی. من حتی از این میترسم که این اتفاق برای خودم بیفته. بیخودی هم شعار نمیدم که نه، من اینکاره نیستم، من متعهدم و ... من از این شعارها خیلی می ترسم. همچین به سر آدم میاد که نگو.

مشاور خندید و گفت: چه خوبه که اینقدر صادقی و  همه چی رو اینقدر صادقانه میگی!

حالا دلم میخواد برم پیش همون مشاور و بگم: خانم مشاور عزیز! دیگه بین مون طلاق عاطفی نیست. بلکه مرگ عاطفی اتفاق افتاده چون به خاطر یه بچه داریم همدیگر رو تحمل می کنیم و هیچی بین مون نیست!

به نظر شما، چطوری میشه مرگ عاطفی رو جبران کرد؟ راه برگشتش چیه؟

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یه دوستی داریم من و مهدی که بیشتر دوست منه. یعنی یکی از همکارهامه. خیلی با هم رفیقیم و کلا آدم با مرامیه. این آدم روانشناسی خونده و کلا به احوالات روحی آدما خیلی واقفه. دیدم بهترین کسی که میتونه کمکم کنه، همینه. چون مرده و میتونه از منظر یه مرد به قضیه نگاه کنه بعدش هم چشم پاکه و آدم اطمینان میکنه این مسائل خیلی خصوصی رو بهش بگه. خلاصه روز چهارشنبه باهاش حرفیدم و البته میدونید که تو محیط اداره خیلی سخته و دائم هی تلفن آدم زنگ میخوره و این میره و اون میاد و ... خلاصه سربسته مطلب رو بهش گفتم. باورش نمیشد. هر دو بعد از پنجاه دقیقه، به این مطالب رسیدیم مشترکا:

اول اینکه مهدی مشکل داره. این دوستم معتقد بود اون زمانی که زن بارداره و بعدش که بچه دنیا میاد، کلا بین زن و شوهر، یه بحران رابطه به وجود میاد. و گفت که همه دچارش میشن. ولی مهدی دیگه تو اون بحران مونده و بیرون نیومده. بعد به این نتیجه رسیدیم که مهدی خودش مشکل داره منتها چون نمیخواد خودشو از تک و تا بندازه، هی به چیزهای دیگه متوسل میشه و فرافکنی میکنه. مثلا به خاطر مشکل خودش، ناخودآگاه نمیتونه منو از خودش بالاتر ببینه. مثلا در حالی که من هم سر کار میرم، هم تحصیلاتم اندازه خودشه (فوق لیسانس) هم تو کارم همیشه موفق بوده ام، هم از پس خونه و بچه برمیام، مهمونی میدم که اصلا مهدی نمی فهمه کی پخته و از کجا اومده و به قول خودش مهمونداریم بیسته و .... ولی با همه اینا به من میگه: بی عرضه!!! یا دائم  ـ بی دلیل و با دلیل ـ هی منو سرزنش میکنه. هی میخواد از موضع بالا با من برخورد کنه. هی به من توهین میکنه.

به من!!! منی که پا به پاش تو سختیها اومده ام. شما که منو نمی شناسید. ولی بهتره بدونید مهدی دو بار و هر بار 15 ماه بیکار بوده. من توی این پونزده ماه، اجازه ندادم مهدی کارهایی بکنه که دوست نداره. مثلا نذاشتم بره آژانس کار کنه. با وجودی که میدونم آژانس ها پره از لیسانس و فوق لیسانسه، و اینکه احترام زیادی برای همه راننده ها قائلم، ولی خودم به تن خریدم کار کردن رو ولی نذاشتم بره آژانس! یعنی اینطوری باهاش ندار بودم. همه ماههایی که بیکار بود، یه بار به جونش غر نزدم، همیشه با لبخند وارد خونه شدم. همه اش گفتم: خدا بزرگه، عیب نداره. من و تو مقصر نیستیم. مملکت وضعش خرابه. تو ناراحت نباش، تو غصه نخور! (که البته شاید هم اشتباه کردم و باید میذاشتم بره و از خونه بیرون بیاد. ولی این کار با روحیاتش سازگار نبود و بدتر دیوونه اش میکرد!)

خب، زنی که اینجوری همپای آدمه، چرا آدم باید اینقدر جلوش موضع بگیره؟ برای اینکه ضعف خودشو بپوشونه. دست پیش میگیره که پس نیفته. این دوستم میگفت: یه مدت بی محلش کن که نسبت بهت حریص بشه. ولی بهش گفتم مهدی برعکس همه مردهاست. همیشه میگه تو اول بیا سراغ من. تو بیا به من محبت کن! البته اون بیچاره هم باور نمیکرد. ولی بهش گفتم که ما دیگه کاری به کار هم نداریم. وقتی مهدی به من توهین میکنه، من کلا دیگه باهاش کار ندارم.

خلاصه نشد نتیجه ای بگیریم از حرفهامون. و اینکه چه کار کنیم بهتره. تا اینکه چهارشنبه من رفتم خونه و اون اتفاقاتی که توی پست قبل نوشتم افتاد.

یه چیز جالب:

مدتیه متوجه شده ام که آدمها، چیزهایی که تو بیداری ندارند، توی خواب اونها رو می بینند. مثلا کسی که بچه نداره، شبها خواب بچه می بینه! یا یکی مثل من که دلم میخواد بین خودم و شوهرم محبت باشه، شبها خواب محبت می بینم. بعد جالبه که توی خواب، مثلا فلان خواستگارم که خیلی سال پیش ازم خواستگاری کرده، یا فلان کسی که سالها عاشقم بوده، هنوز دوستم داره و من از اول مقابلشم و اون توی خواب بهم محبت میکنه!!!

حتما خدا میخواد آدم توی خواب چیزهایی رو که تو بیداری نداره رو ببینه تا لااقل یه کم آروم بشه. البته برای من دیدن کسی که سالها پیش دوستم داشته و الان تو زندگیم نیست، هیچ جاذبه ای نداره. ولی این حس که یکی به آدم محبت میکنه، ولو در خواب، شاید از نظر روحی یه کم آدم رو سبک کنه، شاید هم بیشتر اعصاب آدم رو خرد کنه و درد آدم رو به یادش بیاره!!!

حالا محبت سرم رو بخوره، زندگی عاشقانه بخوره تو سرم! به خاطر اینکه با عشق ازدواج کنم و توی زندگیم همیشه انرژی عشق جریان داشته باشه، از خیلی از موقعیت های مالی گذشتم. خیلی خواستگارها رو رد کردم که با مهدی ازدواج کنم. همیشه یکی از ویژن های ذهنم این بود که مثل پیردمرد و پیرزنهای عاشق زندگی کنم. جفت هایی که با وجود اینکه پنجاه شصت سال از زندگی مشترکشون می گذره، ولی هنوز همدیگر رو دوست دارند. بدون هم جایی نمیرن، دلشون برای هم تنگ میشه و کلا بدون هم می میرند!

ولی نشد. برای من نشد. به خاطر عشق اینهمه رفتم و اومدم، ولی مثل ماهی از دستم لیز خورد و افتاد!!! حالا عشق بماند، طرف روزی صد بار بیخود و باخود بهم توهین میکنه. شده لاتهای چاله میدون، جناب آقای فوق لیسانس!!!

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه که از اداره رفتم خونه، توی راه مهدی بابت توهینهایی که بهم کرده بود عذرخواهی کرد. بعد گفت قول میدم که دیگه بهت توهین نکنم. منم گفتم چند بار این کار رو کردی ولی بازم نتونستی سر قولت بمونی. گفت: این بار دیگه قول مردونه میدم. خودم هم میدونم کارم زشته. بعد دستش رو آورد جلو و باهام دست داد. گفتم این دست مرده؟ گفت آره. قول میدم. بعد به شوخی بهش گفتم: من  اگه با یه دهاتی ازدواج کرده بودم که خودم هم همون فرهنگ رو داشتم که از صبح تا شب فحش بشنوم، دلم نمیسوخت. ولی من، اینجا تو پایتخت، کارمند یه اداره، با تحصیلات، چرا باید از شوهرم توهین بشنوم؟ بابت هیچی. عذرخواهی کرد و تموم شد.

بعدش رفتیم خونه مامانم و آخر شب که برگشتیم خونه خودمون. پنجشنبه از صبح با مانی بازی کردم و پخت و پز و شستن لباسها و تمییز کردن خونه که خیلی برام لذت بخش بود. اینکه توی خونه خودم باشم و همه جاشو مرتب کنم. بعد ازظهر هم مانی که خواب بود رفتم حموم، بعدش مهدی رفت حموم که مانی هم خواست با اون بره. خلاصه پدر و پسر با هم رفتند حموم و مانی کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت.

اوضاع خوب بود تا بازی روز جمعه. مهدی خیلی استرس داشت. من ولی خیلی ریلکس و راحت بودم. واقعا معتقدم این چیزها واسه سرگرمی و لذت بردنه. نه استرس و عذاب و سکته! همه کارهام رو هم تا قبل از بازی کردم. حتی مسواک زدم! آخه به خاطر اینکه تو اداره بعد از ناهار مسواک میزنم، تو خونه هم این عادت رو دارم! ساک لباسهای خودمون و مانی رو هم پیچیده بودم. دیگه هیچ کاری نبود واسه انجام. قبل از بازی هم واسه خودم و مانی جلوی تلویزیون بالش و پتو آوردم و مانی کم کم خوابید و اینقدر بازی هیجان نداشت که منم خوابم برد!!! وقتی بیدار شدم، دیدم مهدی خوشحاله! گفتم چی شد؟ پرسپولیس برد؟ گفت: نه بابا مساوی شدند! گفتم: پس واسه همین خوشحالی! حتما انتظار باخت داشتی که حالا که مساوی شده اینقدر خوشحالی!

یه کل کل کوچیک کردیم و مانی که بیدار شد، راه افتادیم به سمت خونه مادرشوهرم. این هفته نوبت اونجاست. البته دیروز تولد مادرشوهرم بود و اول قرار بود از صبح بریم که مهدی گفت میخوام بازی رو خونه خودم ببینم. البته اونا همه پرسپولیسی اند ولی مهدی حالا شاید به خاطر من یا هر چیز دیگه ای خواست خونه باشیم.

توی راه که می رفتیم، مهدی دو سه بار سبقتهای خیلی بدی گرفت. بیخود و بی جهت. یعنی فکر کنید وسط شهر، توی خیابونهای جمعه بعدازظهر که خلوته، چه لزومی داره آدم بیخودی سبقت بگیره و عصبانی بشه!!! وقتی افتادیم تو اتوبان صیاد، مهدی دوباره با یه ماشین کل کل کرد. من ترسدیم و گفت: «چته؟ چرا اینجوری رانندگی میکنی؟ بچه تو ماشینه!» یه دفعه پرید به من که: «این چه طرز حرف زدنه؟ چته یعنی چی؟ فکر نکن بلد نیستم جوابتو بدم!»

منو می گید تعجبتعجبتعجب یعنی بار معنایی «چته» اینقدر زیاد بود؟؟؟!!! هیچی نگفتم تا نزدیک خونه مامانش اینا. قرار شد من به خواهرش اس بدم که کیک خریده اند یا نه. اس دادم و جواب نداد. مهدی گفت: خب چی شد؟ گفتم: اس دادم منتظر جوابم. گفت: خب چرا نمی زنگی؟ گفتم: خب خودت گفتی اس بده.

شما ببینید چه جریان ساده ای. یه سو تفاهم. یه دفعه عصبانی شد و گفت: من گفتم بزنگ !این یه چیز ساده است. از پس همینم بر نمیایی؟؟؟!!! منم گفتم: بس کن دیگه! از صبح هی میخوای همه رو تربیت کنی. مگه این چه حرفیه؟ یه سوتفاهمه! بین زنگ و اس ام اس. چه چیز بزرگ و غیر قابل جبرانیه. خب الان میزنگم.

حالا هی می زنگیدم و خواهر برنمیداشت. گفتم: شکر خدا اینا هم موبایل رو واسه قبل از ازدواج میخوان بعد از ازدواج دیگه گوشی رو دور می اندازند. ( و واقعا هم همینه. تا قبل از ازدواج، خواهر ها و برادر مهدی، همه شون عین مرغ روی تخم، دایم موبایلشون گردنشون بود. ولی بعد از  ازدواج اصلا نمیدونند موبایل کجاست. یه بار در اعتراض به اینکه چرا موبایلتو نبردی، داداش مهدی گفت: من با خانمم بیرونم. وقتی اون پیشمه، دیگه احتیاجی به موبایل نیست. میتونید با ایشون تماس بگیرید اگه کاری دارید!!!!!!!!)

خلاصه زنگیدم به خواهر دومی اش که ایشون شکر خدا جواب دادند و گفتند که کیک بخرید!! بعدش رسیدیم در خونه. من مانی رو بردم تو. همیشه مانی می پرید بغل عمه هاش. این بار من دادمش به اونا. مانی هم رفت پیششون. منم برگشتم تو ماشین که وسایلم رو بیارم. یه دفعه دیدم مهدی از تو خونه دراومد بیرون با عصبانیت به طرف من که:

بیا برو بچه رو بگیر. دنبال تو گریه میکنه!!!!! بعد بهم توهین کرد!!!!!!!!!!!!

آخه گریه مانی چه ربطی به من داره؟ منم جوابشو دادم. گفتم خودتی هرچی میگی. بیخود میکنی فحش میدی! مگه تو آدم نیستی؟ اصلا تو گ... میخوری به من خرف میزنی.

اونم فحش داد و منم یه ریز بهش فحش میدادم! آخه چقدر سکوت کنم و اینم آدم نشه و روز به روز گند تر بشه؟ حالا فکر کنید ما دم در وایسادیم و هی داریم به هم فحش میدیم. خوشبختانه مانی داشت گرفت میکرد و  اونا از داخل صدای ما رو نشنیدند. بعد رفتم می بینم مانی پشت سر من گریه کرده. بغلش کردم و رفتیم تو. ولی من چه حال خرابی داشتم. فکر کنید از دعوا یه دفعه وارد یه جمع بشید که روحشون هم خبر نداشته باشه ! منم از این متنفرم که تلافی دعوای کس دیگه ای رو سر بقیه که خبر ندارند در بیارم. رفتم داخل. حالا فکر کنید تولده مثلا. از اعصاب خردی داشتم می ترکیدم ولی به روی خودم نیاوردم. وسایل رو جابجا کردم و نشستم. بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم.

دیگه اصلا نه نگاهش کردم، نه باهاش حرف زدم. تا آخر شب هم، خواهرها و برادر مهدی که ازدواج کرده اند، کنار هم نشسته بودند، با هم می حرفیدند، بغل هم بودند و من واقعا از این نظر خوشحال بودم که شکر خدا رابطه اونا به گند کشیده نشده. اینکه شوهر خواهرش به خواهر مهدی التماس میکرد که شب دیرتر بخوابه چون اون خوابش نمیبرد. خواهرش هم میگفت من فردا اداره دارم. ولی اون میگفت من دوست دارم تو پیشم باشی! می بینید چه رابطه قشنگیه؟ آدم واقعا لذت می بره. اینا جفت های واقعی هستند که از کنار هم بودن لذت می برند نه اینکه همدیگر رو تحمل کنند به خاطر بچه!

حالا یه اتفاق دیگه هم افتاده که تو پست بعدی می نویسم.

[ شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

قضیه از اینجا شروع میشه که پدر مهدی یه خونه داشت توی یه آپارتمان که از سال 56 توش نشسته بود. این آپارتمان دو طبقه و چهار واحدی بود. دیگه کهنه شده بود و باید یه فکری به حالش می کردند. خلاصه ساکنین از بین پیشنهادات چند تا بساز بفروش، یکی رو قبول کردند و سال 87 با طرف قرارداد بستند که ملک رو بکوبه و بسازه. خانم و آقایی که شما باشید، از تابستون 87 تا حالا که نزدیک چهار و سال و نیم میشه، هنوز خونه تموم نشده! شاید بپرسید چرا؟

چون ملک در موقعیت خیلی خوبی قرار داشت، سازنده پیشنهاد کرد نما رو کامپوزیت بزنه. این کار رو کرد ولی نیتش این بود که ساختمون رو اداری تجاری دربیاره. که اینجوری تو جیب خودش و ساکنین پول خوبی میرفت. کاربری مسکونی کجا، تجاری اداری کجا!!!

قصدش این بود که ساخت و ساز که تموم شد، قطعا شهرداری میاد واسه جریمه کردن. اینها هم ملک رو می فروشند و جریمه شهرداری رو میدن و قضیه فیصله پیدا میکنه. ولی اینطوری نشد. هنوز مقداری از کارهای ساخت مونده که شهرداری اومده و جلوی ساخت رو گرفته. میگه تا جریمه ندید، از مجوز برای ادامه ساختن خبری نیست. جریمه هم دو سه میلیارده!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا اینا از کجا باید بیارن بدن؟ سازنده که نداره. اینها هم که قطعا ندارند. تاحالا چند تا مورد پیش اومده که بخوان ساختمون رو  همینطوری نیمه ساز بفروشند که نشده. البته نیمه ساز نیست. فقط یه قسمت کوچیکش مونده. ولی شهرداری خیلی زرنگه و میگه تا جریمه رو ندید، از مجوز خبری نیست. خلاصه شده قضیه اول مرغ بود یا تخم مرغ! از هر طرف که شروع کنید، تموم نمیشه و این قصه ادامه داره!!!

خونه ای که الان ما داریم توش زندگی میکنیم، ارثیه که از طرف پدربزرگ مهدی، به پدر و عمه مهدی رسیده. نسبت سهمشون هم چهار به دو است. چهار تا مال پدر مهدی و دو تا هم مال عمه مهدی. آبان 85 که من و مهدی عروسی کردیم، اون خونه رو که قدیمی بود در اختیار ما گذاشتند. بیچاره عمه مهدی از اون روز تا حالا، حتی یه بار هم نگفته بلند شید یا حتی یه بار هم اسم کرایه رو نیاورده. ما خیلی اصرار کردیم اون اوایل ولی خیلی بهش برخورد و گفت که من مهدی رو عین پسر خودم دوست دارم. و البته هم همیشه به ما خیلی لطف داشته و داره.

خونه پدربزرگ مهدی آپارتمانی ولی قدیمی بود. کمی توش رو بازسازی کردیم و ما نشستیم توش. دلمون هم به این خوش بود که کرایه نمیدیم و واقعا هم نعمت بزرگی بود. چون خونه به طور کامل مال پدر مهدی نیست نمیتونیم مثلا بفروشیم یا اجاره اش بدیم و بیاییم نزدیک خونه یکی از خانواده ها که بتونیم مانی رو بذاریم اونجا. فعلا که تا بعد از عید قضیه مهدکودک مانی کنسل شده. اگه میشد نزدیک یکی از خانواده ها خونه بگیریم، میشد مانی رو صبح تا عصر اونجا بذاریم و عصر بریم برش داریم و بریم خونه خودمون. که اینم فعلا کنسل شده چون پولی نیست که بشه باهاش این کار رو کرد.منتظر و ما فعلا منتظریم ببینیم چی میشه.

[ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

حالا که سه روز بیشتر به دربی نمونده، بهتر دیدم یه چیزهایی راجع به خودم و مهدی و این دو تا تیم بنویسم:

خانواده و فامیل من تقریبا 95% همه استقلالی اند. فقط بابام پرسپولیسیه و یکی دو تا از دامادهای خاله ام.

خانواده مهدی، همه پرسپولیسی اند به جز بابای مهدی که استقلالیه!

من یک استقلالی معمولی ام. یعنی از برد تیمم خوشحال و از باختش ناراحت میشم.  ولی مهدی یه پرسپولیسی متعصبه. یعنی وقتی تیمش می بازه، رفتارهای عصبی بدی از خودش نشون میده. کسی هم نباید دم دستش باشه چون اینجور وقتها بی اغماض میشه!!!

البته بذارید برگردم به هفت سال پیش که با مهدی ازدواج کرده بودم.اون اوایل خود مهدی یه کم ملاحظه میکرد. خانواده من هم اصلا باهاش کل کل نمی کردند. این بود که جو آروم بود. ولی در کل مهدی ترجیح میداد زمان بازی این دو تا تیم با هم، خونه مامان اینا نباشیم. چند سال گذشت و همه خیلی ملاحظه مهدی رو میکردند ولی ایشون بعد از یه مدتی خرشو دراز می بست. هرچی اینوری ها هیچی نمی گفتند، هی یه طرفه کری می خوند و زمانی که مانی دنیا اومده بود و رفتار مهدی با من خیلی بد و طلبکارانه شده بود، کم کم برادرهام هم شروع کردند به کری خوندن و دیگه جلوی مهدی به قول معروف کم نذاشتند!!! خب این وسط تن من بیچاره هی می لرزید که الان دعوا میشه، الان حرمتها شکسته میشه، ....

به قول سریال ملکی ایر لاین (که اسم سریال الان از یادم رفته) بدبخت به اسکندر!!! بیچاره اسکندر!!! گریه

که حتی یادمه چند ماه پیش، شب من زودتر از همه خوابیده بودم که با صدای داد و بیداد از خواب بیدار شدم. خونه مامان اینا هم بودیم. دیدم مهدی و داداش بزرگه ام سر فوتبال ـ حالا یادم نیست پرسپولیس و استقلال بود یا تیمهای خارجی ـ با هم کل کل کرده اند و بعد کار به دعوا کشیده و اینقدر صداشون بلند بود که من ازخواب پریدم!!! هراسون رفتم تو هال، می گم: «چه خبره؟ آخه آدم خوابیده!» گوش نکردند و هی ادامه دادند. مامان بیچاره ام هم توی رختخواب نشسته بود و شوکه شده بود! آخر سر دیدم ساکت نمیشن، منم داد زدم «خفه شین! با جفتتونم! آخه نمی گید آدم خوابیده؟ مرده شور همه فوتبال رو ببره که پولش میره تو جیب بازیکنها و باشگاه، حرص و جوش و بدبختی و دعواش مال ماست.» خلاصه از دستشون خیلی دلگیر شدم. مهدی که از من طلبکار بود و تا چند روز قیافه می گرفت که چرا جلوی خانواده ات به من گفتی «خفه شو!» منم گفتم: «به جفتتون بودم!! بعدش هم، تو خونه مامان خودت، نمیذارین پشه بپره، می گین فلانی خوابه، فلانی داره استراحت میکنه، از ساعت هشت شب خاموشی میدین که فلانی از سر کار اومده و خسته است، پس چرا اینجا نصف شب صداتو می اندازی سرت؟ چطوریه که ارزش سگ واسه خانواده ات قائل نیستی؟ بعدش هم، ما خونه اونا مهمونیم. ارث پدرمون رو که ازشون نمی خوایم. نباید ملاحظه کنی؟ باید همینطوری وایسی وسط دعوا کنی؟» خلاصه یه کم لج کرد و یه کم فکر کرد و بعدش قسم خورد که در مورد فوتبال با خانواده و فامیل من یه کلمه هم کل کل نکنه! که بعد از اون، چند بار پسرخاله هام باهاش شوخی می کردند، میگفت: «من قسم خورده ام. نمیتونم جوابتونو بدم!»

توی این چند سال، به خاطر عکس العمل های وحشیانه مهدی زمان دیدن فوتبال تو خونه خودمون، اصلا اون اوایل که من ازخونه میرفتم بیرون. یعنی مثلا اگه بازی پرسپولیس ساعت 6 شروع میشد، من اگه سر کار بودم، می موندم اداره یا از قبل برنامه ریزی میکردم که خونه نباشم تا اعصابم خرد نشه. نه به خاطر استرس بازی. که اصلا تو این مدت استقلال از سرم افتاده بود. فقط به خاطر ندیدن عکس العمل های مهدی. بعد یه آدمیه که وقتی ناراحت یا عصبانیه، اصلا نباید بری طرفش. نباید دلداریش بدی. چون توهین می کنه!!!! منم میذاشتم تو حال خودش بمونه. مثلا پرسپولیس یه موقعیت گل رو خراب میکرد، دو تا دستهاشو بلند میکرد، چنان می کوبید روی میز، که هرچی روی میز بود می افتاد زمین!!!!!! تا همین حد که میبینید وحشی!!!شیطان

حرکات و رفتارهای مهدی، کاری کرد تو این چند سال که من از یادم بره استقلال بازی میکنه، من طرفدارشم و دلم میخواد ببره!!! اولها جلوی منم جبهه می گرفت. حتی اگه حرف نمیزدم، مثلا استقلال گل میزد، بیخودی به پر و پاچه ام می پیچید. منم هی روز به روز عقب نشستم که اشتباه کردم. البته حوصله دعوا نداشتم و به نظرم ارزش نداشت. ولی همین باعث شد که مهدی فکر کنه فقط خودشه که حق داره طرفدار تیم مورد علاقه اش باشه.

الان دیگه چند روزه که روشم رو عوض کرده ام. به اندازه خودم، طرفدار استقلالم، اخبارش رو کم و بیش پیگیری میکنم، دلم میخواد روز جمعه برام یه روز قشنگ باشه. حالا یا استقلال ببره یا ببازه. چه اهمیتی داره؟! این فوتبال و ورزش و این جور چیزها واسه سرگرمیه. نه واسه خون ریختن. همون سالهای اول ازدواجمون، یه بار پرسپولیس باخت. مهدی طبق معمول عصبانی شد و رفت حموم. از حموم اومد و رفت تو  اتاق، دیدم خبری ازش نیست. رفتم دیدم نشسته لب تخت، شکل مرده ها شده!!!! گفتم چته؟ بهم پرخاش کرد. منم گفتم: «به جهنم! بدبخت! اگه امشب سکته کنی بمیری، فردا همون باشگاه و بازیکنهاش میان سر قبرت گل بذارند؟ بمیری واسه چی؟ واسه خاطر کی؟ اینها واسه سرگرمی و دور هم بودنه.» ولی خب روز به روز بدتر شد.

این وسط منم خیلی اشتباه کردم. خیلی عقب نشستم. الان دیگه خیلی راحت راجع به استقلال حرف میزنم. باهاش کل کل نمیکنم. ولی نظرمو میگم. اصلا قرار بود مهدی و همکارهاش جمعه و شنبه برن شمال. جمعه تولد مامان مهدی هم هست. مهدی اول گفت: پنجشنبه شب میریم خونه مامانم اینا، من جمعه صبح میرم شمال، تو و مانی هم دیگه بمونید اونجا. هفته بعد هم که اونجاییم دیگه.»که البته من مخالفت کردم. گفتم همین پنجشنبه و جمعه است که ما خونه خودمونیم. چه کاریه خب؟ تو تلفنی ازمامانت عذرخواهی کن. حالا تولد پیغمبر که نیست (البته اینو تو دلم گفتم!!چشمک) شنبه که از شمال برگشتی، مامانت رو ببین. من و مانی هم خونه خودمون می مونیم. منم چون استقلالی ام (!) تو خونه خودمون بازی رو می بینم، بعد از بازی با مانی میریم خونه مامانت. کادوشم بهش میدم.» اخم کرد و تخم کرد و قیافه گرفت ولی من سر حرفم بودم. حتی از صبح دارم دنبال یه جایی میگردم که از این کلاههای چند شاخه سفید و آبی یا از این کلاه گیس فرفری های آبی پیدا کنم که هرچی تو اینترنت می گردم نیست. همه میگن همون روز بازی دم در ا ستادیوم می فروشند که دیگه به دردم نمیخوره اون روز.

البته سفر مهدی هم کنسل شد و کلا تهرانه. حالا واقعا من نمیدونم زمان انجام مسابقه، خونه خودمونیم یا به خاطر تولد مادر مهدی، اونجاییم!

تازه یه کار دیگه هم میخوام بکنم. میخوام برم بانک صادرات و دو تا کارت هواداری استقلال واسه خودم و مامانم بگیرم!! تشویق البته تا حالا این میل رو نداشتم. یعنی چون همه اش احساس میکردم این باشگاهها دولتی اند، خوشم نمی اومد و همیشه هم که فوتبال با ثیاثت قاطی میشه. ولی الان میخوام به فوتبال به چشم فوتبال نگاه کنم. در همین حد.

آشتی استقلالی..... دودورو دودور دورهورا

[ سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خودم میدونم خیلی دل نازک شده ام. میدونم تحملم خیلی کم شده. ولی دلیلش هر چی که باشه، آزارم میده.

دیروز عصر من و مهدی وقتی رفتیم خونه، مامان گفت که خانم برادرم داره میاد اونجا. اون طفلی هم کارمنده و واسش سخته وسط هفته. من کاملا درکش میکنم. چون این مصیبت به سر خودم اومده که آدمو مجبور کنند در حالی که از صبح سر کار بودی، عصر خسته و کوفته بری خونه پدر شوهر و مثل سیخ بشینی. برای همین همه اش به مامان اینا میگم اصرار الکی بهش نکنید. بذارید هر وقت خودش راحت بود بیاد. که البته اینم دختر خیلی خوب و بی تعارفیه و آدم در کل باهاش راحته. بیچاره مامانم هم اصرارش نمیکنه. اگه برادرم یه هفته بکوب هم خونه خانمش باشه، مامانم هیچوقت گله نمیکنه. میگه حتما اونجا خوشه. بذار کنار هم باشند و لذت ببرند.

خانم برادرم حجاب داره. مثلا با بلوز و شلوار، روسری می پوشه. من چند ساله که روسریم رو درآورده ام و روسری نمی پوشم. مامانم ولی حجاب داره. حالا شما این پیش زمینه رو داشته باشید تا بقیه شو بگم. خانواده عروسمون هم همینطور. مادرش حجاب داره. ولی مثلا پدرش کراوات میزنه و حتی تو مراسم عقدشون، ما رقصیدیم و عروسمون نرقصید. چون همون تعداد معدود، مختلط بود و ایشون جلوی نامحرم نمی رقصه. هر کسی آزاده هر عقیده ای داشته باشه. بیچاره ها کاری هم به ما نداشتند. حتی دایی و زندایی اش، وقتی که دیگه ما خیلی شلوغ کردیم و کردی رقصیدیم، رفتند بیرون. خیلی محترمانه و آروم. ما هم خیلی محترمانه (!) رقصیدیم. یعنی میخوام بگم دو طرف همدیگر رو هضم کرده ایم.

اما این وسط، مامان عزیزم به خاطر اون شخصیت کنترل گری که داره، دائم میخواد اوضاع تحت کنترلش باشه. مثلا وقتی ما واسه بار دوم رفتیم خونه عروسمون برای خواستگاری، وقتی نشستیم، من روسری مو درآوردم. کت شلوار پوشیده بودم. مادرم چنان چشم غره ای بهم رفت که سرت کن!!!!!!! واقعا نمی فهمم همیچن قضیه شخصی، چه احتیاجی داره که دیگران بخوان اعمال نظر کنند!!! وقتی من روسری نمی پوشم، به نظرتون مسخره نیست یه بار بپوشم یه بار نپوشم؟؟!! یعنی مثلا خانواده عروسمون به خاطر عدم پوشش روسری، میخواستند به ما دختر ندن؟؟؟؟ خب اگه کسی اینجوری فکر میکنه، بهتره که آدم از همون اول بشناستشون که چقدر سطحی اند که البته اینا شکر خدا بسیار فهیم و با شعورند. فقط مامان من میخواد همه چی تحت کنترلش باشه و همه چی همون جوری که ایشون دوست داره پیش بره.

حالا اینو داشته باشید تا اینجا. مهدی و برادرهام، تو خونه شلوارک می پوشند. پسرخاله هام هم همینطور. مخصوصا یه کسی مثل من که از بچگی خونه مون همیشه پر از مهمون بوده و این مهمونها بیشترشون پسرخاله هام بوده اند، خیلی باهاشون راحتم. اونا هم همیشه شلوارک پوشیده اند. حالا فکر کنید تو این دو ماهی که برادرم عقدکرده، یه بار مامانم به من گفت: «به مهدی بگو جلوی عروسمون شلوارک نپوشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» بهش گفتم: «مامان! این مساله شخصیه!!! چرا نباید بپوشه؟ ماها یه خانواده ایم. داریم با هم زندگی می کنیم. نمیتونیم که معذب باشیم. بعدش هم عروسمون هم که بیچاره عکس العملی نشون نداده! مهدی یه مرد سی و چهار ساله است! به نظرت زشت نیست آدم بگه فلان کارت غلطه؟ کارهای بزرگ رو باید به هم گوشزد کنیم. ولی آخه دیگه شلوارک چیه که آدم بیخودی راجع بهش بحث کنه؟؟!!»

خلاصه من اون روز به مهدی نگفتم و به خیالم این مساله تموم شد. تا اینکه دیشب که از راه رسیدیم و مامان گفت که عروسمون شب واسه شام میاد، دیدم مامانم در گوش مهدی یه چیزی گفت. گفتم: «چی شده؟» مامانم با هول (!) گفت: «هیچی.......... گفتم جلوی عروسمون شلوار بپوشه به جای شلوارک!!!!!!!!!!!»

یعنی بالاخره کار خودشو کرد. میخواستم خودمو حلق آویز کنم. نگاش کردم و گفتم: «چرا این حرفو بهش زدی؟» میگه: «نه، آخه بابات هم گفته مهدی شلوار بپوشه!!!!!!!!!!!» آخه بابا به شماها چه مربوط که مردم چی می پوشند؟! اگه مهدی یا هر کس دیگه ای، لخت اومد نشست این وسط، بگین عفت عمومی لکه دار شده و عکس العمل نشون بدین. دیگه شلوارک چیزیه؟ این همه سال همه پسرهای فامیل جلوی همه زنهای فامیل با رکابی و شلوارک گشته اند. یکی ندونه فکر میکنه ماها تا حالا همچین چیزی ندیده ایم!!!!!!!

واقعا ناراحت شدم. مهدی هم هیچی نگفت و رفت شلوار گرمکن پوشید. فعلا که هیچ عکس العملی نشون نداده. بعدا چی بگه و تلافیشو سر من بدبخت دربیاره، معلوم نیست. از خودم کم دردسر و بحث داشتم، حالا باید اینم بکشم. کم بود جن و پری، یکی هم از دریچه پرید!!!!

بعد از شام هم در مورد اعدام این دو تا زورگیر بحث شد. یه عده مخالف اعدام بودند و مهدی موافق اعدام ولی نه در ملا عام بود. هی بحث کردند، هی بحث کردند، دیگه مغزم داشت سوت میکشید. بعد، اینا موقع بحث، تازگیها صداهاشونو بالا می برد. آدم فکر میکنه هر لحظه میخوان دعوا کنند!!! بعد داداشم در حالی که داره رد میشه، زیر گوش من طوری که من بشنوم میگه: «حالا هی دفاع کن از این اعدامها، بعد یه وقت چوبشو می خوری!!!!!!!!!» در حقیقت مخاطبش مهدی بود ولی چون نمیخواست به اون بگه، اومده زیر گوش من میگه! به من بدبخت چه مربوط؟ مهدی هم همیشه وقتی خونه مامانم اینا نیستیم، بحثهایی رو که در طول هفته با خانواده ام داشته، دوباره مرور میکنه و یه بار هم سر من غر میزنه!!!

میدونم من دل نازک شده ام. ولی واقعا تحمل کارها و حرفهاشونو ندارم. همه راه ها هم به من ختم میشه!!! همه غرها هم سر منه!!! همه تقصیرها هم گردن منه. یه بلایی که سر مانی میاد، یا گریه میکنه، یا شام نمیخوره، یا چیزی رو میشکنه، یا دست به وسیله ای میزنه که نباید بزنه، همه برمیگردند طرف من. قبول دارم که من باید مواظب کارهای مانی باشم ولی دیگه هی با هرچیزی همه منو مقصر می دونند. یا برادرهام در حالی که یکیشون مجرده و اون یکی دو ماهه که عقد کرده و تجربه ندارن تو بچه داری، دائم در مورد تربیت بچه نظر میدن و هی میگن این کارتون غلطه، اون کارتون اشتباهه. هی میگن، هی میگن... دیگه واقعا نمیتونم هیچی رو تحمل کنم.

دائم از همه طرف سرزنش. یه چیزی تو مغز پوک اینهاست. برادر بزرگه ام، هی میگه: «تو از جات تکون نمیخوری! تو واسه بچه ات وقت نمیذاری!» یا اصلا یه وقتهایی که کارهایی میکنه و یه عکس العمل هایی نشون میده انگار که من و مهدی از مانی متنفریم!!!!!!!!! به خدا در این حد!

دیشب مانی داشت گریه میکرد، من بغلش کرده بودم. برگشته بهم میگه: «یه کم خودتو تکون بده اون بچه تکون بخوره آروم بشه!!!!» یعنی مثلا مادری که بچه سیزده چهارده کیلویی رو بغل کرده، چطوری نمیخواد بچه آروم بشه. یعنی میخوام بگم تصور برادرم هم ازم یه زن تنبل تن پروره که اصلا اهمیتی به بچه اش نمیده.

اصلا یه وقتهایی فکر میکنم با خودم که یعنی چی شده؟ چی شده که مهدی و برادرم اینطوری راجع به من فکر می کنند؟ یعنی اونا راست میگن؟ یعنی واقعا من از بچه ام متنفرم؟ من مانی رو دوست ندارم؟ یعنی کارهای من این معنی رو به ذهنشون می رسونه؟ یا اونا زیادی از من توقع دارند! البته برادرم قبلا اینجوری نبود. الان هم خیلی دوستم داره و خدایی هم گردنم حق داره. ولی چیزی که هست، اینقدر که ما با اینها زندگی کرده ایم، که همه اینا کلافه شده ا ند، هم به خودشون حق میدن در مورد زندگی مااینقدر بی پرده اظهارنظر کنند.

راستش من خودم هم خیلی کلافه شده ام. دیگه واقعا کارد به استخوون رسیده. اون ازخونه خودم، این از خونه بابام. اینقدر اینا دیگه سر من غر می زنند، که بابام پریشب میگه: «بس کنید دیگه! چرا اینقدر این بدبخت رو سرزنش می کنید؟!» حالا فکر کنید خود بابام هم کم بهم نمیگه!!!!!گریه مثلا دیشب من جلوی تلویزیون خوابم برده بود. دیدم بابام داره میگه: «من نمی فهمم چرا این دختر هر شب اینجا میخوابه. بعد من  ازخواب بلند شدم که برم سر جام بخوابم. و البته بکپم! بلند که شدم، دیدم ماژیکهای مانی رو زمین پخشه. شروع کردم به جمع کردنشون. بابام میگه: « آره جمع کن. تو هم یه کاری بکن بالاخره!!!!!!!!!!!» خودتون بذارید جای من! تو رو خدا دلتون نمیشکنه از اینهمه حرف؟ دق نمی کنید؟ دلتون نمیخواد یه دفعه قید همه چیز رو بزنید و برید سر به بیابون بذارید؟ وقتی اینهمه محبت میکنید، چرا یه دفعه ای اینقدر با حرفهاتون زهرش می کنید؟ دور از جون مثل گاو نه من شیر.

یه وقتهایی میگم کاشکی از همون شش ماهگی مانی رو گذشته بودم مهد کودک و اینهمه خفت به جون نمی خریدم. تکلیف خونه هم که معلوم نیست. حالا توی یه پست، میگم منظور از خونه کدوم خونه است که اگه فروخته بشه، من میتونم یه خونه نزدیک مامانم بگیرم و مانی رو صبح تا عصر بذارم پیشش و عصر که از اداره میام، برم تو خونه خودم سرمو بذارم.

خدایا پناه به خودت. شکر که اینجا هست که من بنویسم و خالی بشم. شکر شکر شکرلبخند

[ دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ