چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح روز دوشنبه تون بخیر و شادی. بههههههههترین ها رو براتون آرزو میکنم. واقعا صبح قشنگیه. حال من که عااااااااااالیه! از عالی هم یه چیزی اونورتر. الان ساعت 07:8 صبحه و هنوز خورشید طلوع نکرده. میگن وقت طلوع و غروب خورشید، بیشترین انرژی در دنیا جریان داره. البته اینم نسبیه. چون الان که داره طلوع میکنه، یه جای دیگه، سه ساعت از طلوعش گذشته. پس در هر منطقه بنا به شرایط اونجا، میشه انرژی رو دریافت کرد. خب، ما کاری به این چیزها نداریم و فقط انرژی مثبت رو برای همه جذب می کنیم. همین الان من برای همه شما و برای همه آدمها با هر دین و زبان و مسلکی، بهترین ها رو آرزو میکنم. هرچی که بهترین و خیره. امیدوارم اونی که خدا میخواد بشه و همه مون سپرده دست خودشیم.

امروز تولد پیچ عزیزه! البته اسمیه که خودشون روی خودشون گذاشته اند! به هر حال امیدوارم همیشه سلامت باشند و من از رابطه و علاقه بین ایشون و پیچک عزیز خیلی خوشم میاد و اینکه هرچی حلقه محاصره تنگ تر میشه، عشق اینا بیشتر میشه! همین جا براشون بهترین ها رو آرزو میکنم و از خدا میخوام سال دیگه این جشن رو توی خونه خودشون بگیرند. ایشششششششالا!

صبح از شهران اومدم اداره و ده دقیقه به شش بیدار شدم و بازم تاریک بود. ارایش کردم و نماز خوندم و بازم براتون دعا کردم. البته خدا از دیروز یه توفیق دیگه هم به من داده. اونم اینکه می تونم درست و حسابی نماز بخونم! آخه چند ساله که به خاطر کمرم، نشسته نماز میخونم. میدونم مهم اینه که اون عمل در نیت درست انجام بشه. ولی خب، یه چیزی مثل نماز، قشنگه که حرکاتش هم انجام بشه. خیلی سال بود که نشسته نماز میخوندم. چند بار این وسطها سعی کردم درست و حسابی بخونم، ولی کمر درد، دوباره منو مجبور کردم که نشسته بخونم.

من به دلایل علمی اش کار ندارم و خود عمل نماز، یعنی اینکه به این بهانه روزی چند بار از خدا تشکر کنیم و یادمون هم باشه که هست. حالا از نظر گناه نکردن و هم از این نظر که یکی حواسش بهمون هست و مواظبمونه که به خطر نیفتیم. وگرنه روزهایی هم هست که نماز نمیخونیم و بازم خدا رو حس می کنیم و باهاش می حرفیم. اصلا مگه میشه کاری رو کرد و توی دل با خدا حرف نزد؟!

من همیشه وقتی موبایل رو تنظیم میکنم که صبح بیدار بشم، یه جا داره برای یه متن. من همیشه می نویسم: سلام آشتی عزیز! بیدار شو که یه صبح قشنگ منتظر توئه! بعد یه عالمه هم گل و قلب و بوسه واسه خودم میذارم! خودشیفته نیستم. بلکه میخوام با اون کلمه ها، انرژی مثبت جذب کنم.

دیشب موقع خواب، متن رو عوض کردم و نوشتم: خدایا! ممنون به خاطر امروز و به خاطر همه چی! واقعا این شکرگزاری، خیلی بهم آرامش میده. یه صبح دیگه، یه شروع دیگه و یه تولد دیگه. میشه خیلی چیزها رو از نو ساخت و آدم بهتری بود.

این بحث ظاهرا به درازا کشید. یادتون باشه به خاطر مریضی مامانم، ده روز نرفتیم خونه شون. تا اونا رفتند شهرستان و بعدش هم که مامان مریض شد! خب ما عادت نداریم اینقدر از اونا دور باشیم. خود مهدی یه عالمه دلش تنگ شده بود. مانی هم وقتی مامانم رو دیده بود بهش گفته بود: من تو رو فراموش کرده بودم!!!!!!!!!!!!!!

بنابراین شنبه عصر وقتی رفتیم دنبال مانی، دیگه نرفتیم دنبال مانی!!!!!! رفتیم اونجا و موندیم تا امروز!!!!!!

خدا رو شکر، این معلق شدن پروژه مون، یه حسنی داشت و اونم اینکه دیگه اداره مون میخواد جلوی هزینه های اضافی رو بگیره و اضافه کاریها رو کنترل میکنه. بیخودی هم کارمند بدبخت رو نگه نمیدارند. شنبه عصر هم من با اجازه رئیسم ساعت پنج رفتم و دیگه تا شش و هفت نموندم. مهدی اومد دنبالم و با هم رفتیم. تو راه هم تنها سی دی که داشتیم، شهرام شب پره بود که دیگه پدر صاحب مهدی دراومد با آهنگهاش!!!!! بعدش رفتیم بنزین زدیم و رفتیم خونه بابام اینا.

شکر خدا اوضاع رابطه مون هم خوبه. دیروز هم که تعطیل بود، نوعید همسایه مون بود. البته از ساعت دو و سه اومدند. یعنی از بعد از فوت آقای مهربون همسایه، خانمش چون قادر به تنهایی زندگی کردن نیست، رفته بود خونه دختر دومی اش که سر کوچه مامانم ایناست. اینا یه دختر بزرگ هم دارند که آمریکا زندگی میکنه و حالا ایشون اومده. دیروز از ساعت دو و سه اومدند خونه پدرشون مستقر شدند و مهمونها هم می اومدند و می رفتند. خب، نوعید بود! ما هم قرار گذاشته بودیم بریم خونه پسرخاله ام که هم کادوی دیدن خونه اش رو بدیم، هم شنیده بودیم جنس آورده و میخواستیم سر پولهامون رو سگ کنیم!!!!!!

خلاصه حریف بابا و داداشم نشدیم و اونا گفتند: ما با شما (من و مامانم) نمیاییم!!!!!! چون شما میخواهید برید انبار و دو سه ساعت بچرخید و جنس بخرید. در نتیجه ما اعصابمون از دست خریدهای زنانه خرد میشه!!!! خلاصه این کشمکش تا ظهر که ناهار بخوریم و بخوابیم، ادامه داشت.

البته از صبح براتون بگم که من مواد آش رو آورده بودم. البته مواد پخته آش رو. حتی سبزی اش رو هم ریخته بودم. ولی روز جمعه چون رشته نداشتم، نشد که کامل بپزمش. تا حالا هم یکی دو بار خواسته ام این آش رو بپزم، ولی نشده. خلاصه روز شنبه به مهدی زنگیدم که یه کیسه زردرنگ تو فریزر هست، با خودت بیارش و ببر تحویل مامانم بده. که البته اونم یادش رفته بود و مجبور شده بود دوباره برگرده خونه!!!!!!!

خلاصه دیروز صبح، اول با مامانم بساط آش رو به راه انداختیم و بعد مامانم دید پیاز نداره! منم که سرم میخاره برای از خونه بیرون رفتن!!!  ماشین رو برداشتم و رفتم سر کوچه پیاز بخرم. آخه مامانم گفت که پیازهای بازار روز گندیده بوده. خلاصه همین که رفتم یه دور بزنم، یه خانم پیر در داروخونه دیدم و سوارش کردم. بنده خدا نمی تونست اصلا راه بره. خلاصه راهش هم به داروخونه دور بود. یه عالمه کوچه پس کوچه!!!! بردمش تو کوچه شون، که گفت: راستی من میخواستم سیگار هم بخرم!!!!!!! دوباره از کوچه بیرون اومدم و بهم پول داد و واسش سیگار خریدم! بعد بردم درخونه شون پیاده اش کردم و برگشتم سر کوچه مامانم اینا و پیاز خریدم و برگشتم خونه.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر وشادی. به نیکی و سلامتی. امروز من خیلی سرحالم خدا رو هزار مرتبه هم شکر میکنم. عاقا این شکرگذاری صبح، خیلی به من انرژی میده. یعنی اینجوری بگم. شاید من تا حالا خوب عمل نمی کرده ام. مثلا گاهی نماز صبحم قضا میشده. یا اگرم میخوندم، تو خواب بودم ، یا برای رفع تکلیف و خیلی نمی فهمیدم که دارم چه کار میکنم. ولی الان این چند روز اخیر که وقتی صبح ها قشنگ به خدا سلام میکنم و ازش تشکر میکنم بابت امروز و همه نعمتهاش، انگار همون لحظه تازه متولد میشم. به دنیا میام که امروز رو زندگی کنم! الان دیگه فلسفه نمازهای صبح رو می فهمم. حالا چه بتونم بخونم چه نتونم. ولی هر روز صبح بهش سلام میکنم و انرژی و روزی اون روز رو ازش میگیرم. برای خودم و برای همه.

خب، حتما می خواهید بدونید بعد از بازی دیروز، چه اتفاقی افتاده برای من و چی شده. باید بهتون بگم که حال من عااااااااالیه. نه به خاطر نتیجه بازی. که راجع به اونم باهاتون می حرفم. به خاطر اتفاقی که به موازی اون، برای من افتاد.

از چهارشنبه بگم که رفتم فیزیوتراپی. یعنی اینجوری که شش ماه پیش که به خاطر کتفم رفتم فیزیو، اونجایی که میرفتم عالی بود. یعنی خود دکتر یه عالمه کار روی بدن مریض انجام میداد. منتها راهش یه کم دور میشد. این یکی که چهارشنبه رفتم، نزدیک میدون ولیعصره. یعنی من با یه ماشین میام سر فاطمی و از اونجا هم پیاده میرم تا برسم به فیزیوتراپی. و البته که سر راهم هزاز تا مغازه کیف و کفش و مانتو و پالتو بود و اگه بخوام همین جا برم، رسما خودم و پولم به فنا میریم!!!!!!!!!

خلاصه اینجا رفتم چهارشنبه و دکتر کاری انجام نمیده و فقط به بدن دستگاه وصل می کنند. منتها خیلی قدیمیه و دکتره سه چهار روز از حضرت نوح کوچکتره! ولی آدم محترم و باشخصیته و ظاهرا با کارش هم وارد. ولی بهم گفت: دکتر برای شما، دو تا عضو رو توی یه برگه نوشته. شما باید برید بیمه تامین اجتماعی و تاییدیه بگیرید!!!!!!!!

خب من میخوام بدونم. یه ارتوپد که از صبح تا شب دو هزار تا مریض مثل منو می بینه، نمیدونه که بیمه، دو عضو در یک نسخه رو قبول نمیکنه؟ خلاصه که بهم گفت برم و این تاییدیه رو بگیرم! گفتم: چشم! بعد گفت: در ضمن دکتر برای شما لیزر نوشته و بیمه، هزینه لیزر رو نمیده! اینهمه هم در سال داریم هزینه بیمه و بیمه تکمیلی میدیم. حالا ببینم بیمه تکمیلی چقدرش رو میده. البته فیزیوتراپیست گفت: اگه نمیخوای، لیزر نکن. چون هزینه هر جلسه لیزر هر دو عضو (گردن و دست راست) میشه بیست تومن! خلاصه فدای سر دوستان. گفتم: لیزر هم بکن که دیگه کار تموم بشه.

بعد چون دیر شده بود، من نظرم این بود که چهارشنبه دیگه کار انجام نشه. ولی دکتره گفت: نه، از همین الان انجامش بده. خلاصه انجام دادیم و راه افتادیم به طرف خونه. سر راه هم یه کم اسفناج خریدم. دیگه تا رسیدم، ساعت نزدیک هشت بود. مهدی و مانی که چه عرض کنم، همه شهر دیگه رسیده بودند خونه شون!!!!!!! اسفناج رو دوباره شستم و گذاشتم بپزه. الان یادم نیست غذا چی داشتیم. ولی واسه مانی شام آوردم و دادم خورد و خودم هم اسفناج رو با نمک و فلفل خوردم که خاصیتش حفظ بشه. ولی خب، یه کاسه هم با ماست خوردم به خاطر دل خودم!!!!

دوباره همون شب دوباره بحثمون شد. سر اینکه مهدی بهم گفت: لطف کن و دیگه برای من دنبال کار نگرد!!!!!! منم خیلی بهم برخورد. یادتونه دیگه. که من برای کار مهدی به یکی از مقامات اداره مون گفتم و اونم همه کادر مهدی اینا رو می شناخت. حالا مهدی از این ناراحت بود که نکنه همین براش شر بشه و از این طریق بتونند اطلاعات شرکت مهدی اینا رو دربیارن! خب خودش هم میدونه که من تقصیری ندارم! ولی خب حرفمون شد. منم ازش ناراحت شدم. بعدش هم مهدی یه فیلم گذاشت که من بازم وسطهاش خوابم برد!!!!!!!! فیلم آخرین وگاس!!!!!!

پنجشنبه صبح اول یه بسته بادنجون کبابی بیرون گذاشتم که یخش باز بشه. بعد تا اداره پست رفتم و از اونجا هم یه سری خرت و پرت از انقلاب خریدم و برگشتم. که یکیش کیف مدارک بود. من یه زونکن دارم. از اینها که مثل کیف می مونه و درش چسبیه. مثلا مدارک خونه بریانک و یه سری مدارک دیگه توشه. چند وقت پیش مهدی بهم گفت: اینا رو خالی کن من این کیفه رو احتیاج دارم واسه مدارکم تو اداره!!!!!!!!!!!!!! خلاصه منم رفتم واسه خودمون یه کیف مدارک خوب خریدم که دسته هم داره و فایل بندیه. با خودم گفتم: خب، من برای اینکه مدارک خونه جدید مون رو نگهداری کنم، یه کیف مدارک خوب میخوام. تازه اگه بتونم خونه بریانک رو بفروشم، شاید خدا بخواد و یه خونه تو شمال بتونم بخرم. پس یه کیف خوشگل میخوام که این مدارک رو بذارم توش. پس به این نیت، یه کیف مدارک قشنگ خریدم! (این میشه ایمان فعال) یعنی خودمون رو آماده میکنیم برای یه اتفاق قشنگ که منتظرشیم!

خلاصه سر راه هم رفتم نون تافتون بگیرم که گفت ساعت ده و نیم پخت میکنه. منم بهشون تبریک گفتم که تعمیراتشون تموم شده و حالا شده یه نونوایی تر و تمیز و قشنگ! آقاهه هم تشکر کرد. خلاصه برگشتم خونه و واسه ناهار، میرزا قاسمی درست کردم. مهدی عاشق میرزا قاسمیه. البته پنجشنبه حال خودم خیلی خوب نبود. یه کم احساس بی حالی میکردم. بعد زنگیدم ایران فیلم میدون انقلاب و از آتلیه کودک، واسه مانی وقت گرفتم. بعد مهدی شاکی شد که حالا چرا اینجا؟ ببریم در خونه مامانت اینا یا مامان من.

حوصله جر و بحث نداشتم. زنگیدم و وقت رو کنسل کردم. میدونم به این زودی نمیشه بریم. چون تا ده جلسه که من فیزیو دارم و بعدازظهرهام پره. از سه سالگی مانی هم یه ماه میگذره. ولی خب، ارزش بحث کردن نداشت. خلاصه طرفهای ظهر مهدی رفت خرید کرد و نون تافتون هم خرید و گفت: حالا که میرزاقاسمی درست میکنی، یه کم هم کته درست کن. منم دل به دریا زدم و در کیسه برنج ایرانی رو باز کردم و دو لیوان کته درست کردم و شکر خدا خوب شد. حبوبات هم گذاشتم خیس بخوره. هر دو سه ساعت یکبار هم آبش رو می گرفتم که بادش بره. مهدی که خیلی ازغذا خوشش اومد. عصر خواست خودشو لوس کنه، گفت: تو به فکر من نیستی. به سلیقه من، کاری انجام نمیدی! گفتم: آره. راست میگی. ظهر غذا رو واسه شوهر عمه ام درست کرده بودم! زد زیر خنده.

خلاصه دیدم کلافه ام. رفتم حموم و یه کم حالم بهتر شد. بعدش حبوبات رو ریختم تو زودپز برقی که بپزه و بعد که پخت، سبزی آش رو ریختم توش. یه دفعه یادم اومد رشته آشی ندارم! قرار بود آش بپزم ببرم بدم به کارگرهای سر ساختمون. هیچی دیگه . همونطوری برش داشتم. حموم هم رفته بودم و نمیشد برم بیرون. مهدی هم حال نداشت از خونه بره بیرون. این بود که همه مواد آش رو گذاشتم تو فریزر تا به وقتش.

صبح جمعه، ده دقیقه به هشت بیدار شدم. یعنی انگار یکی بیدارم کرد. برنامه ام این بود که بعد از ناهار، با مانی بریم تیراژه. یه سری لباس هم بود که باید به دست خواهر دوستم می رسوندم که بده به اون بچه ها. بعد دوستم گفت که تا ظهر خبر میده بهم که اونم با بچه اش میاد تیراژه یا نه. خلاصه دیدم دوربین تو کیف مانیه و کیف هم خونه بابام اینا. ده روزی هم بود که خونه بابام اینا نرفته بودم. خلاصه همون موقع از رختخواب بیرون اومدم و آرایش کردم و راه افتادم به طرف شهران. سر راه دو تا نون بربری خریدم و یکی رو بردم در خونه خاله ام اینا و اون یکی رو هم بردم خونه بابام اینا.

تعجب کردند اون وقت صبح اونجا بودم، اونم تنها! بعدش یه چای واسه خودم ریختم و دیدم عدسی هم دارند. یه کاسه عدسی هم کشیدم و قبل از اینکه چیزی بخورم، خودمو وزن کردم. 500/58!!!!!! خیلی خوشحال شدم و پریدم خودمو بغل کردم!!!!!!!! بعدش عدسی خوردم و چای هم زدم تو رگ و وسایل رو برداشتم و رفتم بازار روز شهران، که دیدم کیف پولم رو خونه بابام جا گذاشته ام. برگشتم و کیف پول رو بردم و دو تا فویل واسه روی گاز خریدم و سفید شور هم گرفتم و شاهگوش هشت رو هم برای بابام اینا. رفتم دادم به بابا و راه افتادم به طرف انقلی. البته مامانم هم یه بسته لباس برای اون بچه ها داد. خلاصه گذاشتم صندوق عقب و راه افتادم. اینم بگم که داداشم یکی دو تیکه از ر.ق.ص. ه.ا.ی کافه. ای ریخته بود رو فلشش و داد بهم. بردم خونه و دیدم ساعت ده و نیمه و این تنبل ها، هنوز خوابند!

با دست چپم گاز رو تمیز کردم و فویل رو کشیدم روش، هنوز نصفه نیمه بود که دیدم پدر و پسر کم کم دارند بیدار میشن. رو همون تیکه نصفه گاز که فویل روش بود، چای گذاشتم و تا آماده بشه، بقیه فویل گاز رو هم کشیدم. بعد نون گذاشتم رو بخاری و فلش داداشم رو زدم به تی وی. راستش خانواده خود من، اصلا اهل فیلم فارسی نیستیم! خب، ارزش دیدن نداره. بگذریم از یه سری فیلمها که اون دوره ساخته شده مثل گوزنها یا تنگسیر که خب اصلا  یه مدل دیگه است، کلا ما اهل دیدن فیلم فارسی نبودیم و نیستیم. ولی داداشم یکی دو تا رقص کافه ای از تو بعضی هاشون درآورده بود که خیلی خنده دار بود. اونم به شعرهاش گیر داده بود که چقدر مسخره و خنده دار هستند. خلاصه اونا رو گذاشتم و تا صبونه آماده بشه، با این دست خوشگلم، یه کم قر دادم باهاشون.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صد تا سلام. صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر امروز. هزار سپاس به خاطر اینکه امروز رو به چشم می بینیم و قراره هزار تا اتفاق خوب برامون بیفته. ببینیم خدا امروز برامون چه هدایایی در نظر گرفته. کدوم قسمت لطف و کرمش قراره نصیبمون بشه. کجا قراره سورپرایز بشیم که «چه اتفاق خوبی! یعنی دعای کی بوده؟»

از این طرف هم خودمون روزمون رو با دعا شروع می کنیم. که خدایا برای همه خیر بخواه. برای همه بهترین ها رو بخواه. هیچکس که از درگاه تو ناامید نمیره. همه زیر پر و بال خودت و رحمتت هستیم. ولی خب، دعا می کنیم که دل خودمونم آروم بگیره. دعا می کنیم که دلهای خودمون هم به هم بیشتر راه پیدا کنه.

عاقا باور کنید من تنبل شده ام! یعنی نمیدونم چرا صبح ها دلم نمیخواد از رختخواب بیام بیرون. انگار جام زیادی گرم و نرمه. شاید هم مال یکی از قرص هاییه که آخر شب میخورم! باید اونو زودتر بخورم. البته وقتی بیدار میشم، دیگه بیدار شده ام! (نه بابا!) ولی خب، انگار یه کم سخته.

خب، تعریفی ها زیاده. فقط اینو بگم که من تو تقویمم اینو دارم که فردا قراره دختر صحراجون به خیر و شادی  دنیا بیاد. همه مون دعا میکنیم یه دختر سالم و صالح باشه و به ناز پدر و مادر بزرگ بشه. ایشالا که خیرش رو ببینند!

عاقا دیروز من سر کار از صبح تا شب داشتم می خندیدم. یعنی نه اینجوری ها! از شدت خنده واقعا داشتم منفجر میشدم. البته هم از شدت خنده، هم از شدت کار!!!!!! به طوریکه وقتی مهدی اومد دنبالم، دو تا دستام آویزون شده بود از بس کار کرده بودم! عین دستهای پلنگ صورتی وقتی خیلی خسته بود و دستهاش آویزون میشد!!!!!!!! حالا خنده واسه چی بود؟!

گفته بودم که شرکت ما داره یه پروژه انجام میده واسه یه ارگان مهمتر. بعد اگه یادتون باشه، دو سه هفته پیش، یه اتفاق خلق الساعه پیش اومد تو اون ارگان و فعلا کار پروژه ما معلق مونده. یعنی معلوم نیست با اون تغییراتی که تو اون ارگان اتفاق افتاده، هنوزم پروژه ما به دردشون بخوره یا نه!  قاعدتا کار باید کمتر بشه، ولی فعلا کار ما کمتر نشده! خب کار ستاد، همیشه همونه که هست. البته هنوز هیچی معلوم نیست. ولی خب شرکت ما داره به اینم فکر میکنه که شاید اون تغییر در اون ارگان، باعث بشه که اصلا پروژه ما رو نخوان. پس داره جلوی بعضی از خرجها رو میگیره و به شدت افتاده به صرفه جویی. اولین خیرش ـ البته برای من ـ اینه که اضافه کارها محدود میشه. دیگه همه مجبور نیستند تا هفت و هشت بمونند. خب، شاید برای اقایون سخت باشه چون رو پولش حساب می کنند. ولی واسه من یکی خوب هم هست. شاید خدا بخواد هر روز بتونم زود بیام. یعنی اون دو روز شیفتم، مجبور نباشم تا شش، شش و نیم بمونم. همون پنج، پنج و نیم، رامو بکشم و بیام!

بعد دیروز خنده ام از این گرفته بودکه خوبه بزنه و در شرکت ما هم تخته بشه و من و مهدی هر دو بیکار بشیم! اونوقت باید هر دو بریم پی یه کاری که دوتایی با هم انجام بدیم. مثلا با پولی که ازخونه پدر مهدی بهمون میرسه، یه مغازه بزنیم و با هم کار کنیم. یا هر کار دیگه ای! بشیم صاحب کار خودمون. دیروز که اینا رو بهش گفتم، گفتم: البته اگه با هم کار کنیم، تو میشی رئیس!!!!! یعنی به قول خانم زویا پیرزاد در کتاب چراغها رو من خاموش میکنم، با برق چشماش میشد همه لامپ های شهر رو روشن کرد. گفت: چه عجب! به این مساله رسیدی!!!!!! فکر کنید! یعنی این مساله چقدر میتونه براش مهم باشه. خیلی خب، تو رئیس!

بعد حالا فکر کنید تو این بلاتکلیفی شرکت، لباس فرمهامون رو هم آورده بودند! خیلی خنده دار بود. وضعیت شرکت معلوم نبود؛ اونوقت واسه مون لباس فرم آورده بودند!!!!! اونم دو دست!!!!!! یکی مشکی یکی سرمه ای! منم رفتم پرو نهایی کردم ولی نبردم خونه. البته به رئیسم هم گفته ام که فعلا نمیتونم لباس فرم بپوشم. به خاطر کتف بند و این ساپورت طبی.

خانم خیاطی که داشت لباسها رو بهمون میداد، بهم گفت: بهت نمیاد یه شکم زاییده باشی! گفتم: شما از رو می بینید! وگرنه از زیر (!) شکم دارم! گفت: باور کن معلوم نیست! گفتم: شما نمی بینید، ولی خودم میدونم که هست!!!!!!! خلاصه نظر من این بود که یه سانت گشادش کنه که گفت: حیفه، مدلش خراب میشه. بعد خودم گفتم: باشه نکن! اصلا بذار همینجوری بمونه. اگه همین تنم باشه، دائم حواسم هست که الکی نخورم و شکمم از مانتوم نزنه بیرون!!!!!!!!!!

خلاصه این از لباس فرم! بعدش یکی از طرح هایی که برای صرفه جویی ممکنه اجرا بشه، طرح مرخصی زمستانیه. چیزی که تا حالا تو عمر این شرکت اجرا نشده! مثلا به هر کس بگن اجباری باید بری مرخصی! که هم از مرخصی سالانه اش کم بشه و موقع تسویه ـ اگه بخواد بره ـ شرکت پول کمتری پرداخت کنه، هم  اینکه تو اون مدتی که بچه ها نیستند، هزینه آب و برق و کلا همه اینا، کم بشه! حالا باید دید کدوم طرح اجرا میشه و اصلا شاید اون ارگان، پروژه ما رو بخواد و دوباره همه چی برگرده به حالت خودش. ولی من امیدوارم اگرم پروژه مون رو بخواد، تا قبل از عید نخواد و ما  این دو ماه پایان سال رو مثل آدم بریم و بیاییم و مجبور به شب کاری و اضافه کار اجباری نشیم! هرچی که خدا بخواد. بعد با خودم می گفتم: حالا خوبه مهدی سر کارش بمونه یا یه جا کار گیر بیاره، اونوقت من از کار بیکار بشم! و قاه قاه تو دلم میخندیدم. همه اش هم خودم رو سپرده ام دست خدا. ببینم چی میخواد.

دیروز ناهار عدس پلو داشتم. غذا زیاد آورده بودم. یه کم برای خودم برداشتم و بقیه رو دادم به بچه های خدمات. پشت میزم نشستم غذا بخورم. کارم زیاد بود و نمیخواستم برم ناهار خوری. هرچند ترجیح میدم ناهار رو اصلا پشت میز نخورم. خلاصه مانیتور رو خاموش کردم و با تمرکز فراوان نشستم به خوردن عدس پلو. به همه عدسها هم گفتم: انرژی لازم رو بهم می رسونید و مثل بچه های خوب، نمیرید یه جای بدن جمع بشید! بعد تا میخواست حواسم بره جای دیگه، سعی میکردم همه حواسم رو به خوردن عدس پلو معطوف کنم! به خدا بچه ها! اینا مسخره نیست. واقعیته! خود آدم هم آرامش میگیره!

بعد رفتم ظرفمو شستم و مسواک زدم و کرم به دستم زدم و اومد رفرش نشستم به انجام بقیه کارهام. حجمش کارهام خیلی زیاد بود دیروز. تا بالاخره دیروز مهدی اومد دنبالم و رفتیم. دیروز مانی پیش خاله ام بود. مامانم اصلا عادت نداره اینهمه روز، مانی رو نبینه. واقعا خیلی کلافه است. همه شک داشتند که مانی آیا پیش خاله ام می مونه یا نه. حتی پدرم آماده باش بود که اگه نمونه، خودش بره خونه خاله ام. ولی من مطمئن بودم می مونه. چون مانی و خاله ام خیلی همدیگر رو دوست دارند. چند تا اسباب بازی هم براش گذاشته بودم. چون بچه های خاله ام بزرگند و قاعدتا نباید غیر از عروسکهای ولنتاینی که بچه هاش کادو گرفته اند (!) اسباب بازی دیگه ای داشته باشند.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام.

راستش من امروز خیلی حالم خوبه!!! خودم هم نمیدونم چرا! شاید به این دلایل باشه: اول اینکه یه روز دیگه رو به چشم دیدم! درسته صبح واقعا خوابم می اومد و دوست  داشتم بیشتر بخوابم. ولی گفتم: آشتی پاشو که خیلی کار داری! و چه کاری مهمتر از وبلاگت!!! خلاصه برخاستم و اومدم اداره. حالا بگذریم از اینکه خوب شد یه نگاهی به کیفم انداختم و دیدم کیف پولم نیست. بعد یادم اومد دیروز تو پمپ بنزین، مهدی دید کیف پولش نیست و خواستم بهش پول بدم برای بنزین و حدس زدم شاید تو ماشین افتاده باشه. خلاصه بعد از آرایش و بستن لباس رزم که شامل ساپورت طبی و آرنج بند و کتف بند میشه، مانتو و پالتو رو هم پوشیدم و سوئیچ رو برداشتم و رفتم دیدم بله! نه تنها کیف پولم تو ماشین جامونده، بلکه شال گردن آقا دودوش هم رو صندلی منه!!!!!!!

همه اینا می تونست یه صبح اعصاب خرد کن برام بسازه. پس چرا نساخت؟ چون من نخواستم. دوباره برگشتم تو خونه و سوئیچ رو گذاشتم سر جاش و راه افتادم اومدم اداره. امروز هوا چقدر تمیز بود. آسمون یه کم آبی بود و تو ماشین که بودم، کارشناس هواشناسی گفت: به خاطر بادی که امروز می وزه، هوا یه کم پاکتره! پس همین میتونه باعث بشه آدم بهتر نفس بکشه و حالش بهتر بشه! حالا از شوخی گذشته، کسانی که یوگا کار کرده اند می دونند! خیلی از مشکلات درونی ما و مریضی هامون، به خاطر اینه که اکسیژن به اندازه کافی و به شیوه درست، وارد بدنمون نمیشه. برای همینه که توی ترافیک احساس خستگی و سردرد می کنیم. چون همه اش داریم دود می خوریم!!!!!!!

برای همینه که وقتی آدم عصبانیه، میگن یه نفس عمیق بکش! تا اکسیژن کامل وارد ریه و از اونجا به همه بدن برسه. خلاصه صبح رسیدم اداره و غذامو گذاشتم تو یخچال. یه لیوان آب جوش واسه خودم آوردم و یه بسته نسکافه دو در یک  بدون شکر ریختم توش. تا خنک بشه، قرص های قبل از صبونه ام رو خوردم. بعد نشستم پای وبم. یعنی نمی دونید وقتی صفحه رو باز میکنم انگار ده تا آمپول دوپینگ می زنم. اینقدر حالم خوب میشه که نگو.

یه نگاهی به نظرات انداختم. ولی تایید همه رو گذاشتم برای بعد از پستم. دیروز یه عزیزی یه نظر مخالف گذاشته بود. راستش یه سری هم هستند که گاهی میان فحش ناموسی میدن به من و به یه سری از خوانند ها!!!!! ولی خب، بیمارند. من همیشه برای شفای مریضا دعا میکنم. نظراتشون رو هم تایید نمیکنم. ولی ایشون کلا نظر داشت و فحش نداد. دیدم از دموکراسی به دوره که تایید نکنم. گفتم بذار نظرش باشه اینجا. خب نظرش بود. برای خودش هم محترمه. من از شماها خواهش میکنم اگه باهاش مخالفید، عکس العمل بهش نشون ندید. شاید ایشون همین رو میخواد که به قول لیمو جون، دیده بشه. خب شما هم نبینیدش!!!!!!! فقط واسش دعا کنید. چون ظاهرا خیلی دلخوره.

یه سری هم گفته بودید شاید همون خواهرشوهرمه. ولی به نظرم امکان نداره. چون خواهر شوهرم اصلا آدم بددهن و بی تربیتی نیست. ممکنه تو رفتارهاش ـ اون سالهای اول ـ بی حرمتی میکرد. ولی کلا خانواده مهدی اینا، اهل فحش و بد و بیراه نیستند. آدم باید حقیقت رو بگه. (ممکنه مهدی گاهی فحش بده، ولی خانواده اش اصلا اهل فحش نیستند!) آخه بعضی هامون عادت داریم، مثلا اگه از همسایه مون دلخوریم و مثلا یه بدی ازش دیده ایم، حالا هر بدی باشه، تصور می کنیم همه بدیها هم ازش برمیاد. در حالی که اینجوری نیست. آدمها خیلی کم، سفید یا سیاه هستند!!!!! همه مون خاکستری هستیم. حالا یه کم پررنگ یا کمرنگ.

هرچند به نظرم همه مون رنگی هستیم. اونم رنگهای خوشششششششگل!

خلاصه که من امروز حالم خوبه. دیروز هم مانی خونه مادر مهدی بود. به مهدی که زنگیدم، گفت: باهام میای یا میری خونه؟ گفتم: البته که باهات میام عزیزم! خودم هم حس کردم دوست داره با هم باشیم! خلاصه چهار و ربع اومد  دنبالم و رفتیم بنزین زدیم و بعدش هم دنبال مانی. مادر مهدی صبح روزهای فرد، میره استخر برای آب درمانی. ولی دیروز که زوج بود، مانی پیش ایشون بود. یعنی می دونید، مریضی مامانم این بار خیلی بده. یه بدن دردی داره که نگو! برای همین، همه مون ترجیح دادیم این هفته رو هر جور هست، نریم خونه بابام اینا. خلاصه باید فکری برای امروز مانی می کردیم که خاله ام که خونه اش دو کوچه بالاتر از مامانم ایناست، گفت که با کمال میل نگهش میداره. مانی هم عاشق این خاله امه. کلا رابطه اش با خاله های من خیلی خوبه. با خاله های من، عمه مهدی و حتی دایی بابام!!!!!!! اینم از لطف خداست که خودشو تو دل نسلهای قبلی اینقدر خوب جا می کنه!!!!!!

دیروز که با خاله ام حرف زدم، گفت: من صبح مغازه نمیرم و بیارش. بعد هم یه عالمه شعر واسش پشت تلفن خوند و قربون صدقه اش رفت.

خلاصه دیروز عصر که رسیدیم خونه، اول مانی یکربع گریه کرد که منو ببرید خونه خاله! بهش گفتم: قبلا که بهت گفته ام! هر کسی روزها میره مهمونی، شبها باید خونه خودش باشه. خلاصه هی جیغ کشید و من و مهدی هم می گفتیم: تا وقتی که جیغ میکشی، ما صداتو نمی شنویم. هر وقت جیغت تموم شد، بگو چی میخوای.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام و هزار تا درود و خوشی و سلامتی و پایداری و طول عمر برای همه تون! نمیدونم معنی سلام چیه و حالا چند ساله یه عده از کلمه درود استفاده می کنند. برای من فرق نداره. درسته سعی میکنم بیشتر از کلمات فارسی استفاده کنم. ولی تعصب آنچنانی ندارم و کلمه سلام رو خیلی دوست دارم. حس خوبی بهم میده. حالا به هر زبانی که گفته بشه. پس سلاااااااااااااااام صبح بخیر!!!!!!!!!!!!!!

خدا رو هزار مرتبه شکر که یه صبح دیگه رو به چشم دیدیم. این یعنی یه فرصت دوباره در اختیارمون قرار داده شده. پس میشه بازم خوب بود و اگه بدی داشتیم، جبرانش کنیم.

صبح که ساعتم زنگ خورد، به نظرم هوا زیادی تاریک بود. گفتم با خودم احتمالا برف اومده که هوا اینطوری گرفته است. ولی دیدم نه، خبری نیست. اینه که بیدار شدم. آرایشی کردم و ظرف غذامو که شامل کشک بادنجون بود رو با دو بسته نون گذاشتم تو کیفم. بعد جورابمو از روی رخت خشک کن برداشتم و گذاشتم رو بخاری. یعنی کیف میده ها!!!!!! گاهی هم با شلوارم این کار رو میکنم. قبل از اینکه اینا رو بپوشم، چند ثانیه میذارمشون روی بخاری. دیشب هم قبل از خواب، کفش های اسپرتم رو که رنگش سفیده و دیگه خیلی کثیف شده بود رو شستم. عین روز اولش شد. صبح حس خوبی داشتم از اینکه کفش سفید پام بود. واقعا کفش خوبی بود. ریبوکه. دو سال و نیم پیش خریدم و خیلی هم پوشیدمش. کفش خوب و استانداردیه.

دیروز تا شش و خرده ای اداره بودم. برای کار مهدی به یکی از همکارهای قدیمی ام زنگیدم. البته قضیه کار رو بهش نگفتم. فقط من باید یه کاری برای ایشون انجام بدم. منتظرم اون کار انجام بشه، بعد سرفرصت بهش بگم. هرچی که خیره همون میشه. بعد اومدم دیدم، اوه اوه از ترافیک! همه عباس آباد توسط نور قرمز چراغ  ماشینها، قرمز شده بود. حوالی شش و ربع بیرون اومدم و یه ماشین گرفتم که برم فاطمی. وسط راه مسافرها پیاده شدند و موبایل آقاهه زنگید و راننده باهاش حرفید. بعد به من گفت: از فاطمی میخواید برید کجا؟ گفتم: خونه عمو شجاع!!! البته تو دلم گفتم!!!!!!!

گفتم: انقلاب. گفت: پس من از اینور میرم که شما رو خیابون انقلاب پیاده کنم. مشکلی ندارید؟ منم از خداخواسته گفتم: نه! کلا خودم هم کسی هستم که از مسیرهای تکراری بدم میاد و باور کنید همه کوچه های اطراف خونه مون رو رفته ام! هی واسه خودم تنوع (!) ایجاد میکنم که برام کسل کننده نباشه!!!!!!!! هر کی یه جور دیوونه است، مام اینجوری!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی خیلی زود رسیدم زیر پل حافظ تو خیابون انقلاب و از اونجاهم پریدم تو ماشین و رفتم خونه. یادم رفت اسفناج بخرم.

عاقا ما رسیدیم خونه، دیدیم چرا خسته نیستیم؟؟!! صبر کردم ببینم شاید یه کم خسته باشم! ولی هرچی زور زدم، خسته نبودم! به خدا نمیخوام بگم رفتم کار کردم. غذا داشتیم و شام درست نکردم. ولی اونجوری که فکر کنید، خسته نبودم!!!!!!!! مهدی داشت با تلفن می حرفید و مانی خواب بود. تا من لباسهامو درآوردم، اونم بیدار شد و البته تلفن مهدی تموم شد و رفت یه عالمه بوسش کرد. گفت که از ساعت چهار و نیم، هی گفته: مامان آشتی کو؟ بعد خوابش برده! خلاصه دوتایی بوسیدیمش و نازش کردیم تا بیدار شد. حالا هی خودشم لوس میکرد.

بعد در یک اقدام انتحاری، لباس کثیفهای خودمو مانی رو انداختم تو ماشین و لباسهای مهدی موند واسه امشب. عاقا دیدیم مهدی حالش خوبه و سر کیفه! یعنی دعوا نداره! منم ماشین لباسشویی رو روشن کردم و قابلمه عدس پلو رو گذاشتم تو یخچال. مهدی گفت که ظهر هر دو خوب غذا خورده اند! البته بازم مونده بود از غذا. مانی که بیدار شد گفت: من غذا میخوام. مهدی خواست بهش غذا بده، گفتم: بذار من میدم. مهدی برنج ریخت تو بشقاب و خودم هم ماست آوردم. میدونم نباید ماست رو با برنج به بچه داد. ولی اولا  غذا داغ نبود، دوم اینکه مانی خیلی خیلی ماست دوست داره. خلاصه دادم خورد و حسابی هم خورد. اون موقع ساعت هفت و نیم بود.

دیگه تا جمع کردم و ریختم تو ماشین که ظرفها رو بشوره و یه دست الکی به خونه کشیدم، حوالی هشت شد و کار ماشین هم تموم شد. از مهدی پرسیدم: تو چیز خاصی نمیخوای ببینی؟ گفت: نه. گفتم: پس من فیلم دهلیز رو می بینم. فیلم رو گذاشتم تو دستگاه و تا تبلیغهای اولش تموم بشه، رفتم لباسها رو پهن کنم که البته از مهدی خواستم کمکم کنه. چون با این دست، نمی تونم لباسها رو بتکونم. مهدی گفت: خودم انجام میدم. تو برو فیلم رو ببین! من که نگاه نمیکنم.

فیلم شروع شد و به نظر من فیلم بسیار قشنگیه. یعنی فضاسازی عالیه. البته با این دید نگاه کنید که از عطاران توقع بازی طنز نداشته باشید. چون فیلم یه موضوع اجتماعی داره و اصلا طنز نیست. من که خیلی خوشم اومد. ببینید چی بود که مهدی هم تا آخرش نگاه کرد!!!!!

از فیلم چیزی نمیگم، چون شاید بخواهید نگاش کنید. فقط از دیشب که این فیلم رو دیده ام، هی با خودم میگم: ماها چرا آدم نیستیم که قدر زندگی هامون رو بدونیم؟؟!! چرا واقعا نمی فهمیم که با هم بودن ها خیییییییییلی می ارزه. به همه چیز تو دنیا می ارزه. دیشب به مهدی هم گفتم. یعنی بچه ها! تا این فیلم رو نبینید، نمی دونید من چی میگم. لحظه لحظه با هم بودنها بهشته. من منکر این نیستم که یه وقتهایی شرایط اینقدر به آدم فشار میاره که دیگه نمی تونه تحمل کنه و جدا میشه از همسرش. ولی واقعا وقتی پای بچه وسط باشه، اون بچه، در بهترین شرایط مالی هم بزرگ بشه، وقتی از یکی از والدین محروم باشه، ضربه های بدی میخوره.

من که خیلی درس گرفتم. یعنی از دیشب با خودم میگم: حق دارم وقتی از مهدی ناراحتم، در مورد جدایی مون شک کنم به خاطر مانی. آخه فقط مساله عرضه داشتن زن و گلیم زندگی رو تنهایی از آب کشیدنش نیست. نمی تونم بگم من هم پدر میشم هم مادر. پدر یه چیز دیگه است، مادر یه چیز دیگه. اگه در اثر فوت، یکی از اونا از دست بره، که دیگه هیچی. یه مساله جداست که باید باهاش روبرو شد. ولی همه چی، مرگ نیست که علاج نداشته باشه. باید تا جایی که میشه، زندگی رو ساخت و ادامه داد. و البته تلاش باید دو نفره باشد. یعنی هر دو نفر بخوان که بمونند!

خلاصه فیلم تموم شد و جالب بود که مهدی خیلی هم از فیلم خوشش اومد. بعد حرف در مورد جمعه شد که بازی پرسپولیس و استقلاله. من گفتم: ببین! تو برو خونه مامانت اینا، منم میرم خونه مامانم اینا. راستش بچه ها، من اگه بازی جمعه رو هم نبینم، اصلا برام مهم نیست. واقعا مهم نیست. ولی مهدی میخواد حتما خونه خودمون ببینه. خب منم میدونم شرایط چه جوریه، نمیخوام با مانی خونه بمونم! بازی هم ساعت سه برگزار میشه. حالا ببینم میتونم مانی رو راضی کنم که ناهار رو بخوریم، بعد با هم بریم بیرون. فوقش با ماشین می برمش یه جایی. حالا ببینم شهربازی تیراژه اون موقع بازه یا نه. یا یه جای دیگه. بعد از اونجا میریم خونه پدر مهدی و مهدی هم خودش بیاد. مثلا یه همچین طرحی تو ذهنمه. چون اصلا دلم نمیخواد خودم و مانی در زمان بازی، کنار مهدی باشیم!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااام. صبح تون بخیر و شادی. امروز حالم عااااااااااااالیه! یعنی اینقدر انرژی دارم که نگو!!!!!!! شکر خدا اونهمه دلگیری، کم کم از دلم بیرون رفت. خب، رابطه همچنان مشکل داره. ولی درست میشه. با غصه خوردن چیزی حل نمیشه. آدم چند روز میره رو مود ناراحتی. که خب، شاید لازم باشه که آدم یه کم تو خودش فرو بره. ولی نباید بمونه تو اون حالت و نباید بذاره اون حالت بر روحش مستولی بشه! (اوه مای گاد!!!!!!)

خلاصه که دیشب به خاطر الطاف بی پایان آقا مانی، ما چند بار بیدار شدیم و خوابیدیم و برای همین، صبح خیلی سختم بود شش و نیم بیدار بشم. اینکه که هفت و ربع بیدار شدم و هفت و نیم زدم بیرون و هشت و هشت دقیقه کارت زدم!!!!!!! خوشبختانه رئیسم هنوز نرسیده بود. هرچند که هر روز قبل از اینکه برسه، می زنگه و یه لیست بلند بالا برای پیگیری ارائه میده تا وقتی که میرسه، نکنه من یه وقت بیکار بمونم!

خلاصه که صبح بیدار شدم و دیدم حالم خوبه. ارایش کردم و ناهار خوشمزه ام رو برداشتم و راه افتادم. خب، یه کم به نسبت هر روز ترافیک زیاد بود. چون همیشه زودتر از این راه می افتم و به ترافیک نمیخورم.

عارضم خدمتتون که دیروز مادر ما زنگید به یه حال نزار از آنفولانزای شدید! ظاهرا تو خرم آباد این مریضی رو گرفته. چون ظاهرا تمام اقوام از این بیماری گرفته بودند و مادر ما هم بی نصیب نمونده. خلاصه یه بدن دردی داشت که نگو! گفت: خودم خیلی دلم برای مانی تنگ شده. ولی اصلا دلم نمیخواد این مریضی لعنتی رو بگیره. خیلی بدن دردش بده! منم گفتم: باشه. مانی رو نمیارم اونجا. بعد زنگیدم به مهدی و جریان رو بهش گفتم. و گفتم که عصر که میره دنبال مانی، به مامانش بگه ببینه یکشنبه هم می تونه مانی رو نگه داره یا نه. که خب مهدی دیشب گفت: من به مامان گفتم که مامان آشتی مریضه! ولی اون هیچی نگفته که مانی رو بیارید اینجا. البته اینم بگم که مادر مهدی روزهای فرد میره استخر واسه آب درمانی. ولی خب حوالی دوازده و نیم دیگه خونه است. اگه مثل همیشه مهدی، ساعت یازده، یازده و نیم مانی رو بذاره اونجا، فقط شاید یک تا یک ساعت و نیم مانی پیش پدر مهدی بمونه. به نظرم کاری نیست که نشه! یعنی پدر مهدی راحت می تونه یه پسر سه ساله رو نگهداری کنه. خب نوزاد نیست که کار هر کسی نباشه. ولی در هر حال قبول نکرده.

مهدی گفت: خودم فردا می مونم و نگهش میدارم. من ازش خواستم من بمونم، که گفت: نه. حتی گفتم مانی رو ببره پیش خاله ام تو شهران که اونم قبول نکرد. البته مادر مهدی گفته: دوشنبه می تونید بیاریدش! که امیدوارم مامانم تا دوشنبه خوب بشه. هرچند فکر نمیکنم. اون مریضی که من دیدم، یعنی شنیدم، به نظرم خودمون باید احتیاط کنیم و نریم!!!!!!!! حتی اگه شده این هفته خودم هم مجبور بشم یه روز نرم  اداره! و صد البته که من از هیچکس توقع ندارم بچه ام رو نگه داره. هر کسی هم این کار رو می کنه لطف میکنه. ولی یه چیزی باید این وسط فهمیده بشه. مادر من و مادر مهدی اگه هر دو نتونند کاری رو انجام بدن، مادر مهدی میگه نه، مادر من تا جایی که بتونه، اون کار رو میکنه. یعنی اگه شده خودش رو بکشه روی زمین، مانی رو می پذیره. چون در هر شرایطی نمیخواد به کار من و مهدی لطمه بخوره و به خاطر مانی نریم سر کار. مگه اینکه به خاطر خود مانی که از مریضی اش نگیره. ولی خب، مادر مهدی اگه همون شرایط اولیه اش فراهم نباشه، میگه: نه! خب آدمها با هم متفاوتند. اگه الان بچه دخترش هم باشه، همین رو میگه! میدونم اینجا دیگه فرق نمیذاره. هرچند که غیر از مانی نوه دیگه ای نداره.

و راستش الان که زمستونه اصلا نمیخوام پروسه مهد مانی رو شروع کنم. چه فایده داره دو روز بره و ده روز مریض باشه و زحمت خودمون و بقیه رو زیاد کنه. ایشالا از بعد از عید، دیگه حتما میره مهد. این دو ماه هم به لطف خدا سر میشه!

خلاصه این شد که امروز مهدی و مانی با هم خونه هستند! منم دیشب عدس پختم و از حد عدس پلو، یه کم بیشتر. بعد برنج آبکش کردم و عدس رو لابلاش ریختم که دم بکشه. بقیه عدس رو نصف کردم. نصف رو ریختم تو ظرف غذای امروز و بقیه رو هم دیشب خوردم!

دیروز وسط روز، رفتم آبدارخونه اداره که چای سبز بیارم واسه خودم، خدماتی مون گفت: برف رو دیدید؟!! گفتم: نه!!!!!!!!! نگاه کردم دیدم چه برف خوشگلی داره می باره!!!!!!!!! خیلی ذوق زده شدم. آخه یاد بچگی ها افتادم که شب خبری نبود و صبح که بیدار میشدیم، می دیدیم پشت پنجره یه عالمه برف نشسته!!! به خصوص اگه اون روز تعطیل میشد، دیگه پادشاه دو عالم ما بودیم!!!!!!! خلاصه اومدم سر جام و در حالیکه چای سبز نوش جان میکردم، زنگیدم به مهدی. بهش گفتم: برف رو دیدی؟ گفت: آره. به یاد زمستون 83!!!!!!!!!!!

گفتم: یادته؟ گفت: مگه میشه یادم نباشه. من اون زمستون رو خیلی دوست دارم!

اون زمستون من و  مهدی تازه با هم آشنا شده بودیم و قرار بود تا عید با هم باشیم. اگه رفتارهامون به هم خورد، برای ازدواج فکر کنیم. یادمه هفته ای یه بار مهدی می اومد دنبالم در شرکت. اون موقع شرکتمون جردن بود و اون زمستون هم خیلی سرد و پر برف بود. منو می رسوند تا شهران و برمیگشت. و البته همیشه یه عالمه خوراکی هم می خرید که تا شهران میخوردیم! اون زمان من بیست و شش ساله بودم و مثل الان اینقدر زود چاق نمیشدم!!!!!! 54 کیلو بودم! بعد یادمه دو هفته برف خیلی شدید بود و مهدی نتونست بیاد. ولی گفت: هر جور شده میام و خودم دلم برات تنگ شده! همین جمله، منو ذوق مرگ کرد. واقعا یاد اینا که می افتم، با خودم میگم: چرت میگه که دوستم نداره و فقط میخواد نشون بده که من بهش تحمیل شده ام. وگرنه من چه موقعیتی پایین تر از مهدی داشتم که بخوام خودمو بهش تحمیل کنم. من فقط با شرایطش راه اومدم! اینم بدبختیه بعضی هاست که وقتی باهاشون راه میای، فکر می کنند ضعف داری.

ناز که بذاری به پیاز      پیاز میاد به گیز و گاز!!!!!!!!!!!

خلاصه اینو که پشت گوشی گفت دیروز، ما رفتیم تو سکوت و لال شدیم! همین که اون زمستون رو دوست داره! چند روز بود که بین مون همه اش کدورت بود. احساس کردم خودش هم میخواد تو آرامش باشه. بعد گفت: حالا من یه خبر خوب برات دارم. پرسپولیس باخته!!!!!!! گفتم: گور پدر پدرسوخته استقلال و پرسپولیس. چه اهمیتی داره آخه. برف به این قشنگی داره می باره و اینهمه موضوع برای لذت بردن هست. چرا باید به اینا فکر کنیم؟! خلاصه یه کم دیگه حرفیدیم و بعدش دیگه قرار شد بره دنبال مانی خونه مامانش اینا. منم که باید تا شش می موندم. بعد حوالی ساعت پنج و نیم زنگیدم بهش که گفت: مانی نمیاد و میگه میخوام کارتن ببینم. خب اونا هم تعارف نکردند که شب بمونیم. اینه که مهدی به هر ترفندی که بود مانی رو آورد و من بهش گفتم: خودت میدونی. اگه فکر میکنی تو ترافیک نمی مونی و راهت دور نمیشه، بیا دنبالم. که شکر خدا ترافیک دیشب خیلی خیلی کمتر از روزهای دیگه بود و زود رسیدیم خونه. میگم زود، یعنی تقریبا یکربع به هفت!!!!

بعد مهدی، مانی رو که خواب بود بغل کرد و آورد گذاشت تو تخت. خودش هم رفت ولو شد روی کاناپه پشت لپ تاپ. منم لباسمو درآوردم و لباس تو خونه پوشیدم و چسبیدم به بخاری! زنگیدم به دختر عمه ام تو تبریز که مریض بود و یه کم با اون حرفیدم. بعدش رفتم عدس رو ریختم تو زودپز برقی و اومدم واسه خودم دراز کشیدم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام دوستان عزیزم. صبح قشنگتون بخیر. ساعت 07:02 رسیدم اداره. تا نشستم و کارهامو کردم، شد هفت و نیم. الان هفت و نیمه که دارم می نویسم. طبق روال شنبه ها از خونه مادرشوهرم اومدم و ماشین زود گیرم اومد و زود رسیدم.

راستش حتما میخواهید بدونید این دو سه روزه چی شده! خب، اگه بخوام تو همون حال و هوا بمونم، حال و روزم امروز نباید خوب باشه. ولی من اجازه نمیدم ناراحتی های قبل، امروزم رو خراب کنه. به ا ندازه کافی این چند روز اعصاب خردی داشته ام. به خصوص دیشب ولی اگه الان هم بخوام هفته ام رو با اون ناراحتی ها و دلخوری ها شروع کن، تا آخر هفته هیچی ازم نمی مونه.

روز چهارشنبه مهدی اومد دنبالم و رفتیم دنبال مانی که خونه مادرشوهرم بود. چون پدر و مادرم روز سه شنبه رفته بودند شهرستان و تازه دیروز که جمعه بود برگشتند. خلاصه مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه. تا رسیدیم، مهدی رفت یه کم خرید کنه. منم یه کم جمع و جور کردم. اینقدری که بشه روی زمین پا گذاشت. البته حالم بهتر بود چون مهدی ملایمتر شده بود. ولی خب، جوگیر نشدم و خودمو به فنا ندادم! برای شام، به مانی نیمرو دادم و خودم هم یکی دو لقمه کنارش خوردم. البته چون رابطه مون بهتر شده بود، مهدی سر راه شیرینی هم خریده بود!

پنجشنبه صبح ـ البته صبح که چه عرض کنم ـ یازده و نیم که مهدی از خواب بیدار شد، مانی رو کنارش گذاشتم و رفتم پیش آقا سبزی فروشه! بعد مجبور شدم غیر از سبزی پلویی و آش، چیزهای دیگه ای هم بخرم. فقط برای اینکه کارم راحت تر بشه. راستش این سالها، چون مهدی کرفس دوست نداشته، شاید در مجموع یکی دو بار خونه خودمون کرفس خورده باشیم. ولی دیدم آقاهه کرفس داره و با خودم گفتم: چرا من و مانی نباید کرفس بخوریم؟؟؟؟!!!!!!!!! برای همین کرفس خرد شده و نعنا جعفری هم خریدم. ذرت و  نخودفرنگی دون شده و بادنجون کبابی و بادنجون سرخ شده هم خریدم. دیدم اینجوری کارم با این غذاهای نیمه آماده خیلی راحت تر میشه. و البته من دیگه مدتهاست که وقت برای خرد کردن این مواد نمیذارم و تا جایی که بشه، حاضری میخرم.

خلاصه همه رو برام بسته کرد و منم در دو سه راه رفتم و برگشتم و این رو یه دستی بردم خونه. چون به خونه مون نزدیکه، خودم رفتم و اومدم. وگرنه می دادم مهدی بره بیاره. خلاصه با سبزی پلویی، برای ناهار سبزی پلو با تن ماهی درست کردم و با بقیه سبزی هم کوکوسبزی. تو این فاصله هم نشستم رو صندلی و بدون عجله، به بسته بندی مواد رسیدم.

مهدی تازه از رختخواب اومده بود بیرون و بازم مگسی بود. فقط بهش گفتم که چه چیزهایی میخوایم! دیدم رو ترش کرد! گفتم: چته؟ گفت: من الان حوصله ندارم از خونه برم بیرون. گفتم: مهم نیست. عصر برو. خلاصه لباس پوشید و رفت و یادش رفت تخم مرغ بخره. منم حرص نخوردم. سبزیهایی که مونده بود رو با سه تا تخم مرغی که داشتیم کردم کوکو! یه کم سبزی هم موند که ریختم دور!!!!!!! چون نمی تونستم اون یه ذره سبزی رو نگه دارم و فقط جای فریزر رو تنگ میکرد. خلاصه دیدم ذرت ها پخته شده اند. در نتیجه فقط شستم و گذاشتم خشک بشه. نخودفرنگی ها رو بعد از شستن، ریختم تو زودپز برقی که یه جوشی بخوره. بعد کرفس ها رو ریختم تو کاسه که بیست دقیقه تو آب گرم بمونه. بعد از اون سر صبر شستمشون بعد سرخشون کردم. بسته بادنجون کبابی و سرخی و هم همونطوری گذاشتم تو  فریزر. ذرت ها هم وقتی آبشون رفت، بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. چون بدون عجله کار میکردم، بهم فشار نمی اومد. با خودم گفتم: هر وقت تموم شد، تموم شد. دیر و زودش مهم نیست.

برای ناهار، داداشم قرار بود بیاد. نزدیک اومدنش، دو تا تن ماهی انداختم تو قابلمه که یه جوش بخوره. کرفس ها هم سرخ می شدند واسه خودشون. توی یه ماهیتابه دیگه هم  نعنا جعفری سرخ میکردم.

من که بالاخره باید این مواد رو توی خونه می داشتم. ولی بچه ها، واقعا کار بی عجله، اصلا آدم رو خسته نمی کنه. خودم هم از صبر خودم تعجب میکردم. از اینکه چقدر آروم آروم دارم کار میکنم و واقعا با دو تا چشمم می دیدم که کمتر خسته میشم. خلاصه کرفس ها سرخ شدند و داداشم رسید و ناهار خوردیم. بقیه کارها رو گذاشتم وقتی از خواب بیدار شدیم. خلاصه یه خواب نیمروز کردیم و عصر داداشم کتری رو روشن کرد و منم پاشدم چای دم کردم و کرفس ها و نعنا جعفری ها رو بسته کردم و یه بسته هم نعنا جعفری اضافه آوردم! روش لیبل زدم و کنار گذاشتم که داداشم ببره واسه مامانم! چون جای دیگه ای به ذهنم نمیرسید.

راستش اول خواستم واسه مادرشوهرم ببرم ولی خب، ایشون یه سری مقررات دارند که باید طبق اصول خودشون بخرند و طبق نظر خودشون سرخ بشه و دیدم اگه بخوام براشون ببرم، کلا یه سوتفاهم این وسط پیش میاد که این بسته نعنا جعفری سرخ شده یعنی چه؟؟!!

بی خیال شدم و شب بعد از شام، دادم داداشم ببره بذاره تو فریزر مامانم!

خلاصه چای عصر رو که خوردیم، داداشم و مهدی نشستند به فوتبال بازی کردن. مانی هم خواب بود. منم شال و کلاه کردم که یه سر برم میدون ولیعصر. پاشدم رفتم که اون بوت زرشکی رو بالاخره بخرم. ولی متاسفانه به دلیل اینکه زیپ نداره، نمی تونم راحت بپوشم و از پام دربیارم!!!! یعنی الان دیگه با این دست، قادر نیستم تنهایی از پام درش بیارم! مگه اینکه وقتی باهاش میرم مهمونی، دراز بکشم کف خونه مردم و دو سه نفر کمک کنند که درش بیارند!!!!!!! البته نه به این شدت، ولی اینکه خودم نمیتونم از پام درش بیارم! این شد که نخریدمش! ولی خب وقتی بعدا به مهدی گفتم، گفت: اتفاقا من چند روز پیش داشتم تو اینترنت مدلهای قشنگ بوت رو می دیدم، یه بوت نظرم رو جلب کرد که زیپ نداشت! به نظرم خیلی شیک اومد!

گفتم: آره. خیلی شیکه ولی خیلی سخت از پا درمیاد! خلاصه برگشتم خونه و تو راه هم راننده آهنگ بیا بنویسیم روی آب، رو درخت، رو تن پرنده ... مهستی رو گذاشته بود. خیلی بهم چسبید و دلم نمیخواست از ماشین پیاده بشم! خلاصه پیاده شدم و رفتم خونه و واسه شام، کشک بادنجون درست کردم. البته سختی کارش، همون بادنجون سرخ کردنش بود که اونم حاضری خریده بودم! پس زحمت زیادی به گردنم نبود. سر راه هم دو تا نون سنگک گرفتم. البته چون هیچکس نبود، اصلا معطل نشدم!

خلاصه شب شام خوردیم و بعد از شام، داداشم برگشت خونه بابام اینا که خالی نباشه. بعد منم در حالیکه داشتم ظرفها رو میذاشتم تو جاظرفی، با مهدی بحثم شد. سر اینکه احساس نداره که حال دستم رو بپرسه و اصلا بگه: راستی حال دستت چطوره و چه جوری داری کارها رو میکنی. هیچی دیگه. کلا دلم هم پر بود از همه جا. بعد حرفمون شد. روز جمعه هم مراسم چهلم اون همسایه مهربون مامانم اینا بود. مهدی هی از قبل سوسه می اومد که من دلم نمیخواد بیام! منم همونجا بهش گفتم: خب من چه طوری برم؟ با این دست که نمی تونم رانندگی کنم و چطوری برم تا بهشت زهرا؟ از اونجا هم باید دوباره بریم جنت آباد چون ناهار رو توی یه سالنی تو جنت آباد قرار بود بدن! نمیشه که آدم همه اش آویزون برادرهاش باشه! اونم وقتی که یه شوهر داره مثل شاخ شمشاد!!!!!!!! گفت: من خوشم نمیاد بیام! گفتم: یعنی چی خوشم نمیاد؟ مگه تو نسبت به زنت احساس نداری؟ اون مرد یه  عالمه هم گردن من و تو حق داره.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام. صبح بخیر صبح بخیر!!!!!!!!

دیدم همه سلامها و صبح بخیرها تکراری شده، مثلا خواستم مدل بهش بدم!!!!!! من خوبم. ممنون از محبت همه تون. هنوز نظرات رو ندیده و نخونده ام. اگه اجازه بدید اول پست امروز رو بذارم تا همکارم نیومده!!!!!! آخه گاهی میگه: تو اگه تایپ نکنی، دستت خوب میشه! الان هم میدونم بسیار مشتاقه بدونه من هر روز صبح چی می تایپم. البته خب منم باهاش مدارا میکنم. چون غیرعاااااااااادی زیرآب زنه! یعنی یه چیزی میگم و یه چیزی می شنوید. شکر خدا سمت من ازش بالاتره ولی خب، آدم زیرآب زن این حرفها حالیش نیست.

حالا بگذریم. اینا اصلا مهم نیست. راستش من دیروز از همون دکتر  ارتوپد نزدیک شرکت که خوشبختانه صبح ها هست، واسه ساعت ده و نیم وقت داشتم ولی ساعت یکربع به ده، بهم زنگیدند که یه شکستگی اورژانسی واسه دکتر پیش اومده و وقتهاش همه کنسله. دیگه میره واسه شنبه!!!!

منم دیدم اگه بمونم واسه شنبه، شاید وضع از اینی که هست بدتر بشه! اینه که واسه دکتر خارابیان تو پاسداران وقت گرفتم واسه ساعت یک و نیم. بعد کارهامو کردم و وقتی داشتم میرفتم رئیسم گفت: برای چی میخوای بری دکتر؟ تو که دستت خوبه!!!!!!!! گفتم: نه آقا! خوب نیست! دیروز اینجا اینقدر کار بود که مجبور شدم از گردن آویز درش بیارم. وگرنه دردش هنوز پابرجاست!!!!! خلاصه با آژانس رفتیم پاسداران و پنجاه دقیقه منتظر بودیم دکتر بیاد! نمیدونم اینجا کسی رفته دکتر خارابیان یا نه. البته یکی از دوستان قبلا بهم پیشنهاد داده بود. من خودم هفت هشت سال پیش با اولین کمردردهام رفتم پیشش. مادرشوهرم هم که دیگه مشتری ثابتشه! ولی آدم میره و میاد، زیر پونصد هزار تومن خرجش نمیشه!!!!

البته تشخیصش فوق العاده است. شما فکر کنید روز جمعه که دست من خورده بود به در، همون موقع رفتم بیمارستان، دستم درد میکرد ولی هیچکس نمی دونست دقیقا نقطه درد کجاست! دیروز این دکتر دقیقا دستشو گذاشت همونجا و منم عین مرد هزار چهره که وقتی چای می ریخت روش اونجوری هوار می کشید، چنان هواری کشیدم، که خود دکتر شرمنده شد! واسم تست عصب نوشت و گفت: همین الان بیار ببینم!

حالا من آدرسش رو بلد نبودم. نوشته بود روبروی پارک کورش! از هر کس هم می پرسیدم، نمی دونست پارک کورش کجاست!!!!!!! خلاصه زنگیدم به منشی همین تست عصبیه که من الانه که از سرما ریق رحمت رو سر بکشم! شما کجایید؟ گفت: ما همین جاییم! تو کجایی؟؟!! خلاصه پیداشون کردم و دیدم سه نفر هم جلوم هستند.

دیگه تا نوبتم بشه، ته هرچی مجله است، اونجا در آوردم و الان به خواص گیاهی هزار و پانصد گیاه برای هزاران مریضی واقفم!!!!!! شکر خدا از این مجلات خنده دار نداشت که فقط صفحه سیاه می کنند! خلاصه نوبتم شد و من قبلا هم شش ماه پیش برای کمرم تست عصب داده بودم. به نظرم یه تست خیلی معمولیه و هیچ چیز غیرعادی نداره. سوزن هایی که استفاده می کنند، از مو نازک تره!!!!!!! خلاصه من خیلی راحت نشستم و دکتر تستش رو گرفت و موقعیت اینجوری بود که من روی تخت نشسته بود و دکتر موازی با من، روبروی مانیتورش بود و کار میکرد.

کارش که تموم شد، تا جواب رو تایپ کنه و تحویلم بده، داشتم لباسمو می پوشیدم که احساس کردم چشمم داره سیاهی میره! و یه حس لعنتی به سراغم اومد که من نباید از حال برم!!!!!!!! البته بعدش واقعا برام تعجب آور بود این حس! بعد به زور خودمو از تخت پایین کشیدم و هی به خودم میگفتم: تو نباید غش کنی! تو حالت خوبه. خلاصه یه صندلی اونجا بود. روش نشستم و کم کم گوش چپم به شدت سنگین شد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از تو جیب بیرونی کیفم، یه شکلات دربیارم و بذارم تو دهنم! بعد دیگه هیچی نفهمیدم! فقط یه هاله از دکتر رو دیدم و صدای دکتر رو که گفت: خوبی؟ گفتم: نه!! بعد دیگه هیچی نفهمیدم!!!!!!!!

وقتی به خودم اومدم که دیدم دکتر، دو تا پامو بالا گرفته!!!!! بعد که کم کم بهتر شدم، گفتم: من باید برم! دکتر گفت: الان نه! بذار یه کم حالت جا بیاد، بعد برو! و من لعنتی همه اش به اون مریض های بی گناهی فکر میکردم که بیرون، منتظر بودند! دلم میخواست لااقل بیرون منتظر خوب شدن حالم بمونم! واقعا حس خنده داری بود!!!!! دکتر، منشی مهربون رو صدا کرد و گفت: بیرون مواظبش باشید تا بهتر بشه. بعد منشی مهربون منو برد روی یکی از تختهای فیزیوتراپی خوابوند. آخه یه قسمت از اونجا، فیزیوتراپی بود! بعد فیزیوتراپ مهربون هم اومد هم بهم شکلات داد و هم یه چهارپایه گذاشت زیر پام که پام بالاتر از بدنم قرار بگیره! خلاصه ده دقیقه تو اون حالت موندم و وقتی احساس بهبودی کردم، تشکر کردم و بیرون اومدم. دوباره برگشتم پاسداران و جواب تست عصب رو به دکتر نشون دادم!

ایشون هم ده جلسه فیزیوتراپی برام نوشتند و یه سری تجهیزات پزشکی و دارو! فیزیوتراپی رو که نمیرم پیش مرکزی که دکتر معرفی کرده چون همون طبقه سوم ساختمون خودشونه و به من دوره! تجهیزات پزشکی رو از همون طبقه سوم خریدم. یه ساپورت طبی دست و یه شونه بند، شد هشتاد هزار تومن!!!!!!!! بعد رفتم داروهامو بگیرم، خانمه گفت: صد و هفتاد هزار تومن!!!!!!!!! گفتم: صد و هفتاد هزار تومن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مگه داروها چیه؟

دو تا آمپول بود که مبلغی نمیشد. دو بسته قرص بود که یک ماه پیش گرفته و خورده بودم و همون هفتاد و پنج هزار تومنیه بود. و یه شربت که نود و شش هزار تومن بود!!!!!!!!!! خب، اون موقع دیگه من لخت بودم و پولی همراهم نبود. به مهدی هم عمرا نمیخواستم بزنگم و بگم که پول ندارم! دواها رو نگرفتم تا امروز سر فرصت ببینم چه کار کنم. البته قرص رو نمی گیرم. چون تازه خوردمش و دکتر قبلی برام نوشته! شاید دو سه روزه که تموم شده!

خلاصه اومدم سوار ماشین شدم که دیگه بیام خونه. حالا جالبه بدونید که دیروز صبح ساعت ده، بابام بهم زنگید که دایی اش فوت کرده و با مامانم باید برن خرم آباد! منم زنگیدم به مهدی و یه سلام سرد کردم و گفتم: دایی بابا فوت کرده و مانی رو ببر خونه مامانت. همین.

دیروز ظهر هم با خواهر مهدی که حرف میزدم که حال مانی رو بپرسم، گفتم که ظهر میخوام بیام خارابیان. ولی خب، مهدی نمی دونست. بعدش ساعت چهار بهش اس دادم که من رفتم دکتر و برام تست عصب نوشته تو خودت برو دنبال مانی. اونم نوشت: اوکی!

خلاصه تا کارم تموم بشه، همه اش فکر میکردم اگه با مهدی قهر نبودم، الان میگفتم بیاد دنبالم! و شاید حالا اگه مامانش تعارف میکرد، شب خونه اونا می خوابیدیم! ولی خب، هیچ کدوم از اینا محقق نشد و من برگشتم خونه. خلاصه تو راه برگشت هم دوباره حالم بد شد. یکی از عذابهای دیروز، سرمای شدید بود. واقعا مثل چی، تمام دیروز می لرزیدم. خلاصه رسیدم انقلی و از سوپر نزدیک خونه، شنسل مرغ خریدم و همون موقع مهدی بهم زنگید که کجایی؟؟ گفتم: تو خیابون خودمون! بعد رسیدم خونه و اولین کاری که کردم، رفتم دو تا شکلات از رو کابینت برداشتم و در حالیکه هر دو رو می چپوندم تو دهنم، افتادم روی مبل!!!!!!!!!

دوباره فشارم اومده بود پایین!!!!! مهدی دوید طرفم و گفت: چی شد عزیزم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! خوبی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
تو همون حالت، پسش زدم و یاد مریم جون افتادم! (نیا طرفم که بد می بینی!!!!!)

هیچی نگفتم بهش. ولی اون چسبیده بود بهم و ول نمیکرد. گفت: خب ازم ناراحتی باشه، ولی بگو چی شده؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟ حالت چرا بد شد؟

اشاره کردم حالم خوب نیست. اونم دوید یه لیوان نوشابه آورد و گفت: تو رو خدا بی خیال رژیم شو و نوشابه بخور حالت جا بیاد!

چند قلپ خوردم و دوباره دراز کشیدم رو کاناپه! یه بالش گذاشتم زیر پام که بازم خون بیشتری به مغزم برسه. مهدی هم رفت لحافم رو آورد کشید روم. شاید نصف ضعفم، به خاطر سرما بود. شاید هم چون ضعف داشتم اینقدر سردم بود.

خلاصه اومد طرفم و صورتم رو ناز کرد. رومو برگردوندم! گفت: ببین آشتی! دیروز اونچه که نباید، پیش اومد و اونچه که نباید، به هم گفتیم و همدیگر رو شستیم! دیگه حسابی تمیز تمیزیم! کار خیلی خیلی زشتی کردیم که اون همه به هم توهین کردیم. ولی تو رو خدا بس کن! چرا من و تو نمی تونیم مثل آدم با هم زندگی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اون دو هفته که دعوا نداشتیم چقدر خوب بود. چقدر لذت بخش بود!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر؛ به شادی؛ به سلامتی! به همه چیزهای خوب. به هرچی که دلتون میخواد و خیرتونه!

این روزها و شبها، من خیلی خوابم میاد. البته الان نه ها! الان بیدار بیدارم! ولی مثلا فکر کنید من دیشب ساعت ده خوابیدم! ولی امروز ساعت شش و نیم، وقتی آلارم موبایلم صدا کرد، بازم خوابم می اومد! شاید هم فقط چشمام خواب بودند و مغزم واقعا بیدار شده بود! آخه هشت ساعت خواب بسه دیگه!!!!!!!!

این شکلک ها که نیستند، واقعا انگار خودم هم در نوشتن، یه چیزی کم دارم. ولی به خاطر سرعت مسخره اینترنت مجبورم همچنان توی ورد بنویسم و بعدش کپی کنم. آخه چند بار هم پیش اومده که پست، کلا پریده و خوب شده که توی ورد داشته ام نوشته ها رو!

به قول نامه های قدیمی، اگر از حال ما خواسته باشید خوبیم و ملالی نیست جز آدمیت آدمیان!!!!!! که البته خودم هم جزء همون آدمیان هستم! البته به زعم خودم!

خب، دیروز اتفاق قشنگی نیفتاد. من بابت اون حرکت پریشب مهدی ازش دلخور بودم و چون این مدت اخیر، بارها این کار رو کرده بود، دیگه کاسه صبر هم لبریز شده بود و اگر هم جاش نبود، ولی دیروز عنوان شد و تو راه رفتن به خونه مامانم که قرار بود مانی رو برداریم و ببریم خونه خودمون، یه دعوای خیلی وحشتناک پیش اومد که حدود ده دقیقه فقط داشتیم به هم فحش میدادیم!!!!!!!! بدترین هایی که شما تصور کنید. دیگه خود مهدی گفت: هیچی نموند که به هم نگیم! یه چیزی هم نذاشتیم واسه یه ساعت دیگه لااقل!

ولی بهش گفتم: نترس تو داری. اینقدر قشنگ بی چشم و رویی که راحت می تونی به کس و کار آدم فحش بدی. و ا لبته منم بهش همه حرفهاش رو برمی گردوندم. و البته من هرگز به پدر و مادرش فحش نمیدم. ولی این بی پدر و مادر، همه رو با هم میشوره! دیگه بقیه اش گفتن نداره!

من دیگه آخرهاش بغضم گرفته بود. ولی عمرا جلوش گریه نکردم. حتی نذاشتم بفهمه که بغض دارم. حالا مامانم اس داد که شب ماکارونی درست میکنم و داداش کوچیکه ات هم هستند امشب، شما هم بمونید!

دیگه نتونستم به خاطر نظر دیگران از خودم بگذرم. تو دلم گفتم: مامان جان! حتما ماکارونی درست کن واسه دامادت که عاشق ماکارونی هاته. که فحشهایی که داره به کس و کارت میده، حسابی بهمون بچسبه و مزد تربیت نداشته اش رو بذاریم تو بشقاب و تقدیمش کنیم! بهش اس دادم که صبح ها از شهران واسم سخته بیام سر کار. ممنون از محبتت. میریم خونه خودمون.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی. به سلامتی و نشاط و به همه چیزهای خوب و قشنگ!

امروز از شهران اومدم و راه خیلی دور بود و منم نتونستم رانندگی کنم. پس کورس کورس اومدم. قبل از اینکه آلارم موبایل بزنگه، بیدار بودم. خیلی راحت هم رختخواب گرم و نرم رو رها کردم. وقتی آدم هدف داشته باشه، خیلی راحت تر میتونه از چیزهای کوچیک بگذره. نمیگم کار کردن واسم هدفه! ولی قطعا وسیله ایه برای رسیدن به یه سری چیزها که میخوام! دیگه الان با روحیه من آشنا هستید! وقتی قرار باشه کاری رو انجام بدم، نمیذارم پروسه اش برام عذاب آور باشه.

از دستم بگم که شکر خدا بهتره. هنوز گردنمه. ولی از شما چه پنهون که الان دارم دو دستی تایپ میکنم. همین چند خط رو هم که تایپ کردم، الان بازوم خسته شده! ولی کم کم درست میشه. فکر نمیکنم به دکتر اورتوپد امروز برسم. اگه شد یه سر میرم، وگرنه که هیچی! دردم شکر خدا خیلی بهتره. اینجوری که الان دارم می تایپم!!!!! آخیش!!!!! تایپ دو دستی چه حالی میده. اونم با سرعت! آخه آدم هرچی که تو فکرشه، تند تند میتونه بریزه رو کاغذ! البته روی صفحه ورد!!!!!!!

امروز چون همکارم تا ظهر نیست، کارهام یه کم بیشتره. یعنی یه کم بیشتر از بیشتر. ولی الان در فرصتی که به دست آورده ام، دارم می نویسم تند تند.

راستش  الان که با این شرایط قراره بنویسم، دلم نمیخواد از دلخوریها و ناراحتی ها بنویسم. پس سعی میکنم اونا رو تا جایی که میشه فاکتور بگیرم و فقط اشاره ای بهشون بکنم!

دیروز من اصلا به مهدی نزنگیدم. خب، هنوز ازش دلخور بودم. خودش ساعت یک و دو بهم اس داد که: دکتر رفتی؟ منم یه ساعت بعد جوابشو دادم که: نه! نوشت: به سلامتی!

منم هیچی ننوشتم. بعد حوالی ساعت چهار بهم زنگید که بیام دنبالت یا خودت میری؟ گفتم: خودم میرم! چون روز شیفتم بود و باید تا شش و نیم می موندم. خلاصه یه شرایط خوبی پیش اومد و دیدم کارم تا پنج تموم میشه و نیازی نیست تا شش بمونم. اینه که بهش زنگیدم که اگه نرفته ای، وایسا با هم بریم! ولی خب، باهاش سرسنگین بودم.

پنج و خرده ای اومد دنبالم و تا منو دید، قاه قاه خندید که چقدر خنده دار شده ای! با دست به گردن آویزون، شکل نفتی ها شده ای!!!!! گفتم: نفتی بیچاره که باید دو تا دست دیگه هم قرض بگیره و پیتهای نفت رو جابجا کنه!

مثلا میخواست یه چیزی بگه، بخندیم! منم خیلی بهش رو ندادم! روحیه اش کلا خو بود و رفتارش عادی بود! تو راه هم خیلی حرف زد از خیلی چیزها. منم عادی بودم. البته، آشتی عادی، خیلی وراج و شلوغه! اونجوری نبودم. مثل مردم عادی بودم!!!! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و من واسه خودم یه بالش آوردم و دراز کشیدم کنار شوفاژ و مهدی هم نشست به میوه خوردن! همه چیز عادی بود تا سر شام!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. به اون قلبهای مهربونتون که تو ای سرما، گرمای بیشتری رو از خودش نشون میده! قلب دست ما ترک برداشت و معرفت شما ترک برنداشت!!!!! ( اوه اوه! از اون جمله های پشت وانتی بود اساسی!!!!)

یه عالمه هم نظر هست که هنوز تایید و پاسخ داده نشده! ایشالا اول یه دستی پست امروز رو بذارم، بعد نظرات شما رو روی چشمم می ذارم! (یعنی امروز تا یه وانت نخرم و پشتش جمله فصار ننویسم، ول نمیکنم!!!!!!!!!)

میگم، چرا وقتی هوا ابریه، تا نباره، دل آدم صاف نمیشه! همچین که یه نم میزنه، انگار دل آدم سبک میشه! الان دلم میخواد واقعا آسمون یه نم بباره! نه که فکر کنید دلم گرفته! نه! اتفاقا حالم خیلی هم خوبه! همون آشتی همیشگی ام! شاید تازه قویتر! دیروز وقتی پست دیروز رو گذاشتم، درسته به بلندی همیشه نبود؛ ولی خوشحال شدم از اینکه این کار رو انجام دادم! قطعا حکمتی در این جریان دستم بوده! شاید قراره بیشتر استراحت کنه!

دیروز شیفتم بود. مهدی هی میگفت بمون تا شش و نیم که با آژانس شرکت بیای! ولی من دلم میخواست حالا که قراره برم خونه خودمون، خودم کورس کورس برم! خلاصه ساعت 17:40 بهم زنگید که نزدیک شرکتم! بیام دنبالت؟ از رییسم پرسیدم، گفت: برو! خلاصه با مانی اومد دنبالم و راه افتادیم به طرف خونه! یه جا ترافیک شد سر یکی از چهارراه های عباس آباد! شد لجبازی و طبق معمول، یه پای لجبازیهای رانندگی هم، مهدی بود!

البته اینو بگم که خانواده مهدی اینا، هنوزم این عادت رو دارند که از صبح تا شب وظیفه خطیر تربیت کردن مردم رو بر عهده دارند!!!!!!!! به خصوص در رانندگی! قبلا هم گفته ام اینجا! البته البته که مهدی خیییییییییییلی خوب شده! یعنی از وقتی که مانی دنیا اومده، دیگه کل کل نمی کنه! ولی مادرشوهرم هر بار که  با پدرشوهرم میره بیرون، اشکش درمیاد!!!!!!!!!

خلاصه دیشب از اون شبهای تبلور ژنتیک خانوادگی اینا بود! منم اینجوروقتها هیچی نمیگم! اوایل، با گریه و التماس و گاهی فحش و دعوا سعی میکردم منصرفش کنم! ولی الان دیگه هیچی نمیگم!

فقط دیشب وسط چهارراه، مهدی داشت با یه راننده کل کل میکرد و سرش اونور بود، نزدیک بود بزنه به ماشین جلویی!!!!!! آروم گفتم: حواست به این باشه! فحش کاریهاش با راننده بغلی که تموم شد و از مهلکه جون به در بردیم، چند بار زد رو پام و گفت: تو کار راننده دخالت نکن!!!!!!!

منم زدم رو پاش و گفتم: ضررش فقط به تو نمیرسه! تصادف کنی، ما باید سه ساعت توسرما وایسیم پلیس بیاد؛ پس دودش تو چشم ما هم میره! یه چیزی شنیدی که نباید تو کار راننده دخالت کرد، هنوز به معنیش نرسیدی!!!!!!!

خلاصه حرفمون شد ولی زیاد کش دار نبود! حس کردم از جای دیگه ناراحته! دیگه حرف نزدیم تا نزدیک خونه! دوباره از دست ماشین جلویی عصبانی شد و چنان گاز داد و پیچید جلوش که نزدیک بود بزنه به یه عابر!!!!! دم خونه پیاده که شدم، فقط کیف خودمو دست گرفتم! کلید رو که به در می انداختم، یه لحظه دیدم داره با یکی از کاسبهای محل، کل کل فوتبالی میکنه!!!!!!!!! یه جرقه به ذهنم خورد! وارد شدم و آروم آروم لباسهامو درآوردم! مهدی هم مانی رو که خواب بود، آورد و گذاشت روی تخت! پرسیدم: استقلال امروز برنده شد؟ گفت: آره!

گفتم: آهاااااااا! پس بگو دردت چیه! یه ساعته داری خون به جگر زن و بچه ات میکنی، بابت همینه!!!!!!!!! دکتر هی به من میگه عصبی نشو و عضلاتت رو شل کن! اونوقت تو، روان منو خرد میکنی و من هی خودمو منقبض میکنم! بیخود اومدی دنبالم! یا پول داشتم با آژانس بیام، یا نداشتم و کورس کورس می اومدم! بهتر از این بود اینقدر اعصابم خراب بشه!

گفت: من لطف کردم! میتونستم از اونور برم و زودتر برسم ولی اومدم دنبال تو!!!! گفتم: وظیفه ات بود!!!!!!! حالا که اومدی، چرا با لگد میزنی سطل شیر رو میریزی؟! آخه بدبخت!!!!!!!!! اون وقتی که تو عصبانی شدی و اونجوری گاز دادی و رگ قلبت وایساد و بوی لاستیک ماشینت رو درآوردی، یارو داشت با آرامش احتمالا با دوست دخترش حرف میزد و حالشو می برد!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر. امروز واقعا سرد بود! یه جوری که واقعا اگه ماشین گیر نمی آوردم، می دوویدم تا اداره!!!!!!!!!!

راستش دیروز یه اتفاقی افتاد که امیدوارم برام درس عبرت بشه! دیروز عصر که مشغول حاضر شدن بودیم که مثل همیشه جمعه عصرها بریم خونه پدر مهدی، مانی خواست بره دستشویی. منم تندتند داشتم کارهامو میکردم که آماده باشم. اونو گذ اشتم اونجا و خودم خواستم تند از دستشویی بیام بیرون که کار دیگه ای رو انجام بدم، که با شدت هرچه تمامتر رفتم تو درگاه در دستشویی که آلومینیومیه!!! شدت درد و ضربه به حدی زیاد بود که بعد از یه فریاد شدید، تقریبا از حال رفتم!!!

مهدی با عجله اومد رو  سرم. از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم! جالبه که مانی تند تند میگفت: هیچی نشده!!! هیچی نشده!! بعد از چند دقیقه با کمک مهدی اومدم تو هال و نشستم رو مبل! بعد صدای بخ و جایخی اومد و مهدی یه کیسه یخ آورد بذاره روی آرنجم!!!!!!!

آه ای آرنج دست راست من! که اینهمه بلا به سرت میاد!!!!!!!!!!

حالا من هی نگاه میکنم و میگم چرا این یخ ها، رنگشون سیاه؟؟؟!!!!

بعد فهمیدم آلبابوهایی که تابستون انداخته بودم تو جایخی که مثلا خوشگل بشه، دیگه استفاده نشده و همونجوری مونده تو فریزر! حالا هم مهدی از اونا ریخته بود تو کیسه فریزرر و آورده بود!!!!!!!! آره داداش ما خیلی با کلاسیم! حتا در روند درمان هم، به تزییات اهمیت میدیم!!! اینجوریاست!!!!!!!

خلاصه یه کم گذشت و از اون شدت اولیه درد افتاد و من کم کم پاشدم و باقی وسایل رو جمع کردم؛ البته با یک دست! بعد نشستیم تو ماشین ولی من دیددم دردش اصلا کم نمیشه! خودم شروع کردم به معاینه و دیدم در بعضی جهات، اصلا نمی تونم حرکتش بدم! خلاصه مانی رو گذاشتیم پیش خانواده مهدی و رفتیم بیمارستان اورتوپدی! اونجا هم بعد از عکس، معلوم شد که مو برداشته!!!!!! ولی خب گچ نگرفت و فقط گفت دو هفته به گردنم آویزون باشه!!!!!!!!!!

حالا همه کارها به کنار، این تایپ رو بگو!!!!!! که باید یکدستی، اونم با دست چپ انجام بدم!!!!!!!

دیروز قبل از اینکه این اتفاق بیفته، گوشت خورش قیمه رو بار گذاشتم و  با خودم فکر کردم شنبه شب که اومدم خونه، سیب زمینی اش رو سرخ میکنم و برنج رو درست میکنم! نمیدونستم اینجوری میشه! حالا ایشالا مهدی هم کمک میکنه!!!

ولی دیشب وقتی از بیمارستان می اومدیم، آه از نهادم بلند شد که: وبلاگم رو چه کار کنم؟؟!! چه طوری بنویسم؟! ولی خب الان دارم با دست چپ تایپ میکنم!!!!! آدمیزاد اگه یخواد، هر کاری میتونه بکنه!!!!!! تازه به این وسیله از سرعتم هم کم میشه!!!!!! من واقعا به یک سرعتگیر نیاز دارم! آخه اینهمه عجله برای چی!!!!!!!!

خلاصه اگه مقدار مطالب یه مدت کم میشه، شما به محتوای پرررررررررر بارش ببخشید!!!!!! در هر حال من متعلق به همه شما هستم!!!!!!!بغل


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگ برفی تون بخیر و شادی!!!!!! وای خدای من! از در خونه که بیرون اومدم، دیدم هوا یه جوریه! با خودم گفتم: امروز صد در صد برف می باره! سه قدم دور شدم که دیدم، داره می باره! منتها رگباری مثل بارون! برای همین، من حسش نکرده بودم! خلاصه خوشحال و خندان و با انرژی مضاعف رفتم اونور خیابون که دیدم داره لحظه به لحظه بیشتر سردم میشه! بعد دیدم از دهنم داره بخار میاد بیرون. شاید باور نکنید که بیشتر کیف کردم از این سرما! عجب حالی میداد!!!!!!!!

بعد همونجا یه تاکسی جلوم ترمز کرد و منو آورد میدون انقلاب! از اونجا هم که اومدم اداره. الان هم یه برف خوشگلی می باره که نگو! تهرانی های برف ندیده!!!!!!!!! والا!!!!!!!! پریروز تولد دختر عمه ام بود. ایشون تبریز زندگی می کنند و استاد دانشگاه هستند. باهاش می حرفیدم که گفت: نمیدونی اینجا چه سرماییه!

حالا اینجا رو داشته باشید! اگه یادتون باشه، قرار بود من این چهار روز رو بیام سر کار. یعنی برای عملیاتی شدن این پروژه، دستور این بود. ولی اینو بدونید که همه کارها هم با کار و سخت کوشی انجام نمیشه. به این صورت که ما به این سختی کار میکنیم. ولی اون ارگانی که قراره پروژه اش رو انجام بدیم، پریروز کودتا کردند و تقریبا یه جورایی انداختنش عقب!!!!!! حالا فکر کنید از یکی دو ماه پیش، مهدی و داداش بزرگه ام واسه این چهار روز تعطیلی نقشه کشیده بودند که بریم مسافرت. ولی من گفته بودم که به خاطر کارم، نمیتونم امروز یعنی چهارشنبه رو مرخصی بگیرم و حتی باید این تعطیلات رو هم برم سر کار! خلاصه وقتی دوشنبه خبرش کم و بیش بهمون رسید، من خیلی باور نکردم. به همکارم گفتم: ببین! منم میرم! هر خبری شد تلفنی بهم بگو.

خلاصه ساعت دو و سه با مهدی حرفیدم و دیدم دنبال کار خونه باباشه و جلسه رفته. بهش گفتم که ماشین که دست خودمه، پس خودم هم میرم خونه بابام دنبال مانی. خلاصه با دوستم هماهنگ کردم و اونم خونه اش، نزدیک هایپر استاره. بهش گفتم بیا من می برمت. این دوستم، آخر دوسته! به از شما نباشه، همیشه رفاقت رو در حق من تموم کرده. وقتی من باردار بودم، سه ماه آخر بارداریم، افتاد به سه ماه پاییز. وقتهایی که هوا خیلی سرد بود و من و مهدی خونه بابام بودیم، با ماشین می اومد دنبالم و تا اداره با هم می اومدیم. همکاریم ولی از دوست هم به هم نزدیکتریم. الان دیگه نه ساله! خدا همه رفقا رو برای هم حفظ کنه! لحظه های غم و شادی همیشه کنار هم بوده ایم.

خلاصه بهش گفتم: بیا با هم بریم. البته اون همیشه ماشین میاره ولی حالا اون روز نیاورده بود. خلاصه من بهش گفتم: بیا ببرمت و ببین چه آهنگهای چیشتان بالایی برات بذارم!!!

خلاصه نشستیم تو ماشین و تا برسیم، این فلش لامروت کار نکرد که نکرد!!!!! اونم گفت: فلش رو ول کن. رادیوی ماشینت کار میکنه؟ گفتم: آره. گفت: بذار من یه برنامه قشنگ برات بذارم که مجری اش فرزاد حسنیه. به اسم چهل سالگی. از هنرمندانی که در آستانه چهل سالگی هستند دعوت می کنه و باهاشون حرف میزنه. خلاصه مصاحبه با خانم بهناز جعفری بود که خداییش هنرمنده! به خصوص من عاشق بازی اش تو فیلم «حوالی اتوبان» هستم. اصلا کلا عاشق اون فیلمم. به خصوص فیلمبرداریش تکه! و بازی بسیار زیبای خانم گلچهره سجادیه و بقیه هاشون! خلاصه تا برسیم، بنده دچار (!) توفیق اجباری شدم و حالا هول برم داشته بود که خودم هیچی، مانی بدون آهنگ که اصلا سوار ماشین نمیشه! اونو چه کار کنم!!!

خلاصه قبل از خونه مامانم اینا، یه مغازه ای هست که قیمتش، زیر قیمت مصرف کننده است. طرف تو مولوی مغازه داره، یه شعبه هم تو شهران زده! خلاصه رفتم اونجا به قصد خرید روغن سرخ  کردن ـ قربتا الی الله ـ که حبوبات هم خریدم و دو بسته هم زعفرون هم، با یه شیشه سرکه بالزامیک! چون خودم سرکه خور قهاری هستم! هر مدلی هم بهم بدید، میخورم! شد صد و چهارده هزار تومن. فقط مواد شوینده نداشت. خلاصه رفتم دنبال مانی و مامانم گفت: تازه ده دقیقه است که خوابیده!!!!!! موندم چه کار کنم. اگه صبر میکردم بیدار بشه، که کار به هشت و نه شب میرسید! خلاصه یه کم الاهم فالاهم کردم، دیدم بریم بهتره. وسایلش رو جمع کردم و لباس تنش کردم و بغلش کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم. یه کم غر زد و باباش رو خواست، که نازش کردم و گذاشتمش تو صندلیش و کمربند رو بستم. اسم خدا رو آوردم و راه افتادم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام!!!!!!!!! هزار و سیصد تا سلام و درود و سلامتی به روان پاک هرکی که اینجا رو میخونه و نمی خونه! قلبساعت 07:10 است. تازه شاید پنج دقیقه است که دستام گرم شده! فکر کنید که تقریبا یکساعت پیش از خونه بیرون اومدم ولی با وجود دستکش و بخاری ماشین، دستام تا همین پنج دقیقه پیش یخ کرده بود!بغل

من و خدماتی و یکی از همکارها با هم رسیدیم و من کلید انداختم و کرکره واحدمون رو زدم بالا و در و باز کردم و گفتم:

الهی به امید تو!!!!!!!! نه به امید خلق روزگار!!!!!!!!!!بغل

خلاصه کرکره رو دادم بالا و اومدم تو چراغ رو روشن کردم و کلید انداختم به کشو و اسپیلت رو روشن کردم. بعدش ظرف غذا و موبایل و شارژرش رو بیرون آوردم و کیف رو گذاشتم تو کمد و موبایل رو زدم به شارژ! کلا من از روز اول، روی گوشیم، بازی نریختم. می دونستم مهدی و مانی داغونش می کنند! مهدی هم موبایل درست و حسابی نداره. حالا جریان موبایلش رو براتون میگم. خلاصه چون موبایلش درست و حسابی نیست، منظورم از درست و حسابی، یعنی مثلا نمیشه باهاش بره تو نت. و چون همه اش باید سرش تو اخبار و فیس بوک باشه، اینه که هی با گوشی من میره. اصلا یه دلیل اینکه من آی دی جی میلم رو روی گوشیم ست نمیکنم، همینه! چون دائم دست مهدیه و نمیخوام نظرات اینجا رو بخونه. هرچند که هر وقت که داره با موبایلم کار میکنه و مسیج برام بیاد، فوری دستم میده و نمیخونه. کلا عادت سرک تو کار کشیدن نداره!

خلاصه که یکی دو هفته پیش بهم گفت: آشتی!!!!! میخوام یه اعترافی بکنم! من دیشب تو گوشیت یه بازی نصب کردم! هیچی دیگه. منم دل رحم!! هیچی بهش نگفتم. گفتم: فقط نذار مانی بفهمه که کلا میشه اسباب بازی اون!

دیروز هم خودم تو اداره شارژ کردم موبایل رو. ولی دیشب گویا آقا مهدی اینقدر با این موبایل ور رفته که موبایل بینوا، همین که ساعت 05:50 منو از خواب بیدار کرد، فوری رفت به اغما و خاموش شد. شاید هم در طول شب خاموش شده بوده و فقط آلارمش کار میکرده! چون میدونم بعضی از موبایلها اینجوری هستند.

در هر حال دیدم خاموشه و دیگه نمیتونم ست کنم مثلا ده دقیقه دیگه بیدار شم! اینه که بعد از یه غلت دو سه دقیقه ای و کشیدن پتو روی مانی، بلند شدم و رفتم یه آرایشی کردم و نمازم رو خوندم و وسایل رو برداشتم و اسم خدا رو آوردم و سوار ماشین شدم و راهی به طرف اداره.

واقعا اون موقع، یه ذره از شب محسوب میشه!! تاریک تاریکه! همه ماشین ها هم چراغشون روشنه. خلاصه دیشب هوس یه آهنگ کردم و به داداشم گفتم واسم بریزه روی فلش و اونم یه سری آهنگ قدیمی که تازگی ها دانلود کرده رو ریخت رو فلش و من تا اداره حال کردم. یعنی حاااااااال کردم ها!!!!!!!!!!

اول که نشستم تو ماشین، فوری استارت زدم و در رو قفل کردم. بعد صندلی و تنظیم کردم و حتی کیفم رو هم پشت گذاشتم که اگه خانمی دیدم و خواستم سوار بشه، دیگه معطل نشه. که خب، امروز هم کسی نبود که سوارش کنم!!!!!!! آهای!!!!!!!! کسی نیست که صبحهای زود که من دارم با ماشین میام، سوار ماشین من بشه؟؟؟؟ آهاااااااااااااییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااام به روی ماهتون. به چشمون سیاهتون. و البته هر رنگی که هست! این فقط یه شعر بود! زبان 

صبح قشنگیه. نه سرد بود و نه گرم. البته که سرد بود ولی سوز دیروز رو نداشت. شاید هم چون من دیروز ساعت شش و نیم از خونه اومدم بیرون و امروز ساعت هفت و ده دقیقه!

یعنی می دونید، امروز بعد از مدتها، واقعا دوست داشتم بخوابم و بیدار نشم! یعنی شما میگین تنبل شده ام؟ نه، خب تنبل که نشده ام. ولی شاید اگه حتی یک ربع دیگه میخوابیدم، سیرخواب میشدم. البته شاید هم سردم بود و نمیخواستم از زیر لحاف بیام بیرون. حالا میگم چرا!

دیروز که نوبت شیفتم بود، مهدی خودش ساعت چهار و خرده ای از اداره بیرون اومد و رفت خونه مامانش اینا دنبال مانی. حوالی پنج که بهش زنگیدم، نزدیک خونه مامانش بود. بعد گفت که خودشون میرن خونه و نمیان دنبال من. که واقعا خوشحالم کرد. خلاصه منم تا ساعت شش موندم اداره. البته ساعت پنج و خرده ای رفتم یه نسکافه دو در یک  بدون شکر واسه خودم درستیدم و آوردم گذاشتم روی میز. بعد نماز مغرب و عشا رو خوندم و نشستم به نسکافه خوردن! معمولا روزهایی که قراره شیفت بمونم، بعدازظهر یه نسکافه میزنم تو رگ. خب تو اداره که امکان قهوه ترک نیست. اینه که به همین نسکافه ـ البته بدون شکر ـ اکتفا میکنم!چشمک

خلاصه ساعت شش شد و رئیسم از جلسه نیومد. بهش زنگیدم که من چه کار کنم؟ بمونم یا برم؟ گفت: کاری ندارم. برو! و خوب شد که رفتم. چون صبح که از خدماتی مون پرسیدم، گفت که ساعت نه شب از جلسه برگشته اند!!!!!! یه درصد فکر کنید می موندم تا اون موقع!!!!!! خلاصه شال و کلاه کردم و دیشب هم شکر خدا زیاد ترافیک نبود. البته تازگیها، اتوبانها شلوغتره تا وسط شهر.

اینم بگم که دیروز رئیسم ساعت یازده بیرون از شرکت جلسه داشت! من هماهنگ کرده بودم که اینا که رفتند، برم ا.پ.ی.ل.ا.س.و.ن! بعد همکارم ازم خواست بمونم تا اون بره اداره آب و فاضلاب و یه کار اداری داشت، انجام بده و برگرده. منم گفتم باشه. خلاصه تا اون بره و برگرده، من نمازم رو خوندم و ناهارم رو هم پشت میز زدم تو رگ و منتظرهمکارم نشستم. دوازده و نیم برگشت و زنگیدم به اونجا و گفتم: هستید؟ گفت: بله، تشریف بیارید! گفتم: صاحب تشریف باشید!

خلاصه رفتم اونجا و دیدم ساعت ناهاری شونه و یه کم نشستم تا نوبتم بشه. خلاصه کارم تموم شد و اومدم بیرون. بعدش چون محلی که میرم، کریم خانه، اگه برمیگشتم هفت تیر، میتونستم زود بیام اداره. منتها با خودم گفتم: یه سر برم ولیعصر و زود برگردم! چون دیگه این سیستم که عملیاتی بشه، دهن همه مون صافه و اتفاقا همینطوری هم شد. و از دیروز اعلام کرده اند که دیگه احدی حق نداره مرخصی بگیره تا کار به سرانجام برسه و پروژه، کامل عملیاتی بشه!!!!!!!

خوب شد رفتم ولیعصر و اون بوتی رو که میخواستم دیدم. یه بوت بلند زرشکی پاشنه بلند. فقط یه چیزی. زیاد زرشکی نبود!! یعنی یه رگه هاییش به قرمز هم میخورد. اصلا من امسال اونجور زرشکی ندیدم! بیشتر به قرمز میخورند. خب طرف از اون بوت، چند رنگ داشت. ولی من ندیده بودم بوت، زیپ نداشته باشه. پام کردم و راحت بودم. یه دفعه یه حس زنانگی بهم گفت: مهدی هم نظر بده!!!!!!!! خیلی احمقانه بود شاید. چون مهدی از خرید متنفره! ولی خب حساب کردم محلش به خونه مون نزدیکه و حتی از طرف پرسیدم که جمعه هم هست یا نه و حالا که دیگه نماز جمعه تو دانشگاه تهران نیست، شاید جمعه بشه با مهدی یه سر بیاییم. که البته اگه جمعه سر کار نباشم و بتونم. به قول نامادری سیندرلا: اگه بتونه!!!!!!!فرشته

خلاصه رفتم دو مغازه اونورتر و یه کیف زرشکی هم براش پسندیدم. بعد خب، میدون ولیعصر رو که دیده اید. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اونجا هست. هزار مدل شلوار و ساق شلواری داشت که همینطوری تن مانکن کرده بودند و این پاهای بدون بدن رو گذاشته اند جلوی مغازه! بهشون گفتم: مطمئن باشید جمعه یکی از شماها رو هم میخرم. غصه نخورید!!!!!!!!!!!!بغل

خلاصه یه دور کوچیک هم زدم و اتفاقا یکی از پسرهای دانشگاه رو هم دیدم و اونم منو دید ولی با هم حرف نزدیم. شاید هم اون منو نشناخت. البته شناخت. چون دوباره برگشت نگاه کرد ولی هیچی به هم نگفتیم و مثل این یادداشتهای روشنفکرانه، سرد از کنار هم گذشتیم! با خودم گفتم الان میگه: تو اینقدر بی صاحبی که داری اینجا ول می چرخی؟! کار و زندگی نداری که کیف پولت دستته و داری تو ولیعصر ول ول می چرخی؟ آخه می دونید، من در نود و نه درصد مواقع، با خودم فقط کیف پول می برم! حوصله بارکشی اضافه ندارم!!!!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی! من که خیییییلی انرژی دارم. درسته روز پنجشنبه، سیزده ساعت سر کار بودم و تقریبا تجزیه شده(!) برگشتم خونه، ولی باور کنید خدا رو عمیقا شکر میگم که بهم این توان و انرژی و حتی این موقعیت شغلی رو داده که بتونم کار کنم. البته بعد از نه سال که اینجام، دیگه دوست دارم ساعت کارم کم بشه. ولی در هر حال خدا رو به خاطر امروز و این ساعت عمیقا شکر میگم!!!بغل

پنجشنبه تا ساعت نه موندم شرکت. یعنی رئیسم حوالی ساعت هفت گفت: اگه کار داری میتونی بری! ولی از اون اجازه ها بود که ازصدا تا نگفتن،  بدتر بود! میدونستم اگه برم، یه عالمه کار می مونه و شاید اصلا مجبور شم برگردم! در نتیجه گفتم: فعلا هستم. بعد واسه مون شام هم آوردند!!! دیگه ساعت نه ماشین گرفتم و رفتم. یادتونه که مهدی، خونه داداش کوچیکه ام دعوت بود. اونم یه مهمونی دوستانه گرفته بود. داداش بزرگه ام، تازگی ها واسه کارهاش و جابجا کردن جنس هاش، یه وانت دم دستی گرفته. مانی خییییلی این وانت رو دوست داره. نه که شکلش با بقیه ماشین ها متفاوته!!!! روز پنجشنبه که داداشم خونه ما بوده، مهدی خواسته مانی رو ببره بذاره خونه مامانم اینا، که داداشم میگه: من که باید برم اونجا و حاضر بشم و بیام خونه داداش  کوچیکه، خب مانی رو هم می برم. تازه وانت هم هست و مانی حتما کلی خوشحال میشه.

خلاصه وسایل مانی رو جمع می کنند و میذارنش تو وانت و کمربند ایمنی اش رو هم می بندند. داداشم میگه: انگار گذاشته بودنش تو کالسکه طلایی. تا خود شهران ذوق میکنه و بعدش هم از اینکه یه اتاق پشتش داشته، خیلی هیجان زده میشه و میگه یه بار با مامان آشتی میام می شینم اون پشت!!! یعنی فکر کنید آشتی وانت سوار! اونم پشت وانت! حتما میام از در خونه همه تون رد میشم و دست هم تکون میدم!!!!

بعدش دیگه مهدی خودش هم حاضر میشه و میره خونه داداش کوچیکه. ساعت نه من آژانس گرفتم که برم خونه مامانم. از راننده آژانس پرسیدم یه سفر دیگه هم میتونه تا انقلاب بره، که گفت : آره! خلاصه زنگیدم به مامانم که مانی رو آماده کن که تا رسیدم در خونه، ببرمش. اونم اصرار کرد که شب بمونم، ولی خودم حتما میخواستم شب برگردم خونه خودمون!

خلاصه ماشین رو دم در خونه بابام اینا نگه داشتم و رفتم بالا، حالا مانی لباس پوشیده بود، ولی میگفت: باید منو با وانت ببری!!! خلاصه با قصه و کلک بردمش پایین و گفتم: نگاه کن: ماشین این آقاهه «هاش بکه»! میخوای با این، یه کم بریم و وانت دایی رو پیدا کنیم؟ ترسیدم بگم پراید، قبول نکنه. چون ماشین خودمون پرایده و دیگه پراید واسش جذابیت نداره!!! خلاصه سوار ماشین شدیم و راننده با مانی صحبت کرد و اونم دیگه از صرافت وانت افتاد!

تقریبا ساعت ده دقیقه به ده رسیدیم خونه! من دیگه خسته نبودم. یه حالی بودم که نمیدونم چی بود! فقط اولین کاری که کردم، این بود که آب ریختم تو شیرجوش و گذاشتم سر گاز! بعد لباسهای خودم و مانی رو درآوردم و آرایشم رو پاک کردم. آب جوش اومد و ریختم تو ماگم و یه بسته نسکافه 1*2 خالی کردم توش! تازه روز پنجشنبه هم هرچی شیرینی و شکلات آوردند، نخوردم و حواسم بود که نباید هله هوله بخورم!حتی واسه شام هم تو اداره که بهمون پیتزا دادند، فقط سه برش کوچیک خوردم.

خلاصه لالایی شبکه پویا رو که ساعت ده شروع میشه رو گرفتم، به این امید که مانی بگیره بخوابه! ولی خب، اون بعدازظهر، دو ساعت خوابیده بود. یه چیز جالب بهتون بگم: همینطور که داشتم لباسهاشو در می آوردم و به چوب لباسی آویزون میکردم و میذاشتم تو کمد، لیوان نسکافه رو روی میز دید! گفت: اتفاقا چقدر بهش احتیاج داشتم!!!!!!!!!!!!!!

خودم دیگه از خنده منفجر شدم!!! بعد من دراز کشیدم روی مبل و اونم قاشق قاشق نسکافه می ریخت تو دهنم. بگذریم که یه عالمه هم می ریخت روی سرامیکها! ولی اصلا برام مهم نبود. مهم اون صحنه تاریخی بود که چه جوری داشت خستگی تن مامانش رو بیرون می برد. بعدش یه ساعت گذشت و مانی نخوابید و خودم هلاک خواب بودم. روی زمین ملافه انداختم و بالش گذاشتم. مانی کنارم دراز کشید ولی خوابش نمی اومد. بلند میشد می نشست و منم هی چرتم می برد. تا حوالی ساعت دوازده که مهدی برگشت. چون هیتر نداریم، هنوزم مجبوریم توی پذیرایی بخوابیم! رختخوابها رو پهن کرد و گفت: بذار بخوابه، بعد.......

خلاصه مانی خوابید و ما هم بیدار شدیم....

دیروز مهدی میگه: خدا رو شکر دو هفته است دعوا نکرده ایم! گفتم: آخه داریم همدیگر رو درک می کنیم! و تو دلم گفتم: ایشالا که همینطوری در حال درک همدیگه باشیم و نخوایم پاچه همدیگر رو بگیریم!

دیروز صبح ساعت نه بیدار شدم! اول شیر جوش رو آب کردم و گذاشتم روی گاز. بعدش رفتم دویست و پنجاه گردو خریدم. کیلویی شصت هزار تومن!!! آخه چه خبره؟؟!! بعدش نون سنگک خریدم.  پدر و پسر خواب بودند. چای دم کردم و نونها رو توی اتاق بسته کردم. سیب زمینی گذاشتم بپزه و یه بسته گوشت هم بیرون گذاشتم.صبحونه نون خالی و چای تلخ خوردم!!!! دیدم هنوز خوابند! با ماشین یه دور رفتم بیرون! اول خواستم برم بازار روز، ولی گفتم: ول کن! بذار مهدی خودش بیاد! برگشتم خونه و رفتم حموم و حسابی دلی از عزا درآوردم. بعدش ساعت یازده و نیم مانی و مهدی بیدار شدند!مهدی که صبحانه نخورد، مانی هم خامه شکلاتی و چای شیرین خورد.دوباره آب جوش آوردم و این بار دمنوش رازیانه و اسطخودوس واسه خودم دم کردم. با خودم گفتم: دیروز اندازه دو تا مرد کار کرده ام، بذار یه کم زنانگی ام بره بالا!!!! اسطخودوس رو هم که به خاطر میگرنم میخورم!


ادامه مطلب
[ شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. قلبصبح قشنگتون بخیر و سلامتی و شادی. قلبپنجشنبه است ولی خب، طبق قرار قبلی اداره هستم. واسه خاطر اون عملیاتی که سر کار قراره انجام بشه و البته حداقل تا هشت و نه شب هم شرکتم و از حالا هم دلم برای مانی تنگ شده!!!!!!!!! ولی خب، زندگیه دیگه. خدا رو باید بابت خیلی چیزهایی که داریم شکر کرد. همین که کار هست، خدا رو شکر. ایشالا یا کار اینجا سبک میشه، یا یه جایی با یه کار سبک تر واسم پیدا میشه. چون خدایی کار اینجا، مردها رو هم از پا می اندازه؛ دیگه وای به حال خانمها!!!!!!!

القصه، صبح که ساعتم زنگ خورد، شاید خیلی خوابم نمی اومد. ولی خسته بودم! یعنی خستگی دیروز از تنم بیرون نرفته بود. واسه همین برای روحیه دادن به خودم، آرایش کردم و لباسهایی که دیشب آماده کرده بودم رو پوشیدم و البته اشتباهم این بود که کفش اسپرت نپوشیدم. یه کفش بلانسبت طبی پوشیدم که از حالا، جلوی پامو گرفته! البته اونم به خاطر کفه ایه که جلوش انداخته ام. آخه کاملا اندازه ام  بود ها، ولی از پشت، پام از توش در می اومد بیرون! خلاصه یه توصیه دوستان، یه کفه انداختم جلوش، ولی الان باز هم کم و بیش از عقب از پام درمیاد و از جلو هم پامو میگیره!!!!! ماشاءالله به تولید کننده ایرانی با این استانداردش! اونورت زرت و زرت میگن برید جنس ایرانی بخرید! کی پول خارجی رو داشته باشه، به خاطر حمایت از تولید کننده ایرانی، میره جنس ایرانی میخره؟! من که نمیرم!!!!!!!!

اینم بگم که وقتی از در خونه بیرون اومدم، فکر کردم بدون عینک، چرا دارم اینقدر تار می بینم!!!! دقت که کردم، دیدم آلودگی هواست!!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید! خداشاهده که دقیقا دود آبی تو هوا موج میزد!

 این قسمت رو دارم ساعت تقریبا یکربع به ده تایپ میکنم. یعنی اینقدر کار ریخته سرم، که نتونستم جم بخورم. الان فعلا آتش بسه و یه کم میشه استراحت کرد. گفتم بیام هر چند دقیقه، چند خط بنویسم، لااقل تا شب بشه این پست رو گذاشت!!!!!! آخه واجبه بالاخره! میدونید که!!!!!!!!خنده

دیروز با مهدی که می حرفیدم، گفت که ساعت سه و نیم باید بره جلسه واسه خونه باباش. بعد گفت: تو بمون اداره که من بیام دنبالت. گفتم: آخه شاید خیلی طول بکشه. من همون چهار و ربع میام بیرون از اداره. ماشین هم که دست منه. میرم دنبال مانی شهران، بعد می برمش خونه خودمون. گفت: میترسم تو ترافیک چهارشنبه بمونی. گفتم: عزیزم چاره ای نیست! حالا یه روز هم من مانی رو بیارم. تو امروز خیلی کار سرت ریخته و حسابی خسته ای و از همه مهمتر اینکه، معلوم نیست کی کارت تموم میشه.

خلاصه به خاطر عملیاتی شدن پروژه محل کارم، یه عالمه کار دیروز انجام شد. منتها من دیدم باید زود برم. چون امروز هم صبح تا شب اینجام. اصلا کارهای خونه به جهنم، دلم واسه مانی تنگ شده! خلاصه ساعت چهار و ربع بار و بندیلمو جمع کردم و رفتم از رئیسم خداحافظی کنم. از بالای عینک یه نگاهی به ساعت انداخت و قبل از اینکه چیزی بگه، گفتم: اجازه بدید امروز میرم که فردا بتونم صبح تا شب در خدمتتون باشم.

خودم میدونم کار هست. ولی این کار همیشه هست! بیرون از اینجا هم خیلی کارها برای انجام هست! دیگه نه سال خودمو کشتم واسه اینجا و آخرش هم رنگ قهوه ای مالیدند کف دستم!!!!!! الان هم از ساعت کار خسته ام، هم از قدرنشناسی شون! خلاصه اینکه خیلی محترمانه خداحافظی کردم و پریدم بیرون. خواستم نون سنگک بگیرم، که دیدم بسته و تا نیم ساعت بعدش پخت نمی کنه. با خودم گفتم: بهتر! نون سنگک بخرم، تو رودربایستی می افتم که کتلت درست کنم. زحمتش زیاده. ول کن. همون کباب تابه ای درست میکنم! خلاصه یه فلش هم پر کرده بودم از آهنگهای کردی و چند تا فارسی مورد علاقه خودم و گذاشتم تو ماشین و راه افتادم به طرف شهران. تو راه هم دو تا خانم سوار کردم که هر دو قبل از شهران پیاده شدند. بعد رفتم دنبال مانی و مامانم گفت که ظهر نخوابیده! خلاصه تا سوار شد و نشست تو صندلیش، خوابش برد.

یه راهی رو خیلی وقت بود میخواستم امتحان کنم. از اون را ه رفتم و ساعت شش خونه بودم. کلا چهل دقیقه از شهران تا خونه مون توی راه بودم! خوشحال و خندان رسیدم خونه ولی مجبور شدم مانی رو بغل کنم. چون همچنان خواب بود. همیشه مهدی بغلش میکرد. خلاصه بردمش تو و خوابوندمش سر جاش. بعد دیدم یه عالمه کار دارم. با خودم گفتم تا ساعت هفت، همه کارها رو بکنم و بعد بشینم فیلم پله آخر رو ببینم!!!!!!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و سلام و سلام! اول صبحتون بخیر!!!!!!!!!! طبق قوانین نجومی (!) تازه الان خورشید طلوع کرده. یکی از قشنگترین زمانهای موجود!!!!!! هرچند که به نظرم ده صبح و یازده و نیم شب و بقیه اوقات هم می تونند بنا به حس و حال ما قشنگ باشند. ولی در هر حال، طلوع و غروب خورشید، یه جور دیگه ای هستند.

امروز چهارم دی ماهه. تولد حضرت عیسی (ع)! نمیدونم اینجا خواننده ارمنی داریم یا نه. در هر حال این روز بر همه مبارک باشه. مسیحی و یهودی و مسلمان و حتی کسی که به خدا ایمان نداره! چون حتی کسی هم که منکر وجود خداست، فقط منکره وگرنه که تحت محبت خداست و خدا شاید خیلی بیشتر از ما مواظبش باشه! و کمکش کنه که بشناستش! به هر حال به همه تبریک میگم. حضرت عیسی خیلی دوست داشتنیه. یه مرام و منشی داشته که ما الان که داریم نگاه می کنیم، خیلی وقتها فکر می کنیم داریم چوب یه همچین منشی رو می خوریم. چون حضرت عیسی خیلی خیلی بخشنده بوده. و ما اکثرا در زندگی فکر می کنیم به خاطر این صفت، سرمون کلاه میره و حتی شاید وسط راه روش رو عوض کنیم و یه سیاستهایی به خرج بدیم. ولی خب، ایشون این کار رو نکرد و تا آخر عمر عیسی باقی موند. باشد که جز پیروانش باشیم!قلب

خب، امروز اولین سالگرد تاسیس وبلاگم هم هست! خدا رو عمیقا سپاس میگم. یک سال تونستم بنویسم. هر روز که اینجا رو باز میکنم و کرکره رو میدم بالا، یه دوست جدید اضافه میشه. هفته ای چند نفر به لینکهام اضافه میشن و تعداد خواننده ها هم بیشتر میشه. این خوشحالم میکنه. نه به خاطر بالا رفتن آمار! که خب، میشه با تبادل لینک هم یه جورایی این آمار رو به دست آورد! به اینکه واقعا با این تعداد آدم، حرف میزنم و تعامل دارم. همین آرومم میکنه. آدمی هستم که برون گرام. یعنی خیلی از احساساتم رو بروز میدم. خیلی کم ساکتم. و البته در سکوت و درون خودم هم یه دنیایی دارم. ولی خب، ترجیح میدم بیشتر با آدمها حرف بزنم و تعامل داشته باشم و نوشتن رو هم خیلی دوست دارم. وبلاگی که میرم، حتما سعی میکنم یه ردی از خودم به جا بذارم. مگه این وبلاگ های بلاگ اسکای که ده خط می نویسم و آخرش خطا میده و با بغض (!) اونجا رو ترک میکنم. یعنی بعضی هاشون جا نداره یه لایک هم بکنیم که مثلا یه سلامی کرده باشیم! و البته فقط یه وبلاگ هست که میخونم و نظر نمیذارم که بماند و اصلا جای گفتنش اینجا نیست!

خلاصه که نوشتن در اینجا، یه شروع دوباره برای من بود. حس خوبی دارم. امیدوارم هرگز نخوام اینجا رو ترک کنم. معمولا صبح ها می نویسم ولی بقیه روز رو هم به اینجا و به همه دوستان اینجا فکر میکنم. چه بسا خیلی ساعات روز، تو دلم هم دارم می نویسم و یا با بعضی از بچه ها، تو ذهنم حرف میزنم! بازم اینجا از همه تون تشکر میکنم. همه شماها که کم کم اینجا اومدید و تو لحظه های شادی و خوشی، بهم تبریک و شادباش گفتید و هر زمان که ناراحت بودم، پا به پام غصه خوردید و راه حل جلوی پام گذاشتید. این کامنت هایی که می بینید، باور کنید، یک سوم اون کامنتهاییه که به دستم میرسه! خیلی ها خصوصی راهنماییم می کنند. که خب، به خاطر یه سری از مشکلاتم، بهتره یه سری راه حل ها خصوصی عنوان بشه و عنوانش در جمع، جایز نیست.

به خاطر آلودگی شدید هوا که در مرکز شهر هم خیلی بیشتره، مهدی گفت که دیشب خونه بابام اینا بمونیم. البته البته قرار شد اول استعلام بگیره از وسایل گرمایشی خونه پدرش! که آیا پکیج درست شده یا نه. اگه درست نشده بود که قرار بود بره مامانش اینا رو بیاره. که البته درست شده بود و مهدی گفت که شب بریم خونه بابای تو.

منم به مامانم خبر ندادم که شب می مونیم. چون تازگی ها زانودرد گرفته، گفتم حالا خودم میرم یه چیزی درست میکنم. که مهدی گفت: اصلا من خودم هوس هات داگ کرد ه ام. واسه شب میگیم پسرخاله ات از اکباتان واسه مون هات داگ بیاره!

دیروز عصر که اومد دنبالم، خیلی مهربون بود. حالمو پرسید و دیدم چشمهای خوشرنگش، مهربونه! قبلم هم گفته ام که چشمهای مهدی، از چشمهای من، درشت تر و روشن تره! و البته در کل هم من سبزه ترم. خب، من کرمانشاهی ام! اون یه رگش میخوره به باکو! و البته پدرش هم که تهرانیه، خیلی سفیده!

در هر حال دیدم چشماش مهربونه. خیلی هم با هم حرف زدیم. اوضاع جوی هم خوب بود. منم یه چیزهایی تعریف میکردم و اون می خندید!!!!!!!! از جریانات سر کار و اینجور چیزها! و جالبه بدونید وقتی می افتم رو دور مسخره بازی، خیلی چیزها رو با لهجه کرمانشاهی براش میگم و اونم بیشتر خوشش میاد!!!!!! و الان دیگه خیلی چیزها رو متوجه میشه البته به صورت درک مطلب! خلاصه رسیدیم خونه بابام اینا و دیدیم مامانم خورش قیمه بار گذاشته!!!!!!!

گفتم: مامان! من که نگفته بودم شب می مونیم! اصلا شاید ما الان مانی رو برمیداشتیم و می رفتیم! گفت: بیخود!!!!! مگه من میذارم تو این الودگی هوا، این بچه رو ببرید! (ما هم که مو!!!!!!) همین جا باشید. خلاصه داشت سیب زمینی خرد میکرد. هر کاری کردم، نداد به من. گفت: تو دستت درد میکنه. گفتم: نه بابا اونجوری هم نیست. پس خونه خودم کی کار میکنه! خلاصه که سیب زمینی ها رو خرد کرد و منم زنگیدم به یکی از دوستام که قبلا از شرکت رفته و طفلی حالا که میخواد برگرده، تیم جدید که نصفشون از مهره های قدیم  ولی در تیم جدید هستند، خیلی قشنگ م مهربون، نمی ذارند برگرده! یعنی من بی ناموس و بی چشم و رو تو زندگیم زیاد دیدم! ولی خب، اینا دیگه نوبرند! فکر کنید یه عمر با طرف نون و نمک خورده اند و اصلا اون به یکی از اینا کار یاد داد و طرف وقتی اومد تو اداره، نمی دونست باید دستشو تو کدوم سوراخ بکنه که کامپیوترش روشن بشه، این دوست قدیمی ما یادش داد و وقتی مشکل قلبی اش به خاطر ساعت کار طولانی بیشتر شد، از شرکت رفت و رئیس قبلی بهش قول داد که وقتی حالش بهتر بشه، برش میگردونه. رئیس قبلی عوض شد و حالا که ایشون میخواد برگرده، همون کارنابلده که حالا کاربلد شده، همچین موش دووند که نذاره برگرده.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح سومین روز زمستونتون بخیر. قلبمن خیلی دی ماه رو دوست دارم. یعنی یه کم که دقت کنید، همه فصلها و همه روزها رو دوست  دارم!!!!نیشخند شاید توی خیلی از روزها برام اتفاقات ناگوار افتاده باشه. ولی خب، سعی میکنم بدیها رو یادم نیارم که کمتر عذاب بکشم. ولی خاطرات خوش، همیشه باید یادآوری بشن. که یادمون باشه که زندگی خیلی کوتاهه و مجالی برای غم خوردن نباید باشه.

هر چند که گاهی حس می کنیم کوهی از مشکلات و غمها روی شونه هامونه. ولی خب، باید اسم خدا رو بیاریم و بدونیم که اون هست و بعدش بشینیم فکر کنیم و ببینیم چه جوری میشه اونا رو از روی شونه مون برداریم.از خود راضی

روز یکشنبه قرار بود من شیفت وایسم. همکارم گفت: ببین آشتی! من امروز خودم خیلی کار دارم و کارهام هنوز تموم نشده. من در هر صورت باید بمونم. پس تو دیگه نمون. تازه موندن تو هم خیلی فایده نداره!!! چون مثلا روز شنبه که شیفتت بوده و وایسادی، ساعت شش که رفتی، مدیرعامل اون یکی همکار رو تا ساعت هشت نگه داشته واسه انجام کارها!!!!!!سوال

راستش من دیگه هیچی نگفتم. چون روز شنبه من خودم از شخص مدیرعامل پرسیدم که میتونم برم یا نه،  که ایشون گفت: آره. برو. خب منم رفتم. که تازه هفت و نیم هم رسیدم خونه! دیگه نمیتونم اون زمانی که میگن کار نیست و برو، بگم: نه خب، می مونم شاید ساعت هشت شب یادتون اومد و کار داشتید! این وقت رو میتونم توی خونه، به کار مهمتری اختصاص بدم.

خلاصه روز یکشنبه رفتم دنبال مهدی (ماشین دست من بود)  و با هم رفتیم خونه مامانم اینا دنبال مانی و البته من یه کم مهدی رو گول زدم و بهش گفتم: حالا که تا قبل از ساعت هفت نمیشه وارد طرح بشیم، یه سر بریم پاساژ دم خونه مامان اینا ببینم میتونم پالتو بخرم یا نه! گفت: باشه. خلاصه رفتیم و ماشین رو پارک کرد و گفت: من تو ماشین میشینم تو برو و برگرد! گفتم: خب یعنی تو دوست نداری نظر بدی؟ خب تو باش و نظر بده. نظرت برام مهمه!

خلاصه با بی میلی پیاده شد. رفتیم و دو سه جا سر زدیم . همه ادعا داشتند که پارچه ها ترکه و دوخت ایرانی. راستش من از برش هاشون خوشم نیومد. الان خودم یه پالتو دارم که جاری دختر خاله ام از سوئد آورده! خیلی برش عالی داره. ولی این برشهای ایرانی، اصلا به دلم نبود. قیمتها هم نهایت تا 190 هزار تومن بود. که البته من با خودم شرط کرده بودم که اگه پسندیدم، بخرم. بوت هم اصلا ندیدم. هیچی دیگه. دست از پا درازتر برگشتیم خونه مامانم و مانی و برداشتیم و  برگشتیم خونه!

چون مهدی قیمه پلو دوست داره، تصمیم داشتم قیمه پلو درست کنم. ولی به محض اینکه رسیدیم، مانی گفت: مامان! بوی لوبیا پلو میاد! بعد از ده دقیقه هم گفت: لوبیا پلو داری بدی من بخورم؟!!! خلاصه تصمیمم عوض شد و فوری از فریزر لوبیا و فیله مرغ بیرون گذاشتم و تند تند مواد لوبیاپلو رو آماده کردم. یه دستی به خونه کشیدم که مرتب باشه و آب برنج رو گذاشتم. تا آب برنج جوش بیاد، یه دستی به زیرابرو و پشت لبم کشیدم وبعدش برنج رو صاف کردم و مواد رو ریختم لابلاش و پریدم تو حموم. میخواستم روز دوشنبه که تعطیله و پیش هم هستیم، از اول صبحش مرتب باشم. خلاصه وقتی از حموم برگشتم، ساعت حوالی نه شب بود! مهدی روی تخت خوابش برده بود و مانی داشت کنار مهدی، کارتون می دید.

حوله سرم رو عوض کردم و ظرفهای توی ماشین ظرفشویی رو بیرون آوردم و واسه مانی شام کشیدم که بیاد بخوره. تا گفتم: مانی بیا لوبیاپلو! چنان از توی اتاق دوید، که نزدیک بود بره تو دیوار!!!!!!!!! ماشاءالله خوب خورد. هرچند که متاسفانه یه اخلاقی داره که یه روز خوب غذا میخوره و یه روز دیگه، لب نمیزنه! کمان اینکه فردا ظهرش اصلا نخورد!

بعدش جمع کردم و شستم و دیدم مهدی حسابی خوابش برده. دیگه بیدارش نکردم. یه کم با مانی بازی کردم و تو ماهواره چرخیدم و متاسفانه یا خوشبختانه با سریال جماعت حال نمیکنم. نه ایرانی، نه خارجی. بعد روی کاناپه دراز کشیدم. حوالی ساعت یازده دیدم دارم از خواب می میرم. رفتم سشوار رو آوردم تو هال و موهام رو خشک کردم. خوابم می اومد ولی مانی همچنان انرژی داشت و میخواست بازی کنه. خلاصه بالش و لحاف آوردم تو هال که اونم کنارم لااقل دراز بکشه. یه کم گذشت، پاشدم اونم بردم تو اتاق که بگیریم بخوابیم.

صبح دوشنبه ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم. راستش از شما چه پنهون که از قبل قرار بود من و مامانم و خاله کوچیکه بریم دیدن خونه پسرخاله ام. همون پسرخاله ام که اون روز رفتم واسه کار بهش گفتم. ولی مهدی خیلی راضی نبود و گفت: امروز رو بمون خونه. فوقش پولش رو بهش بده. خب، از نظر من، کار پسندیده ای نیست که کسی خودش نیاد دیدن خونه و کادوش رو بفرسته. ولی خب، چون نظر مهدی این بود، گفتم: باشه!!!!!!!!!!

وای خدا! قربون این آشتی حرف گوش کن برم من!!!!!!!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صد تا سلام. بغلصبح خیلی قشنگتون بخیر. سرده ولی شکر خدا خلوت بود!‌آخه نه که فردا تعطیله و دیشب یلدا بوده، فکر کنم واسه خاطر اون، امروز کسی حال نداشته صبح زود بیاد اداره!!!!عینک

ساعت ده دقیقه به شش، آلارم موبایلم گفت که باید پاشم. چشمامو رو هم گذاشتم که ده دقیقه دیگه پاشم، که پریدم و دیدم ساعت 06:12 است. دیگه آرایش هم نکردم. فقط یه رژ گونه مالیدم و یه کم رژ و خط لب! که لااقل پیش خودم خوشگل باشم! بعد همه چر یو هم که از دیشب دم در آماده کرده بودم. زود پوشیدم و پریدم تو ماشین. یه کم قر دادم و خلاصه چند دقیقه قبل از ساعت هفت، کارت زدم. نونوایی نزدیک اداره که همیشه این ساعت غلغله بود، هیچکس درش واینستاده بود!!!!!!! منم پریدم و یه سنگک داااااااغ گرفتم. بعد دیدم خب کسی نیست! بهتره دو تا بگیرم!!!!!!!! دو نفر اومدند وایسادند. وگرنه فکر کنم وسوسه میشدم کل تنورش رو میخریدم!!!!!!!!!!!!

خلاصه اومدم کارت زدم و با خدماتی مون با هم رسیدیم. اون رفت آبدارخونه که بساط چای رو فراهم کنه، منم کلید انداختم در واحد رو باز کردم. چون نفر اول بودم!!!!!!! کشو رو باز کردم و با کنترل، اسپیلیت رو روشن کردم که منجمد نشم. هنوز هم هوا نگرفته! بعد ظرف غذا و نایلون حاوی خوردنی های دیشب رو از کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز. کیفم رو گذاشتم تو کشو و خدماتی مون ظرف غذامو برد گذاشت تو یخچال و خودم هم رفتم دستشویی دستامو شستم و کرمی به دستم زدم و سیستم رو روشن کردم و الان هستم در خدمتتون.

چای که حاضر بشه، با مربای به، یه صبونه جانانه با دوستام میزنم بر بدن. البته باید تایمش خیلی کوتاه باشه چون دیروز بابت چند دقیقه ای که دنبال کاغذ رفته بودم ته واحد و پشت میزم نبودم، وقتی برگشتم، مدیرعامل نزدیک بود چنگ بذاره دور گلوم و خفه ام کنه!!!!!!!! خدا رو شکر که هنوز نیومده.

دیروز شیفتم بود و ساعت سه و چهار رفتم به اون یکی مدیر گفتم امشب یلداست، بذارید زودتر بریم. گفت: یه چیزی رو به خانواده هاتون هم بگید. این پروژه تو مرحله ایه که تا بییست و نهم اسفند، وضعیت همینه. نه به جمعه فکر کنید نه شب، نه تعطیلات و فقط یادتون باشه که باید این پروژه به سرانجام برسه!!!!!!!! منم کلی تشکر کردم و بیرون اومدم. از یکربع به پنج ماشین رزرو کردم و ماشین حوالی ده دقیقه به شش رسید و رفتم خونه مامان اینا. مهدی بیچاره هم ساعت چهار رفته بود خونه باباش اینا دنبال مانی! فکر کنید مهدی چهار و بیست دقیقه راه افتاده بود و هفت و نیم رسید خونه مامانم اینا!!!!!!!!!!!!!!

منم تا پایین رفتم و سوار شدم، چند دقیقه به شش بود! یه ترافیکی بود که مسلمان نشنود کافر نبیند! به طوریکه نیم ساعت کامل خوابیدم! یعنی اگه راننده آژانس منو می دزدید، نوش جونش! چون اصلا متوجه نمی شدم. وقتی بیدار شدم، دیدم هنوز تو ترافیکیم. تازه از اون راننده زبل ها بود که از کوچه پس کوچه میرفت که کمتر تو ترافیک باشیم! ولی خب، دیشب این چیزها حالیش نبود!!!!!!!!!! منم هفت و نیم رسیدم.

مهدی بیشتر از این ناراحت شد که شوهر خاله ام سفر کاری یه دفعه ای واسش پیش اومده بود و رفته بود رشت و داداش کوچیکه ام که تازه ازدواج کرده هم جایی دعوت بود و نیومده بود!!!!!!!!! یعنی تعداد دیشب مون خیلی کم بود. خب، ما به این تعداد کم عادت نداریم. هشت نفر و نیم بودیم!!!!!!! اون نیم، مانی بود!!!!!!! که یه عالمه رقصید و بازی کرد و خندید!!!!!!!!!!

مهدی یه کیک خریده بود شکل هندونه! مانی میگفت: تولد منه!!!!!! شمع بیارید فوت کنم که تولدم بشه!!!!!!!!!! اینقدر که جسته و گریخته واسش تولد گرفته ایم، بچه بی گناه هر جا کیک می بینه دنبال شمع می گرده که فوت کنه و تولدش بشه!!!!!!!!!!!!

خلاصه تا خرتناق خوردیم و عذاب وجدان گرفتیم و مامانم ناراحت بود که چرا همه خوردنی ها خورده نشده!!!! گفتم: بابا جان حالا نود روز وقت داریم بخوریم. شبهای بلند زمستون می شینیم و از اینا میخوریم!

هنوز شرکت اعلام نکرده که فردا رو باید بیاییم یا نه. فردا که اربعینه. در هر حال دیشب شرایط رو به مهدی گفتم، پذیرفت و گفت: اشکالی نداره!!!!!!!!! من از شرکت میام دنبال مانی و می برمش خونه خودمون. تو هم هر وفت تونستی بیا! ولی اگرم قرار شد فردا بری سر کار، یه  غذایی واسه من و مانی بذار که ناهار بخوریم!!!!!!!!!!

پریدم بغلش کردم! گفتم: مچچچچچچچکرم که درک میکنی!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ