چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، الان همه منتظرید که من اینجا له و لورده بیام و بگم که به کدوم کار رسیدم و به کدوم کار نرسیدم!

اولش بگم که امروز زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و الانم سرحالم!!!!!!!!!!!!

پول رو خودم جور کردم!!!!! فقط از یکی از همکارهام خواهش کردم که بره شعبه و پول رو واسم بیاره. بعدش به بنگاه زنگیدم و قرار شد پنج و نیم بنگاه باشم. بعد قرار شد بنگاهی با مستاجر هماهنگ کنه که اونم همون ساعت بیاد و به من خبر بده. نیم ساعت گذشت و بنگاه نزنگید. خودم زنگیدم به مستاجر و هماهنگ کردم و به بنگاه هم اطلاع دادم!!!!!!!!! بعد از آقای بنگاهی خواهش کردم که از خیر شناسنامه و کارت ملی من بگذره و فقط به گواهینامه ام اکتفا کنه. اونم خیلی آقا بود و قبول کرد. می موند مدارک که دست شوهرخاله امه. اونم یه پیک آشنا گرفت که ساعت پنج و نیم بیاره بنگاه مدارک رو. بعدش زنگیدم به آژانش که برای ساعت چهار و ربع یه ماشین برام بفرسته و تازه اون موقع نگه به خاطر امروز ماشین ندارم.

حالا فکر کنید این وسط یه خر تو خری بود که بیا و بیین. یه جوری که رئیس و چند نفر از مدیران جلوی میز من بودند و یه نیم جلسه همونجا برگزار کردند. منم داشتم تند تند کارها رو انجام میدادم. دیگه طرفهای عصر، سیاتیک رفته بود رو هوا!!!!!!!!!!

طرفهای ساعت دو هم یه نفر بهم زنگید که من از مخابرات اومده ام که کابل کشی شماره جدیدتون رو انجام بدم!!!!!!!!! حالا امروز؟؟؟

زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!!!!!!!!!!

بعد میگفت من آدرس رو پیدا نمی کنم. گفتم: آقا! من آدرسی رو که به مخابرات دادم، از روی قبض تلفن دادم. چطوری همکارهاتون هر ماه قبض میارن؟» خلاصه یارو زیر بار نمی رفت. خونه که تلفن نداشت، مستاجر هم که موبایلشو جواب نمیداد! خلاصه زنگیدم به خواهرشوهره که تو رو به هرکس که می پرستید، در خونه رو باز کنید که این آقا بیاد تو. یا اصلا برید تو کوچه که ببینه شماها هستید!

درد سرتون ندم که مستاجر موبایلشو خونه مادرشوهرش جا گذاشته بود و مامور مخابرات چون نتونسته بود آدرس رو پیدا کنه، برگشته بود. خواهرشوهره رفته بود مخابرات و اونا گفته بودند صاحبخونه باید بیاد آدرس درست رو بده!!!!!!!!!! اینم اول باهاشون با ملایمت صحبت کرده بودو بعد کار به دعوا کشیده بود و آدرس رو از یه جای دیگه داده بود و خلاصه اومدند کابل کشی کردند!!!!!!!!!

از اون طرف ساعت سه و نیم زنگیدم به مهدی که بگم گواهینامه ام رو بذاره دم دست که با آژانس برم ازش بگیرم و برم به طرف محل ماموریت، که گفت من می برمت! خب عزیزان من! شوهرم رو می شناسم. از من انکار و از اون اصرار که حتما می برمت!!! حالا فکر کنید ما از عباس آباد میخواستیم بریم بریانک! اینجوری شد که من ساعت چهار و نیم دم شرکت مهدی اینا بودم و چون خیلی خسته بودم، نرسیده به تونل رسالت خوابم برد. وقتی از خواب پریدم که توی تونل بودیم. به نظرم زیاد خوابیده بودم ولی گفتم: «هنوز توی تونل رسالتیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!» که مهدی گفت: «نه بابا! توی تونل توحیدیم!!!!!!!!» و من بینوا فقط یک ربع خوابیده بودم! پس یکربعه از تونل رسالت رسیده بودیم به تونل توحید. از اونجا به بعدش دیگه ترافیک روون بود. خلاصه پنج و ده دقیقه رسیدیم دم بنگاه و منتظر شدیم تا حضرات تشریف بیارن و همچنین یه معامله هم انجام بشه و بنگاه یه کم خلوت بشه!

دردسرتون ندم بچه ها! کار انجام شد و ساعت شش و نیم دیگه ما از بنگاه  اومدیم بیرون! حالا فکر کنید مهدی وسط کارهای بنگاهی، به من میگه: حواست به بازی هم باشه. میخوریم به ترافیک. ما که بازی رو ندیدیم!!!!!!!!

با تعجب تو چشماش نگاه کردم. گفتم: «من که گفتم نیا. خب، هنوز کار تموم نشده که!» میگه: «اگه نمی اومدم، وضعم بدتر میشد!!!!!!!!!» دیگه هیچی بهش نگفتم. سعی کردم روی کارم تمرکز کنم. قرار شد تا روز شنبه خونه رو خالی کنند و از روز شنبه هر روزی که موندند، سی هزار تومان بیشتر بدن! خلاصه اومدیم بیرون و هنوز سی و چهل متر دور نشده بودیم که مامان مهدی زنگید. منم به مهدی اشاره کردم حالا که میخوای حرف بزنی، نگه دار که من به یکی دو تا بنگاه دیگه هم بسپرم که واسه رهن خونه مستاجر پیدا کنند. اونم پارک کرد و مشغول صحبت شد. رفتم به دو بنگاه گفتم و دیدم یه مغازه آلبالو گذشته کیلویی چهار هزار تومن. خیلی سیاه بود و پوشال هم نداشت. ( اکه البته می دونید پوشال گیلاس و آلبالو باعث تازه موندن میشه) خلاصه دو کیلو و نیم خریدم و گفتم شب یه آلبالوی حسابی بخوریم! وقتی برگشتم تو ماشین، دیگه مهدی اون مهدی نبود!!!!!!!!!!!

یه بداخلاق غیرقابل تحمل شده بود!!!!!!!!!! حالا فکر کنید مردم داشتند دسته دسته پیاده و سواره می رفتند به طرف خیابونهای اصلی و شادی می کردند. همینطور جوون ها ترک موتورها سه نفره و چهار نفره پرچم ایران را بلند میکردند و خوشحال بودند. ولی مهدی خیلی خیلی عصبانی بود!!!!!!!!! دیگه نپرسید چرا. فکر میکرد همین ده دقیقه باعث شده ما بیفتیم توی ترافیک. اولش هیچ عکس العملی نشون ندادم. ناراحت شدم ولی دیدم فایده نداره. یه دفعه یه اس ام اس خنده دار واسم اومد که با صدای بلند زدم زیر خنده. براش خوندم ولی هیچ تاثیر نکرد! به جهنم!

حالا فکر کنید تو خیابون خوش، جوونها ریخته بودند وسط چهارراه و بزن برقص می کردند. یه عالمه جمعیت هم تو پیاده روها داشتند نگاه می کردند! بعد ما با اون شکل و قیافه مون داشتیم از بین این جمعیت با ماشین رد میشدیم. خندیدم و گفتم: «الان فکر می کنند ما طرفدار کره بودیم و به جرم وطن فروشی می گیرنمون!»

حتما تصورتون اینه که از اونجا تا شهران، سه ساعت توی راه بودیم. ولی اینطوری نبود. و ما ساعت هفت و بیست دقیقه در خونه مامانم اینا بودیم!! یعنی کلا چهل دقیقه هم توی راه نبودیم!!!!!!!!! و مهدی دیروز قبل از اینکه بمیره، خودکشی کرده بود! چون معمولا اگه آدم دو سه ساعت بمونه تو ترافیک، اعصابش خرد میشه. ولی ایشون از ترس ترافیک، همون اول اعصاب خودش و منو به فنا داده بود!!!!!!!!!!!!

فکر میکنید برام مهمه؟ اصلا. حیف که آقایون هم از اینجا رد میشن وگرنه میگفتم ....

مهم نیست. بعدش ایشون رفتند بالا و به اینترنت و استراحت رسیدند، من فقط لباس عوض کردم و برگشتم پایین با مانی تو حیاط بازی کردم! ولی شب دیگه جون نداشتم. ساعت یازده خوابم برد و شکر خدا مانی هم خسته بود و با من خوابید. این بود که امروز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. الان هم سر حالم!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

این روزها حال مهدی خوبه. فکر میکنم مجوز تجاری خونه باباش رو گرفته اند. یعنی تا قبل از اینکه شهردار بخواد عوض بشه (شایدم نشه!) معاونش امضا کرده. هرچند که من نمی پرسم چون برام مهم نیست. هر وقت انجام بشه، خب، می فهمم دیگه!

دیروز در راه برگشت به خونه مامانم، توی راه کنفرانس خبری رو می شنیدیم. ظاهرا خیلی ها توی ماشین یا از طریق رادیوی موبایل پیگیری کرده بودند. امیدوارم ایشون بتونه به وعده هاش عمل کنه. نمیدونم چی میشه. فقط دیروز از اینکه یه نفر در مقام ریاست جمهوری، سوال رو با سوال جواب نمیداد، احساس کردم حس خوبی دارم. لااقل عصبی نبودم! و همونطور هم که شنیدید، یه نفر در پایان جلسه گفت: روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!

البته به نظر من در شان خبرنگار نیست که بخواد شعار بده! هرچند که من خودم این شعار رو قبول داشته باشم.  ولی خب، اینجا ایرانه. وقتی نماینده های مجلس راه می افتند دور مجلس و شعار میدن، دیگه چه توقعی از بقیه میشه داشت؟!!چشمک

دیروز به خاطر اینکه پسرخاله ام هنوز خونه مامانم بود، قرار بود نریم خونه خودمون و پیششون بمونیم. مهدی هم خیلی این پسرخاله ام رو دوست داره و هرچند که از نظر عقیده با هم اختلاف نظر دارند، ولی ترکیب خوبی میشن وقتی بحث می کنند! خلاصه دیشب مامانم لوبیاپلو درست کرد و رفتیم کنار اون دریاچه که تازگی ها درست کرده اند. همون که طرف شهرک راه آهن یا نمیدونم شهرک چشمه است. خیلی جای باصفاییه. به نظرم قالیباف واقعا شهردار خوبیه. حالا لزوما یه شهردار نمیتونه رئیس جمهور خوبی باشه. می تونه هم باشه. من خودم با قسمت سیاست خارجیش مشکل داشتم. ولی الحق والانصاف شهردار خوبیه. به هر حال، هر کسی را بهر کاری ساخته اند!

جاتون خالی خوش گذشت. قفط یه اتفاق جالب افتاد. همین که ما مستقر شدیم، مهدی و مانی با هم رفتند یه دوری بزنند. بعد مهدی اومد مانی رو گذاشت و خودش رفت. یه نیم ساعت، چهل دقیقه ای نبود. وقتی برگشت، تعریف کرد که رفته محیط رو بیشتر ببینه و دیده یه جا مسابقه طناب کشیه. بعد رفته شرکت کرده!!!!!!!!!!!! خوشحال هم بود و بهش خوش گذشته بود!!!!!!!!!!!!!! منم خندیدم بهش و گفتم:

عزیزم! تا مجردی می تونی اینطوری واسه خودت تنهایی بری بگردی، فردا که متاهل شدی، دیگه باید با زنت همه جا بری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

غش غش خندید! منم تو دلم به خودم و زندگیم و شوهرم خندیدم! شوهرم... شوهرم... شوهرم... و بی اختیار یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شوهر شوهره شوهر! (البته که اینطوره!)  بالشت پره شوهر (!)، شب زیر سره شوهر! (البته شوهر ما دست در بغل لپ تاپه ! نازم میخره شوهر (اینقدر نازم رو میخره که من دیگه نازی برای فروش ندارم! همه اش تموم شده!!!!!!!!هورا

شوهری که حتی یه لحظه هم احساس نکرده یا اصلا دلش نخواسته که الان که حالش خوبه، بخواد با من یه کلمه حرف بزنه یا توی اون محیط آروم، یه خلوت دو نفره با من داشته باشه. خب دلش نخواسته دیگه. اگه میخواست حتما می گفت.

دیروز مستاجرمون هی می زنگید که بیایید چهار تومن از پول پیش رو بدید به من که برم قرارداد ببندم. ضرب الاجل هم امروز ساعت یازده است. البته من میتونستم این پول رو بدم. ولی گذاشتم به عهده خاله ام که اونم با همت خیلی بلندی که داره، حواله داد به فردا شب. احتمالا تا ظهر پول رو جور میکنم و همین امروز عصر می برم بنگاه تحویل میدم که هرچه زودتر این مستاجر متعهد (!) بلند بشه و به امید خدا بتونم سهم خاله رو بخرم و از دست این شراکت پدر درار خلاص بشم. دوباره دیشب مهدی غر میزد که تو نرو دنبال کارهای اجاره. ولی خب، چون من باید به عنوان موجر امضا کنم، پس خودم باید باشم. این بار هم این کار رو انجام میدم به امید اینکه تموم بشه بره پی کارش!

حالا فکر کنید محل کارم عباس آباده، شناسنامه و کارت ملی ام خونه خودمون توی انقلابه، بنگاه مورد معامله و افراد مورد نظر در بریانک هستند، سند و مبایعه نامه خونه هم دست خاله امه که در غربی ترین نقطه تهرانه. پول هم که توی بانکه! منم زودتر از ساعت 16:15 امروز نمی تونم از اداره بیام بیرون. به خصوص که ساعت سه، یه جلسه خیلی مهم داریم و امکان پیچوندن وجود نداره! عصر هم که مسابقه فوتبال ایران و کره است و ایشالا برنده میشیم و معلوم نیست چه بلایی سر ترافیک و شلوغی خیابونها میاد و من اصلا میرسم برم این کار رو امروز عصر انجام بدم یا مثل فیلم عصر جدید میشه که چارلی چاپلین فقید، هر کاری میکرد، نمی تونست اون سینی غذا رو به دست مشتری برسونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه پرتقال فروش رو پیدا نکنید که خودم هستم و امروز اگه عمرم باشه، حتما همه این کارها رو انجام میدم!!!!!!!!!!

به امید پیروزی در همه عرصه ها (!)

اوه مای گاد!!!!!!!!!!!!!عینک

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

صبح امروز که از خواب بیدار شدم، به هیچ عنوان قادر به حرکت نبودم. رگ سیاتیکم که از دیشب گرفته بود، هنوز خوب نشده. ولی مجبور شدم کم کم بلند شم و آماده بشم. وقتی از خونه بیرون می اومدم، یه کم بهتر شده بودم ولی به شدت دوست داشتم بخوابم. چون از دیروز میگرنم عود کرده بود و دیشب هم دیر خوابیدم. کلا از اول هفته خوابم خیلی کم و نامنظم بوده. اگه مشکل رگ سیاتیک نبود، حتما ماشین می آوردم. هرچند که جای پارک، معظلیه واسه خودش!!!!!!!!گریه

کلا اوضاع خوبی از نظر کار ندارم تو اداره. مدیر جدیدی که واسه واحد قبلی من اومده، سر جای مدیر قبلی کاملا مستقر شده و علنا نمیخواد کسی رو به عنوان جانشین من بیاره و ازم توقع داره من همچنان کارهای واحد قبلی رو انجام بدم. منم راسما بهش گفتم نمیکنم چون نمی تونم. همین الانم کار واحد مدیرعامل به اندازه کافی ازم وقت و انرژی می بره و استرس و اعصاب خردی داره. بعدش لزومی نداره از یه نفر اینقدر کار کشیده بشه! مثلا که چی بشه؟! پیشنهاد داده ام نیرو بیارن یا یکی از بچه ها که قبلا رفته بود و حالا مشکلش حل شده رو بیارن، ولی با شرایطش کنار نمیان و نمیارنش. تا اینکه دیروز رسما رفتم پیش مدیرعامل و شرح ماوقع رو بهش دادم. حالا دیگه اون باید تصمیم بگیره. البته مدیرعامل هم با اینکه خیلی باشخصیت و با تربیت و خیلی قابل احترامه، ولی خیلی هم محافظه کاره و نمیخواد هیچ روالی تغییر کنه. که البته اگرم بخواد طبق روال قبل باشه، باید دو نفر کار این دو واحد رو انجام بدن. نه یکنفر!

این از کار.

دیروز مهدی قرار بود بره خونه خودمون یه سر و لباس واسه خودش بیاره. این در حالیه که جمعه عصر وقتی داشتیم میرفتیم خونه مامانم، من دیدم با شلوار لی و پیرهن داره میاد و لباس اداره اش رو هم نیاورده! گفتم لباسهای اداره ات کو؟ گفت: ما که شنبه عصر برمیگردیم خونه خودمون. فردا با همین ها میرم تا ببینم چی میشه. گفتم: خودت میدونی. ولی فردا میخوان نتیجه انتخابات رو بدن. هیچی قابل پیش بینی نیست. شاید نشه دیگه برگردیم خونه. (با توجه به منطقه سکونتمون که حوالی میدون انقلاب و خیابون جمهوریه!!!!!)

ولی گوش نکرد. بعد شبنه عصر که ما موندیم خونه مامانم. شنبه شب مهدی گفت: راستی من فردا یه سر میرم خونه خودمون که لباس بیارم!!!!!!!! گفتم: فردا که روز فرده. چطور میری تو طرح؟ گفت: طرح میخرم!!!!!!!! بعد دیروز ظهر از خونه زنگ زد به من که من الان خونه ام! میگم نمیری سر کار؟ میگه:

نه، حوصله ندارم!!!!!!!!! میخوام برم حموم و امروز نمیرم سر کار!!!!!!!!!! حالا کی بیام دنبالت؟

گفتم چهار و نیم دم اداره باش. حوصله نداشتم باهاش بحث کنم که چطوریه که یه روز رو تعطیل میکنی و اول به بهانه لباس میری و بعد میگی حوصله ندارم برم اداره!!!!!!!!!!!!

میدونم الان خیلی هاتون مشکوک شدید بهش. من هیچی ندارم بگم. فقط با شناختی که ازش دارم، میگم دلش میخواسته خلوت کنه و برای همین پاشده رفته خونه. و این خلوت اینقدر براش مهم بوده که طرح خریده و از یه روز کار هم گذشته که بشینه تو خونه تنهایی پای اینترنت!!!!!!!!

وقتی هم که اومد دنبالم رفتارش خوب بود و خیلی عادی رفتار میکرد. وقتی رسیدیم خونه، مانی خواست بره تو حیاط با بچه های همسایه مامانم اینا بازی کنه. مانی رو برداشتم و بردم و تا شب تو حیاط بودیم. شب هم که پسر خاله ام و خانواده اش اومدند. مانی هم یه عالمه کردی واسه شون رقصید که ا ونا تعجب می کردند که مانی که توی تهرانه، چطوری اینقدر قشنگ کردی می رقصه!!! یه عالمه هم شعر واسه شون خوند و شیرین کاری کرد!!!!!!خنده

امروز صبح هم تو اداره خیلی خیلی سرم شلوغ بود. ولی چون پام درد میکرد، تند تند کارها رو نمی تونستم انجام بدم. در نتیجه خیلی آروم همه کارها رو اول یادداشت کردم و بعد به ترتیب اولویت شروع کردم. الان که دارم اینا رو می نویسم، خیلی هاشو انجام داده ام و بقیه هم توی صف هستند!!!

خیلی خوابم میاد. ولی هیچ جایی نیست که بخوام بخوابم. امروز عصر مامانم میخواست بره ختم برادر دوستش. که گفتم اگه مهمونهاش رفتند، با مانی برو مسجد, منم میام اونجا که اگه بشه امشب برگردیم خونه خودمون. البته اینا به شرط اینه که مهمونهامون امروز برن. وگرنه که برنامه ختم کنسل میشه و حالا بعدا من و مامان میریم خونه دوستش!

الان زنگیدم به مهدی که برنامه عصر رو هماهنگ کنم که حرفمون به نیم ساعت کشید و بحث کردیم ولی دیگه بد و بیراه به هم نگفتیم. ولی خب، من خیلی دلخور بودم و همه رو بهش گفتم. در مورد دیروز هم گفت که خواسته ام خلوت کنم با خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بحث خیلی ادامه داشت و البته من خیلی حرف داشتم و اون خیلی حرف نداشت. بیشتر میگه تو چرا توی جمع از من دفاع نمی کنی!!!!!!!!!!!!! مثلا حالا انگار توی جمع همه دارند با چوب اینو کتک می زنند که توقع دفاع داره. منم گفتم: وقتی تو به دل من راه نمیای و هر رفتاری که با من میخوای می کنی، منم نمی تونم زبونم رو الکی بچرخونم. آخه می دونید، کلا مهدی دوست داره من همه اش توی جمع بگم این بهترینه و من عاشقشم و اگه این نبود من مرده بودم!!!!!!!! و کلا دوست داره همه اش ادیفای بشه! راستش اون اوایل که رابطه مون خوب بود، شاید من بیشتر توی جمع ازش تعریف میکردم. ولی الان وقتی گاهی پیش میاد که توی جمع یه چیزی بهم میگه که سنگ روی یخم میکنه، یا بیشتر توی جمع خانواده خودم، تند باهام حرف میزنه، من دیگه نمی تونم همون موقع بگم: «وای مامان! نمیدونی من چقدر عاشق مهدی ام!» اولا که همه می فهمند که دارم دروغ میگم، چون رفتار دو دقیقه قبلش رو دیده اند، ثانیا که از همه مهمتره، من نمیخوام به کسی که باهام بدرفتاری میکنه، پاداش بدم!

وقتی کسی به زنش به چشم هم خونه نگاه میکنه و نیازهاشو در نظر نمیگیره و همه اش ازش توقع داره، خب منم این توقعش رو میذارم کنار بقیه توقعاتش و محل نمیذارم. دلیلی نداره منی که اینقدر مسوولیت رو دوشمه و یه تنه دارم بار خیلی چیزها رو به دوش میکشم، حالا بیام الکی زبون بریزم. زبون بریم که چی به دست بیارم؟ که مثلا مهدی واسم چه کار کنه؟ من ازش تعریف کنم که اون بدتر بشه؟ چون متاسفانه همچین اخلاقی داره که یهو یابو برش میداره که حتما من کسی هستم که هرچی بهش بی محلی می کنم و بداخلاقم، بازم منو دوست داره! یعنی اینو واقعا میگه ها! اولها که میگفت چون تو عاشقمی، باید بیشتر از اینا برام گذشت کنی!!!!!!!! یعنی فکر کنید به زبون می گفت! خب، همین توقعات غیرعادیش باعث شد که من دیگه به زبون نیارم که دوستش دارم. دیگه خیلی هم نشون ندم که دوستش دارم. راستش بهم بر میخورد. آخه یعنی چی که آدم پدر طرفش رو دربیاره که چیه، یه زمانی دوستش داشته.

خب، کار به اینجا رسیده که الان رسما میگم گه خوردم که دوستت داشتم. یعنی همیشه هم بهش میگم که از کارم پشیمونم از بس که تو سواستفاده کردی!!!!!!!!!!!! و از بس که هی تو روم زده که تو دوستم داشتی و واسم می مردی!!!!!!!!!!!!!!نگران

یه نمونه اش رو تعریف کردم دیگه. ایشون در حالی که دیروز رفته بودند تعطیلات، دیروز عصر که برگشتیم خونه، من جنازه بودم. خب، خونه مامانم بودیم و احتیاج نبود برم تو آشپزخونه. فکر کنید دو شب قبلش درست و حسابی نخوابیده بودم. میگرنم هم عود کرده بود. بعد که مانی خواست بره تو حیاط بازی کنه و خودم هم می دیدم بهتره مانی از جلوی دست و پای مامانم جمع بشه که بنده خدا بتونه به کارهاش برسه، قرار شد مانی رو ببرم تو حیاط. مهدی یه کلمه نگفت بده من ببرم تو استراحت کن. الان همینو بهش گفتم. گفتم تو اینقدر در قبال خستگی من احساس مسوولیت نمی کنی. حالا یا ........ گشادت نمیذاره استراحت کنی یا واقعا در قاموس تو، استراحت کردن من تعریف نشده. خب من نهایت بتونم این وضع رو تحمل کنم. دیگه اینکه بخوام این وسط قربون صدقه ات برم و از عشق آتشن سینه سوزم نسبت به تو برای دیگران بگم، احتمالا به همین زودی توسط همون دیگران، به یک آسایشگاه روانی قسمت دیوانگان بی آزار منتقل میشم!!!!!!!!!!

یا مثلا فکر کنید دیشب مهدی شلوارش رو آویزون کرده بود به چوب رختی که به بارفیکس اتاق آویزون بود. بعد من در حالیکه از درد سیاتیک افتاده بودم زمین، مهدی هم کنارم روی رختخواب نشسته بود. یه دفعه شلوارش افتاد زمین. رو کرده به من میگه: «شلوارمو بیار بنداز روی تخت!!!!!!!!» یعنی اگه خونه خودمون بود، رسما یکی می زدم که به سه تا مثلث متساوی الساقین تبدیل بشه!!!!!!!! ولی هیچی نگفتم و خودش پاشد با اخم و تخم (!!!!!!) این کار رو انجام داد!!!!!!!

امروزم بهش گفتم. گفتم بیخود میکنی همچین توقعی از من داری. خودت مگه نمی تونی؟ دست نداری یا پا؟ من چرا باید شلوار تو رو بردارم در حالی که از درد سیاتیک ولو شده ام روی زمین؟

اونم گفت: پس بچرخ تا بچرخیم. اگه قراره هرکی کار خودشو بکنه، منم دیگه شبهایی که خونه دیگرانیم، رختخواب پهن نمی کنم!!!!!!!!! منم گفتم: منم دیگه برات غذا نمی پزم و لباساتم خودت بنداز لباسشویی. من اگه همین الان با مانی بریم با یه مرد غریبه توی یه پانسیون همخونه بشیم، همین به اندازه تو بهم سرویس میده، منم متقابلا همین سرویسها رو بهش میدم. منتها مرده باید تعهد بده که به من دست نزنه. اونوقت شرایطم با شرایط زندگی الان با تو، یکی میشه!

غش غش می خنده!!!!!!!!! خنثیبه خدا این حرفها گریه داره. گریهبهش گفتم تو محرم نیستی که من باهات حرف بزنم. همین الان در مورد خونه بریانک، اگه بیام یه کلمه بهت بگم راستی مهدی! واسه مستاجر چه کار کنیم؟ تو فوری میگی: من از اول گفتم این خونه رو نخریم! خاله ات همه اش داره ازت کولی میگیره! شوهر خاله ات هیچ کاری نمیکنی!.... همین سه جمله اولت آدم رو پشیمون میکنه که اصلا باهات درد دل کنه. از بس که غر میزنی! از بس که سرزنش میکنی!

بچه ها بحث طولانی شد. فقط یه چیز دیگه بگم و برم! مثلا فکر کنید توی جمع همه دارند راجع به خرید کردن خانمها حرف می زنند! اول همه مهدی می پره وسط و اول با کف دست چنان می کوبه تو پیشونی خودش که تا یه ساعت جای دستش می مونه روی سرش! بعد با آه جگرسوز میگه: امان از خرید خانمها! پدر آدم رو درمیارن!!! الان بهش همین رو گفتم. گفتم تو که هر حرفی میشه توی جمع، فوری خودتو بدبخت نشون میدی و از دست من می نالی، بگو آخرین بار کی بوده که با من اومده ای که من چیزی بخرم. البته من نیاز ندارم تو همراهم باشی و خودم تنهایی میرم. از بس که غر میزنی. ولی وقتی به چشم «مقصر» و «مسوول بیخود همه چیز» به من نگاه میکنی و توی جمع همه اش از دست کارهایی که شاید مرتکب هم نشده باشم شکایت میکنی، دیگه چه توقعی از آدم داری؟!

بازم غش غش میخنده!!!!!!!!!!! کلا ادامه بحث بی فایده بود...

برای خونه بریانک هم احتمالا امروز فردا باید بریم پول رو بدیم به مستاجر که بلند بشه و همون بنگاه هم یه نفر رو پیدا کنه که بیاد بشینه. ایشالا خیر باشه و لااقل مستاجر بلند شه از اونجا. دعا کنید تا جایی که بشه، بتونم سهم خاله رو با رهن خونه بدم. اینجوری کمتر بهم فشار میاد!

 

[ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز صبح یه گذاشتم به نام «پناه بر خدا» خودم می بینمش ولی نمایش داده نمیشه. فکر کنم خود پرشین بلاگ هم در پی جشن و پایکوبیه و در اینجا رو تخته کرده!!!!!!!

دیروز که داشتند نتایج آرا رو اعلام می کردند، من خودم به وضوح می دیدم کسانی که رای نداده بودند، پشیمون بودند! البته تحریم رای این چند سال، با سالهای قبل خیلی متفاوته که اصلا الان نمیخوام راجع بهش اینجا صحبت کنم. فقط می دیدم تعداد زیادی که رای نداده بودند، وقتی می دیدند ممکنه کار بکشه به مرحله دوم، تصمیم داشتند حتما رای بدن.

دیشب وقتی نتیجه نهایی اعلام شد، دلم شکست و زدم زیر گریه. یاد عزیزانی که چهار سال پیش بودند و پاش وایسادند و الان یا توی ح.ص.ر هستند یا دیگه نیستند که این روزها رو ببینند. بی اختیار یاد س.ه.ر.ا.ب عزیز افتادم و مادر قهرمانش! امیدوارم شادی مردم پایدار بمونه و از این به بعد لااقل به نصف خواسته هاشون برسند و دیگه غم نون نداشته باشند. امیدوارم امیدشون ناامید نشه.قلب البته ایشون هم چهره اصلاح طلبی نیستند! ولی خب، میانه رو هستند و فعلا که با رای اصلاح طلب ها الان اینجا هستند. ایشالا واسه مردم کاری کنند!

عرض کنم خدمتتون، گذشته از این شادی ملی (!)، دنیای این روزهای من، به قول داریوش عزیز، همرنگ تن پوشم شده. الانم تن پوشم یه مانتو و مقنعه سرمه ایه !!! که البته من الان تو این صفحه راجع بهش نمی نویسم. میرم به ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش از زندگی شخصی خودم خیلی حرف دارم که بگم ولی فعلا بذارید باشید واسه بعد!

همه داریم یه چیز دیگه ای رو پیگیری می کنیم. خود من دیشب تا حوالی ساعت دو بیدار بودم! هم خوابم نمی برد هم مانی یه کم اذیت میکرد. صبح هم پنج و نیم بیدار شدم دیدم هیچ خبری نیست. یعنی هنوز آرایی اعلام نشده بود. ساعت ده دقیقه به شش اولین خبر بیرون اومد. تا الانم که سه چهار بار خبرها رفرش شده.

به نظرم اگه آرا، مهندسی نشه، همین دور اول تموم میشه. از دور دوم رفتن خیلی دل خوشی ندارم. چون ممکنه اون سه نفر با هم ائتلاف کنند. اونوقت دوباره باید بیفتیم به جون تحریمی ها که رای اونا رو جمع کنیم. ولی فکر نکنم کار به اونجا بکشه. ایشالا همین دور اول تموم بشه.

پناه بر خدا.

طبق آخرین آماری که دارم از سایت انتخاب میگیرم، مجموع آرا «ر»، از دو میلیون و هفتصد هزار نفر، تقریبا یه چیزی در حدود یک میلیون و چهار و شصت هزاره! یعنی از نصف گذشته. ولی بازم باید صبر کنیم تا شمارش تموم بشه!

قبل از ساعت هفت اداره بودم! کلا دیشب سه ساعت بیشتر نخوابیدم. الانم خوابم نمیاد. ولی یه لیوان نسکافه و یه لیوان چای خورده ام که لااقل سرپا بمونم. دیشب داداشم به شوخی میگفت: «بابا بگیریم بخوابیم که فردا جون داشته باشیم فرار کنیم!!!!!!!!!!!!!!»نیشخند البته این حرف گریه داره!!!!!!!!!!گریه

فقط من یه حماقتی کردم که نباید این کار رو میکردم. راستش رئیس جدیدم، خیلی آدم محترم و با شخصیتیه. ولی محافظه کاره! یعنی دوست نداره کسی از نظرش باخبر بشه. من این سه روز آخر که داشتم همینطور اس ام اس پشت اس ام اس فوروارد میکردم، یه اس ام اس تبلیغاتی فرستادم واسه ایشون!!!!!!! که کاشکی این کار رو نمیکردم. البته هنوز که اتفاقی نیفتاده! ولی کاشکی این کار رو نمیکردم. امروز صبح هم که اومد، مثل احمق ها با خنده بهش گفتم: «از آرا خبر دارید؟!» اونم خیلی معمولی و شاید ناراحت گفت: «بله!» بعد من مثل احمق ترها گفتم: «از پنجاه درصد گذشته!» اونم بی تفاوت نگام کرد. بعدش من خودمو جمع و جور کردم و از اتاقش اومدم بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته امیدوارم از چیز دیگه ای ناراحت بوده باشه. الانم رفت بیرون. از رفتار حرفه ای ام (!) بعید بود همچین کاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الانم قبل از اینکه بره بیرون، یه کاغذ بهم داد که یازده مورد رو روش نوشته و گفت که پیگیری کنم این موارد رو!!!!!!!!!!!!

دیگه باید لال بشم و هیچی نگم!

[ شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

این پست رو فقط به بازی وبلاگی که از طرف منا جون دعوت شده ام، اختصاص میدم. بعدا اگه حرفی داشتم، توی یه پست جداگانه میذارم

بزرگترین ترس زندگی:

احتمالا از دست دادن عزیزان و وابستگان.

اگه 24 ساعت نامریی بشی:

میرم سراغ زندان های دنیا و در همه رو باز میکنم و هرکی که بی گناهه میارم بیرون! اونم در عرض 24 ساعت!!!!!!نیشخند

اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یک آرزو بنی 5 الی 12 حرف رو داشته باشه:

آرامش به خود دیدن مردم ایران و یه نفس راحت کشیدن!لبخند

از میان اسب، سگ، پلنگ، گربه و عقاب:گ

همه رو دوست دارم. آخه کاری به من نکردند که بدم بیاد ازشون.بغل

کارتون مورد علاقه کودکی:

همه اونایی که حالت انیمیشن بودند رو دوست داشتم. با عروسکی ها خیلی رابطه برقرار نمیکردم. به خصوص اگه ایرانی بودند. الانم مثلا ا گه اسمی از هادی و هدی یا خونه مادربزرگه میاد، بیشتر به خاطر نوستالوژی دوستشون دارم!

در پختن چه غذاهایی تبحر ندارم؟

هنوز به دلمه و کوفته خیلی مسلط نیستم! هر چی هم سعی میکنم، ماکارونی هام اونی نمیشه که مهدی دوست داشته باشه!!!!!!!!!

اولین واکنش موقع عصبانیت:

بستگی به موقعیت و کسی که روبرومه داره! قبلا ها سعی میکردم یه جواب دندون شکن پیدا کنم. الان بیشتر صبر میکنم که بهترین راه حل رو انتخاب کنم! عقلم تو حلقم!!!!!!!خنده

با مرغ و دریا و اورانیوم و خسته جمله بساز:

دریادل باش, مرغ خسته من! گور پدر اورانیوم!قهقهه

دو بیت شعری که دوست دارم:

در کوچه اختر به قفس، شیر دلیری است

آن دوست که می ترسی از آوردن نامش!

اگه بخوام با تونل زمان فقط به یه روز از زندگیم که گذشته یا آینده یا حال باشه برم:

به روزی که به مهدی ابراز علاقه کردم میرم و دیگه این کار رو نمیکنم. اگه قسمت هم باشیم، میذارم خودش بیاد جلو. ولی این کار رو نمی کنم و سعی میکنم یه کم عاقل باشم!!!

چه رنگی هستی؟

ذاتم سبزه، ولی در حال حاضر بنفشم!!!!!!!!!چشمک

اگه قرار باشه از ایران بری کدوم کشور رو انتخاب میکنی؟

آمریکا!

بهترین اس ام اس موجود در اینباکس گوشیم:

چیز خاصی در نظرم نیست!

اگه قرار باشه سه نفر از آشناها رو امشب به مهمونی دعوت کنم اون سه نفر:

دخترعمه هامند که دو تاشون ایتالیان و یکی شون هم تبریزه!

اگه قرار بود یک کلمه رو از لغنت نامه زندگی حذف کنی اون کلمه چی بود:

دروغ

کسی رو که بخواهی ملاقات کنی:

همه بچه های وبلاگی رو!

اسم دیگه برای وبلاگ:

دل نوشته های آشتی!

خودت رو شبیه چه میوه ای می دونی؟

بقیه باید بگن. من همه میوه ها رو دوست دارم. هلوجات رو دوست دارم: هلو، زردآلو، شفتالو،آلبالو،........ ولی خب، انار دون شده شیرین هم خوبه!!!!!!!! پرتقال هم خیلی با نشاطه!!

سه خصوصیت اخلاقی بدم:

عجله، یه وقتهایی رودربایستی و رونرمی، از این شاخه به اون شاخه پریدن !

کاشکی

اگر را با مگر تزویج کردند، یکی کودک درآمد، کاشکی نام!

   

[ چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

بنفشه های جوان

بر روی سبزه دیروز

دست در دست هم

ترانه وحدت می خوانند!

[ سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:٥۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

الان ساعت حوالی دو و نیم بعدازظهره. من از صبح دنبال یه کار اداری بودم که جز حرص و جوش چیزی نصییبم نشد.

خونه بریانک که یادتونه. راستش حداقل از پارسال هرچی ما می زنگیم به تلفن این خونه، کسی جواب نمیده. مستاجره موبایلهاشونم سه تا درمیون جواب می دادند. داستان رو طولانی نمی کنم. فقط اینو داشته با شید که چند وقت پیش دیدم اصلا میگه این شماره در شبکه موجود نیست. دیگه چسبیدم به مستاجره که جریان چیه؟ گفت قبض رو پرداخت نکرده ایم. مبلغش چقدره؟ 27800تومان!!!!!!!!!!!!!!!

جالبه تا پارسال که جواب نمی دادند، می گفت گوشی نداریم!!! چند ماه هم یکطرفه بود. خب، یکطرفه یعنی اخطار که بیایید پرداخت کنید. خلاصه دیگه ما این تصمیم رو داشتیم که اینا رو بلند کنیم از بس که دق به دلمون کردند. جالبه بدونید دیروز خانمه کرایه فروردین و اردیبهشت و خرداد رو با هم داد!!!!!!!!!!!!! به قول دوستان، تعهدشون تو حلقم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچند از صبح اینقدر حرص خوردم که دیگه همه چی تو حقلم!!!!!!!!

دردسرتون ندم. خواهرشوهر این خانم دیروز بهم زنگید که فردا صبح بیا بریم مخابرات و خودت باید باشی تا بشه تلفن رو دوباره وصل کرد!!! حالا فکر کنید یه کارمند بچه دار مثل من، جونش در میره مرخصی بگیره. یعنی مرخصی هاشو میذاره واسه روز مبادا!! گفتیم خب، اینم حتما مباداست. نمی دونستیم کار از مبادا هم گذشته.

هیچی دیگه، صبح من راه افتادم رفتم مخابراتی که سر دو راه قپونه! میدون قزوین که بودم، به خواهرشوهره زنگیدم که من اینجام. تو هم بیا. نشون به اون نشون که چهل دقیقه بعد رسید!!!!!!! من دیگه داشتم خودمو ج.ر میدادم. سه بار بهش زنگیدم هی گفت الان میرسم. به مستاجره زنگیدم و گفتم تو رو ابوالفضل یه ذره به بقیه هم فکر کنید. چرا آخه اینقدر اذیت می کنید؟؟

خلاصه خواهرشوهره اومد. ولی چه اومدنی!!! خب شما که نمی شناسیدش. خیلی دختر خوب و زبر و زرنگ و با محبتی بود. و اصلا چون خانم مستاجر خیلی خیلی بی دست و پاست، اینو فرستاده بود. حالا فکر کنید تمام مردم تو مخابرات، ما رو نگاه می کردند. چرا؟ چون آرایش این خانم یه چیزی بود در حد لالیگا!!!!!! نمیدونم به چه وسیله ای مژه ها میرسید به رستنگاه موی سرش!!!!!!!!! لال شم اگه دروغ بگم!!! اینطوری که هرکی رد میشد یه بار دیگه برمیگشت نگاش میکرد. خیلی خانم محترم و خوبی بود ولی خب ظاهرش یه کم عجیب بود.

از روند اداری بگم که اونجا سگ میزد و گربه می رقصید و یکی از کارمندها متاسفانه چسب قطره ای ریخته بود تو دهنش و اصلا دهنش رو باز نمیکرد!!!!!!!! و همه رو با اشاره به باجه 3 منتقل میکرد. باجه 3 هم با هزار و پانصد نفر سر و کله میزد و خستگی از سر و روش می بارید بدبخت!!! خلاصه اینطوری قرار شد که من چون خط تلفن رو خودم خریده بودمو به نامم بود، باید خط رو دوباره می فروختم به مخابرات. چونکه به خاطر بدهی، خط تخلیه شده!!! حالا سه ماه دیگه مخابرات بهم 95000 تومان میده. ولی باید یه خط دیگه بخرم واسه خونه. حالا فکر کنید خط جدید 50000تومنه. یعنی من این وسط 45000 تومن به نفعم میشه. ولی به چه دردم میخوره؟ آخه می دونید شماره ای که مخابرات تخلیه اش کرد، رند بود و اگه بخوام همون شماره رو بگیرم دوباره باید مبلغ چهار میلیون تومن بدم به مخابرات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی رفتیم پیش رئیس مرکز. من و خواهرشوهره. اونم زد تو کامپیوتر و گفت که دیگه نمی تونید صاحب اون خط بشید! چون رنده و زد تو کامپیوتر و گفت این جز شماره های نقره ایه!!!!!!!!!!!! مبلغش هم حدود چهار میلیونه. بعد من گفتم: «من یه کارمندم و درامدم محدوده. همیشه هم سعی کرده ام پای تعهداتم بمونم. آیا این رواست که من جریمه ندانم کاری مستاجر رو بدم؟»

اونم گفت: «خانم اینکه چیزی نیست. مستاجر هست که سر این چیزها صاحبخونه رو به خاک سیاه می نشونه! اصلا ممکنه گاهی اسم شما بره تو لیست سیاه مخابرات و اونوقت همه تلفن ها و موبایلی که به اسمتونه رو قطع کنند!!!!!!!!!! دیگه احساس کردم اوضاع داره خطرناک میشه و حتی طناب دار رو دور گلوم حس کردم!! طفلی رئیسه مردم خوبی بود و خیلی برای ارباب رجوع ها وقت میذاشت. ولی دیگه دست اون نبود و توی سیستم وارد شده بود! بعد رئیسه زنگید به کارمندش که اینا (یعنی ما!) خط رندشون رو از دست داده اند. یه خط خوب (و البته نه رند!) بهشون بدید! قرار شده ایشالا مستاجر سه روز بشینه تو خونه بدبخت ما که ظرف سه روز آینده از طرف مخابرات بیان واسه کابل کشی شماره جدید!!!!!!!!!! بعدش رئیسه یه چیزی یادم داد که خوبه شما هم بدونید. گفت: «خانم! منم مستاجر دارم که از قضا شماره خونه هم رنده. وقتی باهاش قرارداد بستم، یکی از بندهای قرارداد اینه که با توجه به اینکه شماره تلفن رنده، اگر باعث قطع شدنش بشی، سه میلیون تومن جریمه ازت میگیرم!!!!!!!» و البته که همین باعث میشه مستاجر همیشه حواسش باشه. خلاصه اینم از این!

ولی وقتی از خواهرشوهره جدا شدم، زنگیدم به مستاجره و بهش گفتم که این رسمش نبود. تو به من کرایه رو سه ماه سه ماه میدادی و من هیچی نمی گفتم. ولی تو زدی شماره رند خونه رو شتک کردی!!!!!! اونم همه اش عذرخواهی میکرد. خب، به چه درد من میخوره. راستش من الان دیگه به فکر شماره رند نیستم. شماره رند بدم دست مستاجر که چی بشه؟ الان دیگه شماره رند معنی نداره وقتی همه شماره ها سیو میشه تو گوشی! ولی میخوام یه کم بترسه که دفعه دیگه با کس دیگه ای این کار رو نکنه. شوهرخاله ام هم زنگیده بهش و گفته که از پنج میلیون و نیم ودیعه ای که دستمون داری، چهار میلیون بابت خسارت مخابرات ازت برمیدارم!!!!! البته ترسوندتش که اون شاید از طریق پارتی یا هرچی بتونه خط رو بهمون برگردونه!

توی راه هم که می اومدم، فکر کنید تو اون گرما و ترافیک، داداشم هی از خونه می زنگید که میخوام پرداخت اینترنتی کارت به کارت کنم!! از اون طرف با یه راننده حرف شد چون دو تا آدرس ازش پرسیدم، فکر کرد از پشت کوه اومده ام. مسیر هفتصد تومنی رو ازم گرفت 1400 تومن!!! منم گفتم: «اگه ازت آدرس پرسیدم، فکر کردی بلد نیستم؟ من صد تا مثل تو رو درس میدم!!!!!!!!!!!» خلاصه بقیه پول رو هم پرت کردم رو صندلی جلو و راه افتادم رفتم جلوتر یه تاکسی دیگه گرفتم! وقتی داشتم میرفتم، ماشینه خودش رو رسوند به ماشینی که سوار شده بودم و هزار تومن داد دست راننده که بده به من!!!!!!!! راننده هم هاج و واج داشت نگاه میکرد. منم گرفتم و گذاشتم تو کیفم! در تاکسی بعد هم راننده با خانم مسافر سر صحبت کردن مبایل در ماشین دعواشون شد و حسابی از خجالت هم در اومدند.

یعنی من می گفتم خدایا میشه من برسم اداره؟ فکر کنید از اونجا تا عباس آباد یه سر اعصاب خردی و دعوا. شکر خدا به خیر گذشت. اداره هم که رسیدم، دوست عزیزم واسم آش نگه داشته بود و داد خوردم و یه کم حالم جا اومد! بله همچین دوستانی داریم ما. یا وقتی نیستیم میان حالمون رو اینج می پرسند یا واسه مون آش کنار می ذارند.

خدا به همه تون سلامتی بده!!!!!!!قلب

[ سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش از سال 85 که ما عروسی کردیم و در منطقه انقلاب ساکن شدیم، من هر روز واسه اینکه بیام اداره، خودمو میرسونم میدون انقلاب و همون اول کارگر شمالی، سوار ماشین خطی های انقلاب ـ سیدخندان میشم! دنیای ماشین خطی ها هم عالمیه واسه خودش!

اول اینکه یه خط نگه دار دارند که  خط نگهدار این خط، یه آقایی به نام عباس آقا! ولی از نوع کوچیک و ریزه میزه! خیلی مودب و با تربیته و خیلی هم به مسافرین احترام میذاره. الان دیگه شش هفت ساله که من از این مسیر میرم و میام! یادمه وقتی باردار بودم، خیلی هوای منو داشت! حتما کاری میکرد که جلو بشینم و بهم سخت نگذره! حتی یادمه یه بار یه آقایی جلو نشسته بود که ماشین پر بشه، آقاهه رو پیاده کرد که من بشینم! راستش من جلوی اون همه مسافر خجالت کشیدم ولی ایشون گفت: «شرایط شما استثناییه! ایشون خودش باید درک کنه!!!!!!!!!!»

خلاصه که نه ماه بارداری ما تموم شد و رفتیم تو مرخصی شش ماهه زایمان. بعد از اون گاهی میشد که مانی رو می آوردم اداره. خب، از اون مسیر میرفتم و می اومدم. یادمه بار اول که من و مانی رو با هم دید، یه لبخندی زد ولی هیچی نگفت!

کلا راننده های خوبی داره این خط. البته دوتاشون خیلی بداخلاق بودند و الان چند وقته که من نمی بینمشون. یکی شون هم یه دست فرمونی داره که همیشه میگم حیف بود که این طفلی نرفت تو مسابقات رالی. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید! یه بار اینقدر لایی کشید و تند رفت که مسافر خانمی که جلو نشسته بود، نرسیده به ولیعصر گفت: «آقا من پیاده میشم!» ایشون هم قول داد که تند نره! ولی قولش فقط یه دقیقه دووم داشت. یعنی فکر کنم خانمه دیگه کلاهش هم بیفته تو این خط، نیاد ورداره!!!!!!!!

دو تا پیرمرد هم بودند تو این خط که دیگه نیستند. یکی شون از این داش مشتی ها و لوطی ها بود که خیلی با مسافرها حرف میزد. اولش که می نشست، سلام میکرد. یه بارم گفت: «من همه اش پای رادیو هستم. یه مسافری زنگیده به رادیو که فلان راننده فلان خط خیلی خوبه من ازش تشکر میکنم. ولی کسی نیست اسمی از ما ببره!» بعد من اسمش رو پرسیدم که بزنگم به رادیو. اونم اسمش رو گفت. ولی از اون زمان، پنج سال می گذره و من تنبل این کار رو نکرده ام. اصلا نمی دونم طفلی زنده است یا نه. یعنی اون موقع واقعا خواستم این کار رو بکنم. ولی هی افتاد پشت گوش. اون موقع فکر کردم وقتی با یه تلفن دل یه نفر اینقدر شاد میشه، چرا نکنم؟ ولی خب نکردم. همون دلیلی که نذاشت برم مالزی دکترا بگیرم، همونم باعث انجام ندادن این کار شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خجالت

یکی از این راننده مسن ها هم بود که خیلی خیلی تمیز و مودب بود. اصلا ماشینش دسته گل بود همیشه. سر و وضع خودش هم یه جوری بود که آدم فکر میکرد داره میره مهمونی. بعد ایشون پشت چراغ قرمز که توقف میکرد، میرفت از صندوق عقب، یه روزنامه در می آورد و می خوند!!! یعنی کلاسش همه رو کشته بود! خدا همه راننده ها رو حفظ کنه. واقعا کار طاقت فرساییه. ما نیم ساعت میشینیم پشت ماشین، وقتی پیاده میشیم، میخوایم سر هم رو بکنیم که مردیم از بس کلاج ترمز گرفتیم!!!!!!

از این بحث ها بگذریم، اگه دقت کرده باشید، من روی چیزهایی که دوست دارم اسم میذارم. مثلا کلوم که یادتونه؟! یا دو تا فنچ ها!! راستش من از بچگی عاشق گل حسنی یوسف بودم. به نظرم خیلی خیلی گل قشنگی بود. چند سال پیش یکی از همکارهام یه شاخه از باغچه خونه باباش که خیلی آباد و سرسبزه، یه شاخه گل حسنی یوسف واسم آورد و ما گذاشتیمش توی اب، ریشه داد و رفت تو گلدون و فقط اینو بهتون بگم که بعد ای یه مدت کوتاه، تمام شرکت شد گل حسنی یوسف! یعنی اینقدر این گل قشنگه که خدا میدونه. بعدش هرکی گل خودشو برد خونه شون. البته من اون سال نبردم خونه. همین جا توی شرکت بود.

تا اینکه چند روز پیش یه شاخه دیگه از این گل قشنگ نصیبم شد. منم چون جایی که می شینم، اصلا نور آفتاب نداره، بردمش گذاشتمش پشت شیشه پنجره اتاق کنفرانس! هر روزم میرم بهش سر میزنم و حالشو می پرسم. دیروز که رفتم، به نظرم اومد یه جوونه کوچیک وسطش زده. نمیدوم چرا بی اختیار اسمش رو گذاشتم شبنم!

و اینم از یه زاویه دیگه:

می بینید وسطش چه جوونه ای زده؟ حالا باید بذارمش جلوی آفتاب که برگهاش پررنگ بشه!قلب

راستی بچه ها! من اولین باره دارم اینجا عکس میذارم! یه جایی بود به نام آپلود 68 که اینجا هم بهش لینک داده بودم ولی ظاهرا زده اند شتکش کرده اند! برای همین از آپلود پرشین بلاگ استفاده کردم. منتها نوشته فقط وبلاگهای پرشین بلاگ می تونند ببینند. اگه جای دیگه ای رو می شناسید، بهم بگید. متشکرم!

 

 

[ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز صبح مانی توسط مهدی (!) به خونه مامان مهدی برده شد. دیگه جمعه که نشد بریم اونجا، دیروز رفتیم. یعنی دیروز عصر من و مهدی از کار رفتیم اونجا و توی راه هم خیلی با هم حرف زدیم.  یه حرفهایی زد که خیلی برام جالب بود.

جمعه شب، قبل از خواب ما داشتیم با هم یه فیلمی رو می دیدیم. قبل از اون فیلم، سریال اوشین رو دیدیم. بعدش هم اون فیلمه. نمیدونم چرا من اینقدر حس ترس داشتم. فیلمه ترسناک نبود ها، ولی یه حال و هوایی داشت که من و مهدی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم........... وقتی هم که خواستیم بخوابیم، ترس خیلی زیادی همه وجودمو گرفته بود. بعدش هم خوابیدیم. یادم نیست من تا صبح چقدر خواب دیدم فقط یادمه که خوابهام خیلی درهم و برهم بود.

لحظه ای که از خواب پریدم، احساس کردم دو تا خورشید داره داخل پنجره می تابه!!!!!!!! چنان از جا پریدم که تا چند دقیقه صدای قلبم می اومد تو گوشم. یعنی نمی دونم چه جوری نور خورشید روی تنه درخت توت توی حیاط منعکس شده بود که من در لحظه ای که چشمامو باز کردم، فکر کردم دو تا خورشید تو آسمونه! لبخند بعدش دیدم ساعت 6:35 است. پاشدم و اومدم سر کار.

دیروز عصر مهدی گفت: «من دیشب خیلی خواب بدی دیدم!» یادم افتاد خودم هم خوابهای درهم و برهم زیاد دیده ام شب قبلش. گفتم چه خوابی؟ گفت: «خواب دیدم مجبوریم از هم جدا بشیم و دیگه با هم توافق کرده ایم. ولی من خیلی ناراحت بودم و داشتم داغون میشدم!!!! بعد یه دفعه تو زنگیدی و گفتی مهدی! گور پدر بقیه! بیا با هم زندگی کنیم. چرا باید جدا بشیم؟ و من خوشحال شدم که تو قراره دوباره باهام زندگی کنی!!!!!!!!!!»

راستش خنده ام گرفته بود. گفتم: «حالا اگه ما میخواستیم از همه جدا بشیم، چرا دیگه اینقدر ناراحت بودیم؟! بعدش هم، اینا مال اثرات سریال اوشینه که مادرشوهرش هی میخواست بین اوشین و شوهرش جدایی بندازه! اثرات اونه!»

خلاصه که رفتیم اونجا و خیلی هم روابط خوب بود.

شکر خدا مانی رو هر یه ساعت یه بار میبریم دستشویی و پروژه داره با کیفیت (!) و پیروزی پیش میره! امیدوارم تا آخر هفته دیگه عاقل بشه و خودش بگه!!!

امروز هم روز آخریه که من میتونم از حق شیردهی استفاده کنم. یعنی امروز دیگه مانی دوسال و نیمش تموم میشه به لطف خدا. تا امروز می تونستم ساعت 14:45 برم بیرون از اداره. هرچند که خیلی وقتها نشده از این وقت استفاده کنم. ولی از این به بعد هم گفته ام که دیگه نهایت تا چهار و نیم می مونم. اگه صبح هفت و نیم برسم، باید حداقل تا  چهار و ربع بمونم. حالا دیگه تا چهار و نیم می مونم، خیرش رو ببینید!!!!!!!!لبخند

راستی یه سوال:

شما از کدوم اسمایل خوشتون میاد؟

من اینا رو دوست دارم:نیشخندقهقههقلبخنده

دوست دارم نظر شما رو بدونم!

[ یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

ای خدا! امان از این آشتی که یه روز میاد و دیوار اینجا رو روی سر مهدی خراب میکنه از بس شکایت میکنه،‌ حالا هم که اسم پستش اینه! خب این یعنی چی؟ یعنی اینقدر با هم خوب شده اید؟؟!! حالا شده اید یه جفت فنچ؟؟!!

راستش من اینقدرها هم بی معرفت نیستم که بزنم و برم و یه دفعه بعد از چهار روز بیام. یه پست بلند بالا نوشته بودم روز چهارشنبه که متاسفانه اون وسط  اینترنت قطع شده بود و من نفهمیده بودم ووقتی ارسالش کردم، پرید و  منم دیگه نتونستم بنویسم. حالا شروع کنم بببینم به کجا میرسم.

عرض کنم خدمتتون دوشنبه که آخرین روز کاری این هفته بود، حوالی ساعت سه از شرکت اومدم بیرون و رفتم ماشین رو از مهدی گرفتم و رفتم خونه مامانم اینا و دیدم مامانم همه وسایلمون رو هم جمع کرده و با مانی منتظر نشسته اند. خلاصه پریدیم تو ماشین و رفتیم خونه پسرخاله ام که همونطور که گفتم،‌ خودش کرمانشاه بود و خانمش میخواست بره دکتر. خلاصه ما بچه ها رو تحویل گرفتیم و ایشون رفتند دکتر. 

این پسرخاله ام خیلی حیوون بازه. بیشتر هم پرنده. یه مرغ مینا داشتند که خیلی کوچیک بود. دختر بزرگه پسرخاله ام که حوالی پنج شش سالشه،‌ همه اش داشت با این پرنده بازی میکرد و همین باعث شد مانی هم کم کم به این پرنده نزدیک بشه. خلاصه حوالی ساعت پنج میخواستم برگردم خونه مون که مانی خودشو کشت که من نمیام! اخه به جز اون دختر ناز،‌ یه دختر دیگه هم داره پسرخاله ام که شش روز از مانی کوچکتره و حسابی داشت بهش خوش می گذشت. منم بودم نمیرفتم خونه!!!!!!

از اونور هم مهدی زنگید که میدون فاطمیه و کلید هم نداره و توی ماشین جا گذاشته دسته کلید رو!!!!!!!منتظر برای همین من دیگه یه لحظه درنگ نکردم!‌ تصمیم گرفتم مانی رو بذارم و برم خونه و شب بیام ببرمش! اتفاقا خیلی هم نقشه خوبی بود!!!!نیشخندچشمک خلاصه راه افتادم و از پشت چراغ قرمز توحید که گاهی تبدیل میشه به چراغ خواب، یه دسته گل رز قرمز خریدم. یارو گفت بیست و پنج تومن و من خریدم دوازده تومن!!!!!!نیشخند نزدیک چهل شاخه بود. خلاصه سوار بر مرکب عشق رسیدم در خونه و دسته گل رز قرمز رو تقدیم کردم به مرد عزیزی که معطلی باعث شده بود پنج تا نون سنگک خشخاشی بخره!!!!!!!!!!

خلاصه رفتیم تو و من تند تند نصف گلها رو گذاشتم توی یه گلدونی که روی اپن گذاشتمش و نصف دیگه اش رو هم گذاشتم توی یه گلدون که جلوی میز توالت گذاشتم. کلا اگه گذرم بیفته،‌ هفته یه بار از این گلها میخرم. قیمتش مناسبه و حدود یه هفته هم می مونه. مثلا میشه ماهی سی چهل هزار تومن. حالا گاهی قیمتش از اینم میشه کمتر باشه. ولی واقعا گل یه روحی به خونه میده. یه آرامشی داره .....

نونها رو هم تند تند بسته کردم و پریدم تو حموم. قرار شد برم حموم و برگردم و ساعت هشت و نه بریم مانی رو بیاریم. 

پیشنهاد میکنم تشریف بیارید ادامه مطلب!!!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

واسه این تعطیلات که ما برنامه سفر نداشتیم. یعنی اگه یه ویلای مجانی گیرمون می اومد می رفتیم قطعا!!!!!! ولی خب، گیرمون نیومد! حالا از شوخی گذشته، راستش من از فکر اینکه موقع برگشت و یا حتی رفت، با اون ترافیک نفس گیر مواجه بشم، از خیر مسافرت می گذرم!!!!

خانم پسرخاله ام طفلی مریضه. امروزم وقت دکتر داره. خونه شون هم گیشاست. دیشب خاله ام زنگید به مامانم که اگه امکان داره برو پیش بچه ها که ایشون بتونه بره به دکترش برسه. شوهرش واسه کاری رفته شهرستان. حالا امروز باید همون ساعت یکربع به سه برم ماشین رو از مهدی بگیرم و برم خونه مامانم اینا و مامانم و مانی رو ببرم گیشا بذارم. بعد احتمالا زود میرسیم و من و مانی باید صبر کنیم تا نزدیک ساعت پنج که طرح تموم بشه. بعدش بریم انقلی (انقلاب) خونه خودمون!!! مهدی هم از سرکارش یه سر بیاد خونه خودمون!چشمک

راستش برای این چهار روز تعطیلی برنامه خاصی ندارم به جز تو خونه بودن و با هم بودن!! البته احتمالا یکی از خاله هام از کرمانشاه میاد و باید بیام ببینمش یا یه روز دعوتش کنم. این خاله ام تقریبا شصت و سه چهار سالشه. ولی شکر خدا خیلی سرحاله و مغازه داره! یه محبت و دوستی عجیبی هم بین این خاله ام و مانی وجود داره! البته مانی کلا روابط عمومی خوبی داره. ولی اینم از الطاف خدا نسبت به مانیه که پسرم خیلی از محبت اطرافیان روزی داره! مثلا یه روابطی با عمه ها و خاله های من و مهدی داره که همه انگشت حیرت بر دهان می گزند!!!!!!! بله! اینجوریاست!قلبنیشخند

حالا این چهار روز رو میخوام غذاهایی که مهدی دوست داره درست کنم. از جمله قیمه پلو به شیوه مامانش!

خواهر وسطی مهدی هم اون هفته بهمون گفت که نمی خواد هفته دیگه مانی رو زابراه کنید و هی ببرید و بیاریدش. من میام خونه تون و یه هفته می مونم. و این خبر خیلی خوبی بود! چون لااقل میدونم هفته آینده رو خونه خودمونیم. و البته با حضور ایشون هم توی خونه مون مشکلی نداریم. من خیلی راحت به کارهام میرسم و البته ادامه حسن رابطه من و مهدی هم سر جاشه.

راستش خیلی دلم میخواد این هفته حتما من و مهدی بریم تئاتر «یرما» رو ببینیم. تعریفش رو شنیده ام و حالا امروز میخوام ببینم میشه تو این چند روز تعطیلی رفت تئاتر یا تعطیله. هرچند که موضوع شادی نداره و قاعدتا نباید تعطیلش کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه حساب کتابی هم باید بکنم در مورد خونه. اگه یادتون باشه من و خاله ام شریکی یه خونه داریم توی بریانک. تقریبا چهل متره!!!!!!!!!!! ولی خب، واسه خودش خونه است. راستش تو این چند سال که من با خاله ام شریک بوده ام ـ جدا از محبتی که بین من این خاله ام هست ـ ولی خیلی خیلی آدم بد شراکتیه. یعنی فکر کنید همه این سالها، من میرفتم قسط خونه رو میدادم!!!!!! یعنی یه تنبلیه که لنگه  اش خودشه!!!!!!!!! یعنی انجوری بگم که خودم تصمیم گرفتم زحمت قسط دادن به گردن خودم باشه، ولی نکنه در اثر تنبلی ایشون، یه وقت بانک مسکن بیاد خونه رو به خاطر ندادن قسط، ببره واسه خودش! تو این مدت من اجاره رو میگرفتم (میریخت به حسابم) و من حساب کتاب میکردم و حتی من مستاجر پیدا میکردم!!!!!!! این خاله ام نقش مهمون رو بازی میکرد. از بس که تنبله.

یعنی یه وقت فکر نکنید فقط مهدی یه وقتهایی از من سواستفاده میکرده! کسان زیادی بوده اند. آره.... اینجوریاس داداش!لبخند

کلا خانواده تنبلی هستند تو این کارها. راستش همین خاله ام تصمیم داره خونه بخره. یعنی اینطوری بگم که چند روز پیش بهم زنگید که:

من یه خونه دیده ام که میخوام بخرمش! گفتم به سلامتی. گفت نه، پول کم دارم. باید سهم خودم رو توی خونه بریانک بفروشم. تو بیا برش دار!!!! راستش من از خدامه که بتونم همه سهم اون خونه رو بخرم. درسته خیلی کوچیکه ولی خب، بالاخره خونه است. داشتن شش دانگش خیلی بهتر از سه دانگشه. و البته به شما بگم که خیلی هم دلم میخواد از دست شراکت با این خاله ام هم راحت بشم. و این مثل رو خیلی قبول دارم که اگه شریک خوب بود، خدا یه شریکی واسه خودش انتخاب میکرد!!!!!!!!!!!!!

مثلا یه نمونه اش رو بگم: الان بعد از چند سال که از خرید این خونه توسط ما می گذره، خونه هنوز به اسم نفر قبلیه. یعنی در رهن بانکه. چون با سند خونه وام گرفته شده. خب، چند ساله که ما داریم قسط میدیم. (تقریبا کرایه ای که ازش میگیریم، میره جای قسطش) حالا به جایی رسیده که اگه مثلا حدود یک میلیون و دویست میدادیم به بانک، می تونستیم خونه رو از رهن بانک دربیاریم و به اسم خودمون بشه. خب، اینکه خیلی خوبه. حالا از اونجا که خواهر مهدی توی بانک مسکن کارمنده، تونست یه نامه ای برامون از بانک بگیره که ما بدون پرداخت اون یک و دویست، بتونیم خونه رو به اسم خودمون کنیم! خب، این خیلی عالیه!!!!!!!!!! ولی قسمت ناعالی ماجرا اینجاست که این اتفاق تقریبا آذر افتاد و یه سری مراحل اداری داشت که باید طی میشد. تا یه جاهایی من و خاله رفتیم. ولی از اون به بعد باید یکی دیگه میرفت که مثلا وقتش آزادتر می بود. شوهر خاله ام که کلا شغلش آزاده، قرار شد بره دنبال کارها.

فکر کنید الان سیزده خرداده و هنوز این کار انجام نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم این وسط اینقدر حرص خورده ام که نگو! آخه فکر کنید این چه کاریه؟! چرا اینقدر بی نظمی؟ خب بابا یه هفته بیفت دنبال این کار و قال قضیه رو بکن دیگه! کلا خیلی بی خیال و بی نظمند. واقعا بدم نمیاد بتونم پولی جور کنم و هرجور شده از دست شراکت اینا خلاص بشم. خیلی مهربون و دوست داشتنی اند ولی واقعا دل گنده و بی نظمند!

منم تازه بابت مهد مانی یه هفته مرخصی بودم. نمیتونم بگم یه هفته دیگه بهم مرخصی بدید که برم دنبال کارهای خونه. دیگه با اردنگی (!) پرتم می کنند بیرون! هرچند که چند رو پیش که خاله زنگید و گفت تو بیا سهم منو از خونه بخر، بهش گفتم: «اول برو کار سند زدن خونه رو تموم کن، بعد بیا با هم وارد معامله بشیم!» راستش اول تصمیم گرفتم با رئیسم بحرفم که مثلا یه هفته من هر روز یکی دو ساعت مرخصی بگیرم و برم دنبال این کارها ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم بذار این دم آخرهای شراکت، یه کاری هم به عهده اینا باشه. دیگه زیادی خوش به حالشون شده!!!!!!!!

البته من برای اینکه بتونم سهم خاله رو بخرم، باید مقداری طلا و سکه بفروشم و خونه رو هم بدیم رهن کامل و البته از شرکتمون هم وام بگیرم. ترجیحم اینه که وام کمتری بگیرم. البته مهدی خیلی موافق نیست بقیه سهم رو بخریم. یعنی میترسه و میگه به کار خودش اعتباری نیست. ولی خب، اگه خاله بخواد سهمش رو بفروشه، چاره ای نداریم جز اینکه خودمون سهمش رو برداریم. اگه ماهم بخوایم بفروشیم، با پولش کاری نمیتونیم بکنیم که. هم خونه رو از دست میدیم، هم پوله بی ارزش میشه.

ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد.قلب

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

فکر کنید من امروز صبح ساعت 7:11 رسیدم اداره. دیدم در اتاق رئیسم بازه. فکر کردم خب، بچه های خدماتی  تمییز کرده اند ولی باز گذاشته اند که هوا بهر و بیاد. بعد یکی از خدماتی هامون اومد و بهش گفتم این درها رو ببند. اونم یکی از درها رو بست و در اصلی اتاق رئیس رو باز گذاشت. یه وقتهایی نمیدونم بدجنس میشه یا واقعا خنگه! خب، این رئیس جدید من زود میاد سر کار. مثلا دیگه هفت و نیم سر کاره. ولی نگو امروز زودتر رسیده. و این خدماتیه به من نگفت! من هی صدا می شنیدم از تو اتاق، فکر میکردم باد کولر میخوره به لووردراپه. آخر رفتم دیدم رئیسم تو اتاق نشسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب خندید و گفت: من شما رو دیدم که اومدید!!!!!!

منم آب دهنم رو قورت دادم و تند تند از تو ذهنم گذروندم که این بیست دقیقه، کار خلافی نکرده باشم!!!!!! که دیدم شکر خدا کاری نکرده ام!!!!!!!!!!نیشخند (آخه یه وقتهایی بدون آینه، خط لب می کشم یا تند تند رژ می مالم یا فرچه رژ گونه رو می کشم به لپ هام!!!!!!!! ولی خب شکر خدا صبح بود و آرایش توی خونه، هنوز روی صورتم بود!!!!!!!!!!نیشخند)

اینقدر دیروز حالم بد بود که واقعا تصمیم داشتم با مهدی صحبت کنم و حتما به یه نتیجه ای برسم.

اول قرار بود بریم خونه خودمون. یعنی صبح مهدی، مانی رو برده بود خونه مامانم اینا و قرار بود عصر بریم دنبالش. ولی عصر وقتی به مهدی زنگیدم که چه زمانی میاد دنبالم، گفت: «شب بمونیم خونه مامانت اینا. خیلی وقته پیششون نبوده ایم. هی میریم مانی رو میذاریم و می آییم. من دلم برای بچه ها تنگ شده!»

اینو بگم که وقتی اومد دنبالم، از دور دیدمش که بهم لبخند میزنه و دست تکون میده!!

منم با لبخند نشستم تو ماشین ولی چه لبخندی! دلم خون بود! خلاصه خودش شروع کرد به حرف زدن. تقریبا همه چی رو گفت. گفت: «میدونم معتاد شده ام. خودم هم دیگه خسته شده ام از این اینترنت لعنتی. دست خودم نیست. هی همه صفحات رو رفرش میکنم که ببینم خبر جدید چیه؟! میدونم تو این سه دقیقه اخیر، هیچ خبری نیست. ولی دست خودم نیست. از نظر روانی خیلی وابسته شده ام. تو محل کارم هم همینه. مثل دیوونه ها هی دارم میچرخم. حق داری اگه ناراحت باشی. منم از این وضع خسته شده ام!»

خلاصه گفت و گفت و حتی به این موضوع هم اشاره کرد که یه نفر بعد از 72 ساعت اینقدر از پای ایننترنت بلند نشده که مرده!!!!!!!!!!!!تعجب

بعدش من شروع کردم. منم گفتم و گفتم. که دیگه از این زندگی خسته شده ام. که انگار ما توی پانسیون زندگی می کنیم. که هرکی داره با خودش زندگی میکنه. که مانی میخواد محبت و مفهوم خانواده رو از کی یاد بگیره. خلاصه همه حرفهایی که دیروز اینجا بهتون گفتم و باهاتون درددل کردم رو بهش گفتم. خداییش قبول کرد.

قبول کرد که معتاد شده! قبول کرد که توجهش نسبت به من کم شده. ولی خب، توقعات خودش رو داشت. که تو به من محبت کن. گفتم: «آخه من به کسی که مثل بختک افتاده روی لپ تاپ چه توجهی بکنم. توجه هم بکنم، مگه می بینه؟!»

بعدش یادش آوردم که پارسال مشاورمون وقتی حرفهامون رو شنید، بهمون گفت: «شما اصلا با هم رابطه ندارید! یعنی اصلا نمی دونید رابطه چیه!! بعد ما رو فرستاد دنبال اینکه بگردیم دنبال رابطه. مهدی که خب، تنبل بود و میگفت شما بهمون بگو، اونم میگفت خودتون باید بگردید. خیال باطلبعد بهمون گفت رابطه رو از اول شروع کنید. میگفت توی جمع همه اش به هم نگاه کنید. با نگاه همدیگر رو تعقیب کنید. رابطه چشمی، خیلی موثره. انرژی ها به هم منتقل میشه. بعد به هم دست بزنید. همدیگر رو ناز کنید.

بچه ها من باید اینجا یه اعترافی بکنم. یعنی سنگیه که روزگار سرم رو کوبید بهش. یادمه خیلی سال پیش وقتی می دیدم زن و شوهرهای جوون یا نامزدها به هم چسبیده اند، می خندیدم بهشون. می گفتم آخه یعنی چی که هی چسبیده اید به هم. برید دنبال کارهاتون!!!!!!! حالا همدیگر رو هم دوست داشته باشید. یعنی چی هی ور دل همید و همه جا با هم میرید. بدون هم جایی نمیرید و بدون هم چیزی از گلوتون پایین نمیره و سر سفره حتما باید کنار هم بشینید و ........ خلاصه همه عمر تو دلم همه رو مسخره میکردم. ولی روزگار کله مو محکم کوبید به این سنگ.آخ

آها... یه چیز دیگه. مثلا یعنی چی که زنه نمی ذاره مرده با دوستاش بره بیرون. میگه فقط با من باش. نمیذاره با کامپیوتر بازی کنه. نمیذاره به دوستاش بره استخر. چرا همدیگر رو اسیر می کنید؟ آزاد باشید. رها باشید. حالا به هم عشق هم بورزید.

اینو داشته باشید تا اینجا...

تو رو خدا عبرت بگیرید از من. بدجوری تاوان پس دادم. الان که دارم به زندگی مشترکم نگاه میکنم می بینم، همیشه اصرار نداشتم تو جمع کنار مهدی بشینم، اگه شرایط فراهم نبود، رختخوابهامون رو توی جمع جدا میکردیم. شاید خجالت میکشیدم. شاید ژست روشنفکری می گرفتم. شاید میخواستم متفاوت باشم. امروز اینجا و در این مکان دوستانه می نویسم که اشتباه کردم. زن و شوهر همیشه باید کنار هم بخوابند. همیشه باید کنار هم باشند. اینجوری به هم وابسته میشن. خب، شما وقتت رو باهرچی بیشتر سپری کنی، به همونم معتاد میشی. وابسته میشی. چیزی که رابطه زناشویی رو از بقیه روابط جدا میکنه، همین کارهاست. ما کی این کارها رو با مثلا خواهرمون میکنیم یا با عمه مون!!!!!!!!! باید رفتارهایی رو با همسر داشت که با بقیه نداریم. اینجوری رابطه، خاص میشه!

البته البته.... هنوزم اعتقاد به آزادی دارم. بدم میاد شوهرم رو اسیر کنم. مثلا بگم با دوستات نرو بیرون. تا من نبودم خونه مادرت نرو......... فقط با من باش....

میدونید. هر چیزی اعتدالش خوبه. من دیگه از اونور بام افتادم پایین. اونم افتاد تو سرازیری و رفت. شکر خدا فهمیدیم. البته فکر می کنم که فهمیده باشیم!!!!!!!!! به خدا این چیزها ریزه کاریه. اینکه حتما تو جمع کنار همسرت باشی. اینکه سر سفره حواست باشه که اون چی میخوره. همیشه مسخره میکردم که خب، ما هفت نفریم و غذا به اندازه دوازده نفره. خودش بلده بخوره دیگه!!! ولی نه دیگه......... اینا ریزه کاریهای محبته! این یعنی تو این شلوغی مهمونی، من حواسم به توئه. خب، اونم حواسش به تو میشه. محبتش به تو جلب میشه.

آره دوستان. دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم. زیر بار نمی رفتم. ولی الان میگم که کارم اشتباه بود. یه قدی الکی داشتم. شاید میخواستم متفاوت باشم. خب، زندگیم هم متفاوت شد. در سال هشتم زندگی مشترک، ث.ک.ث های ما به ماهی و گاهی دو ماه یکبار می رسه. الان این تفاوت خوبه؟؟!! حالا آشتی خانم! درست شدی؟

بلی، فهمیدم کارم اشتباه بوده!

منو شطرنجی نکنید. بذارید همگان مرا ببینند و بدانند اشتباه کجا بود و اونا دیگه تکرار نکنند.

حالا اگه اینا رو گفتم، فکر نکنید اشتباه از من بوده. در مورد رابطه، یه جاهایی من خیلی ولش کردم. یه جاهایی هم مهدی خیلی ولش کرده. اون باید از اعتیادش دست بکشه. مشاورمون میگفت واسه زندگی تون قانون بذارید. ما می ذاشتیم ولی اجراش نمی کردیم. حالا دیروز عهد کردیم که بعد از ساعت یازده شب، دیگه مهدی نره سراغ کامپیوتر. خودم هم باید یه سرگرمی درست کنم که با هم انجام بدیم. مثلا ورق، منچ، نون بیار کباب ببر، حمومک مورچه داره، گل یا پوچ، زوووووو ، ..........!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

مهدی خیلی اهل فیلمه. خب، سلیقه هامون متفاوته. اونم اساسی. ولی باید به سلیقه هم احترام بذاریم.

حتما باید کنار هم بشینیم. یه مبل راحتی داریم ال مانند. یه طرفش سه تایی و یه طرفش دو تایی. هفت ساله که عروسی کرده ایم، مهدی همه اش روی سه تایی ولو بوده!!!! تا جایی که اگه من بشینم روی سه تایی، تعجب می کنه و بلندم می کنه که خودش دراز بکشه!!!!!! خب این خیر عادیه. باید کنار هم بشینیم. حالا نه همه اش. ولی لااقل روزی دو ساعت. باید همدیگر رو لمس کنیم.

چند وقت پیش به شوخی به مهدی گفتم اگه من در یک انفجار بمیرم و تو برای شناسایی بیایی، باور کن جزئیات بدن من از یادت رفته!!!!! خب این فاجعه است. مردن من فاجعه نیست. خب یه حقیقتیه که بالاخره اتفای می افته. ولی نشناختن بدن من، فاجعه است! گریهیه ماه یه ماه  از ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن من می گذشت و زمان بعدی میرسید ولی مهدی خبر نداشت!

ولی حالا که اون اومده جلو، من دیگه نمیذارم. ولی بازم باید حواسم باشه که دو طرف باید یه اندازه بیاییم جلو. سکان باید دست هر دو طرف باشه. فعلا اول باید مهدی رو ببرم شورآباد و ترکش بدم!!!!!!!!!!

پی نوشت اساسی:

امروز از اون روزهاست که خیلی کار دارم. رئیس هم که زود اومده. این بود که تا رسیدم، پست امروز رو نوشتم و دکمه ارسال رو زدم. ولی دیدم صفحه نابود شد!!!!!!!!!! بعد دیدم تو این فاصله اینترنت قطع شده!!!!!!! در نتیجه فقط نصف پست توی پیش فرض، ذخیره شده! این بود که کل صفحه رو بستم. رفتم کارهای اداره رو انجام دادم. دوباره نشستم پست رو نوشتم. در نوشتن دوباره، به خیلی چیزها رسیدم. شکر خدا که پست صبح پرید!!!!!!!! چشمک شکر خدا که دوباره نوشتم. یاد گرفتم در هر شروع دوباره، حکمتی هست که در شروع اولیه نیست. خلاصه یه پا سقراط شدم رفت پی کارش!!!!!!!!

پی نوشت شبنمی:

بچه هایی که شبنم رو می شناسید. میدونید که. جمعه عصر رفت ایتالیا و دیروز عصرهم عمل جراحی داشت. دعا یادمون نره. من که دیروز خیلی دعاش کردم. اینکه نتیجه چی بشه، اون دیگه دست خداست. میخوام آرامش داشته باشه. و خدایا! اینقدر بزرگی که میتونی حکمتت رو در برآوردن آرزوی بنده هات قرار بدی. ریش و قیچی دست خودت. مواظب شبنم ما باش!

 

 

[ یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه عصر که رفتیم خونه مامان مهدی که مانی رو بیاریم، دیدیم مانی هنوز نخوابیده! این بود که یه شیشه شیر درست کردم و خوابوندمش. بعدش من و مهدی هم همونجا خوابیدیم! وقتی بیدار شدیم، ساعت یکربع به نه شب بود! نیشخند بعدش مهدی و مانی شام یه چیزی اونجا خوردند و بعد از اوشین راه افتادیم اومدیم خونه خودمون.

تو برنامه ام این بود که پنجشنبه صبح برم یه سر سه راه جمهوری، مانتو بگیرم و برگردم که اقا مانی ساعت نه بیدار شد و برنامه رو کنسل کرد. ولی حتما باید میرفتم. چون مانتوی خنک ندارم! خلاصه یه کم عدس پختم و حوالی ساعت ده و نیم مهدی بیدار شد. مانی رو گرفت تا من رفتم.

شنیده بودم قیمت مانتو خیلی زیاد شده. ولی دیدم مثلا با چهل پنجاه تومن هم میشه مانتوی خنک واسه تابستون گرفت. البته رنگی هاش که خیلی قشنگ بود. چقدر هم رنگهای شادی داشت. به درد اداره نمیخورد البته. عجالتا یه مانتوی سرمه ای خنک برای اداره گرفتم تا سر فرصت برم چهارراه کالج. شنیده ام اونجا یه لباس فروشی هست که میگن لباسهاش گیاهیه!!! نه فکر کنید برگ می فروشه ها! مثلا از الیاف گیاهیه!! بد نیست یه سر هم اونجا بزنم. البته کو وقت و کو یاری کننده ای که مانی رو یه ساعت بگیره که من برم و برگردم!!!!!!!لبخند

خلاصه پنجشنبه عصر هم دعوت بودیم خونه دخترعمه مهدی که دفعه قبل که دعوتمون کرده بود، مانی مریض شد و کارش کشید به بیمارستان و نشد بریم. این بار دیگه شکر خدا رفتیم و جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت. این دختر عمه اش چون خیلی اهل گل و گیاهه، با خودم فکر کردم به جای اینکه واسش یه سبدگل ببرم که بعد از دو روز باید بندازتش دور، یه گلدون بنساله گرفتم که خیلی خوشگله. شکر خدا خوشش اومد. (البته بیچاره اگرم خوشش نمی اومد، به روم نمی آورد که!نیشخند) یه شکلات خوری کریستال هم براش بردم. آخه بار اولی بود که میرفتیم خونه اش و مامانش هم خیلی خیلی به گردنمون حق داره!

راستی یه چیز دیگه. از گل فروشی پرسیدم اسم «کلوم» چیه؟ یعنی نمونه کلوم توی گلفروشی بود، پرسیدم اسم اینا چیه و اونم گفت گریسینا. آدم یاد خواهر سیندرلا می افته!خنده در هر حال من اشتباه کرده بودم و کلوم، نخل مرداب نبود!ا

اگه خواستید یه سر به ادامه مطلب بزنید.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

صبح که از خواب بیدار شدم، واقعا دوست داشتم بیشتر بخوابم. منتها یه کم خودمو گول زدم که امروز چهارشنبه است و روز آخر کاری هفته! بعدش انرژی گرفتم و بیدار شدم و حاضر شدم اومدم اداره.

دیروز مانی ساعت ده ونیم صبح از خواب بیدار میشه! و مهدی هم دیگه تصمیم میگیره که نره سر کار و میخواد پیش پسرش بمونه! این بود که دوتایی توی خونه بودند. حالا من همه اش داشتم به این فکر میکردم که من برای مهدی ناهار کشک بادنجون گذاشته ام و شاید مانی نخوره که مهدی پرسید چیز دیگه ای داریم؟ و من یاد سبزی پلویی افتادم که توی یخچال بود.

خلاصه که عصر وقتی رسیدم، دیدم پدر و پسر خوابیده اند. بعدش دیدم یه سطل آش رشته تو آشپزخونه است!!! فهمیدم همسایه مون واسه مون آش آورده و خوشحال شدم که مانی حتما آش خورده! همسایه مون خیلی باحاله. همیشه آش میاره واسه مون، ولی توی سطلهای ماس که یه بار مصرفند! واقعا دستش درد نکنه. سطلش که مهم نیست، آشش مهمه. مهم مظروف است نه ظرف! (امام آشتی)

خلاصه منم چند قاشق آش خوردم و گرفتم خوابیدم و یه ساعت بعد بیدار شدم. خواستم دلمه درست کنم که مامانم پشیمونم کرد و گفت دردسر داره و بذار من آخر هفته میخوام درست کنم و تو دیگه درست نکن!

منم یه بسته فیله مرغ گذاشتم بیرون از فریزر و هی واسه خودم الکی چرخیدم. واسه شام هم فیله ها رو با زعفرون و آبلیمو، مرینت (!!!!!!!!!) کردم و سرخ کردم و با کته خوردیم. لبخند

راستی یه چیزی راجع به کلوم بگم. اصلا این گیاه، نخل مرداب نیست. نمی دونم چیه! خواستم دیشب عکسشو بگیرم و بیارم بذارم اینجا، که یادم رفت. ایشالا در اولین فرصت این کار رو میکنم!!!!!!! جالب اینجاست که ما یه کلوم داریم ولی نمی دونیم چیه!!!!نیشخند

اصلا من یه سری عکس اینجا بدهکارم. هم عکس مانی رو باید بذارم، هم کلوم و شاید هم عکس خودمم چند ساعت گذاشتم!!!!!! خدا رو چی دیده اید!لبخند

دیشب من داشتم اوشین رو می دیدم، مهدی هم پای لپ تاپ بود. مانی هم روی دوچرخه اش نشسته بود. (دوچرخه اش واسش بزرگه. مامانم روی سیسمونی اش واسش خریده. چون واسش بزرگه، نمی بریمش بیرون. همینطوری توی خونه باهاش ور میره!) مانی همینطوری که روی دوچرخه اش بود گفت: «بابا! برات قصه بگم؟؟!!»

مهدی هم گفت: «بگو عزیزم!»

مانی هم اومد وایساد جلوی ما و قصه گفت:

«......... یکی نبود!!!!!! (اولش رو نمیگه!) مامان گرگه اومد، همه ی شنگول رو خورد! بعد سرش درد گرفت گریه کرد. اشکاش ریخت رو زمین! بعد گرگه اومد گریه کرد!!!!!!!!!!»

جان!!!!!!!!! مامان گرگه!!!!!!!!! همه ی شنگول چیه اونوقت؟!! ظاهرا در اثر خوردن همه ی شنگول، سرش درد گرفته!

قهقههقهقههقهقهه

یعنی دیشب اینقدر با مهدی خندیدیم که من واقعا از چشمام اشک می اومد! بعدش ازش خواستیم یه بار دیگه تکرار کنه و منم ازش فیلم گرفتم تا بذارم توی آرشیو «سی ماهگی». از اولین روزی که مانی به دنیا اومده، من عکسها و فیلمهای مربوط به هر ماه رو توی یه فولدر جدا، سیو میکنم.

اگه خواستید یه سری به ادامه مطلب بزنید:

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش رو بخواهید، خودم یه جوری ام!!!! یعنی اینجوری که فکر میکنم این خواننده های نازنینی که میان اینجا رو می خونند و فقط خواننده نیستند و دیگه دوست هستند و اینهمه ابراز محبت می کنند و وقت می ذارند و تلاش می کنند من شاد باشم و راهکار نشونم میدن، دیگه با چه رغبتی میان!

تقریبا همه پست ها شده «گدایی عشق»!!! خب این چه کاریه؟! من هی بنویسم واسه عشق تلاش میکنم و بعد بنویسم مهدی واسه عشق تلاش نمی کنه! همیشه هم زندگی مدلی نیست که ما بخواهیم. مثل خیاطی کردن. هر کاری میکنم آستینش رو نمی تونم درست کنم. حالا پس یه مدت آستین رو کنار می ذارم، میرم سراغ یقه. بعدا یه فکری به حال آستین میکنم. الان دیگه حوصله آستین رو ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اطلاع ثانوی از عشق خودمون اینجا چیزی نمی نویسم. ول کن بابا! از من هی تلاش و تلاش و تلاش، از مهدی هی سرکوب و سرکوفت و ....... بیخودی انرژیم داره تحلیل میره که چی بشه؟ شده ام سوهان روح و روانم. اصلا دیشب یه چیزی به ذهنم رسید که واقعا ترس برم داشت. من هی دارم عشق رو جذب میکنم، هی عشقی به من نمیرسه. اصلا میترسم عشق از جای دیگه ای جذب بشه. و این چیزیه که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم و نمیخوام اتفاق بیفته.

چیزهای قشنگتری هم هست که بشه ازش نوشت. مثلا:

یه مدته مانی از خودش اسم درمیاره. مثلا چند وقته به اسم «کلوم» گیر داده! (koloom)!!!!!!!!!

اصلا معلوم نیست کیه این کلوم و چی هست! اصلا یه مدت میگفت: «مامان قصه کلوم رو بگو!!!!!» ما هم میگفتیم کلوم کیه؟ می خندید و می گفت: «کلوم.... کلوم!!!!»

حالا اینو داشته باشید تا اینجا.

خاطر مبارکتون باشه، همسر ما روز زن، یه سبدگل واسه ما آورد. لابلای این سبدگل و لابلای برگهایی که واسه تزیین گذاشته بودند، یه شاخه نخل مرداب بود. وقتی گل دیگه پژمرده شد و منم داشتم می انداختمش دور، این شاخه نخل مرداب رو درآوردم و گذاشتم توی آب. چند روز گذشت و دیدم برگهای پایینی اش، خشک و زرد شد و ریخت. با خودم گفتم حتما نمیگیره. ولی هی میرفتم باهاش  حرف میزدم و بهش سلام میکردم. که تو پسر خوبی هستی، حتما بزرگ میشی و از این حرفها!!!!!!!!!!

چند روز پیش اومدم دیدم یه جیک کوچولو، پایین ساقه اش زده و ریشه درآورده!!!!!!!!! خیلی خوشحال شدم. فوری مانی رو آوردم و گفتم که با گل حرف بزنه. اونم به گل سلام کرد و گفت: «زود بزرگ شو!!»

قلبقلبقلب

بعد اسم این گل شد: «کلوم»!!!!!!!!!

دیشب دیدم سه چهار تا جیک دیگه هم زده توی قسمت ریشه!!!!!! خیلی خوشحال شدم. ولی زیاد نمیدم دست مانی. آخه هی میخواد همه برگهاش رو دربیاره! یه بار حتما عکسش رو میذارم. خیلی برام لذت بخشه که یه گیاهی جوونه بزنه. مخصوصا گیاهی که در حال موت بوده! یعنی یکی از صحنه هایی که تو زندگیم بهم آرامش میده، همین جوونه زدنه. همه اش دوست دارم از شاخه های قهوه ای عکس بگیرم که یه جوونه سبز کوچولو ازش روییده!!!!!!!! 

دیروز که رفتیم دنبال مانی، توی ماشین خوابش برد تا برسیم خونه. حدس زدم ظهر نخوابیده باشه. وقتی هم که رسیدیم، خیلی بدعنقی و بی تابی کرد. بعدش گفت: «مامان! بریم تو تراس؟» دلم نیومد بگم نه. گفتم باشه.

اول یه بسته بادنجون سرخ کرده از فریزر گذاشتم بیرون. بعد اومدم یه زیرانداز بزرگ انداختم تو تراس و نشستیم اونجا. دوتایی داشتیم بازی میکردیم که ماهک هم اومد تو حیاط. البته اینقدر که مانی با صدای بلند صداش کرد!!! بعد دختر همسایه طبقه بالایی مون هم که خیلی مودبه، ازم اجازه گرفت که میشه بیاد خونه مون؟ منم گفتم بیا عزیزم! ماهک هم اومد.

همسر یه عالمه غرغر کرد و حتی به منم فحش داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا مهم نیست برام. چون نمیخوام راجع بهش چیزی بنویسم.

خلاصه این سه تا تو تراس مشغول بازی شدند. منم کنارشون بودم. واسه شون توت آوردم که بخورند و ماهک هم یه کاسه کوچولو پفک هندی آورد. واقعا داشتم باهاشون بازی می کردم. بعد مانی اینقدر خنده داره، که وقتی اونا، منو «خاله» خطاب می کردند، اونم به من میگفت: «خاله!!!!!!!!!!!!!!!»قهقهه

خلاصه ماهک، جوجه اش رو آوره بود و اینا با جوجه سرگرم بودند. البته مانی و دینا (دختر همسایه طبقه بالا) از جوجه می ترسیدند. هرچند که مانی گربه رو صدا میکرد که «پیشی! بیا این جوجه رو بخور!!!!!!!!!!»

خلاصه منم این وسط میرفتم و می اومدم تو آشپزخونه و کشک بادنجون رو روبراه میکردم! بعدش بچه ها اومدند داخل خونه و اونجا مشغول بازی شدند. دیدم اگه پیش بچه ها باشم بهتره. حالم خوش تر میشه. بعدش اونا رفتند خونه شون و مانی هم یه خروار پشت سرشون گریه کرد. مشغول سرگرم کردن مانی بودم که کم کم خوابم برد و یه چرت ده دقیقه ای زدم. بعد بلند شدم رفتم حموم.

از شب قبل قارچ رو توی آرد سوخاری گذاشته بودم. همسر با پررویی گفت: «اینا رو سرخ نمیکنی بخوریم؟؟؟!!!» جوابشو ندادم. سرخ کردم و دادم خورد!!! دیگه کشک بادنجون نخورد. منم ریختم توی ظرف واسه ناهار خودم و خودش و آوردم اداره.

واقعا این تصمیم رو گرفته ام که از ناکامی هام در زمینه عشق ننویسم. هرچه نوشتم تا امروز بسه. میخوام ببینم نوشته هام چه رنگ و بویی میگیرن. نوشته ای که توش التماس به داشتن عشق نباشه. ته دلم هنوز زندگی مملو از عشق رو میخوام. ولی مطمئنا دیگه این راهش نیست.

قلب

 

[ سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز مهدی به توصیه من طرح خرید و ما دیشب رفتیم خونه خودمون. به مهدی زنگیدم که هماهنگ کنم برم ماشین رو ازش بگیرم، که گفت خودش هم میاد. گفتم: «خب چه کاریه که هر دو با هم بریم دنبال مانی. تو برو دنبال مانی، منم از اینور میرم خونه خودمون.» شاکی شد!!!!!!!! که نخیر، هر دو باید با هم بریم!!!!!!!!!!!!! حالا یه وقت فکر نکنید به خاطر همنشینی با من میخواست منم باشم ها! این یه ماجرایی داره! کلا عادت نداره یه کاری رو بکنه، در حالی که من اون لحظه بیکار باشم. البته منم بیکار نمی بودم و میخواستم برم خونه به کارهای خونه برسم.

خلاصه رفتم دنبالش و با هم رفتیم دنبال مانی. میگم چرا خودت تنها نرفتی؟ میگه: «من صبح ها مانی رو میبرم. اگه الانم برم دنبالش، تو عادت می کنی که من مانی رو ببرم و بیارم و تو هیچ کاری نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

یه نگاهی بهش کردم و گفتم: «واقعا متاسفم برات. تو این زندگی مشترک، همیشه بیشتر از تو کار کرده ام . حالا اگه من زودتر برسم خونه و غذا درست کنم، این خیلی برات سخته؟ من وقتی میرسم خونه، سانس بعدی کارم شروع میشه. ولی تو می شینی و استراحت میکنی. حالا من حق ندارم زودتر برسم و بیخودی وقتم رو تو راه هدر ندم؟؟!!»

گفت: « نه خب! مانی با من تنها نمیاد. تو هم باید باشی.» تو دلم گفتم این دیگه برمیگرده به عرضه تو که از پس بچه ات برنمیای!!!!!!!!!!ابرو گفتن هم فایده نداره. متاسفانه بنیان  این زندگی به غلط ریخته شده و من همیشه بهش سرویس های الکی داده ام. کارهایی که میشده خودش هم انجام بده. دیگه به کسی حرجی وارد نیست و این خودکرده منه که دیگه براش تدبیری نیست. دیشب هم بهش گفتم. گفتم بنای زندگی مشترک ما غلط ریخته شده و دیگه کاریش هم نمیشه کرد.

خلاصه رفتیم خونه و من نیم ساعت دراز کشیدم که بلای زور قبلش سرم نیاد. بعدش مهدی، مانی رو برد تو اتاق که با هم کشتی بگیرن. به مانی میگه: «بیا بریم تا مامان یه کم استراحت کنه!!!!!!!!!!» واقعا هیچ بشر که چه عرض کنم، هیچ جنی سر از کار این در نمیاره!!!

بعدش هم پاشدم از رو دستور تکتم جون ، با ساندوچ میکر، پیراشکی درست کردم. خیلی خوب شد. ولی اندازه خمیرش کم بود و مجبور شدم دوباره خمیر درست کنم. البته مایه من زیاد بود! خلاصه مهدی که خیلی خوشش اومد. فقط من به جای جعفری، ریحون خشک ریختم! اونم چون پریشب که موادش رو درست کردم، با مهدی در حال بگو مگو بودیم، حواسم نبود و ریحون خشک ریختم!!!!!!!! همون پریشب مطمئن شدم که مهدی محاله از این غذا خوشش بیاد. ولی دیگه کاریش نمیشد کرد.

با خودم گفتم فوقش نمیخوره.

حالا جالبه بدونید دیروز همه اش میگفت: «تو که دیشب به ما شام ندادی! غذا هم که برام نذاشتی!!!» در حالیه که مهدی همیشه هم شام نمیخوره. بعضی وقتها هم غذا نمی بره! ولی دیروز چند بار گله کرد که من اصلا جوابشو ندادم. اونم هی تکرار میکرد! در عوض دیشب پیراشکی ها رو درست کردم و اینقدر خوشش اومد که چند بار تشکر کرد. منم یه عالمه از پیراشکی ها رو که مونده بود، ریختم توی یه ظرف بزرگ، که امروز با همکارهاش بخورند.

دیشب دوباره بعد از شام حالم بد شد. بدن درد نداشتم. البته استخون مچ دست چپم درد میکرد که فکر کنم به خاطر بغل کردن مانی باشه. ولی آخر شب داشتم با مانی کشتی می گرفتم که دچار تپش قلب شدید شدم و طرف چپم تیر کشید. یه لحظه نتونستم حرکت کنم. بعدش دراز کشیدم و به همون حالت موندم تا بهتر شدم.

الان حالم خوبه. اصلا اصلا چیز مهمی نیست. مال هیجانات این مدته. خودم میدونم چیزی نیست. این تپش قلب هم یادگار دوران بارداریه. من از زمان بارداری، دچار این حالت شدم و قرص پروپرانول هم مصرف میکردم اون نه ماه. البته تا الانم ادامه داره و گاهی دچار این عارضه میشم. که شکر خدا چیزی نیست. دکتر اساسی هم رفته ام و پیگیری کرده ام ولی شکر خدا قلبم سالم بوده. همون افتادگی دریچه میتراله که نود و نه درصد خانمها درگیرشند و چیز مهمی نیست.

بعدش مهدی رفت قرص پیدا کنه. قبلش باید اینم بگم که من از این ساکهای پارچه ای زیپی، اختصاص داده ام به داروها. داروها درهم نیست. همه رو کیسه کیسه کرده ام. مثلا داروهای مربوط به سرما خوردگی توی یه کیسه هستند. داروهای مسکن، توی یه کیسه دیگه.... همینطور دسته بندی شده اند. اتفاقا همین یکی دو ماه پیش هم یه بار همه رو ریختم بیرون و از نو، مرتبشون کردم. یه سری از دواها، از تاریخ انقضاشون گذشته بود. و اینو میخوام بگم که دیشب کیف داروها خیلی مرتب بود. ولی مهدی هم مثل همه مردها، قادر به پیدا کردن هیچی نیست. حتی اگه اون وسیله، جلوی چشمش باشه و اسمش هم تلویزیون باشه!!!!!!!!!نیشخند

حالا فکر کنید من افتاده ام روی زمین، اونم هی می پرسه: «کجاست این قرصت؟» منم گفتم: «خب تو یکی از اون کیسه هاست! من الان چه میدونم تو کدومه؟؟!!» اونم هی غر میزد که نمی تونه پیدا کنه. آخرش هم پیدا کرد و داد خوردم. ولی واقعا حالم خوش نبود. دوباره جامو انداخت روی زمین و منم رفتم خوابیدم. اونم هی غر میزد که: «دیگه شده کار هر شبش. حتی بچه رو هم نمی خوابونه. خودشو راحت کرده!!!!!!! فقط میره میگیره میخوابه، هیچ کاری نمیکنه!!!!!!!!!!»

منم محل ندادم بهش. رفتم سر جام خوابیدم، فقط مانی رو صدا کردم که بیاد بخوابونمش. اونم شیر خواست. منم با همون حالم پاشدم شیشه شیرهاشو شستم و فلاکسش رو از آب جوشیده سرد پر کردم و با قوطی شیر خشکش گذاشتم پشت سرم. یه شیشه شیر درست کردم و دادم بهش، اونم شیر رو خورد و سرشو کرد زیر بازوم و خوابش برد! منم از فرصت استفاده کردم و اومدم روی تخت خوابیدم و مانی رو گذاشتم همونجا کنار تخت روی زمین بخوابه!!! نیشخند

یه چیزهایی تو ادامه مطلب هست. اگه دوست داشتید بیخونید!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز من سر کار خیلی خیلی سرم شلوغ بود. به طوری که نرسیدم برم ناهارخوری ناهار بخورم. جمعه سبزی پلو با ماهی داشتیم، کوکو هم درست کرده بودم. این بود که دیروز همینطور سرپایی یه دونه کوکو رو گذاشتم لای نون و خوردم!!!

ولی ساعت سه و نیم بالاخره خودمو خلاص کردم و رفتم پنج شاخه گل رز صورتی خریدم. رنگش صورتی چرک بود و خیلی از رنگ رزها خوشم اومد! من کلا از سبد گلهای رسمی و کلاسیک خوشم نمیاد. خوشم نمیاد گلها رو می پیچند لای کاغذ و برگ. از گلها همینطوری خوشم میاد. لخت باشند!!!!!!!!!!!نیشخند

دم شرکتمون یه گلفرشیه که گلهاش قشنگه. رز داره اندازه کف دست. اینقدر.........! شاخه ای هم پنج تومن. اشتباه کردم از اون نخریدم. رفتم دم شرکت مهدی اینا و از اونجا خریدم. یک اسم و رسمی هم داره که نگو. ولی رز رو میده شاخه ای هفت تومن. اون بخوره تو سر من! کلافهیارو بلد نبود گلها رو بپیچه. من دوست داشتم گلها رو هیچ کاری نکنه. فقط یه مقدای گل عروس دورش بذاره و یه چیزی بپیچه دورش بده دست من. بگذریم که طرف بلد نبود گلها رو با هم هماهنگ کنه و یه دفعه مثلا سه تا گل چسبیده بودند به هم، دو تای دیگه یه طرف دیگه غش کرده بودند. بعدش روبان صورتی نداشت. یاسی زد!!!!!!!!! گل عروسش هم تموم شده بود. هی گفتم حرص نخورم، هیچی نگم، آخه پر رو هم هستند!!!!!!! ولی واقعا بی صاحبه م.م.ل.ک.ت به فاصله یه خیابون، این یکی رز رو میده پنج تومن،  اون یکی میده هفت تومن!!!!!!

خلاصه گلها رو گرفتم و با یک ساک کادویی کوچیک که حاوی (!) یه ماگ با عکس کریستین رونالدو و یک کارت هدیه دویست تومنی بود، رفتم شرکت مهدی اینا. بهش نگفته بودم که میرم. خلاصه رفتم و حدود یه ربع نشستم، بعدش با هم رفتیم دنبال مانی.

وقتی تو دفترش بودم، آقای خدماتی، یه گلدون آورد. منم از فرصت استفاده کردم و زرورق دور گلها رو باز کردم و گلهای رو گذاشتم تو گلدون. تو اون یه ربعی که پیش مهدی بودم، همه اش سرش تو لپ تاپ بود و نگران وضع م.م.ل.ک.ت!!!!!!!!!!

اونجا هیچی نگفتم. خلاصه رفتیم خونه باباش اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.

اشتباه از من بود که استراحت نکردم. دیدم خسته نیستم! یعنی خسته بودم ولی واسم قابل تحمل بود! این بود که رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن مواد داخل پیراشکی. این وسط مانی هم هی میخواست بره تو بالکن. مهدی هم نمیذاشت. میگفتم خب بذار بره، من زیرانداز واسش گذاشته ام. ولی گوش نمیکرد. بازم نگران وضع .... بود! بازم هیچی نگفتم. سرمو به کارم مشغول کردم.

این وسط مانی خیلی اذیت میکرد. هی می گفت همه اسباب بازیها رو از تو کمد بده به من. فکر کنید! خونه ما درسته که نود متره. ولی یه خوابه است. یعنی مانی اتاق نداره. تختش کنار هاله که البته بیشتر به عنوان جعبه اسباب بازی استفاده میشه. چون خودش پیش ما میخوابه!!!!!!! همه اسباب بازیهاش رو من خودم ریخته ام تو پنج شش کیسه بزرگ و گره زده ام. دیروز همه رو تقریبا باز کرده بود و ریخته بود کف هال. یعنی نمیشد پاتو بذاری روی زمین. از اون روزهای گیرش بود!!!!!! بعدش موبایل مهدی رو دستش گرفته بود و ویدیوهای خودش رو نگاه میکرد. فکر کنید برای بار میلیونم!!!!!!! هی هم تکرار میکرد!!!!!!!!!!سبز منم تو آشپزخونه مشغول درست کردن مواد بودم. مهدی رفت رو پشت بوم و از اونجا زنگید که کانال م.ا.ه.و.ا.ر.ه رو تنظیم کنه. حالا یه دستم به دو تا ماهیتابه روی گاز بود، یه دستم هم به ماهواره بود. هی میرفتم و می اومدم.

مهدی برگشت و یادم نیست سر چی، بهم ایراد گرفت. مثلا سر اینکه چرا حواسم به مانی نیست. منم ناراحت شدم و گفتم که دارم شام می پزم. بعدش بحث ادامه پیدا کرد و دعوا شد!!!!!! اون هرچی دلش خواست گفت، منم هرچی دلم خواست گفتم. یعنی دیگه دیوونه شدم. از بس که پرسپولیس می بازه، این دمغه! کریستین رونالدو سرما میخوره، این نگرانه، فلانی کاندید نمیشه، این دپرس میشه! فلانی کاندید میشه، این روانی میشه! چک خونه باباش وصول نمیشه، این عصبانی میشه! همه اش هم میگه بدبخت شدیم، بیچاره شدیم، خاک بر سر شدیم. خب بابا، هر چیزی حدی داره.

دیشب همه اینا رو بهش گفتم. گفتم تو هم مثل این هفتادمیلیون بقیه. الان اعصاب خردی چه فایده ای داره؟ به من و مانی چه مربوط که چک خونه بابات به خاطر ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت پاس نشده. به من و مانی چه که تو بابت هر چیزی تا مرز جنون، نگران میشی و دلواپس. به خدا ظرفیت آدم هم حدی داره. بسه دیگه. همه دارند مثل آدم زندگی می کنند، ما باید قبل و بعد و در جریان هر ماجرایی مثل بید تنمون بلزره که چیه، آقا نگران هستند که نکنه فلان بشه و بهمان بشه.

بعدش گفتم: «خیلی نگرانی، پول که داره دستت میاد. تشریف ببر خارج!» اونم گفت: «یه داغی به دلت بذارم که کیف کنی!» منم گفتم: «مثلا میخوای چه کار کنی. فوقش میخوای سهم خونه بابات رو ببری بریزی تو این موسسات که ببرنت کانادا دیگه! خب چه بهتر. زودتر تشریف ببر مارو هم خلاص کن!» اونم گفت: «اشکالت اینه که فکر میکنی مانی رو میدم به تو!» منم گفتم: «اصلا اگه تو مانی رو نبری، من به زور میدم ببری. پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی؟ مانی هم فردا یکی میشه لنگه خودت. برید هرجا که میخواهید. هرچی دورتر، بهتر!!!»

بعدش هم زیر گاز رو خاموش کردم و گفتم: «من شام نمیخورم. اگه شام میخوای خودت برو از بیرون بگیر واسه خودت.» بعدش بالش و پتو آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم. یه بدن دردی هم داشتم که نگو. یعنی فکر کنید سرما نخورده بودم ولی از گردن به پایین، بند بند بدنم و رگها و استخونم درد میکرد. لحظه به لحظه هم دردم بیشتر میشد. مانی هم نمی دونید چه کار میکرد!!!!!! حالم بد بود دراز کشیده بودم. فقط ساعت نه شب یه نیمرو واسه مانی درست کردم و نصفش رو دادم خالی خالی خورد. اینقدر حالم بد بود که وسط اوشین خوابم برد!!!!!!!

وقتی مهدی بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم، بدنم داشت منفجر میشد از درد! ولی دیدم خونه تمیز شده و همه اسباب بازیها رو از رو زمین برداشته. حتی فلاکس مانی رو از آب کتری پر کرده و با شیر خشک و شیشه هاش گذاشته رو میز توالت کنار تخت. بعد ازم پرسید میخوای پایین بخوابی؟ منم گفتم آره. اونم رو زمین واسم رختخواب انداخت. منم شیرجه زدم و خوابیدم. خودش و مانی هم روی تخت خوابیدند. تا صبح بیهوش بودم و فقط ساعت یکربع به شش بیدار شدم و دیدم یکسره تا صبح خوابیده ام!!!

هنوزم نمیدونم دیشب چرا اینقدر استخونهام درد میکرد. نمیخواستم هم مسکن بخورم. نمیخوام عادت کنم.

بدبختی مهدی همینه. نمیگم نگرانیش بی مورده. ولی دیگه هر چیزی حدی داره. دیشب هم بهش گفتم. گفتم من اومده بودم روز مرد رو بهت تبریک بگم. محل کارت! ولی تو سرتو از توی لپ تاپ بیرون نیاوردی! هی ابراز نگرانی، هی اظهار استیصال! آخه اینا چه مشکلی رو حل میکنه؟! جز اعصاب خردی، جز باعث دوری ما از هم.

دیگه به داشتن خلوت فکر نمیکنم. فعلا میخوام خودم با خودم خلوت کنم. میخوام یه کم آروم بشم. وقتی می بینم اون آشفته است و من نمیتونم کمکش کنم، بهتره منم خلوت خودم رو داشته باشم. برای همین یه برنامه هایی واسه خودم دارم. در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

تو این دو روز گذشته، چند بار خواستم پست بذارم که نشد. یه بارش که اصلا پرشین بلاگ ازخونه باز نشد!

چهارشنبه با مهدی رفتیم خونه مامانش اینا. از مشهد برگشته بودند و مانی هم که از صبح اونجا بود. شام موندیم و بعد از اوشین (!) برگشتیم خونه. راستش خیلی خسته بودم. یعنی خستگی چهارشنبه ها، فقط مال اون روز نیست. انگار کل خستگی هفته روی دوش آدمه. تصمیمم این بود که بگیرم بخوام و کارها رو فردا انجام بدم. اول با شیرپاک کن آرایشم رو پاک کردم و بعد با محلول چشم پاک کن، آرایش چشمم. بعد با مانی مسواک زدیم. یعنی مانی هم همینطور ولو شده بود جلوی تلویزیون و داشت می خوابید. تا گفتم مسواک، فوری پرید و اومد مسواک بزنه!!!!!!!!! بعد محلول ضدعفونی ریختم تو دهنم و بعدش اومدم تو آشپزخونه. دلم نیومد و یه دستی به سر و گوشش کشیدم. اصلا وقتی اونجا مرتبه، من سبک ترم. خونه رو هم جمع کردم و بعدش دوش گرفتم!!!!!!!!!! همینا حدود یه ساعت وقت گرفت.

خلاصه وسایل فردا رو آماده کردم و گرفتم خوابیدم. فرداش که پنجشنبه بود، خونه دوستم دعوت بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. عصر هم برگشتیم. دیدم مهدی ناهار نخورده. البته وقتی تنهاست اغلب ناهار نمیخوره. خلاصه که پنجشنبه هم سپری شد و رسیدیم به جمعه.

نمیخوام روزانه بگم. اولش اینو بگم که رابطه مون تو این دو روز بهتر بود از قبل. به هم نزدیکتر شده بودیم. یه دلخوریهایی ازش دارم که مربوط به اخلاقشه. دست کسی نیست. شاید دست خودش هم نباشه. منم که بی عیب نیستم. ولی خب، این دو روز در مجموع بد نبود.

قبلا هم بهتون گفته بودم که از بعد از عید، دیگه خیلی خیلی کم مانی رو واسه نگهداری روزانه برده بودیم خونه مادرشوهرم. بیشتر زحمتش گردن مامانم اینا بود. خلاصه دیروز عصر رفتیم خونه مادرشوهرم اینا و برنامه این بود که این هفته کلا اونجا باشیم. البته می دونید که، منظور از کلا، اینه که صبح ها مانی رو میبریم و عصرها میریم دنبالش تا فردا صبح. شاید به جز یکشنبه و سه شنبه.

دیروز رفتیم اونجا، دیدم مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی روزه اند. ازشون پرسیدم چرا؟ خواهر شوهرم گفت: این سه روز سیزده و چهار ده و پانزده رجب رو من و مامان روزه می گیریم!!!!!!!! این یه امر شخصیه! ولی انگار دنیا رو کوبیدند تو سرم. خودم معذبم از اینکه اونا روزه باشند و مانی هم اونجا باشه. بهش گفتم: من نمی دونستم. میخوای مانی رو ببرم خونه مامانم اینا؟ گفت: «نه عزیزم. مانی کاری به ما نداره. منم که بیرون نمیرم که اذیت بشم. همین تو خونه ایم و با هم خوش می گذرونیم.»

که البته این نظر لطفش بود. البته اینا خانواده تعارفی نیستند. و اگه چیزی ناراحتشون کنه، به زبون میارن. الکی هم تعارف نمی کنند. منتها من خودم معذبم. از طرفی این مدت دیگه خیلی زحمت رو دوش مامانم بوده. بیچاره دیگه از پا درمیاد. یه چیزی که یه کم دلخورم کرد این بود که مادرشوهرم یه کلمه هم نگفت که بیارش. یعنی کلا از بعد از عید هیچوقت از ما نپرسیده که برنامه مون در مورد مانی چیه. کلا خودشو کنار کشیده. که البته هیچ وظیفه ای نداره. هر کس هم هر کاری در رابطه با مانی کرده، لطف بوده. ولی خب، تا قبل از عید، یه هفته در میون مانی اینجا می اومد. الان خیلی وقته که نیومده بود. ایشون هم دیگه هیچی نمیگه. ما اگه مجبور نبودیم، هیچوقت مزاحم کسی نمی شدیم. ولی الان مجبوریم. من اگه باشم، وقتی می بینم طرف مجبوره روی محبت من حساب کنه، با زبونم یه کم خیالشو راحت میکنم. شایدم ایشون کار خوبی میکنه. وقتی دلش راضی نیست، چرا یه چیزی بگه که با دلش یکی نیست.

دیشب هم یواشکی به مهدی موضوع رو گفتم. گفتم که اینا روزه می گیرند. مانی رو ببریم خونه مامانم؟ گفت: «تو کاری به این کارها نداشته باش. همین جا می مونیم. مهم نیست.» منم دیگه هیچی نگفتم. ولی واسم مهمه واقعا. دلم نمیخواد تحمیل بشم. جالب هم ا ینجاست که دی ماه که برای اولین بار مانی رو بردیم مهد، همین خانم میخواست منو خفه کنه که تو بین ما و مانی داری جدایی می اندازی!!!!!!!!! (البته قبلا هم گفته ام اینو) ولی واقعا دیشب حس سربار رو داشتم. میدونم من شاید زیادی حساسم ولی دلم نمیخواد اینجوری باشه. این بچه هم اگه عادت میکرد به مهد، احتیاج نبود اینقدر حس سرباری روم سنگینی کنه.

باور کنید تو این مدت که اینجاییم، من خیلی ملاحظه کرده ام. تا اونجاکه میتونم شبا شام نمیخورم. ناهارها هم خودم از خونه واسه سه چهار روز میارم، بقیه رو خودم از بیرون میگیرم. مهدی هم هر ماه یه مبلغی کمک میکنه به مامانش. اینم من بهش گفتم. از بس که مادرشوهرم هی گله کرد که همه چی گرونه. منم مهدی رو کشیدم کنار چند ماه پیش و گفتم ماهانه یه چیزی بده به مامانت. راه دور نمیره. مامانته. مهدی هم بهش میده سر ماه. فقط گاهی هم مهدی شبا شام میخوره و گاهی غذا می بره. وگرنه ما خیلی ملاحظه می کنیم. ولی خب، شاید هم خسته شده باشه دیگه. که حق داره.

از محیط کارم بگم براتون که با رئیس جدیدم راحتم. حرف همو می فهمیم و ایشون سالها خارج از کشور بوده و خیلی راحتم باهاش. خیلی هم ملاحظه کاره و صد بار تشکر میکنه! فقط یه موضوعی. همون یکی دو سال اول که من اومده بودم اینجا، یه واحدی تو شرکت بود که من خیلی دلم میخواست کارهای کارشناسی اش رو انجام بدم. یعنی کلا از اون واحد خوشم می اومد. خب، رئیسم موافقت نکرد. من تو واحد معاونت بودم. رئیسم که داشت از شرکت میرفت، بهش گفتم بذار من برم توی اون واحد. ولی گولم زد و گفت: «نه، نمیشه! رئیس بعدی که جای من میاد، چه میدونه اینجاچه خبره!!! تو باید باشی و بهش بگی!!!!!!» خلاصه نذاشت من جابجا بشم. همه این سالها گذشت. من کارهای اون واحدی رو که دوست داشتم رو کم و بیش میکردم در کنار کارهای خودم. ولی خیلی دلم میخواست کامل برم اونجا. گذشت تا شش ماه پیش که من تو واحد خودم یه ارتقاء خوب گرفتم. دیگه فراموش هم کرده بودم که جابجا بشم. اینقدر که هی مدیر رفت و اومد و هیچکدوم هم به واحد مورد نظر من اهمیت نمی دادند.

خلاصه ما ارتقا رو گرفتیم. یعنی من به واحد مدیرعامل منتقل شدم. ولی الان پنج ماهه که کار واحد معاونت رو هم میکنم، تو واحد مدیرعامل خیلی راحتم. سمتم عالیه... ولی این رئیسی که توی واحد معاونت اومده، رضایت نمیده من دیگه کارهای معاونت رو نکنم. رسما برگشته گفته من آشتی رو نمیدم به واحد مدیرعامل! منم گفتم دویست تومن بذارید روی پایه ام، یه نیرو هم بهم بدید که بتونم از پس کارها بر بیام. البته در مورد ساعت کار هم با همه شون طی کرده ام که بچه ام خیلی مهمه و من تو همین چند ساعتی که هستم کارهامو میکنم و توقع ساعت کار طولانی رو ازم نداشته باشند.

حالا یه اتفاق جالب افتاده. اون واحدی که همیشه دوست داشتم توش کار کنم، رئیسش رفته با مدیرعامل جدید صحبت کرده که باید راش بندازیم دوباره و خود مدیرعامل هم خواسته اش  اینه که اون واحد خیلی بهش بها داده بشه. رئیس اون واحد هم تا تنور داغ بوده چسبونده بوده و گفته: آشتی رو بده که اون واحد رو باهاش راه بندازیم. مدیرعامل هم گفته: نه، نمی دمش!!!! ایشون خیلی به کارها اشراف داره!» یعنی فکر کنید کلا ایشون سه روز منو دیده بود! تعجب

راستش رو بخواهید جای الانم خیلی خوبه. یعنی من کلا با حجم کار مشکل ندارم. ولی میدونم در دراز مدت، ساعت کار واسه مدرعامل جدید مساله میشه. مگه اینکه اون نیروی جدید رو بهم بدند که تا ساعت شش و هفت بمونه. ولی اینطوری شیرازه کار تا حدی از دستم در میره. ولی مهم نیست. البته اگه به اون واحد دلخواه میرفتم خیلی خوب بود. دیگه ساعت کارم همون چهار و ربع تموم میشد. درسته سمتم پایین تر می اومد ولی مهم نیست. اینجوری هم میتونم کار کنم هم زمان بیشتری رو واسه خانواده ام بذارم. حالا هرچی خدا بخواد.

راجع ناخن هام هم باید بگم که من از بچگی یه عادت خیلی زشت داشتم و اون اینکه ناخن می جویدم. بله دوستان. با عرض شرمندگی ناخن می جویدم. وقتی رفتم دانشگاه، دیگه سعی کردم این اخلاق رو کنار بذارم. ولی به محض شروع استرس، دوباره شروع می کنم این بیچاره ها رو می کنم!! یه مدت ناخن مصنوعی میذاشتم. دیگه حرفه ای شده بودم. یعنی یه جوری میذاشتم که همه فکر میکردند ناخن خودمه. تا اینکه با مهدی ازدواج کردم و اونم ازم قول گرفت که دیگه ناخن نجوم و بذارم ناخن خودم بلند بشه. خب، منم به حرفش گوش کردم. البته گاهی بنلد میشد، گاهی جویده میشد و این داستان ادامه داشت تا بارداری من! که چون من ویار شیر داشتم و خیلی شیر میخوردم، ناخن هام خیلی مقاوم و خوب شده بودند.

ولی خب، مانی پنج شش ماهه بود که دوباره شروع کردم به جویدن.... دو ماه پیش رفتم کاشتم، ولی بعد از دو هفته دیگه درآوردمشون. بعد ازاون تصمیم گرفتم هرگز نجوم ناخن هامو. حالا بلند شده اند. هر روز هم محلول تقویت ناخن میزنم بهشون. شبها هم کرم میزنم به دستم تا خشکی اش برطرف بشه که شکر خدا دستهام خیلی قشنگ شده. یه لاک صدفی هم گاهی میزنم به ناخن هام که بهشون جلوه بده.

من خیلی سعی میکنم مراقب خودم باشم. به خودم اهمیت میدم تا دیگران هم بدونند باید بهم احترام بذارند!قلب

[ شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

نمیدونم تا حالا دقت کرده اید یا نه. من یه سری کلمات کلیدی دارم که توی پستهام ازش استفاده میکنم. منظورم اون کلماتیه که پایین هر پست با این عنوان دیده میشه.

یکی از اونا «کلمات تاثیرگذار روی رابطه» است. این عبارت زیر هر کدوم از پست ها که باشه، یعنی محتوای اون پست از چیزهایی میگه که روی رابطه من و مهدی تاثیرگذاره. حالا میتونه عوامل بیرونی باشه یا عوامل درونی هر کدوم ازما!

هرچی بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که عوامل زیادی هستند که روی رابطه ما تاثیر میذارند. مثل تهاجم فرهنگی. اگه یه فرهنگی از درون پر باشه و به اندازه کافی قوی، همجواری با هزار تا فرهنگ دیگه هم نمی تونه تاثیری توش بذاره. ولی اگه فرهنگی خالی باشه، به راحتی دستخوش تغییر میشه.

رابطه من و مهدی هم اینجوریه. متاسفانه عوامل زیادی روش تاثیر میذارند. یه سری عوامل بیرونی هستند که توسط شرایط موجود بهمون تحمیل شده. یه سری هم عوامل درونی هست که به درون هر کدوممون برمیگرده. که خب، مسلما وقتی من دارم می نویسم و نظر میدم، معتقدم که درون مهدی شکننده تره از این لحاظ. مثلا اگه به پست هام دقت کنید، متوجه میشید که این وقتها نمیشه رفت طرف مهدی:

وقتی مشکل خونه باباش هنوز حل نشده (مشکل خانوادگی نسبتا بزرگ)

وقتی پرسپولیس باخته یا یه مشکلی در خود تیم به وجود اومده (مشکل تیم ورزشی مورد علاقه)

وقتی استقلال برده یا موفقیتی مثلا در خرید بازیکن به دست آورده (حالا این مورد کمتر!)

وقتی از نظر سیاسی شرایط به گونه ای باشه که باب میلش نباشه.

شرح ماوقع:

تا حالا راجع به اینا کم و بیش نوشته بودم براتون. یادتونه وقت باخت پرسپولیس و زمان فروش خونه باباش و ....؟؟ دیشب هم دیگه شاهکار بود!!!

امروز داشتم باهاش میحرفیدم. بهش با خنده گفتم: «البته شما دیشب نذاشتی خلوتمونو داشته باشیم و حسابی درگیر جریان انتخابات بودی!» میگه:

«نمیتونم نسبت به همچین مساله ای بی تفاوت باشم!!!!!!!!! مگه اینکه سیب زمینی باشم!!!!!!!! من سیب زمینی نیستم. همه چی برام مهمه!»

بهش گفتم: «این درست. همه چی باید سر جای خودش مهم باشه. ولی اینکه روی رابطه زن و شوهر تاثیر بذاره، این کار رو خراب میکنه.» میگه: «چه تاثیری؟ من که دیشب بهت توهین نکردم!!!!!!!!!!!» می گم: «مگه قراره توهین کنی؟؟؟!!!» میگه: «نه خب، منظورم اینه که من دیشب هیچی نگفتم. فقط داشتم اخبار رو دنبال میکردم! حالا گیرم ناراحت بودم.»

گفتم: «درسته به من هیچی نگفتی (البته دو سه تا ترکش بهم خورد ولی مهم نیست!) اما جوری هم نبودی که بشه بهت نزدیک شد.» بعدش دیگه کار پیش اومد و نشد بیشتر با هم حرف بزنیم.

ببینید دوستان عزیزم که همیشه نگران روابط مایید و همیشه هم برای بهبود رابطه دعا میکنید! راستش من تلاش میکنم و باهاش حرف میزنم. ولی خودتون ببینید و شاهد باشید. تا یه جایی بیشتر نمیشه رفت جلو. طرف من کسیه که هر چیزی رو که براش مهمه، مثل دیوار دور خودش میکشه. یعنی کلا روی یه چیزهایی تعصب داره، یه چیزهایی براش مهمه و روی یه چیزهایی زوم میکنه. و نکته مهم اینه که: اجازه میده همه این چیزها، روی رابطه زناشویی  اش تاثیر بذاره.

تا همین الان فکر میکردم شاید از نظر فیزیولوژیکی مشکل داره. مثلا نمیتونه یا مشکلی داره یا هرچی. ولی الان این فکر در من قوت گرفته که مشکل در روح و فکرشه. هر چیزی میشه دیوار و خراب میشه روی رابطه ما. وقتی پرسپولیس می بازه، وقتی چک خونه باباش وصول نمیشه، وقتی از نظر اقتصادی شرایط کشور به هم میریزه (حتی اگه از نظر مالی مشکلی نداشته باشیم)، وقتی کاندید مورد نظرش تایید صلاحیت نمیشه، وقتی... وقتی... وقتی.... همه این زمانها، ایشون تو لاک خودش فرو میره و حوصله نداره. فکر میکنه باید فکر و توان و انرژیش رو صرف اون موضوع کنه. همه اینا توانش رو برای پرداختن به روابط خودمون ازش میگیره.

نمیدونم ا ز نظر روانشناسی اسم این کار چیه. شاید از استرس زیاده. شاید چون از بچگی یاد گرفته روی یه چیزهایی تعصب داشته باشه و کلا تعصب رو آموخته، الان این تعصب دیگه در اون نهادینه شده. و جای حمایت از تعصب رو هم یاد نگرفته. یاد نگرفته آدم وقتی تو رختخواب کنار زنش خوابیده، دیگه نتیجه بازی استقلال و سپاهان و پرسپولیس و شموشک هیچ اهمیتی نداره، مهم نیست رئیس جمهور کیه و دلیل پاس نشدن چک خونه باباش اهمیتش کمه.

نمی دونه زن و شوهر یه حاشیه امن دارند. یه جای راحت باید در آغوش هم داشته باشند که از همه دلواپسی ها و کاستی های زندگی باید به اونجا پناه بیارن. باید همه چی رو بیرون اون آغوش امن گذاشت و به اونجا پناه برد. بردن مشکلات از اینور به اونور فایده ای نداره جز اینکه آدم رو روز به روز خسته تر کنه. یه جایی باید مشکلات رو زمین بذاریم و اگه شده چند دقیقه استراحت کنیم.

بهم نگید که برم اینا رو بهش بگم. بارها و بارها گفته ام و قبول نداره . خب، دیگه اینا درش نهادینه شده. اینا چیزیه که هر کسی خودش باید رعایت کنه. حالا بعضی وقتها بعضی آدمها می پذیرند. ولی مهدی چون قبول نداره و میگه «برام مهمه چون سیب زمینی نیستم!!!!!!!!!» دیگه کاریش نمیشه کرد. یعنی همه آدمهایی که مشکلات رو با خودشون به رختخواب نمی برند، سیب زمینی اند؟ خیر. اونا سیب زمینی نیستند. شما متفاوتی و به همین دلیل هم رختخواب و زندگی زناشوییت همیشه سوت و کوره!!!!!!!!!!!!

شاید هم آغوش من به اندازه کافی واسه مهدی امن نبوده!!!!!!!!!!!!!

لبخند

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز سه شنبه بود و روز فرد. طبق قرار قبلی قرار بود دیروز رو هم خونه مامانم اینا بمونیم. اما مهدی در یک اقدام غافلگیرانه، حوالی ظهر بهم گفت که کارت ورود به طرح رو خریده و حتی شماره پلاک ماشین رو هم بهش اس زده. و قرار شد که من ساعت سه برم.

این بود که ساعت سه رفتم ماشین رو برداشتم و رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. شکر خدا وقتی رسیدم خونه مامانم اینا، مانی خواب بود. وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و برگشتم خودشو با سلام و صلوات گذاشتم تو صندلیش. شکر خدا بازم بیدار نشد. راه افتادم و رفتم خونه. خیلی ترافیک نبود و ما حوالی ساعت پنج رسیدیم. فقط مانی دیگه بیدار شده بود و گریه کرد  و مامانمو خواست که بهش قول دادم ببرمش پارک سوار سرسره بشیم. آخه مانی عاشق سرسره است!!!

بعدش که رفتیم تو، دیگه از سرش افتاد. البته خط لب منو برداشته بود و داشت رو دیوار نقاشی می کشید!!!!!!!!!! کلا سر مداد به فنا رفته بود. دیوار هم که هیچی!!!!!!!!!منتظر ولی هیچی بهش نگفتم. چون خودش به اندازه کافی از این دوری ناراحت بود!!!!!!!!!! بعدش که من داشتم لباس عوض میکردم که باهاش برم بیرون، مهدی هم رسید از راه. خلاصه با مانی رفتیم فروشگاه رفاه جمهوری و یه چرخی زدیم و منم چیزهایی که میخواستم رو خریدم. با خیال راحت خرید کردم به این امید که در فروشگاه مثل همیشه تاکسی هایی هست که ما رو برسونه تا خونه. خلاصه که دیدم شکر هم میدن. کیلویی 1500 تومان! گفتم یه دفعه بخرم یه مربایی باهاش بپزم! سه کیلو شکر هم خریدیم و اومدیم بیرون و دیدیم  ای دل غافل! خیابون ولیعصر رو به خاطر نمیدونم مترو یا چی بسته اند و اصلا ماشین رد نمیشه از اینجا!!!!!!! یعنی خیلی وقته بسته است و من یادم رفته بود!!!!!!!!!!نیشخند خلاصه فهمیدیم باید خودمون بار بکشیم. خودمونو رسوندیم سر خیابون و از اونجا ماشین گرفتیم تا خونه.

به خانه رسیدن همانا و ننشستن همان. شکر خدا مرغ پخته و سیب زمینی پخته داشتم. اول لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین. بعد خریدها رو جابجا کردم. تا وقتی لباسها شسته بشه، الویه درست کردم و گذاشتم تو یخچال. کار لباسشویی تموم شد و لباسها رو پهن کردم. با وجود داشتن بالکن، لباسها رو توی خونه روی رخت پهن کن خشک می کنیم. چون گربه میاد سراغ لباسها.

 تو این فاصله هم مانی تو بالکن بود و داشت با ماهک تو حیاط حرف میزد و آواز می خوند!!!!!!!!!! مهدی هم عصبانی بود و نشسته بود پشت لپ تاپ و اخبار رو پیگیری میکرد. هر چند دقیقه یکبار هم به من می گفت: «برو مانی رو از تو بالکن بیار!» من محل نمیدادم. آخه بچه بی گناه که کاری نمی کرد. واسه خودش تو بالکن داشت با ماهک حرف میزد. تو دلم هم میگفتم: اگه خیلی برات مهمه، خب، خودت برو بیارش. آخرش هم ماهک رفت خونه شون و مانی هم اومد داخل.

بعدش بردم دست و صورتش رو شستم و اونم هی اصرار میکرد که واسش مسواک بزنم! آخه از چند وقت پیش، بابام مانی رو عادت داده که مسواک بزنه. خودم هم از وقتی که اومده ایم خونه خودمون، تقریبا هر شب که میخوام مسواک بزنم، مانی رو هم می برم. اونم خیلی این کار رو دوست داره. دیروز هم از رفاه، واسش یه خمیردندون خارجی خریدم هفت هزار تومن!!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید!!!!!!!!! ایرانیش دو هزار تومن بود ولی در همه شون باز مونده بود! البته قبلا از دو تا مارک دیگه ایرانی خریده ام و راضی هم بودم. ولی ایرانی دیروز خیلی افتضاح بود. فکر کردم اگه بیارمش و درش باز بمونه، خب دیگه به درد نمیخوره. خلاصه هفت هزار تومن ناقابل دادم خمیر دندون واسه آقا مانی که فدای سرش.

خیلی دلم میخواد مثل خودم به مسواک اهمیت بده. من خودم مسواک برقی دارم. و واقعا از زدن مسواک احساس آرامش میکنم. توی عمرم خیلی به ندرت پیش اومده که شب مسواک نزده خوابیده باشم. تو اداره هم سعی میکنم حتما بعد از ناهار، مسواک بزنم. مانی هم دوست داره و دیروز قبل از شام، اصرار داشت که حتما مسواک بزنه. البته بعدش گفت: خمیر دندون بدمزه بود!!!!!!!! که فکر کنم چون با طعم قبلی فرق میکرد، این حرف رو زد.

خلاصه مهدی دیشب خیلی دلش نمیخواست شام بخوره. چون قبلش یه عالمه توت سفید خورده بود. من واسه خودم و مانی الویه آوردم که البته مانی خیلی استقبال نکرد. بیشتر چیپس خورد که من اصلا موافق نبودم. منتها مهدی گفت بذار بخوره و دیدم خیلی هم اعصاب نداره، گفتم حالا بخوره. چی میشه مگه؟! بعدش هم اینقدر خسته بودم که وقت دیدن سریال اوشین، دیگه ولو شده بودم روی زمین.

دیروز خیلی خوشحال شدم وقتی مهدی گفت که طرح خریده. فکر کردم چه خوب که میریم خونه خودمون. و میدونم که اگه اعصاب خردی دیشب رو نداشت، شاید باهام رفتار بهتری داشت. چون وقتی رسیدیم خونه، من کلا شوخی باهاش کردم و ...

ولی خب، شاید خودتون هم بدونید که دیشب اون خبر که اومد بیرون، ناراحت شد و من دیدم امشب از اون شبها نیست که برم طرفش. بعضی ها وقتی ناراحتند، آدم میتونه بره دلداری بده و بهش نزدیک بشه. ولی مهدی از اوناست که وقتی ناراحته، کسی نباید طرفش بره و دوست داره تنها باشه.

ما هم درک کردیم و تنهاش گذاشتیم! هر چند دیشب واقعا دوست داشتم خلوت خودمون رو داشته باشیم. حالا امروزم که چهارشنبه است و مامان اینای مهدی دیروز از مشهد برگشته اند. امروز مهدی، مانی رو می بره میذاره اونجا و عصر هم از اینجا میریم خونه مادرش ا ینا. شب هم برمیگردیم خونه خودمون. فردا ناهار هم من و مانی خونه یکی از دوستام دعوتیم.

حالا تا همین چند سال میشه مانی رو ببرم توی جمع های دوستانه زنونه! بعدش که بزرگتر بشه، نه خودش میل داره بیاد نه من دلم میخواد باشه! البته من همیشه تنها رفته ام اینجور جاها. چون خواهر نداشته ام، همیشه تنها بوده ام. الانم چون مانی کوچیکه می برمش.

امیدوارم همه مون (ما و شما) ـ به قول خارجی ها ـ آخر هفته خوبی داشته باشیم!!!

 

 

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ