چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز اینترنت شرکت ترکیده بود. البته نه فقط اینترنت، که برق اداره هم از روز شنبه دچار اشکال شده بود و ما کارمندان محترم، چند ساعت در تاریکی و گرمای مضاعف نشسته بودیم. اگه اداره دولتی بود، فورا به سمت منزل فرار میکردیم. ولی چه کنیم که اینجا خصوصیه و راه های فرار همگی بسته شده بودند و تازه اون وسط کار هم میکردیم!!!!!!!!گریه

راستش توی یه جلسه که روز چهارشنبه داشتم، بهم گفتند که مدیرعامل جدید از من راضی نیست!!!!!!! و گفته این خانم دقتش کمه!!!!! منم گفتم: وقتی کار سه واحد رو می اندازید روی دوش یه نفر و توقع دارید تند تند کارها رو انجام بده و همه کارها هم اورژانسیه، چطوری ممکنه که دقت هم درش به کار بره؟؟؟!!! (جالبه بدونید یکی از نیروهای واحد مالی هم به واحد ما منتقل شده و کارهای مالی هم افتاده گردن من!! حالا بعدا میگم جریانش چی بوده.) بعد توی اون جلسه که من خیلی داغون شدم و از اینکه اینهمه حجم کارم زیاده ولی اون همه مجبور بودم پرت و پلا بشنوم، دیگه مغزم هنگ کرده بود! دیگه واقعا نمیدونستم چه کار کنم. بعد بهشون گفتم که حکم رئیسی منو مدیرعامل و معاون قبلی زده اند. اگه مدیرعامل جدید احساس میکنه با من نمیتونه کار کنه، من هیچ اصراری ندارم اینجا بمونم. خیلی هم استقبال میکنم واحدم رو عوض کنید. لااقل اعصابم آرومتر و از اینهمه تنش دور میشم، از طرفی قطعا حجم کارم هم دیگه اینقدر نیست. چون هیچ حمالی حاضر نیست کارهای منو انجام بده!!!!!!!!!!

راستش خیلی ناراحت شدم. یعنی دلزده شدم که دارم اینهمه کار میکنم و تازه رئیسم هم ازم راضی نیست. ولی خب، اون روز چهارشنبه بود و منم مهمونی روز پنجشنبه رو در پیش داشتم. این بود که فایلشو تو ذهنم بستم و وقتی از شرکت بیرون اومدم، فقط سربسته به مهدی گفتم که مجبورم هفته ای یه روز تا شش و هفت وایسم اداره! و مهدی هم برای اولین بار، تایید کرد که مجبوری بمونی و ایراد نداره!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

خلاصه روز شنبه تا ساعت شش و نیم موندم و البته بعدش با آژانس رفتم خونه بابام اینا. ولی وقتی رسیدم، نای حرکت نداشتم. طفلی مامانم که مانی رو برد بیرون که با هم بازی کنند! منم یه عالمه عصرونه خوردم و خوابیدم و البته وقتی بیدار شدم ساعت هشت و نیم بود و حالم خیلی خراب بود!!!!!!!!!!! شاید به خاطر خستگی خیلی زیاد کار و بیموقع خوردن و خوابیدن بود!

دیروز هم تا ظهر اینترنت داغون بود و بعدازظهر هم خیلی خیلی کار داشتم. جلسه اول فیزیوتراپی رو دیروز عصر رفتم. خوشبختانه دکتر، خودش روی اعضای دردناک، کار انجام میده. و البته من اینقدر داد کشیدم که دکتره یواشکی در گوشم گفت: همه مریضام رو پروندی!!!!!!!!!!خنده ولی خودش هم گفت که وضع شونه و کتف راستم خیلی خرابه. به هر حال قرار شد خیلی ازش کار نکشم تا این دوره فیزیوتراپی تموم بشه.

از اونجا که بیرون اومدم، ساعت پنج و نیم بود. تا رفتم در اداره مهدی اینا و رفتیم شهران مانی رو برداشتیم و رسیدیم خونه، دیگه ساعت هفت شب بود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

بر خلاف اینکه فکر میکردم ممکنه روز شنبه دیگه نتونم از جام پاشم، ولی شکرخدا خوبم!

روز چهارشنبه یه جلسه تو شرکت داشتم که بعدا مفصل در موردش می نویسم. اول از مهمونی بگم که چهارشنبه عصر که رسیدیم خونه، من و مانی خوابیدیم. بعد من ساعت هفت بیدار شدم و شروع کردم. اول مرغ بارگذاشتم واسه شام اون شب و نهار روز پنجشنبه، زرشک پلو با مرغ درست کردم. بعد این وسط ظرفها رو جمع و جور کردم و چیدم روی میز. به دلیل اینکه سه شنبه شب موندیم خونه مامانم اینا، کارهام طبق برنامه انجام نشد. خلاصه تا جایی که شد، کارها رو انجام دادم.

چهارشنبه شب هم وقتی من و مانی خوابیدیم، مهدی افتاد به جون خونه و جاروبرقی و تی کشید و دکور خونه رو عوض کرد که بشه یه سفره سراسری بندازیم واسه 16 نفر! خلاصه پنجشنبه صبح با مانی رفتم سبزی خریدم و اومدم افتادم به جون ماهیها! اول یه ساعت تو آبلیمو و زعفرون و سیر و پیاز خوابوندمشون، بعد از یه ساعت، توی آرد و تخم مرغ و آرد سوخاری. بعد ماهیهای سوخاری رو چیدم تو سینی و گذاشتم تو یخچال. رفتم سراغ میوه ها و شستمشون و گذاشتم توی یخچال، هندونه و خربزه رو هم قاچ کردم و توی یخچال گذاشتم. این وسط حواسم بود بعد از یه ساعت کار، ده دقیقه دراز بکشم!لبخند

بعد ناهار خوردیم و سعی کردم نیم ساعت بخوابم که مانی نذاشت. نیم ساعت چشمامو بستم و بعد بقیه کارها رو کردم. آش دیگه ساعت 5 آماده بود. مایه کوکوسبزی رو هم آماده کردم و ریختم توی نون باگت ها، ساعت پنج، کوکوها هم آماده شده بودند. موند سرخ کردن ماهی ها و پختن برنج. که شکر خدا به موقع انجام شد.

جاری من سیزده سال از من کوچیکتره. ولی خداییش خیلی بامعرفته و خیلی کمکم کرد! مثلا وقتی اونا رسیدند، ساعت شش بود. فوری اومد نونها رو تکه کرده و توی کیسه گذاشت، خرماها و پنیر و گردو رو گذاشت توی بشقابها و وقت افطار هم همه دیگه کمک کردند که سفره پهن بشه. شکر خدا همه چی خوب برگزار شد و مادرشوهرم خیلی خیلی ازم تشکر کرد و گفت که خیلی وقته میخواد ماهی درست کنه ولی نتونسته!!

و البته جالبه بدونید که من متاسفانه ماهی خور نیستم و هرگز تا حالا ماهی درست نکرده بودم واسه شون!!! و این بار اول بود. به نظرم خیلی ریسک بود که واسه این جماعت ماهی خور، بخوام واسه افطار ماهی درست کنم!!! کلا از این سرهای بی آب، زیاد می تراشم! هرچند که الان عاقل شده ام و قبلا خیلی بیشتر ریسک میکردم. الان که یادم می افته، خودم تعجب میکنم.

خلاصه بعد از شام، همه کمک کردند سفره جمع شد ولی هرکی رفت نشست و من موندم و آشپزخونه و جاری مهربون!!! تا جایی که شد بشقابها رو گذاشتم تو ماشین و اول خواستم دو سری ماشین رو بزنم ولی به یه سری از ظروف نیاز بود. این بود که خرد خرد بقیه ظروف رو شستم که خداییش زیاد بود. جاری هم تند تند غذاها رو جابجا میکرد و جلوی دستم رو خلوت میکرد. خیلی دعا کردم واسش. خواهرشوهرها هم استراحت می کردند! بزرگه که کمر درد داشت و وسطی که روزه بود و حال نداشت و کلا چون این مدت همه کارهای خونه با اون بوده، دیگه کاری نکرد، کوچیکه هم همین که سفره رو پاک کرد، باید خیلی ازش تشکر میکردم!!! البته اینا خونه خواهرشوهر بزرگه به شدت کار می کنند و می شورند و خشک می کنند ولی خب، اینجا به نیت استراحت میان!! که البته اصلا اصلا مهم نیست. خدا به خودم سلامتی بده که انجام بدم!!!چشمک منم توقع ندارم با من مثل خواهرشون رفتار کنند. به هر حال اون خواهره، من زن برادر!چشمک

وقتی هم که رفتند، من دیگه کار آنچنانی نکردم. فقط یه دور هات بک گذاشتم پشتم و بعدش دوش گرفتم و خوابیدم. صبح هنوز بدن درد داشتم ولی شکر خدا یه مسکن خوردم و کلا بهتر شدم. ناهار هم داشتیم از دیشبش!

پدرشوهرم وقت رفتن، شونه هامو بوسید و دوباره ازم تشکر کرد! خیلی برام دعای خیر کرد. شکر خدا جو مهمونی خوب بود و انرژی مثبت زیاد بود. خودم فکر میکنم به خاطر همین بود که اذیت نشدم!


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

همونطور که با خودم قرار گذاشته ام، حالا که افطاری فردا شب قراره انجام بشه، کمترین فشار باید بهم بیاد. اینه که تصمیم گرفتم ماهی درست کنم. دنبال ماهی تیلاپیا بودم که معمولا هرجایی ندارند. ولی یه سوپر پروتئین نزدیک شرکت هست، که خداخدا کردم که داشته باشه. دیروز ساعت چهار خسته و جنازه از شرکت اومدم بیرون. اینقدر کار کرده بودم که دلم میخواست همونجا کنار پیاده رو، بگیرم بخوابم!!!!!!!!!!!!

رفتم این سوپر پروتئینه و دیدم ماهی تیلاپیا داره! ولی دیگه خیلی جا خوردم. آخرین بار شاید یکماه پیش بود که از رفاه خریدم. قیمت هر بسته اش، دوازده تومن بود! دیروز از اینجا خریدم نوزده هزار و خرده ای!!!!!!!!!! به نظرم از نظر وزنی اختلاف چندانی نداشتند! یعنی اونهایی که از رفاه خریدم بودم، چهار تکه یا پنج تکه بود! دیروزیه، سه تکه بزرگ و یه نصفه بود!

یعنی شما میگید چه بلایی سرمون اومده؟؟!!متفکر

بعد از خرید ماهیها، رفتم پیش دکتر فیزیوتراپ که از شنبه شروع کنم. اونم در حین معاینه، هر جا که دست میذاشت، من دادم میرفت هوا!!! یاد اون جوکه افتادم که طرف میره دکتر میگه: آقای دکتر انگشتمو هرجام میذارم درد میکنه. دکتر میگه: انگشتت شکسته! دیروز هم ظاهرا انگشت دکتره شکسته بود، ولی من ناله میکردم!!!قهقهه بعدش قرار شد اون ده جلسه رو طبق نسخه دکترم، فقط روی دست و کتفم کار کنه، چون اگه بخواد همزمان روی کمرم هم کار کنه، دو سه ساعت باید اونجا باشم! شنبه رو از ساعت چهار و نیم میرم، ولی قرار شده از روزهای بعد، ساعت چهار و ده دقیقه شروع کنند که منم زودتر کارم تموم بشه و برم!

دیروز بعد از اینکه از اونجا بیرون اومدم، زنگیدم به مهدی که برم در شرکتشون دنبالش. بعد با هم رفتیم خونه مامانم اینا. مهدی با پسرخاله ام قرار گذاشته بود که شب بمونیم و با هم بازی کنند. منم به مامانم گفتم می مونیم. اون بنده خدا هم استقبال کرد. بعد مامانم و مانی رفتند بیرون. منم ولو شدم جلوی تلویزیون و بابام اینا هم «ویلای من» نگاه میکردند. مهدی هم تو اتاق خوابش برده بود.

بعدش من یه کاری کردم. دیدم مهدی چون مدیره، به بچه هاش  اعلام کرده که حق ندارند غذا داغ کنند. اینم که به خاطر سنگ کلیه اش، دیگه روزه نمیگیره. غذا هم نمیبره چون نمیتونه داغ کنه، غذای سرد هم نمیخوره. بهش میگم خب غذا رو بذار بیرون از یخچال که یخش آب بشه. که اونجوری هم نمی خوره. شرکتشون ساعت سه، همه میرن. این می مونه که منو بیاره. طفلی (!) تا وقتی که برسیم خونه، هیچی نمی خوره. مگه مثلا یه کیکی، چیزی تو کشو میزش باشه. این بود که دیشب واسش میوه شستم و گذاشتم تو کیسه مات، که دیده نشه. که با خودش ببره و لااقل ساعت سه که همه میرن، میوه بخوره!!!

دیروز توی راه که میرفتیم، دستشو گرفتم. اونم دستمو محکمتر گرفت. بعد من توی ترافیک، یه تیک کیک، یواشکی که کسی از ماشین ها نبینه، می چپوندم تو دهنش! از این کار خوشش می اومد. بعد دست کرد تو کیفش و گفت: بیا! این پنجاه تومن رو بگیر! باهاش هر کتابی که دوست داری بخر!!!!!!!! چهار تا اسکناس ده تومنی بود!!!!!!! گفتم: پس اون یکیش کو؟؟!! یکی دیگه هم داد و گفت که اشتباه شده!

بعد من یاد این جک افتادم: بچه به باباش میگه: بابا پنج تومن بهم میدی؟ باباش میگه: چهار تومن میخوای چی کار؟ بچه های مردم سه تومن می گیرند. تو دو تومن بگیر. من بهت یه تومن میدم. بیا این پنزار! و ... آخرش یه قرون از کیف مامانه درمیاره میده به بچه میگه بقیه اش رو بیار!!!!!!!!!!!

البته الان دیگه کسی نمیدونه پنج تومن و یه قرون چقدره!!!!!!!!!!!

بعد گفتم بهش چی شد یه دفعه یاد کتاب خوندن من افتادی؟ گفت: آخه تو عادت داشتی قبل از خواب کتاب بخونی. یه مدته دیگه نمی بینم کتاب بخونی. گفتم شاید کتاب نداری!!!!!!!!!!!

آره بچه های گلم! اینجوریاست. ایشون به این چیزها فکر میکنه. کافیه آدمها بخوان! اونوقت هر کاری می کنند. یکی از چیزهایی که باعث میشه آدم بخواد، اینه که سپر لجبازیشو بندازه. پس نباید طرف مقابل رو سر لج بندازیم. تا دیده بشیم. یعنی یه کاری بکنیم که طرف به ما و نیازهای ما فکر کنه.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز ساعت ده وقت دکتر داشتم. ده دقیقه به ده، رفتم سوار ماشین شدم و رفتم خیابون بالای شرکت. خیابونی که مطلب دکترم توشه، هم اداره مهدی اینا! خلاصه آقای دکتر چهل دقیقه هم دیر اومد و منم نفر اول بودم. وقتی ام.آر.ای و تست عصب رو دید، اونم گفت اسپاسم شدید عضلاته! و گفت که یه منشا درونی داره. یه تنش فکری. بعد من در سه چهار جمله بهش گفتم که بارداریم مقارن شده بوده با بیکاری همسرم و از اون وقت ما خیلی از هم دور شده ایم و اینکه دیگه نمیتونیم الان یه کلمه با هم حرف بزنیم و این موضوع شدیدا داره به هر دومون فشار میاره. دکتر ناراحت شد و گفت حتما از طریق مشاوره یا روانپزشک این مشکل رو حل کنید. چون دودش به چشم اون بچه هم میره و شاید اصلا جدایی بهتر از این زندگی باشه واسه اون بچه! (یه همچین چیزی!)

خلاصه برام فیزیوتراپی تجویز کرد و منم اومدم بیرون. رفتم ماشین رو بذارم تو پارکینگ اداره مهدی اینا که دیدم خود مهدی اومد دم در. بعد که خدماتیشون داشت ماشین رو میبرد تو، به مهدی گفتم: کار داری؟ گفت: چطور؟ گفتم یه کم با هم حرف بزنیم! گفت: حتما! بیا بریم بالا.

خلاصه رفتیم بالا و مهدی در اتاقش رو بست و نشستیم روبروی هم. بعد پرسید چه خبر؟ دکتر چی گفت؟ منم دو سه جمله بیشتر نگفته بودم که زدم زیر گریه. یه گریه بیصدا. دیگه نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. باور کنید پنج دقیقه بیصدا فقط داشت اشکام میریخت. اونم گفت: بغضتو نخور. راحت گریه کن. و این اشکهای لامصب (!) مگه قطع میشد؟ می می ریخت.. هی میریخت...

بعد که یه کم آرومتر شدم، بهش گفتم که دکتر چی گفته. اینکه تمام این دردها، منشا اعصاب داره و یه موضوع ذهنی که اینطوری میتونه بدن رو نابود کنه. اینهمه درد، عذاب و زحمتی که روی دوشمه. خیلی ملایم داشتم باهاش حرف میزدم. نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم. یا سرم پایین بود، یا دیوار بغلی رو نگاه میکردم! مهدی همه حرفام رو قبول کرد. گفت اینا کاملا درسته. بعد گفت:

منم روی کارهام این چند روزه خیلی فکر کردم. منم خیلی اشتباده داشته ام. مثلا در مورد معجون، خیلی کار احمقانه ای کردم. بعدا با خودم فکر کردم مرتیکه احمق! تو که قراره دو ساعت رانندگی کنی، خب پنچ دقیقه بزن بغل و با لذت معجون رو بخور! هرچند که اصلا اشتها نداشتم. ولی کارم اشتباه بود. ولی خب، تو هم گفتی بدیمش به کارگر! این یعنی اگه تو نمیخوری، به جهنم! میدمش یکی دیگه بخوره! (اینجا تفاوت دیدگاههامون نسبت به یه مساله مشخص شد.) بعدش هم که متاسفانه اون دعوا پیش اومد و هرچی دهنمون اومد به هم گفتیم. به همدیگه، به کس و کارمون... به خدا به منم خیلی فشار میاد. من میدونم محل کارت چند وقته باعث عذابت شده! تو نمیگی، ولی من متوجه میشم! (از طریق اطلاع رسانی نامحسوس! اینکه من داشتم با دوستم تلفنی صحبت میکردم، متوجه شده!)

بعد گفت که فشارهای روی اونم زیاده. گفت: نمیگم از اینکه کارم رو از دست بدم ناراحتم. هرچی بشه، شده. ولی فشارها و مسوولیت های اینجا هست، بعد روزی دو بار هم مامانم زنگ میزنه که جریان خونه چی شد. هر دو قدمی که برای خونه بابام برمیداریم، هفت قدم می آییم عقب تر! مراحل شهرداری که کلا برگشته به مرحله اول. اون از وضعیت کمر مامانم که خوب نمیشه! اون از ماجراهای برادرم و همسرش که همه اش در حال دعوا و کتک کاری اند! واقعا نمیدونم باید چه کار کرد. تو حق داری. من وقتی تو خونه عصبانی میشم، از جای دیگه ناراحتم. ولی تو بهم نگو! تو به روم نیار که از جای دیگه ناراحتم!... الان که تو اینا رو گفتی، من به این نتیجه رسیدم اصلا شاید سنگ کلیه منم مال اعصاب بوده باشه! و همچنین درد کمر مامانم. (که خب البته اون بیچاره حتما و قطعا مقدار بسیار زیادی از دردش مال اعصابشه!)........

و خلاصه خیلی آروم با هم حرفیدیم. و من این وسط هم نمیدونم چرا هی گریه میکردم.

بعد من بهش یه پیشنهادی دادم. گفتم:

ببین مهدی! به نظر من بیاییم یه کاری بکنیم. بشینیم یه سری چیزها رو بنویسیم. هر کدوم جداگانه. اول در مورد قوانین خونه مون. هیچ خونه ای بدون قانون، سرپا نمیمونه. خونواده های قدیمی رو همین قوانین نانوشته نگه میداشته. تو قانونهاتو بنویس، منم مینویسم. بعد به اشتراک میذاریم.

مورد بعدی، بشینیم مواردی که باعث اضطراب و استرس مون میشه رو بنویسیم. حالا از رفتار طرف مقابل، شرایط کار یا هر چیز دیگه ای. بعد در این مورد، بشینیم ببینیم کدومش حاده، کدومش بزرگه و حتی کدومش کمرنگه. مثلا در مورد خونه بابات که یه استرس بزرگ برای توئه. بیا ببینیم تو چقدر مسوولیت داری در این مورد. چقدر براش کار انجام میدی و تلاش میکنی و چقدر نتیجه حاصل میشه. مسلما وقتی می بینی داری خیلی تلاش میکنی و همه توانت رو به کار میبری و به نتیجه ای نمیرسی، پس نباید لااقل خودتو سرزنش کنی. نباید به خودت سرکوفت بزنی. چون بیشتر از این دیگه از دستت برنمیاد. بذار مامانت هرروز، هرچند بار که میخواد بهت زنگ بزنه. این فرصت رو بهش بده که باهات درددل کنه. ولی از خودت عبور بده. نذار تو خودت بمونه که برات رنج مضاعف نشه.

مورد بعدی، دلخوشی هامونه. من و تو اونوقت که ماشین نداشتیم، شام میرفتیم بیرون. شاید یه قسمت رو هم پیاده برمیگشتیم. ولی بهمون خوش میگذشت. الان غذایی رو هم که قراره بیرون بخوریم، میارم تو خونه. هیچ لذتی هم نمی بریم. من میگم بیا یه لیستی هم از دلخوشی ها بنویسیم. من برنامه شنا رو دارم. حتما هم اجراش میکنم. یه چیزیه که ازش لذت میبرم. مانی هم منتفع میشه. شاید شد مانی رو بذارم کلاس شنا. ببین مهدی! من با همین مساله، یکی از استرس ها رو هم کم میکنم. اینجوری که: مانی رو میبرم استخر. هر دو شنا میکنیم. مانی با پسر دوستم، دوست میشه. و شاید خدا خواست و مانی با همون پسر دوستم، رفتند مهدکودک. می بینی مهدی! اینجوری هم من و مانی تفریح کرده ایم، هم سنگ مفت و گنجشک مفت، یه تیری هم واسه مهد مانی می اندازیم. پس یکی از استرس ها پاک میشه!! باید یه کاری کنیم. توی زندگی همه مشکل و استرس هست. باید با قوانینی که می نویسم و بهشون پایبندیم، جلو بریم و با ایجاد دلخوشی ها، مقداری از استرس ها رو از بولد دربیاریم و کمرنگ کنیم. اینجوری میشه در کنار هم زندگی کرد. و اینکه تو هم یه دلخوشی پیدا کن! و مهدی هم گفت که یکی از دلخوشی هاش، بازیهای کامپیوتری با برادرها و پسرخاله امه! و منم یادگرفتم که وقتی مهدی داره بازی میکنه، هی بهش گیر ندم که بازی رو تموم کنه. و بفهمم که داره برای فرار از استرس ها، به دلخوشی اش پناه می بره!

خلاصه حرف زیاد شد. اهم اخبار همینهایی بود که عرض کردم!  فقط در طول حرفهایی که مهدی داشت میزد، با خودم فکر میکردم کاشکی مهدی یه وبلاگی داشت که نمی دونست من میخونمش. بعد من می خوندمش و از نظراتش باخبر میشدم.

بعدش من دیگه بلند شدم اومدم شرکت. عصر هم که برگشتیم خونه، تا شب خیلی عادی بود روابط. شاید رودربایستی داشتیم با هم. ولی مهربون بودیم.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یه وقتهایی نقش بازی میکنیم و حالا یا خوب درمیاد یا بد. ولی یه وقتهایی که واقعا اون حالت رو داریم، انگار که طبیعی تره، زودتر جواب میده!

این چند روز اخیر ـ که همه تون هم در جریانش هستید ـ واقعا حال خوبی نداشتم. یعنی اون آشتی شر و شلوغ و پر جنب و جوش، خیلی ساکت شده بود و به قدر ضرورت با مهدی حرف میزد. اینقدر که مجبور بود. دیگه در حین آشپزی، تند تند ماجراهای خنده دار تعریف نمیکرد یا با مانی نمی رقصید و با هم کل و کشتی نمی گرفتند. نه اینکه با مانی بدرفتاری کنم، بلکه کلا تو خودم بودم.

ساکت و صامت شدن آدم شلوغ هم خیلی به چشم میاد احتمالا. خلاصه مهدی انگار حالش خیلی بهتر بود این چند روز. مثلا دیروز برای اینکه دنبالم بیاد، دو سه تا اس.ام.اس خنده دار داد!!!!!!!!!!! بعد هم سر زمان اومدن، هی چونه نزد. با وجود اینکه کارمنداش ساعت سه میزن خونه، ولی می مونه تا حوالی چهار و نیم که کار منم تموم بشه. و البته کار اینجا که هرگز تموم نمیشه. ولی من دیگه سعی میکنم نهایت ساعت چهار و نیم بیام بیرون. حالا اگه کار کمتر باشه، که دیگه چهار بیام بیرون.

خلاصه توی راه هم دیروز خلقش خوش بود. ولی من همینطوری ساکت بودم. هیچی از کارم تعریف نکردم. از دردهام هیچی نگفتم. که خب، خودش میدونه درد دارم! پریروز ازم پرسید که چه روزی میخوای بری پیش دکتر جواب ام.آر.آی و تست عصب رو نشون بدی؟ گفتم: برای چی میپرسی؟ گفت: حتما میخوام باشم. گفتم: احتیاجی نیست. دوشنبه ساعت ده!

گفت: نه! حتما میخوام باشم!!! منم دیگه هیچی نگفتم.

دیروز عصر هم که با هم رفتیم مانی رو بیاریم، گفت شب بمونیم خونه مامانت اینا. حالا هفته ای یه شب رو بمونیم! همین یکشنبه ها خوبه.

منم هیچی نگفتم که آره یا نه. فقط رفتیم بالا و به مامانم گفت که شب هستیم. مهدی هم از راه رسید و خوشحال رفت شلوارکشو پوشید و اومد نشست. بعد مانی گیر داد که منو ببر تو حیاط. منم ساعت شش بردمش تو حیاط و گیر داده بود که ببرمش واسش یه موتور بچه گانه شارژی که توی هی مغازه نزدیک خونه مامانم بود رو براش بخرم. منم که عمرا این کار رو نمیکردم. گولش زدم و بردمش سر خیابون. دادم کفاش یه کفه انداخت کف کفشم. بعد بردمش پارک و حدود یکساعت و نیم توی پار بودیم. چند بار مجبور شدم بغلش کنم بذارمش روی تاب. بعد در پارک، یه چرخ و فلک بود از اونهایی که زمان بچگی ماهم بود. هرگز جرات نکرده بودم مانی رو سوارشون کنم. ولی دلمو زدم به دریا و به آقاهه گفتم یواش بچرخونه که اگه ترسید، زود بیارتش پایین!

خیلی خوشش اومد. بعد مهدی دو بار زنگید که اگه بازی مانی تموم شده، با ماشین بیاد دنبالمون و من نکنه که اونو بغل کنم!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب ولی ما همچنان بازی میکردیم و آخرش هم خوش خوشی اومدیم خونه!!!

تا آخر شب هم رفتار مهدی خیلی معقول و خوب بود! وقتی می بینم رفتارش اینجوریه، بیشتر متوجه وخامت حال خودم میشم. حتما همونقدر که از درون داغون بوده ام، نمود بیرونی هم داشته. یعنی حتما باید کار به اینجا برسه که یه نفر بخواد تغییر رویه بده؟ که خب، اگه اینجوری باشه، من بازم خدا رو شکر میکنم. ولی راستش امید ندارم که رفتارش دائمی باشه.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز همین که رئیسم از در رفت بیرون واسه جلسه، منم زنگیدم به مهدی که ماشین رو بهم برسونه تا برم جواب ام.آر.آی و تست عصبم رو بگیرم. گفت میارم در شرکت. بعد که اومد، می خندید و حالش خوب بود! منم معمولی بودم. ولی در کل محلش نمیذاشتم. بعد خواستم ماشین رو بگیرم، که گفت تا یه جایی میرسونمت، بعد میرم فاطمی. گفتم: احتیاجی نیست. همین جا سوار ماشین شو برو فاطمی. بعد اشاره کرد بشینم. منم نشستم. میدونستم داره میره جلسه واسه خونه باباش که دیگه قوز بالاقوز شده.

سر وزرا پیاده شدم و ماشین رو گرفتم و رفتم. اصلا جای پارک نبود. دو دور گشتم تا جای پارک پیدا کردم. بعد رفتم ولیعصر واسه گرفتن جواب تست عصب. اونجا هم یه جای ممنوعه پارک کردم و نیم ساعت نشستم تو ماشین که جواب آماده بشه. بعدش هم افتادم تو ترافیک. همه اش هم کلاژ و ترمز. اینطوری خیلی بهتره که خودم کارمو میکنم و ازش توقع ندارم. و البته شما می دونید که سطح توقعات من از مهدی چقدره. بعد هم برگشتم شرکت و البته ماشین رو بردم در شرکت مهدی اینا تحویل دادم چون پارکینگ دارند.

عصر هم که رفتیم خونه مامانش و اونا خیلی از مانی تعریف کردند که خیلی خوبه و اله و بله و منم تو دلم میگفتم پس چرا نگهش نمیدارید؟ چون چند بار هم پرسیدم که اذیت کرد؟ و اونا می گفتند اصلا!!!!!! هیچ کاری هم نداشت!!!!!!!!!! ولی خب، عصر که میخواستیم برگردیم، یه کلمه نگفتند که بمونید و مثلا فردا رو هم ما مانی رو نگه میداریم. مانی هم گریه میکرد و می گفت نمیام. منم گفتم بیا بریم که ببرمت پیش آقامرتضی! مانی هم قبول کرد!

آقامرتضی، آرایشگر مانیه که یه محبت عجیبی بین این دو نفره. خیلی همدیگر رو دوست دارند. به طوری که هفته پیش مانی هی میگفت بریم اونجا در حالی که موهاش کوتاه بود!! منم بردمش، اونم الکی موهاشو مثلا کوتاه کرد و دورشو موزر زد و اومدیم!!!

دیروز هم در یک اقدام انتخاری، گفتم موهای مانی رو بتراشه! البته نه اینکه سفید بشه ها! بلکه با شماره 20، ماشینش کرد و پسرم دیگه خیلی پسر شد. به طوری که من توی آرایشگاه، با صدای بلند می خندیدم. آقا مرتضی هم میگفت خدا رو خوش نمیاد بچه رو بیاری سلمونی و بهش بخندی!!!!!!!! ولی قیافه مانی خیلی بامزه شده بود و وقتی آوردمش خونه، تا شب، هزار بار ماچش کردم. می گفتم تو سرباز کوچولوی منی! اونم میگفت: تو اوشینی!!!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

روز چهارشنبه، از شرکت که رفتیم، خب، روز اول ماه رمضون بود. من ناهار میارم شرکت و یه گوشه میخورم. ولی هرچی به مهدی گفتم، گفت یه فکری میکنه و ناهار نمیبره. بعد رفتیم دنبال مالی و وقتی از خونه مامانم، یه کیلومتر دور شدیم، دیدم گله میکنه که چرا نگفتی من بیام بالا ناهار بخورم!!!!!!!!!!!!!!! گفتم خب، میگفتی. من چه میدونستم. یعنی بهانه الکی ها!!!

بعد همون روزچهارشنبه ساعت هفت و نیم با مستاجر جدید بریانک قرار داشتیم. دیگه من به این امید رفتم که دیگه تموم شه مسخره بازیهای این خونه. از اونجایی که میدونستم مهدی از اونجا متنفره، اصلا بهش نگفتم بیا. راستش الان با این وضعیت کمرم، خیلی بهتره که کمتر رانندگی کنم. ولی خب، اونم نگفت می برمت. خودم اصرار داشتم مانی رو ببرم. ولی هر کاریش کردم، گفت میخوام پیش بابا بمونم! این بود که چهارشنبه عصر وقتی رسیدیم خونه مون، من ساعت 18:40 ماشین رو برداشتم و از ترسم که به ترافیک نخورم راه افتادم و البته هفت هم رسیدم اونجا! نیم ساعت زودتر!!!!!! خلاصه تا مستاجر اومد و خاله ام و شوهرخاله ام رسیدند و قرارداد نوشته شد و من برگشتم خونه، ساعت دیگه نه شب بود!!!

و البته مامانم یه قابلمه لوبیاپلو داده بود که شب بدون شام نمونیم و از همین تریبون به روح پر فتوح امواتش رحمت می فرستم! خلاصه این از این.

پنجشنبه صبح زود رفتم آرژانتین واسه ام.آر.آی. نمیشد ماشین ببرم. اولا که خونه مون تو طرح اصلیه، دوم اینکه ماشین مون زوجه. آرژانتین هم نمیشد ماشین برد. از طرفی مانی رو هم نمیشد ببرم. چون برفرض هم که میشد طرح بخرم و با ماشین ببرمش، تو اون نیم ساعتی که توی اتاف ام.آر.آی هستم، قرار بود مانی کجا باشه؟؟!! مهدی هم که اصلا به روی خودش نیاورد که بخواد بیاد! خب، کلا نسبتی با هم نداریم که! این بود که خودم رفتم ام.آر.آی و بعد از اونجا رفتم استخر. در اینجا با عرض پوزش از دوستان، نمیتونم اسم استخر و مکانش رو بگم. چون تقریبا خصوصی بود! واقعا منو عفو کنید!خجالت بعد دیدم محیط خیلی خوبیه. این بود که زنگیدم به مهدی که مانی رو بیاره! بهش گفتم که مایوی مانی توی کمدشه. اگه نبود، توی ساک آبی مانیه. چون غیر این دوجا، جای دیگه ای نذاشته ام. بعد رفتم تو آب و شروع کردم به راه رفتن. خب می دونید که. برای دیسک کمر، هیچی بهتر از راه رفتن تو آب نیستم. پسر دوستم خیلی قشنگ شنا میکرد. با مربی صحبت کردم و قرار شد مانی رو ببینه و اگه شد، به اونم یاد بده!!! به این ترتیب، میشه پنجشنبه ها با پسرم بیام استخر! خلاصه دیدم مهدی اینا نرسیدند. دوباره رفتم زنگیدم، که دیدم هنوز خونه اند و مهدی گفت که نتونسته مایو رو پیدا کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبتعجب ولی من مطمئن بودم که مایو توی کمده. خلاصه دیگه کاری از دستم برنمی اومد.

از اونجایی که متصدی ام.آر.آی بهم گفت که اسپاسم شدید عضلات دارم و اگه اونم نمیگفت، من تقریبا شونه و کول سمت راستم از شدت درد متورم شده، این بود که به پیشنهاد دوستم، از ماساژوری که اونجا بود، خواهش کردم که یه کم منو ماساژ بده!

چشمتون روز بد نبینه! به مدت نیم ساعت، فقط جیغ میکشیدم! تازه من آدمی ام که تحمل دردم زیاده. ولی خود خانمه، به محض اینکه دست روی بدنم گذاشت، متوجه تورم شونه راستم شد و گفت که این قسمت، رگهاش گره خورده!!!!!!!!!!! حالا هی روغن میریخت و ماساژ میداد که رگها باز بشه. منم جیغ می کشیدم!!!!!!!!گریه یعنی نمیدونید چه دردی بود. ولی تحمل میکردم. چون چاره ای نبود. خلاصه تا بندبند انگشتهام رو ماساژ داد. بعدش هم پشتم رو بادکش انداخت که درد اون از همه بدتر بود. همه پشتم هم کبود شد. قرار شد هر هفته برم تا اینکه این رگها از گره دربیان و مثل رگهای آدم باز بشن!! بعدش از اونجا بیرون اومدیم و من رسیدم به خونه. به خونه عزیزی که قرار بود بعد از یک هفته کار، در کنار همسر و پسرم توش استراحت کنم. و از برنامه هام برای همسرم بگم که مانی رو میخوام بذارم کلاس شنا و بعدش هم  ببرمش کلاس موسیقی و اگه دستم خوب بشه، خودم هم برم کلاس تنبور!!!

کلید انداختم و وارد خونه شدم...


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

روبروی شرکت ما یه آبمیوه فروشیه که فضای دلنشینی داره. خیلی هم تمیزند. قبلا هم براتون نوشته بودم که یه بار ازش آب کرفس خریده بودم. دیروز هم عزم کردم که برم آب کرفس بخرم، که قبلش به مهدی زنگیدم. یعنی لحظه ای که قرار بود مهدی بیاد دنبالم، یه کاری براش پیش اومد که گفت دیرتر میاد. منم گفتم پس من میرم آب کرفس بگیرم و بیام. که گفت: «یه چیزی هم برای من بگیر!»

خلاصه رفتم و فکر کردم مهدی همیشه وقتی میاد اینجور جاها، همیشه معجون سفارش میده و خیلی دوست داره. این بود که یه کاسه معجون با یه لیوان آب کرفس خریدم!!!!! خب می بینید که خیلی هم به هم ربط دارند!

خلاصه خوشحال و شاداب اومدم سوار بشم که دیدم قیافه اش رفت تو هم!!!!! گفت: من که معجون نمیخواستم!!!!!!!!!!!! من ساعت سه و نیم غذا خورده ام. دلم نوشیدنی میخواست!!!!!!

منم گفتم: خب، من از کجا باید میدونستم که تو ساعت سه و نیم ناهار خورده ای؟؟!! و از کجا باید میدونستم که تو الان هوس معجون نداری. اگه برات نوع خوردنی مهم بود، می گفتی که نوشیدنی میخوای!!!!!!!!

دیدم عصبانی شد و شروع کرد به حرفهای نامربوط زدن!!!!!! آخه خدایی من مگه کف دستم رو بو کرده بودم؟ رسیدیم جلوی پمپ بنزین. گفتم: عیب نداره. لااقل بذار اینو بدیم به یکی از کارگرهای پمپ بنزین!

دیدم عصبانی شد و کاسه معجون رو ازم گرفت و گذاشت روی صندلی عقب ماشین!!!!!! حالا فکر کنید تو اون گرما، بستنی معجون هر لحظه داشت آب میشد. ولی برام اهمیت نداشت کثیف شدن روکش صندلی. این مسخره بازی و سوتفاهم خیلی برام مسخره تر بود!!!!!!!!! دیگه هیچی نگفتیم. ده دقیقه بعد، یه سوال ازش پرسیدم، یه دفعه هوار کشید! منم گفتم: چته بیخودی داد میکشی؟ این دیگه سوتفاهم بود. برای چی عصبانی میشی بیخودی؟؟!!

بعد هم ولش کردم. خلاصه رفتیم در خونه بابام اینا. بعد بهم میگه: این معجون رو ببر بالا، بده یکی بخوره!!!!!! حالا فکر کنید معجون آب شده بود و راه گرفته بود روی صندلی ماشین!! گفتم خونه بابام، کسی معجون آب شده نمیخوره!!! ظرفشو گرفتم گذاشتم گوشه جدول. بعد رفتم بالا و مانی رو آوردم پایین. حالا مانی جت کرده بود که میخوام عقب بشینم. منم یکی از پیرهن کثیفهای مهدی رو انداختم رو صندلی عقب و با مانی نشستیم روش. مانی کم کم خوابش برد و سرش رو گذاشت روی پای من. منم دلم میخواست یه چرت بزنم ولی نشد. تا اینکه رسیدیم انقلاب و بهش گفتم یه جا نگه داره که من برم واسه بابام کتاب بخرم. آخه یکی از مدارسی که بابام باهاشون کار میکنه، واسه تابستون پیش دانشگاهی براش کلاس گذاشته اند، بابام کتاب میخواست. پریروز مهدی گفت: من خودم براتون میخرم. من گفتم خودم میرم. ولی مهدی سینه اش رو داد جلو و به بابام گفت: پدر! من خودم میخرم براتون.

خلاصه دیروز سر خیابون دوازده فروردین پیاده شدم و رفتم پی خرید کتاب، بعد مهدی و مانی هم رفتند. کتابفروشی های انقلاب هم عالمی داره. یه دنیاست واسه خودش. من با وجود اینکه بعد از ازدواج با مهدی اونجا هستم، زیاد از درشون رد نمیشم! آخه دلم میسوزه کتابی بخوام و پول نداشته باشم!!!!!!!!!نیشخند خلاصه در چشم به هم زدنی کتابها و جزوه ها رو خریدم و برگشتم خونه. البته قبلش یک کیلو بادنجون سرخ شده گرفتم. تا حالا نگرفته بودم. ولی وضع دستم خرابه و حالا که یه جایی هست که کارش خیلی تمیزه، دلو به دریا زدم و ازش بادنجون گرفتم و دیشب کشک بادنجون درست کردم.

البته دیگه بین من و مهدی حرفی نشد و قهر نبودیم ولی دیگه حرف هم با هم نمی زدیم. تا اینکه قبل از شام یکی از همکاران زنگید و مهدی از لابلای حرفامون متوجه شد که چه اتفاقاتی محل کارم افتاده. و بعد ازم چند تا سوال کرد که منم بدون طول و تفصیل یه چیزهایی بهش گفتم.

وقتی شام خوردیم، رفتم آشپزخونه و ظرفهایی که میشد رو گذاشتم تو ماشین و بقیه رو با دست شستم. بعد که برگشتم تو هال، دیدم سفره همونطوری پهنه و مهدی پشت لپ تاپ روی مبل لمیده!!!!! هیچی نگفتم. سفره رو پاک میکردم که با مهربونی ازم پرسید: «دستت چطوره؟؟!!!» گفتم: «همونطوری که بود. درد داره!» هیچی نگفت دیگه!!! فقط تاکید کرد که قرص هامو بخورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خواستم بگم اگه یه کم استراحت کنه این دست بینوا، شاید دردش یه کم آروم بشه. مثلا همین سفره رو پاک میکردی یا .........

ول کن بابا. خلاصه فردا که پنجشنبه است، ساعت هشت و نیم وقت ام آر ای دارم تو خ وزرا، بعدش با دوستم و پسرش قراره بریم استخر. نمیدونم استخر بازه یا نه. من که مشکوکم. ولی دوستم میگه بازه. فقط صبح مهدی باید من و مانی رو ببره ام آر آی و پیش مانی بمونه تا من برگردم، بعد ما رو ببره استخر. حتما غر خواهد زد و حتما دعواهم خواهد کرد که باید بگم اصلا برام مهم نیست!!!!!!!!!!!!!!! چون اگه این کارها رو هم نکنه، بازم غر میزنه. پس بذار بکنه. جریان همون استفاده ابزاری!!!!!!!نیشخندچشمکقهقهه

[ چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اگه از روند درمانی بخوام بگم، دیروز رفتم تست عصب. که اینم خودش داستانی داره. خواهرشوهر گرامی، هفته قبل این تست رو انجام داده بود و وقتی واسه ما تعریف کرد، یه بار حالش خراب شد از توصیفش!!! گفت که تنها رفته بوده و دکتره یه میله اینقدری (یه بند انگشت رو نشون داد) دستش گرفته که بکنه تو کمرش!!!!!!!!!! بعد گفت: البته سر میله، یه سوزن بود!!!!!!!!!! بعد من گفته ام: شما میخواهید اینو بکنید تو کمر من؟ اونم گفته: بلی. بعد ایشون گفته: من همراه ندارم ها! یه وقت بلایی سرم نیاد!!!!!!! بعد گفت خیلی خیلی درد داشته و از اون روز، درد من خیل بیشتر شده! و دیگه نمی تونستم از اونجا که بیرون اومده ام، راه برم!!!!!!!!!

راستش برای همین، وقتی پریروز دکتر گفت که من باید تست عصب بدم، مهدی سینه اش رو داد جلو و به دوردستها نگاه کرد و گفت: لازم نکرده تو بری، خودم میرم!!!!!!! خنده بعد یادش اومد دکتر باید از من تست بگیره، گفت من باهات میام! ولی چون پریشب جریان خوردن چغندر پیش اومد، من تصمیم گرفتم مهدی رو نبرم. فقط دیروز صبح اول یه سر رفتم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن بعدش رفتم اون مرکز تست عصب که بالای پارک ساعی بود. هی منتظر بودم بیماران قبل از من، صدای فریادشون بیاد و یا وقتی میان بیرون، آش و لاش باشند و سه نفر (!) زیر بغلشون رو گرفته باشند! ولی اینجوری نشد. تا نوبت من رسید و رفتم دراز کشیدم. دکتر، دو تا نوار برچسب دار، دور هر کدوم از پنجه های پام پیچید و بعد در یک لحظه، یه کم سوزن سوزن میشد. بعد نوارها رو می آورد بالاتر، برای کمرم هم من ندیدم چی تو دستش بود. درفش بود یا خنجر! ولی من به اندازه سوزنهای خیلی خیلی ریزی، تو کمرم حس کردم. میخوام بگم دردش خیلی خیلی کمتر از درد آمپول بود!!!!!!!

خلاصه شرمنده شجاعتمون شدیم و از تخت پیاده شدیم!!! بعد دکتر جواب همه رو همونجا بهشون میداد. ولی به من گفت باید اول جواب ام.آ.آی رو بیاری، بعد بهت جواب بدم. بعد پرسید که کارت چیه؟ خیلی سخته؟ یا خیلی ارباب رجوع داری؟ یا اینکه زیاد زایمان کرده ای؟ که من گفتم کارم کارمندیه! و ارباب رجوع نداریم و من فقط یه بار به سلامتی، گلاب به روتون زایمان کرده ام!!!خنده ولی گفت انگار یه ضربه محکمی خورده به کمرت! که منم گفتم حتما خدا زده تو کمرم!!!!!!!!نیشخند 

خلاصه همونجا یه آژانس در اختیار گرفتم و رفتم میدون آرژانتین واسه گرفتن وقت ام.آر.آی و واسه پنجشنبه هشت و نیم صبح یه وقت گرفتم و بعدش با همون آژانس، برگشتم شرکت مثل کارمندان خوب و وظیفه شناس! بعد مهدی بهم زنگید که چی شد؟ کی میری؟ منم گفتم که رفتم و برگشته ام!!!!!! گفت: چرا منو نبردی؟ گفتم: آخه تو از کار و زندگی می  افتادی! نخواستم مزاحم اوقات شریفت بشم! بعد گله کرد که من برنامه ام رو هماهنگ کرده بود که باهات بیام. ولی من در کمال آرامش گفتم: متشکرم. یه چغندر احتیاجی به همراهی دیگران نداره. خودش هم میتونه بره. و در ضمن عمل قلب باز نبود که صد تا همراه بخواد. یه تست خیلی ساده بود!!!!!!!!!!!!!

و خوب شد که مهدی نیومد. چون از صبح که رفته بود مانی رو گذاشته بود خونه مامانم و منم یک ساعت و نیم اونجا معطل شدم. اگه میخواست بیاد، ساعت یک باید میرفت سر کار. که خب، خیلی دیر بود. خلاصه که لحنش عذرخواهانه و ملایم شده بود!!!!!!!!!!!

بعد مامانم اس داد که شب بمونید که بریم بیرون. با مهدی مشورت کردم که گفت آره تو رو خدا! منم با بچه ها یه کم خوش بگذرونیم! منظورش از بچه ها، داداش بزرگه و پسرخاله امه!

حالا بیایید ادامه مطلب یه چیز جالب براتون تعریف کنم:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز که رفتم دکتر، خیلی دلم میخواست واسم فیزیوتراپی بنویسه. واقعا خیلی دوست داشتم. ولی ننوشت. حالا فکر کنید خواهر شوهرم هم دچار مشکل کمر شده، دکتر واسش نوشته، ولی ایشون انجام نمیده!!! ولی من که میخوام، دکتر واسم ننوشت و گفت این داروها رو استفاده کن و از دست راستت کمترین کار بکش، تا خوب بشه. وگرنه اگه خوب نشد، باید بیاری دوباره تزریق کنیم تو دستت و گچ بگیریم و بعدش فیزیوتراپی!!!!!!!!خنثی

راستش یادتونه که من مشکل دیسک کمر دارم. خب، الان سیاتیکم داغونه و میزنه به پام! بعد از اون ور دست راستم خیلی درد میکنه. خودم حدس زدم شاید مال گردنم باشه. ولی دکتر گفت که مشکل آرنجت هنوز خوب نشده. آخه می دونید، وقتی مانی یه ماهش بود، من دست درد شدید داشتم. بعد دکتر تشخیص داد که شیردهی در بعضی از زنان باعث ترشح هورمونی میشه که اون هورمون باعث چسبندگی تاندول میشه. حالا هم تاندول دست چپم دچار چسبندگی شده بود. تزریق و گچ و .... تا اینکه این اتفاق پارسال واسه آرنج دست راستم افتاد!!!! اونم مجبور شدم گچ بگیرم و یه مدت ببندمش. الانم وضع همینه. دردها همه اش با هم شروع شده.

ولی من همچنان به همه کارهام ادامه میدم. هیچ ناله ای نمیکنم و درد رو تحمل میکنم. امروز هم قراره برم تست عصب بدم. از دو تا پام. شنیده ام که دردناکه. اول قرار بود مهدی هم باهام بیاد که نمی برمش!! حالا میگم چرا.

توی این سالها که مشکل کمر داشته ام، بارها همه بهم گفته اند که بشینم خونه و نرم سر کار. ولی بنا به دلایلی که خودتون هم می دونید، هرگز این کار رو نمیکنم. هرگز هرگز.

شما نمی دونید این روزها مهدی چقدر بهم غر میزنه. آخه از کار که میریم خونه، من نیم ساعت دراز میکشم. جز بنا به ضرورت بلند نمیشم. مثلا بخوام شام درست کنم یا مثلا آشپزخونه رو جمع کنم. دیگه گردگیری و نظافت و ... پیشکش!!!چشمک یکی دو هفته است که گلاب به روتون، مانی یبوست داره. یعنی یکی باید باهاش بره دستشویی و اونو سرپا کنه که بچه راحت بشه!

دیشب هم همین وضع بود. من عدس پلو درست کردم و البته فکر کنید وقتی میرسم خونه دیگه مثل رباط راه میرم. همه اش دارم برک عروسکی میزنم!!!!!!! به یاد آهنگ بیلی جین مایکل جکسون فقید!!!!!!!!!!

بعد از شام، مانی خواست بره دستشویی. خب، مهدی همراهش رفت. چون من با این دست، یه لیوان آب هم به زور برمیدارم. وای به حال اینکه یه بچه شونزده هفده کیلویی رو بلند کنم!!!!!!!!!!

من رو کاناپه دراز کشیده بود و داشتم ا وشین رو نگاه میکردم! صدای مهدی می اومد که داشت با مانی دعوا میکرد! هی میگفت: «بشین!!!!» مانی هم نمی نشست! چون میترسید از دستشویی کردن. بچه است دیگه. فکر میکنه اگه وایسه، دستشویی نمیاد و اون راحت میشه!!!!!!!! مهدی هم داشت داد و هوار میکرد. منم از جام بلند نمیشدم. قبلا در چنین مواقعی، من میرفتم و به جون میخریدم این کار رو، که مهدی سر بچه هوار نکشه!!!! ولی این بار این کار رو نکردم. از جام تکون نخوردم!! اونکه داشت هوارشو میکشید، من چرا میرفتم. در ضمن اصلا قادر هم نبودم بلند بشم. سیاتیکم دیگه از تو چشمم دراومده بود!!!!!!!!

بعدش مهدی هر دو دقیقه یکبار از دستشویی می اومد بیرون و به من پرخاش میکرد. آخرین بار هم بهم گفت:

من اگه با چغندر ازدواج کرده بودم، وضعم خیلی بهتر از الان بود که با تو ازدواج کرده ام!!!!!

لبخند

خلاصه خواستم بهتون بگم که مقام و منزلت چغندر نزد همسر من خیلی بیشتر از منه! که خب البته این مشکل ایشونه. میخواست با یه چغندر ازدواج نکنه!!! خب، فکر کرد چغندر عاشقشه، طمع عشق اون چغندر رو کرد. یه چیزی در گوشتون بگم ولی نگید به کسی! (با صدای آهسته بخونید:) راستش من دیگه نه تنها عاشقش نیستم، بلکه دوستش هم  ندارم. باور کنید بنا به  عادت دارم باهاش زندگی میکنم. چون خیلی قدرنشناسه. منم با وجود مانی، نمیتونم به خونه بابام برگردم. پس می مونم و کر میشم. بذار اینقدر بگه تا شاید خدا خواست و لال شد! شایدم سرش به سنگ خورد و ضربه مغزی شد و عقل اومد تو کله اش. ولی خب، امیدی به اینجور آدمها نیست. بعضی ها ذاتا قدرنشناس و متوقعند. که نمیشه عوضشون کرد! بذار باشند!!!!!! چی میشه مگه؟

روی کره خاکی، هفت میلیارد آدم هست با هفت میلیارد خصوصیت اخلاقی متفاوت. همه رو که نمیشه درست کرد. چه بهتر با نزدیکانی که داریم زندگی میکنیم، مسالمت آمیز و با عشق زندگی کنیم. ولی اگه یکی از اون نزدیکان نخواست، چه اصراریه بهش بفهمونیم. اصلا شاید ما اشتباه می کنیم. شاید مهدی راست میگه. شاید واقعا واقعا اگه با یه چغندر ازدواج میکرد وضعش بهتر بود؟؟!!

یه چغندر شیرین که دیگه هیچوقت بدن درد نداره، اداره هم نمیره و همه اش توی خونه است و قرار هم نیست رئیس بشه. اگرم رئیس باشه، توی خونه رئیس میشه، بعد فکر کنید چغندر مدیریت خونه هم بلد نیست دیگه! یعنی فقط نقش چغندر رو از صبح تا شب بازی میکنه. (یه وقت عزیزان خانه دار به خودشون نگیرند. کیه که ندونه کار خونه خودش صد نفر رو میخواد. واقعا مدیریت کارهای خونه، از دست هر کسی برنمیاد. منظورم به پرخورهای بی هنریه که هیچ کاری انجام نمیدن. همون چغندر خودمون!!!!)

ولی من که ناراحت نشدم. از جام هم بلند نشدم. چون نمی تونستم. فقط آخر شب پاشدم مسواک زدم و آرایشم رو پاک کردم خوابیدم. ولی واسه تست عصب امروز، هرگز اجازه نمیدم مهدی حضور داشته باشه. دلم نمیخواد دیگه بیشتر از این تحقیر بشم. قراره از ساعت نه و نیم از اداره برم بیرون یه جایی و بعدش میرم اون مرکز تست عصب، بعدش یه آژانس دراختیار میگیرم و میرم ام آر آی و از اونجا هم وقت میگیرم، بعدش با همون آژانس برمیگردم شرکت. اینه برنامه های چغندر!!!!!!!!

ابدا فکر نکنید از اسم چغندر بدم میاد. خیلی هم شیرینه! چقده به دل می شینه!!!!خوشمزهقلب

[ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز که شنبه بود، من و مهدی وقتی برای بردن مانی رفتیم خونه مامانم، طبق معمول، مانی بامبول درآورد که نمیام! راستش قبلش مامانم بهم اس زده بود که شب رو اونجا بمونیم تا یه چیزی درست کنه و شب بریم بیرون. مهدی هم گفت که اصلا هفته پیش اونا رو ندیده و ما فقط میریم مانی رو میذاریم و میاریمش! خودم هیچ نظری نداشتم. جز کمردرد و گردن دردی که دردش دیگه داره خیلی اذیت میکنه! بعدش که رفتم بالا مانی رو بیارم، مامانم و داداش بزرگه اصرار کردند که بمونیم. منم زنگیدم به مهدی که بیا بالا. اونم از خداخواسته ماشین رو روشن کرد و اومد بالا! خلاصه دیشب اونجا بودیم ولی بیرون نرفتیم. و من تونستم یه ساعت دراز بکشم. البته بعدش مانی بیدار شد و بردمش پارک یکی دو ساعت بازی کردیم.

یه چیزی رو این وسط حتما باید بگم.

ببینید دوستان! اینجا یه دنیای مجازیه! ما در دنیای واقعی که همه رو می بینیم، بازم نمی دونیم کی داره خود واقعی اش رو نشون میده یا نقش بازی میکنه! وای به حال اینجا که همه چیز از روی نوشته ها درک میشه! من نمیدونم چه اصراریه که یه عده تو دنیای مجازی می گردند تا مصداق اونا رو توی دنیای واقعی پیدا کنند!!! بعد براشون میشه معضل که من شک دارم که تو فلانی باشی و فکرم مشغوله و اگه بهش بزنگم و نباشی چی؟ اگه بهش بزنگم و تو باشی چی؟؟؟!!! واقعا اینقدر مهمه؟؟!! همین هفته پیش یکی از دوستان آدرسش رو سر همین چیزها عوض کرد!!!!!!! جالبه این دوست عزیزمون که دنبال اثبات این می گرده که من همونی هستم که در دنیای واقعی می شناسه، طی اظهاراتی عنوان داشت البته نشانه هاتون خیلی هم یکی نیست!!! شاید برای اینکه ناشناخته بمونی، پنهان میکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب بالاخره اگه من همونم، پس هستم. اگه نیستم، چرا فکر میکنم همونم ولی دارم دروغ میگم!!!!!!!!!!!

این چند روزه گردن و دست راستم به طرز فجیعی درد میکرد! اینجوری که وقتی میخواستم یه کاری انجام بدم، دود از بند بند انگشتان دست راستم بلند میشد! تا اینکه تصمیم کبری گرفتم و دیروز یه دکتر ارتوپد نزدیک محل کارم پیدا کردم و واسه امروز ساعت ده و نیم وقت گرفتم که برم به دست و پاش بیفتم که واسم ده جلسه فیزیوتراپی بنویسه! بعدش یه مرکز فیزیوتراپی پیدا کردم که اونم نزدیک محل کارمه و ایشالا قبول کنه من هر روز ساعت چهار و نیم برم و فیزیوتراپی روم انجام بدم. البته همونطور که مستحضرید، دیسک چهار و پنجم کمر و همچنین مهره دوم و سوم گردنم فشرده شده! یعنی کلا آکاردئونی هستم واسه خودم!!!!!!!!!خنده

قبل از بارداریم هم همین مشکل رو داشتم و حتی دو ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم. که البته از مرخصی به نحو بسیار احسن استفاده کردم و در پایان مرخصی، دوماهه حامله بودم!!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه

ولی اون وقتها که میرفتم کایروپراکتیک، از اون خانمه خواهش میکردم که برق رو هم به کمرم وصل کنه و هم به گردنم! ولی ایشون مخالف بود و میگفت نمیشه و فقط باید به یکی از اعضا برق وصل کرد. یه روز گردن و یه روز کمر!!! بعد من پیشنهاد دادم که منو به یه دکل برق آویزون کنند و کلا بزننم به برق!!!!!!!!!نیشخند ولی قبول نکردند که !!!سوال

البته من خودم کایروپراکتیک رو خیلی بیشتر از فیزیوتراپی قبول دارم. چون روی بدن، کار دستی انجام میشه. یعنی مریض رو فقط به دستگاه متصل نمی کنند. بلکه خود دکتر هم میاد حرکات لازم رو انجام میده. هرچند که دفعه قبل من پیش دکتر جعفری (خ ستارخان) میرفتم و ایشون فوق العاده هم مجرب و کاردرست بود. منتها اینقدر که شلوغ بود، باید یه صبح تا ظهر میرفتی که بتونی یه جلسه رو از سر بگذرونی. در حالت فعلی من همچین امکانی نیست و ما به همین فیزیوتراپی قانعیم! حالا ببینیم دکتر اصلا امروز چی تجویز میکنه!

یه چیز جالب ازمانی بگم. در حالی که دو سال و هفت ماهشه، چپ و راستش رو یاد گرفته. یعنی قشنگ میدونه اعضای دست راست و چپش کدومند. و البته همه رو مدیون تعالیم پدر و مادرم هستیم!!! که وقتی مانی اونجاست، همه چی باهاش کار می کنند!! واقعا روحانی مچکریم!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

و دیگه اینکه من عادت دارم واسه ماه رمضون، از یه ماه قبل برنامه ریزی میکنم. مهمونی آنچنانی ندارم. یه هفته پدر و مادر، هفته بعدش خانواده همسرم. که واسه دو هفته دیگه قرار شده خانواده شوهرم بیان. و البته مادرشوهر و خواهرشوهرم که مشکل کمر دارند و ایشالا تا اون وقت بهتر میشن. هرچند که خواهرشوهرم دیروز گفت که کلا امسال هیچ جا نمیره چون نمی تونه دعوت ها رو پس بده!!!!!!!!!!!! (که اصلا من نمی فهمم یعنی چی؟؟!!) اگه کسی مشکل داره، چه اصراریه که حتما مهمونی بده! بقیه می بینند و درک می کنند! مگه اینکه روابط و تفکر حاکم بر روابط، دیگه خیلی شخمی باشه!! البته یه برنامه درست و حسابی ریخته ام که کمترین فشار بهم وارد بشه. و غذایی انتخاب کرده ام که کمترین انرژی رو ازم بگیره. ولی با این حال، اگه تا دو هفته دیگه، وضعیت گردن و کمرم بهتر نشه، ممکنه کنسلش هم بکنم! آره داداش! اینجوریاست. ما برنامه میریزیم و همه کار می کنیم ولی اگه نتونیم، کنسل می کنیم!!! چون به خودمون خیلی فکر می کنیم و اهمیت هم میدیم!!!!!!!چشمکبغل (آیکون آشتی وظیفه شناس ولی خوددوست !!!)

[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اول از محبت همه دوستان خیلی سپاسپگزارم که پابه پای ناراحتی هام، اینقدر دلسوزانه همدردی می کنند. واقعا اینجا و شما عزیزان بهم دلگرمی میدید. سبز باشید و پایدار!قلب

راستش یه مدته میخوام در مورد یه چیزی صحبت کنم که قبلش اینو هم بگم که من روز پنجشنبه دو میلیون و نیم رو جور کردم و ریختم به حساب شخصی مهدی. البته اونم جمعه صبح دوباره برش گردوند به حساب مشترکمون! هرچند که دیگه برای من پشیزی نمی ارزه! پنجشنبه هم که من سر کار بودم و بعدش رفتم خونه مامانش اینا و عصر هم با هم برگشتیم خونه خودمون! این دو روزه اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه اخلاق مهدی غیرقابل تحمل تر شد! منم کلا باهاش حرف نمی زدم. تا اینکه دیروز بعد از یک سلسله حرکات عصبی و مسخره، گفت یه فیلم دارم اگه خواستی با هم ببینیم! راستش دلم براش سوخت که اینقدر بی ثباته. هیچی نگفتم تا دیشب بعد از اوشین که فیلمه رو دیدیم.

دیگه هیچی از رابطه نمیگم چون داغونه. ولی در عوض میخوام راجع به یه چیز دیگه ای براتون بنویسم. شاید به درد خیلی ها بخوره!!!

من در یک خانواده ای بزرگ شده ام که مادر خیلی زحمتکش بوده. البته همه خانواده های ایرانی، همین مدلی اند. اما مادر من علاوه بر اشتغال (آموزگاری)، تمام مسوولیت های خونه رو به عهده داشت. همه خریدها با مامان بود و کلا بابام به جز کار بیرون، هیچ کاری رو انجام نمیداد!!!!!! بابام از مدرسه که می اومد، فیلم میدید، دراز می کشید، موسیقی گوش میداد و ... تا فردا صبح که بره مدرسه!!! البته وقتی ما کوچیک بودیم، تربیت ما با بابام بود. ما رو پارک می برد، برامون قصه میگفت و کلا آموزشمون دست بابا بود. ما با این مدل دیگه خو گرفته بودیم. خب، مسلما فکر می کردیم درست همینه و غیر از این نیست. مثلا وقتی من مردی رو می دیدم که خرید کرده و داره می بره خونه، تعجب میکردم که اینا دیگه چه جور خانواده ای هستند!!! چرا بچه ها نیومدند خرید؟ پس مادر خونه کجاست؟ چقدر زن این خونه تنبله!!!!!!!!!!!!سوال نمی دونم متوجه منظورم میشید یا نه. خب، توی خانواده ما اینجوری جا افتاده بود. یعنی مامانم به خاطر اینکه صدای بابام درنیاد، همه کارها رو یه نفره انجام میداد!!! تازه ما از اون خانواده های خیلی پر رفت و آمدیم. خیلی زیاد!!! چون اون موقع اکثر فامیل مون کرمانشاه بودند، هر کی کارش می افتاد، می اومد خونه ما. مثلا فلان پسرخاله ام، دو سال سربازی اش خونه ما بود! فلانی میخواست زن بگیره، مراسم عقدش خونه ما بود. فلانی میخواست زایمان کنه، کی بهتر از مادر من برای پذیرایی. خب، همه فامیل هم بابت هر مراسمی می ریختند خونه ما. اینا بماند، شما فقط ببینید مادر من چقدر کار و مسوولیت روی دوشش بود!

خب، مادر من غیر از اینکه همه کارها رو انجام میداد، شم اقتصادی هم داشت. برعکس پدرم که در امور مالی خیلی محتاط بود و خیلی دیر دلشو به دریا میزد، مامانم سر بی آب، زیاد می تراشید! مثلا یادمه یه مدت میرفت و می ا ومد، تا اینکه یه روز اومد و گفت: بچه ها خونه خریدم!!!!!!!!! یعنی فکر کنید با هیچی، یه خونه تو گیشا خرید!!!!!!!!!!! منظور از هیچی، یعنی پول فروش دو تا ماشین صفر که به نام خودش و پدرم بود و پول رهن خونه و وام و یک میلیون تومنی که قرض گرفتیم!!!

شاید باورتون نشه که بابام هنوزم غر اون خونه رو به مامانم میزنه!!!!!!!!!!! ولی مامانم کار خودشو کرد و الان ما صاحب اون خونه ایم!!! اینجا در مورد روابط پدر و مادرم نمیخوام صحبت کنم. فقط از دور میخوام نظرتون رو جلب کنم به اون زندگی، که خب، زنی مثل مامانم که اینقدر عرضه داشت و از پس همه کاری برمی اومد، رفتارش هم با پدرم، یه کم عجیب و غریب بود. در نهایت احترامی که به پدرم میذاشت، ولی همیشه یه غروری داشت که همین غرور کار دستش داد. مثلا میگفت: چرا بگم برو نون بخر، خودم میرم!! چرا بگم برو فلان کار رو بکن، خودم میکنم!!!!!!!!! و همین پایه خیلی رفتارهای بد شد.

مثلا اگه از اول زندگی به پدرم یاد میداد که وقتی نون توی خونه نیست، به جای هوار کشیدن بره نون بخره، نه اینکه وقتی نون نیست، بابام هوار بکشه که چرا من برم؟ بعد مامانم خودش بره بخره! این بدترین کاره. یعنی ما به جای اینکه چیزی رو به طرفمون یاد بدیم، خودمون انجام بدیم. این سیاست غلطیه و بقیه رابطه رو هم خراب میکنه. سالها وقتی پدر و مادرم توی جمع حرف می زدند و با خنده به طرف می گفتند که پدرم در عمرش بلد نیست هیچی بخره و حتی کفش و لباسش رو هم مامانم براش میخره و حتی موهاش رو هم مامانم سلمونی میکنه!!!!!!!!!!!!!!!! همه می خندیدیم. به نظرمون یه مساله طنز بود!!!!!!! ولی به نظر من ـ الان و در این سن ـ خیلی دردناک بوده. فاجعه بوده. یعنی چی که همه مسوولیت های خونه با زن خونه باشه. پس اون مرد چه کاره است؟! البته مامانم همیشه به این شیوه زندگی افتخار کرده و یه وقتهایی فکر میکنم مامانم شاید لذت می برده از اینکه همه کارها رو خودش بکنه! البته اینکه چند ساله پدرم محبتش رو از مادرم دریغ کرده و مامانم خیلی بیشتر دلش میخواد از بابام توجه ببینه، دیگه خواسته اش نیست!

این جنبه کار کردن و مسوولیت داشتن بود. ولی یه چیز دیگه ای هم هست. کلا مادر من در خانواده ای بزرگ شده که علیرغم احترامی که برای شوهر قائلند، ولی یه غروری هم دارند که خیلی زود از موضع خودشون کوتاه نمیان! حالا برای اینکه متوجه منظورم بشید، من میرم سراغ خانواده همسرم:

این روالی که گفتم، در خانواده همسرم برعکسه. جنبه کار رو نمیگم. جنبه شوهرداری رو میگم. اینطوری که مثلا هفته پیش ما منزل مادر همسرم بودیم. بعد داماد بزرگه برای رسیدن به اونجا، توی ترافیک مونده بود. البته یه جا مسیر رو هم اشتباه رفته بود و کلا یک ساعت داشت دور خودش می چرخید. بعد که زنگ زد که بیاد، خواهرشوهرم هول شد و گفت: وای الان از این ترافیک عصبانیه!!!!!!!! بعد مادرشوهرم خطاب به دخترش گفت: بدو بدو از دلش دربیار!!! خواهرشوهرم هم با وجود اینکه کمرش درد میکرد، ولی رفت جلوی شوهرش و باهاش خوب برخورد کرد! بعد با هم رفتند آشپزخونه و به شوهرش غذا داد.

وسط نوشت خیلی مهم:

آدمها با هم فرق دارند. مثلا همین خواهر شوهرم که گفت شوهرم عصبانیه، ما در شوهرش عصبانیتی ندیدیم! پسره با خنده وارد شد!!!!!!!!!!!!!! البته خب، شاید برای ایشون، اون حالت عصبانی بوده!!! چون اگه مهدی بود، وقتی از در وارد میشد، چنان در و می کوبید به هم و یه حالتی به قیافه خودش میداد که همه بفهمند که چقدر عصبانیه و عمرا کسی نتونه بره طرفش!

برمیگردیم به حرف خودمون. اگه این اتفاق تو خانواده من افتاده بود، یعنی مثلا مهدی تو ترافیک گیر کرده و میخواست بیاد خونه مامانم، هرگز مامان من نمیگفت که برو از دلش دربیار! چه با خودش فکر میکرد ( فکر می کردیم) خب، ترافیک به ما چه مربوطه؟ ما چرا باید از دلش دربیاریم. خودش باید بفهمه که ما مقصر ترافیک نیستیم. بیخود هم میکنه که باعصبانیت وارد خونه بشه و اعصاب همه رو خرد کنه!!!!!!!!!!!!!!! ممکنه مامانم هرگز عکس العمل نشون نده ولی در نهایت نظرش اینه. و یه وقتهایی که احساس کنه من زیادی دارم به مهدی باج میدم، بهم میگه!!! یادم میاره که نباید جلوی مهدی خودتو کوچیک کنی. اون نباید با تو بدرفتاری کنه. باید بهت احترام بذاره!!!!!!! که خب، قطعا حرفاش طلاست!

قطعا همه شما رفتار خانواده همسرم رو می پسندید. منم خودم الان که فکر میکنم، می بینم اینجوری بهتره. اینکه آدم بتونه ناراحتی طرف مقابلش رو از بین ببره و آرومش کنه. ولی یه چیز دیگه ای هم هست. مهدی وقتی عصبانی میشه، یا از چیزی ناراحته، نمیذاره احدالناسی بهش نزدیک بشه!!!!!!!!!! الان که یادم میاد، اوایل ازدواج، وقتی میدیدم از چیزی ناراحته، میرفتم که آرومش کنم، ولی پسم میزد و میگفت وقتی ناراحتم، نیا طرفم تا خود به خود آروم بشم!!!!!!!!!!!!!!!! البته اون اوایل یه حرفی زد که من هرگز بهش عمل نکردم. گفت: وقتی ناراحتم، تو بیا طرفم. من مسلما تو رو پس میزنم، ولی تو تلاش کن که من آروم بشم!!!!!!! البته من یه مدت کوتاه این کار رو کردم، ولی بعد دیگه ادامه ندادم. آخه یعنی چی؟ من دوست دارم موقع ناراحتی تنها باشم و کسی نیاد طرفم. ولی تو هی بیا توجه و محبت کن!!!!! ممکنه من برخورد بدی باهات بکنم؛ ولی تو ادامه بده تا من آروم بشم!!!!!!!!!!!!!!!!! میخوام صد سال سیاه آروم نشی!!!!!!!!!! (این آخرین حرفیه که از دهن آدم می پره یا نهایت از ذهن آدم میگذره!)

مسلمه که من دیگه ادامه ندادم.

الانم واقعا نمیدونم. اگه مادر مهدی، یه دامادی مثل مهدی داشت، آیا باز هم به دخترش می آموخت که برو و از دلش دربیار؟؟!! یا نه، شاید ناراحت هم میشد که چرا دامادش با دخترش بدرفتاری میکنه و جلوی بقیه، بهش می توپه؟

قبلا اگه مهدی جلوی خانواده ام بهم می توپید، من هیچی نمی گفتم. ولی دو سه ساله که دیگه سکوت نمیکنم. اونم به چند دلیل. مثلا فکر کنید جلوی خانواده ام، می توپه بهم و سرم داد میزنه. اولا اگه من چیزی نگم، خانواده ام وارد عمل میشن و این، وضع رو بدتر میکنه. دوم اینکه اگه چیزی بهش نگی، خرش رو درازتر می بنده و دیگه ول نمیکنه. با کمال تاسف مهدی از اون دسته آدمهاست که اگه آدم جلوش رو نگیره، معلوم نیست آخرین واکنشش چیه!!! یعنی هی میره جلو، هی میره جلو. و البته خانواده اش هم همینطورند. بسیار مظلوم کشند!!! کافیه آدم جلوشون یه کم کوتاه بیاد! می زنند له و لورده اش می کنند. ولی اگه بفهمند ناراحتی و توی قیافه ات بخونند که الان ممکنه یه چیزی بگی، اینقدر باهات مدارا می کنند و دست زیر می گیرند که ناراحتیت برطرف بشه. و البته من احمق خیلی دیر به این واقعیت رسیدم. زمان عقد، اینا هی می تازوندند و من هی کوتاه می اومدم. تا جایی که اجبار کردند که روزهای جمعه، ما دوست داریم پسرمون پیش ما باشه! منم چند تا جمعه میرفتم اونجا، ولی دیدم من کارمندم و وسط هفته اصلا پدر و مادرم رو نمی بینم. فکر می کنید آخرش چی شد؟ این شد که هر کی جمعه ها خونه خودش بود!!!!!!!!!! یعنی همچین لعنتی هایی بودند اینا!!!!!!!!!! البته وقتی دخترشون شوهر کرد، صد و هشتاد درجه برگشتند. چون دیدند ای وای! خودشون شده اند خانواده دختر
! حالا دیگه از مساوات و عدالت حرف می زدند!! لطفا عدالت رو با این تلفظ بخونید:

adalat! اینجوری بیشتر درک می کنید که منظورم چیه!!!!!!!!!

اینا مهم نیست و دیگه اون روزگار گذشته. ولی اینو میخوام بگم که کاشکی طرف آدم طوری باشه که بتونیم موقع عصبانیت رامش کنیم و روش تاثیر بذاریم. کسانی که زمان ناراحتی نمی ذارند کسی بهشون نزدیک بشه، آدمهای خودرای هستند که ارتباط برقرارکردن باهاشون سخته!

 بعدا نوشت:

یادم رفت اینو بگم. دیروز تو همون چند کلمه محدود که با هم حرفیدیم، ازش گله کردم که چرا در مورد اون نفر سوم، اونجوری بهم گفته! اونم گفت: من هرگز به تو شک نداشته ام. ولی تو گفتی که اگه هر کدوم از ما با کس دیگه ای رابطه داشته باشیم!!! منم گفتم: تو وقتی  عصبانی هستی، اصلا شنونده خوبی نیستی! من به تو گفتم بعد از جدایی، اگرم ازدواج نکنی، ممکنه با کسی برای رابطه ... دوست شی! اونوقت آیا مثل من، تو رو تحمل میکنه؟

که مهدی گفت: من متوجه نشدم گفتی «بعداز جدایی» ! فکر کردم منظورت الانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

[ شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز بازم پنجشنبه است و من اومده ام اداره. طبق قرار قبلی، دیروز من و مهدی از سر کار رفتیم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مهدی!!! از عباس آباد به شهران و از شهران به دیباجی!!! دوساعت و نیم توی راه بودیم. بیچاره مهدی که از پا و کمر افتاد از بس کلاج ترمز عوض کرد.

و بیچاره آشتی که دیروز عصر چقدر غصه خورد!!!!!! (آیکون آشتی خود دوست!!!)خجالت

خب، زندگی آدمها یه جوریه که هرچی که میرن جلو، حتی اگرم شرایطشون نسبت به قبل تغییر نکنه، ولی هر روز یه چیز جدیدی از زندگی دستگیرشون میشه! به قول پائولو کوئیلو توی یکی از کتابهاش: اگه هنوز زنده ای، به خاطر اینه که هنوز به جایی که باید برسی، نرسیده ای!

دیروز تو راه رفت به خونه مامان مهدی، مانی تو بغلم خوابش برد. صندلی ماشین داره ولی وقتی عصرها میخوایم بیاریمش، توی اون نمی شینه. شاید به خاطر اینه که از صبح پیش من نبوده و دوست داره بغل من باشه. به هر حال تو بغلم خوابش برد و من و مهدی هم داشتیم با هم حرف میزدیم. راستش شب قبلش به قول شبنم عزیز، یه سر رفته بودیم لندن و من به حرف دوستان گوش کرده بودم و این موضوع رو پس نزده بودم!!!!!!!! یعنی یه جورایی حتی مقدمات کار رو فراهم کرده بودم و از صبح هم که تو هر فرصتی که با مهدی تلفنی حرفیده بودم، یه جورایی راجع به دیشب بود و تحریک برای بعد!!! (ببخشید مجبورم اینجوری توضیح بدم!)

خلاصه تو راه رفت هم در مورد این موضوع صحبت شد و هر دو هم خندیدیم. یه کم که رفتیم جلوتر، مهدی گفت: میخوام یه چیزی بهت بگم، ولی بذار برای یه وقت مناسب. الان داریم میریم خونه مامانم اینا، بیخودی اعصابمون خرد نشه. نگران شدم و ازش خواستم بگه چی شده.

جریان این بود:

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یه سری مناسبت های کاریه که نمیشه درش شرکت نکرد. البته مرگ و میر واسه همه هست و آدم همیشه باید برای تسلای بازماندگان، شرکت کنه تو اینجور مراسم. ولی بعضی مراسم یه کم جنبه اداری پیدا میکنه.

مادر رئیس هیات مدیره مون فوت کرد هفته پیش که خدا بیامرزش. (من چند ماه با ایشون مستقیم کار کرده ام.) یه مراسم داشتند تو شهرک غرب که ساعتش خیلی نادخ بود!! شش و نیم تا هشت شب! بعد فکر کنید من اگه برم تو قسمت خانمها، کی میخواست به ایشون خبر بده که منم بوده ام! ساعتش هم که بیخود بود. این بود که از خیرش گذشتم. ولی دیروز خبردار شدم که یه مراسم هفتم هم در غرب تهران گرفته اند. دیگه نمیشد نرم!!!!!! حالا همه اش داشتم حساب میکردم که چه جوری برم و برگردم. خلاصه اینجوری شد که من و مدیرعامل و یکی از بچه های مالی، با راننده و ماشین شرکت رفتیم اونجا. خب، خیلی زود رسیدیم. به طوری که من وقتی رفتم تو مسجد، دیدم خانمهای عزادار، هنوز جاگیر نشده اند و من زودتر از اونا نشستم! هیچکس رو هم نمی شناختم. قرار شد ده دقیقه بعدش بیام بیرون! خلاصه بیرون اومدم و دم در خوشبختانه با دختر ایشون مواجه شدم و خودمو معرفی کردم و اومدم. خود صاحب عزا هم از دور منو دید! سر راه پیاده شدم و رفتم شهران. راستش خوب بود چون ساعت پنج خونه مامانم اینا بودم.

سر راه از شهرزیبا واسه مانی دو جفت دمپایی قرمز طرح ماشین کار خریدم که خیلی خوشم اومد از طرحش!! یکی واسه دستشویی خونه خودمون و یکی واسه دستشویی خونه مادرشوهرم!!! یک جفت راکت سایز کوچیک هم واسش خریدم که هر دقیقه نخواد راکت بچه های همسایه مامانم اینا رو بگیره و به هوای بازی کردن، سرش رو بکوبه زمین! البته وقتی آوردمش خونه، دیدم صفحه راکته حالت تلقی داره و وقتی توپ بهش میخوره، مثل بمب صدا میده! باید برم نخ ماهیگیری بخرم و بشینم واسش تور ببافم که دیگه صدا نده. البته دقت کنید که گفتم باید... حالا کی میشه این کار رو کرد، خدا داند!نیشخند

خلاصه رفتم و مانی رو آماده کردم و طبق معمول دل نمی کند که بیاد، ولی با هزار تا دوز و کلک آوردمش. راستش این روزها خیلی خسته ام. یعنی حجم کارم دو برابر شده تو اداره و پنجشنبه پیش هم که مجبور شدم بیام، این پنجشنبه رو هم میام. یعنی فردا. یعنی توی اون جلسه کذایی روز شنبه قرار شد این کار انجام بشه و من هر ماه، دو تا پنجشنبه رو حداقل بیام. البته اونا گفتند دو روز در هفته هم باید تا هفت شب بمونم، که عمرا زیر بار نمیرم و نرفتم.

کلا آدمهای جالبی اند. فکر کنید مسوولیت های قبلی رو دوباره دادند به من. یعنی من الان رسما و اسما جای دو نفر دارم کار میکنم. اونوقت پنجشنبه ها هم افتاد رو کولم، حالا میگن دو روز هم هفت شب بیا. بهشون گفتم: یه بارکی بهم بگید برم بمیرم دیگه!!!! چون همه می دونید که من مشکل دیسک کمر و گردن دارم و از یه حدی بیشتر نمی تونم پشت میز بشینم. تازه عصرها هم که باید یه مسیر شمشی و قمری رو برم تا شهران مانی رو بردارم و برگردم انقلاب. بعدش هم توی خونه شیفت دوم کار شامل کارهای خونه شروع میشه!!!!!!!!!! خداوکیلی آرنولد هم باشه، می ترکه!!!!!! نیرو هم که سر کار بهم ندادند. یعنی یه خانمی رو آورده اند واسه یه طبقه پایین تر که طفلی هیچ تجربه کاری نداره. ولی خیلی مودب و با شخصیته و دوست داره کار یاد بگیره. من سعی میکنم همه فوت و فن های کار رو یادش بدم و هرگز هم از این نمی ترسم که فردا یاد بگیره و واسم شاخ بشه.

درسته این تجربه رو داشتم که طرف شاخ شد و تو روم وایساد، ولی باز هم میخوام این کار رو انجام بدم. چون شاید این یکی این کار رو نکنه!!!!!!! و دیگه اینکه اگه این نیرو بتونه همه کارها رو انجام بده و یاد بگیره، من خیالم راحته که می تونه به جای منم وایسه و وقتهایی که نیستم، لااقل موبایلم، سه بار زنگ بخوره به جای سی بار!!!!!!!!!!

دیشب آتش بس بود! یه کم با هم حرف زدیم! احساس میکنم مدل حرف زدنمون متفاوت شده!!! جدا از اینکه از خیلی از حرفها فاکتور می گیرم و کلا بی خیال مسایل اداره میشم، ولی خودم از این تفاوت خنده ام میگیره!!! در کل بد نبود رابطه!!! عشقولانه هم نبود.

البته اینم بگم که مهدی یه اخلاقی داره که دیگه شما قضاوت کنید. کلا آدم بی خیالیه توی این چیزی که میخوام بگم. مثلا فکر کنید همه وسایلش رو میذاره تو ماشین! مثلا مدارک ماشین همیشه توی داشبورته!!!!!!!!! موبایل و کیف پولش هم که هر یه روز در میون جا می مونه تو ماشین. پارکینگ هم نداریم. در منطقه ای بین انقلاب و جمهوری هم خونه مونه!!! دیگه حتما تا حالا متوجه شده اید که پریشب در ماشین باز مونده و دزد محترم اومده همه ماشین رو ریخته به هم. جالبه مدارک ماشین رو نبرده، ماشین رو هم نبرده، ولی کیف پول مهدی رو برده! صد تومن ناقابل توش بود!!! کارت ملی و کارت سوخت مهترین چیزهایی بود که تونستیم به دزد عزیز تقدیم کنیم! کارت سوخت که به دردش نمیخوره چون رمزش رو نداره! گواهینامه مهدی هم باید تمدید میشد و ازش چند ماهی می گذشت، می مونه کارت سوخت که چون ماشین به اسم منه، باید یه روز برم پلیس به علاوه ده و ضربدر دو هزار مراجعه کننده!!!!!!!!!!!

کم بود جن و پری، یکی از دریچه پرید!!!!!!!!

حالا کی بشه بتونم مرخصی بگیرم و برم، خدا می دونه. احتمالا شنبه برم. البته اگه این مراکز پنجشنبه باز باشه فردا یه سر از اداره میرم. ولی بعید می دونم.

اگه می بینید رابطه دیشب خوب بود، چون اون یه کاری کرده بود و من سرزنشش نکردم. حالا ببینید اگه من این کار رو کرده بودم چی میشد! مانی عادت داره با سوییچ ماشین بازی کنه! همیشه من غر میزنم که سوییچ رو نده دست مانی ولی آقا مهدی گوشش بدهکار نیست! ظاهرا پریشب که مانی باهاش بازی کرده، در ماشین رو باز گذاشته، دزد هم سر فرصت اومده کیف پول رو برده!!! همین که ماشین رو نبرده جای شکرش باقیه!!

[ چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، عرض کنم خدمتتون که دیروز حوالی ساعت پنج مهدی اومد در اداره دنبالم و قبل از اینکه برسه، من رفتم از آبمیوه ای روبروی شرکت، یه لیوان آب کرفس خریدم و تا برسم نزدیک ماشین، نوش جان کردم! بعد مهدی گفت: نمیشد از اینا واسه منم بخری؟ گفتم: خب تو که آب کرفس دوست نداری! گفت: خب یه چیز دیگه می خریدی!!!!!!!! گفتم: دو شبه من شام می پزم تو نمیخوری!!!!!!!! گفتم اگه الان بخرم، لابد نمیخوری!!!!!!!

شاکی شد و گفت: اینقدر واسه من شاخ بازی درنیار!!!!!!!!!تعجبمنم می خندیدم. گفتم کدوم شاخ بازی. خب من هرچی درست میکنم، تو لب نمیزنی. دیگه برای چی باید برات چیزی بخرم!!!!!!! بعد یه نگاهی بهم کرد و گفت: زیاد هم که برنزه نشدی!!!!!!!! منم دوباره یاد کف پام افتادم و خندیدم!!!!!!!!!! البته بگم ها، مهدی زنهای سفید و چشم رنگی رو دوست داره و من سبزه و چشم و ابرو مشکی ام. ولی تا حالا دیده ام که نسبت به بعضی برنزه ها هم ابراز تمایل کرده و گفته با کلاسند! حالا که من برنزه شده ام، ظاهرا باز هم باب میل آقا نیستم!!! که خب، در هیچ شرایطی نیستم!!!!!!!!خنده

تا رسیدیم خونه و دیدم جوراباشو درآورد و کف پاش رنگی نشده! بعد ازش پرسیدم، یه نگاهی انداخت کف پاش و گفت: خیلی رنگ نشده. بعد کف پای منو دید و اینجوری شد:تعجبتعجب منم خندیدم و گفتم: حالا کی میاد کف پای ما رو نگاه کنه!!!!!!! گفت: نه، نباید این رنگی باشه! گفتم ول کن بابا حوصله داری!!!!!!!!! حالا باید آخر هفته یه بار دیگه این کار رو بکنیم که اونجایی که کمرنگ تره و رنگ نگرفته، رنگ بگیره و یه دست بشه!

بعدش موش و گربه بازی مسخره شروع شد. مانی که خواب بود. من رفتم حموم و بعد اومدم دراز کشیدم چون از شدت خستگی نمی تونستم روی پام بند باشم! این خورش قیمه بدبخت هم که مونده بود و خورده نشده بود. پس شام هم داشتیم. حوله موهامو عوض کردم و دراز کشیدم. یه سریال خارجی داشت پخش میشد که قسمت سیزدهمش بود. ولی همینطوری توی چرت نگاش کردم. بعد اومدم موهامو سشوار کشیدم و بعدش لپ تاپ رو کشیدم طرف خودم که یه سری به فیس بوک بزنم!!!!!!! مهدی چنان با تحکم گفت: دارم یه مطلبی میخونم!!!!!!!!!! بعد بهم چشم غره رفت!!!!!!!!!!شیطان یه لحظه مات نگاش کردم!!!!!!!!! مگه حرکت من در چه حدی زشت بود که همچین رفتاری باهام بکنه. منم هیچی نگفتم و برگشتم که دوباره موهامو سشوار بکشم. بعد از دو دقیقه لپ تاپ رو هل داد طرفم و گفت بیا!!!!!!! منم محلش نذاشتم. گفت: بهت میگم بیا استفاده کن. بازم محلش ندادم. خواستم بگم: اگه میخوای بدونی رفتارت قشنگه یا نه، بیست و چهار ساعت رفتار برادرت با دیگران رو زیر نظر بگیر!!! عین رفتار خودته با من!!! اگه پسندیدی، که هیچی دیگه. حرفی با هم نداریم!

آخه خودش همیشه شاکیه از اینکه برادرش خیلی با بقیه بد رفتار میکنه. به خصوص با خانمش! ظاهرا همه مون کور عیب خودمون و بینای عیب دیگرانیم!!!!!!!!!!!

بعد ازش پرسیدم شام میخوری؟ گفت آره. منم شام رو گرم کردم و واسه ناهار فردا هم غذا تو ظرفهامون کشیدم. یه ظرف بزرگ هم آوردم و واسه ناهار امروز سالاد زیادی درست کردم. یه کم هم سالاد واسه شام خودم درست کردم و توش ریحون خشک و سرکه سیب ریختم که شام همونو بخورم.

خلاصه مانی بیدار شد و سفره و انداختم و پدر و پسر اومدند که شام بخورند. بعد مهدی گفت: نمیشد واسه منم سالاد درست کنی؟ گفتم: آخه تو که هیچوقت با خورش قیمه، سالاد کاهو نمیخوردی!!!!!!!! گفت: حالا میخورم! و این درحالی بود که مهدی اصلا ریحون خشک و سرکه تو سالاد نمی ریزه. گفتم: برو از تو یخچال یه ظرف بزرگ سالاد هست. بیار بخور!!!!! اونم نرفت. خودم رفتم ظرف سالاد رو آوردم و یه کاسه و سس سالاد فرانسوی و آبلیمو هم آوردم گذاشتم جلوش که بخوره. دیدم نخورد!!!!!!!!!!!!!!! گفتم خب بخور دیگه! گفت: نمی خورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و به این ترتیب این موش و گربه بازی ادامه داشت. یه وقت اونایی که تازه خواننده شده اند، فکر نکنند ما تین ایجر هستیم و چهارده پونزه سالمونه!!! هر دو به سلامتی در آستانه سی و پنج سالگی هستیم به میمنت و مبارکی!!!!!!!!!!!!!! ولی خب، به قول مشاور، ما اصلا بلد نیستیم با هم رابطه داشته باشیم! که دیگه توضیح نمیدم چون مثنوی هفتاد من کاغذه!!!!!!!!!!!

آها یه چیز دیگه. مثلا فکر کنید پریروز که من باهاش حرف نمی زدم، وقتی نشستم تو ماشین، یه فلش گذاشتم که توش دو سه تا آهنگ کردی بود. حالا شما بذارید چهار تا آهنگ. که بعدش هم خاموشش کردم. یه عکس العملی نشون داد شبش که نگو! که چرا آهنگی رو که من دوست ندارم تو ماشین میذاری! از هت ست استفاده کن! و قبلا یه بار که خواستم هت ست بذارم، گفته بود اینجوری فاصله می افته بین مون!!!!!!!!!!!!کلافهبعدش دیروز که نشستم تو ماشین، دیدم نامجو گذاشته صداش هم تا عرش اعلا بلند بود! البته که من خودم نامجو خیلی دوست دارم. ولی مثلا میخواست بگه منم بلدم آهنگ هایی که دوست دارم رو بذارم! که منم در جواب میگم: خب بذار! این که دیگه لجبازی نداره!

پارسال که مشاوره می رفتیم، سر همین موضوع بحث شد. بعد قرار شد یه روز آهنگهای مورد علاقه من باشه، یه روزم آهنگ اون. یا مثلا یه آهنگ در میون.

البته می دونید، به قول شاعر تموم این حرفها بهانه است، بهانه های عاشقانه است!!!!!! که البته عاشقانه نیست چون دیگه عشقی نیست این وسط. فقط گله و شکایته!

وگرنه اصلا ما بشینیم آهنگران گوش بدیم یا جوستریانی فرقی نداره اگه دلامون با هم یکی باشه!!

ای بابا... ول کن!!!افسوس

بیایید ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش من آدمی هستم که اگه چیزی رو بلد نباشم می پرسم. پرسیدن بهتر از ندانسته! (امام آشتی) خلاصه که من هر روز که می اومدم، روزی چند بار این لینک های کنار صفحه رو باز و بسته میکردم که بفهمم کی آپ کرده!!!!! خب، یه عده از دستم در میرفت و کلا کار خنده داری بود. تا اینکه خجالت رو کنار گذاشتم و از ارغوان عزیز پرسیدم چطوری میشه گوگل ریدر داشت که بفهمم کی آب کرده!!!!!!!!!!! ارغوان عزیز هم در یک اقدام خداپسندانه، همه مراحل رو بهم یاد داد و من ازش خیلی مچکرم!!!!!!!!!!!!! اولش هم بهش شک کردم که وبلاگ داره و بهم نمیگه!!!!!! بعد فهمیدم اصلا داشتن گوگل ریدر، ربطی به داشتم وبلاگ نداره!

ارغوان مچکریم!!!!!! ارغوان مچکریم!!!!!!!قلبقلب

ارغوان! منو ببخش!!!!!!گریهگریه قول میدم دیگه در موردت از این فکرها نکنم!!!!!!!!نیشخند به قول مانی: ما با هم دوستیم!!!!!!!

آخه مانی همینطور که سرشو گذاشته رو دستم، یه دفعه گازم میگیره، وقتی می پرم هوا، سرشو کج میکنه و میگه: با هم دوستیم!!!!!!!!!! من هنوز معنی این دوستی رو نفهمیده ام!متفکر

عارضم خدمتتون، الان یک عدد آشتی نیمه برنزه در خدمت شماست! به این صورت که دیشب بالاخره از این اسپری استفاده کردیم و شب گرفتیم خوابیدیم به این امید که امروز صبح تغییر رنگ داده باشیم.

راستش من از اسپری مارک گارنی استفاده کردم. قیمتش فکر کنم بیست و یکی دوتومن بود. نوشته بود دو سه ساعت بعد از استحمام، که من نتونستم ده دقیقه بیشتر صبر کنم. بعد به فاصله بیست دقیقه یکبار عمل رو تکرار کردم و البته روش نوشته یک ساعت یکبار.

حالا یه سری ریزه کاری داشت که اگه کسی بعدا خواست براش توضیح میدم. فقط حتما یه نفر باید باشه که پشت بدن رو اسپری کنه و با دست بماله. چون دست آدم که به پشتش نمیرسه!!!!!!!! حتما هم از دستکش جراحی استفاده بشه که کف دست رنگ نگیره!

نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه. خب، من و مانی تنهایی سختمونه همه کارها رو بکنیم. اینه که از یه نفر خواسته ایم یه سری کارها رو واسه مون بکنه. این شخص، صبح ها مانی رو می بره خونه مامانم و عصرها میاد در اداره دنبال من و می برتم خونه مامانم اینا. دم در منتظر میشه تا من برم مانی رو بیارم. گاهی هم توی راه واسه مانی بستنی میخره. مقداری پول هم در ماه به عنوان کمک خرجی بهمون میده. گاهی هم خریدهایی واسه خونه انجام میده. ولی خب، در کل کاری به کارمون نداره. حالا گیریم هر یه ماه یا دوماه یه بار یه نظری به من داشته باشه. اونم آیا داشته باشه، آیا نداشته باشه. اینه که من از وجود ایشون توی خونه ام راضی ام. چون با هم درگیر نمیشیم. بالاخره یه سری خدمات داره ارائه می کنه به من و پسرم!

دیشب هم با وجود اینکه بهم توهین کرده بود ولی محلش ندادم و اول خواستم باهاش قهر کنم. بعد دیدم خودم ضرر میکنم. اینه که با خونسردی بهش گفتم بیا اینو اسپری کن پشتم. سه بار هم به فاصله بیست دقیقه مجبور شد بلند بشه و همه بدنمو با این اسپری، پوشش بده! دیگه محلش نذاشتم. مهم کارم بود که باید انجام میشد!!!!!!!!!

شرح ماوقع در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

همیشه فکر می کنیم اگه اون صیغه مربوطه خونده بشه، دو نفر به هم محرم میشن. یعنی میشن زن و شوهر. یعنی می تونند صاحب بچه بشن....

ولی شاید روح محرم بودن، خیلی بزرگتر از این حرفها باشه. محرم شاید یه جور مرهمه. به عبارت ساده تر، محرم بودن یعنی میشه جلوی کسی برهنه شد. ولی به نظر من باید جلوی کسی برهنه شد که بتونی روحت رو هم جلوش عریان کنی. و این نکته خیلی خیلی مهمیه. چطور میشه با کسی رابطه ج.ن.ص.ی داشت ولی روحت رو ازش بدزدی؟ ولی نتونی باهاش دو کلمه حرف بزنی بدون اینکه بترسی از اینکه بهت طعنه بزنه؟!

اونی محرمه که هرچی دلت خواست از زوایای قلبت بهش بگی. از نگرانی هات، دل واپسی هات، غصه هات، دلخوریهات، شادیهات، دلخوشیهات و ... ولی هرگز هرگز به این فکر نکنی که شاید یه روزی طعنه حرفهات رو بهت بزنه یا بخواد سواستفاده کنه. اگه یه روزی همچین کسی تو زندگی تون پیدا شد، بدونید اون محرم ترین آدم دنیا بهتونه. اونوقت هیچ ابایی نداشته باشید از اینکه جلوش برهنه بشید و باهاش رابطه داشته باشید.

[ یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

پنجشنبه از شرکت که رفتم خونه مامان مهدی، دیدم دارند فیلم نگاه می کنند. البته یه بلایی سر من اومده بود که هنوزم حیرونم که یعنی چی؟؟؟؟

پنچشنبه که اداره بودم، بدون هیچ دلیلی و اینکه دستم به جایی بخوره، دیدم بند اول انگشت اشاره دست راستم(!) درد میکنه. از اون دردها!!! مثلا انگار سر انگشتم لای در گیر کرده بود یا یکی با مشت کوبیده بود روی ناخنم!!!!!!!!! (آخه این کدوم نامرد بود که  این کار رو کرده!!!!!!)

بعد رنگ اون قسمت انگشتم تیره شده بود و ناخنم از درد، سر شده بود!!! اصلا هم یادم نمی اومد جایی خورده باشه!!!!! خلاصه رفتم خونه مامان مهدی و دیدم مهدی به شدت داره فیلم می بینه با چند نفر از اهل بیت شون! خیلی محلم نذاشت که طبیعی بود چون داشت فیلم می دید!!!!!! ولی بعدش هم که جریان دستم رو گفتم، بازم چیزی نگفت. فقط یه بار گفت میخوای بریم دکتر!!!!! منم دیگه چیزی نگفتم. رفتم دیدم مانی نیست و با عمه وسطی اش رفته بود حموم!!! یعنی هی بهشون گفته بود بریم حموم، اونا به روی خودشون نیاورده بودند! بعد مانی رفه بود یه لگن برداشته بود و رفته بود سمت حموم. اون طفلی هم توی رودربایستی مانی رو برده بود حموم!!!!!!! همچین بچه مرغابی داریم ما!!!!!!!!!!لبخند کلا کسی جرات نداره به حموم. اینم باید باهاش بره!!!!!!! من که همیشه یواشکی میرم حموم!!

جالبه کسی از من نپرسید که اصلا من توی اداره غذا خورده ام یا نه!!!!!!!!!! با خودم گفتم خب دیر اومده ام، حتما مامانش فکر کرده تا حالا حتما غذامو خورده ام. بعد به فاصله یکربع بعد داماد بزرگه اومد، نیم ساعت بعد هم داماد کوچیکه. و مامانش از هر دو پرسید که غذا خورده اند یا نه!!!!!!!!!! البته این بحث خیلی سبکیه و در شان من نیست که این حرفها رو بزنم. شاید طرف حواسش نبوده. کسی که دراز کشیده روی تخت و کمرش درد میکنه، هزار و یک مشغله داره، دیگه حواسش به حجم محتویان معده من که نیست! حالا یه خورده ام یا نخورده ام!!!!!!!!! والا......... با این نوناشون!!!!!!!!!!!!!نیشخندقهقهه

البته منم تو اداره فسنجون خورده بودم. یعنی یازده هزار تومن ناقابل دادم و یه پرس فسنجون خریدم و زدم تو رگ!!!!!!! امروزم ناهار نون و پنیر و هندونه آورده ام که واسه ناهار بخورم!

خلاصه که پنجشنبه عصر که برگشتیم خونه خودمون، من دیدم مهدی داره با تلفن حرف میزنه و فهمیدم داداش بزرگه و پسرخاله ام رو دعوت کرده که بیان ایکس باکس بازی کنند. البته اونا بعد از شام اومدند و تا وقتی که بیان، مهدی همه خونه رو تی و جارو کشید! منم دوش گرفتم و جمع و جور کردم و واسه شام هم املت خوردیم. اولش مهدی گفت که خیلی میل نداره و اصلا شاید شام هم نخوره! خوشحالم که روی حرفش حساب نکردم و سه تا تخم مرغ رو زدم تو یه ماهیتابه رب سرخ شده! چون تقریبا هیچی از املت نموند و آقا مهدی هم بی نصیب نموند!!!!!!!نیشخند

دیروز هم من از وجود داداشم سواستفاده کردم و مانی رو گذاشتم پیشش و ماشین رو برداشتم و رفتم جمهوری که واسه موبایلم، پوست بخرم. راستش اولش که خریدمش، یه محافظ واسش گرفتم و یه پوست ژله ای! ولی بعد از یه مدتی خیلی چرک شد. هرچی هم می شستمش تمیز نمیشد. این بود که دادمش به شوهرخواهر مهدی که خودم برم بگیرم. که خب چون خونه مون نزدیک جمهوریه، به نظرم تا یکی دو روز بعد باید می خریدمش. که تا الان نرفتم و یکی دو ماهی شده که موبایلم پوست نداره!!!!!!!!!!!!!!!ابرو خلاصه دیروز رفتم و در عرض دو دقیقه ای که از دو مغازه پرسیدم و نداشتند، بیست هزار تومن جریمه شدم!!!!!!!!! داغ شدم و برگشتم خونه و نخریدم!!!!!!!!

این از این. بریم به ادامه مطلب که یه چیز جالب تعریف کنم:

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یکی از شوهرخواهرهای مهدی، شرکت سمپاشی داره. خیلی هم تو کارش خبره است. دیشب که خونه مامان مهدی بودیم، گفت که فنچ ها ممکنه کک داشته باشند و با وجود مانی توی خونه، باید پرنده ها رو رد کنید که برن!

خب این در حالیه که من توی این سه هفته خیلی بهشون انس گرفته ام. هر چند روز یکبار واسه شون تخم مرغ آب پز می ذارم، قفسشون رو تمییز میکنم، ظرف آبشون رو پر میکنم و دونه میریزم واسه شون. و به خاطر اینکه مانی خفه شون نکنه، قفس شون رو گذاشته ام روی ماشین ظرفشویی که البته توی آشپزخونه است. از صبح دارم می گردم توی یه وبلاگ که در مورد فنچ هاست، که ببینم اینا کک دارند یا نه. خلاصه  که اصلا دلم نمیخواد ازشون دور بشم!!!!!!گریه

آخه اگه یادتون باشه مانی میگفت اینا رو از قفس بیار بیرون که من باهاشون کشتی بگیرم!!!!!!!

کلا از اول هم برای همین با حضور حیوون توی خونه مخالف بودم! اینکه آدم بهشون وابسته بشه و بعد اونا بمیرند و آدم دق کنه!!!!!!

حالا هی دارم در به در می پرسم ببینم اینا رو چه کار کنم. دیشب که مهدی میگفت باید از خونه برن بیرون! که یه وقت نکنه مانی رو مریض کنند!!!! حالا صبح به داداشم گفتم ببینم یه ادم مورد اطمینانی می تونه پیدا کنه که بذارمشون پیشش یا نه.

دیروز عصر هم توی اون ترافیک شدید، رفتیم خونه بابام اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان مهدی. یعنی ترافیک اینقدر شدید بود که مانی که همون اول خوابید، منم وسط راه خوابم برد!!!!

راستش اولش خیلی سعی کردم با مهدی شوخی کنم و با هم دوست باشیم! ولی هر کاری کردم راه نداد. مثل عنق منکسره نشسته بود. احتمالا از سر کار ناراحت بود! منم دیدم تلاش هام به هیچ جایی نمیرسه، این بود که واسه خودم آهنگ گذاشتم. چند وقت پیش از اینایی که تو ترافیک سی دی می فروشند، یه سی دی فول آلبوم شهرام شب پره خریدیم. من بیشتر به این خاطر خریدم که تجدید خاطره بشه واسم از روزهای بچگی.

دیروز هم آهنگ «ایران ایران» رو گذاشتم. همونی که ارمیا خیلی قشنگ اجراش کرد و خوندش. یادمه اون وقتها وقتی از مانی می پرسیدیم «ارمیا چی می خونه؟» میگفت: «ایران... ایران....» و خودش هم همراه با ارمیا میخوند!!!!!!!!!!!!!

بعد من یاد این افتادم که وقتی بچه بودم چقدر اشتباه این شعر رو متوجه می شدم!!! خب فکر کنید آلبوم خواننده ها که اینقدر راحت دم دستمون نبود. باید صبر می کردیم مثلا رادیو آمریکا این آهنگ رو پخش کنه. ما هم همیشه با ختر عمه ام اینا یه نوار خالی آماده داشتیم تو رادیو ضبط که ضبطش می کردیم!!!!!!!! با اون کیفیت پایین و اون همه پارازیت! حالا فکر کنید که مثلا من ده یازده ساله بودم!!! ولی خب، شهرام شب پره رو دوست داشتم اون موقع!

دیروز با صدای بلند تو ماشین می خندیدم به خودم که چقدر این آهنگ رو غلط غلوط می خوندم. مثلا یه جا توی اهنگ میگه: «شب انتخاب واژه   که ترانه مو بسازه» اونوقت من فکر میکردم میگه: «شب انتخاب زوجه   به ترانه مو به سازه»!!!!!!!!!! یعنی هیچیش به هیچیش ربط نداشت!!!!!!!!!!!!!قهقهه

تو رو خدا بذارید این شعر رو بنویسم بعد اینم بگم که من چقدر غلط غلوط می خوندمش وقتی بچه بودم:

بیایید به ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیشب که برنامه عوض شد و قرار شد من دیگه فیله مرغ نبرم. چون مامانم گفت که اگه بخوایم اینهمه فیله رو کباب کنیم، خونه گرم میشه و می پزیم! خورش کرفس و لوبیاپلو پخت! جاتون خالی!

راستش از پریشب رفته بود تو مخم که استعفا بدم و با این کار یه عالمه از مشکلات خانواده رو حل کنم! هم در به دری ها تموم میشه، هم استراحت میکنم، هم مهدی به آرزوش میرسه! آرزوی زن خانه دار غیر شاغل! هم زحمت دیگران کم میشه، هم بچه ام رو خودم بزرگ میکنم! هم.. هم... هم...

ولی دیروز که با مانی توی خونه بودیم، دیگه عصر به غلط کردن افتادم. من کجا، زن خونه بودن کجا! درسته اینترنت دم دستم بود، ولی آشتی نمی تونه مسوولیت بیرون نداشته باشه. دق میکنه، فسیل میشه! (اینا رو به خودم میگم ها، وگرنه من خانمهای خونه رو روی سرم میذارم. من از اول بیرون بوده ام و نمیشه ترکش کنم!)

صبح دیروز که مهدی داشت میرفت سر کار، گفت: آشتی جان! بیا و استعفا بده و همه رو به فیض برسون! منم خندیدم این مدلی دقیقا: نیشخند بعد تا عصر که آقا برگرده، وقت  داشتم فکر کنم. دیدم نه بابا، کی میخواد اینهمه قسط رو بده؟ استقلال مالی خودم چی میشه؟ اهدافی که در سر دارم(!عینک!) کمک خرج خونه کی میخواد باشه؟ با یه حقوق که کاری از پیش نمیره. تازه اگه منم بمونم تو خونه که صبح تا شب دربست تو آشپزخونه نیستم. باید برم کلاس ورزش و استخر و هزار تا خرج دیگه. کی میخواد خرج اینا رو بده؟ به کار مهدی هم که اعتباری نیست. این ماهش به اون ماهش اعتباری نیست. بیخودی کارم رو هم از دست بدم که چی بشه؟ بعد از هشت سال و نیم سابقه کار. بیام بیرون که دیگه نمیتونم بعد از یه ماه بگم آقا من اشتباه کردم میخوام برگردم. میگن برو همون جایی که این یه ماه بودی! بعدش، الان که سختی های مانی تقریبا بیشترش رفته، چرا خودمو اسیر کنم. اومدیم و مانی سه ماه دیگه رفت مهد. اونوقت من تو خونه بمونم چه کار کنم؟

بعد به نتیجه رسیدم که اصلا باید دو شیفته کار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قهقهه

خلاصه یه عالمه سبک سنگین کردم و البته باید بگم که هرگر هرگز جدی به موضوع استعفا فکر نکرده ام. تا اینکه عصر همه اینا رو مهدی گفتم. حالا شما هم فکر نکنید که مهدی الان می میره واسه زن خونه دار. واقعا رو حقوق من حساب می کنه ناخودآگاه. بهش گفتم الان هزینه پیش دبستانی هشت میلیونه!!!! فردا باید به اینم فکر کنیم. دیگه زندگی با یه حقوق دست و پا شکسته نمی چرخه!

خلاصه این افکار رو ول کردیم و رفتیم خونه بابام اینا. امروز صبح هم که بنده خواب موندم و همیشه توی این فصل که ترافیک کمتره، مثلا شش و بیست دقیقه تا شش و نیم از خونه  بابام اینا میام بیرون که امروز تازه ساعت 6:37 یه دفعه از خواب برخاستم!!!!!!! هول هول پریدم حاضر شدم و خلاصه تقریبا بیست دقیقه به هشت رسیدم شکر خدا. رئیس هم هنوز نیومده بود. ولی تا همین الان سرویس شدم. درسته که دیروز همکارم به جام بوده ولی خب، یه عالمه کار مونده بود واسه خودم، کارهای روتین امروز رو هم اضافه بفرمایید.

این وسط هم یه دوست قدیمی زنگید که لعنتی (!) بیا همدیگر رو ببینیم!!!!!! ولی خب، شاغلیم هر دو و هیچ فرصتی نیست. این دوستم یه پسر چهار پنج ساله داره که ماشاءالله خیلی هم درشته! بعد گفت که بعضی از پنجشنبه ها با پسرش میره استخر! منم تعجب کردم که اون استخر چه جوری میذاره پسر این دوستم بره اونجا؟؟!! اونم گفت حالا که استخر میذاره، تو گیر میدی؟ گفتم من غلط بکنم!

خلاصه قرار شد هفته دیگه پنجشنبه، منم مانی رو بزنم زیر بغل و با این دوستم و پسرش بریم استخر!!! البته من باید تا هفته دیگه یه سری کارها رو انجام بدم. اول اینکه اسپری اتوبرونز گرفته ام . که هنوز فرصت نشده بزنم. یعنی همیشه منتظرم مانی بخوابه، که اونم وقتی میخوابه که من یا چند دقیقه قبلش خوابیده ام ، یا از خستگی همزمان باخودش بیهوشم! بعدش با توجه به رنگ پوست، باید برم یه لباس شنا با رنگ زرد شدید بخرم که با رنگ پوستم همخونی داشته باشه!!!!!! آره داداش! اینجوریاس. نگاه نکنید خیلی مسوولیت دارم، حواسم به همه جا هست (جون خودم!!!!!!!!)نیشخند

از طرفی مامان مهدی شاکی شده از دستمون که چرا نمی آیید اینجا و راست هم میگه چون از 23 خرداد تا حالا نشده که بریم بهش سر بزنیم. اینه که امشب میریم اونجا ایشالا و مانی هم فردا می مونه پیش عمه اش اینا و البته مهدی هم هست و زحمت مانی دیگه واسه هر دو طرف نصف میشه!!!!!!! منم میتونم فردا رو بیام سر کار و با یه تیر صدها نشون رو بزنم! که هم سر کار باشم و نذارم موقعیتم به فنا بره و هم مهدی و پسرش یه روز پیش مامانش اینا خلوت کنند و هم هزار تا چیز دیگه که خود به خود انجام میشه!

و قبلا هم گفته ام که موقعیتم تو اداره احتیاج به یه سفت کاریهایی داره. پس باید نذارم از دست بره به خصوص که خیلی وقته پنجشنبه ها نمیام و ساعت چهار و نیم هم که اداره ترک میکنم. خب، ساعت کار اداره ما بیست و چهار ساعته است و ضمن احترام به خانواده و حفظ کیان آن، باید حداقل ماهی دو پنجشنبه بیام سر کار، دو پنجشنبه هم اگه بشه با مانی برم استخر.

این از برنامه ریزی، تا در عمل چه پیش آید!

[ چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز سه شنبه است و من نرفته ام سر کار! یعنی این پست رو دارم از توی خونه می ذارم!

عرض کنم خدمتتون که روز یکشنبه،‌خیلی خیلی پرکار بود واسه ما. اینجوری که از ساعت شش صبح مانی از خواب بیدار شد نذاشت من برم سر کار. بعد دیگه من و مهدی هم بیدار شدیم و حاضر شدیم و به هر کلکی که بود، سوار ماشین شدیم و وسط راه من پیاده شدم و رفتم سر کار، مهدی هم مانی رو برد خونه مامانم اینا و خودش رفت اداره.

عصر من و مهدی رفتیم خونه مامانم اینا. مامان و مانی آماده بودند و به محض رسیدن ما،‌ سوار ماشین شدند. مامانم یه جا مولودی دعوت بود. راستش من با این مراسم زیاد ارتباط برقرار نمیکنم!!!!!! به خدا و پیغمبر و ائمه هم اعتقاد دارم ولی اینکه برم اونجا و اون مراسم رو نظاره گر باشم،‌ چنگی به دلم نمیزنه!!!!! شاید خلوصی که باید تو این مراسم نیست و شاید هم اشکال از من باشه! از بس که ارزش سر و لباس و طلا و جواهر و خورد و خوراک و تجملات مهمتر از خود قضیه است و .... کلا شاید اشکال از منه که خیلی معنوی به قضیه نگاه میکنم. 

القصه! اون دوست مامانم خیلی اصرار داشت که من و مانی هم حتما باشیم. ولی راستش از اونجایی که مستاجر پیغام داده بود که حتما میخواد یکشنبه عصر تخلیه کنه، من این فرصت رو از دست نمی خواستم بدم! در نتیجه مامانم رو گذاشتم اونجا و با هزار و یک دوز و کلک ـ‌که دیگه خودتون باید حدس بزنید ـ مانی رو از مامانم جدا کردیم و رهسپار شدیم به طرف بریانک. من از قبلش از مهدی دلجویی کرده بودم که میدونم تو از اونجا بدت میاد،‌میدونم سختته و ..... چون میدونم درست یاغلط از این خونه بدش میاد. ولی من هیچ چاره ای نداشتم. چون مانی پیش مهدی واینمیستاد و اصلا معلوم نبود کار تخلیه کی تموم میشه. چه بسا به آخر شب هم میکشید! که همینطور هم شد!

خلاصه ما توی راه زنگیدیم به این خواهرشوهر مستاجر محترم که داریم می آییم!‌اونم گفت نیم ساعت دیگه کار تمومه! خانم و آقایی که شما باشید؛ ما رفتیم دیدیم نصف وسایل توی حیاطه و هنوز نصف دیگه توی خونه است! ازشون پرسیدم کی تموم میشه، گفتند فقط گاز و یخچال و لباسشویی و وسایل بزرگ مونده!!! حالا فکر کنید ساعت مثلا شش و نیم عصر بود!!!!! گفتم پس ما میریم همین حوالی، یه ساعت دیگه می اییم! خلاصه من و مهدی و مانی رفتیم یه پارکی که همون حوالی بود و مثلا یه شهربازی کوچیک بود و یه سری وسایل برقی هم داشت.

راستش اینجا باید یه چیزی رو هم بگم و اون اینکه من خیلی خیلی دستشویی داشتم (باید ببخشید گلاب به روتون) خلاصه مهدی و مانی رفتند سراغ وسایل بازی و منم در به در دنبال دستشویی. آدرس ته پارک رو دادند. من دیگه حتی نمی تونستم راه برم! از ته باغ،‌دیدم تابلوی امید داره چشمک میزنه. افتان و خیزان خودمو رسوندم و طبق قانون مورفی، اولین دری که در این مواقع دیده میشه، در وی‍ژه آقایونه. خلاصه یه در دیگه اون طرف ساختمون بود که مخصوص بانوان بود. پریدم توش و در یکی از کابین ها جا گرفتم که دیدم ای داد بیداد!!!!!!! از این دستشویی برقی هاست که باید پول بندازی توش تا درش بسته بشه!!!!!!!گریه

آخه بابات خوب، ننه ات خوب (!) دستشویی برقی ات دیگه چیه؟؟!!دیدم در به هیچ وجهی بسته نمیشه. ولی تا مرز بی آبرویی فاصله ای نبود. منم در همون کابین نیمه باز، راحت شدم و خلاصه اومدم بیرون!‌خجالت شکر خدا کسی نبود. ولی یه خانم پیر باغبونی بود که داشت چمن های روبروی ساختمون دستشویی رو آبیاری میکرد. یه کم چپ چپ نگام کرد ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم. شاید شک کرد که ممکنه پول ننداخته باشم! آخه تو اون موقعیت سکه ام کجا بود؟ همه وسایلم پیش مهدی اونور پارک بود. اگه میخواستم برم و سکه بیارم، دیگه باید توی آبیاری چمنها،‌ همکارش میشدم!!!!!!!!!!!

خلاصه هوا خیلی گرم بود ولی ما مانی رو تقریبا سوار همه وسایلی که میشد کردیم و در اینجا یه اتفاقی افتاد که خیلی به ما خوش گذشت. اگه یادتون باشه بچه که بودیم توی پارک ارم، یه ماشین برقی هایی بود که من خیلی دوستشون داشتم. تقریبا همه بچه ها عاشقش بودند. حتی من در رویاهای بچگیم دلم میخواست که متصدی، بعد از اتمام بازی، اون ماشین قرمزه رو بده به من و بگه تو از همه بهتر بازی کردی! منم ببرمش بیرون و زیرش چرخ بندازم و باهاش  اینور و اونور برم! خب بچه بودم!!!!!!!!!نیشخند

بعدش من و مهدی در یک اقدام عاجلانه تصمیم گرفتیم بریم سوار این ماشین برقی ها بشیم!!! هیچکس هم نبود. اول گفتیم صبر کنیم پر بشه. بعد گفتیم چه کاریه؟ خودمون سوار بشیم. من و مانی سوار ماشین قرمز و مهدی هم سوار ماشین آبی!!! شروع شد و ما هم رانندگی کردیم! اینقدر پر هیجان و با انرژی بازی می کردیم که چند نفر اومدند تماشای ما و از همه جالبتر،‌متصدی دستگاه بود که خودش هم پرید توی یه ماشین و شروع کرد با ما بازی کردن!!!!!!!!!!!!!!! بعدش هم که پیاده شدیم، تا چند دقیقه داشتیم به شدت می خندیدیم!!!!!! خلاصه طرفهای ساعت هفت و نیم از پارک بیرون اومدیم و رفتیم دیدیم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. تا اینکه بالاخره فکری به ذهن من رسید و این کار اینجوری انجام شد:

رفتیم خونه یکی از همسایه ها (که بسیار زن و شوهر محترمی هستند و از قضا دو سال هم مستاجر همین خونه ما  بودندو بالاخره تو اون ساختمون خونه خریدند) و من چک رو گذاشتم پیش اونا و قرار شد مستاجر هم وقتی تخلیه کرد، کلید رو تحویل این آقا بده و چک رو تحویل بگیره. بهش گفته بودم که بابت هر روز دیرکرد،‌ سی هزار تومن ازش میگیرم که به خاطر شنبه و یکشنبه میشه شصت هزار تومن. ولی این کار رو نمی کنم و ازش کم نمیکنم. همین که شرش از اون خونه و از سر ما کم شد،‌ جای شکر داره. بماند که در آخرین لحظه ها چه حرفهای مسخره ای زد و فقط اینو بدونید که گفت اگه تلفن قطع شده،‌ شوهر خاله ات مقصر بوده!!!!! چون پارسال که خواست قرارداد رو تمدید کنه،‌ من بهش گفتم تلفن رو قطع کن و گوش نکرد. حالا هر چند تا خط که بخوای واست میخرم!!!!!!!!!!!!!

دیگه بحث رو ادامه نمیدم چون میدونم خودتون جواب حرفهاش رو بلدید! فقط صد هزار تومن نگه داشتم که قبض برق بیاد و مستاجر جدید تو خونه مستقر بشه و ببینم مثلا راه اب مشکلی نداره و یا مساله دیگه ای نیست.

خلاصه ساعت بیست دقیقه به نه رسیدیم خونه و دیگه از خستگی و گرما داشتیم می مردیم. شکر خدا مهدی غر نزد!!! خب می دونید که دلیلش چیه. چون رابطه مون خوبه،‌ استانه تحمل پذیری هر دومون بالاست. اینه که همه چی رو تحمل می کنیم. شام هم شنتسل مرغ درست کردم. یعنی سرخ کردم!!!!!!!!! و خوردیم و مانی از خستگی یه ساعت بعد خوابید. ما هم با هم مهربون بودیم!!! و بعدش من دیگه بیهوش شدم.

بقیه در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، اول میخوام یه چیزی رو واسه تون تعریف کنم، شما خودتون نتیجه گیری کنید.

دو سه سال پیش مثلا فکر کنید بهار 89 یه دختری وارد شرکتمون شد که مدیرعامل معرفی کرده بود. دختر خوب و سر به زیری بود. ولی خب، هیچی کار اداری بلد نبود. مثلا فکر کنید حتی بلد نبود دستشو بذاره روی کیبورد!!!!!!!! من و همکارها سعی کردیم کمکش کنیم که کار یاد بگیره. خب، خودتون حتما می دونید حتی اگه مدیرعامل هم آشناتون باشه، ولی اگه کار بلد نباشید، یه استرسی همیشه تو وجودتونه. به خصوص که رئیس مستقیمتون فوق العاده سخت گیر باشه. اون موقع من به طور مستقیم با همون مدیر سخت گیره کار میکردم. منتها چون قبل از اون مدیره اومده بودم اینجا، تسلطم به کارم زیاد بود.

این مدیر سخت گیر، نظر چندان خوشی به این دوست تازه وارد ما نداشت. اولا که هیچی کار بلد نبود، دوما تحمیل شده بود، سوم اینکه ایشون و همه فکر می کردند مدیرعامل ایشون رو به عنوان جاسوس آورده که از اوضاع و احوال شرکت بی خبر نباشه.

من اوایل خیلی سعی میکردم استرسش رو کم کنم. همیشه در عین حال که بهش کار یاد میدادم و فوت های کوزه گری رو نشونش میدادم، ولی از کار نمی ترسوندمش. همیشه به اقرار خودش، خیلی بهش آرامش میدادم. بارها پیش همین مدیر سخت گیر، ازش تعریف کرده بودم و شفاعتش رو کردم.

البته ا ین همکار جدید بنده خدا از نظر خانوادگی خیلی مشکل داشت و یه پدر مریض رو دستش بود و خرج خونه رو هم میداد! واقعا دلم میخواست کاری براش کرده باشم. اوایل خیلی حرف گوش کن بود. هرچی می گفتیم گوش میکردو کلا خیلی همکاری میکرد. فقط دو سه تا مورد بود که کم کم خودشو نشون داد. مثلا ایشون خیلی با بچه های خدمات شوخی میکرد. خیلی لاتی حرف میزد. یه رفتارهایی که یه جاهایی در شان اون کار نبود! چند بار مدیر سخت گیر منو کشید کنار و بهم گفت که بهش بگم اینقدر با نیروهای خدماتی شوخی نکنه! ما گفتیم و جوابی نشنیدیم. حتی ناراحت شد که داریم تو کارش دخالت می کنیم!!!!!! خب، یه چیزهایی خصوصیات فردی و اخلاقی و تربیتیه.

من واسه مرخصی زایمان رفتم و برگشتم و خب، همین همکارم و یکی دیگه خیلی باهام همکاری کردند. اون یکی که طفلی بعد از ساعت شیر من می اومد و سر جای من می نشست. نیرو خیلی کم داشتیم و واقعا به بچه ها فشار می اومد. روال همون بود و ایشون اخلاقش گاهی خیلی توی ذوف میزد. خب، وقتی با بچه های خدمات شوخی میکرد، اونا دیگه ازش حساب نمی بردند. این بود که مجبور بود خودش کارهاشو انجام بده و دایم هم توی واحدها اینور و اونور میرفت و اگه بهش می گفتیم چرا پشت میزت نیستی، میگفت خودم باید کارهامو بکنم. خدماتی ها کار نمی کنند که! البته ما هم قبول داشتیم که خدماتی ها بدشون نمیاد از زیر کار در برن، ولی این دیگه هنر مدیریتی هر کسه که بتونه کار رو بین همکارهاش تقسیم کنه!

اون یکی همکارمون مجبور شد بره چون بیرون از شرکت خیلی مشکل داشت. بیماری جسمی هم بهش فشار می آورد در نتیجه ترجیح  داد کارش رو رها کنه! این بود که من موندم و این دوست تازه وارد که دیگه تازه وارد نبود! فشار کار شدید و نیروی کم و حالا ماها بودیم که باید با همدلی کار رو از پیش می بردیم.

تا زد و قبل از عید مدیرعامل عوض شد! حال این خانم هم خراب شد! خب، بالاخره یه تعلقاتی به ایشون داشت که طبیعی بود! منظورم تعلقات معمولیه که آدم به رئیسش می تونه داشته باشه. نه چیز دیگه. من تا قبل از اون شنیده بودم که چند تا واحد اعتراض کرده اند که چرا این خانم هر روز توی واحدها سرک می کشه و با بچه ها شوخی میکنه. حتی یکی بهش گفته که مگه اینجا مدرسه است که هی میای وقت ما رو میگیری و ما رو چک میکنی! ولی خب، ایشون دیگه پررو تر از این حرفها بود که بخواد از این حرفها برنجه یا تغییر رویه بده. منم که مجبور بودم یه روزهایی زود برم و کلا پنجشنبه ها نباشم، کلا افسار کار به دست ایشون افتاد! البته فقط توانایی جسمی و حضور مستمر زیاد نبود. یه کارهایی بود که فقط خودم باید انجامش میدادم. هرگز هم فکر نمیکردم که ایشون بخواد واسم سوسه بیاد.

تا اینکه بعد از عید، توی اون شیر توشیری بعد از عید که هنوز مدیرعامل جدید نیومده بود، ایشون برای عمل پولیپ و سینوزیت و .... بینی، ده روز دفت مرخصی! من یادمه تو اون حجم کار، یکی دو ساعت جور کردم و از طرف همه بچه ها رفتم دیدنش! یعنی میخوام بگم رابطه مون واقعا خوب بود. ایجوری که میرفتیم مسافرت، واسه هم سوغاتی می آوردیم و توی کار هوای همو و داشتیم. ایشون بعدازظهرها به جای من می موند و منم تا اونجا که میشد، هوای کارشو داشتم.

اینو هم باید بگم که مدیر سخت گیر هم بعد از عید از شرکت رفت. حتی یادمه قبل از اینکه بره من ازش خواستم که یه پاداشی به این دوستمون و همکارش بده به خاطر کارهای مضاعفی که این مدت انجام داده اند. ولی مدیر سختگیر زیر بار نرفت و گفت که هنوز ایشون رو نشناخته ای! اینقدر خوش قلب نباش!!!!!!!

ما که چیزی نشنیدیم و به رویه سابق ادامه دادیم.

تا مدیرعامل جدید اومد! تا اینکه تو این یه ماه اخیر، یه چیزهایی به گوشم رسید که اصلا نخواستم بشنوم و باور کنم! این خانم تازه وارد که دیگه تازه وارد هم نیست و سه ساله که اومده، هر جا میشینه از من بد میگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باور کنید هنوز نمیدونم چرا. البته دلایلش یه چیزهایی که آدم ازش سردرنمیاره! مثلا اینکه ایشون با همکارش دائم در جنگ و مرافعه بود. من سعی میکردم این وسط رو بگیرم. ولی ظاهرا به مذاق ایشون خوش نمی اومد و انتظار داشت من همه اش بگم عزیزم حق با توئه!!! ولی من نمی تونستم روی حق پا بذارم! می دیدم داره زور میگه و هی داره حق و ناحق میکنه! کلا یاغی شده! قلدر شده! بدتر از همه اینکه، دائم داره دعوا میکنه با همه. میدونم حجم کارش زیاده. ولی حجم کار همه مون زیاده!

یه زمانی به من میگفت: تو برو، من هستم به جات می مونم. تعارف هم باهات ندارم. من به اضافه کار احتیاج دارم. پس باید بمونم. پس جای تو هم می مونم.

و البته روال کار این بود که اونا باید  به جای من می موندند. و خیلی هم لطف می کردند. ولی شکر خدا الان یه مدته که وضع مالیش خوب شده و شاید به اضافه کار چندانی نیاز نداشته باشه. اینه که میگه دیگه نمی مونم! گفتیم باشه نمون. بعد اون همکارمون که به خاطر مشکلاتش رفته بود، خواست که برگرده. ولی همین همکار تازه وارد نذاشت! یعنی باورتون بشه که نذاشت! همه جای اداره پر کرد که این میخواد دوباره بیاد و به خاطر شرایطش مجبوره ساعت سه و نیم بره. این بره، من کارهاشو نمی کنم!

ولی این درحالی بود که اون همکار مشکل دارمون میگفت که ساعت سه و نیم میره ولی پنجشنبه ها میاد و این همکار تازه وارد میتونه پنجشنبه ها استراحت کنه. حالا که پول اضافه کاری نمیخواد، خب پنجشنبه ها استراحت کنه و من به جاش می مونم.

ولی نذاشت. گفت اگه تو بخوای سه و نیم بری، من کارهای تو رو انجام نمیدم!

یه عالمه هم پشت سر من بیچاره حرف زد! البته من به اون یکی هم گفتم که نباید توقع داشته باشی این کارهاتو بکنه. اونم گفت من اصلا ازش توقع ندارم. چون میخوام با مدیرهام توافق کنم.

ولی متاسفانه جو شرکت بر علیه همکار رفته، بدجوری برگشت. واقعا اینکه میگن غیبت یه گناه بزرگه، برای همینه. چون شما نظر بقیه رو برمیگردونی بدون اینکه اون شخص باشه و از خودش دفعا کنه!!! حالا فکر کنید من یه ماهه می شنوم یه عالمه حرف مفت هم پشت سر من میزنه. هی میگه، هی میگه، ولی من هیچی نمیگم. هرچی اون پشت سر من میگه، من براش دعا میکنم. انرژی مثبت می فرستم تا انرژی های منفی اش خنثی بشه. یا لااقل به من نخوره. میخواد منم وارد بازی کنه. که منم بشینم هی اینور و اونور حرف بزنم. ولی من اینکاره نیستم. اون دوست داره مثل بعضی از زنها، تو کوچه بشینه و سبزی پاک کنه. ولی من دوست ندارم!

اولا که در شانم نیست این خاله زنک بازیها، دوما اینقدر دارم چهارشنبه، که یادم نمیاد دوشنبه!

البته این دوستمون خیلی هم توی توهمه. یعنی کلا در حال داستان ساختنه. حالا چند روزه که با منم سرسنگین شده!!!!!!!!! اینقدر که از من پیش این و اون بدی گفته، که خودشم بدیهای من باورش شده!!! حتی مثلا یه همکاری خیلی وقته از شرکت رفته و حالا میاد سر میزنه، می شینه پیش اون از من بد میگه!!!!!!!! خب، به گوش منم میرسه. ولی من هیچی نمیگم. برای دعا میکنم و برای مادر مرحومش فاتحه می فرستم. از خدا میخوام کمکش کنه و این دیوی که از من ساخته، تو ذهنش از بین بره که کمتر عذاب بکشه. هرچی هم که فکر میکنم نمیدونم دلیل این دشمنی چیه؟ شاید دوست داشت وقتی من رفتم تو واحد مدیرعامل، بیاد سر جای من بشینه. خب، این دیگه تقصیر خودش بود. تو این چند سال کاری نکرد که مدیرها بخوان جابجاش کنند. یعنی اون پرستیژی که باید برای خودش نساخت! هی با خدمات و همه در حال بگو بخند و شوخی کردن! از نگهبان دم در باهاش شوخی میکرد تا میرسید بالا!!!!!! هیچ منظوری هم نداره ها! فقط اینجوری سنگ خودش رو سبک میکنه. خیلی هم خودسره! مثلا تو کاری که بهش مربوط نیست دخالت میکنه و توی خیلی کارها، بدون اینکه نظر مدیرها رو بپرسه، خودش وارد عمل میشه و گند میزنه به همه چی! بارها هم سر همین بحث مون شده. من همیشه میگم چرا از خودت درمیاری و این کارها رو میکنی؟ اونم زیر بار نمیره و یه سری دلیل میاره که واسه خودش خوبه. با همه می جنگه بعد ورد زبونش هم اینه: «من رکم!» احتمال نمیدونه رک بودن چیه. چون کسی که رکه، حرفشو بی پرده میزنه نه توی صد تا پرده پشت سر طرف!

چون شماها من و ایشون رو نمیشناسید بهتون میگم. چند باری پیش اومده که بهش پول قرض داده ام و مشکلش رفع شده. خیلی جاها ازش حمایت کردم. خیلی کار یادش دادم. هرگز فکر نمیکردم یه روزی این رفتارها رو باهام بکنه! ازش ناراحت نیستم و ازش توقع ندارم. به هر حال هر کس یه درونی داره و یه جور تربیت شده. ولی واقعا از خودم می پرسم چرا؟

حتی روز شنبه یکی از بچه های خدمات پیشم اومد و گفت ا میدوارم ایشون هرگز به جایی نرسه! گفتم چرا؟ گفت آخه پنجشنبه ها که شما نیستی و ایشون میاد بالا، میره پیش مدیرعامل و به هیچ کس رحم نمیکنه. واسه همه می زنه!!! دوست و دشمن هم حالیش نیست. کاشکی به هیچ جا نرسه!!!!!!!!!!!!

البته ما فکر میکردیم ایشون جاسوس مدیرعامل قبلیه. ولی خب، مثل اینکه ترک عادت موجب مرضه و باید حتما به رویه سابقش ادامه بده!

خدا به همه مون رحم کنه!

[ یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اینقدر این دو سه روزه اتفاقات زیادی افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم!

اول اینکه مادر مهدی دوباره در اثر کمردرد شدید افتاده توی رختخواب. طفلی خیلی داره درد میکشه. تشخیص دکتر این بوده که دیسک پنجم زده بیرون، ولی خودش میگه میدونم که دیسکم پاره شده! اینم علت داره. اون چهار روزی که توی خرداد تعطیل بود، ایشون شروع کرده به پیراشکی درست کردن. حداقل سه ساعت سرپا بوده! بعد فرداش کتلت درست کرده و یکی دو ساعت سرپا بوده. روز بعدش هم دلمه درست کرده و فکر کنم اونجا هم دو سه ساعت سرپا مونده!!!!!!!! من دیگه ادامه نمیدم. شما دیگه جواب مساله رو پیدا کنید! کسانی مثل من و ایشون که سابقه کمردرد داریم، مثل چینی بندزده ایم! باید خیلی مراقب باشیم. من خودم خیلی کارها دوست دارم انجام بدم. ولی نمیکنم چون نمی تونم و فکر اینو میکنم که اگه بیفتم، کی میخواد کارهامو بکنه.

الانم طفلی میره فیزیوتراپی و خیلی هم درد میکشه. هفته پیش ما خونه بابام اینا بودیم. خیلی هم برای مامانم خسته کننده بود. چون هم ما بودیم و هم پسرخاله ام اینا. میدونم واقعا به مامانم خیلی فشار اومد!ناراحت دلم خوش بود که یه هفته استراحت میکنه. ولی با این وضعی که پیش اومده، دیگه از استراحت خبری نیست. دیروز هم مامانم زنگید که اگه حال مامان مهدی خوب نیست، این هفته هم مانی رو بیارید پیش من! راستش دلم میخواست مامانم این هفته یه کم کارهاش سبک تر باشه. از طرفی، دیروز مهدی به خواهر وسطی اش زنگید که اوضاع چطوره؟ و ایا میتونه این هفته مانی رو نگه داره؟ که خواهرش گفت که کارهاش زیاده و باید به پخت و پز و بقیه کارها برسه و نمیتونه مانی رو نگه داره! که خب، بیچاره حق داره. منم که ازش متوقع نیستم. تا حالا هم خیلی لطف کرده. ولی این برام جالبه که بابای من توی خونه خیلی مواظب مانیه. و اگه یه وقت مامانم بره خرید، می تونه روی بابام حساب کنه که مراقب مانی باشه. ولی درحالی که پدر مهدی توی خونه است و اصلا سر کار نمیره، نگهداری از نوه اش رو تقبل نمیکنه!! خب هرآدمی یه جوره دیگه.چشمک

حالا قرار شده این هفته هم مانی رو بذارم پیش مامانم اینا، ولی عصرها بریم دنبالش و بیاریمش و نمونیم. هفته قبل هم به خاطر پسرخاله ام موندیم.

بریم سراغ خونه بریانک که مثنوی هفتادمن کاغذه. چهارشنبه صبح از بنگاه زنگیدند که «مستاجرتون واسه بستن قرارداد با صاحبخونه جدید نیومده اند. هرچی هم که می زنگیم نه خودشون نه خانواده شوهرشون، تلفن هاشون رو جواب نمیدن!!!!!!!!!!!! ما هم دوازده روزه که معطل ایناییم، با یه مستاجر دیگه قرارداد بستیم!!!!!!!!!!!!!!!!»

دیگه داشتم شاخ درمی آوردم. هرجور بود زنگیدم به خواهرشوهره و بالاخره بعد از چند ساعت بهم زنگید. منم گفتم شما پدر صاحب منو درآوردید. پیرم دراومد تا من تونستم این پول رو جور کنم. چرا نرفتید قرارداد ببندید؟ گفت: «ما هم سر از کار داداشم درنمیاریم!» حالا راست و دروغش گردن خودش. منم گفتم بالاخره طبق کاغذی که امضا کرده اید، باید تا روز جمعه خالی کنید.

دیروز هم که جمعه بود، یه بنگاه دیگه زنگید که میخوام مستاجر بفرستم، ولی اینا موبایلهاشون رو جواب نمیدن!!!!!!!!!کلافهمن و مهدی و مانی هم حاضر شدیم و رفتیم اونجا، دخترش ما رو دم پنجره دید و زنگیدیم و در رو باز کردند و رفتیم داخل. دیدم اصلا وسایل رو جمع نکرده اند!!!!!! یکی دو تا کارتن تو اتاق بود ولی وسایل جمع نشده بود! میگم چرا جمع نکرده اید؟ مگه قرار نبود امروز تخلیه کنید؟ میگه آخه شوهرم میره سرکار و نیست، من تنهایی نمی تونم!!!!!!!!!!!!!!! تو دلم گفتم: نازتو برم که تو اینقدر ملوسی!! خب تا اونجا که میتونی جمع کن، بقیه رو بذار شوهرت جمع کنه!!! بعد فوری یاد وظایف خودم در منزل افتادم که ......... بماند!

گفتم به هر حال از فردا هر روزی که بیشتر بشینید، باید سی هزار تومن بابت هر روز بدید! بعد همون موقع مستاجر جدید اومد. یه زن و شوهر تازه عروس تازه داماد بودند که البته ظاهرا پارسال ازدواج کرده بودند. بعد در مورد مبلغ تا یه جایی به توافق رسیدیم. قرار شد بهم خبر بدن. این هفته باید هزار تا تحول در  مورد خونه بریانک اتفاق بیفته. کمترینش، جابجایی مستاجرهاست. منتها خاله ام باید قیمت آخر فروش رو بهم بده که منم بشینم حساب کتاب کنم ببینم آخرش به کجا میرسیم که بیفتم به صرافت طلا فروختن و وام گرفتن.

از روابط خودم و مهدی هم در ادامه مطلب میگم:


ادامه مطلب
[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ