چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز اولین روزی بود که رئیس جدید تشریف آوردند. خیلی مبادی آداب و ماخوذ به حیا و بسیار منضبط!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. ساعت کار شرکت هفت و نیم تا هشت و نیم شناوره. قرار شده راننده ساعت هفت و ربع در منزل ایشون باشه هر روز، که ایشون بتونند ساعت هفت و نیم شرکت باشند!!!!!!!!!!!!!!!!

که خب البته می دونید که من خودم سحرخیزم و با صبح زود بیدار شدن مشکلی ندارم. به خصوص شنبه ها!!!!!!!! عاشق اینم که شنبه ها صبح زود بیدار شم و زودتر از همه برسم سر کار!!!!!!!!! یعنی الان قوطی خالی کنسرو و گوجه فرنگی و سیب زمینیه که بزنید تو سر و صورتم!!!!!!!!!! آخولی باور کنید من همیشه اینجوری ام. یعنی اون چیزی رو که باعث ناراحتی ام میشه، یه دفعه میرم تو شکمش. همه مون شنبه صبح برامون سخته که بعد از دو روز تعطیلی بیاییم سر کار. ولی من با خودم کنار اومده ام که هیچی نباید رو مخ من باشه. در نتیجه شنبه ها زودتر از همیشه از خواب بیدار میشم و از اینکه دارم میام سر کار خوشحالم!!!!!!!!!!!! (تو رو خدا نزنید!!! خب من اینجوری ام دیگه!)نیشخند

شنبه صبح که همه دارند تو آسانسور اداره خمیازه می کشند، من باخنده و با صدای بلند به همه سلام میکنم و خوشحالم. خب، اون وقت صبح، اونا گوجه و قوطی خالی دم دستشون نیست که اگرم باشه، حالش نیست که بزنند تو سر و چشمم!!!خنده

دیروز هم یه جلسه داشتم با ایشون و من فهمیدم که از این به بعد ریش و قیچی دست خودمه و مدیریت همه چی رو سپرده دست من. خلاصه دیگه اینجوریاست. بعدش براش توضیح دادم که بچه دارم و اونم خیلی منطقی برخورد کرد و گفت که از حق بچه ات نزن و هر وقت لازم شد برو! به نظرم آدم منطقی و با شخصیتی اومد. خب من با خیلی ها با طرز تفکرات و اخلاق مختلف کار کرده ام. با همه هم کنار میام. ولی به نظرم کار کردن با ایشون راحته. چون گیر خاصی نداره. البته امروز روز اول کاری ایشونه. دیروز که معارفه بوده. باید ببینیم در عمل چی پیش میاد. خیره ایشالا.

مهربان همسر دیروز موند که با هم بریم. البته جا داشت من دیروز که روز اول کار رئیسم بود تا آخر وقت می موندم ولی از اونجا که آخر وقت اداره ما معلوم نیست چه زمانیه، و من دیگه در این زمینه تجربه دارم که اگه یازده شب هم برم، بازم کاری هست واسه انجام، این بود که نه سه رفتم، نه یازده، بلکه ساعت پنج بعد از انجام تقریبا کلیه کارها، و گرفتن چاک کار و ایستادگی در برابر قشر پاچه خوار ـ که در هر اداره ای به وفور وجود داره ـ به مهربان همسر زنگیدیم که تشریف بیاورید. البته اینم بگم که مهدی یه بار طرفهای ساعت چهار زنگید و گله کرد که:

«تو منو فراموش کرده ای!!!!!!!! و دیگه دوستم نداری. فکر نکن نمی دونم. تو یه روشی رو در پیش گرفته ای و با این روش از من دور شده ای!!!!!!! معلم هات هر کی هستند، موفق شده اند!!!!!!!!!!!!»

یعنی فکر کنید چند تا از مدیران کنار من نشسته بودند و داشتیم صحبت می کردیم. مهدی که اینا رو گفت پشت تلفن، من از شدت خنده داشتم منفجر میشدم. آخه یعنی چی؟؟؟!!! البته خوشحال بودم که این روشهای اخیر جواب داده و ا یشون تشنه محبت (!) بنده شده اند! ولی دیگه فکر نمیکردم اینقدر خنده دار و بچه گونه فکر کنه. خلاصه واسه ساعت پنج هماهنگ کردم که برم و زودتر از رسیدن مهدی رفتم و براش رانی هلو و شکلات خریدم که دوست داره. حدس میزدم که عصبانی و بداخلاق بیاد. ولی انرژی مثبتی که فرستاده بودم، کار خودشو کرده بود و وقتی اومد، با یه لبخند پت پهن رفتم به استقبالش و اونم نیشش باز شد!!!!!!!!!!نیشخند

بعد مهدی گفت که حالش خوب نیست (!) و امشب بمونیم خونه مامانم اینا. چون خب، دیگه دیر شده بود و نشده بود که من زودتر برم مانی رو بردارم و ببرم خونه خودمون. امروزم که اونجاییم چون روز فرده.

مطلبی که باید بگم اینه که دیروز مانی رو با مامانم برداشتیم که بریم یه دوری بزنیم و بچه نپوسه تو خونه. هرچند که صبح ها اغلب با مامان و بابام میره پارک! ولی خب، روزها بلنده و چه بهتر وقتی هوا خوبه، بریم بیرون. خلاصه رفتیم و نزدیک اون خونه رسیدیم و اولش با خودم گفتم چه فایده که بریم اونجا. بعد گفتم: «مامان! میخوای خونه رو نشونت بدم؟» گفت: «باشه!»

خلاصه رفتیم و البته از پشت خونه دراومدیم. یعنی از یه خیابون دیگه رفتیم. خیابون پشتی این خونه، به یه پارک کوچولو میخوره که خیلی با صفاست. بعدش ما از اونجا اومدیم و من دیدم طبقه سوم اون ساختمون، پرده صورتی زده و لوستر ها هم روشنه و از بیرون معلومه. دوباره ناراحت شدم و خونه رو به مامانم نشون دادم. بازم دلم طاقت نیاورد. رفتم تو کوچه و نگاه کردم. یه دفعه مامانم گفت: «تو کدوم طبقه سوم رو دیدی؟ اونوری که خالیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

بله دوستان، من واحدها رو اشتباه دیده بودم و اون طبقه سومی که دیدم پرده صورتی داشت، اونور بود و واحد مذکور، هنوز خالی بود!!!!!!!! از اینها خنده دار تر این بود که: دیروز اومدم و دیدم واحد مذکور پرده داره و روی بالکنش هم دیش ماهواره است، این مشخصات طبقه چهارم بوده!!!!!!!!!!! یعنی هم دیروز اشتباه کرده بودم هم امروز. حالا فکر کنید اگه من بخوام واحدهای یه برج سی و شش طبقه رو بشمارم، چقدر دچار اشتباه میشم!!!! اینکه تفاوت بین طبقه سوم و چهارمه!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خب البته بهم نخندید. من کلا استعدادم در ریاضیات در حد جلبکه!!! همیشه هم از ریاضی بدم می اومد و باهاش مشکل داشتم. هر چقدر که عاشق انشا و تاریخ و جغرافیا و کلات حفظیات بودم، ریاضی و علوم دوست نداشتم. تو همه عمرم سه مساله ریاضی رو درست حل نکرده ام!!!! یعنی وقتی میخواستم مساله حل کنم، یه کم که راه حل طولانی میشد، دیگه وسطهاش یادم میرفت که دارم چه کار میکنم و کل فلسفه خلفت تو ذهنم میرفت زیر سوال!!!!!!!!!!!!!

ولی خب خودم هم میدونم که شمردن طبقات یه ساختمون چهار طبقه، جز دروس ماههای اول بچه های پیش دبستانیه!! دیگه شما به روم نیارید!!خجالتزبان

[ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

عرض کنم خدممتون که اگه خاطر مبارکتون باشه، چند وقت پیش که واسه دیدن خونه میرفتیم، یه خونه چشم من و مهدی رو گرفت. با اجازه تون دیروز که مانی رو بردم بیرون یه دوری با هم بزنیم، دیدم خونه مذکور، پشت پنجره هاش پرده زده اند و روی بالکنش هم یه دیش ماهواره است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستش یه دفعه دلم گرفت. البته ممکنه مالک از ترس مالیاتی که به خونه های خالی بسته بشه، پارچه آویزون کرده باشه. دیش ماهواره هم یادم نیست قبلا تو بالکنش بود یا نه. ولی به هر حال اگرم خونه فروش رفته باشه که دیگه رفته دیگه. هرچند که تو این مدت یکی دو هفته که دیده بودم خونه رو، روزی چند بار تو ذهنم چیدمانش رو عوض میکردم، واسش کابینت میخریدم. توش مهمونی میدادم. حتی.... حتی... واسش پرده هم دوخته بودم؛خودم! چون میخواستم پرده هاشو خودم بدوزم. مدلش و رنگش رو هزار بار تغییر میدادم و دوباره از اول پارچه می خریدم! 

خلاصه حسابی خودمو باهاش سرگردم میکردم!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

دیروز که رفتم از دم درش (!) رد شدم و دیدم این بساط رو، دیگه نگاش نکردم. رامو کشیدم و اومدم. دلگیر شدم ولی هیچی نگفتم. اگه قسمت ما باشه، نصیبمون میشه. اگرم نباشه که از اول نبوده. چیزی ندارم که به مهدی بگم. اون بیچاره چه کار کنه؟! حتما هنوز پول جور نشده. یعنی هنوز نتونسته اند مجوز تجاری خونه باباش رو بگیرند. بیخودی افتادیم دنبال خونه و خودمون رو علاف کردیم. اینا رو هیچکدوم به مهدی نمی گم. اون حتما از من ناراحت تره. ولی خب، کاریش نمیشه کرد.

دیشب به بنگاه مربوطه زنگیدم که مطمئن شم از اینکه خونه فروش رفته یا نه. ولی یکی گوشی رو برداشت که خبر نداشت و گفت شخص مورد نظر در بنگاه موجود نمی باشد و جهت نشان دادن یک مورد خانه، با مشتری رفته است و تا کنون مراجعه ننموده!!!!!!!!!!!!

منم کلا دنددون خونه رو کشیدم و نشستم سر جام. حالا فکر میکنم هیچ اتفاقی نیفتاده. هر وقت پول هلپی اومد تو دستمون، میریم دنبال خونه. اینجوری لااقل پیش خودمون مسخره نمیشیم. والا... چه کاریه؟! هی آدم شاد و پشیمون بشه!

عارضم خدمتتون که کار من دیروز تو اداره طول کشید. یعنی خیلی طولانی. به هر کدوم از همکارهام هم زنگیدم، هر کدوم کاری داشتند و رفته بودند. من بودم و حوضم! هنوزم رئیس ندارم و امروز قراره رئیس جدید واسم بیاد! مجبور بودم بمونم کارهای ورود ایشون رو هماهنگ کنم. یعنی این آقایی که الان نصفه و نیمه میاد، حالا دیروز کارش طول کشید و من مجبور بودم بمونم. هیچ چاره ای هم نداشتم. حالا همیشه ساعت چهار به مهدی می زنگیدم که بریم، میگفت من کار دارم و نمیتونم بیام. ولی دیروز کارش زود تموم شده بود و به خاطر مریضی میخواست زود بره.

شما فکر کنید از ساعت چهار هی می زنگید و اعصاب منو کرم قهوه ای میکرد، منم میگفتم: عزیز دلم! شما برو. من با آژانس میام.

گوش نمیکرد و هی غر میزد. منم واقعا نمی تونستم محل کارم رو ترک کنم. این جریان تا ساعت شش طول کشید. تا اینکه ساعت شش مهدی خودش رفت خونه مامانم اینا. خب، ماشین هم دست اونه دیگه. یه عالمه هم غر زد که الان ترافیک شدیده!!!!!!!!!! منم گفتم: خب، من که گفتم همون ساعت چهار برو. گوش نکردی!!!!!!

پشت تلفن هم دو هزار تا فحش نثار اداره ام کرد!!!!!!!!نیشخند منم هیچی نگفتم. خودم به اندازه کافی اعصابم خرد بود. حالا فکر کنید پست قبلی رو نوشته بودم و داشتم دوباره با لذت می خوندمش. در عالم عشق و عاشقی غوطه ور بودم و چشمم به متن نوشته شده بود! پیش زمینه وبلاگ هم که صورتیه و رنگ صورتی هم جاذب عشق!!!!!!!!!!!!قلب بدجور رفته بودم تو رویا که موبایل زنگید و مهدی گفت:

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس کی میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهدی: عصبانی

من: قلبخنثیناراحتاسترس

لطفا با دقت به این شکلک ها دقت کنید. دقیقا اینجوری شده بودم در لحظه!

خلاصه مهدی تا شش صبر کرد و رفت. منم شش و ده دقیقه کارم تموم شد و آژانس گرفتم و رفتم! خب البته مهدی نمیدونست که ده دقیقه دیگه کارم تموم میشه. وقتی هم رسیدم، با خنده وارد شدم و اونم خندید! دیشب خونه مامانم اینا بودیم.

اینم بگم که من روز قبلش خورش کرفس پخته بودم ولی خب، یه ذره له شده بود!!!!!!! گفتم یه کم از کارهای مامانم کم کنم. هرچند هزار و یک کار دیگه همیشه هست واسه انجام دادن! مخصوصا که مانی وقتی چشمش به اونا یا خانواده مهدی می افته، خیلی خودشو لوس میکنه. مثلا اصلا طرف من و مهدی نمیاد و می خواد مامانم همه کارهاشو انجام بده.

راستی شما از این بستنی لواشکی ها خورده اید؟ من دیروز خوردم. خوشم اومد. برای من که با طعم شیرین زیاد میونه ای ندارم و اصلا نمی تونم خامه و شیرینی زیاد بخورم، خوب بود طعمش. که خب البته مهدی بیشتر از یک گاز نتونست بخوره. چون عاشششششششششششق بستنی و شیرینیه. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. همیشه هم توی فریزر خونه مون، لابلای گوشت و سبزی و نخود فرنگی و باقلا، یه عالمه بستنی جاسازی شده!

یه بار منم نامردی نکردم. رفتم در همه بستنی هاشو باز کردم و از هر کدوم یه گاز خوردم و گذاشتم تو فریزر. بعد مهدی زنگید محل کارم و گفت:

ای موش کثیف! پس تویی که همه بستنی ها رو گاز گازی کردی!

البته من قصدم فقط آزار بود! خب، مرض داشتم دیگه! مگه چیه؟!نیشخند

خلاصه که الان که دارم اینا رو می نویسم، نیروی محترم خدمات در حال رفت و آمد به سالن کنفرانس پشت سر من هستند و منم این وسط یه دستوراتی صادر میکنم. جهت برقراری جلسه برای معارفه رئیس جدیدم. الانم با یک آرایش لایت (!) و عطر ملایم و روحی شاد، نشسته ام که ایشون تشریف بیارن. البته نشسته ام و تایپ میکنم. حالا اگه ایشون هم این وسط رسیدند، خب، اومده اند دیگه!!!!!!!!!!

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

مهدی عزیزم!

اگه مستقل ترین زن دنیا هم باشم (که نیستم و هنوز خیلی چیزها باید یاد بگیرم)، اگه از پس همه کارهای عالم هم بر بیام (که قطعا اینطوری نیست و خیلی کارها هست که بلد نیستم) ولی در کنار همه اینا، دلم محبت تو رو میخواد.

دلم میخواد تو دوستم داشته باشی. چون  هنوز یادم نرفته که عاشقت بودم و خیلی تلاش کردم که به تو برسم. اگه گله ای ازت میکنم، به خاطر توقعیه که ازت دارم. اگه رفتارهاتتو ریز ریز می بینم، چون دوستت دارم. چون خیلی برای رسیدن بهت تلاش کردم.

حالا دوست دارم بهم محبت کنی. اینقدر بی محلی کرده ای که دلم شکسته است از این بی محلی سه سال اخیر! ولی عیب نداره. درست میشه کم کم. من می دونم.

قلب

خوشحالم که اینجا رو نمیخونی و تنبل تر از این حرفهایی که بخوای بگردی و اینجا رو پیدا کنی! برای اولین بار از تنبلیت خوشحالم! پس راحت راحت واست می نویسم.

بهت عشق می ورزم، ازت گله میکنم و در نهایت می بخشمت!

 ولی همه رو اینجا ثبت می کنم!

که یادم باشه چقدر دوستت دارم!لبخند

عشق من! عاشقم باش!بغل

 

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش دیروز اولین روزی بود که پروژه جدید رو کلید زدیم! یعنی اینجوری که من رفتم محل کار مهدی و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتم با هم رفتیم خونه مون. مشکل اینجا بود که مانی راضی به اومدن نمیشد. تازه از خواب بیدار شده بود و قطعا اونجا هم خیلی بهش خوش می گذره. مامانم و داداشم اصرار کردند که بمونیم. ولی من میخواستم حتما این کار رو انجام بدم. قرار شده یکشنبه ها و سه شنبه ها شب اونجا باشیم. چون ماشین مون زوجه و باید ساعت 7 به بعد وارد طرح بشیم. خلاصه که من و مانی راه افتادیم ولی مجبور شدیم حدود یکربع، قبل از میدون انقلاب توقف داشته باشیم تا طرح اصلی تموم بشه!

بعدش دیگه از اونجا تا خونه مون سه چهار دقیقه بیشتر راه نیست. حالا مانی خونه نمی اومد! با هزار تا کلک آوردمش و همون موقع مهدی هم رسید. اولین جمله ای که گفت این بود:

«به به! خانم مستقل!!! حالا دیگه راحت رانندگی هم میکنی و میری و میای!!!!!!!!!»تعجبتعجب

خنده ام گرفته بود. آخه می دونید. مهدی اصلا آدم متعصبی نیست. یعنی اگه من تا نصف شب هم تو خیابون باشم اصلا کاری بهم نداره. خب می دونید، نمیشه یه نفر یه عالمه مسوولیت رو دوشش باشه و از خونه بیرون نره و با کسی هم حرف نزنه و ارتباط نداشته باشه. خوشبختانه مهدی اصلا آدمی نیست که با تعصب بی مورد بخواد جلوی کارهامو بگیره. (غیرت داره ولی تعصب بی جا شکر خدا نداره. و این از محاسنشه.)

یه چیزی هم این وسط بگم. وقتی یازده دوازده سالم بود، یه همکلاسی داشتم به اسم لیلا که تا الانم باهاش دوستم و با هم رفت و آمد داریم. ما به خاطر سن و سالمون و شور نوجوانی که داشتیم، همه اش از صبح تا شب نقشه می کشیدیم که حق زنها رو از مردها بگیریم و یه افکار شدید فمینیستی داشتیم!!!!!!!! بیخود و بی جهت از مردها بدمون می اومد و میخواستیم حق زنها رو ازشون بگیریم. فکر کنید بچه ده یازده ساله مگه چقدر میتونه مطالعه داشته باشه. البته کتاب می خوندیم ولی اندازه خودمون. خلاصه ما هم مثل بقیه بزرگ شدیم و هرچی بزرگتر شدیم، نظراتمون تعدیل تر شد. البته نظرات من. چون لیلا هنوزم سر یه چیزهایی خیلی متعصبه!! مثلا هنوزم سر اینکه فامیلی بچه فامیلی پدره و نه مادر، حرص میخوره! ولی برای من اصلا مهم نیست. بالاخره باید فامیلی یکی روی بچه باشه دیگه! یه بحثی داره که جاش اینجا نیست!

خلاصه رفتیم دبیرستان و دلمون واسه یکی دو نفر لرزید و دیدیم نه بابا، مردها گاهی هم دوست داشتنی میشن! رفتیم دانشگاه و دیدیم نه بابا، میشه به مردها دل هم داد و خلاصه نظرمون یه خرده عوض شد!!!!!!!!!!نیشخند الانم من مثل همه زنها شاهد ظلم به زنها به خصوص در کشور خودمون هستم. می بینم چقدر قانون و عرف به نفع مردهاست. ولی تعصب کورکورانه ندارم. گاهی هم پیش اومده که دیدیم یه زن در حق یه مرد ظلم شدید کرده. درسته نادر بوده موردش ولی بالاخره بوده.

یعنی میخوام بهتون بگم الان تفکراتم اینجوریه که شاهد ظلم مردها به زنها هستم و می بینم قانون هم حمایت میکنه از مردها ولی افکارم شدید نیست. با ظلم مشکل دارم. حالا چه در حق زن چه در حق مرد.

اگرم همیشه دوست داشته ام مستقل باشم، برای اینه که از پس کارهام براومده ام. برای اینه که از کار کردن لذت برده ام و از اینکه مسوولیت داشته باشم و به نحو احسنت انجامش بدم، یه حس رضایتی داشته ام. و یه علت دیگه اینکه مهدی همیشه منتظر نشسته بوده که من کارها رو انجام بدم. ذات مسوولیت پذیر خودم هم بوده ولی خب، اونم کسی نبوده که من خیلی منتظر بمونم کارها رو انجام بده.

حالا برگردیم به بحث رانندگی. تاریخ اخذ گواهینامه من، قبل از تاریخ مهدی بوده! البته اون موقع ما اصلا همدیگر رو نمی شناختیم! ولی من یادمه که همیشه رانندگی دوست داشتم و ماشین بابامو بر میداشتم و میرفتم رانندگی. البته زمانی که گواهینامه گرفتم ما ماشین نداشتیم. در نتیجه گواهینامه ما فقط خاک خورد. یکی دو سال بعدش بابام ماشین خرید و چون داداشام هم گواهینامه نداشتند و مامانم هم دیگه نمی نشست پشت ماشین، من می نشستم. کیف میکردم واسه خودم ها.... البته بابام هم بهره کشی میکرد!!!!!!! :

آشتی! برو روغن ماشین رو عوض کن!

آشتی! ماشین رو ببر واسه معاینه فنی!

آشتی! ماشین بنزین نداره!

و قص علی هذا.

اون اوایل هم که آدم رانندگی میکنه، خب چای معطل قنده! هی دلش میخواد بهش فرمون بدن که بپره تو ماشین و بره انجام بده! خلاصه یه دوره ای ما اعصاب معصاب نداشتیم و بدجوری دپ شده بودیم. یه بار ماشین رو کوبوندیم به تانکری که توی پارکینگ بود!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید با سرعت یک کیلومتر در ساعت (!) ماشین رو بکوبی به تانکر! خلاصه دیگه رانندگی رو تعطیل کردیم و اصلا هم دلم نمیخواست دیگه رانندگی کنم. خب، اون روزها کلا حال خوبی نداشتم. بعد ازا ون دیگه داداشام به ترتیب گواهینامه گرفتند و اونا نشستند. بعدش هم من ازدواج کردم و حالا مهدی ماشین نداشت و من کلا دیگه پشت فرمون ننشستم. تا یکی دو سال پیش که یه وام از اداره گرفتم و یه کم هم روش گذاشتم و ماشین خریدیم ولی مهدی همه اش رانندگی میکرد. من دیگه عادت کرده بودم که همه اش مهدی برونه. هم رانندگی خیلی دوست داره هم من اینجوری راحت تر بودم.

ولی این چند وقته واقعا تصمیم گرفته ام خودم هم بلد باشم. چند باری پیش اومد که موقعیت اورژانسی بوده؛ ماشین بود ولی من تمرینی نداشتم بعد از اینهمه سال. این بود که با خودم تصمیم گرفتم قورباغه رانندگی رو هم قورت بدم و خودم هم برونم!!!!!!!!!

حالا دیروز اولین روز اجرای اون پروژه بود. ولی فکر نمیکردم مهدی عکس العمل نشون بده. یعنی فکر کنید نمی تونست یا نمیخواست جلوی خودشو بگیره! هی میگفت: خانم مستقل! دیگه رانندگی هم که میکنی!!!!!!!!!!!!!!تعجب دیگه واسه خودت مستقل شده ای!!!!!!!!!!تعجب

منم با تعجب نگاش میکردم. یه بارم بهش گفتم: «یعنی چی آخه؟ خب من این مدت اخیر گه گاه رانندگی میکردم. این چه ربطی به استقلال داره؟» اونم کوتاه نمی اومد و میگفت: «نه دیگه. حالا میتونی راحت برونی و بری و بیایی!»

دیگه هیچی نگفتم. فهمیدم منظورش چیه. خب، مهدی همیشه به خاطر تنبلی ذاتی که داره و به خاطر اینکه من همه کارها رو کرده ام، پذیرفته که مسوولیت خیلی چیزها با من باشه. خودش دیده که می تونم بدون اونم ادامه بدم. همیشه فکر میکرده که فقط اونه که میتونه رانندگی کنه. ولی الان منم می تونم.

تو رو خدا ببینید چقدر این بحث سبک و مسخره است. آخه این چه موضوع مهمیه؟ الان تو همین دنیای مجازی ببینید خانمها چقدر از رانندگی صحبت می کنند و حتی تنهایی با ماشین به سفر میرن! این دیگه چیه که آدم نسبت بهش عکس العمل نشون بده.

یعنی فکر کنید تا شب به بهانه های مختلف هی ایراد گرفت و عکس العمل نشون داد. منم هیچی نمیگفتم. هی میخواست صدای منو دربیاره و من یه چیزی بگم. منم هیچی نمیگفتم. آخه این چقدر میتونه مسخره باشه. تا آخر شب هم یکی دو بار با مانی دعوا کرد و البته مانی هم دیشب خیلی اذیت کرد.

راستی یادم رفته بود واسش آب میوه ببرم در شرکت!!!!!!!!!!!!!خجالت عصر که رسیدیم خونه یادم افتاد و وقتی رفتم بیرون واسه خرید، گفتم بخرم. که بازم یادم رفت!!!!!!!!!!!نیشخند خوشبختانه تو خونه آب آناناس داشتیم. یه لیوان بهش دادم و اونم مثل همیشه گفت: «چه عجب! یاد این شوهر مریضت کردی!!!!!!!!!!» من خندیدم و رفتم!

از چهارشنبه شب که مهدی مریض بود، رختخواب انداخت تو پذیرایی و اونجا خوابید که من و مانی مریض نشیم. یادتونه که چهارشنبه عصر مانی رفت تو تراس که بازی کنه. در تراس تو پذیرایی باز میشه. گویا در رفت و آمدها، مانی چراغ تراس رو روشن کرده بود و خاموش نکرده بودش. پنجشنبه شب مهدی میگه: «میگم آشتی! دیشب که خوابیده بودم تو پذیرایی، این چراغ تراس روشن بود. خواستم برم خاموشش کنم، دیدم بند بسته ای به دستگیره که مانی در تراس رو باز نکنه. زورم اومد بند رو باز کنم و برم چراغ رو خاموش کنم!!!!!!!!!!!!!!»

پنجشنبه شب که میخواست بخوابم، ـ مهدی اون شب هم تو پذیرایی خوابید ـ دیدم چراغ بدبخت هنوز روشنه!!!!!!!! بلند شدم و رفتم بند رو باز کردم و چراغ رو خاموش کردم و برگشتم تو خونه. بی اختیار یاد رمان به یاد ماندنی خانم «زویا پیرزاد» افتادم: «چراغها را من خاموش میکنم!» بعد با خودم گفتم اگه من این چراغ رو خاموش نمیکردم، یعنی تا کی روشن می موند؟ حتما تا زمانی که لامپش بسوزه!!!

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

تا اونجا که یادم میاد، از بعد از عید به اون مفهوم نرفته ایم خونه مادرشوهرم که بگم مثلا یک هفته رفتیم و مونیدم و اونا مانی رو نگه داشتند. اکثرش خونه مامانم بودیم یا خودمون در رفت و آمد بودیم و بردیمش و آوردیمش. یا مامانم اینا خونه مون بودند و یا یک هفته خواهرشوهرم اومد پیش مون. یه هفته هم که خودم مرخصی گرفتم. اگرم بودیم، زمانش کوتاه بوده.

البته من هیچ توقعی از هیچ کس ندارم. همین الانش هم اگه مامانم نتونه مانی رو نگه داره، باید برم مانی رو پرت کنم مهدکودک و بی خیال همه گریه هاش بشم! دو هفته پیش که مرخصی بودمو هفته پیش هم مامانم اینا خونه مون بودند. دیگه نوبتی هم بود، باید میرفتیم خونه مادرشوهرم. البته اینکه میگم «باید» اصلا منظورم طلبم از مردم نیست! همه همینقدر که تا الان مانی رو نگه داشته اند منت شدیدی به سرمون گذاشته اند!

دیروز که جمعه بود، مهدی صبح که بیدار شد، زنگید به خونه شون و حال و احوال کرد. منم چیزی نپرسیدم. بعد از حدود یه ساعت شوهرخواهرش زنگید که «هستید عصر بیاییم خونه تون؟ » مهدی هم گفت که عصر دارم میرم خونه مامان اینا. یعنی برنامه این بود که هفته جاری رو اونجا بریم و بیاییم. (صبح مانی رو ببریم و عصر بریم بیاریمش.) بعد خواهر مهدی گوشی رو از شوهرش گرفت و گفت: «مامان اینا شنبه دارند میرن مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!»

ما هم کلا بی خبر بودیم. یعنی یه دفعه تصمیم گرفته بودند. یعنی در پی حادثه روز پنجشنبه،  مامانش خیلی داغون بوده. جمعه صبح یه دفعه تصمیم می گیرند که برن مشهد. مامانش و باباش و خواهر وسطی. که البته اینجوری تصمیم گرفتن کلا از اینا بعیده چون خیلی اهل برنامه ریزی اند و از خیلی قبل ترها واسه هر چیزی برنامه می چینند. ولی خب، حالشون خوب نبوده و اینترنتی رزرو کرده بودند همه چی رو.

این برام جالبه که مامانش یه کلمه هم نپرسیدکه مانی رو چه کار قراره بکنیم؟؟!! کلا یا فکرش خیلی درگیر خونه و حوادث پیرامونشه، یا واقعا مساله مانی واسش تموم شده است. یعنی اصلا نپرسید که خب، کی نوبت ماست. اینو هم باز تکرار میکنم که هیچ کس وظیفه ای نداره. ولی وقتی یادم می افته دی ماه پارسال که برای اولین بار مانی رو بردم مهد، اینا چه کار که نکردند و با من چند روز سرسنگین بودند و کلی گریه کردند که تو داری ما رو از مانی جدا میکنی و ........... (یادتونه که...) بعدش هم البته من خواهر وسطی رو قانع کردم. منتها خورد به آلودگی هوا و تعطیلی مهدکودکها و باقی ماجراها.

دیروز عصر هم رفتیم اونجا و من اصلا به روی خودم نیاوردم که جریان رو می دونم . (دعوای مادرش و برادر کوچیکه) البته مهدی بهشون گفته بود که آشتی میدونه. ولی من به روی خودم نیاوردم. احساس کردم اینجوری راحت ترند. آخر شب هم برگشتیم.

امروز صبح هم مهدی قرار بود مانی رو ببره خونه مامانم اینا. دیروز با شرمندگی زنگیدم به مامانم و گفتم شرایط رو. اونم گفت: «عیب نداره. ایشالا به سلامتی برن و برگردند. مانی رو بیار پیش من. تا هر وقت که بتونم ازش نگهداری میکنم!»

خلاصه که آقا مانی نصف شب بیخودی بیدار شد و گفت: «مامان! من مریضم!!!» یکی دو ساعت طول کشید تا خوابوندمش. مریض نبود و فقط بینی اش گرفته بود. یه عالمه هم لگد پرونی کرد به طرف شکم و پهلوی من بیچاره! صبح یه سری دوا واسش گذاشتم تو کیفش که اگه خونه مامانم آبریزش داشت، بخوره و خوب بشه. که شکر خدا حالش خوب بود و احتیاجی نشده.

در مورد تیتر یه سری حرفها دارم که تو ادامه مطلب میگم:


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش الان ساعت یه ربع به سه بامداده!‌ مهدی داره با ایکس باکس بازی میکنه و منم یه بغضی دارم که اومده ام اینجا بنویسم که خالی بشم.

راستش خیلی ساله مامان من آرزو داره بره مکه. یه کم اول از اعتقادات خودم بگم. من خودم الان تو شرایط فعلی این آرزو رو ندارم. یعنی اینقدر بدبخت و بیچاره و محتاج می بینم که فکر میکنم خرج اونا کردن خیلی بهتر از یه سفره. البته البته البته میدونم این یه سفر معمولی نیست. یه سری عقاید هم در مورد این سفر دارم. که البته یه بار که در مورد این عقاید صحبت معمولی کردیم، مامان مهدی به شدت رنگش قرمز شده بود و یکیش رو هم قبول نداشت. دیگه نمیدونم نظر شماها چیه.

مثلا من میگم اگه آدم پولی رو که واسه این سفر در نظر گرفته خرج یه جهیزیه کنه یا به یکی قرض بده یارو یه کاری رو باهاش شروع کنه، خیلی بهتره. اگه برم مکه،‌ هیچ سوغاتی واسه هیچ کی نمیارم. همه اون زمانی رو که بخوام تو مغازه ها دنبال سوغاتی چینی واسه فامیل و دوستام باشم،‌ به اصل سفرم می پردازم و به جای چمدونم،‌ سعی میکنم خودمو پر کنم. بعدش اجازه نمیدم پارچه واسم بزنند. که فلانی از فلان جا خوش اومدی. وقتی هم برگردم،‌ شام و ناهار به اطرافیانم نمیدم. خرج اونایی میکنم که باید بکنم. همه اینا عقاید منه. درست یاغلط. حالا صد تا حدیث و نظریه واسم بیارند، عقیده امه. هنوزم که نرفته ام. معلوم هم نیست که برم. آخه می بینم بعضیها میگن: چرا بریم جیب عرب ها رو پر کنیم! سوغاتی ها رو همین جا می خرند!‌ این دیگه چه جورشه،‌ نمیدونم!!!

راستش مامان ما خیلی مشتاق این سفره. سالها پیش هم اسم نوشته که تازگی به اسمش دراومده. ولی همونطور که در جریانید، داداشم حدود شش ماهه که عقد کرده و اگه خدا بخواد تا چهار پنج ماه دیگه میخواد بره سر خونه و زندگیش. خب،‌ پدر و مادر منم فرهنگی بوده اند. مگه پس انداز اونا چقدره؟ هرچی هم که باشه،‌ مامانم ترجیح میده برادرم رو راهی خونه و زندگیش کنه. البته این نکته هم باید گفته بشه که خانم برادرم وضع مالی خیلی خیلی بهتری از ما داره. یعنی تنها نقطه اختلاف ما با اونا همین مساله است. البته اونا فوق العاده خوب و متواضعند و از برادر من هم انتظار درستی و پاکی دارند. همون دلایلی که باعث شد به این ازدواج رضایت بدن. ولی خب،‌ما نمیخوایم برادرمون سرشکسته باشه پیش اونا. در حد خودمون سعی میکنیم خرج کنیم. ولی خودتون می بینید اوضاع این روزها چه شکلیه. یه عروسی معمولی گرفتن یه عالمه خرج داره. طلاو لباس و .... که دیگه بماند. 

این روزها می بینم مامانم به هر دری میزنه که وام بگیره و واسه یه وام چقدر این در و اون در میزنه. همه این وامها هم قسط داره. ولی قبول کرده همه اینا رو. وقتی می بینم یه عده ین روزها از سفر مکه عزیزانشون میگن یا خودشون از مکه برگشته اند، خیلی دلم میخواد مامان منم یه روزی بره مکه. چون دوست داره. چون واقعا دلش میخواد اونجا باشه. 

الان با مهدی راجع به همین داشتیم حرف میزدیم. طبق معمول گیر داد به اینکه به خاطر تمول خانواده خانم برادرم،‌ برادرم نباید اینقدر به خانواده اش فشار بیاره. 

منم بهش گفتم: اصلا ربطی نداره. ممکنه به خاطر تمول  اونا، یه کم بیشتر به ما فشار بیاد. ولی واسه یه خانواده فرهنگی، این چیزها فشاره. مامان منم تو این موقعیت نمیتونه بی خیال بچه اش بشه و بره دنبال زیارتش. بعدش بقیه حرفم رو خوردم. 

یادم افتاد من و مهدی یه سالی بود که عقد بودیم و خانواده مهدی کلا گذاشته بودند به عهده مهدی که برنامه ریزی کنه برای عروسی گرفتن و خودش فکر پولش باشه! حالا مهدی چه کاره بود؟ توی یه هنرستان غیرانتفاعی معلم بود و تازه نه ماه حقوق داشت. چون تابستونها که مدرسه تعطیل بود، حقوقی در کار نبود. یعنی می دونید. دو تا خونه وراثتی مال باباش بود. (نصف و نیمه) ولی می گفتند هر وقت خونه ها فروش بره. که البته یکیش فروش نرفت و بعدا قرار شد من و مهدی بیاییم توش، اون یکی هم که فروش رفت،‌ حدود شش ماه بعد از عروسی ما بود!!! ولی همون تابستون که ما یه سال بود عقد بودیم،‌ مادر و پدر مهدی،‌ یه دفعه رفتند کربلا!!!!!!!!! البته هیچی پول نداشتند و عمه مهدی پول زیارتشون رو داد!!! و قرار شد بعدها که خونه فروش رفت، بهش برگردونند. ولی کلا بی خیال عروسی ما بودند. کمان اینکه من بالاخره بعد از 15 ماه که از عقدمون می گذشت، یه وام از اداره مون گرفتم و دادم به مهدی که عروسی رو راه بندازیم و دیگه گردن بشکنیم بریم سر خونه و زندگی مون! البته قرض به حساب اومد و بعدها که ملکشون رو فروختند به من برگردوندند. که خب یادتونه،‌ پول سیم کارت مهدی رو ازش کم کردند.........

بماند.... اکثر خانواده های کارمندی همینند. یعنی با وام و قرض بچه هاشون رو روانه زندگی شون می کنند. به مهدی هم همینو گفتم. گفتم:‌ «تو به مامان خودت نگاه نکن که خواهر و برادر عقد کرده ات رو میخواد با پول قلنبه فروش خونه بفرسته سر خونه و زندگی شون. اگه این پول خونه نبود، مامان تو هم با همین وامها و قرضها باید یه فکری به حال بچه هاش میکرد!» البته تو دلم گفتم به جز تو،‌ که کلا سپردت دست خدا و وام اداره ما!!!!!!!!!!!!

مامانم میگه: «بذار داداشتو راهی خونه و زندگیش کنم،‌ پسر بزرگه رو هم بفرستم بره،‌بعدش میرم مکه!!!!!!!!!!!»‌ حالا فکر کنید مامان من الان 61 سالشه!!! با این انر‍‍ژی که مانی از این به بعد ازش میگیره،‌به نظرتون دست و پایی واسش می مونه که تازه بخواد بعد از رفتن اون یکی برادرم،‌ پول جمع کنه و بره مکه؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اینجا قراره از آرزوهام بگم. نه کسی اینجا رو میخونه که بخوام یه کاری واسم بکنه و نه قراره اتفاقی بیفته. راستش دلم میخواست ـ یعنی چندروز پیش بهش فکر کردم ـ که دلم میخواست اگه این خونه بابای مهدی فروش میرفت و کارش تموم میشد، اونجوری که با مهدی برنامه ریزی کرده بودیم، شاید ده بیست تومن دستمون پول می موند. اونوقت مهدی به مامانم میگفت: «مامان! کسی نفهمه! فقط من بدونم و تو و آشتی. بیا برو مکه، خرد خرد بهمون برگردون!‌ هر وقت که داشتی!!» البته این آرزوی محالیه! چرا که نه مهدی این کار رو میکنه و نه اگه اون این کار رو بکنه، مامانم زیر بار این پول میره!!!!! خب، منم جوونم و هزار تا ارزو دارم و رویا. یه دفعه دلم خواست و اینو گفتم.

راستی میگن امشب شب ارزوهاست. هیچ اطلاعی از منشا و چگونگی این شب و رسومش ندارم. اصلا هم نمیدونم چی بوده جریانش. فقط میدونم اسمش شب ارزوهاست. نمیدونم چرا امشب اینقدر دلم میخواد مامانم بره مکه.  البته خدا رو شکر میکنم که مامانم هست. خدا همه مادرها رو حفظ کنه و رفتگان رو قرین رحمت. مامانه هست و ماهم دلمون میخواد آرزوی مامانمون برآورده بشه. همین.

این بغضه بد جور تو گلومه. تا اشکی درنیومده و ما رو پیش شوهرمون لو نداده،‌ بریم بگیریم بخوابیم!

شب بخیر. ایشالا همه با خیر و صلاح خدا به آرزوهاشون برسند. 

آمین.قلب

[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

انگار وقتی چهارشنبه میشه،‌ من low Battery میشم! دیروز که رسیدم خونه خیلی خسته بودم. مامانم اینا هم وسایل رو جمع کرده بودند که داداشم ساعت پنج و نیم بیاد و برن. دیگه نزدیک اومدن اون که شد، من مانی رو بردم تو تراس که حواسشو پرت کنم. آخه اگه میدید که دارند میرن، قرت و قیامت به پا میکرد!!!!!!!!!گریه

یاد بچگی های خودمون میافتم که هر وقت هر مهمونی میخواست بره، ماهمین الم شنگه رو داشتیم! 

خلاصه مانی رو بردم تو تراس و باهاش بازی کردم و به این فکر کردم که دوباره باید یه دستی به سر و گوش تراس بکشم و هوا خوبه و با پسرم بیام اینجا. یاد حیاط خونه ارغوان اینا افتادم و تو دلم گفتم کاشکی برم خونه ارغوان اینا. اخه تعریف میکرد که حیاط بزرگی دارند! اصلا ببینم می تونم یه طبقه از خونه شون رو بخرم که بریم اونجا یا نه؟؟؟!!!نیشخند آخه خواهر! من عاشق حیاط و سبزه و چمن و دار و درختم! 

خلاصه که اونا یواشکی از خونه گریختند و همون موقع مهدی اومد و یه کم سرماخوردگیش بهتر شده بود. شکر خدا سبک گرفته بود. مانی ظهر نخوابیده بود و کم کم دیگه داشت بهانه میگرفت. با ماشین بردمش بیرون. هنوز دنده دو نرفته بودم که دیدم تو صندلیش خوابش برده!!!!!!!!خوابخواب منم یکی دو تا خیابون رفتم که خوابش سنگین بشه و برگشتم خونه. گذاشتمش توی جاش و رفتم پی کارم. مامانم تا تونسته بود خونه رو تمیز کرده بود. ولی یه جمع و جور کلی میخواست و چند تایی لیوان همینطوری روی کابینت بود. اصلا حس و حال نداشتم. یه کم گرفتم دراز کشیدم و شام هم از دیشب مونده بود. اسباب بازیها هم کف هال بود. هرکاری میکردم پاشم و یه دستی به خونه بکشم، اصلا نتونستم. تنها کار مثبت، این بود که رفتم یه دوش گرفتم و حوالی ساعت نه مانی بیدار شد و یه چیزی خوردیم و حوالی دوازده و یک خوابیدیم. 

اینم بگم که مهدی حوالی دوازده ظهر به اداره ام زنگید و حال و احوال کرد. بعد گفت: «چرا یه زنگ نمیزنی حالمو نمی پرسی؟» منم که دلم هم از خودش پر بود و هم دیگه تو اداره اعصابم خرد شده بود، با ناراحتی گفتم: «زنگ بزنم حال کیو بپرسم؟ حال تو رو؟ مگه تو واسه من ارزش قایلی که من حالتو بپرسم؟» بعدش هم بهش گفتم که از دیروز ازش ناراحت شده ام. بعدش اونم مثل همیشه دست پیش گرفت و حرف خودشو انداخت جلو و گفت: «اگه میخوای رویه این باشه، پس بذار باشه!» یعنی این عادت همیشه اشه. توپ رو می اندازه تو زمین حریف. نمیگه رفتار خودش باعث این کدورت شده. میگه ادامه ناراحتی از طرف تو باعث این کدورت میشه!!!!!!!!!!!!! پر روووووووووووووووووووووووو!

منم هیچی نگفتم. تا گفت کاری نداری، گفتم نه،‌ زودتر از اون گوشی رو قطع کردم! دیگه واقعا ظرفیتم تکمیل شده بود. یه مدت واسش ناهار میذاشتم، می دیدم نمیخوره! با همکارهاش غذای بیرون رو می خورند یا می پرسیدم، میگفت نمیخورم. یا نذار ناهار یا هرچی. این هفته که خونه خودمون بودیم، هر روز واسش ناهار گذاشتم به جز همین چهارشنبه که ناراحت بودم. حتی مامانم دو سه بار پرسید:‌ «ناهار واسش نمیذاری؟» به روی خودم نیاوردم و گفتم نه. و ناهار نذاشتم. 

دیشب بهم گفت: «چرا واسم ناهار نذاشتی؟» گفتم: « آخه غذا بی نمک بود، فکر کردم خوشت نیومد نذاشتم واست!» نگفتم چون ازت ناراحت بودم. بله، ما هم بلدیم از این کارها. یه محبتم رو ازش دریغ کردم ولی نگفتم بابت چی. یه جوری که خودش شاید متوجه کمبود بشه! بعد دیدم رفته دو تا تاپ و یه تی شرت بی آستین خیلی زرد واسم خریده! آخه میدونه من عاشق زنگ زردم! منم تشکر کردم ولی ذوق نشون ندادم. وقتی رفتم دوش گرفتم، یکی از تاپ ها رو پوشیدم. شب که تاپ رو تنم دید با ذوق گفت:‌ «وای! تاپی که من خریدم رو پوشیدی؟» منم هیچی نگفتم. گفت: «خوشت اومد؟‌ببخشید نمیدونستم سلیقه کدومه، هر دو تاپ رو خریدم!» منم هیچی نگفتم. انگار باید یه وقتهایی هیچ عکس العملی نشون ندی که طرفت یه کم به خودش بیاد. 

خلاصه یه سری اتفاقات عجیب هم از صبح تا حالا افتاده که توی ادامه مطلب میگم. قبلش به این اشاره کنم که دوستی به نام «آنی از وبلاگ گروهی» واسم یه سری نظرات گذاشته به طور خصوصی که احساس کردم دیدگاهش جالبه و این دوست خوب، یه سری انتقادات به رفتارهای من کرده که یه سریش درسته و می پذیرم. همین روال خودم رو هم ادامه میدم. اینا هم تغییره دیگه. باید انتقاد رو پذیرفت و تغییر کرد. فقط یه سوال. ایشون نظر خصوصی گذاشته، ادرس وب و می هم نداره. من جوابشو دادم، واسش به کدوم ادرس میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! آنی جون بیا و مرا دریاب!

اگر میخواهیم زندگی مان تغییر کند باید چیزی شویم که تا به حال نبوده ایم. بله جانم. اینجوریاست. حالا بیایید بریم به ادامه مطلب:

پی نوشت: 

راستش واجب شد این پاراگراف رو اضافه کنم. خود مهدی گفت که جریان اینجوری بوده: بین برادرش و همسرش جر و بحث میشه، خواهر وسطی مهدی از زن برادره حمایت میکنه. بعد زن و شوهر بحثشون ادامه دار میشه و صداشون میره بالا. بعد داداشه میگه من این بار فک خواهر وسطی رو خرد میکنم اگه دخالت کنه تو رابطه ما! بعد داد و بیدار راه می اندازه. مامانه میگه:‌ تو غلط میکنی و داداشه هم میگه خوب میکنم و مامانه هم چاقو رو میگیره جلوی داداشه. داداشه هم دست می بره و تیغه رو میگیره. مامانه هم از ترس اینکه پسرش یه وقت تو اون عصبانیت چاقو رو نگیره و بکنی تو شکمش یا کار دست خودش بده، هول میشه و چاقو رو عقب میکشه!!!! دستش هم می بره. بعد قبول نمیکنه کسی ببرتش دکتر. یه آ‍ژانس میگیره و با زنش میره بیمارستان. خودش از اونجا به مهدی میزنگه و جریان رو میگه. این بود که مهدی رفت بیمارستان. 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

هنوزم بعد از اینهمه سال واسم عادی نشده. هنوزم وقتی باهاش مواجه میشم، دلم می شکنه.

دیروز موقع رفتن به خونه رفتم کتاب ماهی رو خریدم. مغازه سبزی فروشی بسته بود و نتونستم سبزی دلمه بگیرم. رفتم خونه و دیدم مامانم همه آشپزخونه و ریخته بیرون. ماشین ظرفشویی من به خاطر کم جایی آشپزخونه، روی کابینته، جلوی پنجره آشپزخونه. دیدم مامانم ماشین ظرفشویی رو یه نفره آورده جلو و به پنجره آشپزخونه توری چسبونده! بعد همه اونجا رو مرتب کرده و البته یه عالمه وسیله هم انداخته دور! که دستش درد نکنه. بعد سر ظهر که خواسته اند استراحت کنند، می بینه سر و صدای خیابون خیلی زیاده و مجبور میشه ماشین ظرفشویی رو دوباره بکشه جلو و پنجره رو ببنده!

وقتی رسیدم، با وجود اینکه ظهر استراحت کرده بود، ولی قیافه اش خیلی خسته بود. واقعا شرمنده اش شدم. ولی مثل همیشه زورم بهش نمیرسه که بهش بگم وقتی میاد خونه ام، اینقدر کار نکنه. به خدا خونه ام تر و تمیز بود. ولی مامانم اصرار داره الکی بسابه! ناراحت دلم میخواد مثل مادرشوهرم بیاد بشینه و آخرش هم پاشه بره.

بعد گفتم که میخوام دلمه درست کنم. گفت: من اصلا حوصله ندارم. بی خیال دلمه شو! اگرم سبزیش نباشه که اصلا دورش رو خط بکش چون بدون سبزی نمیشه درست کرد و اصلا مزه نداره!

احساس کردم خیلی خسته است و خودم هم بی خیال دلمه شدم. فقط چون اون موقع که رسیدم خونه، حوالی ساعت چهار بود، بهش گفتم میرم تا آرایشگاه ابرومو بردارم و بیام. رفتم و برگشتم و دیدم مغازه سبزی فروشیه هنوز بسته است! منم از خداخواسته یه سر رفتم خونه نشستم و بعد راه افتادم رفتم فیله مرغ خریدم. از اونجا هم آدرس گرفتم و رفتم یه توری کباب هم خریدم. البته مامانم قبل از اینکه برم، کلی دعوام کرد که نرم چیز اضافه بگیرم و با همین غذاهای یخچال شام رو جور می کنیم. ولی من گوش نکردم!

خلاصه وقتی برگشتم، کلی دعوام کرد!

وقتی برگشتم، دیدم مهدی هم برگشته و حال و اوضاع خوبی نداره. سرما خورده بود. البته خواب بود. منم رفتم آشپزخونه و زعفرون آب کردم و بعد از نیم ساعت فیله ها رو شستم و خشک کردم و بهشون زعفرون و آبلیمو زدم و خوابوندم لای پیاز. گذاشتم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال. بعدش رفتم حموم. البته سعی کردم زود بیام بیرون! چون مامانم گفت: وقتی بیای، من یه سر میرم بیرون یه دوری میزنم. آخه می دونید، مامانم عادت داره روزی چند بار میره بیرون. کلا خیلی اهل راه رفتنه. و میدونم این چند روز تو خونه تاریک ما خیلی احساس خفگی میکرده. البته با مانی میرفتند بیرون. ولی مانی که نمیذاره آدم به دل راحت راه بره. متاسفانه بعضی وقتها هم کلید میکنه که «بغل» بعد آدم باید هی بغلش کنه!

خلاصه از حموم بیرون اومدم و مهدی رفت واسه خودش آب پرتقال و آب آناناس خرید. ولی گفت واسم چای و عسل و آبلیمو درست کن. منم در کمال محبت واسش درست کردم و بهش یکی دو تا قرص هم دادم. بعد از یه ساعت طوفان شد و مامانم برگشت.

بعدش سه چهار تا تلفن به مهدی شد و اینم چند جا زنگید و از صداش ـ که همیشه خیلی بلند با تلفن میحرفه ـ فهمیدم پول خریدار هنوز جور نشده و هنوز قسط اول رو هم نداده اند!!!!!!!!!!!!!!بعد از سه چهار تا تلفن وقتی از اتاق بیرون اومد، ازش پرسیدم: «چک اول خریدار بی محل بوده؟ یعنی پول تو حسابش نبوده؟»

اونم با تندی و یه حالت خیلی بد جلوی مامانم اینا برگشت گفت: «اصلا کدوم چک؟ چکی در کار نبوده!!!!!!!! از صبح به اینهمه آدم توضیح داده ام، الان باید به تو هم توضیح بدم؟؟؟!! حوصله ندارم ولم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

شما حال منو تصور کنید! شما حال پدر و مادرم رو تصور کنید!!! طرف یه هفته است خونه و زندگیش رو ول کرده و اومده نشسته داره بچه ما رو نگهداری میکنه. که ما این هفته در به در خونه مردم نشیم. اونوقت این به جای تشکر، با دخترشون اینجوری حرف میزنه.

اصلا از صبح هم به هزار نفر توضیح داده ای. نمیتونی مثل آدم به زنت هم توضیح بدی؟ زنت از اونهمه آدم ارزشش کمتره؟ یا نه، زنت کیسه بوکسه و خواستی تلافی اونهمه توضیح رو سر زنت دربیاری! اینجوری نشون دادی که چقدر واسه زنت ارزش قائلی. آخه بعد میگن با شوهرت حرف بزن. باهاش مهربون باش. یعنی دیگه باید با این آدم چه کار کرد؟

فقط باید تحملش کرد. که اگه مامانم اینا نبودند اونجور که لایقشه باهاش برخورد میکردم که حالش جا بیاد. هیچ ارزشی نداره اینکه روز قبلش رفته و دو تا تیشرت واسم خریده. چه اهمیتی داره که این هفته که مامانم اینا اینجا بودند، رفت توت فرنگی و زردآلو که خیلی هم الان گرونه خرید. چه اهمیتی داره؟ الان مامانم با خودش میگه: میخوام صد سال سیاه این میوه ها رو دخترم نخوره ولی تو مثل آدم باهاش رفتار کنی!

صد سال میوه نخورم بهتر از اینه که جلوی پدر و مادرم اونجوری ضایع بشم!

تو رو خدا نگید مریض بوده، خسته بوده، تو سنگ صبورش باش. بگید مریض و خسته بوده، کم شعور هم بوده. یعنی این آدم کی حالش خوبه؟ اون روز چه روزیه که مشکل خونه باباش نباشه و این آقا سالم باشه و پرسپولیس نباخته باشه و رئال مادرید برده باشه و کاندیدای مورد علاقه اش رای آورده باشه و اوضاع بر وفق مرادش باشه. تازه اون روز یه کم اخلاقش قابل تحمل میشه.خب این یعنی چی؟ به نظر شما این آدم نرماله؟

نگید الان عصبانی ام و هی دارم می نویسم. این حرفها واقعیه و همیشه بهش اعتقاد دارم. الان شما پست های منو نگاه کنید. هر سه چهار تا پست در میون این یه دفعه دیوونه میشه! از همین جا باید فهمید که ثبات نداره. همون حرفی که مشاور آخر در موردش گفت.

اصلا هرچی داریم جلوتر میریم، بیشتر پی می برم که مامانم واقعا خسته میشه با مانی. چرا باید نزدیک مامانم خونه بگیرم که مانی رو تحمل کنه. اصلا بذار همون نزدیک مامانش خونه بگیره. ببینم میخواد مانی رو چه کار کنه. مامانش که گفته من یه ساعت هم نمیتونم مانی رو نگه داره. در حالی که هفت سال از مامان من کوچکتره!!!!!!!!! در حالی که پدرشوهرم تو خونه بیکاره ولی بابای من هنوز بعد از دوازده سال که از بازنشستگیش میگذره، میره سر کار!!!!!!!!!!!

من الان که از مهدی ناراحتم، نمیخوام مقایسه کنم. ولی وقتی مامانم میاد خونه مون، می افته به جون خونه و هزار تا سوراخ سنبه رو تمیز میکنه. همیشه همین مهدی خیلی چیزا رو به مامانم میگه تا مامان خودش که انجام بده. چون خیالش راحته. چون می دونه مامانش یه ظرفیتی داره. وقتی مانی مریض میشه، فوری میگه بریم خونه مامانت اینا. چون می دونه همه از جون ودل براش مایه می ذارند. ولی مامان مهدی میگه: من ناراحتی ریه دارم و نباید سرما بخورم!!!!!!!!!!!!! اونم حق داره. ولی من با چشمم دارم می بینم که مامانم از هزار و یک حق خودش داره می گذره. این تفاوتها خب به چشم میاد دیگه.

دیگه اصرار نمیکنم بریم نزدیک خونه مامانم. اصلا میخوام بهش بگم بریم نزدیک خونه مامان خودش و پرستار رو توی خونه مامانش بگیریم. اینجوری بهتره. البته فعلا کدوم پول و کدوم خونه. از بعد از عید هم هنوز یه هفته کامل نرفته ایم خونه مامان خودش! مثلا یه هفته میریم خونه مامان من، بعد هفته بعدش مهدی میگه یه خط در میون بریم خونه مامانم و خونه مامانت؟ چرا؟ چرا زحمتها رو می اندازه گردن مامان من؟ چون مامان خودش خسته میشه؟ ما که وقتی میریم اونجا من شبها اغلب شام نمیخورم. ناهار هم که نمیبرم. با این حال مهدی ماهی صد تومن کمک خرجی به مامانش میده!!!!!!!!!!!!!!

بعد از اینکه اون حرف رو بهم زد، من دیگه روم نمیشد به صورت مامانم اینا نگاه کنم. موهامو خشک کردم و برنج رو دم گذاشتم و رفتم بیرون نون بخرم. روبروی خونه مون یه سنگکیه. بارون دونه درشت می اومد. هر دونه اش اندازه یه مشت بود. شالمو روی نونها کشیدم و برگشتم خونه. مامانم نونها و بسته کرد و گذاشت تو فریزر. ماهک هم ا ومد بالا و مهدی هم طبق معمول اخم و تخم کرد. منم محل ندادم و موقع شام ماهک خواست بره پایین. دلم نیومد و نگهش داشتم که جوجه بهش بدم. خلاصه شام خوردیم و بعدش هم اوشین. من که اصلا نگاه نمیکردم به مهدی. اینقدر ازش دلزده شده بودم که اصلا دلم نمیخواست نگاش کنم. البته در حضور مامانم اینا هم چیزی بهش نمیگفتم.

خلاصه طبق روال هر شب، با مانی دوتایی رفتیم مسواک زدیم و گرفتیم خوابیدیم. ساعت چهار مانی بیدارم کرد و دیدم وایساده! بهش شیر دادم و مهدی گفت: نکنه سرما خورده باشه و از من گرفته باشه؟! منم گفتم: خب، میخواستی دیشب پایین تخت بخوابی که ازش دور باشی. اونم رفت پایین خوابید. منم تا وقتی بیام سر کار، صد بار مانی رو چک کردم که تب نداشته باشه. حالا یه ساعت دیگه میزنگم ببینم حال مانی چطوره. شربتش رو صبح در یخچال گذاشتم که اگه خدای نکرده مریض بود، بگم مامانم بهش بده.

حالا امروز عصر مامانم و بابام برمیگردند خونه خودشون. اینم از این هفته که اون بیچاره ها آلاخون والاخون شدند که ما در به در نشیم. نه دیگه، روی مهدی خیلی زیاد شده. فکر کرده اینا وظیفه شونه. همون ما بریم خونه اینا و عصر برگردیم خونه خودمون خیلی بهتره. اینجوری قدر عافیت میدونه و فکر نمیکنه اینا وظیفه است. باید بفهمه که اینا لطفه. البته اگه بفهمه. همون خانواده خودش واسش خوبند که از ترس داداشش، صد بار یه چیزی رو توضیح بده. صد بار سین جیم بشه و جواب پس بده. توضیحا عرض کنم که مهدی از برادرش سیزده سال بزرگتره!!!!!!!!! ولی مثل سگ ازش میترسه! از بس که داداشش وحشیه. خب، اینم باید با وحشی گری باهاش رفتار کرد که رفتارش مثل بقیه باشه!

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز ظهر به مامانم گفتم گوشت رو بذاره بیرون از فریزر که تا بیام یخش آب شده باشه. بعدش قبل از رفتن به خونه چند جا رفتم. اول اینکه رفتم خانه ادبیات کودک و نوجوان که ببینم بالاخره این کتابهایی که میخواستم واسه مانی چاپ شد یا نه. یعنی فکر کنید بیشتر از هفت هشت ماهه که میرم و میام! کتابهای لمسی جلد سخت که هر کدوم در مورد یه حیوونه. من واسه مانی سگ و پرندگان رو خریده ام. ولی هر بار رفتم گفتند که ماهی و گربه هنوز چاپ نشده.

این انتشارات تو خیابون خودمونه و من همیشه سر میزنم. تا اینکه دیروز دوباره رفتم و گفتند واسه نمایشگاه چاپ شده بوده که تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

یعنی دیگه وقتش بود یه فیلیپینی بزنم و کل شیشه های مغازه رو بیارم پایین! ولی به خودم مسلط شدم و یه لبخند ملیح زدم و گفتم: یعنی الان یه دونه هم ندارید که من ببرم واسه پسرم؟؟!! بعد گردنم رو کج کردم و آقاهه دستش رفت طرف تلفن و زنگید به مرکز پخش و اون خانم گفت: داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه آدرس رو گرفتم و خودم رفتم. یه آقایی رفته بود تو انبار و داشت میگشت. گفتند که تازه از نمایشگاه اومده اند و هنوز کارتن ها رو باز نکرده اند. خلاصه رفت و با کتاب گربه اومد. قرار شد ماهی رو امروز برم بگیرم!

وقتی داشتم می اومدم بیرون، خدا رو شکر کردم که فیلیپینی بلد نبودم و با خوشرویی و همون لبخند ژوکوند موفق به خرید کتاب مزبور شدم!

خلاصه رفتم از اون مغازهه (!) سبزی بخرم که گفت:

مرزه و ترخون نیاوردم چون کیلویی چهار هزار تومن بوده و چون گرون بوده منم نیاوردم!!!!!!!!!!

کیلویی چهار هزار تومن؟؟؟؟!!!! مرزه و ترخون؟؟؟؟!!!! یعنی شما میگید آخرش چی میشه؟؟!منتظر

هیچی دیگه یه سری سبزی که خودش مخلوط کرده بود داد بهم و منم آوردم خونه. دیدم بابام هم به سلامتی اومده و داره با مانی بازی میکنه. لباسهامو عوض کردم. واسه بابا شکلات تلخ خریده بودم. من و بابا عاشق شکلات تلخیم. البته من تا 94% رو میتونم تحمل کنم. از اون بالاتر رو دیگه نه! نیشخند دیروزیه 85% بود. خلاصه دادم بابا با چای خورد و خودم لباسهامو درآوردم و افتادم به جون کوفته.

یک تجربه:

حالا بذارید بگم چی شد، تجربه اش بمونه واسه آخر. تمام مدت پخت، من به این فکر میکردم که کوفته وا نره! همه دستورات رو مو به مو اجرا کردم. میدونید که یکی از رازهای وا نرفتن کوفته، اینه که شما خیلی خیلی خیلی مواد رو ورز بدید. منم همه مواد رو ریختم توی غذاساز و دکمه رو زدم. دیگه مواد تبدیل به حلیم شد!!!!!!!!! تو این فاصله هم سس رو درست کردم و وقتی داشت قل قل ریز میزد، کوفته ها رو با سلام و صلوات دونه دونه گذاشتم تو سس. و یکی دیگه از رازهای وا نرفتن کوفته، اینه بعد پناه بردم به خدا از شر کوفته هایی که احتمالا قرار بود وا برن و رفتم پی کارم.

آمااااااااااااااااااااااااا

موقع شام، وقتی خواستیم بخوریم فهمیدم یادم رفته تو مواد نمک بریزم. و دیگه اینکه سبزی که ریخته ام کم بوده و همونی هم که بوده، در اثر تصادف زیاد با تیغه غذاساز، نابود شده و اینکه یک عدد آلو در یک عدد کوفته کمه و دیگه اینکه پیازش هم کم بوده. در نتیجه:

کوفته بسیار زیبایی که درسته و وانرفته بود ولی مزه اش خوب نشده بود!!!!!!!!!نیشخند

همه این تجربیات رو با هر لقمه که به دهن میذاشتم می فهمیدم و میگفتم. مامانم اینا می گفتند: نه بابا! خیلی هم خوب شده. ولی من میدونستم تعارف می کنند. چون مزه اش اصلا اونی نشد که باید بشه. از قیافه مهدی هم فهمیدم که خوشش نیومده. به خصوص که دیگه نتونست تحمل کنه و دیگه از سر سفره بلند شد؛ در حالی که یک پنجم از کوفته اش مونده بود. (دقت کنید: یک پنجم! مطمئن باشید اندازه گیریها کاملا دقیقه!)

خلاصه جمع کردیم و منم با کوله باری از تجربه، بلند شدم و به نظافت آشپزخانه پرداختم.

حالا اگه گفتید امروز نوبت چیه؟

بله عزیزان درست حدس زدید: نوبت دلمه است!!!!!!!!!!!!!خوشمزه

آخه میدونید؛ مهدی خیلی دلمه برگ دوست داره. منم چند روز پیش برگ مو خریدم و ایشالا امروز درستش میکنم. آخه میدونید، مهربان همسرم دیروز وقتی از اداره برگشت، دو تا تیشرت خیلی خوشگل برام خریده بود! قلب 

البته فکر نکنید خیلی خوش به حالم شد ها، همون جلوی مامانم اینا، یکی دو تا لگد پرونی هم کرد! ولی خب، مهدیه دیگه. کاریش نمیشه کرد. لبخند

«ماهک نوشت»:

دیروز ماهک (یادتونه دیگه، دختر همسایه پایینی مون) با یه جوجه صورتی اومده بود بالا. مانی میترسید اولش. بعدش کم کم به جوجه نون داد. آخرش اینقدر ماهک جوجه رو تو دستش فشار داد که مهدی دیگه نتونست تحمل کنه و گفت: برو پایین جوجه رو بذار و بیا بالا. اونم رفت و برگشت. البته بعد از یه ساعت خودش هم رفت پایین. مانی هم پشت سرش هلاک شد اینقدر که گریه کرد!!! این بچه های تک فرزندی آخرش از تنهایی دق می کنند!!!!!!!!!!!!

«باران نوشت»:

راستی بچه ها حال میکنید با این بارونهای عصر تا فردا صبح؟؟!! واقعا که لذت بخشه. واقعا من از عصر که این بارونهای بهاری شروع میشه، همه خستگیم در میره. اینقدر روحم آروم میشه که نگو. نصف شب که بیدار میشم و می بینم داره بارونهای دونه درشت میاد واقعا لذت بخش میبرم. درسته که ما طبقه اولیم ولی اولا خونه جنوبیه و دوم اینکه ما به حیاط راه نداریم. ماهک اینا از زیرزمین به حیاط راه دارند. یه درخت توت هم توی حیاط هست که شاخ و برگهاش روبروی پنجره اتاق خواب ماست. وقتی نصف شب بیدار میشم و می بینم باد می پیچه لای برگهای درخت و صدای قطره های درشت بارون میخوره کف حیاط، می خزم زیر لحاف و کیف میکنم. ساعت رو یه نگاهی می اندازم و هر وقتی که باشه، خوشحال میشم که وقت دارم یه کم دیگه بخوابم. گاهی هم سعی میکنم روی مانی هم لحاف بکشم که با لگد شدید (!) لحاف رو پرت میکنه.

میگم لحاف، فکر نکنید لحاف کرسیه ها! یه لحاف خیلی سبکه! البته مانی میاد وسط میخوابه و نمیذاره ما از آغوش همسرجان فیض ببریم!چشمک هرچی هم میذاریمش پایین، بازم نصف شب میاد بالا! ایشالا خونه رو که عوض کنیم، اونم صاحب اتاق میشه و می بندیمش به تخت خودش!

خدایا به خاطر این روزها واقعا ممنونم. شکر. واقعا ممنونم!قلب

 

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

تصمیم گرفته ام امروز کوفته بپزم!

راستش رو بخواهید یه خاله دارم کرمانشاه که کوفته هاش معرفه. البته اینم بگم که مامانم و این خاله ام، کوفته هاشون بدون آبه. یعنی خشکه!!! درست می کنند و می چینند روی هم تا دم بکشه. بعد میارن ما نوش جون میکنیم! بعد چون همیشه این خاله ام کوفته ها رو واسه تعداد زیادی در حد بیست سی نفر می پزه، مجبوره تقسیم بندی شون کنه. مثلا: کوفته های گرد و تخت، بدون کشمش، کوفته های دراز و قلنبه با کشمش. کوفته های دراز و تخت با فلفل زیاد، کوفته های دراز و گردالو (!) بدون فلفل!!!!!!! و قص علی هذا!!!!!!!خوشمزه

ولی کوفته ای که امروز میخوام بپزم، آبیه!!!!!!!!!! نه اینکه رنگش آبی باشه ها! بلکه در آب شناوره و انشاءالله که وا نمیره! دستورش رو از مادر مهدی گرفته ام. الحق که کوفته هاش معرکه است و هر وقت که درست میکنه و من اونجا نیستم، واسم کنار میذاره که وقتی رفتم بخورم! مهربونه دیگه!

خلاصه که دیروز عصر وقتی رسیدم خونه دیدم مانی ظهر نخوابیده و این یعنی تا تونسته شیطنت و بازیگوشی کرده. بیچاره مامانم هم بالاخره ساعت پنج برش داشته بود رفته بودند بیرون. گفت با خودم گفته ام لااقل خسته بشه شاید یه ساعت بخوابه.

آخه می دونید، اگه وسط روز نخوابه، یه دفعه مثلا ساعت هشت تا ده شب میخوابه و ده پامیشه قبراق و سرحال می افته به جون ما! بعدش دیگه نمیذاره کسی بخوابه.

خلاصه وسط راه خوابیده بود و منم رفتم از سر خیابون بغلش کردم و آوردمش خونه. اون که خواب بود، به کارهام رسیدم. یه سری غذاها رو جابجا کردم و به حرف مامانم گوش نکردم که گفت شام درست نکن!! میگفت شام هست!!!!!! حالا فکر کنید مثلا اندازه دو نفر عدس پلو و یه قابلمه کوچیک هم آش ماست! و این در حالی بود که حداقل شب چهار نفر باید شام میخوردند و برای امروز ناهار هم چهار نفر ناهار!!!!!!!!!

کلا مامانم خیلی تعارفیه! باور کنید خونه خودشون هم تعارف میکنه!!!!!! خنده

خلاصه بهش گوش نکردم و مرغ گذاشتم بیرون و یخ زدایی کردم و باقالی پلو پختم با باقالی های جدیدی که اومده! ولی حالا ببینید چه بلایی سرم اومد!

مرغ ها رو اول سرخ کردم و تو این فاصله پیازداغ درست کردم و توش رب سرخیدم. رنگ که گرفت، مرغ های سرخ شده رو چیدم توش و گذاشتم با حرارت ملایم بپزه. ولی ظاهرا حرارت ا ندازه نبوده. چون بعد از یک ساعت هنوز مرغ ها کاملا نپخته بود!!!!!!!! یعنی سر سفره مهدی گفت: این مرغ چرا توش صورتیه؟؟؟؟؟؟؟!!! سوال البته اون قسمت خوب نپخته بود. ولی هرچند که در کل احتیاج داشت بیست دقیقه نیم ساعت دیگه بپزه!!!!!!!نیشخند خلاصه بعد از شام دوباره کاری شد و مرغ ها دوباره رفتند تو قابلمه و پخته شدند!!!!!!!!!!

عصر که داشتم تو اشپزخونه کار میکردم، مهدی رفت تعمیرکار کولر آورد که کولر رو سرویس کنه. گفت: اگه یکی دو ماه هم اینجا باشیم، گرما نکشیم! چون خودش خیلی گرماییه و زمستون و تابستون تو خونه بدون لباس میگرده!!!!!!!!! خلاصه که دیشب باقالی پلو خوردیم و من برنج و لپه خیس کردم که امروز برم کوفته بپزم.

دیروز هم آخرین روزی بود که بابام رفت مدرسه! قراره امروز صبح جایی بره و از همونجا ملحق بشه به مامانم تو خونه ما! و اینطوری خیال من راحت تره. چون بابام خیلی وقت میذاره واسه مانی و مامانم کمتر خسته میشه. خدا به همه پدر و مادرها سلامتی بده. چه باری از روی دوش بچه هاشون بردارند و چه بر ندارند!

دیروز عصر که مهدی صدبار رفت بیرون و اومد، ـ مثلا میرفت واسه تعمیرکار ابزار می آورد، یا میوه میخرید یا کارهای دیگه ـ با خودم فکر کردم اگه بریم اون طبقه سوم بدون آسانسور، همه خریدها و کارها باید یه کاسه بشه. چون نه مهدی اهلشه و نه انصافه که صد بار بره و بیاد.

این خونه ای که الان توشیم، طبقه اوله. یعنی کلا شش تا پله میخوره! و ما هر وقت اراده کردیم، تو کوچه بودیم!!!!!!!!!!! خداوکیلی اینجایی که هستیم خیلی خوبه. طبقه اولیم، همه چی دم دستمونه. همه مغازه های عالم هم در دسترس هستند و حتی از بعضی هاشون دو تا و سه تا هست. فقط ما باید اراده بفرماییم که از کدام خرید کنیم! فقط مشکل در کثیفی و آلودگی هواست. که روی هر چیزی سه متر (!) دوده میشینه!

حالا تا ببینیم چی میشه و هرچی خدا بخواد. دیروز خاله ام میگفت خیلی ها میگن الان خرید نکنید و صبر کنید تا بعد از ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت. مثلا میگفت اگه فلانی ر.ا.ی بیاره، مسکن و دلار میاد پایین. البته یه چیزی بگم ها. ممکنه اینطوری باشه که خاله ام میگه. ولی فقط جهت اطلاع عرض کنم که این خاله ام حدود سی ساله که ازدواج کرده و مستاجره و هر بار که قرار شده خونه بخره، از این بهانه ها آورده که خونه نخره و پولی هم جمع نکنه واسه خرید خونه. کلا مدل خودش و شوهرش اینه. از صبح تا شب دارند خودشون رو گول می زنند که خونه نخرند!!! مثلا فکر کنید روز پنجشنبه که من و مهدی داشتیم خونه می دیدیم، بهم زنگیده و میگه:

«واسه منم خونه ببین!!!!!!!!» میگم: «خب تو چقدر پول داری؟» میگه: «سیصد و خرده ای!» میگم: «جدی اینقدر پول داری؟؟؟؟؟؟؟!!!!» میگه: «خب اگه تریلی رو بفروشیم و از ارث پدرشوهرم هم اونقدر بهمون برسه و فلان وام رو هم برنده بشیم و ماشین سواری زیر پامون رو هم بفروشیم، میشه همین سیصد و خرده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»قهقهه

گفتم: «خب منم اگه فلان بشه و فلان بشه و فلان بشه، یه میلیارد پول دارم!!»

خلاصه حکاتیه این خاله ما!

خب، اگه اجازه بدید من برم و به یه سری کارهای اداره برسم!

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز یکشنبه است و من بعد از یک هفته اومده ام سر کار. یه سری کارها رو انجام داده ام و میخوام این پست رو بذارم و برم سراغ بقیه. شکر خدا دوستان این مدت بوده اند و سنگ تموم گذاشته اند. اما خب، خودم هم باید دستی به سر و گوش کارها بکشم!

دیروز عصر که مهدی داشت می اومد خونه بهش زنگیدم و گفتم سر راش گوشت بگیره. احساس کردم خسته است. گفتم: ولش کن. بیا خونه، خودم میرم میگیرم. وقتی اومد، ماشین رو برداشتم و رفتم قصابی و از اونور هم لبنیانی که ماست بخرم. خلاصه برگشتم و گوشتها رو بسته کردم و شام هم عدس پلو پختم.

وقتی مهدی اومد، یه کم هیجان داشت. سر یه مساله ای! مثلا شما فکر کنید کاندید شدن یا نشدن فلان شخصیت. براش مهم بود. برای من به اون اندازه مهم نبود. سر همین مساله ساده، یه کم حرفمون شد. متاسفانه همونجا مهدی یه حرف خیلی تند و تیز به من زد. البته بعد از یک دقیقه اومد بغلم کرد و عذرخواهی کرد! منم هیچی نگفتم و رفتم پی خرید گوشت.

وقتی برگشتم، دیدم همچنان داره پیگیری میکنه. دو سه بار حرفمون شد! بهش گفتم: مهدی! به خدا حیفه که به خاطر همچین موضوع مسخره ای، رابطه مون خراب بشه. اونم گفت:

نمیشه سر مسایل سیاسی، زن و شوهر قربون صدقه هم برن و با عزیزم و دوستت دارم، بحث کنند! این مسایل سیاسیه!!!!!!!!!! باید محکم حرف زد!!!!!!!!!!یول

راستش بچه ها! بند دلم پاره شد. با خودم فکر کردم چرا باید هرچیزی رو به رابطه مون ترجیح بدیم. خب باید بپذیریم که هرکسی یه عقیده ای داره. اینکه توی یه خونه زن یه عقیده سیاسی داشته باشه مثلا بره رای بده به فلانی یا اصلا نخواد رای بده، چه اهمیتی میتونه واسه شوهرش داشته باشه؟ یه وقتهایی فاصله عقیدتی خیلی زیاده، خب ممکنه مشکل ساز بشه. ولی من و مهدی که اگه در هرچی اختلاف نظر و سلیقه داشته باشیم به جز این مورد، چرا باید رابطه مون خراب بشه؟ رابطه ای که داریم میلیمتری می سازیمش!

بعد یادم افتاد سر ورزش هم همینه. یعنی سر تعصبات فوتبال هم که میشه، به همین غلیظی جبهه میگیره! به به این نتیجه رسیدم که :

اگه رابطه مون خراب میشه، به خاطر تعصباتیه که مهدی داره. نمیگم خودم، چون هرچی نگاه میکنم، در مورد عقایدم خیلی لایت فکر میکنم. منم روی خیلی چیزها غیرت دارم ولی تعصب نه. مثلا دوست دارم استقلال برنده بشه. ولی چون مهدی پرسپولیسیه، علاقه ام رو زیاد نشون نمیدم. البته اگر اونم مثل من فکر کنه، میتونم بیشتر از اینا نشون بدم. ولی تا همین جا برام کفایت میکنه. من حتی وقتی استقلال میبره، به خانواده ام زنگ نمیزنم و تبریک نمیگم. (اونا استقلالی اند) ولی من هرچی کمتر واکنش نشون میدم، واکنش اون شدیدتر میشه. در هر حال من این روش رو ترک نمیکنم و اینجوری خودم راحت ترم.

حالا شما فکر کنید همه زن و شوهرها که با هم، هم عقیده نیستند! الان باید روزی سه جین دعوا باشه تو خونه هاشون تا اعلام نتایج انتخابات! در حالی که این درست نیست. اینا فقط نظریه هستند. بعدش هم، دنیای زن و شوهرها خیلی باید لطیف تر از این حرفها باشه که این مسایل گنده و بی ارزش بخواد تغییرش بده. خب یادم افتاد سر سیاست و ورزش و .... همیشه همینطور بوده. همین تعصب باعث شده موضع گیریهای مهدی همیشه اینقدر تند و تیز باشه و مجال هیچ مانوری به طرف مقابل نده!

دیروز غروب چند بار بین مون بحث شد. آخر سر من رفتم بغلش کردم و گفتم: بیا تمومش کنیم. رابطه مون خیلی بیشتر اهمیت داره. واقعا ارزش اینو نداره که بخواد سر این چیزها خراب بشه و حتی خدشه ای بهش وارد بشه.

ولی تا آخر شب می دیدم که عکس العمل نشون میده و دیگه اون مهدی این چند روز اخیر نیست!افسوس میدونید بچه ها! به خدا اینجا دیگه حرجی بر من وارد نیست. یعنی من باید چه کار بکنم که نمی کنم؟ مثلا هرچی اون گفت، بگم آره تو راست میگی و هیچوقت تو زندگی هیچ ابراز عقیده ای نکنم که دلخوری پیش نیاد؟ آیا این روش باعث نمیشه اون خودرای و دیکتاتور بار بیاد؟ یا روش دیگه ای رو انتخاب کنم:

در کمال ملایمت و به دور از تعصبی که اون داره، کم کم باهم بحث کنیم و من کم کم در بحث بهش بیاموزم با هم حرف بزنیم و عقیده هم رو قبول کنیم. میدونم این روش زمان و انرژی بیشتری رو می بره. البته خودم هم باید بیاموزم. الان مانی به دهن ما چشم دوخته! اونم داره یاد میگیره. این مشق دموکراسیه که از خونه ها باید شروع بشه. من در مورد خودمون سه تا حرف میزنم. روشیه که میخوام تو خونه مون اجرا کنم. هرکسی به عقیده خودش باشه. طرفین با هم صحبت کنند و ابراز عقیده کنند. در ملایمت. به دور از تعصب!

البته بگم ها، قبل از بروز بحث سیاسی، وقتی مهدی اومد خونه، باز در مورد خونه با هم حرفیدیم که دیگه ترجیح میدم تو ادامه مطلب بقیه شو بگم:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام خدمت همه شما دوستان گلم. رسیده ام خدمتتون با یه عالمه خبر از تغییرات.

اول از چهارشنبه شب بگم که با مامانم اینا رفتیم بیرون. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. مهدی گفت شب همونجا بخوابیم. که خوابیدیم.

اول اینو بگم که رابطه مون خیلی خوب و معقوله. فعلا که بهم بی توجه نیست. مثل آدم با هم حرف میزنیم!!! و کلا آرومیم هر دو!!! خدا رو هزار مرتبه شکر!بغلبه لطف خدا و دعای شما دوستان عزیزم. خیر ببینید همه تون مهربونا!!!!!!!!قلب

خاطر مبارکتون باشه،‌ هفته پیش معامله خونه پدر مهدی به لطف خدا سر گرفت. دیگه کم کم ما هم بای ددنبال خونه باشیم. چون مامانش قول داده که از اون پول، مبلغی رو به عنوان خرید خونه، به ما هم بده. همونطور که میدونید، خونه مامان من شهرانه. یعنی غرب. خونه مادر مهدی شمال تهرانه، محل کارمون هم طرفهای عباس آباد! خب،‌اگه مانی تو زندگیمون نبود (شکر خدا هست!) ما بدون معطلی یه خونه طرفهای عباس آباد میخریدیم و از اینهمه ترافیک راحت میشدیم. مگه همه شبانه روز جقدره که آدم بخواد هر روز سه چهار ساعت رو توی ترافیک باشه. ولی حالا که مانی هست فرق داره.

اینها رو همینجا داشته باشید تا برسیم به پروسه مهد آقا مانی. 

راستش هفته پیش که بنده از یکشنبه مرخصی بودم،‌ هرچی جلوتر میرفتیم، مانی انگار بیشتر متوجه دوری میشد. یعنی واقعا فهمیده بود که غرض از این مهد، دوری اون از دو تا خانواده های ماست! خب مانی تنها نوه هر دو خانواده است. از شش ماهگی هم که من مرخصی زایمانم تموم شده و برگشته ام سر کار،‌ هر هفته تو بغل یکی از خانواده ها بوده و هر دو طرف هم الحق و الانصاف گذاشتنش روی سرشون!! اینه که آقا برنمی تابه که بره یه جایی که قانون و مقررات داشته باشه و دیگه اونهمه ادم نازش رونخرند!!! لااقل الان قبول نمیکنه.

دوباره برگردیم سر پروسه خونه.

خلاصه پنجشنبه صبح من و مهدی لباس رزم پوشیدیم و رفتیم بنگاه های حوالی خونه مامانم. من هیچ نظری ندادم که خونه رو کجا بگیریم. هر دو با این امید شروع کردیم که ایشالا مانی به مهد عادت میکنه و چون محل مهد مذکور هم مثل محل کار من و مهدی در عباس آباده، ایشالا همون حوالی عباس آباد یا شمس آباد (که نزدیکه) یه خونه میخریم. ولی نظر مهدی این بود که شهران رو هم بگردیم. خلاصه گشتیم و از بین همه خونه ها،‌ آخرین مورد چشممون رو گرفت چون با بقیه فرق داشت.

راستش رو بخواهید همه خونه ها،‌ حدود هفتاد هشتاد متر بود. یعنی بودجه ما همینقدره. البته ما ترجیح میدیم یه خونه مثلا ده سال ساخت باشه،‌ولی مترا‍ژش بیشتر باشه. بنابراین طرف نوسازها نمیرفتیم. چون میدونیم اگه بخواهیم خونه نوساز داشته باشیم،‌ خونه کوچیکی نصیب مون میشه. این مورد آخری فرق میکرد. 

خونه سیزده سال ساخته! 105 متره. بعد چون سیزده سال پیش شرایط با الان فرق میکرده،‌ نقشه خونه مربع مستطیله و اتاقهاش مثل اتاقهای درست و حسابی،‌ کمد دیواری داره. مثلا یکی از اتاقها، یکی از دیوارهاش کلا کمده و این یعنی یه عالمی خوشحالی!!!!تشویق یه هال پذیرایی مستطیل خوب هم داره. آشپزخونه اش هم خیلی بزرگه!هورا البته باید گفت که خونه قدیمی ساخته. حتما باید دستی توش برد. مخصوصا کابینت هاش که قدیمی و فلزیه. ولی یه حسن دیگه این خونه اینه که توی یه آپارتمان هشت واحدیه. الان همه آپارتمان ها،‌ کمتر از پانزده واحد نبودند. موردهایی که دیدیم،‌ خیلی هاش بیست و بیست و پنج واحدی بود!!!!!!!! خب، هرچی تعداد واحد کمتر باشه بهتره. 

این ساختمون هم در شرف کوبیدنه. فقط یکی از ساکنینش یه خانم 86 ساله است که بنگاهی میگفت راضی به کوبیدن نیست. بعد خندیدو گفت:‌ اونم دیگه چیزی نمونده!!!!!! ناراحت شدم و گفتم:‌ نه آقا!‌این حرف رو نزنید. ایشون عزیز خانواده اشه. چرا من باید برای اینکه زودتر به خونه نو برسم،‌ آرزوی مرگ ایشون رو بکنم! شاید من زودتر از این پیرزن بیچاره مردم!!!!!!! والا..!!!!!!

فقط می مونه یه مشکل اونم اینکه این واحد در طبقه سوم واقع شده اونم بدون آسانسور!!!اوه فکر کنم پیاده تا خونه مامانم اینا،‌ پنج دقیقه راه باشه. خب،‌هر کسی دلش میخواد نزدیک خانواده اش باشه. ولی من فکر چیزهای دیگه ای رو هم میکنم. اولا چون خانواده مهدی دارند این پول رو میدن،‌ طبیعتا حق دارند دلشون بخواد خونه نزدیک اونا باشه. ولی خب، نزدیک اونا خونه به مراتب گرونتره. این خونه هم شرایطش با بقیه فرق داره. یعنی سهم از زمین داره. که یه مزیته. با همه اینا تصمیم گیری نهایی رو گذاشته ام به عهده مهدی. 

خودم میدونم که مهدی ته دلش دوست داره به خانواده من نزدیکتر باشه. چون الان پدر و مادر من با وجود اینکه سنشون بیشتر از پدر و مادر خودشند، ولی سرپاتر هستند و ما ناخودآگاه برای مانی روی اونا حساب میکنیم. 

پنجشنبه شب که این مورد آخر رو دیدیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه مامانم اینا، با هم شور کردیم که این هفته آینده (همینی که الان توشیم رو ) فرصت بدیم به مانی ببینیم چقدر با مهد،‌ هماهنگ میشه. و تو این هفته هم مهدی بگرده طرفهای شمس آباد ببینه موردی میتونه پیدا کنه یا نه. خلاصه دیروز رفتیم خونه مامانش اینا و دیشب هم اونجا خوابیدیم ولی ....................... چشمتون روز بد نبینه!

امروز، اقا مانی از صبح که بیدار شد،‌ دامن مامان مهدی رو چسبیده بود که:‌ نریم مهد کودک! خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نشد که نشد. منم گولش زدم و بردمش پارک دم خونه اونا و یه نیم ساعت بازی کردیم و بعد مهدی اومد دنبالمون. وقتی رسیدیم دم مهد،‌ چنان یقه مهدی رو چسبیده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت،‌که برای اولین بار دلم براش سوخت!!! یعنی گریه میکرد ها!!!!!!!!!!!!گریه میگفت: بابا مهدی! نریم مهد. و هق هق میکرد! یعنی اگه من گبر هم بودم،‌ اون لحظه نمی بردمش مهد. این بار دیگه با همه روزهای دیگه فرق میکرد. حتی حاضر نشد از ماشین پیاده بشه که بریم تاکسی بگیریم بریم خونه خودمون!!!!!!!!!! خلاصه مهدی ما رو برد جلوتر پیاده کرد. یعنی دیگه من و مهدی به این نتیجه رسیدیم که بیشتر از این عذابش ندیم!!!!!!!!!!!!! طوری بود که با هیچی هم گول نمی خورد. هرچی میگفتیم، میگفت:‌جایزه نمیخوام مهدکودک نمیخوام. بریم خونه لوبی. منظور از لوبی، مادر مهدیه که بیچاره اسمش ربابه است و مانی مامان لوبی صداش میکنه!!!!!! 

خلاصه من و مانی پیاده شدیم و ماشین گرفتیم اومدیم خونه، مهدی هم رفت سر کارش. مانی تا یکی دو ساعت کج خلق بود و بداخلاقی میکرد. حالا از صبح موندیم چه کار کنیم. مهدی میگه کلا قید این مهد رو بزنیم و یه خانم دکتری میشناسه که گفته یه مهد دیگه تو عباس اباد هست که خیلی خوبه. حالا قراره تحقیق کنه ببریمش اونجا. هرچند من به مهدی نمیگم، ولی چشمم آب نمیخوره. از اون طرف هم مامانم میگه اگه زودتر تصمیم بگیرید  که بیایید شهران،‌ دیگه اینقدر این بچه رو عذاب ندید. هر روز بیاریدش بذاریدش پیش من و خودتون برید و برگردید. 

البته من به مهدی هم گفتم. گفتم تو الان رو نبین که خیابونها خلوت تره. فکر مهر رو بکن که صبح دو ساعت تو راهی. اونم گفت:‌ من نیستم، تو توی راهی. چون مامانم پول یه ماشین هم بهم میده،‌ تو با ماشین خودت صبح زود میری، منم دیرتر میرم و مانی رو میذارم خونه مامانت و میرم سر کار!! منم تو دلم گفتم:‌خدا رو شکر!‌ من از اینکه شش صبح بیدار شم و زود برم که به ترافیک نخورم، هیچ مشکلی ندارم. عاشق صبح زود هم هستم. چون به کارهام بیشتر میرسم! (آیکون اشتی با چشمهای بادومی و کیمونو به تن!!!!!!!!!!)

خیلی حرف زدم. لبخند ولی خب، اینم بگم و برم! اینکه مامانم اینا دیگه با التماس ما، قراره این هفته رو بیان خونه مون و پیش مانی باشند. راستش اول قرار بود مامانم بیاد و همون پروسه مهد بردن مانی رو ادامه بده، که امروز کان لم یکن تلقی شد!!!!!!!!!!!! و گفت که دیگه نمیاد. التماسش کردم که تو رو خدا بیا و این هفته رو بمون که ما هم از اینجا بریم و بیاییم. ایشالا دیگه یه کم دیگه مونده و ما هم جابجا میشیم و خودمون مانی رو میاریم خدمتت!!!!!!!!!!!!!!!

وای خدا......... دستم از کار افتاد!!!!!!!!اوه

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش رو بخواهید الان چهارشنبه است. من دیشب یه پست گذاشتم به نام روال خوب کارها! ولی از دیشب تا حالا نمیدونم چرا نمایش داده نمیشه؟؟!

الان هم ا ین پست رو در حالی میذارم که نمیدونم نمایش داده میشه یا نه!

دیشب مهدی هی رفت و اومد که آشتی کنه. بعد منم بهش گفتم که مشکلم باهاش چیه. اونم چند بار معذرت خواست. فقط این وسط یه اتفاقی افتاد که از بی مبالاتی خودم بود. و اون اینکه مهدی در حالی پشت لپ تاپ نشست که صفحه وبلاگم باز بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته اون لحظه داشت با مامانش میحرفید و من فوری دویدم و بستم صفحه رو. بعد از صحبتش با مادرش، با خنده گفت:‌پس وبلاگ زده ای. خب،‌ آدرسش رو بده که منم بخونمش. منم گفتم:‌

هرگز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفت: خب فرض کن من از خواننده هاتم. منم گفتم:‌اون فرق داره. خلاصه هی رفت و اومد و گفت من یه صفحه اش رو دیده ام. توی اون صفحه از من تعریف کرده بودی!!! گفتم آره والا. آخه تو خیلی تعریفی هستی!

خلاصه شب بهم گفت که خیلی نوشته هامو دوست داره و خواهش کرد که ادرس رو بدم که بخونه. منم گفتم:‌حالا از یه قسمتش واست پرینت میگیرم که بخونی! بعدش هم نصف شب اومد و ازم عذرخواهی کرد.

اینم از این.

صبح بهش اس دادم که : تو که وقتی مهربون میشی،‌اینقدر قیافه ات خوب میشه،‌ چرا بعضی وقتها اینقدر بدقلقی میکنی!!!!!!!!!

اونم در جواب قربون صدقه ام رفت و از این لوس بازیها!!!

دیشب قسمت اول اوشین رو داد. خیلی لذت بردم. البته هنوز نرفته به قسمتهای گذشته و بچگی اش. ولی خیلی دلم میخواد ببینمش. البته سال 77 هم یه بار نشون داد این سریال رو. ولی چون عصرها بود و منم دانشگاه بودم،‌ همیشه وقت نمیکردم ببینمش.

الان ساعت 5 عصر روز چهارشنبه است. من برای شام لوبیا پلو پخته ام. کیک سیب هم اماده است. وسایل هم جمع شده است. داداش بزرگه ام هم اومده و اینجاست. منتظریم مهدی بیاد و راه بیفتیم بریم خونه مامانم اینا که شام بریم یه وری!!!!!! 

از مهد مانی بگم که امروز بیشترین گریه رو توی این مدت از چشمش تراوش کرد!! ولی خب باید تحمل کنم. میدونم مواظبشند و از یه حدی بیشتر نمیذارند اذیت بشه. بعد هم ساعت یازده یه اقایی اومد مهد و ارگ زد و بچه ها باهاش شعر خوندند و آخرش هم رقصیدند! یه جوری جو شاد بود که منم دلم خواست پاشم!!!نیشخند هرچی هم به مانی گفتم، گوش نکرد و همینطور چسبیده بود به من!

میگم،‌ حالا توی این پست،‌مهدی رفتارش خوبه. باید ببینیم در پست بعدی این حسن اخلاقش چقدر دوام داره! یا من دارم نقش یه زن استوار و مستقل از شوهر رو بازی میکنم و یا مهدی هنوزم روی مود پسر خوبه.

واقعا نمیدونم چرا پست قبلیم نمایش داده نمیشه. هنوزم مطمئن نیستم این پست هم نمایش داده بشه. میگم نکنه خودم هم مثل پست هام هیدن بشم؟؟؟؟؟!!!منتظر

[ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

عرض کنم خدمتتون الان ساعت حدود چهار و نیم بعدازظهره. از صبح مانی رو بردم مهد و بعدش چون توی مهد از کارش راضی بودند و بهش جایزه یه دونه ساعت مچی خوشگل دادند، ازشون اجازه گرفتیم که ببرمش استخر! یه استخر دم خونه مونه که تا حالا نرفته بودم. امروز با هم رفتیم و افتتاحش کردیم.

جالب براتون بگم که ما ساعت ده و نیم اونجا بودیم. تنها مشتریاش هم من و مانی بودیم. بلیط من شد دوازده تومن و بلیط مانی هم شد ده تومن!!!!!!!تعجب بعد خانمه میگه: البته ایشون رو نمیتونی ببری!!! میگم: با سنش مشکل دارید یا با پسر بودنش؟ میگه:‌با هردو! اگه از اصناف بیان ایراد میگیرن. چون ممکنه تو آب ادرار کنه. گفتم: راستش هیچ تضمینی نیست که خانمهای بزرگسال هم این کار رو نکنند توی آب. والا....... کی می تونه تضمیم بده!!!!!خنده بعد گفتم:‌ پس این بار مایوی دخترونه تنش میکنم که کسی دیگه ایراد نگیره.

خود خانمه هم خنده ا ش  گرفته بود. گفت باشه مایوی دخترونه تنش کن.

خلاصه رفتیم تو. اول مانی ترسیده بود و نمی اومد. بعد که رفتیم و اونهمه آب رو دید، یه دفعه دیوونه شد و از خوشی جیغ کشید!!!!!! آخه مانی خیلی خیلی آب دوست داره. وقتی هم که تو شکمم بود،‌ من هر روز میرفتم حموم و رو شکمم آب میگرفتم. همه میگن یکی از عواملی که باعث شده مانی اینقدر عاشق آب باشه، همینه.

خلاصه من که نشد شنا کنم. فقط ایشون رو روی دستهام روی آب راه می بردم. اونم پا میزد!!!!!!! تا نیم ساعت هم فقط خودمون دو تا توی آب بودیم. استخرش کوچیک بود. ولی به اندازه ما دو نفر جا داشت!نیشخند

خلاصه بعد از چهل و پنج دقیقه من دیدم دیگه دارم از کت و کول می افتم و شونه چپم خیلی درد میکرد. این بود که خواستم بیام بیرون که مانی داد و بیداد راه انداخت که نریم و همینجا باشیم. راستش دیگه توان نداشتم. این بود که با هر کلکی بود بیرونش آوردم و اقا چون خیلی خسته بود،‌ حاضر نشد راه بیاد. اینم بگم که پروسه دوش گرفتن و خشک کردن و لباس تن آقا مانی کردن،‌یه پروسه خنده داری شده بود و من همینطوری آب از سر تا پام می چکید ولی میخواستم هرچه زودتر تن این بچه لباس کنم که یه وقت سرما نخوره این وسط. بعد سرش رو هم سشوار کشیدم و اومدیم بیرون. حالا من بودم و خستگی و مانی خسته تر و یه ساک نسبتا سنگین. اون قسمت هم ماشین نبود. رسیدیم سر کوچه، اندازه یه چهارراه کوچیک، فاصله تا خونه بود. ماشین گرفتم و رسیدیم خونه. نمیخواست بیاد تو!!!!!!!! گفتم بیا بریم تا مامان صد تکه نشده!!!!چشمک بعد که اومدیم تو خونه،‌ با خودم گفتم الان میخوابه. 

یه شیشه شیر خورد و نخوابید. ولی تلو تلو میخورد. بعد  از یه ساعت بهش ناهار دادم و بعد ساعت دو،‌دیگه بیهوش شد!!!!!! خواب یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. باور کنید تا دو ساعت اصلا تو جاش غلت هم نزده بود!!!!! الانم خوابیده. خودم ساعت چهار بلند شدم و رفتم یه دوش گرفتم.

بعد مسواک زدم و یه کم شیرپاک کن زدم به صورتم و کرم روی دستهام و عطر ملایمی هم زدم. یه فنجون قهوه ترک واسه خودم درست کردم و نشستم اینجا پشت لپ تاپ در خدمت شما دوستان گلم!بغل

راستی بچه ها! تو تبلیغات دیده ام که از امشب شبکه تماشا میخواد سریال سالهای دور از خانه رو نشون بده. راستش من اون زمانی که این سریال پخش میشد،‌ کلاس پنجم بودم. (من متولد سال 57 هستم) و یادمه که تا سالها همه زندگیم،‌اوشین بود. هنوز هم عاشق کیمونو هستم!!!!!!!نیشخند یادمه مردم هم خیلی این سریال رو دوست داشتند. هم اینکه سریال دیگه ای نداشت تلویزیون بدبخت دو کاناله،‌ و هم اینکه توی اون سالها،‌ خیلی از زنهای ایرانی واقعا مثل اوشین سخت کوش بودند. یادتونه که سالهای جنگ همه خودشون ابلیمو و رب و آبغوره و .... درست می کردند. 

حتی یادمه یه بار در یک مصاحبه ای خانمی عنوان کرده بود که الگوی من اوشینه و خون به پا شده بود!!!!!!!!!! به نظر من هر کسی باید ببینه کدوم شخصیت بهش نزدیکتره،‌بعد اونو به عنوان الگو برداره. خب، حتما اون خانم خیلی وجه تشابه با اوشین داشته. این دیگه ناراحتی نداره. هرکی آزاده هر الگویی که میخواد انتخاب کنه. (امام آشتی)

خلاصه الان که نگاه میکنم می بینم دخترهای هم نسل خودم که مثلا این سریال رو دیده اند،‌ بازم مشتاق دیدن مجدد این سریالند. به نظرم خالی از لطف نباید باشه دیدن دوباره اش! به خصوص اینکه ساعت ده تا یازده شب رو هم پر میکنه. برای منی که یادم نیست آخرین بار کی سریال دیده ام، خیلی خوبه.

دیشب مهدی که همچنان با بی محلی های من مواجه بود گفت:‌ نمیخوای تمومش کنی؟ گفتم:‌نه. 

گفت: چرا؟‌گفتم: بهم توهین شده. تو وقتی اونجوری بهم توهین میکنی،‌ من دلیلی برای صحبت کردن با تو ندارم. 

امروزم بهم زنگید که کجایید و کجاها رفتید و استخر خوش گذشت یا نه. منم همچنان سردم. نمیخوام چیزی رو بهش یاد بدم. فقط میخوام به خودم ثابت کنم ارزشم خیلی بیشتر از توهین های مردیه که هرازگاهی کمبودها و مشکلات زندگی شو رو سر زنش هوار میکنه و بهش توهین میکنه. بدون هیچ گناهی از طرف اون زن. 

خلاصه که الان کم کم باید برم بساط شام فرداشب رو روبراه کنم. چون قراره با مامانم اینا شام بریم دم خونه شون. شینده ام طرفهای نمیدونم کجا،‌نزدیک شهران، یه آبشار مصنوعی هست. واسه اینکه به مامانم فشار نیاد،‌ گفتم من شام لوبیاپلو درست میکنم. الان موادش رو آماده میکنم تا فردا ظهر که از مهد برگشتیم‌،‌ سر صبر درستش میکنم. دلم میخواد کیک سیب هم بپزم. یعنی من مردم رو کشتم با این کیک سیب!!!!!!!!!!!! زبان

دوستان عزیزم که می آیید و منو می خونید و مهربانانه و پا به پام جلو می ایید،‌از اینکه اینقدر برام دل می سوزونید و قدم به قدم راهنماییم می کنید،‌واقعا ممنونم. خدا رو به خاطر وجود تک تک تون شکر میکنم. ولی یه چیز رو هم در نظر داشته باشید. من با وجود همه سختی ها و ناراحتی ها،‌از پا نمی شینم و ادامه میدم. 

اجازه نمیدم هیچ مانعی باعث بشه طراوت و شادابی از من دور بشه و یا غمی بخواد منو از پا دربیاره. همچنین پیش به سوی فردای بهتر!!!!!!!!!!!!!11

آیکون آشتی سوار بر اسب بر لب دریا و آماده فرمان حرکت!!!!!!!!!!!!!!!!

[ سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز روز دوم مهد مانیه. بر اساس رفتار مانی،‌اونا به به این نتیجه رسیده اند که مانی از اون بچه های خیلی وابسته است. حالا به خاطر ساعات طولانی کار من، به من که نه،‌ولی به خانواده خیلی وابسته است. که البته من تنها فرد از خانواده ام که اونجاست! پس در نتیجه به من می چسبه.

امروز بهم گفتند اگه تحمل کنم که مانی یه کم گریه کنه، این شرایط زودتر هموار میشه. شرایط سازگاری مانی با مهد. منم گفتم هرجور که خودتون صلاح می دونید. یعنی میدونید، بهشون اطمینان دارم که نمیخوان بچه رو اذیت کنند. این فقط پروسه سازگاری مانی با مهدکودکه. دیگه نه میتونم، و نه میخوام که به خانواده هامون بابت مانی وابسته باشم. امیدوارم خیر در همین باشه و خدا هم کمکش رو دریغ نکنه. پس خداجون کمک کن این پروسه هرچه زودتر طی بشه.

به اداره گفته ام که شنبه رو هم نمیام. البته چون رئیسم یکشنبه صبح تا ظهر هم بیرون از اداره جلسه است، پیش خودم، یکشنبه رو هم در نظر گرفته ام!!! کلا با اینهمه تغییرات در شرکت،‌ فکر کنم وقتی برگردم، حداقل سه نفر به جام نشسته باشند!!!!!!!!!قهقهه

از خودم بگم که از مهد که اومدیم با مانی، امروز دیگه دوتایی خونه تنها بودیم. مهدی رفته بود سر کار. البته قبل از خونه، یه سر بردمش آرایشگاه همیشگی اش و سر مانی رو آلمانی کوتاه کرد. خیلی بهش میاد عزیز دلم!!!ماچ

مانی خیلی زود گرسنه شد. تقریبا دوازده و نیم ناهار خوردیم. البته مانی یه کم بدقلقی میکرد مثل همه بچه ها و بیشتر حواسش به بازیگوشی بود ولی منم مثل همه مادرها به لطایف الحیل چنگ انداختم و بهش غذا دادم. ساعت چهار بیدار شدم و بعد تمیز کردن خونه و به خود رسیدن، کتلت رو درست کردم واسه شام.

واقعا الان که تو خونه ام، می بینم خانمهای خونه چقدر نسبت به خانمهای کارمند وقت دارند. من که خیلی وقت زیاد میارم!!!!!!!!!! البته همیشه سر این موضوع مادرشوهرم مساله داره و معتقده که زن خونه دار بیشتر از زن کارمند کار میکنه!!!!!! که البته دلیلش روشنه چون خودش خونه داره. منم هیچوقت باهاش بحث نمیکنم که زن کارمند باید همه اون کارهای زن خونه دار رو هم بکنه به علاوه اینکه باید روزی هشت نه ساعت بیرون از خونه باشه. جای بحث نیست. خب، عقیده اشه!چشمک

خلاصه عصر که مهدی اومد،‌ وقتی وارد شد یه ادم معمولی بود. گفت: میوه بگیرم؟ گفتم: اگه میخوای بگیر!!!خنثی اونم رفت و موز و گوجه سبز و توت فرنگی خرید. منم گوجه سبز و توت فرنگی رو شستم و گذاشتم توی سبد روی سینک. بعد با مانی ماشین رو برداشتیم و رفتیم بیرون. یه آگهی دیده بودم در مورد اتاق بازی بچه ها که رفتیم و تعطیل بود. بعد رفتیم یه استخر پیدا کردیم و قرار شد اگه مانی فردا تو مهد پسر خوبی باشه،‌ فردا بعد از مهد بریم استخر!!! 

سر راه هم رفتیم یه مغازه نزدیک خونه مون که پر از لوازم تحریر و اسباب بازی و جینگیل بینگیله، که من یه جامدادی،‌ یه لیوان پلاستیکی دردار، دو تا دفتر نقاشی و یه ساعت واسه مانی خریدم. البته نذاشتم ببینتشون. تا هر روز بدم مهد کودک یکی از اینا رو به عنوان جایزه بهش بده!چشمک

وقتی رسیدیم خونه، از در که وارد شدیم، مهدی سلام کرد و جوابشو سرد دادم. گفت: چرا اینقدر زهرماری؟ گفتم: با هر کس باید مثل خودش رفتار کرد!عینک بعد لباسهامو درآوردم و اومدم نشستم پشت لپ تاپ. بعد مانی بعد از چند دقیقه داشت رو دیوار نقاشی می کشید و مهدی داشت دعواش میکرد. منم یکی از اون دفتر نقاشی ها رو به مانی دادم و ازش قول گرفتم اگه رو دیوار نقاشی نکشه،‌ اون دفتر رو بهش میدم.

داشتم یه وبلاگ رو میخوندم که یه دفعه مهدی اومد و با خنده گفت:‌ داری چی میخونی؟ گفتم وبلاگ! گفت: مگه چی داره که اینقدر واست جالبه؟ جوابشو ندادم!!!!!!!!!!

الانم داره زنگ میزنه به این پسره ـ  قهرمانی ـ برای اقامت در آمریکا!!!!!!!! 

اصلا برام اهمیت نداره چه تصمیمی داره. به قول خودش همیشه ارزوش این بوده که بره امریکا، ولی همزمان با کیس من، در اون زمان با دختری از آشناهاش،‌ آشنا بود که توی آمریکا زندگی میکرد. اون خانم از مهدی یکسال بزرگتر بود و دندانپزشک. ولی مهدی منو انتخاب کرد. همیشه هم واسم سواله که چرا؟ چرا کسی که اینقدر زیاد زیاد زیاد عاشق آمریکاست، اون موقعیت رو از دست داد؟؟

خودش میگه: همیشه آرزوم این بود که با زنی ازدواج کنم که عاشق من باشه!!!!!! وقتی تو رو دیدم با خودم گفتم با ازدواج با تو میتونم به این عشق برسم و دوتایی با هم بریم آمریکا!!!!!!!!!!! خلاصه میخواسته هم منو داشته باشه و هم امریکا. مطمئنم تا حالا هزار بار پشیمون شده. چون هم آمریکا رو از دست داده و هم عشق منو!

همین الان تلفنش تموم شد و اومد و گفت:‌ خب آشتی جان! وسایلو جمع کن بریم آمریکا!!!!!

مانی گفت: امشب؟ بریم استخر!!

مهدی گفت: امشب که نه. تو فردا با مامانت برو استخر، پس فردا میریم آمریکا!!! 

منم دارم تایپ میکنم و اصلا جوابشو ندادم. حالا که پول داره دستش میاد، قطعا به گزینه خارج از کشور فکر میکنه. مامانش گفته حدود چهارصد میلیون میده بابت خرید خونه ما. مهدی خودش نظرش یا شمس آباده یا شهران نزدیک خونه مامان من. همه اش هم داره تو فایل ها دنبال قیمت خونه میگرده! دوست داره بره آمریکا،‌ولی همتشو نداره. میخواد آویزون من بشه و منو بندازه جلو مثل همیشه،‌من که دیگه شرمنده!!! اونوقتها که از جون و دل میخواستمش،‌ واسه رفتن مردد بودم. ولی الان مصمم که با این آدم تا سر کوچه هم نرم. اینجا لااقل کشورمه و توش احساس ارامش میکنم. با کسی که اینقدر ازش دورم کجا برم و از کجا شروع کنم؟؟!!

عصر که از خواب بیدار شدم و داشتم به خودم میرسیدم، با خودم فکر کردم دارم برای کی به خودم میرسم؟ بعد خودم جوابمو با صدای بلند دادم:

فقط به خاطر خودم!!!!!!!!!خجالت

خیلی وقته که هر کاری که میکنم برای خودمه. یه ماه یه ماه از روی اپیلا.سی.ونم میگذره و مهدی متوجه نمیشه. پ میاد و تموم میشه و اصلا خبر نداره. پس هر کاری که دارم میکنم واسه خاطر خودمه. هر روز مستقل تر و سینگل تر. البته این اصلا در زندگی مشترک خوب نیست. من نمیگم دو طرف باید به خاطر هم زنده باشند. ولی لااقل باید هر ساعت به هم فکر کنند و به خاطر رضایت خاطر هم کارهایی رو انجام بدن. این زندگی مو دوست ندارم. ولی چاره ای هم ندارم. هر کاری هم کردم درست نشد. نمیدونم اخرش قراره چی بشه.

کجای کار خراب بوده؟ از اول عشق خواستم و پاش نشستم و آخرش از دستش دادم. ما که نفهمیدیم. این یکی از سوالاتیه که اون دنیا به محض ورودم از خدا خواهم پرسید!!!لبخند

[ دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز اولین روز مرخصی ام بود. قراره اگه خدا بخواد تا اخر هفته مرخصی باشم و مانی رو ببرم مهد تا عادت کنه. راستش امروز بردمش و حدود یک ساعت و نیم هم با هم بودیم که البته اگه من تا سه روز متوالی هم باشم، ایشون جیک هم نمیزنه. مهم عادت دادنش بدون من توی مهده که خودم رو سپرده ام به خدا که درستش کنه.قلب 

از یه خانم کارمند تبدیل شده ام به یه خانم خانه دار!!! برای انجام کارهام عجله ای ندارم. خسته کار بیرون هم نیستم. سر صبر کارهام رو انجام میدم. عصر رفتم باقالی پاک شده خریدم و بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. حساب کردم دیدم تا آخر شهریور باقالی دارم. فردا باید برم دو بسته دیگه هم بخرم. حالا حساب کنید ماهی یه بسته،‌ ولی خب ماه رمضون هم در راهه که حداقل یکی از افطاری هام،‌باقالی پلوئه. لوبیا سبز خرد شده هم گرفتم و سرخیدم و گذاشتم تو فریزر.عینک 

اینا روزمره بود. حالا می مونه اونی که الان میل دارم بنویسمش. الان ساعت نزدیک یازده شبه. این اولین پستیه که دارم از توی خونه می نویسم. راستش رو بخواهید دیروز که شنبه بود،‌ بالاخره کار فروش خونه پدر مهدی تموم شد و مهدی و پدرش بعد از هفت ساعت از دفترخونه برگشتند! قاعدتا همه باید خیلی خوشحال باشند که بالاخره بعد از قریب 5 سال اون خونه فروش رفته و اونم به قیمت عالی که مادرش قدرت مانور خیلی زیادی داره. تو این مدت،‌به خصوص این دو سه سال اخیر،‌ مهدی همیشه بهانه بداخلاقی هاش رو خونه می دونست و می گفت خیالش از بابت خونه پدرش ناراحته. چون احساس مسوولیت زیادی میکنه. یادتونه که پدرش سکته کرده و عملا مهدی به عنوان پسر بزرگ، خودش رو مسوول میدونه. 

دیروز که از دفترخونه برگشتند،‌ فوق العاده خسته بود که البته حق هم داشت. پدرش هم تند تند میگفت: «باعث و بانی اش همین مهدیه. خیلی خیلی زحمت کشید تو  این مدت.» دیشب که برگشتیم خونه،‌ همونطور خسته بود. ولی تا ساعت دو و سه پای اینترنت و ماهواره بود و نخوابید! من و مانی که خوابیدیم. مثل هر شب. 

صبح زود پاشدم و بعد از ارایش و آماده کردن وسایل مهد،‌ آ‍ژانس گرفتم و با مانی رفتیم مهد. مهدی هم نرفت سر کار. گفت خسته است و میخواد  امروز رو استراحت کنه! وقتی برگشتیم، احساس کردم خستگی دیروز ازتنش بیرون نرفته. همون غریبه همیشگی بود. نه حرفی با من زد و نه چیزی بهم گفت. یکی دو تا مورد رو تعریف کردم، دیدم میلی به شنیدن نداره. پس سکوت کردم. از ناهار ایراد گرفت و گفت طعم ماکارونی ترش شده! هیچی نگفتم. خب،‌ذائقه است دیگه!چشمک

تا بعد از ناهار که با مانی خوابیدیم و من زودتر بیدار شدم و چای دم کردم و به کارهام رسیدم و شام پختم. مانی هم بیدار شد. در این فاصله بازی پرسپولیس و سپاهان بود. فینال جام حذفی. هرکی برنده میشد،‌ قهرمان جام حذفی میشد. دیگه با شناختی که ازش داشتم،‌ اصلا دم پرش نگشتم. باهاش حرف هم نزدم. به خصوص که از اونور استقلال هم بازیش رو برد. شام رو که روبراه کردم،‌یه سر با مانی رفتیم یه خرید کوچولو کردیم و برگشتیم. داشتم برنج رو صاف میکردم که بیخود و بی جهت بهم توهین کرد. یعنی سر هیچی! بعد منم بهش گفتم: اصلا مشکل تو دلشوره خونه و باخت پرسپولیس نیست. تو بیخودی دعوا داری با من.

گفت:‌ آخه من از تو متنفرم. وقتی ادم از کسی متنفره،‌همین رفتار رو باهاش میکنه.

بعدش هم یه توهین خیلی خیلی زشت بهم کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سبز

هر زن دیگه ای بود،‌ داغون میشد، شاید جیغ میکشید،‌ بغض میکرد یا دست به یه کارهایی میزد. ولی من همچنان به کار خودم ادامه میدادم. فقط جواب توهینشو دادم و مشغول کارم شدم. به فاطمه عزیز فکر کردم. به این ایمیل هایی که این دو سه روزه به هم زده بودیم و اون سعی کرده بود در نهایت دلسوزی حلقه مفقوده رابطه ما رو کشف کنه. یادمه برام نوشته بود:‌

مردی که واسه زنش گل و عطر میخره و میره محل کارش سورپرایزش میکنه،‌ چطور میتونه بهش بی محلی کنه؟ یه جای کار میلنگه.

همچنان که کارهام رو انجام میدادم تو دلم گفت:

فاطمه عزیز! حلقه مفقوده همینه. مهدی از من متنفره. برای همین هیچ حسنی رو در من نمی بینه. سرتاپام عیبه از نظرش. 

حالا دیگه خیالم راحته. دیگه حتی یه درصد هم به خودم شک ندارم. هیچ جا اشتباه و قصور از من نبوده. این ادم بنا به هر دلیلی از من بیزاره. اصلا دلیل بیزاریش مهم نیست. سه ساله دارم میگردم و پیداش نمیکنم. اصلا دلیلش رو نمیدونم توانم هم برای یافتن این دلیل، همینقدره. 

خیلی ریلکس بهش گفتم: الان که خونه پدرت فروش رفته و قراره دستت پر از پول بشه،‌بهتره یه فکری به حال خودت بکنی. الان فرصت خوبیه. 

دیگه یادم نیست چی گفت. سفره رو انداختم و اومد شام خورد و رفت. گفت دستت درد نکنه. زیر لب گفتم: نوش جان. جمع کردم و بردم آشپزخونه و مشغول کارهام بودم و به همه چی فکر میکردم. به اینکه مشکل در ارایش کردن و نکردن، سر کار رفتن و نرفتن،‌ نوع پوشش، نوع حرف زدن و هیچ چیز دیگه من نیست. این ادم همونطور که بارها این چند ماه اخیر گفته و تکرار کرده،‌من براش جاذبه ندارم. بلیط من براش سوخته و شاید اون بیچاره هم خیلی تلاش کرده ولی دیده نمی تونه نسبت به من کشش داشته باشه. بارها گفته که من براش جاذبه ندارم. حالا هی من برم رنگ مو و نوع آرایش و نوع عطرم رو عوض کنم. نه، مشکل جای دیگه است. از خودشه. ازخودش که از من بیزاره. 

کار اشپزخونه که تموم شد،‌ رفتم تو دستشویی و در رو قفل کردم. با آرامش مسواک برقی رو براشتم و مسواک زدم. فکر کردم همیشه به مسواک اهمیت داده ام. اینکه دندونهام تمیز و سفید باشه. در این یکی که ایرادی نیست! با محلول چشم پاک کن آرایش چشمم رو پاک کردم و با شیرپاک کن، صورتم رو تمیز کردم. محلول دهان شویه رو ریختم تو دهنم و سوختم.

با خودم فکر کردم سوزش این بیشتره یا سوزش حرف مهدی؟ بعد به خودم خندیدم. حرف مهدی که سوختن نداشت! یه واقعیتی بود که باید گفته میشد که گفت. البته اگرم به زبون نمی آورد،‌ از رفتار و وجنات و سکناتش کاملا مشهود بود. 

تو این فاصله که دهان شویه تند و تیز تو دهنم بود، وضو گرفتم. 

دهنمو شستم و رفتم واسه مانی شیر درست کردم. شیشه شیر رو گذاشتم در دهنش و پوشکش رو عوض کردم. حالا نشستم به نماز خوندن. به این ارامش رسیدم که هیچ اشکالی از من نبوده. حلقه مفقوده، تنفر مهدی نسبت به منه که دیگه دلیلش هم معلوم نیست. همونطور که گاهی یه نفر رو بی دلیل دوست داریم، خب، تنفر هم ممکنه بدون دلیل پیش بیاد. حالا واسه مهدی پیش اومده. اگرم نمی گفت، به خدا از همه رفتارهاش مشخص بود.

تو رو خدا نیایید بگید پرسپولیس باخته بوده،‌ اعصابش خرد بوده. که واقعا از خنده می میمیرم. بزرگترین مشکل ایشون،‌ فروش خونه پدرش بود که انجام شد. از دیروز تا حالا مثل سگ پاچه میگیره. یعنی میخوام بدونم همه پرسپولیسی ها امشب خون به جگر زنهاشون می کنند؟ پس هر روز تو زندگی یه بهانه هست که آدم بابتش پاچه بگیره.

حقیقت اینه که اگه از کسی بدمون بیاد، به هر بهانه ای نفرتمون رو نشونش میدیم. اگرم دوستش داشته باشیم، به هر بهانه ای بهش محبت میکنیم. این واقعیت زندگیه. وقتی ایشون از من بدش میاد، به هر بهانه ای ازم دوری میکنه. 

تو این دو سه ساعته،‌همه اش واسه سلامتی زن و شوهرهایی دعا میکنم که عاشقانه همدیگر رو دوست دارند. خدا به همه شون سلامتی و عمر با عزت بده. امیدوارم سالهای زیادی در کنار هم بمونند و عشقشون پایدار باشه.

یه روزی فکر کردم با پشتکار،‌ تقدیر رو به زانو در میارم و همه تلاشمو کردم مهدی رو در کنار خودم داشته باشم. هیچی ازش کم نداشتم ولی یه عشق خالص رو بهش دادم. حالا بعد از هشت سال فهمیده ام که اگه چیزی مال تو نباشه،‌ ولو اینکه یه مدت هم دستت باشه،‌ بالاخره تقدیر اونو از تو میگیره. حتی اگه داشته باشیش،‌ ولی مال تو نیست.

وقتی نماز خوندم و از اتاق بیرون اومدم که بیام بشینم این پست رو بنویسم،‌ گفت:

معذرت میخوام.

هیچ اهمیتی برام نداره. ناراحته از اینکه تو روم گفته ازم متنفره. ولی من که میدونم واقعیتش همینه. هیچی نگفتم. اومدم نشستم پشت لپ تاپ. بازم تکرار کرد. بهش گفتم:

اصلا حوصله ندارم و ترجیح میدم رابطه اینطوری باشه.

راستش نمیخوام همه تلاش از من باشه. دیگه زیادی دارم این بار رو به دوش میکشم. حالا اگه من بخوام تنها باشم، فکر نکنم توقع زیادی باشه. هر کسی یه ظرفیت و کششی داره. نمیتونم همیشه حاضر به یراف باشم  که ایشون آیا کی میل کنه با من مثل ادم بحرفه. نخیر اینجوری هم نیست. حالا من دیگه تحمل آدم روانی بی ثبات هتاک رو ندارم. میخوام تنها تو خلوت خودم باشم.

نظر اخرین مشاور این بود که ایشون ثبات نداره!

منم دیگه ظرفیت ندارم.خنثی تمام فکر و ذکرم از صبح اینه که رابطه مون درست بشه و به ریزترین مسایل فکر میکنم. نمیگم خسته شده ام. ولی ظاهرا راه رو اشتباه رفته ام. اصلا مشکل اینور نبوده. خودش باید خودشو درست کنه. 

[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب دیگه دوستان عزیز. باید از محاسن همسرم بگم که شما هم فکر نکنید همسر من فقط منو آزار میده. بله عزیزان!

البته قبل این که محاسنش رو بنویسم، باید بگم:

ارغوان عزیز! یه خبری از خودت به من بده. نگرانتم!

روز چهارشنبه حضرت والا، با یه سبد گل و یه کادو اومد محل کارم! یه نیم ساعتی هم نشست و رفت. خوشحالم کرد. نه به صرف کادو، به خاطر اینکه نشون داد براش اهمیت داره. کادوش هم یه عطر بود. از بوش خوشم اومد.قلب

حالا از بقیه محاسنش بگم. البته بگم ها، اینا به چشم من حسنه. شاید برای یکی دیگه، یه صفت عادی باشه.

ایشون سیگاری نیست. مشروب هم نمیخوره. البته خودش میگه چون تو دوست نداری من نمیخورم! ولی من درگوشی به شما میگم که شاید خیلی هم تمایلی نداشته باشه. شاید صرفا به خاطر لذت انجام یه کار ممنوع، مثلا تو دلش بخواد این کار رو انجام بده. وگرنه اهلش نیست.

در اختلافات بین من و خانواده اش، اگرم به من غر بزنه، هرگز هرگز به اونا نمیگه که از من ناراحته. جلوی اونا خیلی هوامو داره و مواظبمه. به جز چند مورد کوچولو که دیگه اونم اختلافاتمون با هم خیلی بالا گرفته بود، جلوی اونا احترامم رو نگه میداره و اجازه دخالت رو به اونا نمیده. البته خدایی باید بگم اونا هم اهل دخالت نیستند. اول ازدواج شاید یه چیزهایی در گوشش وزوز میکردند ولی خدایی و پیغمبری مهدی همیشه از من حمایت میکرد.

همه میدونیم مردها دهن بین هستند بی استثنا!! مهدی از خانواده اش تاثیر پذیر نیست. البته گاهی تاثیر پذیره ولی از دیگران. نه الزاما از خانواده خودش.

دروغ نمیگه. تا جایی که خیلی خیلی مجبور نباشه دروغ نمیگه. اونم مثلا اگه بخواد مثلا یه چیز سورپرایز رو از من پنهان کنه. ولی دروغگو نیست.

خانواده دوسته. از اینکه با من و مانی باشه لذت میبره. (از جمع سه تایی مون بیشتر از جمعه دو نفره خودش لذت میبره البته!!!!!!!چشمک)

آدم خسیسی نیست و از خرج کردن ابایی نداره. اگه من جلوشو نگیرم، هیچی پول نمیذاره و من باید به زور ازش بگیرم واسه پس انداز!

اگه اشتباه کنه، شاید اون موقع نه، ولی بعدش عذرخواهی میکنه.

حالا یه سری حرفها هم دارم که توی ادامه مطلب بگم. خب، بالاخره اینجا وبلاگ منه و یه سری حرفها هم دارم ولی چون گفته ام امروز میخوام از محاسنش بگم، اینجا رو گذاشتم واسه محاسنش.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز که سه شنبه بود، ما مهدی رفتیم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مهدی. آخه صبح خواهرش زنگید که من چهارشنبه عروسی دعوتم و امروز میخوام برم خونه مامانم. شماها کی می آیید اونجا که مانی رو ببینم؟ منم گفتم نمیدونم.

به مهدی زنگیدم و گفتم اگه میخوای امشب بریم خونه مامانت که هم خواهرت رو ببینیم و هم توی دلم گفتم اگه نریم، دلش واسه مانی تنگ میشه و ممکنه پنجشنبه و جمعه بیاد خونه مون. آدم بدجنسی نیستم. ولی بعد از این برنامه در به دری اخیر، دلم میخواد جمعه رو خونه خودمون تنها باشیم و استراحت کنیم. چون پنجشنبه رو که با مانی میرم بهشت مادران (انشاءالله)لبخند

خلاصه رفتیم و سر راه بنزین هم زدیم و مانی رو برداشتیم و اومدیم خونه مامان مهدی. قبل از رفتن، از مامانم عذر خواستم و گفتم اگه اجازه بدی، دیگه امروز خدمتت بودیم. فردا دیگه نیاییم خدمتت که راه خیلی دوره و فردا قطعا ترافیک، چند تا کشته میگیره!!!!!!!!! بیچاره مثل همیشه هیچ ادعایی نداشت و گفت که من اصلا راضی نیستم و نیایید. که خب البته دلم میخواد امروز بعد از اداره که میرم خونه مامان مهدی، بعد از تبریک، یه ساعت بشینیم و بریم خونه خودمون. خب، اگه روز زنه، منم یه زنم دیگه. دلم میخواد امروز زود برم خونه خودمون و اونجا باشم. اینم کادوی خودم به خودم.

البته ناگفته نماند که من هر سال این روز واسه خودم هم کادو میگیرم!!! حالا با پولی که اداره بهم میده، سر فرصت میرم و یه کادوی خوب واسه خودم میگیرم!نیشخند

القصه، این شد که رفتیم خونه بابای مهدی. همه چی به خیر و خوشی گذشت و دیشب هم اونجا خوابیدیم و الان مانی اونجاست که عصر بریم برش داریم و بریم خونه خودمون.

فقط یه مساله کوچیک دیروز اونجا پیش اومد که احساس کردم مهدی ناراحت شد و البته تا حدی هم واکنش نشون داد.

قبلا هم گفته بودم که خواهر بزرگه مهدی (که البته از من سه سال کوچکتره) با کسی که خیلی خیلی دوستش داشت ازدواج کرد. شکر خدا اینا هنوزم خیلی همدیگر رو دوست دارند. یعنی آدم هرچی نگاه میکنه، اینا روز به روز عشقشون نسبت به هم بیشتر میشه. و البته از عشق ورزی در مقابل دیگران هم هیچ ابایی ندارند. هر وقت اراده کنند، تو بغل هم هستند و همدیگر رو می بوسند و گاهی از اینم فراتر میرن!!

خب، البته زمان من و مهدی اینجوری نبود و به من به چشم یک غاصب نگاه میکردند که اومده برادر عزیزشون رو ببره و همین خانم بارها غش میکرد و گله میکرد که تو (خطاب به مهدی) مثل سابق به من توجه نمیکنی و .... از این حرفها که از حوصله این نوشته خارجه و منم حوصله این حرفهای تکراری صد من یه غاز رو ندارم.

فقط اینو میگم که زمان ما اینجوری نبود و بعد که ایشون ازدواج کرد، دید نه بابا، شوهر اصلا هم بد نیست و اتفاقا خیلی هم خوبه. میشه چند ساعت تو بغلش لمید و بوسید و کیف کرد و شروع کرد به تز دادن که چه خوبه زن و شوهر همیشه به هم محبت کنند و بچه باید محبت کردن رو از بزرگتر یاد بگیره و منم هرگز جوابشو نداده بودم که عزیزم! ما هم اینا رو میدونیم و می دونستیم ولی خب، سرکار علیه همیشه در صدد تحریک مادر گرام و بقیه بودید و نمیذاشتید من و مهدی پیش هم بشینیم و کلا عکس العملهای خرکی و بچه گانه نشون میدادید و حتی گاهی فامیل رو هم تحریک میکردید!

دیروز طبق روال همیشه، ایشون کنار شوهرش نشسته بود و شوهرش هی ماچش میکرد و بغلش میکرد و قربون صدقه اش میرفت. یه هفت هشت باری هی این کار تکرار شد. خب، خیلی همدیگر رو دوست دارند! بعد مهدی به شوخی گفت: بسه بابا! این کارها مال اول ازدواجه، دیگه از شما گذشته! (با خنده میگفت). بعد شوهره خندید و گفت: یعنی چی؟ یعنی ما نباید به هم محبت کنیم؟

بنده هم بعد از اینهمه سال به شوهره گفتم: شما که خوبید! زمان ما عکس العملها از اینی که هست، خیلییییییییییییییییی شدیدتر بود. اصلا از همه طرف جو یه جوری بود که نمیشد نشست کنار هم. همممممممممممه عکس العمل نشون می دادند!!!!!!!! خواهرشوهرم یه لحظه تایید کرد و گفت: آره از همه طرف فشار بود!!!

بعد انگار یادش افتاد شاهکارهاشو، یه لحظه هول شد و زود رفت تو آشپزخونه پیش مامانش!

احساس کردم مهدی ناراحت شد و خواست جمع کنه قضیه رو، ولی من با خنده حرفم رو گفته بودم و حس بدی هم نداشتم. تموم شده بود و رفته بود. ولی حس کردم مهدی ناراحت شد و شاید توقع داشت من اون حرف رو کاشکی نمیزدم. البته کاشکی مال مهدی بوده و من از این حرفم اصلا ناراحت نشدم.

راستش بچه ها، من نمیگم سردی رابطه من و مهدی به خاطر اوناست. نه، دیگه اینقدرها هم احمق نیستم که بخوام توپ رو توی زمین کس دیگه ای بندازم. ولی اینا هم یادمه که اینا چه روزگاری به من می داند سر اینکه من اولین نفر بودم که وارد خانواده شون شده بودم! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. و البته نمیگم چون حوصله ندارم و برام بی اهمیته.

ولی حالا که تموم شده، دیگه این خیلی مسخره است که اینا که چشم نداشتند ما رو با هم ببیند و دایم ما رو مسخره میکردند و چوب تو حلق ما میکردند، بیان وایسن جلوی ما و صاف تو چشم ما نگاه کنند و بگن: شما بهتره همدیگر رو بغل کنید و اینجوری بچه تون عشق ورزیدن رو یاد میگیره! خب آدم میسوزه تا همونجایی که می دونید!!!!!!!!!!!!کلافه

جالب مهدی بود که تا آخر شب، دیگه با من یک کلمه نحرفید و احساس کردم رنجیده که خب، خیلی رک بگم که برام مهم نبود. من اون روزهای سیاه سالهای اول زندگیم رو که اینا پدر صاحبم رو درآورده اند بخشیده ام و الان مشکلی باهاشون ندارم. ولی اینکه بخوان نصیحتم کنند و حرفهای خودم رو به خودم بگن، دیگه زور داره. آخه بارها نصیحت شده ایم که شما چرا همدیگر رو بغل نمیکنید؟...

بماند. خب البته مهدی هم صبح زود که مانی با گریه از خواب بیدار شد، یه چیزی گفت که نشون داد واقعا از حرف دیشبم ناراحت شده و تلافی شو یه جورایی درآورد.

البته دیروز توی راه که می اومدیم، مفصل باهاش حرفیدم و در مورد پررنگی نقش مانی و کمرنگی نقش دوتامون گفتم بهش. تا حدی قبول کرد ولی خب، نمیدونم. اینا رو در حرف قبول میکنه ولی در عمل هیچ کاری نمیکنه. یعنی منتظره معجزه از طرف من اتفاق بیفته؟ یعنی مثلا من چه کار باید بکنم؟!

بچه ها یه چیزی رو میخوام صادقانه بهتون بگم که ترجیح میدم تو ادامه مطلب باشه.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

حالا که فعلا مهدکودک مانی کان لم یکن تلقی شده (!!!!!!!!!!!) فعلا قرار گذاشته ایم با مهدی که هر روز صبح من که همون صبح زود از خونه مون بیام اداره، مهدی هم ساعت هشت و نه مانی رو برداره و ببره خونه یکی از خانواده هامون. بعد ما عصر بریم و بیاریمش و برگردیم خونه خودمون.

خب چند تا مساله:

اول اینکه الان که نیمه اول ساله، ترافیک کمه و میشه این کار رو کرد. مثلا دیروز ما از شهران که خونه مامانم ایناست تا خونه خودمون، چهل دقیقه توی راه بودیم. عوضش ساعت شش دیگه خونه خودمون بودیم تا امروز صبح. بعدش خونه ما توی طرح اصلیه و در هیچ صورتی نمیشه زودتر از ساعت پنج وارد طرح شد. من تا 19 خرداد حق شیر دارم و اگه کارم تو اداره کم باشه، میشه بعضی روزها، ساعت 14:45 برم در اداره مهدی (که نزدیک محل کار خودمه) و ماشین و بردارم و برم مانی رو از محل مورد نظر بردارم و با هم بریم خونه.

فقط دو دوز در هفته هست که مجبوریم تا هفت شب صبر کنیم. یکشنبه و سه شنبه. حالا مهدی میگه:

اگه ما هفته ای دو روز هم طرح بخریم، تقریبا میشه ماهی صد هزارتومن. این می ارزه به اینکه ماهی اینقدر تومن پول بدیم ولی در عوض شبها خونه خودمون باشیم. که البته منم موافقم. اینجوری می فهمیم چه خبره. یه حسنش اینه که مانی هم کمتر به خانواده ها وابسته میشه و هزار حسن دیگه واسه رابطه من و مهدی به همراه خواهد داشت انشاءالله.

حالا بریم سراغ دیروز. وقتی رسیدیم خونه خودمون، ساعت پنج دقیقه به شش بود. مانی که عمرا راضی نشد بریم تو خونه. من به مهدی گفتم: تو برو تو و وسایل رو هم ببر، من و مانی هم میریم اینجا سبزی می خریم. از همون مغازه های خیلی کار راه بنداز. رفتیم و من سفارش یک کیلو سبزی پلو و یک کیلو سبزی آش دادم. و تو این فاصله با مانی رفتیم از لبنیاتی، ماست موسیر چکیده خریدیم. من با پای مانی راه می اومدم و طول کشید. برگشتیم و سبزی ها رو تحویل گرفتیم، دیدم ریحان خشک شده هم داره. یه بسته گرفتم که البته خیلی زیاده و ازش میدم به مامانم. توی سس سالاد خیلی خوشمزه میشه. امتحان کنید!!!خوشمزه

خواستم برم خونه، که مانی خودشو کوبید زمین که نمیام. منم یه دور با اتوبوس بردمش میدون جمهوری و یه تاپ ارغوانی واسه خودم خریدم و برگشتیم!!! دیگه شکر خدا، رضایت داد که برگردیم خونه. ساعت حوالی هفت و نیم بود.

سبزی پلو درست کردم با تن ماهی. که البته تن ماهی رو من درست نکرده بودم! کوکوسبزی هم کنارش درست کردم. بعد رفتم سراغ ظروف یکبار مصرف که دیدم تقریبا همه موارد رو دارم. فقط جهت اطمینان، باید یه بسته دیگه لیوان بگیرم. هرچند اگه بتونم، یه دست لیوان دسته دار دم دستی واسه چای خوردن صحرایی باید بگیرم. چون از چای خوردن تو لیوان یکبارمصرف، ولو کاغذی، واقعا بدم میاد!

بعد دلم نیومد و ظروف محترم یکبارمصرف رو یه آب زدم!!!!!!!! که گرد و خاکشون بره. گذاشتم خشک بشه. سپس (!) رفتم سراغ دواهای مانی که متاسفانه شربت انجیر ریخته بود و بقیه شیشه دواها رو کثیف کرده بود. اونا رو هم شستم و خشک کردم. آب گذشتم جوش بیاد واسه مانی آب جوش کنار گذاشتم. یه جمع و جور الکی هم خونه رو کردم که البته خونه تمییز بود. یادتون باشه مهدی جمعه اومده بود و روتختی و لباسهای استفراغی (ببخشید) مانی رو شسته بود. ازش تشکر کردم دوباره !!!!!!!!!چشمک و لباسها رو تا کردم و گذاشتم تو کمد. باطری دوربین و موبایلم رو گذاشتم شارژ بشه و در آخرین اقدام (مثلا آخریش بود) رفتم یه دوش گرفتم و شام خوردیم و شستم و مرتب کردم و اومدم رو کاناپه غش کردم!!!!!!!!!!!!!

اینا که روزانه ام بود. ولی یه چیز دیگه دلم میخواد بگم:

یه عزیزی دیروز واسم کامنت گذاشته بود و به یه موردی اشاره کرده بود که از دیشب داره بهش فکر میکنم. نوشته بود نقش پسرت از نقش شوهرت توی خونه پررنگ تره! دیدم راست میگه. به همه کارهام فکر کردم. دیدم راست میگه. مانی از مهدی واسم مهتره. اصلا مانی از رابطه مون هم مهمتر شده. البته بگم ها، برای مهدی هم همینطوره. کلا مانی برای هر دومون، از طرفمون پررنگ تره.

برگشتم به عقب. دیدم مهدی خیلی اصرار داشت که مانی بین ما بخوابه چون میگفت: نکنه مانی احساس ترس کنه از اینکه دور باشه!! یه وقت نکنه بخوره به در و دیوار، نکنه بترسه و اینکه واقعا دوست داشت شب تا صبح بچه اش کنارش باشه. دیدم خودم همیشه آسایش و راحتی و خواسته های مانی رو ترجیح دادم به اونچه که مهدی میخواد.

اینجا به یه نتیجه ای رسیدم:

اینکه بعد از بارداری اول، روابط زن و شوهرها لطمه می بینه، برای همینه. اکثرا فکر میکنیم بچه چون بچه است و بی دست و پاست و سراسر نیازه و به توجه و محبت و رسیدگی و همه چی نیاز داره، باید همه چی و همه چی معطوف به اون باشه. اینجا تعادل و توازن به هم میخوره. بچه سر جای خودشه. شوهر هم باید سر جای خودش باشه. زن هم باید سر جای خودش باشه. بچه باید دور از پدر و مادر بخوابه، چون پدر و مادر باید کنار هم بخوابند. حالا ما به خاطر این در به دری، امکان  اینو نداشتیم که خونه مردم، مانی رو هم توی یه اتاق دیگه بخوابونیم. ولی نباید اونو بین خودمون می خوابوندیم. پارک بردن مانی خیلی مهم بود. پدر و مادرش از صبح سر کار بوده اند و حالا که اومده اند، باید براش وقت بذارند. ولی اگه شده یک ربع در روز، باید من و مهدی با هم تنها می بودیم. اصلا شب که مانی خواب بود، باید باید با همه خستگی ها، یک ربع قدم میزدیم. مهدی اهل قدم زدن نبود، منم که اینقدر خسته بودم که بعد از خواب مانی یا یه وقتهایی همزمان با اون، بیهوش میشدم.

ولی اینا قصوری بود که کم کم و تدریجا انجام شد. زیر پوستی جوری که متوجه اش نشدیم. به خودمون اومدیم و دیدیم یه دریا بین مون فاصله است. قطره قطره این آبها جمع شد.

اینجا از اون دوست عزیز تشکر میکنم. اول که از همه تون تشکر میکنم. که اینقدر دلسوزانه و با محبت منو مورد لطف قرار دادید و راهنماییم کردید. مجرد و متاهل و کوچیک و بزرگ، واسم دل سوزوندید.

حالا امروز میخوام حسابی با مهدی در این مورد صحبت کنم. تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که نقش مانی پررنگ تر شده از مهدی. مهدی که اینقدر دوستش داشتم. باید اینو به مهدی هم بگم. باید با هم حرف بزنیم.

دیشب یه تاپ صورتی پوشیده بودم که روش عکس یه آدمک (مرد) بود که داشت به یه آدمک (زن) گل میداد. مانی دیشب گفت: این چیه؟ گفتم: این بابا مهدیه که داره به مامان آشتی گل میده. گفت: من کجام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم به قلبی که روی بدن آدمک خانم بود اشاره کردم و گفتم: این شمایی که توی قلب مامانی! که البته قانع نشد. چون انتظار داشت من یه آدمک دیگه ای رو نشونش بدم! خب، از کجا بیارم؟؟؟!!!قهقهه

یه کم کارم زیاد شده. حالا دوباره میام و می نویسم.قلب

[ سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اول یه چیزی بگم در مورد پست قبلی:

خیلی از دوستان محبت کردند و راهنمایی فرمودند که از نوشته های پست قبلی، یه پرینت بگیرم و بدم دست مهدی که بخونه. راستش خودم خیلی در موردش فکر کردم. فعلا این کار رو نمیکنم تا ببینم چی میشه. هرچند اگه بخوام پرینت بگیرم، باید یه اصلاحاتی هم انجام بشه. مثلا اشاره به وبلاگ، حذف بشه یا یه سری چیزهای دیگه! در هر حال از همه دوستانم متشکرم.قلب

من سال 75 دیپلم گرفتم و همون سال هم دانشگاه قبول شدم. توی اون چهار سال، با یه سری از دوستان آشنا شدم که تا همین الان هم با هم ارتباط داریم. ممکنه سالی یه بار هم همدیگر رو نبینیم ولی از حال هم با خبریم! یکی از این دوستان خانمیه به نام فاطی که کلا رسالتش سرویس کردن دهن بقیه است!!متفکر به این صورت که ایشون قبل از همه مون ازدواج کرد یعنی بهار 79. دیگه ترم آخر بودیم. البته ایشون تا الان هم بچه دار نشده و کلا خوش خوشانشه!!هورا تقریبا از اون جمع ثابت فقط یکی ازدواج نکرده و البته ما دوستان متغیر هم داشتیم که گاه و بیگاه بهمون اضافه میشدند. ولی از ثابت ها، من و فاطی و فائزه و مرجان و آرزو ازدواج کردیم و فقط مونده معصومه که اون از همه خوشبخت تره!! باور کنید!!!!!!!!!

من و فاطی ارشد قبول شدیم و فوق لیسانس گرفتیم (فوقش لیسانس گرفتیم!!!!!!!) فائزه و مرجان هم بچه دار شدند. فائزه دو تا و مرجان یکی. آرزو هم که با شوهرش عهد بسته اند که هرگز بچه دار نشن!! خلاصه که رسالت فاطی همیشه اینه که هر چند وقت یکبار زنگ میزنه و پیله میکنه که جمع شیم یه جا و بریم بیرون و اون روزی که میریم حتما پنجشنبه نباشه که من به شوهرم برسم و ... و هرچی بقیه میگن که کارمندیم، گوش نمیده! (من وآرزو و معصومه کارمندیم)

حالا فعلا تیغش بریده و همه رو راهی کرده که روز پنجشنبه بریم بهشت مادران. منم در حال تدارکم البته فقط در ذهنم!!!!!!!!!!

دلم میخواد آش دوغ درست کنم که حتما هم این کار رو میکنم. فقط مشکلی که هست، من از قبل این برنامه رو ریخته بودم و اینکه فکر میکردم این هفته رو مرخصی ام به خاطر مهد مانی و وقت دارم که همه کارها رو بکنم. اعم از خرید ظروف یکبار مصرف و سبزی آش و ماست و ... که البته یه سری وسایل رو دارم تو خونه که باید چک بشه و اصلا هم البته فرصت چک کردن ندارم. و چه بهتر که همین امروز و فردا همه ملزومات رو از بازار روز در خونه مامانم اینا بخرم. ولی مشکل اینجاست که ما تا چهارشنبه عصر یا شب خونه مامانم اینا می مونیم و باید از در خونه مامان اینا بخرم. ولی حلش میکنم.متفکر

به یه چیز دیگه هم فکر کرده ام. اینکه این همه وسایل رو با چه وسیله ای از در پارک تا توی پارک ببریم؟ که اونم چاره داره. یکی از این ساکهای چرخ دار که خانمهای با سلیقه خانه دار واسه آوردن بار از بازارروز استفاده می کنند، امروز میخرم که بعدها هم به دردم میخوره.چشمک

کلا عاشق خودمم با این برنامه ریزی هام! امیدوارم آخر هفته همه چی به خوبی و خوشی پیش بره و حسابی بهمون خوش بگذره.لبخند

گاهی جرقه ای میاد تو ذهنم که هیچی نبریم با خودمون و بریم هرچی اونجا بود بخوریم که فوری این جرقه رو فوت میکنم که خاموش بشه. آخه اینجوری بیشتر بهم می چسبه که وسایل از خودمون باشه. من حدود چهار پنج سال پیش رفتم بهشت مادران. اصلا هم از امکانات اونجا خبر ندارم. احتمالا یه بوفه داشته باشه ولی همون بهتر که من آش بیارم و فاطی هم قراره الویه بیاره. بقیه هم هرچی قاقالی لی دم دستشون باشه از خونه برمیدارند و میارن.

طبق برنامه، چهارشنبه عصر، بلغور گندم یا جو رو می پزم و ماست موسیر چکیده رو هم میزنم بهش. اگه ماست موسیر چکیده باشه، دیگه احتیاجی نیست دائم بخوام همش بزنم! اینم از این. می مونه سبزی که همون پنجشنبه صبح از در خونه مون میخرم و میریزم توی آش. این کار یه مزیت داره و اون اینکه آش داغ می مونه. بعد باید قابلمه رو حسابی بقچه پیچ کنم که نریزه و وقتی هم رسیدیم، دیگه تا موقع ناهار، خیلی سرد نمیشه.

می مونه یه سری ملزومات دیگه. مثل اسپیکر که به موبایل بخوره و باید یه سری آهنگ شاد بریزم روی گوشیم که اونجا حسابی برقصیم و کیف کنیم!!تشویقهوراتشویقهورا این اسپیکر رو هم میتونم از همکارم بگیرم.

یعنی بچه ها، همین برنامه ریزی، کلی منو سرحال میاره. وای به حال اون روز. نیشخند ایشالا همه تون خوش باشید. فعلا ببینم چی میشه. تجربه بهم میگه اولا همه چیز رو بنویسم که راحت تر بتونم چک کنم، دوم اینکه همه چی رو امروز بخرم که کار امروز رو نندازم واسه فردا!

آخرین خبر:

الان با مهدی حرفیدم، میگه امروز عصر با هم میریم خونه مامانم اینا و از اونجا مانی رو برمیداریم و میریم خونه خودمون. یعنی این سه روز آخر هفته رو بریم و بیاییم! حالا اینکه آیا میشه این نقشه رو عملی کرد یا نه، خدا میدونه!!!

[ دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

با توام... با تو که الان همخونه ایم و همین چند سال پیش خیلی خیلی بیشتر از همخونه واسه هم بودیم. نمیدونم اون روزها رو یادته یا نه. روزهایی که هردومون خیلی انرژی داشتیم واسه زندگی.

برمیگردم به عقب. به سال 79 که من یه طرفه بهت دل دادم. تو منو پس زدی و من رفتم. سال 83 یه بار دیگه سر راه هم قرار گرفتیم. تو دیگه از من فرار نکردی. منتها چون من قبلا به تو گفته بودم که دوستت دارم، این پیش زمینه در تو بود. همون سال، من وقتی به تو رسیدم که خیلی خسته بودم. خیلی خیلی. مدتها قبلش که تو از من فرار کرده بودی، کسانی دیگر بودند که به من ضربه عاطفی بزنند. و وقتی برای بار دوم با هم روبرو شدیم، من دیگر خیلی خسته بودم. خیلی خیلی. تو خودت را به من سپردی. به دستان نوازشگر من.

هرچه بیشتر با هم آشنا میشدیم، بیشتر می فهمیدیمم که دنیای فکری ما از دو خط موازی هم موازی تر است. اینها برای من مهم نبود و برای تو خیلی مهم بود. حتی از موضوعات انتخابی پایان نامه مان هم معلوم بود که دنیایی که هر کدام در آن زندگی میکنیم، خیلی با دنیای دیگری متفاوت است. تو این تفاوتها را دیدی و من نه. من خسته بودم. من تکیه گاه میخواستم. من تو را می خواستم. تو دایم گوشزد میکردی که ما با هم متفاوتیم، ما خیلی دور از هم فکر میکنیم. ولی من این بار را به دوش خود انداختم و به تو اطمینان دادم که این تفاوتها تاثیری در «با هم بودن» ها ندارد!! تو از زندگی مشترک ترسیدی. از مادیاتش، تا معنویاتش و من به تو اطمینان دادم که مثل کوه ایستاده ام. کار میکنم در کنارت و پا به پایت می آیم.

تو اما خواهان چیز دیگری بودی. میخواستی بروی از این جا و از روز اول به من گفتی که نهایت خواسته ات رفتن است. قول دادم که همراهت باشم. اما چه شد که جا زدم. بله. جا زدم! ولی علتش را نمیدانی و شاید نمیخواهی بدانی.

وقتی ازدواج کردیم، من به منتهای آرزویم رسیده بودم. به وصال کسی که خیلی دوستش داشتم. تو نمیدانم اما به چقدر از آرزوهایت رسیده بودی. مسلما علاقه ات به اندازه من نبود. اما به قول خودت (همانطور که پیش مشاور هم گفتی) با کسی ازدواج کرده بودی که خیلی دوستت داشت و همیشه در منتهای آرزوهایت این بوده که با چنین کسی ازدواج کنی. کسی که خیلی خیلی دوستت داشته باشد. پس با این حساب، ظاهرا توازن برقرار بوده. هر دو به آنچه میخواسته ایم، رسیده بودیم.

و این چه آغاز قشنگی بود. خانواده تو خیلی اذیت کردند و خودت همیشه قبول داشته ای. و همیشه هم پشت من بوده ای. خیلی از روزهای قشنگ ما به رفع سوتفاهمات آنها گذشت. این جنگ و گریزها، تا سه سال و نیم بعد از عقد ما همچنان ادامه داشت. گرچه تو پشت من بودی، اما اعصاب خردی آنها، روی رفتار ما هم بی تاثیر نبود. خیلی وقتها من و تو دعوا میکردیم، من گریه میکردم، تو عصبانی میشدی و ... همه اینها ذره ذره روی رفتار ما با هم تاثیر گذاشت. متاسفانه یک جاهایی رویمان به روی هم باز شد...

القصه، اینها عوامل جانبی هستند. اگر من و تو محکم بودیم، اینها نباید اینقدر تاثیر می گذاشت.

همان اوایل، یادم هست که وابسته به هم بودیم. بدون هم هیچ جا نمیرفتیم. تو مرغ خانه بودی و برخلاف من که خیلی دوست و رفیق داشتم، تو همیشه خانه را ترجیح میدادی. البته خانه با من فرق میکند. ترجیح میدادی خانه پای اینترنت باشی. همیشه همان اوایل گله میکردم که وقتی من میخوابم، بیا و کنارم باش تا من خوابم ببرد. همیشه مخالف بودی. اگر هم می آمدی، غر میزدی و شاکی بودی!!! آن وقتها، محلی به غرهایت نمیدادم. میخواستم پیشم باشی. بارها و بارها از خواب بیدارم میکردی که برم سر جای خودم بخوابم. همان نصف شب شکوه میکردی که «چرا اینقدر می آیی طرف من!» و من ناخودآگاه، دوست داشتم به تو بچسبم. دوستت داشتم اساسی. تو گله میکردی و شاکی بودی و میخواستی تنها و راحت بخوابی. ولی من میخواستم در کنار تو باشم. نمیدانم. شاید ته دلت راضی بودی از این چسبیدن های من، ولی در ظاهر، غر میزدی!  مثل الان، مثل همیشه!

سالها گذشت. روزگار تلخی زیادی به من و تو نشان داد. یکبار برای رفتن اقدام کردیم که پول جور نشد. پول از جای دیگر جور نشد ولی الان که همه کمبودها و ناکامیهای زندگی مشترک به پای من نوشته میشود، این را هم به پای من می نویسی که:

«تقصیر تو بود! تو اگر چیزی را بخواهی، محال است جور نشود! تو نخواستی و نشد!!!!!!!!!!!» بعد از آن یک سرمایه گذاری کردیم و پای خانواده من و تو هم وسط کشیده شد. از آنجا که تو مسبب و مشوق بودی، بعد از آن شکست مالی، تو هم شکستی اساسی. دیگر با خودت هم قهر بودی. دیگر دوست نداشتی با هیچ کدام از خانواده هایمان رفت و آمد کنی. هر روز بیشتر در لاک خود فرو میرفتی. و آن زمانی بود که من دو ماهه مانی را باردار بودم!!! در مدرسه کارت را نیز از دست دادی چون تعدیل نیرو شده بود. و من برای بار دوم، جور بیکاری تو را به دوش کشیدم و پا به پایت ماندم. روزهایی که تو در خانه بودی و من با شکم برآمده سر کار رفتم و برگشتم. روزهایی که خسته از کار می آمدم و تو حتی پوست بستنی ات را هم زیر مبل می انداختی و از جایت بلند نمیشدی. شاید یکجور افسردگی. ولی من جور همین افسردگی را کشیدم.

هر روز که از کار به خانه می آمدم، به آشپزخانه میرفتم و سانس جدید کار شروع میشد. چون تو از آشپزی و آشپزخانه متنفر بودی!!! منم از کار کردن با شکم برآمده متنفر بودم ولی میکردم که زندگی مان بچرخد. تو از آشپزخانه متنفر بودی و نمیکردی و میگفتی: «من هیچی نمیخورم!» و واقعا هم نمیخوردی؛ ولی من باردار بودم و باید حتما چیزی میخوردم. چون یک ماهی کوچک درونم دهانش را باز میکرد و غذا میخواست!

هرگز گله اش را به تو نکردم. یکی دو بار که دوستانه گفتم، چیزی برای گفتن نداشتی. آنقدر در غم بیکاری و ورشکستگی و شرمندگی از خانواده هایمان غرق بودی، که جایی برای من نبود. من در اولویت های بعدی بودم. حتی یکبار در ماه های آخر، به طنز گفتی: «چه جالب! دیگه دستت به شیر آب ظرفشویی نمیرسد. از بس که شکمت جلو آمده!!!!!!!!!!» و همان موقع به این فکر نکردی که بیایی و نگذاری من بشورم و خودت بشوری که دستت به شیر آب میرسید!!!

همه اینها را انجام دادم که زندگی مان بماند. ولی تو نکردی چون اهمیتی برایت نداشت. دیروز که عکسهای بچگی های مانی را می دیدیم، به عکس های آن دوران خودم دقت کردم. یادم آمد یک ماه بعد از زایمان، رفتم و یک سری لباس جدید برای خودم خریدم. هر روز آرایش، لباس تمیز و آراسته، ناخنهای بلند لاک زده. خیلی به خودم میرسیدم که رابطه مان از دست نرود. ولی تو نخواستی. تو هر روز بیشتر از قبل در خودت فرو میرفتی. هر روز بی حوصله تر. خب، گناه من چه بود این وسط؟ یک روز دوست داشتی با کسی ازدواج کنی که تو را عاشقانه بخواهد. حالا در روزهای سخت زندگی، چون این شخص را دوست نداشتی، باید در اولویت هفتم و هشتم زندگی ات می گذاشتی اش؟؟!!

بعد از مانی، هر روز دورتر و دورتر. یادم است حتی در دوران بارداری هر روز که می آمدم از سر کار، بغلت میکردم. پسم میزدی. « حوصله ندارم. ولم کن!!!!!!!!!!» و هر روز تکرار میشد. و من هر روز بغض میکردم. هر روز می شکستم. اگر مانی در کار نبود، میرفتم و تا امروز هم برنمیگشتم. ولی عزیزی در دل داشتم که نه جای جنگ برایم بود و نه جای گله. میخواستم زندگی مان بماند. تو میدانستی زندگی مان با تلاشهای من می ماند. من تلاش میکردم و تو فقط نظاره میکردی. میدیدی و غر میزدی.

مانی که هفت هشت ماهه شد، رفتی سر کار. کاری که در آن مدیر شده بودی! خودت هم انتظارش را نداشتی. و من امید داشتم که زندگی از دست رفته، دوباره بازسازی شود ولی تو دیگر به آن زندگی برنگشتی. هر روز منتقدتر، هر روز خودخواه تر، هر روز فقط در صدد رفعه حاجات خودت. حالا برای تربیت و امور مانی هم زبان انتقادت روز به روز دراز تر بود! خود را پدر لایقی میدیدی که اسیر مادر بی مبالاتی شده!

انتقاداتت نسبت به من از زبان خودت: بچه رو ول کردی و رفتی سر کار! اون شرکت لعنتی رو به بچه ترجیح میدی! خوب بهش شیر بده! پوشکش رو عوض کن! آروغش رو بگیر! باهاش بازی کن! باهاش حرف بزن! لباسهاش رو خوب بشور!

همه را با زبان آمرانه و دستوری. مثل دستور ارباب به رعیت. و چه به جا یا بی جا، کاسه صبر لبریز شد. تحمل «تو» گفتنت هم دیگر برایم مشکل بود. ظرفیتم دیگر تمام شده بود. به خودم نگاه میکردم. از هیچ جیزی دریغ نکرده بودم. اگر میرفتم سر کار، چون به کار تو اطمینانی نبود. چون الان دیگر به تو اطمینانی نیست! تو هم فقط آمرانه کارهایی که خودم میدانستم باید انجام دهم، فقط تکرار میکردی که نکند فکر کنم نیستی یا لالی!!!

حالا دیگر روبروی هم بودیم. تحمل من تمام شده بود. خودت هم بارها میگفتی: «دیگه به اینجام رسیده» و با دست گلویت را نشان میدادی. میدانستم دوستم نداری. خیلی وقت بود. فقط تحملم میکردی. مثل من که به خاطر مانی تحملت میکردم. رابطه از مو هم گذشته بود. پاره شده بود. ث.ک.ث.ی وجود نداشت. ماهی، دو ماهی یکبار. نمیدانم کسانی که همدیگر را دوست ندارند، چطور بغل هم میخوابند و می توانند با هم ص.ک.ص داشته باشند؟؟!! برای من که غریب است! ماهها می آمدند و می رفتند و من و تو هر روز غریبه و غریبه تر. گاهی به شوخی میگفتم: «اگر یک روزی من در یک انفجار بمیرم و تو برای شناسایی جسد من بروی، هیچ چیز از بدن من در یادت نمانده که بخواهی شناسایی ام کنی!» و این واقعیت تلخی است که الان دیگر خیلی بدتر نمود پیدا کرده است.

تاریخ های زنانگی ام را نمیدانی و البته هیچ اهمیتی هم برایت ندارد. تو که اگر فقط یک تار مو از زیر ابرویم مانده بود، می دیدی و برایت مهم بود، الان اگر بعد از سه ماه هم ابرویم را بردارم، نمی بینی. البته اگر هم ببینی، هیچ اهمیتی برایت ندارد. نمیگویم مثل اکثر زنها توقع دارم بگویی مبارک باشد. گفتن این کلام، به خودی خود اهمیتی ندارد. فقط یک زن از آن جهت دوست دارد از دهان شوهرش بشنود، که یعنی:

 تو را دیدم! تغییرت را دیدم! تغییرت را دوست دارم!

و تو هیچ کدام را نمیگویی چون نه مرا، نه تغییرم را نمی بینی و برایت علی السویه است! البته اگر پای انتقاد باشد، میگویی. وگرنه، در حالت عادی، از تغییری که انجام گرفته، هیچ نمی گویی. وقتی دو روز پیش از بیماری مانی فراغتی پیدا کردم، رنگ موهایم را به کل عوض کردم. خیلی تابلو بود. تو برای آوردن وسایل و شستن ملحفه های کثیف استفراغ مانی به خانه رفته بودی. وقتی برگشتی، به اذعان همه، من خیلی تغییر کرده بودم. ولی تو یا متوجه نشدی یا اصلا هیچ عکس العملی نداشتی. خیلی ها ندارند و متوجه نمیشوند. ولی تو کسی بودی که خیلی زود متوجه میشدی و عکس العمل نشان میدادی! دو هفته پیش هم ناخن کاشتم. متوجه نشدی! جمعه وقتی از بیمارستان برگشتیم، ناخنها را کندم. ولی باز هم چیزی نگفتی.

دیروز یک عطر جدید خریدم. یک عطر با بوی کاملا متفاوت با عطرهای قبلی. فقط مردی که یک زن را به آغوش میکشد و عطر تنش را می بلعد، متوجه این تغییرات میشود. مردی که در کنار زنش فقط زندگی میکند و سرش به کارهای خودش گرم است و زنش را فقط برای انداختن تقصیرها به گردنش و سرزنش و خالی کردن ناراحتی هایش میخواهد، متوجه نمیشود رنگ موی زنش به طول کلی عوض شده و همزمان با آن، سیستم آرایش و نوع عطر هم تغییر کرده. یا متوجه هم که بشه، براش بی اهمیت است.

و اینگونه است ارتباط ما با هم. از همه اینها بدتر، واقعت تلخی است که به تازگی به آن پی برده ام.

این چند روز که مانی مریض بود، خیلی گریه کردی. وقتی دارویش پیدا نشد، به من (!!!!!!!!!!) فحش و ناسزا گفتی و تقصیر را از چشم من دیدی. دو هفته پیش هم که مانی مریض شد، باز هم همین رویه را پیاده کردی. اگر لوله خانه بترکد، عصبانی میشوی و قادر به انجام کاری نیستی. در مواقع بحرانی، کسی نیستی که بشود رویت حساب کرد.

اگر وظیفه ای به تو محول شود، تا آنجا که بتوانی انجام میدهی. ولی آن واقعت این است: تو برای من تکیه گاه نیستی. اگر مانی در تب 39 درجه میسوزد، مطمئن باش، باید به داد دل مادر بچه رسید. اوست که دارد آب میشود. انکه به مادر بچه می توپد و او را مقصر میداند چون در ایران مانده، هیچ نمیتواند برای آن مادر تکیه گاه باشد. آن زن هرگز نمیتواند سرش را روی شانه های آن مرد بگذارد و از دردها و غمهایش بگوید. چون سرزنش میشود. چون تسکین پیدا نمیکند. پس از غمهایش نمیگوید هرگز.

وبلاگی میزند و به آن پناه میبرد.

و این گونه است که این زن دیگر هرگز به مهاجرت به خارج از کشور فکر نمی کند. چه، میداند که آن طرف، مشکلات خیلی بیشتر از اینجاست. باید جور سه نفر را بکشد و تازه تقصیرها از گردنش باز نمشود. حالا با بروز هر مشکلی حتما خواهد شنید: «اگر آن سال آمده بودی، تا حالا این مشکلات حل شده بود!!» و این دور باطل غر شنیدن و سر زنش شدن همچنان ادامه داد. (آیکون زنی با هزاران بغض در دل و هزاران لبخند بر لب)

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستان گلم که دلم واسه تون یه ذره شده بود.

راستش این چند روز درگیر مریضی آقا مانی بودیم که شکر خدا به خیر گذشت. الان اومدم شرکت و یه عالمه کار ریخته سرم ولی توی این فرصت کوتاه سعی میکنم تند تند بنویسم.

راستش چهارشنبه که رفتم خونه، بعد از یه استراحت کوتاه، پاشدم و کیک سیب پختم. چای هم دم کردم و مهدی که اومد خونه، خیلی گشنه بود. چای و کیک سیب آوردم و به همراه خواهر وسطی مهدی و مانی نشستیم به خوردن. اون لحظه با خودم فکر کردم چقدر خوشبختیم!!بغل برای شام هم قرار بود بریم اکباتان مغازه هات داگی پسرخاله ام شام بخوریم. البته بیشتر دلم میخواست عمه مانی رو ببریم که یه دوری بزنه و یه کم دلش بازشه. خلاصه رفتیم و از اون ور هم رفتیم رسوندیمش خونه شون و برگشتیم خونه.

من و مانی خوابیدیم ولی ساعت یک و نیم من با سر و صدا بیدار شدم و دیدم مانی (گلاب به روتون) یه عالمه شیری رو که قبل از خواب خورده بالا آورده! فوری ملافه ها و لباسها رو عوض کردیم و دیگه من و مانی رفتیم تو پذیرایی خوابیدیم. مهدی هم که بیدار بود و پای اینترنت بود. یکساعت بعد دوباره این وضع تکرار شد و مانی بالا آورد. ساعت سه هم تکرار شد که این بار دیگه رسوندیمش بیمارستان تخصصی کودکان سر طالقانی. البته کاشکی همون موقع می بردمش بیمارستان پیامبران که دکتر خودش هم اونجا بود. ولی خلاصه دکتر دیدش و گفت که بیماریش ویروسیه و یه سری دوا و آمپول داد. این اولین آمپول مانی بود که از اول عمرش قرار بود بزنه! البته به جز واکسن ها که خب اونا رو اصلا یادش نمیاد!!

نذاشتم مانی اصلا اسم آمپول رو بشنوه یا ببینتش. از این کار هم بدم میاد که بچه رو با آمپول و دکتر بترسونیم!! بعد چه جوری میشه توقع داشت که بچه از دکتر و آمپول بدش نیاد!! این بود که وقتی روی تخت خوابوندمش، گفتم: خاله میخواد پوشکت رو ببینه! بعد که آمپول زد و دردش اومد و گریه کرد، بهش گفتم: خاله مهربون، از توی پوشکت، یه دونه مورچه رو درآورد. مورچه رفته بود گازت بگیره!!!نیشخند

مهدی حدود چهل و پنج دقیقه دور تهران رو زد که یه شربت راینیتیدین رو پیدا کنه!!!!!!!!!!!! آخه من نمیدونم تاوان این تحریمها رو چرا باید بچه های بیگناه پس بدن؟؟!!عصبانیعصبانی این شربت چیه که باید بابتش اینقدر دوندگی کرد؟!

هرچند که مهدی تلافی همه اینا رو سر من درآورد و حسابی از خجالتم دراومد. وقتی بعد از چهل و پنج دقیقه برگشت، هرچی دهنش دراومد بهم گفت و همونجا وسط بیمارستان با صدای بلند میگفت: حقمونه اینقدر بلا بکشیم وقتی تو چسبیدی اینجا و دل نمیکنی بریم!! منم بچه مریض بغلم بود و هیچی نمیگفتم! تو راه برگشت هم هی گفت و گفت و گفت....کلافه

رسیدیم خونه دیگه ساعت پنج شده بود. خوابیدیم تا هفت که دوباره مانی حالش به هم خورد. دیگه حاضر شدیم و رفتیم ببینیم میشه این شربت رو پیدا کرد یا نه. البته شربت برای دل درد و معده درد مانی تجویز شده بود. یه عالمه گشتیم ولی نبود. تا رفتیم خونه مامانم اینا. از داروخونه شبانه روزی سر کوچه شون گرفتیم. دیگه از پنجشنبه صبح اونجا بودیم تا حالا!!

تو این چند روز هم حال مانی بدتر شد. مجبور شدیم جمعه صبح ببریمش بیمارستان پیامبران. البته دکتر خودش نبود ولی دکتر دیگه ای بود که کار اونم عالیه و قبلا هم یه بار پیشش رفته ایم. تشخیصش این بود که روده اش عفونی شده و گفت که به زودی اسهال هم میشه! نشون به اون نشون که اونجا هم دوباره واسش آمپول زدند و یه سری دیگه دوا داد و اومدیم خونه و بعد از یه ساعت اسهال های شدید مانی شروع شد.

دیگه نمیخوام جزئیات رو بگم فقط اینو بدونید که من بیشتر از هشت بار این بچه رو شستم. دیگه پوست دستم رفته بود اینقدر که صابون کاری میکردم. هرچی هم کرم میزدم، خشکی از پوستم نمیرفت!! اینا اصلا واسم مهم نبود. مهم  حال مانی بود که همینطور بی حال افتاده بود و یا اسهال بود و یا استفراغ میکرد. یه بار هم سرتاپای خودم رو ملبس کرد که درجا پریدم تو حموم ولی اصلا برام اهمیت نداشت. فقط از خدا میخواستم زودتر حالش خوب بشه. به خصوص که تبش به سختی پایین می اومد و حتی یه بار تبش تا 3/39 بالا رفت!!!نگران

شکر خدا دیروز بهتر شده بود. البته به نسبت پریروز! ترجیح دادم دیروز رو بمونم خونه. اگه یادتون باشه قرار بود کل این هفته رو مرخصی بگیرم و بمونم اینو ببرم مهد تا عادت کنه. ولی این برنامه پیش اومد. این بود که امروز دیگه گذاشتمش پیش مامانم و اومدم اداره و مرخصی یه هفته ای مهد رو گذاشتم واسه بعد که بهتر بشه.

الانم که تمام قد (!) در اختیار شما هستم!!

پنجشنبه شب خیلی حالم بود و بغض داشتم. خیلی دلم میخواست با گوشی پست بذارم ولی نمیدونم چرا نمیشد. اینقدر دلم گرفته بود که فقط دوست داشتم دستم به اینجا میرسید و می تونستم دو کلوم بنویسم. شکر خدا الان هستم و می نویسم. فعلا تا همین جا بسه تا به کارهام برسم.

اگه امروز فرصت بشه، دوباره میام و مینویسم. همه تونو دوست دارم دوست جونای گلم!!قلبماچبغل

[ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

پریروز تولد شوهر خواهر مهدی بود. منتها من در روزش اشتباه کردم و فکر کردم دیروزه. دیروز صبح بهش زنگیدم و عذرخواستم. البته پسر خوبیه و تو نخ این چیزها نیست. بعد هماهنگ کردیم و دیشب رفتیم خونه شون.

اینا بچه ندارند. دوساله عروسی کرده اند. خواهرشوهرم بچه دوست داره ولی شوهرش میگه بچه نباشه بهتره و اصلا بچه نمیخواد. میترسه بین شون فاصله بیفته. خب، خانمش رو خیلی دوست داره و به هیچ قیمتی حاضر نیست محبت بین شون از بین بره. خلاصه حرف بچه افتاد که خواهرشوهرم گفت:

«یکی از همکارهام واسه بچه اش پرستار گرفته. خیلی جالب بود. من کیف کردم مثل این سریالهای ترکیه ای!!!!! پرستار و بچه با هم میرن خرید، با هم میرن پارک، خلاصه با هم می رن اینور و اونور، بعد که این همکارم عصر میاد خونه، پرستاره یه وقتهایی تو کارخونه کمکش میکنه.»

بعدش مهدی با شنیدن این حرف گفت که به نظر منم پرستار از مهدکودک بهتره. یعنی اگه ما بتونیم واسه مانی پرستار بگیریم، خیلی بهتره تا بره مهد.»

من صد در صد مخالف بودم و هستم. من کسی رو که نمی شناسم، از کجا راه بدم تو خونه ام و بچه رو چند ساعت باهاش تنها بذارم. من چه میدونم طرف کیه، کجا بزرگ شده، چه عقایدی داره، چقدر به بچه محبت میکنه و .... مهدی و خواهرش موافق نبودند. گفتند خب آدم امتحان میکنه!!!!!!!!!!!!! من میگم: یکی رو بیاریم که خوب نباشه، خب، داریم رو بچه خودمون امتحان میکنیم! دودش به چشم بچه خودمون میره. درسته دیگه مهد نمیره و مشکل رفت و آمد نداره. شاید در عرض یک هفته هم به پرستار عادت کنه. ولی من یکی که نمیتونم همچین ریسکی رو بکنم. مگه اینکه آدم یکی رو از قبل بشناسه و رگ و ریشه اش رو بدونه.

خواهر مهدی میگفت: خب، آدم همه جای خونه دوربین میذاره!! مثلا فکر کنید آدم از صبح تا شب که تو اداره است، یکسره با دوربین خونه اش رو چک کنه! خب، این آدم تو اداره کار نداره؟؟!! بعدش من یکی اصلا دلم با پرستاری که نشناسم، صاف نمیشه!!!!!!!!!!

این از این.

در رابطه با رابطه مون بگم که مهدی دوباره 48 ساعته که یه کم گارد گرفته. البته من اصلا باهاش مقابله نمیکنم. در نهایت آرامش سعی میکنم باهاش رفتار کنم. جریان از پریروز شروع شد که وقتی اومد خونه، عصبانی بود. ازش نپرسیدم چته. پریروز، سه روز بود که شکم مانی کار نکرده بود. (شرمنده ولی واسه پدر و مادر این مساله خیلی بزرگه!!) توی شیرش روغن زیتون ریختم و بهش آب پرتقال دادم. بعد مهدی گفت بذار ببرمش حموم شاید آب گرم، اثر کنه! بعد از یک ربع دیدم مهدی عصبانیه  و میگه: «بیا ببرش!» حالا فکر کنید همیشه مانی رو باید به زور از حموم دربیاریم اینقدر که حموم و آب بازی رو دوست داره. حوله های مانی رو بردم تو حموم که دیدم مانی داره می دووه که از در  حموم بیاد تو خونه، اونم لخت حمامی!!!!!!

گفتم: صبر کن مانی! بذار حوله تنت کنم!» دیدم مهدی خیلی عصبانیه. عصبانیمیگم: «آخه چی شده؟!تعجب » میگه: «هر چی میخوام سرپاش کنم که بلکه بتونه پی.پی کنه، نمیذاره و میخواد آب بازی کنه!!!!!!» گفتم: «خب، بچه است. بعدش هم چون الان دیگه شکمش سفته، میترسه بشینه و اذیت میشه.» خلاصه مانی رو آوردم بیرون و ازش پرسیدم چی شد؟

گفت: بابا دعوا ترد. منم پی. پی نتردم نتردم. (یعنی نکردم که نکردم!!!!!!!!!!!!!)

هم خنده ام گرفته بود هم ناراحت شدم. ولی هیچی به روی خودم نیاوردم. مهدی که از حموم اومد بیرون، دیدم عصبانیه هنوز!!!!!!!!!! ای بابا! مگه چی شده؟! بعد دیدم تلفن رو برداشت و با یه نفر شروع کرد به دعوا کردن. طرفش یکی از سازنده های خونه پدرش بود که موظفه هر ماه کرایه خونه پدر مهدی رو بده به صاحبخونه. مثل این قراردادها که خونه رو مشارکتی می سازند، منتها تا زمان تحویل خونه، باید واسه اینا خونه بگیرند و اجاره اش رو بدند. حالا فکر کنید اجاره یکی دو روز عقب افتاده بوده و صاحبخونه اومده از مادر مهدی پیگیری کرده. مهدی هم برای همین عصبانی بود!!!!!!! اصلا هم تلافیشو سر من و مانی در نیاورد!!!!!!!!!!!!!خنثی

دیروز که داشتم با مهدی تلفنی میحرفیدم، خیلی آروم بهش گفتم که نباید سر مساله اجابت مزاج، با مانی دعوا کنه. چون اون مساله مستقیم رو اعصابش تاثیر میذاره و باید با آرامش باهاش حرف بزنیم. حتی اگه سر این موضوع ازش ناراحتیم.

خلاصه گذشت و رفت و من فهمیدم که مهدی واسه سه روز آخر هفته که شامل امروز عصر تا جمعه عصر میشه، برادر و پسرخاله های من و پسرعمه خودشو دعوت کرده که بیان با هم بازی کنند!!! راستش هیچی نگفتم. با خودم قبلا فکر کرده بودم این هفته که خواهرشوهرم پیشمون بود. حالا آخر هفته که بره، من و مهدی زمان بیشتری داریم که به هم نزدیک بشیم. (هرچند که اون طفلی به خاطر نگهداری مانی اومده بود و کلی هم ازش ممنونیم!) ولی وقتی مهدی این کار رو کرد، فهمیدم میخواد علایق خودشو پیش ببره. هیچی نگفتم.

یاد کامنت هایی افتادم که منو سرزنش کرده بودند که چرا با مهدی زیر یه لحاف نمیخوابم!! راستش اونجا هم گفته ام، مهدی دوست داره مستقل بخوابه. درسته من همه لحاف رو میبرم. ولی کلا از اول دوست داشت تنها بخوابه! مثلا وقتی عقد بودیم، تو اتاق مهدی دوتا تخت بود. مال خودش و برادرش. شبهایی که من اونجا بودم، برادرش بیرون میخوابید. مهدی رو تخت خودش و منم روی زمین!!!!!!!!!!!!!!! روی زمین اگه میخواستیم هر دو بخوابیم، باید یه کم مهربونتر میخوابیدیم که مهدی دوست داشت روی تخت خودش بخوابه! یعنی دلش نمیخواست جاش یه کم تنگ تر بشه ولی پیش من بخوابه!! خب، دیگه من نمیتونم به زور بگم بیا بچسب به من و حتما کنار من بخواب. وقتی طرف نمیخواد، من به چی اصرار کنم؟ یه وقتهایی هم هرچی بیشتر اصرار کنی، طرف فراری تر میشه. موقعیت تخت ها هم طوری نبود که بشه به هم بچسبونیمشون. بعدش اینا یه اخلاق هایی دارند که کسی نباید روی تخت و ملاقه و بالش شون بخوابه. این بود که من ترجیح میدادم روی زمین بخوابم.

پس دوستان گلم! بی مهری از طرف من نبوده. وگرنه منم مثل همه زنهای دیگه دلم میخواد شب بغل شوهرم بخوابم. صرفا نه به خاطر ث.ک.ث بلکه به خاطر پیدا کردن حس آرامش پیش کسی که دوستش دارم. ولی وقتی همون سالهای اول زندگی مون، تقریبا هفته ای سه چهار شب منو نصف شب از خواب بیدار میکرد که پاشو بخواب اون طرف. هیچی جا برای من نذاشتی. اینقدر به من نچسب!!!!!! خب، شما اگه جای من بودید، خودتونو با چه چسبی بهش می چسبوندید؟ هر کسی هم باشه، بعد از یه مدتی سرد میشه وقتی می بینه طرفش از اینکه بهش بچسبی و کنارش باشی، اینقدر در عذابه!!!!!!!!!!!!

حتی باور کنید شکایت منم به بقیه میکرد!!!!!! یعنی بارها شده بود که به بقیه میگفت: نصف شب می بینم، یه کله چسبیده به سینه ام! می بینم کله آشتیه!! نمیذاره من راحت بخوابم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب، منم دیگه بعد از اون گذاشتم راحت بخوابه!

اینا رو من باب گله نمیگم. بلکه سعی کردم رفع شبه کنم. که بدونید شرایط از اول چه جوری بوده.

حالا هم با تصمیمش مخالفت نکردم مبنی بر حضور بچه ها واسه آخر هفته تو خونه. بدتر لج میکنه. حالا باید ببینم چی میشه. باید در کنار حضور بقیه، بتونیم خلوت خودمونو داشته باشیم.

چشمک

 

[ چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

حتما تیتر رو که دیدید، فکر کردید من حامله ام! حالا ببینید چی شده!

دیروز از صبح منتظر بودم تا ساعت یکربع به سه بشه و من برم خونه و کیک سیب بپزم!

یه بار پخته ام و خیلی خوشمون اومده!خوشمزه 

خلاصه این شد که رئیسم تازه ساعت 2:40 رسید اداره و من نتونستم زود برم! مجبور شدم تا یکربع به پنج بمونم که ایشون تشریف ببره. خلاصه که حوالی پنج و ربع رسیدم و یه سری خرید داشتیم. رفتم و برگشتم، دیگه داشتم از خستگی می مردم. مانی هم از صبح نخوابیده بود. بیچاره خواهرشوهرم. مانی احتمالا پوستشو کنده بود. خلاصه مانی خوابید و منم یه چرت زدم و پاشدم.

اول رفتم حموم. بعد اومدم و سیب زمینی سرخیدم واسه شام و کاهو و خیار و گوجه شستم واسه سالاد. متاسفانه ماشین ظرفشویی دچار یه مشکلی شده که خوب نمیشوره و لکه بهش میمونه. حالا امروز باید برم با سوزن بیفتم به جون سوراخهای آب پاش شاید چیزی توش گیر کرده . اگه شد که هیچی، اگه نه باید بگیم بیان واسه سرویس! بعدش داداشم قرار بود بیاد یه چیزی ازم بگیره و ببره که گفتم شام بیاد. شنسل مرغ درست کردم و خوردیم و بعدش یه عالمه مانی رقصید و من و داداشم رو هم بلند کرد که کردی برقصیم!!! ما هم رقصیدیم. این وسط مهدی و خواهرش هم ما رو تشویق می کردند!تشویقتشویق خلاصه بعدش من دیگه تنبلی و رقص و پایکوبی رو کنار گذاشتم و رفتم ظرفها رو شستم! جمع و جور و بقیه کارها، داداشم هم رفت.

دیروز که به کیک سیب نرسیدیم. ایشالا امروز بپزیمش!نیشخند

میخوام یه چیزهایی راجع به تحولات محل کارم بگم:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

این چند روز دیده بودم پرشین بلاگ اطلاعیه نقص فنی رو زده ولی نرفته بودم ببینم. امروز که اومدم، نمیتونم وبلاگم رو ببینم!!! یعنی صفحه اش باز نمیشه!سوال رفتم اطلاعیه رو بخونم، اونم باز نشد!!!!!منتظر

حالا فعلا مینویسم اصلا ببینم این پست ثبت میشه یا نه.

دیروز رسیدم خونه، دیدم مانی و عمه اش خوابند. منم از فرصت استفاده کردم و یه چرت زدم. هرچند خیلی خیلی خسته بودم ولی بیشتر از نیم ساعت نتونستم بخوابم. همون کافی بوده حتما!خواب چون وقتی بیدار شدم، سرحال بودم.

شام قرار بود مهدی ا ز بیرون بگیره، منم قیمه درست کردم. برنج سفید داشتیم، فسنجون هم بود که دیگه امروز ناهار بخوریم همه شونو. دیگه به تمیزکاری و جمع و جور پرداختم.

چند ماه قبل از عید، دو تا روتختی خریده بودم. یکی زرشکی، اون یکی سفید و طلایی. زرشکی رو انداخته بودم روی تخت، ولی سفید و طلایی رو گذاشته بودم واسه خونه جدید. مهدی زرشکی رو اصلا دوست نداره. البته بهش حق میدم. آخه لحافش، چرق چرق صدا میده!!!!!!! بعد یه چیز دیگه، روی رویه متکاهاش  نقش برجسته داره، میره تو سر و صورت َآدم. هرچند که من همیشه به راحتی فکر میکنم و از این جینگیلی مستون ها بدم میاد ولی نمیدونم چرا موقع خرید دقت نکردم!!!!!!!! مهدی هم همیشه بدش می اومد. این بودکه دیروز با خودم گفتم خب چه کاریه؟ چرا باید این روتختی رو تحمل کرد؟؟!!

این بود که بعد از انجام کارهام، وقتی مهدی رفت غذا بگیره، وسایل سفره رو آماده کردم و سریع رفتم تو اتاق خواب و رو تختی سفید و طلایی رو پهن کردم رو تخت و رویه متکاها رو هم عوض کردم. دو تا رویه کوسن داره ولی من خود کوسن رو ندارم. که تا آخر هفته یه جفت میخرم. خودم عاشق کوسن های روی تختم. خوشم میاد مژهمژه اون روتختی زرشکیه، خودش دو تا کوسن با رویه زرشکی داشت. ولی این یکی فقط رویه داره.

وقتی مهدی اومد، دیگه کارم تموم شده بود. ولی بهش نگفتمچشمک شام رو که خوردیم و جمع کردیم، بهش گفتم برو تو اتاق خواب. رفت و خوشحال برگشت. گفت: نجاتم دادی!!!!!!!!! دیشب هم لحافش رو کشید روی خودش و مانی. البته اینم داستان داره.

وقتی من عروسی کردم، یه سرویس روتختی ترک گرفتم که عالی بود. متاسفانه الان اصلا مارش یادم نیست خیل نرم و لطیف و خوشگل. از اینا که دور تخت، یه تکه پارچه هم داره. نمیدونم متوجه شدید یا نه. اون موقع من اون مدل رو دوست داشتم. لحافش خیلی خوب و عالی بود. تو این چند سال ما صد بار این لحاف رو داده ایم خشکشویی. ولی آخ هم نگفته. ولی یه مشکلی بود! من به خاطر مشکل کمرم، همیشه وقتی یه ور میخوابم، باید بین زانوهام پر باشه. یعنی نباید دو تا زانو روی هم قرار بگیره. باید حتما یه بالش نارک یا پتو بین دو زانو باشه. این بود که همیشه من اون لحاف دونفره رو یه سرش رو میذاشتم بین زانوهام و ظاهرا زیاده روی میکردم و برای همین هیچوقت مهدی نصیبی از اون لحاف نبرد!! و همیشه پتوی خودش رو میکشید رو خودش!!!!خجالت

تا اینکه دیشب این لحاف رو افتتاح کردیم و من گفتم: تو دیگه راحت شدی. این لحاف مال تو، مال منم که سر جاشه! مهدی هم گفت: خب، چه کاریه! دوتایی بریم زیر همین لحاف جدیده!! که البته اینم فانتزیه. چون احتمالا در جریان خواب، من اینم میبرم واسه خودم! پس بهتره هرکی بره زیر لحاف خودش!!!!!!!!! خوش به حال کسانی که میتونند زیر یه لحاف بخوابند!!!!!!!!!!!نیشخندچشمک

دلم میخواد یه سری شمع طلایی و سفید هم واسه روی پاتختی ها بگیرم ولی از دست مانی، اصلا بهش فکر هم نمیکنم. میدونم در نیم ساعت اول، دخل همه شونو میاره!

خوشحالم که این لحاف رو آوردم. اصلا خودم هم آدمی نیستم که یه چیزی رو بذارم واسه مناسبت خاص. مناسبت خاص همین الانه. کی میدونه تا کی زنده است. همین الان باید از همه چی استفاده کرد. ول کن بابا. شاید تا ده سال دیگه نرفتم تو خونه جدید. شاید وقتی رفتیم، دیگه این روتختی رو دوست نداشتیم. الان دوستش داریم، پس ازش استفاده کنیم.

قلب

امیدوارم مشکل برطرف شده و این پست ثبت بشه!

 

[ دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

حتما قبول دارید که خستگی جسم، به شرط آسوگی روح، اصلا آزاددهنده نیست. یعنی لااقل قابل تحمله.

دیروز من و مهدی رفتیم خونه مادرشوهرم و با مانی و خواهرشوهر وسطی برگشتیم. خیلی خوشحال بودیم هر چهارتایی. من و مهدی به خاطر اینکه این هفته رو خونه خودمون می مونیم و آواره نمیشیم، مانی به خاطر عشق به عمه عزیزش و عمه عزیز هم به خاطر اینکه میاد پیش مانی و یه تنوعی هم واسه اون میشه. البته از صمیم قلب آرزو میکنم حوصله اش سر نره و بتونه تا آخر هفته دووم بیاره!لبخند

وقتی رسیدیم خونه، من بودم یه یه عالمه کار. که خوشبختانه مانی با عمه سرگرم شد و دست و پای منم باز شد. روز قبلش، گردو رو پخته بودم و دوباره گذاشتم روی اجاق که بیشتر بپزه، رب انار هم زدم که بشه فسنجون. گوشت گذاشتم بیرون که قلقلی و سرخ کنم و بریزم توش. برنج هم کته کردم. البته از دیروز یه کم برنج سفید داشتم. از اون ور از لوبیاپلوی جمعه ریختم تو ظرف که امروز عمه و مانی ناهار بخورند. تو این فاصله مهدی گفت شام درست نکن میرم غذا از بیرون میگیرم.

گفتم دیگه درست کردم. گفت بذارش واسه فردا شب. دیدم اصرار داره، گفتم باشه. همین وقت، خواهرشوهر بزرگه زنگید که اجازه هست ما بیاییم اونجا؟ آخه دو هفته بود که مانی رو ندیده بود. بعد گفت که یه عالمه باقلاپلو داره که اونم با خودش میاره. گفتیم باشه تشریف بیارید.

بعد به مهدی گفتم: اگه صلاح میدونی، شام همین ها رو بخوریم و فردا شب غذا بگیر. که اونم قبول کرد. خوشبختانه اومدند و خوش گذشت ولی من دیگه از خستگی روی پاهام بند نبودم. توی یه وجب آشپزخونه، جای جم خوردن نیست. هرچقدر هم که آدم ظرفها رو بذاره تو ماشین ظرفشویی، ولی بازم چند تا قابلمه و ماهیتابه بود که باید شسته میشد.

لباسهای مانی هم خشک شده بود. تا مهمونها برسند، یه دوش کوچولو گرفتم و لباسمو عوض کردم و دستی به صورتم کشیدم. خونه رو جمع و جور کردم و لباسهای مانی رو تاکردم گذاشتم توی کمدش. می دیدم خونه به تی و جارو احتیاج داره ولی قادر نبودم یه حرکت اضافه بکنم. گذاشتم واسه امرو که غذا پختن ندارم.

بعد از شام هم افتادم به جون آشپزخونه و حسابی تمیزش کردم. غذاها رو دسته بندی کردم و چای ریختم اومدم نشستم.

یه سری کارها بود واسه خودم که حتما باید انجامش میدادم. رنگ لاک ناخنهام کمرنگ شده بود
! نشستم و با لاک پاک کن، ناخنها رو تمیز کردم. یه لاک کمرنگ جدید روش زدم. خشک که شد، رفتم مسواک زدم و صورتم رو با ژل شستشو پاک کردم. بعد به دستهام کرم زدم. همه کارها دیگه انجام شده بود. بعد دیگه همه گرفتیم خوابیدیم. خیلی پا  و کمرم درد میکرد ولی فکرم آزاد بود. مهدی هنوز رفتارش خوب بود. شب موقع خواب هم همدیگر رو بغل کردیم ولی بعد از یک دقیقه مانی اومد و گفت: بغل! یعنی منم بغل کنید!!! نیشخند

خندیدیم و مانی رفت اون طرف مهدی خوابید. هم آغوشی دیشب، یک دقیقه بیشتر طول نکشید ولی آرامش بخش بود. خدایا شکرت!قلب

[ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ