چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

ماشین خطی های انقلاب ـ سیدخندان یا از مسیر خیابون آپادانا میان، یا از مسیر سهروردی. معمولا مسافرهای آپادانا کمتره. من از آپادانا میام همیشه. که بتونم در شرکت پیاده بشم!

امروز صبح به محض اینکه رسیدم ایستگاه ماشینهای خطی تو انقلاب، خط نگه دار چون دوتا از مسافرها رو میشناخت، یه ماشین رو اختصاص داد به مسیر آپادانا. دو بار هم تاکید کرد. حتی وقتی راننده خواست حرکت کنه، به راننده گفت: مسافر آپادانا داری، حواست باشه!

همچین که بیست سی متر قدم از ایستگاه دور شدیم، مسافری که پشت سر راننده نشسته بود گفت: آقا از سهروردی میری دیگه!!!!!!!!!!!! راننده گفت: مرد مومن! یه ساعته همه دارن میگن از آپادانا میریم!!! مسافر هم گفت: من پیاده میشم! حالا شما فکر کنید از ایستگاه دور شده بودیم و پشتمون هم ماشین بود! یعنی نمیشد ماشین دوباره برگرده و مسافر سوار کنه. خلاصه طرف پیاده شد و راننده هم ناراحت شد و اعصابش خرد شد. خب، بیچاره حتما روی کرایه تک تک مسافرها حساب کرده بود که اینجوری ناراحت شد. من و یه آقایی هم عقب نشسته بودیم.

منم در یک اقدام پطرس وار، سه تومن دادم به راننده و گفتم: لطفا دو نفر حساب کنید! گفت: چرا؟ گفتم: فرقی نداره که. خب منم الان عقب راحت نشسته ام ! راننده خیلی خوشحال شد و یه عالمه واسم دعا کرد! حتی یه ثانیه هم فکر نکردم «چرا من حساب کنم؟» با خودم فکر کردم: «چرا من حساب نکنم؟!» وقتی با هزار و چهارصد تومن، میشه یه نفر رو اول صبح خوشحال کرد، چرا که نه؟؟!!نیشخند (آشتی، خیر میشود! برنامه امشب سینماهای تهران!!!!!!! دی دی دییییییییییییییین ... اینم آهنگش بود!!!)

خلاصه اومده ام شرکت و یه خروار هم کار ریخته سرم، لابلای کارها، میام چند خط اینجا می نویسم و میرم. انگار دین به گردنمه که حتما هر روز یه پست بذارم اینجا! عادتمه سر کار، هر روز یه کاغذ باطله که یه طرفش سفیده بر میدارم و کارهام رو ردیف می نویسم. هر کاری که انجام میشه، می تیکم کنارش! (تیک میزنم!!!)عینک و اینم مثل حل کردن مساله ریاضیه که آدم خیلی شاد میشه و من در طول عمرم البته خیلی کم از این شادیها داشته ام. چون وسطهای حل مساله یه دفعه یادم میرفت که اصلا دارم چه غلطی میکنم! مثل حافظه ماهی قرمز که فقط سه ثانیه است. حالا گیرم سه دقیقه طول میکشید مال من!!!!!!قهقهه

بچه ها فیلم ساز آشنا سراغ ندارید؟ واقعا میخوام از خونه بریانک یه سریال بسازم. یعنی قصه اش، مثنوی هفتاد من کاغذه! دیشب خانم مستاجر زنگید و دوباره ناله کرد که من و شوهرم توافق کرده ایم که خونه به اسم من باشه. حالا فکر نکنید یه کاخ تو نیاورون قرار بود به اسمش باشه ها! قرار گذاشته اند خونه بریانک که سی و هفت متره و دست اینا اجاره است و هنوز یه ماه نشده از موعد نشستنشون، قرارداد اجاره اش، بشه به نام خانمه! که خانمه و آقاهه که با هم اختلاف دارند، این بار آقاهه از خونه بره و خانمه بیاد بشینه. بعد میگه: شما میای بنگاه که قرارداد بشه به اسم من؟ گفتم: خانم عزیز! به نظر شما من در چه حدی وقت آزاد دارم که یه بار بیام  اجازه نامه به نام شما بشه، یه بار شما بیای فسخش کنی، یه بار برم بنگاه بسپرم برای مستاجر جدید، یه بارم مستاجر جدید به جای شما بیاد!!!!!!!!!!!!!! میگه: خب من چه کار کنم؟ گفتم: شما بگو من چه کار کنم!!

بعد زنگیدم به شوهر خاله ام و گفتم یه زنگ بزنه به آقای مستاجر و بپرسه اگه واقعا میخوان برن، از همین الان تکلیف رو معلوم کنند که ما هم فکر مستاجر باشیم و زمانی که اینا میخوان تشریف ببرند، همون موقع تو بنگاه قرارداد جدید رو با مستاجر جدید بنویسیم. به خانمه هم گفتم وقتی داریم قرارداد رو فسخ می کنیم، تشریف بیار کنار شوهرت وایسا، پول پیش رو ازش تحویل بگیر و برو!!! و جالب اینجاست که وقتی شوهرخاله ام به آقاهه زنگیده، اون گفته: من که ندارم اجاره رو بدم!! (فکر کنید ماه اوله!) شما از پول پیش بردارید!!! شوهر خاله ام که گفته: اینکه نمیشه! اگه قرار بود از پول پیش برداریم که اصلا همه اش رو رهن کامل میدادیم! دیدیم این چیزها واسه ما تنبون نمیشه! از همین الان که خودشون هم میخوان بلند بشن، بهتره پاشن و دعوای اول، بهتر از صلح آخر! والا....... با این نوناشون......چشمک

این از این!

دیروز ارغوان عزیزم یه پیشنهاد توپ داد که من خیلی خوشحال شدم. یه نمایش برای بچه هاست به نام «ببعی و گرگ آشپز» که موزیکال و خیلی هم شاده. حالا حتما باید یه وقتی رو خالی کنم و مانی رو حتما ببرم! حالا ببینم وقت پنجشنبه ام چطوریه. شاید هم صبح بردمش استخر و عصر هم بردمش تئاتر!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

نمیدونم، شاید من واقعا نازک نارنجی شده ام و شاید این درد رو دیگه نتونستم تحمل کنم. دیروز از ظهر به بعد، درد گوشهام خیلی زیادتر شد. به طوری که واقعا حس میکردم درد تا گلوم بالا اومده. یادم اومد چند سال پیش یکی از دوستهام بالای یکی از گوشهاش رو سوراخ کرده بود. خلاصه بهش زنگیدم و ازش پرسیدم تا کی درد داشتی؟ گفت: من تا سه ماه درد داشتم!!!!!!!!!!!!!

من: سه ماه!!!!!!!!!تعجبتعجب

اونم گفت: آره بابا. تا سه ماه نمی تونستم سرمو بذارم روی بالش!

منم همونجا تصمیم گرفتم اینا رو دربیارم از گوشم! آخه چرا باید سه ماه زجر بکشم؟! هیچ دلیلی برای زجر کشیدنم نمی دیدم. تلفن رو که قطع کردم، مهدی بهم زنگید و حالمو پرسید. بعد گفت: تصمیم نداری درش بیاری؟ گفتم: اتفاقا الان داشتم به همین فکر میکردم. بعد گفت بیا من برات درش میارم.

ولی اون وضعی که گوشام داشت و اون ورمی که لاله گوشم کرده بود، عمرا اگه مهدی می تونست بهش دست بزنه. خلاصه کارهامو کردم و قبل از ساعت پنج که مهدی بیاد دنبالم، رفتم واحد مالی که بچه هاش، خیلی باهام رفیقند! (به از شما نباشه!ماچ) خلاصه گفتم بیایید منو نجات بدید.

بعد یه انبر کوچیک و اسپری لیدوکایین هم با خودم بردم و به رئیس حسابداری که یه خانم قوی هیکل و دل و جرات داره، گفتم بیاد اینا رو از گوشم دربیاره و خلاصم کنه! خلاصه ما نشستیم رو صندلی و ایشون شروع کرد به کشتی گرفتن با گوشم! اینم بگم که لیدوکایین اصلا اثر نداشت. از طرفی، به خاطر ورمی که از ظهر، یکی از گوشها کرده بود، نمی تونست درش بیاره! منم واقعا دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

بچه های مالی یه همکار دارند که خیلی ظریف و لاغره و ماها همیشه فکر میکنیم هیچ کاری از این بر نمیاد! خیلی هم دل نازکه. بهش گفتم از اتاق بره بیرون نکنه یه وقت غش کنه! ولی اینقدر که من داشتم درد میکشیدم، جلو اومد و گفت: بذارید منم امتحان کنم! گفتیم: این یکی با این هیکل نتونست، تو چه جوری میخوای انجام بدی؟

بدبختی اینجا بود که گیره های پشت گوشواره، بدجوری به گوشواره چسبیده بود و گوشها هم دردناک. منتها این خانم ظریف، با دستهای لاغر و کوچولوش، با یه دست گوشواره رو نگه داشت و با دست دیگه، گیره رو جدا کرد و هر شش تا گوشواره رو درآورد!!!!!!!!تشویق البته همکارهام گفتند دو تا سوراخ های روی لاله رو بذاریم بمونه، ولی من اصلا تحمل نداشتم. چون اونا هم به شدت درد میکرد! میخواستم خلاص بشم! نتونستم تحمل کنم الکل کاری کنم. دیگه تو همون حال، به یکی از همکارها زنگیدم که بیاد سر جام بشینه و حواسش باشه به کارهام تا من برگردم.

وقتی برگشتم، مدیر عامل دید حالم خیلی نزاره. گفت چی شده؟ گفتم: چیز مهمی نیست! گوشم چرک کرده. خلاصه مهدی اومد دنبالم و رفتم! دلم واقعا ضعف کرده بود. دیدم الانه که غش کنم.

از مهدی خواستم واسم شیرینی بخره. و البته این درخواست، خیلی عجیبه. چون من اصلا شیرینی خور نیستم و خود مهدی هم تعجب کرد! ولی قندخونم پایین اومده بود و واقعا به شیرینی احتیاج داشتم! ولی خب، دیگه تو اتوبان بودیم و هیچ مغازه ای دم دست نبود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز که شنبه بود، همه چی با هم اتفاق افتاده بود.

از ساعت سه، از یکی از مدیران ـ که اصلا دیگه قرار نیست من کارهاشو بکنم ـ خواهش کردم که اون مورد رو بهم بده تا پیگیری کنم. فکر کنید کار مدیر خودم ساعت پنج تموم شد. دیگه میخواستم برم. یه بچه مریض خونه داشتم که دوا نمیخورد. دلم پیش اون بود. البته خونه مادرشوهرم بود و خیالم راحت بود. ولی خب، میخواستم خودم پیشش باشم.

خانم و آقایی که شما باشید، این آدم خوش انصاف، ساعت پنج دقیقه به شش، اون مورد رو بهم داد. فکر نکنید بهش نگفتم ها، هی میرفتم میگفتم: مانی حالش خوب نیست. میخوام ببرمش دکتر! تو ور خدا زودتر بهم بدید! هی میگفت: باشه الان! که دیگه الانش شد ساعت شش! منم آژانس گرفتم و رفتم خونه مادرشوهرم. دیدم مانی خوابیده! البته قبل از اینکه وارد بشم، یه سر رفتم داروخونه که پمادتتراسایکلین چشمی بگیرم! همکارم بهم داده بود تو اداره، ولی تموم شده بود تا عصر!

وقتی وارد داروخونه شدم، دکترش ـ که آقای خیلی باشخصیتیه ـ گفت: اومدی ازمون تشکر کنی که خوشگلت کردیم؟ گفتم: راستش آقای دکتر! از دیشب که این کار رو کرده اید، حتی یه لحظه هم دردش ساکت نشده!!! معاینه اش کرد و گفت: خوبه که اصلا ورم نکرده! سیستم دفاعی بدنت عالیه! این پماد هم نمیخود بزنی. فقط لیزش میکنه. الکل بزن. گفتم: آخه الکل خشکش میکنه، نمیذاره بچرخه!

خلاصه از ما اصرار و از اون انکار، آخر هم فقط یه ورق قرص نوافن بهم داد که مسکنه. خلاصه اومدم خونه مادرشوهرم و دیدم مانی خوابه! بعدش دیدم مهدی وسایل رو جمع کرده و گذاشته تو ماشین، منتظر منه که بیام و راه بیفتیم. اول یه قرص خوردم و به گوشم لیدوکایین زدم و دوباره چربش کردم. این بار خواهرشوهرم بهم پماد تتراسایکلین داد. ولی چشمی نیست. یعنی سرش باریک نیست که بشه راحت دور این نگین ها، پماد زد. ولی خب، از هیچی بهتر بود. یه بار دیگه چرخوندمشون و راه افتادیم به طرف خونه.

ساعت بیست دقیقه به هشت رسیدیم خونه! تازه سانس دوم کارم شروع شد. بدون اینکه بشینم، اول یه شربت گل واسه مانی درست کردم و ریختم تو گیلاس! هزار تا هم ژانگولر بازی درآوردیم با مهدی که این گیلاس جایزه توئه. میخوایم تو این بهت شربت بدیم و البته شربت دیفن هیدرامین رو هم توش ریخته بودیم! با مهدی مسابقه گذاشتن که کی زودتر شربتش رو میخوره! که خب البته مانی یک سوم از شربت رو خورد! بازم خوبه!

بعد پریدم تو آشپزخونه و فیله مرغ رو گذاشتم تو مایکروفر یخش آب بشه. تو این فاصله، پیازداغ درست کردم . آب برنج رو گذاشتم و سیب زمینی پوست گرفتم و خلالی کردم. بعد فیله ها رو خرد کردم و تو پیازداغ تفت دادم. زردچوبه زدم و رب ریختم و گذاشتم رب حسابی رنگ پس بده. لپه و لیمو رو هم ریختم و آب و نمک هم اضافه کردم و در زودپز برقی رو بستم و گذاشتم رو بست دقیقه دیگه.

آب برنج جوش اومده بود، برنج رو بهش اضافه کردم و رفتم سراغ سرخ کردن سیب زمینی ها. تو این فاصله لباسهای کثیف این دو روز رو از ساک درآوردم و گذاشتم تو سبد رخت چرکها.

یه کم که کارم کمتر شد، زنگیدم به مامانم. دیروز صبح که باهاش حرفیده بودم، گفته بود که اونم مریض شده. خلاصه مهدی گفت بزنگ که اگه مریضه، ببریمش خونه مامان خودم! که شکر خدا مامانم خوب بود و گفت مانی رو بیارید پیش خودم!

تا قبل از شام هم به نظافت خودم رسیدم و یه کم چرخیدم. خلاصه ساعت نه دیگه شام حاضر بود! (خورش قیمه با فیله مرغ) ولی من دیگه لت و پار بودم! نیشخند قرصه رو که خورده بودم، دردم کمتر شده بود. خلاصه شام خوردیم و همون ساعت نه، شبکه تماشا، سریال «خودرو تهران 11» رو داشت پخش میکرد. البته میدونید که سالها قبل واسه بار اول نشونش داد و الان تکرار اون موقع است. من از این سریال و از خانم مریضه برومند خیلی خوشم میاد.

همون قسمتی بود که خانم خونه مجبور میشه بره سفر. بعد شوهرش با سه تا بچه می مونه خونه و تازه می فهمه که خانمش چقدر کار میکرده تو خونه. و البته یه همسایه خیلی خوب هم دارند که کمکشون میکنه!

مهدی هی نگاه میکرد و هی میگفت: بیچاره زنه چقدر کار میکرده! نیشخندچشمک 

خلاصه مهدی بر خلاف میلش که فیلم و سریال ایرانی دوست نداره، نشست و نگاه کرد. مانی هم از سر و کولمون بالا میرفت. مهدی میگفت: پسرم مریضی! استراحت کن! مانی هم بر بر نگاش میکرد! بعد تازگی ها یاد گرفته میره بالای مبلها و می پره رو نشیمنگاه مبل! امیدوارم هرگز نیفته پایین! بعد یه چیزی رو بابام از خیلی ماه پیش یادش داده. مثلا میخوان با هم کشتی بگیرند. بابام اولش میگه: خانمها و آقایون! و اینک مسابقه کشتی بین مانی و بابا! هیییییییییی بعد می افتند به جون هم و کشتی می گیرند. واسه هر کاری، اولش اینو میگن: خانمها و آقایون.... و اینک .......

حالا مانی هم یاد گرفته و قبل از هر کاری اینو میگه. البته بلد نیست بگه آقایان! میگه: آقاواوان!

میره روی دسته مبل و میگه: خانمها و آقاواوان! و اینک مانی میپره!!!!!!! هییییییییی.

بعد خودشو ول میکنه روی مبل! و البته دیروز در یکی از این پرشها، وقتی خواستم بگیرمش که نیفته، محکم خورد به گوشم و نعره ام رفت به آسمون!!!!!!!!

رسما تا ده دقیقه دلم ضعف میرفت!!!!!!!گریه

خلاصه اینکه بعد از شام هم رفتم تو آشپزخونه و مشغول گذاشتن ظرفها توی ماشین شدم و ماشین رو روشن کردم، بعدش قابلمه رو شستم و دستی به آشپزخونه کشیدم. مهدی هم شاکی شد که چرا سفره رو کامل جمع نکرده ام! بعد ناراحت شد و خودش سفره رو جمع کرد و زیر سفره ای رو گلوله کرد انداخت پشت میز ناهار خوری.

جالب توجهه که ما میزناهار خوری داریم و حتی مانی هم صندلی مخصوص داره! ولی صندلیش خونه مادرشوهرمه و ما روی زمین ناهار و شام میخوریم! چون آقا مانی رو اگه ول کنیم، میره میشینه روی میز ناهارخوری که شیشه ایه! حکایتی داریم ما!

خلاصه که آخر شب با مانی مسواک زدم مهدی، مانی رو برد روی تخت و واسش قصه گفت که بخوابه. منم گوشم رو دوباره چرب کردم و یه بار دیگه چرخوندمشون و یه کم نشستم که پماد، جذب بشه و بعد رفتم خوابیدم، ببخشید بیهوش شدم!

شکرخدا سیر خواب شدم و تلافی دیروز دراومد. (از ساعت دوازده شب تا شش و نیم صبح) دیروز ظهر هرچند که یه لیوان نسکافه (خیلی کم شکر) خوردم تو شرکت، ولی بیخوابی شب قبل، خیلی اذیتم میکرد. تازه با اونهمه حجم کار!

نکته خوب دیگه اینکه، دیشب در جریان پخت و پز، حتی یه دونه سیب زمینی سرخ کرده دهنم نذاشتم! حتی وقتی هم که داشتم غذاها رو بعد از شام جابجا میکردم، اصلا نوک نزدم! باور کنید، صبح که بیدار شدم، شکمم اندازه خودش بود. یعنی اصلا بیرون نزده بود! همین راضیم کرد و با خودم گفتم: لذت یه اندام متناسب، قطعا از لذت نوک زدم به غذاها، خیلی بیشتره! قلبلبخند

الانم هرچی غذا و خوراکی بمونه، صاف میره تو سطل آشغال! چرا بره تو شکم من؟ میره تو سطل آشغال!!!!!! وقتی معلم بودم، یه همکار گل داشتم که یه کم شکم داشت. همیشه میگفت: آشتی جون! اینها (به شکمش اشاره میکرد) «حیفه» های سر سفره است. آدم هی میگه: این حیفه، میخوره. اون حیفه، میخوره.

منم همیشه بهش میگفتم: من و شما حیفیم. پس نباید بخوریم!!!!!!!!!!!نیشخند

[ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

هرچی آدم منع مردم رو میکنه، انگار یه روزی به سر خودش میاد!

دیروز صبح از خواب که بیدار شدم، اصلا حس هیچ کاری رو نداشتم. هم ضعف داشتم هم دل و کمرم درد میکرد! بی حوصله هم بودم اساسی! آقا مانی هم از ساعت هشت بیدار شده بود و ورجه وورجه میکرد! یعنی باور کنید تا ظهر که ناهار بپزم، ده بار نقشه ناهار رو ریختم و تغییر دادم. آخرش هم پلو یونانی درست کردم. اول خواستم غذا از بیرون بگیرم. ولی دیدم واسه ناهار امروز هم باید یه چیزی بخوریم. برای همین همت کردم و پلویونانی پختم. دلم میخواست همون صبح که بیدار شده ام، همه کارهام رو بکنم که دیگه روی هم تلنبار نشه. مثل اتو کردن مانتو مقنعه، که مهدی توی اتاق بود و خواب، و نمیشد برم اتو کنم. ایشون ساعت دوازده از اتاق بیرون تشریف آوردند!

خودش فهمید بی حوصله ام و یه لیست خرید بهش دادم که بره بخره و اصرار داشت که فردا یعنی امروز که شنبه است بره، که گفتم فردا خسته از سر کار و اینهمه رانندگی میای، حوصله نداری بری خرید. در نتیجه بی آذوقه می مونیم. یه کم غر زد ولی من اصلا حوصله نداشتم!

خلاصه ناهار خوردیم و به زور، مانی ساعت سه و چهار خوابید. خودم هم کنارش چرتم برد و با زنگ موبایلم بیدار شدم. بعد هم کم کم وسایل رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهدی. که دیدیم خواهرشوهر بزرگه ام، دوباره نیست. همونی که گله میکرده که من دلم برای مانی تنگ شده و اینا بچه رو نمیارن که من ببینم. البته یه تصادقی کرده بودند و ماشین نداشتند که بیان! خلاصه این از این. که البته شکر خدا به جز ما هیچکس نبود و منم واقعا به سکوت نیاز داشتم. حالا شما این حالت منو ببینید، و بعد قضاوت کنید کسی که این حال رو داره، باید این بلا رو سر خودش بیاره؟ حالا میگم!

اول اینو بگم که مانی از دیروز ظهر، شروع کرد به تک سرفه. وقتی عصر داشتیم میرفتیم، دیگه سرفه اش حسابی رسیده بود! من یه کم شک داشتم که داره تئاتر در میاره! آخه زیرچشمی نگاه میکرد و می خندید!!!!!!مژه

توی راه، اون دو تا سی دی که واسه مادرشوهرم خریده بودم رو گذاشتم که ببینم چه آهنگهایی داره. خداییش خیلی شاد بود. یعنی منو از اون حال و هوای خموده (!) بیرون آورد! اینقدر شاید بود که من و مانی می رقصیدیم تو ماشین!!!!!!!نیشخند یا اینکه مانی قر میداد و من دست میزدم!تشویق بعد هم رسیدیم و رفتیم تو و سی دی ها رو به مادرشوهرم دادم.

کم کم تا شب، سرفه های مانی بیشتر شد! یه داروخونه نزدیک خونه مامان مهدیه که دکترش ما رو می شناسه. اینجوری که یکی از پسرهاش، سالها قبل که مهدی معلم بود، شاگرد مهدی بود! خیلی هم این آقای دکتر همیشه به ما محبت داره. خلاصه دیروز که بازی پرسپولیس داشت پخش میشد، وقتی پرسپولیس یه اخراجی داد، من با عزت و احترام، رفتم که از این آقای دکتر واسه مانی یه دوایی چیزی بگیرم! و از گزند مهدی دور باشم!!!!!!!خنده

رفتم اونجا و یه شربت دیفن هیدرامین داد و بعدش من از مدتها قبل تو فکر چیزی بودم که دیشب بهش جامه عمل پوشوندم!


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

الان ساعت هفت و نیم پنجشنبه است. مانی روی کاناپه خوابش برده و مهدی داره با ایکس باکس، فوتبال بازی میکنه. البته تا دقایقی دیگه،‌بازی استقلال و داماش شروع میشه و مهدی قطعا به امید باخت استقلال (عمرا!!!!!) میشینه بازی رو ببینه.

منم در خدمت شما دوستان عزیز هستم. راستش شرمنده می کنید منو، وقتی یه روز نمی نویسم، دلتون تنگ میشه!!!!!! این از محبت شما عزیزانه. وگرنه من که چیز خاصی نمی نویسم. از شما چه پنهون منم دلم تنگ میشه واسه نوشتن اینجا و نظرات پر از محبت حضرات گرامی!!!!بغل

شکر خدا مانی حالش خوبه و دیگه تب نکرد. خودم هم خوبم. از لطف خدا و دعای خیر شما دوستان عزیز.قلب

دیروز عصر که می اومدیم خونه، داداشم زنگید که کجایید و اگه هستید، من سر راه بیام اونجا. منم گفتم بیا!‌ قدم سر چشم! وقتی رسیدیم خونه، دوباره مانی چسبید به پای من و نذاشت جم بخورم. منم مانی و ماشین رو با هم برداشتم و رفتم از قصابی، فیله مرغ خریدم و از اونجا رفتم شیشه عینکم رو که داده بودم عوض کنند، گرفتم. ترافیک زیادی بود. وقتی رسیدیم،‌ ساعت حوالی هفت و نیم بود. داداشم هم رسیده بود خونه. خلاصه طبق دستور تکتم جون، جوجه کباب تابه ای درست کردم واسه اولین بار !!! راستش الان در حال حاضر یادم نیست اسمش چی بوده. ولی به نظرم یه همچین چیزی بود!!! خوب از آب دراومد و از همین جا از تکتم عزیز تشکر میکنم!قلبماچ

کنارش هم گوجه کباب کردم و با ماست و زیتون خوردیم و جای همه شما رو خالی کردیم! بعدش دیگه مانی خیلی خیلی خوشحال بود و از سر و کول داییش بالا میرفت. مانی با این برادرم خیلی رابطه خوبی داره و داداشم مانی رو «داداش» صدا میکنه! البته با سی سال تفاوت سن!!!!!!

میگرنم در حال عوده و از طرفی به خاطر ترس از برگشت مریضی مانی، امروز نرفتیم استخر. خونه موندیم و منم یه کم کباب تابه ای درست کردم و گذاشتم کنارش. داداشم صبح رفت سر کار و چون بهمون نزدیکه، مهدی ازش خواست که ناهار بیاد خونه. طفلی حوالی ساعت دو اومد خونه و خیلی خسته بود. بعد از ناهار خواست بخوانه ولی مانی نذاشت که نذاشت. همه رو از کت و کول انداخت، اخرش ساعت بیست دقیقه به شش عصر خوابید!!!!!!! فقط مهدی تونست بخوابه!!!!! چون توی اتاق بود! بعدش من یه چای درست کردم. داداشم خورد و رفت! منم همین یه ساعت پیش یه سر رفتم شانزه لیزه! 

خانم برادرم واسم یه دامن لیمویی خریده که خیلی نازکه! رفتم ببینم میتونم واسش یه آستری نخی پیدا کنم؟ که نتونستم. به آقاهه میگم: آقا آستر نخی دارید؟ میگه: خانم، آستر که نخی نمیشه!‌ میگم: آخه آستر باید بهترین و راحت ترین پارچه باشه! نه نایلونی که آدم دلش نخواد ازش استفاده کنه!‌ آقاهه می خنده!!!!!! حالا به خانم برادرم میگم که اگه تونست،‌ از همون دامن، سفیدش رو هم برام بخره که بکنمش آستر این یکی!!!نیشخند

بعد اومدم دیدم سر شانزه لیزه چقدر شلوغه! از خوشی مردم، آدم شاد میشه. مردهایی رو دیدم که بچه های یه ماهه تو دستشون بود و خانمه حتما یه عروسی چیزی دعوت شده که مجبور شده تو این گرما،‌ بچه رو بیاره بیرون. همیشه به صبر این مردها فکر میکنم!!!!! یعنی این آقاهه غر نمیزنه؟؟!! (مریم جون!‌ خودت میدونی یاد کی ها افتادم!!!) یعنی از شعفن دل میاد؟ یعنی شرایط رو درک میکنه؟ یا وقتی میرسن خونه، دمار از روزگار زنه میکشه بیرون؟!!!!!!!قهقهه

خلاصه دیدم یه پسری همونجا سی دی ترکی شاد گذاشته. دو تا واسه مادرشوهرم خریدم که شادش کنم! گفتم: آقا سی دی ترکی شاد بده! گفت:‌ خانم،‌ من اصلا سی دی غمگین نمی فروشم! گفتم:‌ دستت درد نکنه!‌ دردت رو سر کسانی که گریه مردم رو در میارن!!!!! خانمی که کنارم وایساده بود، چپ چپ نگام کرد. منم رامو کشیدم و رفتم سوار اتوبوس شدم و اومدم خونه! والا..... با این نوناشون!!!!!!!نیشخند

دیدم مانی هنوز خوابه!‌گفتم چه بهتر که بشینم یه پست مبسوط بنویسم!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دوشنبه حوالی ساعت سه و نیم چهار بود که خواهرشوهرم زنگید که مانی تب کرده و پاهاش درد میکنه! البته دو روز بود که مانی اونجا بود و اونا به خاطر مادرشوهرم کولر روشن نکرده بودند. صبح همون دوشنبه هم برده بودنش حموم. یعنی احتمال سرماخوردگی خیلی کم بود. ولی خب، یه عواملی هست که ماها بی خبریم.

خلاصه من از خواهرشوهرم خواهش کردم که از داروخونه نزدیک خونه شون یه استامنوفن بگیره و به مانی بده. اونا هم بهش دادند. حالا فکر کنید دوشنبه خیلی خیلی کار سرم ریخته بود. از هر طرف جمعش میکردم، از یه طرف دیگه میزد بیرون!!! همه فکرم هم پیش مانی بود. خلاصه یه انرژی مثبتی به خودم دادم و کارها رو تا جایی که میشد جمع کردم و از یکی از همکارهام که خیلی باهاش راحتم، خواهش کردم بیاد و کارها رو بهش تحویل دادم. بعد رئیسم رو در جریان گذاشتم و بهش گفتم که اگه حال مانی خوب بشه، فردا (یعنی سه شنبه) میام. در غیر این صورت نمیام.

خلاصه  با مهدی رفتیم خونه مامانش که دیدم مانی خوابش برده ولی تبش زیاده و بچه بی حال افتاده. بدنش هم داغ داغ بود. وسایل رو جمع کردیم و  مادرشوهرم یه ظرف ماکارونی دستم داد و گفت: الان که بری، وقت نمیکنی غذا بپزی. لااقل اینو واسه مانی ببر. ازش تشکر کردم و گرفتم. بعد بهم گفت: من تو یکی از لباسهای مانی تخم مرغ شکستم و خودم لباسشو شستم و با اجازه، برداشتم واسه خودم! خندیدم و گفتم: قابل نداره. (این لباس مانی خیلی بهش می اومد. منم بودم برش میداشتم!بغل) بعد ازش پرسیدم: حالا به اسم کی دراومد؟ گفت: عمه کوچیکه اش!!!!!!! مادر شوهرم به این کار اعتقاد داره و من اصلا معتقد نیستم. هر بار هم این کار رو میکنه، به اسم خودشون درمیاد شکر خدا. چون یادمه وقتی تازه عقد کرده بودیم، یه بار مهدی مریض شد و مادرش این کار رو کرد و به اسم برادر کوچیکه من دراومد!!!!!!! من خیلی ناراحت شدم ولی اونا گفتند: از خواستن بوده! سر این چیزها بدم میاد از اینکارها! خب بالاخره به اسم یه نفر در میاد دیگه! چه کاریه آدم خودشو اذیت کنه و به مردم بد بین بشه!!!!!!!!!!

وقتی خواستم مانی رو بغل کنم ببرم تو ماشین، گوشه چشمشو باز کرد و گفت: منو نبرید! گفتم: بیا یه چیز خوشگل میخوام نشونت بدم. ببین بابا واست چی خریده!!!!!

بغلش کردم و اومدیم بیرون. داشت کم کم گریه اش میگرفت که بردمش زیر یه درخت. چونکه روی دستم خوابیده بود، برگ درختها رو روبروی خودش میدید. یه کم براش عجیب بود. منم چند تا قصه از خودم درآوردم و در مورد پرنده ها گفتم. همون روز صبح وقتی داشتم میرفتم سر کار، یه کلاغی دیدم که کله اش کنده شده بود. خودم خیلی ناراحت شدم. ولی به مانی گفتم: راستی مانی، امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار، دیدم یه کلاغی روی آسفالت خوابیده بود! گفتم: پاشو بابا! چرا اینجا خوابیدی؟ فهمیدم کلاغه بالای درخت خوابیده بوده، ولی مثل تو، اینقدر که توی خواب اینور اونور شده، از روی درخت افتاده بوی آسفالت و اونجا خوبیده!!!!!!!!!

اونم بچه!!!!!! داشت با دقت گوش میداد. بعد من و مانی عقب نشستیم و مانی روی من لم داد. خیلی بی حال بود. خلاصه یه کتاب هم توی ماشین داره که سی و خرده ای شعره که مال پسربچه هاست. تا برسیم خونه، چند تا از شعرها رو واسش خوندم. اونم دیگه گریه نکرد و کلا حواسش پرت شد.

رسیدیم خونه و دیدم تبش یه کم پایین اومده. یکی دو ساعت بعد، تب دوباره رفت بالا. حدود چهار ساعت از استامنوفن اولیه که گذشت، بهش تب بر آمریکایی دادیم. تو خونه داشتیم. باور کنید بعد از چهل دقیقه مانی بلند شد و شروع کرد به دوچرخه سواری! ولی بازم همونجا گفتم: مرگ بر آمریکا!!!!!!!!!!!قهقهه

همون دوشنبه ظهر، تو محل کارم یه سری اتفاقات افتاد که خیلی بهم فشار اومد. متاسفانه دو سه ساعت درگیر انرژی های منفی بودم. وقتی خبر مریضی مانی رو بهم دادند، اولین چیزی که تو فکرم اومد این بود که من نباید این انرژی ها رو جذب میکردم!

هیچی دیگه. همون دوشنبه غروب که حال مانی یه کم بهتر شد، زرشک پلو با مرغ درست کردم و همه اش کنار مانی بودم و مواظبش. شب هم تا صبح چند بار من و مهدی بیدار شدیم و چکش کردیم. دیروز صبح دوباره تب کرد و بهش تب بر دادیم. دیگه من دیروز رو نیومدم سر کار. در نظر داشتم از توی خونه پست بذارم که این وسط، مهدی هم نرفت سر کار و توی خونه موند. در نتیجه من از پست گذاشتن منصرف شدم. ولی یه کار دیگه کردم!!!!!!!!!!مژه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز صبح مهدی، قبل از اینکه از خونه مامانم اینا راه بیفته و بیاد سر کار، مانی رو هم با خودش میاره و می بره خونه مامانش اینا. بگذریم که مانی چه شیون و واویلایی راه انداخته بود، به طوری که خاله و شوهر خاله ام، شوکه شده بودند! خب، بچه است دیگه!

حتی وقتی رسیده بود خونه مامان مهدی، بهشون گفته بود: من نمیخواستم بیام اینجا!!! و مامان مهدی اینا رو با خنده واسم تعریف میکرد. منم بهش گفتم: این بچه اینقدر بی سیاسته، نمیگه من مشتاق دیدار بودم! اونم میخندید و میگفت: این از صداقت بچه هاست!

البته شما باور نکنید ها! چون عصر که من و مهدی رفتیم اونجا، فوری گفت: منو نبرید! خب بگو آخه با وجدان! اگه اینجا اینقدر خوبه که نمیخوای با ما بیایی، چرا صبح بهشون گفتی که نمیخواستی بیای اینجا!!!!!!!!!!!خنده

خب، ما دیروز تقریبا بعد از ده روز رفتیم خونه مادر مهدی. توی پست دیروز هم گفتم که مهدی این دو سه روز تعطیلی، چسبیده بود به خونه مامان من و ول هم نمیکرد! دیروز رفتیم و همینطور که حرف میزدیم، مامانش گفت: اتفاقا خواهر بزرگه مهدی هم ازتون خیلی شاکیه!!!!!!! چون دیروز که فهمید شما نمیایید اینجا، کلی شاکی شد و حتی گریه کرد!!!!!!!!!!!تعجب

منم گفتم: شکایت نداره که! ایشون یه هفته که ما اینجا بودیم، مسافرت بود، هفته قبلش، خودش نیومد اینجا، این هفته هم ما اینجا نبودیم! همونطور که ایشون به زندگی خودش میرسه، ما هم داریم زندگی مونو میکنیم! بعد مامانش گفت: آخه ایشون گفته: من روز چهارشنبه که مهدی و شوهرم خواسته اند برن استادیوم، به مهدی گفته ام، آشتی و مانی رو بیار بذار خونه ما، ولی مهدی قبول نکرده و گفته: اشتی به مانی قول داده که ببرتش بهش خرگوشها رو نشون بده! یعنی خرگوشها از من واجب تر بوده؟؟؟!!!تعجب

یعنی جا داشت یه جواب درست و حسابی بدم و بشورم بذارمشون کنار! اما! خود طرف که اونجا نبود، مامان بیچاره اش بود که داشت درست یا غلط، نقل قول میکرد! بعدش هم، یه لحظه به خودم مسلط شدم و گفتم: یعنی ارزش داره اعصاب خودتو خرد کنی؟؟ دیدم ارزش نداره. در نتیجه به مامانش گفتم: من از یکی دو روز قبل به مانی قول داده بودم ببرمش پیش خرگوشها! اصلا روز چهارشنبه مهدی با همین قول، مانی رو از خونه مامانم اینا آورده بود. نمی تونستیم به بچه دروغ بگیم و به قولمون عمل نکنیم. در ثانی، من اصلا نمی دونستم یعنی مهدی به من نگفت که خواهرش همچین درخواستی کرده! مهدی هم گفت: آره مامان! من اصلا به آشتی نگفتم! مامانش گفت: چطور تا پارک لاله رفتند، نمیشد تا خونه خواهرت برن؟ مهدی گفت:خونه خواهرم خیلی دوره (غرب تهرانه!) خونه ما انقلابه. تا پارک لاله، دو قدمه!!!!!!! آشتی تازه از سر کار و فیریوتراپی اومده بود! چطوری می تونست بره و برگرده؟!

خلاصه بحث تموم شد ولی من ناراحت بودم. چند دقیقه بعد، لباسهامو برداشتم و رفتم یه دوش بگیرم! توی حموم، تو ذهنم داشتم مکالماتی رو که قراره با خواهرشوهرم روبرو بشم رو مرور میکردم!!!!!! (اشتباه ترین کار) این کار باعث میشه یه عالمه انرژی منفی در آدم شکل بگیره و حتی یه وقتهایی باور کنید باعث مریضی میشه! خلاصه زود به خودم مسلط شدم و گفتم: ول کن آشتی! از حالا میخوای حرص اینو بخوری که چطوری باهاش روبرو بشی؟ اصلا تو چرا باید بابت برنامه های زندگیت به اون توضیح بدی؟ خلاصه به خودم مسلط شدم و از حموم اومدم بیرون.

همینطوری که نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم، کم کم من و مامان مهدی شروع به صحبت کردیم. مهدی و پدرش هم داشتند فوتبال پرسپولیس و سایپا رو می دیدند. مادر مهدی گفت: دوماهه روی رختخوابم و اصلا هم خوب نمیشم. واقعا نمیدونم علتش چیه. منم بهش گفتم: اینکه مریضی کمر شما خوب نمیشه، همه اش از اعصابه. شما از صبح تا شب، به نشدن های زندگی تون فکر میکنید! میدونم سخته که پنج ساله خونه رو داده اید دست بساز و بفروش و هنوز هم کار تموم نشده! ولی با غصه خوردن هیچی درست نمیشه! میدونم دو تا بچه عقدی تو خونه دارید. ولی منفی بافی، باعث پیشرفت کارها نمیشه!

مامانش گفت: آخه میدونی آشتی! هفت شهریور موعد این خونه اجاره ای سر میاد! من یه ماهه از فکر اینکه بخوام دوباره اسباب کشی کنم، پدرم دراومده. هر روز که از خواب بیدار میشم اولین جمله ای که میگم، اینه: من یه خونه ای دارم که شده معظل زندگیم و درست هم نمیشه!!!!!!!!!!

گفتم: خب، به همین دلیله که کارتون عقب می افته! شما که خانم مومنی هستید و قبل از طلوع آفتاب بیدار میشید و نماز میخونید، اون نماز، اینقدر به شما ایمان نمیده که امید داشته باشید؟؟!! چطوریه که بعد از نماز که میخوابید و بیدار میشید، همه چی یادتون میره و به بدبختی ها فکر می کنید؟؟!! من نمیگم مشکل این خونه شمایید! ولی شما بیشتر از همه دارید به این مشکل فکر میکنید. اولا دیگه نگید مشکل و بگید مساله! اگه واقعا به خدا ایمان دارید، توی ذهنتون، این مساله رو بلند کنید و بذارید روی دوش خدا! باور کنید احساس سبکی می کنید! واقعا واقعا و از ته دل، بسپرید دست خدا! اصلا یه قولی به خودتون بدید! از فردا که دوشنبه است، تا روز پنجشنبه، فقط به افکار مثبت فکر کنید. به روزی که خواستگار واسه دختر وسطی تون میاد. به روزی که یه خونه قشنگ و بزرگ می خرید. به تک تک وسایلی که می خواهید بخرید و توی خونه بچینید! به این فکر نکنید که الان که نشده! به روزی فکر کنید که همه این اتفاقات حادث میشه شما به قول خودتون یک ماه غصه اتفاقی رو خوردید که نیفتاد! شما فکر کردید که اگه شهریور بشه و صاحبخونه دوباره تمدید نکنه، چه کار کنید!!! خب، این اتفاق نیفتاد و صاحبخونه تمدید کرد. خب برای شما چه فرقی کرد با تمدید نکردنش؟ شما به همون اندازه غصه خوردید و انرژی منفی وارد بدن خودتون کردید! چطور توقع دارید کمر بیچاره تون خوب بشه؟! شما حتی به این جزییات هم فکر کرده اید که اگه اسباب کشی کنیم، فلان قدر باید پول کامیون و کارگر بدیم و حتی فلان کس کمک میکنه و فلان کس تنبله و کمک نمی کنه!!!!!! یعنی حس منفی کمک نکردن فلان دامادتون رو هم جذب کردید!!!!!!! اینقدر به این منفی ها فکر می کنید که جایی برای فکر کردن به دلخوشی ها و چیزهای مثبت باقی نمی مونه!

بچه ها! همونطور که داشتم با مامانش حرف میزدم، انگار یکی داشت کلمات رو توی دهنم میذاشت! همون موقع خودم هم داشتم یاد میگرفتم از کلماتی که می گفتم! خود کلمات داشت بهم الهام میشد و توی قلب خودم می نشست! مامانش هم داشت به دقت گوش میکرد. مهدی هم  هر از چند گاه، تایید میکرد حرفهامو!

یعنی دیروز یه درس خیلی بزرگ گرفتم. دیدم واقعا انرژِی ها دست خود آدمهاست. اینکه مثبت فکر کنیم یا منفی! اینکه خوب بخواهیم یا بد!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش دیگه الان همه تون میدونید این دو سه روزه، ترافیک جاده ها در چه حدی بوده. ما که تا سنگان بیشتر نتونستیم پیش بریم!!!!!!! یعنی اینجوری که پنجشنبه شب بعد از شام، رفتیم خونه مامانم اینا. مامانم جوجه گرفته بود و زعفرونی کرده بود و همه چی حاضر بود. من فقط یه کم میوه بردم.

خلاصه جمعه صبح با خاله ام اینا هماهنگ کردیم که اونا هم باشند. داداش بزرگه من یه اخلاقی داره، هرجا چهار تا درخت باشه، خودشو میکشه از بس میگه نمی دونید چه جاییه!!!!!!

خلاصه ما رو از جاده سولقان، هی برد و برد و برد!!! حالا فکر کنید هرجا هم که کنار آب بود و چند تا دار و درخت، سه هزار تا ماشین کنار جاده وایساده بود!!!!! ما هم هی میرفتیم جلوتر! شکر خدا بابام نیومد چون این چیزها رو پیش بینی میکرد! آقا هی ما رفتیم، هی نرسیدیم! حالا فکر کنید خاله ام اینا هم با ما نیومدند. گفتند شما برید، ما بعدا میاییم شما رو پیدا میکنیم! خلاصه رفتیم و رفتیم، تا رسیدیم به امامزاده قاسم! دیگه جا واسه پارک کردن ماشین هم نبود!!!! یعنی اگه یه ماشین از روبرو می اومد، ترافیک میشد. واقعا شلوغی خیلی مسخره ای بود! من اگه بمیرم دیگه همچین روزهایی بیرون نمیرم. آخه چه اجباریه؟؟؟!!!

هیچی رفتیم داخل امامزاده، مردم نشسته بودند روی قبرهای قدیمی! همه هم کیپ همدیگه!!! جای سوزن انداختن نبود! آخه که چی بشه؟؟!! دو تا دستشویی بود و اسه این جمعیت!!!!!!! آب هم که نبود!!!!!!! بماند...

جایی که ما نشستیم، دیدیم به فاصله پنج شش متری، یه دیگ خیلی بزرگ بار گذاشته اند که نذر آبگوشت بود!!!!!! من نذر آبگوشت نشنیده بودم!!!!!!!! خلاصه صاحبان نذر خیلی هم مردم دار و مهربون بودند و هی می رفتند و می اومدند و به آبگوشت سر می زدند!!! سر ظهر ما هم مثل اونهمه آدم بساط ناهار رو به پا کردیم و جوجی بر بدن زدیم و ساعت حوالی سه و چهار، آبگوشت حضرات آماده شد و سر گلش رو به ما دادند. واقعا خیلی زحمت کشیده بودند. ولی آبگوشتش خیلی دنبه داشت. یعنی فکر کنید یه گوسفند رو درسته انداخته بودند تو آبگوشته! اینه که خیلی چرب بود. مامانم این خوششون اومد. ولی من حتی نتونستم یه ذره از گوشت کوبیده اش رو بخورم. آخه آبگوشت های ما، اینقدر چرب نیست. در ضمن ماها توش گرد لیمو می ریزیم که یه کم طعم ترش بهش میده، نعنا هم میریزیم توش که دیگه زیاد طعم گوشت و دنبه نده. در هرحال نذرشون قبول! اونا طبق سلیقه خودشون آبگوشت پخته بودند.

خلاصه دیگه حوالی ساعات پنج قصد برگشت کردیم! حالا کی ماشین رو دربیاره از اون شلوغی ماشین! متاسفانه یه ماشین هم افتاده بود توی دره که شکر خدا سرنشینانش به موقع ازش پیاده شده بودند و حالا یه ماشین دیگه میخواست بره اونا رو در بیاره ولی بدبخت از بین اون ماشین ها رد نمیشد که بخواد بره!!!!!!!!!

هیچی دیگه! ما برگشتیم خونه و قرار شد من و مهدی شب برگردیم خونه خودمون. که آقا مهدی گفت: امشب هم بمونیم، چون پسرخاله ام قرار بود بیاد و با مهدی با هم بازی کنند!! این بود که جمعه شب هم اونجا بودیم! صبح شنبه ساعت شش مهدی از بازی فراغت یافت و اومد که بخوابه!!!!!!!!!!!! قرار شد قبل از ظهر بریم، که مهدی خواب بود، ناهار خوردیم و بعد دیدیم خودمونو مسخره کرده ایم؟! اینه که عصر مانی رو گذاشتیم پیش مامانم اینا و رفتیم لباسهای اداره امروز رو بیاریم! و بدین ترتیب این تعطیلات رو در جوار خانواده من بودیم!

یه چیز جالب از مانی براتون بگم: دیروز با مامانم رفته بود تو حیاط. مامانم اینا یه همسایه دارند که یه جفت پیرزن و پیرمردند. مانی به این آقاهه میگه: باباجون! خب، شکر خدا وضعیت مالی خیلی خوبی هم دارند. مانی دیروز که این آقا رو می بینه، از دور می دوه طرفش و میگه:

باباجووووووووووووووووووووون! و می پره بغلش!!! بعد واسش تعریف میکنه که: یه ماشین افتاده بود تو بره!!!!!!!!!! بعد باباجون خوشش میاد و یه ده تومنی به مانی عیدی میده! مانی هم میگه:

اینو میدم به همون ماشینی که افتاده بود تو بره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرشتهقهقهه

خلاصه هیچی دیگه! اینم از پسر خیرخواه ما!

این دو سه روزه، من و مهدی در نظر داشتیم حتما یه سر به خانواده مهدی بزنیم! ولی آقا مهدی دل نمیکند و چسبیده بود خونه مامانم اینا. دیروز عصر هم که یه سر رفتیم خونه خودمون، اول من ماشین لباسشویی رو زدم و بعدش رفتم حموم و بیرون اومدم. خواستم مانتو اتو کنم، که مهدی گفت: بی زحمت پیرهن منم اتو کن! با خودم فکر کردم خب، من تازه فیزیوتراپی گردنم تموم شده! که مهدی گفت: چیه مگه؟ هشت ساله من دارم اتو میکنم!!!!!!!!! چیزی نگفتم و رفتم اتو زدم. ولی بهش گفتم: پس تو هم لباسها رو از ماشنی دربیار و پهن کن! خلاصه، تقسیم کار کردیم و همه کارها انجام شد.

وقتی از حموم بیرون اومدم، متوجه مکالمه مهدی با مامانش شدم که داشت میگفت:

آخه ما چه کار می تونیم بکنیم؟ خودشون باید بروند مشاوره..........این چه حرفیه مادر من! حتما اینم یه چیزی میگه که اونم عصبانی میشه. وگرنه که سگ حرض و مرض نگرفتتش!!!...

فهمیدم برادر و زن برادرش دوباره دعواشون شده و احتمالا مامانش داشته گله میکرده از اینکه چرا دختره با پسر اینا بدرفتاری کرده. که مهدی داشت میگفت حتما برادره یه چیزی گفته! دوباره به این نتیجه رسیدم که اینا کلا با عروس میونه خوبی ندارند و سر منم همین بلاها رو می آوردند. و البته ما اصلا جلوی اینا دعوا نمی کردیم و همون یکی دو باری که یه ذره از هم دلخور شده بودیم توی جمع، اینا نمی دونید چه بساطی سر ما درآوردند!!!!!!! اصلا رابطه شخصی خودمون بود و اون زمان ما اینقدر همدیگر رو دوست داشتیم که واسه هم می مردیم! ولی خب، اینا مثل الان نخود هر آش شده بودند و یبخودی واسه پسرشون دل می سوزوندند. شکر خدا رابطه من و مهدی اون روزها محکمتر میشد و اینا فقط می تونستند  اعصاب ما رو خرد کنند نه کار دیگه ای!!!!!!! البته الان بهشون حق میدم که نگران برادره و زن برادره باشند. چون اوضاع دعواهای اینا، ظاهرا و باطنا خیلی وخیمه!!!! ولی اینم نیست که فقط دختره مقصر باشه! حضرت ایوب هم نمی تونه با اخلاق برادر کوچیکه مهدی بسازه!!!!!!!!!!!

القصه، هیچی به مهدی نگفتم و ازش نپرسیدم. فقط یه ربع بعد فقط پرسیدم: دوباره دعواشون شده؟! گفت: آره بابا! دیگه هیچی نپرسیدم و هیچ نظری ندادم. خواستم ببینم می تونم جلوی خودمو بگیرم و اظهار فضل در مورد اونا نکنم؟ ! که تونستم! بحث همونجا تموم شد. چه کار دارم. اصلا به من چه واسه دعوای یکی دیگه انرژی بذارم. بعد از مدتها با شوهرم تو خونه تنها شده بودم! فرصت واسه هزار و یک کار بهتر بود!!!!!!!! والا........... با این نوناشون!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه مهربون و خوشحال بعد از یکی دو ساعت از خونه خودمون به قصد خونه مامانم اینا راه افتادیم! وقتی رسیدیم، مانی گریه کرد که: منو نبرید! گفتیم بابا کی خواسته تو رو ببره! خودمون هم تازه اومده ایم. خلاصه بعد از ما برادر و زن برادرم با یه خرگوش وارد شدند و ایشون بالاخره خرگوش خرید. یه خرگوش خیلی خوشگل و کوچولو! که اسمش دیشب شد چارلی!!! و البته خیلی هم شیطون بود! خیلی هم با مانی کل و کشتی گرفتیم که بهش دست نزنه و کنار گوشش، با صدای بلند نخنده و جیغ نکشه!!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

الان عصر پنجشنبه است!‌ اداره نیستم ولی دارم از خونه این پست رو میذارم. آخه میدونید،‌تا یکشنبه نمیرم اداره که‌! دلم نیومد اتفاقات دیروز رو نگم! 

راستش دیروز یکی از روزهای بسیار پرکار من بود و از همینجا جا داره از خدای مهربون تشکر کنم که دیروز اینقدر به من انر‍ژی داد!!!!!!!!!خنده

دیروز بعد از کار، رفتم و آخرین جلسه فیزیوتراپی رو هم انجام دادم و با انر‍ژی مضاعف بیرون اومدم. زود رفتم سیدخندان و سوار ماشین خطی های انقلاب شدم. ولی خب،‌ترافیک چهارشنبه عصر، باعث شد من شش و بیست دقیقه برسم خونه. زودی پریدم تو آشپزخونه و گوشت رو یخ زدایی کردم و توی زودپز برقی، پیازداغ درست کردم و گوشت و تفت دادم و رب مالی کردم و لیمو ریختم و گذاشتم بیست دقیقه بپزه. بعد رفتم سراغ مانی و حاضرش کردم. مهدی گفت ده دقیقه به هفت بریم بیرون تا من شماها رو دم در پارک لاله پیاده کنم. خلاصه لباسمو عوض کردم و یه کیف سبک برداشتم و ده دقیقه به هفت،‌راه افتادیم!! مانی خیلی ذوق داشت و منم همه اش تحریکش میکردم!

خلاصه پیاده شدیم و البته اونجایی که پیاده شدیم، حیوونات نبودند و مجبور شدیم یه کم دیگه پیاده روی کنیم. خلاصه رفتیم و حیوونات رو پیدا کردیم. فقط یه غرفه بود که حیوون داشت و بیشترش هم پرنده بودند. البته پرنده و خرگوش و همستر و خوکچه یه جا بودند! اولش مانی ترسید بره تو غرفه، از بس که پرنده ها، جیغ می کشیدند. پاهامو محکم چسبیده بود! 

بهش گفتم: مانی!‌اینا دارند بهت سلام می کنند!‌ تو هم بهشون سلام کن!‌ یه دفعه ترسش ریخت و با صدای بلند به حیوونا سلام کرد! بعد بردمش در قفس خرگوشها، انتظار داشتم خیلی کوچیکتر از این باشند. ولی خیلی بزرگ بودند. اینقدر بودند:...

!!!!!!

بعد مانی خیلی ذوق میکرد و میرفت طرفشون ولی دست نمیزد. البته تو قفس بودند. بعد یه خانمی با دو دخترش وارد شدند که معلوم بود حسابی حیوون بازند. چون دختر کوچیکه اش همه حیوونها رو در میآورد و بغل میکرد و ناز میکرد. منم ازش خواهش کردم یکی رو بغل کنه و بیاره نزدیک مانی. بعد مانی کم کم خرگوش رو ناز کرد و باهاش حرف زد! منم فیلم گرفتم ازشون!قلب 

خلاصه بیرون اومدیم از غرفه و اون موقع، نیم ساعت مونده بود به اذان. خلاصه یه جایی نشستیم و البته اونجا تقریبا همه داشتند یه چیزی می خورند. ولی من تا افطار صبر کردم و تصمیم هم داشتم با مانی بیرون یه چیزی بخوریم! ولی هرچی فکر کردم،‌دیدم بهتره بریم خونه!‌ آخه سوسیس و کالباس که نمی شد بهش بهم! خودم هم که اصلا میل نداشتم. البته یه جا نوشته بود غذاهای کرمانشاهی و اش هم داشت. ولی مانی زیاد اهل آش نیست. یه بستنی خواست که براش گرفتم.

یه اسانس سوز خیلی قشنگ زرد هم که شکل گل لاله بود، واسه خانم برادرم گرفتم که بهش بدم. 

باور کنید سه بار تا در پارک رفتیم و برگشتیم داخل!‌ آخه مانی از خرگوشها دل نمی کند! هی سرشو کج میکرد و انگشت سبابه اش رو بالا می آورد می گفت: یه دونه دیگه ببینیمشون!!!!!!!!!

منم دلم نمی اومد و دوباره برمیگشتیم پیش خرگوشها. 

یه قصه ای واسه مانی میگم چند روزه که یه خرگوشیه به نام رابیت،‌ که خیلی منظمه و هرگز کتابهاشو خط خطی نمیکنه و پاره نمیکنه و همیشه خیلی مواظبشونه! (کارهایی که مانی انجام میداد با کتابهاش!) بعد یه بار یادش میره و کتابش رو زیر درخت میذاره و بارون میاد و کتابش خراب میشه و قول میده که مواظب کتابهاش باشه!‌(همون تصمیم کبرای خودمون!!!!!!!!!!چشمک) دیروز مانی در آخرین دیدار، رفت جلوی قفسه خرگوشها و با صدای بلند بهشون قول داد که مواظب کتابهاش باشه!!!!!!!!لبخند

خلاصه به هزار دوز و کلک،‌از پارک بیرون اومدیم و یه ماشین گرفتیم تا انقلاب، از اونجا هم پیاده اومدیم تا خونه. همه خیابون تاریک تاریک بود! مغازه دارها خیلی زود بسته بودند و مانی شاید ترسید که یه دفعه زد زیر گریه که من بابامو میخوام!‌ خلاصه بغلش کردم و تا خونه هم بغلم بود!!! (مثلا قراره چیز سنگین بلند نکنم!‌ولی آخه مگه میشه!!خجالت)

بعدش رسیدیم خونه و لپه رو ریختم تو قیمه که بپزه واسه فردا و  یه کم قورمه سبزی بود که واسه مانی داغ کردم و دوتایی دیگه از خستگی داشتیم ولو میشدیم! ولی خونه خیلی ریخت و پاش بود. فوری سفره رو انداختم و به مانی غذا دادم. اول خواستم خودم یه نیمرو بخورم،‌ولی دیدم تخم مرغ نداریم. بی خیالش شدم و هیچی نخوردم! 

مادرانه که شروع شد، همچنان که نگاه میکردم،‌ولی افتادم به جون خونه. یه کم می نشستم، یه کم جمع و جور میکردم. اینطوری که تا نیم ساعت بعد از مادرانه،‌ مثل موش خرما،‌ داشتم همین جوری جمع و جور میکردم. آشپزخونه هم مثل دسته گل شد. تو این فاصله یه چای واسه خودم درست کردم که مثل این چند شب اخیر، در حین خوردنش،‌ آقا مانی،‌ دستشویی رفتنش گرفت!!!! دیگه بی خیال بقیه چای شدم!!!!!!!!نیشخند خواستم گاز رو هم تمیز کنم که با دو تا فحش آبدار به خودم،‌ مانع خودم شدم و این کار رو نکردم!!! دهههه عههه!!!! بسه دیگه!‌

خلاصه مسواک زدیم و خوابیدیم! اینم بگم که مانی یه بار داشت یکی از کتابهاش رو تا میکرد،‌ که وقتی قولش به خرگوشها رو بهش یادآوری کردم،‌ ادامه نداد و کتاب رو گذاشت زیر فرش!!!!!!!!!!!!!

دیگه هر دو ساعت یازده شب، بیهوش شدیم ولی خونه مثل دسته گل تمیز شده بود! 

ساعت دو و سه نصفه شب، مهدی که از استادیوم برگشته بود و نشسته بود پای ماهواره و اینترنت، دیگه اومده بود بخوابه! با وجود اینکه برده بودند،‌ ولی خلق و خوی ارومی نداشت. پشتشو کرد و خوابید و منم عجیب سردم بود!!!!!!! به طوری که رفتم و یه لحاف آوردم انداختم روی خودم!‌ هنوزم نمیدونم دیشب چرا لرز کرده بودم!! خستگی مهدی و خوابیدنش، اجازه نداد بهش نزدیکتر بشم! غر هم زد که چرا یخچال اینقدر خالیه! حالا فکر کنید هرگز امکان نداره اینجور وقتها،‌ توی خونه چیزی بخوره. چون اهل فست فوده، همیشه بیرون چیزی میخوره! دفعه پیش هم همینطور بود. غر زد و منم جوابشو ندادم. فقط یه دفعه یادم افتاد که شنسل هست. که گفت خوابم میاد! منم بی خیالش شدم.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، تو محل کارم که همچنان کار دو تا واحد با منه و دیگه نمیخوام بهش فکر کنم و اینجا چیزی در این مورد بنویسم.

از فیزیوتراپی بگم که امروز جلسه آخره و دیشب دوباره خیلی درد کشیدم البته نه اندازه پریشب. دیگه ایشالا تموم که بشه، این دو روز رو بتونم یه استراحتی بکنم که اثر این دستگاهها هم که بره، یه کم بدن راحت بشه! به امید شفای همه مریضان!

بریم سر اصل مطلب که بحث شیرین خانه و خانواده است. راستش این دو سه روزی که مهدی تنهایی میره دنبال مانی و میارتش خونه، اول بهش گفتم یه جوری بیان که نزدیک ساعت 6 باشه که زمان اومدن منه تقریبا. بعد مهدی گفت اصلا لزومی نداره که تو باشی! خودمون دوتای می آییم! و زودتر بیاییم بهتره، چونکه به ترافیک هم نمیخوریم! دیدم راست میگه و من ناخودآگاه میخواسته ام اوضاع رو کنترل کنم! هیچی نگفتم و البته نمیتونم پنهان کنم که تو فیزیوتراپی گاهی دلم شور میزد که الان که برم، مهدی غر میزنه که دیر شد! ولی خب، دست خودم نبود. اونم باید با این شرایط کنار می ا ومد که شکر خدا اومد. جدا از بغضی غرزدنها که مهم نیست!چشمک

دو سه روز پیش که خانم برادرم خونه بابام اینا بود، گفت که تو فکره بره خرگوش بخره. آخه ایشون خیلی حیوون دوسته و خیلی هم رئوفه! البته خونه باباش سه برابر خونه بابای منه و مشکلی برای نگهداری حیوون ندارند. ولی در مجموع خودش هم خیلی مهربون و خوش قلبه! منم به این فکر ا فتادم که خودم براش خرگوش بخرم. در نتیجه پرس و جو کردم که ببینم از کجا میشه تهیه کنم. البته به سرم هم زد که واسه مانی هم یکی بخرم. ولی یکی از همکارهام که داشت، پشیمونم کرد و از طرفی، دیروز تو اینترنت سرچ کردم و دیدم دردسرش زیاده و اصلا به درد سن مانی و به درد خونه ما که حیاط نداریم نمیخوره! چون کثیف کاری زیاد داره! البته الان یادم افتاد که ما تراس داریم ولی فکر نکنم برای خودمون بخرم.

یه بحثی هم هست در مورد بدشگونی خرگوش که همین جا اعلام میکنم که بنده به هیچ عنوان تو مغزم نمیره که یکی از آفریده های خدا، بدشگون باشه! مگه میشه؟ اینا قراردادهای انسانهاست که واسه خودشون، یه عدد رو نحس می دونند، یه حیوون رو بدخبر می دونند، یکی رو سق سیاه می دونند و معتقدند چشم فلان کس، شوره! من که اینا تو کتم نمیره و باورشون ندارم.

حالا ممکنه یه چیزهایی که قدیمی ها می گفتند، یه ریشه های علمی داشته باشه که اونا رو می پذیرم. مثلا اینکه در یک آپارتمان کوچیک، نمیشه حیوون نگه داشت و مو میریزه یا فضولاتش توی زندگی آدم میره، قابل قبوله. ولی به جنبه شگون و طالع و شنیدن خبر بد و ... ابدا اعتقاد ندارم هیچ رقم! حتی اینکه دست فلانی واسه انداختن ترشی بده و اگه ترشی بندازه، یکی می میره! آخه یعنی چی؟! یعنی مرگ و زندگی یه نفر، به ترشی انداختن یکی دیگه است؟ این که با نظم خدا منافات داره!!متفکر 

برای همین، کلا این عقاید رو روز اول زندگیم بوسیده ام و کنار گذاشته ام. خیلی هم راحت هستم.

خلاصه که دیروز همین وقتها!! (ظهر) به مهدی زنگیدم که اگه عصر رفتی دنبال مانی و گریه کرد، بهش بگو که مامان آشتی عصر میاد خونه می برتت خرگوشها رو نشونت بده! در نظرم بود که دیروز عصر ببرمش پارک لاله و حیوونات اونجا رو نشونش بدم، که با مخالفت مهدی مواجه شدم!! گفت: بیکاری؟ بیا خونه بابا! اوووووووه تا پارک لاله میخوای بری؟؟!! گفتم: بابا دو قدم راهه! بعد دیدم بیخودی داره مخالفت میکنه، ولش کردم.

بعد از فیزیوتراپی که رفتم خونه، بازم مخالفت کرد! تازه میخواستم خودم مانی رو ببرم. نه اینکه مهدی هم بیاد! هیچی نگفتم. دیشب آخر شب داشت با شوهرخواهرش در مورد استادیوم رفتن امروز صحبت میکرد، حرفش که تموم شد، گفتم: پس منم فردا که از فیزیوتراپی اومدم، مانی رو برمیدارم و با هم میریم پارک لاله!!!!!!!! (پشتکار رو می بینید!!!)گفت: آخه چه جوری میخوای بری؟

گفتم: یعنی چی چه جوری؟ کاری نداره. خودمو می رسونم به خیابون کارگر، ازاونجا هم ماشین میگیرم قبل از فاطمی پیاده میشم!

یه دفعه زد زیر خنده و گفت: هرچی تو میگفتی پارک لاله، من فکر میکردم منظورت پارک ملته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه اگه می دونستم، خودم می بردمتون!!!!!!!!!!!!!!ابرو

برای همین امروز تصمیم دارم وقتی رسیدم خونه، یه استراحتی اگه شد بکنم، اگرم نه که با مانی راه بیفتیم بریم ببینم میشه حیوونات رو نشونش بدم یا نه. شاید هم برای خانم برادرم خرگوش بخرم! حالا ببینم چی میشه!

دیشب مهدی گفت: شام درست نکن، از بیرون کباب و جوجه میگیرم. منم خوش به حالم شد و البته میخواستم قیمه بپزم! نپختم و یه کم دراز کشیدم و خواستم برم حموم، که مانی گفت: منم میام! خلاصه دوتایی رفتیم حموم و کلی اونجا بازی کرد و خودشو شست! بعد باباشو صدا کردم که با حوله بیاد ببرتش. حرف گوش کرد و با صورتی عین لبو، قرمز شده، بیرون رفت. منم آب کشیدم و رفتم بیرون! فقط دو پیمانه برنج درست کردم که با قورمه دیشب یه کمش رو ریختم تو ظرف که امروز بیارم سر کار واسه ناهار. بقیه اش تو یخچاله.

حالا اگه امشب تا دم افطار با مانی بیرون باشیم، که دیگه همون بیرون یه چیزی میخوریم. مهدی هم که تا ساعت دوازده، یک استادیومه. البته کاشکی یه چیزی هم بود که فردا ناهار میخوردیم. چون فردا صبح هم قراره با مانی برم استخر و از استخر که بیاییم، چیزی نیست بخوریم. البته شاید هم شنسل سرخ بکنم و بخوریم، شاید هم امشب یه چیزی پختم واسه فردا!

چو فردا شود، فکر فردا کنیم!!! که البته من از روز قبل باید فکر فردا کنم! باید بگم، چو عصری شود، فکر فردا کنیم!

اینجا محلیه برای بلند فکر کردن من!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون!قلب

هفته احترام ظاهرا دیروز به اتمام رسید! از امروز دیگه باید نامحترم باشم!!!!!!نیشخند (شوخی کردم!) راستش یکی از دوستان یه کامنتی گذاشته بود که خیلی جالب بود. رز عزیز! نوشته که این هفته، زمان مناسبی برای این کار نبوده چون حال و اوضاع مهدی خیلی خوب نبوده. اولش خودم هم همین فکر رو کردم. ولی خب، اگه هفته ای بود که مهدی خیلی سرحال و به من نزدیک بود، دیگه موقعیتی پیش نمی اومد که من بخوام طعنه بزنم و نزنم، متلک بگم و نگم. بی احترامی کنم و نکنم. می دونید چی میخوام بگم؟ خب، اتفاقا تو همین هفته که مهدی ازم دوره و اعصابش خرده و هی راه میره غر میزنه و ناراحتم می کنه و میشه زمنیه متلک و دعوا و غر و پرخاش پیش بیاد، باید صبوری کنم و احترام گذاشتن رو یاد بگیرم. برای خودم سخت بود. ولی این کار رو کردم.

راستش هفته قبل از چهارشنبه تصمیم گرفتم و وقتی رسیدم خونه واقعا باهاش خوب برخورد کردم. تا جمعه عصر مهمون داشتیم و چند بار مهدی ناراحتم کرد و جلوی اونا (که خانواده خودم بودند) بهم چشم غره رفت. چیزی که ازش بیزارم!!!!!کلافهاگه وقتهای دیگه بود، برخورد شدید نشون میدادم. ولی هیچی نگفتم! پنجشنبه ظهر یه دفعه از خونه رفت بیرون. گفتم کجا؟ چشم غره رفت که کار دارم و نباید به تو توضیح بدم!!!!!!!!! منم هیچی نگفتم. وقتی برگشت، ناراحت بود و هیچی نگفتم. خودش جمعه عصر که مهمونها رفتند، تعریف کرد که چی شده و چی نشده! از اول هفته، رفتار خوبی باهام نداره. البته من اینو توی سایت مربوطه هم نوشته ام!  اینکه وقتی که من کوتاه میام و هیچی نمی گم، اون خرشو دراز می بنده. ولی این واسه من تمرین خوبی بود از این نظر که در هر شرایطی اگرم احساس میکنم که باید از حقم دفاع کنم، توهین نکنم و طعنه نزنم و فحش ندم و بدون این کارها، بتونم حقمو بگیرم. مثل چند روز پیش که رفتم پیش رئیسم و بدون اینکه زیرآب کسی رو بزنم و حق کسی رو ضایع کنم، تونستم واسه خودم امتیاز بگیرم!قلب 

نمیدونم نتیجه اش تو زندگی خودم چی میشه. قطعا باید این روش رو ادامه بدم. ولی این کار به خودم سعه صدر یاد داد. که در هر شرایطی، فحش ندم و زود از کوره در نرم و با این کار در واقع اول احترام خودم رو نگه میدارم. در واقع دارم به خودم احترام میذارم. احساس آرامش هم میکنم از این نظر. چون فکر میکنم ظرفیتم بیشتر شده! اینکه از مهدی ناراحتم، ربطی یه این هفته و کارهایی که کردم نداره. اون یه مقوله دیگه ایه که حالا در موردش می نویسم.

دیروز جلسه هشتم فیزیوتراپی بود. از پریروز دکتر شروع به کار کردن روی رگهای سیاتیکم شد. البته دکتره میگه این عضله نمیدونم چی چیه!!!! (چند بارم گفته ها، من یادم میره!نیشخند) که کوتاه شده و یکی از عواملش هم، پا روی پا انداختنه! که دیگه به شدت مواظبم این کار رو نکنم! بعدش دیروز درمان اصلی شروع شد و من از شدت درد دیگه داشتم بیهوش میشدم. فکر کنید هی فشار میداد روی نقاط درد رو! بعد برای اینکه در وقت صرفه جویی بشه، همکارش هم روی شونه ها و کتفم کار میکرد! شکر خدا فقط من اونجا بودم و اونا هم هرچی وسیله داشتند آوردند روی سر من و روی سیاتیک کمرم یخ گذاشتند و شونه هامو با هیتر گرم کردند! یعنی حسی بود وصف ناشدنی!!! بعد هم به همه این اعضا، برق وصل کردند و تمام این مدت من بینوا، دمر بودم! و خب البته یه کوسن زیر شکمم گذاشته بودم که به کمرم فشار نیاد. خلاصه وقتی از اونجا اومدم بیرون، له و لورده بودم.

قرار بود مهدی ساعت چهار بره خونه مامانم اینا و مانی رو بیاره که ساعت پنج بتونه وارد طرح بشه. من ساعت شش و ربع رسیدم خونه. دیدم توتایی روی تخت دراز کشیده اند و دارند با هم بازی می کنند! مانی گفت: شما نبودی، من شما رو خواستم، گریه کردم!

منم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: بابا که پیشت بود! دیگه چرا گریه کردی؟! چه خوب که دوتایی با هم سوار ماشین شدید و ماشین سواری کردید!لبخندقلب

بعد تا دوش گرفتم و یه کم اینور و اونور کردم، شد ساعت یکربع به هفت و رفتم قورمه سبزی بار گذاشتم. بعد از پیازداغ و تفت دادن گوشت، همه موارد رو ریختم تو زودپز برقی (جی پز) و درش رو بستم. رفتم یه کم دراز کشیدم و با مانی یه کم بازی کردیم تا ساعت هشت که که برنج رو کته کردم! وقتی می نشستم و بلند میشدم، بدنم به شدت درد میکرد و گاهی ناله ای میکردم. گاهی می شنیدم که مهدی راه میره و زیر لب غر میزنه که چرا درد میکشم!!!!!!!!!

راستش من خودم هم دیگه از اینهمه درد خسته شده ام. یعنی فکر کنید سه روز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چه جوری برم ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن و اونهمه درد رو دوباره تحمل کنم! ولی دیروز صبح در یک فرصت یکی دو ساعته که پیش اومد، از رئیسم اجازه گرفتم که برم و برگردم! رفتم و ابروهامم برداشتم و صورتم رو یه صفایی دادم. البته چون نفر قبلی بر خلاف میلم، خیلی نازکش کرده بود، پدرم دراومد تا این ابروها دربیاد. الانم کامل پر نشده. ولی دیروز به خانمه گفتم که پهن برداره، جاهای خالی رو بذاره تا کم کم دربیاد!چشمک ایشالا خدا بخواد، این هفته درد دیگه فردا به پایان میرسه. فردا آخرین جلسه فیزیوتراپیه. دیگه تموم میشه.

باور کنید دیشب از شدت درد خیلی بی حال بودم و اصلا رمق نداشتم از جام پاشم! مهدی هم از غر زدن منو بی نصیب نمیذاشت. چند روز پیش هم به شوخی میگه: باید بدم پاهاتو قطع کنند، ببینم سن واقعی تو چند ساله! فکر کنم سنت رو به من دروغ گفتی. تو ظاهرا خیلی پیری و من نمی دونستم! حالا درسته شوخی کرد! ولی ناراحت شدم. خواستم بگم همه اون سالهایی که تو بیکار بودی، من اضافه کار وایمیسادم و برای خرید یه کیلو پیاز ارزون، تا کجا که نمیرفتم!!!!!!!! بعد یه عالمه بار به دوش میکشیدم و می اومدم خونه! اینا دیگه از یادت رفته و جلوی چشمت نیست. فقط یه زن درد کش رو می بینی. دیگه یادت نیست من چرا اینجوری شده ام!!!لبخند 

ولی واقعا به همه کسانی که اینجا رو می خونند و هنوز زندگی مشترک رو شروع نکرده اند میگم که از اول زندگی، واقعا وظایف رو مشخص کنید. هرگز خودتون رو آدمی با توانایی های فوق بشری نشون ندید. هرچی خودتون رو نشون بدید، همونقدر ازتون توقع دارند. من نمیگم تن پرور باشید و از طرفتون کار بکشید. اونجوری هم توازن به هم میخوره! تعادل بهترین راهه. متاسفانه الگوی من مادرم بود، که هنوزم همونطوری کار میکنه. منم راه اونو ادامه دادم ولی دیگه نمی تونم اونجوری کار کنم. اینه که شوهرم ازم شاکیه و اصلا شرایط بدنی ام رو درک نمیکنه! که مهم نیست!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اگه از تغییرات محل کارم بخوام بگم، خیلی اتفاقات افتاده. به نظرم خالی از لطف نیست که اینجا ازش بنویسم. یه تجربه میشه واسه بعضی از دوستان. راستش قبلا هم گفته ام که حدود نه ساله که اینجام و با تیم قبلی رابطه خوبی داشتم. حجم کار خیلی زیاده ولی خب، تیم قبلی لااقل قدر کارم رو می دونستند. متاسفانه یه سری توهمات و سوتعبیرها برای تیم جدید به وجود اومد. فقط مدیرعامل از بیرون وارد شده وگرنه این تیم جدید، خودشون هم سالهاست که اینجان. ولی خب، هر کسی بالاخره با گرفتن پست جدید، خیلی چیزهای گذشته از یادش میره.

القصه، این اواخر دیگه عرصه بهم خیلی تنگ شده بود. فکر استعفا نمیکردم ولی این هفته اخیر واقعا به فکر یه کاری بودم که بتونم کارفرماش خودم باشم. یادتونه که! مغازه با مهدی و کار کردن واسه خودمون. البته هنوزم به این مساله فکر میکنم و اولویت ذهنمه! ولی خب، حالا شاید تا محقق کردن این جریان، چند ماهی طول بکشه. پس نباید بی گدار به آب بزنم. اینه که فعلا باید همین جا کار کنم. یه واحد مالی داریم تو شرکت که مدیر و کارمنداش از دوستان نه ساله ام هستند. لااقل با یکیشون که دوست صمیمی هستم خارج از شرکت و با بقیه هم رابطه ام دوستانه است. بالاخره این یکی دو روزه خیلی فکر کردم و به فکر جابجایی افتادم. اول رفتم با رئیس مالی حرف زدم. چون می دونستم یه نیرو کم دارند. بعد که شرایطم رو گفتم و اونم با آغوش گرم پذیرفت، می موند نظر مدیرعامل که من داشتم باهاش مستقیم کار می کردم. آخه هفته قبل که با مدیرعامل صحبت کردم، بهم گفت که انتظارش از من، فوق تصوره و خیلی خیلی ازم توقع داره!!!!!!!!! به قول مهدی، اینم از شانس توئه! که بهش گفتم: نه عزیزم! از شانس من نیست. همه از من همینقدر توقع دارند. خود تو! چقدر ازم توقع داری؟؟!! خندید و گفت: اره راست میگی!!!!!نیشخند

خلاصه این اواخر می دیدم که دوستان دیروز، چه طوری پاشونو جلوی پام می گیرند که زمین بخورم!!!! خیلی برام دردآور بود و اصلا نمی تونستم این قضیه رو هضم کنم. ولی دیدم اصلا دلم نمیخواد نقش قربانی رو بازی کنم و هی بشینم افسوس بخورم و غصه پشت غصه!!!!! من اگه بخوام سیاست بازی کنم، صد تا عمروعاص رو میذارم تو جیبم! ولی از خدا میترسم و هرگز نون کسی رو نمی برم! ولی اونا هم خیلی روشون رو زیاد کردند. اینه که هفته گذشته رفتم پیش مدیرعامل و یه سری شبهات رو برطرف کردم. بهش گفتم که به گوشم رسیده که ازم ناراضی هستید و اگه اینقدر از من ناراضی هستید، من اصرارری به موندن تو واحد شما ندارم. منو جابجا کنید. که تکذیب کرد و گفت شاید یه گله های کوچیک ازت داشته باشم. ولی هرگز جابجات نمیکنم. تو دست راست منی!!!!!!!!!!!! بیشتر با ساعتهای بعدازظهرت مشکل دارم که دوست دارم بیشتر بمونی!!!!!!!! و منم بهش گفتم که از این به بعد اگه گله ای از کارم داره، به خودم بگه، نه به بقیه! ازش خواستم رابطه مون مستقیم باشه!

خب بچه ها! ساعت کار طولانی برای من مقدور نیست. من نهایت تا ساعت پنج بمونم. یکی تو خونه هست که منتظر منه! یه بچه دو سال و هشت ماهه رو نمی تونم فدای انتظارات مدیرم بکنم که چیه، تازه انتظارش نا محدوده! هرگز!!!!!!!!!!یول

بعد از هفته پیش تا حالا فکر کردم روی این موضوع به این نتیجه رسیدم که از عنوان ریاست چشم بپوشم و برم یه واحد دیگه بشم کارشناس! اینجوری کارم سبک میشه و کار مالی هم یاد میگیرم و ساعت کارم هم کمتر میشه. یعنی نیاز نیست زیاد بمونم! خلاصه کلی واسه خودم برنامه ریختم و صد بار نقشه اتاقم رو عوض کردم و .... و اینم بگم که من از بچگی از اعداد می ترسیدم و با ریاضی رابطه خوبی نداشتم. ولی با خودم گفتم این بهترین موقعیته که برم تو شکم این نقطه ضعفم و حسابی با اعداد دوست بشم!!! تازه تجربه مالی هم پیدا میکنم و اگه فردا واسه خودمون کار کردیم، بلد باشم حساب کتاب کنم!

دیگه اینجوری که فکر همه جا رو کرده بودم! همه چی آماده بود دیروز به جز تایید مدیرعامل. منم البته فکر کردم این بازی، برای من دو سر برده، یعنی چه بذاره برم چه نذاره، ولی برای من خوبه. اینطوری که: رفتم پیش مدیرعامل و جریان رو گفتم. البته از یه منظر دیگه. اینطوری که من کارم رو دوست دارم و اگرچه یه بچه دو ساله و نیمه تو خونه دارم، ولی پروژه اینجا هم برام یه بچه نه ساله است!!!!!!!!!! خلاصه اینور و اونور، تا بهش گفتم که من از جایگاهی که دارم و مستقیما با شما کار میکنم راضی ام، ولی می ترسم نتونم خوب حق مطلب رو ادا کنم. من بیشتر از ساعت 5 نمی تونم بمونم. پس بذارید من به واحد مالی منتقل بشم. اونم گفت: هرگز!!!!!!!! هیچکس مثل تو به اینجا و ارتباطات و مناسبات این پروژه واقف نیست! هم برای من بده و هم برای خودت که بخوای جابجا بشی! اگر مشکلت ساعت کاره، من بعد از ساعت 5 دیگه باهات کار ندارم. میتونی بری! فقط قبل از رفتن، به آلارم بهم بده که بدونم نیستی! و اینکه چرا کارهای واحد قبلت رو هنوز انجام میدی؟؟!! اونم دیگه تحویل بده!!!!!!!!!!!!!!

و بدینسان من اینجا موندم ولی قراره کار واحد قبلی رو تحویل بدم و کارم سبکتر بشه و بتونم دیگه ساعت 5 برم!!!!!!!! می بینید که برای من سود داشت این کار!!

خدا رو شکر! بدون اینکه حقی از کسی ضایع کنم یا زیرآب کسی رو بزنم، تونستم امتیاز بگیرم!قلبلبخند باید اسم این قسمت رو میذاشتم: آشتی با شرف!!نیشخند


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، معلوم شد اون عزیزی که آدرس سایت گیس گلابتون رو بهم داده کی بوده! محبوبه عزیز! که بازم ازش تشکر میکنم و امیداوارم صد برابر انرژی مثبتی که از این طریق بهم دادی، خدا بهت برگردونه!بغل

عرض کنم خدمتتون که این بنده سراپا تقصیر (آخه چرا؟!!!!) از ساعت پنج و نیم صبح بیدارم!!!!!! یعنی فکر کنید در خواب ناز بودم که مانی بیدار شد و توی خواب گفت: شیر!!!!!!! کی دیده بچه دو سال و هشت ماهه هنوز شیر بخوره! یعنی خیلی بهم زور داشت اون وقت صبح از خواب بیدار شم. بهش گفتم: باشه مامان! ولی یه دقیقه بعد دوباره گفت: مامان!!! شیر!!!!! دیدم نه، مثل اینکه ول کن نیست. تا رفتم شیشه اش رو بشورم و بیارم، (قبل از خواب هم خورده بود، برای همین شیشه اش کثیف بود!) وقتی برگشتم، خوابیده بود!!!!!!منتظر

خلاصه که من دیگه خوابم نبرد. پاشدم نماز خوندم و بعدش فکر و خیال از سرم نمیرفت بیرون! هی فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم، آخرش در مورد کارم به نتایجی رسیدم که اینقدر ذوق زده بودم، زودتر از همیشه از رختخواب بیرون اومدم و یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و ...... زدم بیرون.

حالا باید مدیر مالی شرکت بیاد که بتونم باهاش صحبت کنم! وقتی به نتیجه رسیدم، میام اینجا میگم!

راستی امروز تولد بابامه!قلب شصت و دو سال از زندگی پر برکتش می گذره. دوازده سال پیش بازنشسته شده! یعنی اینا جزء اون خوشبخت هایی بوده اند که بیست سالگی رفته اند سر کار! اینجوری که بابام دیپلم گرفته و رفته سربازی، وقتی برگشته، با مامانم ازدواج کرده! یه روز، همینطور که داشته تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی میکرده، مامانم میره اداره آموزش و پرورش سر کوچه شون و میگه: آقا! معلم نمی خواهید؟ طرف هم میگه: چرا! بعد مامانم اسم خودش و بابام رو میده! بعد هر دو به عنوان معلم استخدام میشن!!!!! به همین سادگی، به همین راحتی و خوشمزگی! و جالبه که همون موقع می تونستند استخدام بانک هم بشن! ولی هر دو معلمی رو انتخاب می کنند!!!!!!! کاری که الان هیچ کس نمیکنه!

خلاصه اینجوری میرن سر کار. البته بعدا هردو ادامه تحصیل دادند. و دیگه اینکه مامان دیگه بعد از بازنشستگی نرفت سر کار. ولی پدرم هنوزم میره غیرانتفاعی درس میده. تازه یه عالمه مدرسه هم متقاضی کارش هستند! ولی هفته ای چند ساعت محدود میره که تو خونه به قول خودش، فسیل نشه و هنوزم ساعات زیادی در روز رو کتاب میخونه و بسیار اهل مطالعه است! هر کس پدرش زنده است، خدا براش نگه داره و هر کس که از دست داده، خداوند غرق رحمتش کنه!قلب 

خلاصه که این بابای ما اخلاق عجیبی داره. هدیه روز پدر رو از روز اولی که روز پدر ایجاد شد!! (چون اگه یادتون باشه چند ساله که باب شده) قبول نکرد و گفت من به خاطر بچه هایی که پدر ندارند، از این روز خوشم نمیاد. ناراحت میشن و من هرگز از هیچکس هدیه روز پدر رو قبول نمیکنم! برای روز تولدش هم، همه رو قسم داده سالهاست که فقط براش کتاب بخریم. البته میگه هیچی نخرید و حالا که میخواهید بخرید، کتاب بخرید. که همه با هم براش کتاب جنگ و صلح اثر لئون تولستوی رو خریده ایم. البته مهدی به نمایندگی از همه، روز پنجشنبه که مامانم اینا خونه مون بودند، یواشکی رفت و خرید و آورد دادش به من که قایمش کنم!چشمک تا ایشالا امروز بهش بدیمش!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

اتفاقات زیادی تو این چند روز افتاده. قبل از اینکه بگم چه خبر بوده، میخوام یه جریانی رو واسه تون بگم. چند وقت پیش، یکی از خوانندگان مهربون اینجا ـ که متاسفانه یادم نیست کدومتون بودید !!!!!!!!!! ـ سایت «گیس گلابتون » رو بهم معرفی کرد. به دلیل ضیق وقت، فرصت نشد زیاد به این سایت سر بزنم ولی تو همون چند بار، متوجه شدم چیزهای خیلی زیادی میتونم از اون خانم و کلا از اون سایت یاد بگیرم!!

روز چهارشنبه که یه سر زدم به اونجا، ایشون توی یه پست، در مورد زندگی مثل عسل نوشته بودند که چه طوری زندگی مثل عسل داشته باشیم. برای قدم اول، از خانمهای متاهل خواسته بودند تا یک هفته به همسرمون احترام بذاریم. من ریز نکات رو نمیگم. خودتون به سایت ایشون سر بزنید و بخونید. فقط اینو بگم که باید قدم به قدم با راهنمایی های ایشون پیش برم و بعد از یک هفته هم، بهشون گزارش بدیم که چی شده و چی نشده! منم میخوام از تجربیات خودم، اینجا هم بنویسم. چون یکی از دستورالعمل های ایشون، اینه که با حداقل با دو خانم متاهل هم در این باره صحبت کنیم! که خب، من اینجا می نویسم! البته من دو دوست متاهل خودم رو به جز اینجا انتخاب کرده ام که از تجربیات اونا هم اینجا می نویسم. یکی شون با شوهرش خیلی رابطه خوبی داره، یکی رابطه بد. به نظرم خالی از لطف نیست این کار.

القصه، روز چهارشنبه باید شیفت وایمیسادم به جای یکی از اون دو همکارم. از طرفی قرار بود مامانم اینا هم بیان خونه مون. داداشم روزه بود و باید تا افطار میرسیدم خونه. خلاصه مهدی زودتر رفت خونه و جارو و تی کشید و نون خرید. خودم هم ساعت شش از شرکت رفتم بیرون و از شیرینی فروشی دم اداره، باقلوا گل و دانمارکی برای داداشم و شیرینی زنجفیلی برای عروسمون خریدم که خیلی دوست داره. البته ایشون پنجشنبه قرار بود بیاد خونه مون. بعد رفتم سوپر پروتئینی و شکر خدا ماهی داشت و ماهی خریدم. بعد ماشین گرفتم میدون فاطمی و اونجا پیاده شدم و قبل از اینکه سوار ماشین های انقلاب بشم، یه پانچ سرخابی خوشرنگ واسه خودم خریدم!!!!!!!!نیشخندخجالت بعد رفتم خونه و چون مانی نبود و قرار بود با مامانم اینا بیاد، اینه که دستم باز بود و کلا شده بودم آشتی چند سال پیش که صد بار میرفتم بیرون و می اومدم!!!

بر خلاف میلم رفتم آش خریدم!! (همیشه خودم درست میکنم) ولی واقعا دیگه وقت نداشتم. فکر کنید ساعت هفت، هفت و ربع رسیده بودم خونه. بعد نونها رو بسته کردم و بساط چای رو روبراه کردم. سالاد و ماست و خیار هم درست کردم. شام رو هم که مامانم میخواست بیاره. خلاصه سر اذان رسیدند و بعدش هم دیگه همون کارهای همیشگی. شب هم خوابیدند.

پنجشنبه صبح بساط لوبیاپلو رو به راه کردم و ترتیب ماهیها رو دادم و سوخاری کردم واسه شب. رفتم سبزی پلویی تازه گرفتم و واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کردم. واسه سحر داداشم هم لوبیاپلو گذاشتم چون خیلی دوست داره. خلاصه مامانم اینا تا جمعه عصر بودند. جمعه بعدازظهر که مانی خوابید، اونا هم یواشکی فرار کردند. چون اگه مانی بیدار بود، عمرا میذاشت اونا برن!!!!!!!!!!!!!

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

ما که هر کاری کردیم، حریف مانی نشدیم ببریمش خونه مون!

یعنی اینجوری که از یکشنبه تا همین حالا خونه مامانم ایناییم. حرف هم بزنیم، صد تا وکیل مدافع پیدا میکنه!!!!!! دوشنبه که از شرکت رفتیم دنبالش، دوباره یه الم شنگه ای به پا کرد، اون سرش ناپیدا!!!!! بعد مامان و داداشم هم به من توپیدند که فردا تعطیله و کجا میخواید برید؟؟!! بمونید دور هم باشیم!

راستش دلم آرامش خونه خودم رو میخواست. ولی میدونستم با مانی بریم، آرامشی در کار نخواهد بود. هرچند که بعد از یه مدتی ساکت میشد. ولی خب، به اصرار اونا به مهدی زنگیدم و گفتم اگه دوست داری، اینجا بمونیم و بیا بالا. مانی هم تا مطمئن شد که دیگه نمیریم، روی پای مامانم خوابش برد!!!!!! خبیث!!شیطان بعدش مهدی اومد بالا و موندیم. اولش خواستیم تا خوابه، راه بیفتیم و بریم، بعد دیدیم بهش قول داده ایم که بمونیم! اگه بریم، دیگه بهمون اعتماد نمیکنه! خلاصه پای صداقت، همه چیزمون رو داده ایم!!!!!!!خنده

بعد دیگه مهدی با داداشم و پسرخاله ام رفت تو اتاق به بازی کردن، تا همین الان که چهارشنبه صبحه و من در اداره، در خدمت شما هستم!!!!!!!!!!!!!! البته دروغ نگم، بابت شام و ناهار و صبحانه چند باری از اتاق بیرون اومدند!!!!!!!!!! ولی خب، من دیگه کاری بهش نداشتم. میدونم این روزها داغونه و احتیاج به زنگ تفریح مغزی داره! خلاصه که ولش کردم به امان خدا!

دیروز هم میخواستیم برگردیم، که بازم مامانم اینا نذاشتند. منم گفتم به یه شرط میمونم که اونا هم چهارشنبه (یعنی امروز) همراه ما بیان خونه مون. آخه اگه یادتون باشه، قراره من فردا افطاری بدم. راستش قبلا هم گفته بودم که جون ندارم تعداد زیاد دعوت کنم. اینه که امسال خاله ام رو فاکتور گرفتم. ولی بعدش دیدم اون هفته پیش منو دعوت کرد، اینه که منم دعوتش کردم. ولی خب، دیروز که باهاشون می زنگیدم، گفتند که به خاطر کسب و کار، نمی تونند پنجشنبه بیان! یعنی نمی تونند در مغازه شون رو ببندند! و همه فروششون پنجشنبه شبه!  و گفتند مهمونی رو بنداز جمعه! راستش جمعه برای من اصلا مناسب نیست. فکر کنید امروز مجبورم به جای همکارم شیفت بمونم (!!!!!!!) شنبه هم به جای خودم باید شیفت وایسم، اگه جمعه مهمون داشته باشم، از پا درمیام! یعنی همیشه سعی میکنم مهمونی هام وقتی باشه که فرداش تعطیل باشه که من بتونم یه استراحتی بکنم. از یه طرف دیگه هم مادرشوهر خاله ام خونه شونه و خیلی پیره. من خیلی اصرار کردم که بیارنش. ولی گفتند سختشونه از اون پله ها بیارنش پایین و بعد ببرنش بالا! تازه سه چهار روز دیگه هم کلا از پیششون میره پیش یه بچه دیگه اش! اینه که اومدن خاله ام، کلا منتفی شد.

فقط خانواده خودم و پسرخاله امه، که میشیم هشت نفر و نصفی!!!!! (با مانی)چشمک

عصرهایی که اونجاییم، مامانم بعد از اینکه کارهاشو میکنه، میره پیش دوستاش، منم واسه داداشم افطاری درست میکنم. البته همه چی رو مامان درست میکنه. من فقط سفره رو می چینم و چای درست میکنم! کار لذت بخشیه. کوچیکه ولی خوشحال میشم این کار رو بکنم. کاری با ثواب ندارم که اصلا بهش اعتقادی ندارم. یعنی به من ربطی نداره که بشینم حساب و کتاب کارهامو بکنم. این دیگه با خداست و خودم بدم میاد از اینکه فلان کار رو بکنم بگم، به خاطر ثوابش! دلم میخواد کار خوب بکنم به خاطر اینکه میدونم خوبه! حالا ثواب و عقابش دیگه با صاحبش!لبخند

راستش مساله من سر کار، همچنان به قوت خودش باقیه و دوستان دیروز، دشمنان امروز شده اند سر قدرت! اصلا دلم نمیخواد جزئیات رو بگم، ولی خب، از این دوستان هرگز توقع نداشتم ولی شده دیگه! با این کار مهدی هم اصلا قدرت هیچ مانوری ندارم. چه اگر مهدی روز یکشنبه باید شرکت رو تحویل بده، ما می مونیم و حقوق من! باید سرمو بذارم جایی که میشینم و هیچی نگم. از همه شون هم گذشته ام، ولی واقعا نمیدونم خدا میخواد چه کار کنه. تا لحظه ای که جابجام نکنند، خودم می مونم. ولی همچین چیزی رو هرگز به خواب نمی دیدم. این نه سال گذشته، چند بار مدیرعامل عوض شده بود. بد و خوب اومده و رفته بودند. ولی هرگز فکر نمیکردم خبرچین و جاسوس و پدرسوخته، اینقدر حرفش برش داشته باشه پیش این رئیس جدید! الله اکبر که تملق و پدرسگ بازی چه ها که نمیکنه!!!!!!!!

دیشب بالاخره آقا مهدی از اتاق بیرون اومدند و دل ما رو نورانی کردند، بعد گوشی رو دستش دادم که پیش مامانم اینا بند رو آب نده و نگه که کارش رو داره تحویل میده. آخه دیروز ظهر داشتم با مامانم میحرفیدم، حرف آرامش پیش اومد، که من گفتم: والا مهدی میگه اصلا بریم شمال و یه خونه باغ بخریم! بعد مامانم فوری گفت: پس کارش چی میشه؟ کار تو چی میشه؟ نکنه مهدی کارش رو از دست داره؟ بگو من بمیرم از دست نداره! بگو جون مانی از دست نداده!!!!!!!!
مامان!!!!!!!!!!!!!!تعجب

گفتم: بابا ولم کن مامان! چی می پرسی. برای چی باید جون مانی رو قسم بخورم؟ شرایط مهدی مثل دو سال گذشته است. تو این دو سال هم قرار بوده طرف بیاد شرکت رو بگیره! حالا ممکنه الان بگیره، ممکنه یه سال دیگه هم نگیره! (آره جون خودم) بعدش هم مهدی تا آخر شهریور قرارداد داره!!!!!!!!!

که البته هرچی گفتم راست بود و باید ببینیم چی میشه. هرچند که گفته اند یکشنبه باید تحویل بده. یعنی میخوای یه کیلو پنبه بخری، میگن وایسید این تحلیف انجام بشه. من که میگم بعد از این مراسم، ایران کن فیکون میشه!!!!!!!! چقدر کار قراره بعد از این مراسم انجام بشه!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه. گوشی رو دادم دست مهدی که یه وقت چیزی نگه! تا ببینیم چی پیش میاد! تو این اوضاع قشنگ، دو تا بادنجون دورقاب چین که یکیشون همونه که من کار یادش دادم و حالا شاخ شده، به شدت دارند می تازند تو شرکت و امروز و فردا رو مرخصی هستند. در نیتجه من باید شیفت وایسم. فکر کنید بعد از نه سال، در حالی که جام عوض شده، باید به جای یکی دیگه، تو واحد قبلی کارم شیفت وایسم. شیفت وایسادنش مهم نیست. ولی اینکه من دو ساعت مرخصی بابت دکتر رفتنم گرفتم، اینا شکم منو سفره کردند! حالا این دو تا بی مصرف دو روز دو روز میرن مرخصی، کسی نمیتونه حرف بزنه.

کلا عدالت ادارات ایران، تو حلقم اساسی!!!!!!!!!!!

مامانم هم گفت اصلا ناراحت نباش! من شام و افطار درست میکنم، هر لحظه که اومدی، راه می افتیم میریم خونه شما! که خب اول قرار بود من برم و شام درست کنم، اونا بیان. ولی دیگه مجبوره خودش شام رو درست کنه. که اگه مجبور بشم تا هفت شرکت باشم، نیمرو هم نمیتونم جلوشون بذارم!!!!!!!!!!!

دیشب دست مهدی رو توی اتاق گرفتم. احساس کردم از درون ناراحته. ولی قیافه اش مظلوم شده بود!!! ولی چند تا شوخی دستی نامربوط (!) باهاش کردم و اونم خندید و خلاصه خواستم رابطه رو حسنه نگه دارم!!!!!!!!قلب

میدونم خیلی پراکنده نوشتم و حرفها هی تو هم قاطی شد. ولی افکارم همینطوریه و منسجم تر از اینم نمیتونم فکر کنم و بنویسم. منو ببخشید!!!

[ چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز جلسه پنجم فیزیوتراپی بود. شکر خدا دردم خیلی خیلی بهتر شده. درد دارم ولی خیلی کم. دیگه اون گره پشت کتفم، خیلی از کلاف هاش باز شده!!!!! شکر خدا میتونم دستم رو اینور و اونور کنم. خداوکیلی هفته پیش خیلی درد داشتم. ولی الان ندارم. یعنی دیگه به اون شدت نیست. فقط دستهام خیلی زود خسته میشن و احساس خستگی توی دستهام میکنم!

ولی از همین جا به همه دوستانی که دکتر براشون فیزیوتراپی می نویسه میگم که حتما این کار رو انجام بدید. برای دردهای مفاصل، دارو به درد نمیخوره. همین حرکات فیزیوتراپی خوبه. راستش من سه چهار جلسه اول خیلی درد کشیدم تو همون فیزیوتراپی. ولی تحمل کردم. یعنی باور کنید یه وقتهایی نفسم از درد میرفت. ولی تحمل کردم. دکترش هم خیلی خوب بود و همه مراحل رو با حوصله انجام میداد. اخلاقش هم عالی بود.

دیروز وقتی تو فیزیوتراپی بودم، بیست دقیقه زیر برق بودم. توی اون مدت همه اش داشتم به کار مهدی فکر میکردم. اینقدر انرژی و اشتیاق داشتم که نگو!!!!!!! به طوری که وقتی مهدی رو دیدم و با هم برگشتیم خونه، کلی از فکرهام باهاش حرف زدم.

بهش گفتم: من و تو دیگه باید عبرت بگیریم. چقدر واسه دیگران کار کنیم که آخر ماه، تف تومن بذارند کف دستمون. کارمون هم که خصوصیه و هی باید کار کنیم. قد سه نفر کار کنیم که قد یه نفر بهمون حقوق بدن. من بعد از نه سال سابقه کار، دو دفعه رفتم دکتر، رئیس جدید صداش دراومد. یعنی کلا به دید انسان، به آدم نگاه نمی کنند. میخوان مثل چی کار کنی و هیچی هم نگی و اصلا از مرخصی ات هم استفاده نکنی!!!! اگه سرمایه نداشتیم، میگفتیم نداریم. ولی الان که نزدیکه بابات بهمون پول بده، خب بیاییم یه مقدارش رو بابت رهن خونه بدیم و با بقیه اش مغازه بخریم. بعد تو مغازه کار کنیم.

بهش گفتم که خودم پشتت وایمیسم و اگه ببینم کارت گرفته و نیرو میخوای، منم استعفا میدم و میام کنارت.

البته البته البته....... درسته که منم از کار کردن واسه دیگران و از زندگی کارمندی خسته شده ام! ولی خب، نمیذارم جو هم منو بگیره و همین الان استعفا بدم! باید اول خود مهدی به باور برسه که این کار به دردش میخوره و بخواد که این کار رو بکنه. تا بتونه تا آخر ادامه اش بده. البته مهدی هنوز سر حرفش هست که میگه بریم شمال یه خونه باغ بخریم. من با نظرش موافقم. ولی دلم میخواد اول اینجا سرمایه گذاری کنیم. پولی که توی تهران میشه درآورد، نمیشه اونجا درآورد. ماکه تجربه باغداری نداریم که. هرچند هم که کارگر بگیریم و از آدمهای کاربلد بپرسیم. اینجا خانواده هامون هستند و راحت تر میشه یه مغازه راه انداخت. بعد با پولی که اینجا درمیاریم، میتونیم تو شمال هم یه کارهایی بکنیم. منتها من میگم استارتش از تهران باشه.

خلاصه دیروز تا برسیم خونه مامانم اینا، من مثل وروره جادو، هی داشتم همه دلیل ها و آرزوها و برنامه ها و خواسته ها و .......... رو میگفتم واسش!!نیشخند اونم داشت گوش میکرد. خمیازه وسطش گفت: یعنی میگی بشیم مغازه دار؟!!!!!!! گفتم: آره. چرا که نه؟ مغازه دار خودمونیم. مغازه خودمون رو می چرخونیم! الان من و تو با کارگر یه مغازه چه فرقی میکنیم؟ فقط تو با کت و شلوار میری اداره و من با مانتو و مقنعه!!! وگرنه که بازم داریم واسه کس دیگه ای کار میکنیم! سودش داره تو جیب یکی دیگه میره و زحمتش مال ماست.

راستش شنبه رئیسم برخورد خیلی خیلی زشتی باهام کرد. به طوری که بغض کردم! ولی هرگز حاضر نشدم جلوش بزنم زیر گریه. البته من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم. سر جام می مونم و خودم هرگز جابجا نمیشم! تا خودشون بخوان جابجام کنند.

اگه امیدم به کار خودمون بیرون از اداره باشه، و ازش مطمئن باشم، مسلما میرم اونجا. البته هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام!!!! یعنی حالاحالاها باید خیلی بالا و پایین کنم. ولی در حال حاضر و برای شروع کار، به نظرم مهدی بهتره این کار رو بکنه. خب، جای دیگه ای هم سپرده ایم. اگه اونجا جور بشه خوبه. ولی آخه تا کی باید هی دنبال این و اون باشیم که دستمون رو جایی بند کنند. نظر من روی همین کار شخصیه! چیزی که واسه خودمون کار کنیم و درآمدش تو جیب خودمون بره!!!!!!لبخند

البته اگه مهدی میگه بریم شمال، یه دلیلش فرار از دست خانواده اشه! اینو دیروز گفت!!!!! گفت بریم یه  جایی که آرامش داشته باشیم و من از اینهمه فشار خلاص بشم! و واقعا هم بهش حق میدم! البته که چه خوبه که آدم به داد خانواده اش برسه. ولی آخه یکی دو تا هم که نیستند که! هرچی هم که میشه، فوری به این زنگ می زنند که بیا فلان مشکل ما رو حل کن! یعنی دیگه روان و اعصاب براش نمی ذارند. این در حالیه که مهدی از مشکلاتش، هیچی به اونا نمیگه. به جز یه بار که من بنا به دلایلی زنگیدم به خواهرشوهر بزرگه، اونا از مشکلات ما چیزی نمی دونند. از این وضعیت کار مهدی خبر ندارند و از هزار و یک مشکل دیگه ما.

ولی مشکلات اونا، همه اش رو سر مهدی هواره. که بازم میگم خیلی خوبه بتونه بهشون کمک کنه. ولی خب، دیگه هرچیزی هم حدی داره و این در حالیه که مهدی اینجوری نیست که وقتی میاد خونه، همه مشکلات رو بیرون در بذاره. همه اش تو مغزشه و با همه شون زندگی میکنه. دایم داره به مشکلات خانواده اش فکر میکنه. وقت و بی وقت بابت کار خونه باباش بهش می زنگند. روزی یکی دو بار مامانش بهش میزنگه و وکیل و خریدار و بقیه هم بهش می زنگند! دیگه روان و اعصابی برای مراوده با من و مانی براش نمی مونه!!!

پناه بر خدا...

میگم کار این بانک مسکن خیلی باحاله. اومده دفترچه های قسط رو برداشته، ولی هر ماه که میری قسط پرداخت کنی، یه کاغذ رسید بهت میده که باید نگه داری. خب، شما وقتی این کاغذها رو مجبوری نگه داری و همه رو به هم منگنه میکنی، میشه یه دفترچه!!! پس دیگه حذف دفترچه چه معنی می تونه داشته باشه؟؟؟!!! کلا خدمات الکترونیکی این بانک، تو حلقم!!!!!!!!!!!نیشخند

 

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز شیفت داشتم و شکر خدا رئیسم ساعت پنج و نیم رفت و منم ساعت شش فلنگ رو بستم و رفتم! البته ساعت پنج و نیم به مهدی زنگیدم و اونم گفت که هرجور شده مانی رو از خونه مامانش اینا میاره و میان دنبال من دم اداره. منم کارهامو تا ساعت شش ردیف کردم و اونا اومدند دنبالم.

بمیرم، بچه ام تو ماشین خوابش برده بود. آخه وقتی مهدی و مانی راه افتادند، مهدی از تو ماشین بهم زنگید و گفت: «مامان آشتی! واسه مانی بستنی بخر که داره میاد دنبالت!» بعدا مهدی گفت که تا قطع کرده، دیده مانی تو صندلیش خوابش برده!!!!!!!!!!!خوابخوابخواب

خلاصه که سوار شدم و از مهدی پرسیدم جریان کارش رو، اونم خندید و گفت که رفتن مهدی اینا هم محرزه! و همه چی رو باید تحویل بدن. البته شرکت اینا هم یه داستانی داره که گفتنش در این مقال نمی گنجه. کلا مهدی دو سال توی این شرکت بود! حقوقش خوب بود ولی خب، اعصاب خردی داشت واسش! درسته رئیس بود ولی خب، باید از صبح تا شب جواب طلبکارهای قبلی رو میداد! مشاور هم بهش گفته بود که این نوع کار، آدم رو فرسوده میکنه. که خب، چه خوب و چه بد، تموم شد.

از دیروز بعدازظهر که این خبر رو شنیدم، به هزار و یک موضوع فکر کرده ام. اینکه درآمدمون از این به بعد چقدره در ماه، اگه نخواهیم به خانواده هامون بگیم پس به چه بهانه ای بگیم مانی می مونه پیش مهدی توی خونه؟ ایا اون کسی که قول داده، میتونه کاری واسه مهدی بکنه؟ اگه...... آیا..........

خودم هم از این سرعت مغزم خنده ام گرفته بود. به قول مهدی نه به باره نه به داره. البته که معلومه مهدی قراره بشینه توی خونه تا کار جدید پیدا بشه. ولی الان برای این فکرها زوده. باید ببینیم در جریان عمل چی پیش میاد!

دیروز قبل از اینکه برسیم خونه، گفتم مهدی در قصابی نگه داره. رفتم یه مقدار گوشت خریدم. سه کیلو گوشت شد صد هزار تومن!!!سوال خلاصه اومدیم و وقتی خواستیم مانی رو پیاده کنیم، دوباره شروع به گریه کرد که نریم خونه! منم بغلش کردم و گفتم بیا بریم واست بستنی و مدادشمعی بخرم! بعد تو مغازه بغلش کردم که از توی یخچال صندوقی، بستنی مورد علاقه اش رو انتخاب کنه که طبق معمول گفت: عیوسکی!!!! یعنی عروسکی!

بعد بردمش واسش مدادشمعی خریدم و برگشتیم خونه. تو خونه دفتر نقاشی اش رو آوردم و نشستم یه کم باهاش نقاشی کشیدم. بعدش پدر و پسر شروع کردند به کشتی گرفتن. دیگه ساعت هشت بود و من رفتم دو لیوان کته بارگذاشتم و سیب زمینی سرخ کردم و تو این فاصله، گوشتهای چرخ شده رو بسته بندی کردم. همیشه دو کیلو گوشت رو هشت قسمت میکردم. دیشب به کار خودم خنده ام گرفت! از سر هر بسته یه تیکه برداشتم و بسته نهم رو هم کنار گذاشتم!!!!!!!!!خنده یکی نفهمه انگار قراره قحطی بیاد! ولی خب، باید دست به عصا راه بریم دیگه! نیشخند البته الان شکر خدا از دو بار بیکاری قبلی مهدی، دستمون پرتره و پس انداز بیشتری داریم. ولی خب، اون وقتها مثل الان گرونی نبود و اینکه الان یه نفر هم بهمون اضافه شده. ولی با همه اینا خدا بزرگه. حتما خیری در این جریان بوده!

بعد از اینکه کارهامو کردم، چند بار بغلش کردم. ازش خواهش کردم رفتارش تغییر نکنه! بداخلاق تر نشه و نذاره افسرده بشه. بهش گفتم که من قول از یه نفر گرفته ام و باید صبر کنیم تا نه مرداد بیاد و بره. بعد از اون، تکلیف خیلی کارها معلوم میشه و باید امیدمون به خدا باشه. مانی هم به تقلید از من، می اومد مهدی رو بغل میکرد!

بعد مانی یه کار دیگه هم میکنه که مهدی دیوونه میشه! زیرچشمی به مهدی نگاه میکنه. بعد مهدی میگه: این کار رو نکن! میام میخورمت ها!!!!!!! مانی هم میگه: بیا بخور!!!!! بعد می دووه تو اتاق و می پره رو تخت که مهدی بره بخورتش!!!!!!!!!

واقعا امیدوارم مهدی این بار دیگه افسرده نشه و هرچه زودتر کار خوبی پیدا کنه. دیشب بعد از شام، وقتی داشت سریال پخش میشد، نشستم سر خرد کردن گوشتهای خورشتی. درسته همه اش یه کیلو بود، ولی خیلی خسته شدم. آخه از صبح زود رفته بودم سر کار و شیفت هم بودم تا ساعت شش و وقتی هم اومدم خونه، اصلا دراز نکشیدم. این بود که ساعت یازده، بیهوش شدم!!!!!!

الانم واقعا برنامه ام اینه که مهدی رو ول نمیکنم! همه اش میخوام بهش روحیه بدم (حالا ببینید، دیوونه اش میکنم!!!!!!!!!!!!!!قهقهه) نمیذارم افسرده بشه. اینا همه اش امتحان خداست. میخواد ما رو قویتر کنه. میخواد ببینه چقدر توانایی داریم. شکر خدا تن مون سالمه و می تونیم کار کنیم. پس از پسش برمیاییم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دو سه ساعته خبردار شده ام اون کسی که مهدی رو برده سر کار، حکم تعلیقش اومده! و کل شرکت مهدی اینا میرن روی هوا. یعنی الان روی هوا هستند.

 یه سری کتاب شعر داشتم که امروز واسه مهدی با پیک فرستادم اداره اش. البته میدونید که. کلا نمیتونم جم بخورم از جام. وگرنه دوست داشتم چند شاخه گل بذارم روش. ولی نشد. این بود که تازه کاغذ کادو رو هم دارم یکی از بچه های خدمات که بیرون بود بخره.

نیم ساعت پیش مهدی زنگید و تشکر کرد. بعد خندید و گفت: حتما تا حالا فهمیده ای که چی شده! (منظورش وضعیت کارش بود!!!!!!!!!) گفتم: آره شنیده ام. تکلیف شماها کی معلوم میشه؟ گفت: ما هم ساعت می شمریم!

البته طبق توافقی که قبلا با هم کرده بودیم، این بار نمیذاریم خانواده هامون بفهمند. حالا باید یه سری داستان سر هم کنیم. شاید هفته ای دو سه روز مانی رو ببریم. بقیه روزها مهدی نگه داره مانی رو. اصلا نمیدونم چی میشه. ولی خب، مهدی دو بار تا حالا بیکار بوده. این روزها رو خوب می شناسم. برای همینم نمیخواهیم این روزها، خانواده هامون باهامون شریک باشند! دیگه بیشتر از این نمیخوایم بارمون روی دوش خانواده هامون باشه.

البته میگم. هیچی معلوم نیست. ولی هیچ امیدی هم ندارم که مهدی رو نگه دارند. خودم تا شنیدم زنگیدم به یکی از همکارهام که رفته از اداره ولی باهاش رابطه حسنه دارم. از چند ماه قبل بهش گفته بودم که موقعیت کاری مهدی متزلزله. برای همین بازم بهش یادآوری کردم و ازش خواهش کردم که گوش به زنگ باشه. خیلی آقای محترمیه و بیچاره قول داد که حتما یه کاری میکنه. منتها همه منتظرند تا نهم مرداد بیاد و رد بشه و یه سری فعل و انفعالات صورت بگیره. پناه می برم به خدا.

الان به مهدی حق دادم که هفته پیش اونقدر داغون باشه. البته بهش حق نمیدم سر من خالی کنه. ولی خب، جالبه خانواده مهدی، تا از موضوعی ناراحت میشن، فوری به این زنگ می زنند. من حرفی ندارم و واقعا باورم اینه که مهدی برادر بزرگتره. ولی خب، یه جایی هم باید برای زندگی مهدی بذارند. از صبح تا شب که دنبال کار خونه باباشه، بعد مشکلات برادرش و زن برادرش، تازگی هم که مشکلات خواهرش اضافه شده! واقعا امیدوارم گنجایش و ظرفیت مهدی بیشتر بشه. وگرنه که کاشکی آدم بتونه و به دیگران به خصوص خانواده اش کمک کنه!

فعلا تا اطلاع ثانوی باید کمربندها رو سفت ببندیم!چشمک

[ شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز پنجم مرداده. من و مهدی هشت سال پیش در چنین روزی ساعت ده صبح، به عقد هم دراومدیم. اون روز من خیلی خوشحال بودم. یادمه چهارشنبه بود و چون تولد حضرت فاطمه بود و روز مادر، هم دهن ما صاف شد و هم دهن مهمونای عزیز! از بس ترافیک بود، یه سری از دوستام ساعت ده رسیدند! بعد تعطیل هم نبود، واقعا هم خودمون اذیت شدیم هم مهمونا. که خب، امر مادرشوهرم این بود که این روز حتما باید عقد کنیم!!!!!!

واقعا خوشحال بودم. الان هشت سال از اون روز گذشته. آیا همون اندازه خوشحالم؟ آیا از انتخابم راضی  ام؟ آیا اگه الان برگردم به همون روز، بازم انتخابم همونه؟

امروز یه روز قشنگ دیگه هم هست. امروز روزیه که یه نی نی خوشگل توی دل خاله شبنم پا میگیره. من تقارن این دو مناسبت رو به فال نیک میگیرم!!!!!!!!! همین جا دعا میکنم همه چی به خیر و خوشی تموم بشه و صلاح خدا در این باشه که خاله شبنم عزیز صاحب یه نی نی سالم و صالح بشه!بغل

راستش از چهارشنبه تا حالا یه موضوعی چنان منو از پا درآورده که در حال حاضر دیگه هیچ احساسی ندارم.

چهارشنبه شب که بازی پرسپولیس و تراکتور بود، من به شدت دعا میکردم که مهدی بره استادیوم. واقعا حوصله نداشتم با اون عصبیت بمونه تو خونه و اینکه چهارشنبه ها واقعا باطریم تموم میشه و خیلی به استراحت نیاز دارم. همون عصر وقتی رسیدیم خونه مامانم اینا که مانی رو بیاریم، داداشم اینا گفتند که شب همه دارند میرن خونه پسرخاله ام. و از منم خواستند که همراهشون برم. گفتند حالا که مهدی میره استادیوم، تو با ما بیا که قبول نکردم و گفتم میخوام برم خونه خودم.

ترافیک خیلی زیاد بود. ساعت هفت و ربع تقریبا رسیدیم خونه مون. مهدی تصمیم گرفت که نره. منم این شکلی شدم:ناراحت برای اینکه میدونستم چی در انتظار من و مانیه! کلا که از روز قبلش عصبانی بود، سه چهار موضوع دیگه هم بود که رفته بود رو اعصابش. حالا هم میخواست نود دقیقه هوار بکشه و فحش بده؛ چیزی که من یه نفر اصلا اعصابشو نداشتم! زمانش هم بد وقتی بود. نمیتونستم با مانی برم بیرون. ده تا دوازده شب!!! خلاصه گوشت بیرون گذاشتم که شام درست کنم، که مهدی  گفت: این کار رو نکن! من از بیرون غذا میگیرم! منم گوشت رو برگردوندم تو فریزر! بعد ساعت هشت و ربع، شوهرخواهرش زنگید به مهدی که بریم؟؟؟؟؟!!!!!!! مهدی هم گفت: بریم!!!!!!!!!! بعد مهدی پرسید: خب، شما شام چی میخورید؟ گفتم: تو برو! من مشکلی ندارم. بعد حاضر شد و رفت استادیوم!

منم گوشت رو دوباره از فریزر درآوردم و جعفری زدم توش و کباب جعفری درست کردم. دو استکان برنج هم کته کردم. مهدی که از خونه رفت بیرون، من موندم و مانی. با هم شام خوردیم و از خونه آروم لذت بردیم. یه کم سریال و فیلم دیدیم و بازی کردیم و دیگه ساعت یازده گرفتیم خوابیدیم!!!!!!! چشمام تو خواب و بیداری بود که مهدی از استادیوم برگشت!

پنجشنبه صبح هم مانی رو بیدار کردم و رفتیم استخر و مانی حسابی شنا کرد البته با بازوبند بادی و کمربند بادی!!!!!! قرار شده چند بار ببرمش که دست و پاش توی آب حرکت کنه و بعد ببینیم میشه بهش تعلیم داد یا نه. که دیگه ایشالا یاد بگیره شنا کنه! خودم هم توی آب هی راه رفتم تا یه کم سبک بشم و دردهام کمتر بشه. به توصیه دکتر فیزیوتراپیستم هم فعلا ماساژ انجام ندادم. امروز هم که شیفتمه و باید تا هفت شب اداره باشم. در نتیجه امروز نمیرم فیزیوتراپی! دیشب هم رفتیم خونه مادرشوهرم و مانی اونجاست. و البته از قبل ازشون اجازه گرفتیم که آیا امروز رو اونجا بمونیم یا نه. یعنی آیا مانی رو نگه میدارند یا نه!!!!!!!!!!!!! که خب، شکر خدا قبول کردند!!!!!!!!!!

راستش این چند روز یه سری اتفاقات افتاده که میگم، من هنوزم نمیتونم بفهمم چی شده!


ادامه مطلب
[ شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیشب قرار بود خونه مامانم اینا بمونیم. پسرخاله ام از سنندج اومده بود و اونجا بودند. البته اونا عصر رفتند ولی دلیل اصلی، این بود که بابام میخواست از یه بانک تو شهران وام بگیره و من به عنوان ضامن معرفی شده بودم. راستش سر یه مبلغ کمی وام پدر صاحب ما رو درآوردند!!! من که حریف نشدم که مامانم اینا این وام رو نگیرند. اخه مگه چقدر می ارزه که آدم اینقدر بره و بیاد؟؟!! ظاهرا از اون وامهاست که سود و قسطش خیلی خیلی کمه!!!!! اول که منو قبول نداشتند به عنوان ضامن، گفتند تو توی شرکت خصوصی هستی. همچین میگن، انگار امکان استخدام تو مراکز دولتی بوده و من ناز گذاشته و نرفته ام!!!!!!!

بعد با اصرار قبول کرده اند و البته به شرط اینکه چک میدادم! خلاطه رئیس اداره وام اون بانک به بابام گفته بوده، دخترت یه تک پا بیاد اینجا من ببینمش و شناسایی اش کنم، بعد وام میدیم! گفته بود ساعت هشت صبح بیاد.

عزیزانی که شما باشید، ما امروز هشت صبح رفتیم بانک دیدیم همه نشسته اند دم در بانک تو صف!!!!!!!!! چون بانک هشت و نیم باز میکنه!!!!!!!!!! منم رفتم گفتم خودتون گفته اید هشت بیام. گفتند اونی که بهت گفته بیمارستانه و نیومده!!!!!!!!!!!! واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم! نشستم تا در بانک باز شد و رفتم پیش رئیس شعبه و اونم با هزار تا منت قبول کرد و بعد گفت نباید شما رو قبول کنیم چون جای خصوصی هستید. همچین میگن، آدم یه لحظه حس میکنه مثلا داره تو ش.ه.ر.ن.و کار میکنه!!!!!!!!!!! (ببخشید ولی واقعا همین حس خجالت و شرمندگی به آدم دست میده!!!!خجالت

بعد میگه: خانم! همه فامیل ما جای دولتی کار می کنند. اینهمه آدم تو این مملکت دارند جای دولتی کار می کنند! گفتم: پسرخوب! همه اونایی که شما میگید که نمیان ضامن ما بشن!!!!!!!!!! خلاصه دردسرتون ندم! دیگه جای بحث نداشت. مهدی دیشب گفته بود بمونم با هم بریم. تو ماشین نشسته بود منتظر من دم در بانک، که کارم تموم بشه. یه ربع به نه تموم شد! نه و نیم هم رسیدم اداره! فکر کنید با این وضع خرابی وضع مرخصی که اینا هم اینقدر حساسند، مجبور شدم امروز دوباره دیر بیام. که البته چاره ای نیست! همینه که هست! و البته جالبه بدونید که من دویست و خرده ای ساعت، مرخصی دارم!!!!!!!! حکایت همون دوچرخه است که یارو داشت ولی نمی ذاشتند سوارش بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمکخنده

مهمونی فرداشبم هم افتاد واسه هفته دیگه. خاله ام دعوتمون کرد واسه امشب، ولی چون که امشب خونه اونا باشیم و فردا شب خونه ما! ولی چون که امشب اولین بازی لیگه و بازی اول هم مال پرسپولیس و تراکتوره، مهدی میخواد بره استادیوم! اینکه که قرار شد خاله ام فرداشب مهمونی اش باشه و مهمونی ما هم هفته دیگه. اینجوری بهتر هم هست. چون هفته دیگه سه شنبه تعطیله و یه سری کارها رو میتونم سه شنبه انجام بدم. به استخر هم برسم!! البته من تو برنامه امسالم نبودکه خاله ام رو دعوت کنم. ولی حالا که اون داره دعوت میکنه، مجبورم دعوتش کنم. دوستش دارم. ولی جون ندارم!!!!!!!!نیشخند

حالا رابطه من و مهدی یه حکایتی پیدا کرده که تو ادامه مطلب می نویسم.

برق اداره مون دوباره رفته. و من نمی تونم این پست رو از اول بخونم و ویرایش کنم. فعلا ارسال میکنم، بعدا ویرایشش میکنم که یه وقت نکنه بپره!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز دومین جلسه فیزیوتراپی بود. من کلا این چیزها رو خیلی قبول دارم. یعنی معتقدم، برای دردهای استخوون و مفصل و اینجور دردها، حتما باید آدم جایی بره که کاری روی بدنش انجام بدن! دارو به تنهایی کافی نیست! برای همین، همیشه با انرژی زیاد میرم فیزیوتراپی و نگرشم کلا مثبته و همه انرژی های مثبت اونجا رو جمع میکنم با خودم میارم!!!!!!!!!

دیروز دردم خیلی بیشتر بود. لاکردار این گره های کتفم باز نمیشد. دکتره هم چهار پنج مرحله کار روش انجام داد. دو سه تاش خیلی خیلی درد داشت! به طوری که از درد نفسم بند رفته بود! جوری که وسطش یکی دو بار رفت و برگشت که نفسم برگرده!!!!!!!!!!!!چشمک به قول رئیسم، احتمالا داشته گره ها رو با دندون باز میکرده که اینقدر دردناک بوده!خنده بعدش که کار تموم شد و اومدم بیرون، دیگه دست راستم رو نمی تونستم تکون بدم. تا یکی دو ساعت خیلی دردناک بود.

دیشب یکربع به هفت رسیدیم خونه. مانی که توی ماشین خوابید و بعد مهدی بغلش کرد و گذاشت تو رختخوابش! خودش هم نیم ساعت بعدش خوابش برد! ولی من خوابم نمی اومد. اول یه سر رفتم بیرون و از یه مغازه نزدیک خونه مون، یه بسته از این شمع های وارمری خریدم. برای دمنوش و اسانس سوز، لازم میشه. یه ماگ هم خریدم واسه خودم! بعد به محض اینکه رسیدم، اسانس سوز رو روشن کردم. با اسانس وانیل و نسکافه! بعد چای دم کردم و رفتم دوش گرفتم. بیرون اومدم توی ماگ جدیدم چای ریختم و با بامیه خوردم! مهدی که رفت خوابید، نشستم پای فیس.بوک. به این امید که چک کنم و زود بلند شم! هشت و نیم بلند شدم!!!!!!!!!!!خجالت کارم اشتباه بود خیلی. باید دراز میکشیدم و به کتفم استراحت میدادم! حالا واقعا درد داشتم!گریه و البته مقصر خودم بودم. شبی که قرار بود شام درست نکنم، باید از وقتم برای استراحت استفاده میکردم، نه برای دوباره پشت کامپیوتر نشستن!!ناراحت

بعدش مانی بیدار شد و دوباره دوتایی شام  خوردیم! مهدی هم حوالی ده و خرده ای بیدار شد! نمیشد تا بیدار شدن اون صبر کرد. چون مانی گرسنه اش بود!!!

عصر که رسیدیم، وقتی خواستم برم بیرون، مهدی گفت کجا؟ گفتم میرم شمع بخرم، فیله مرغ هم باید بخرم. گفت واسه چی میخوای؟ گفتم واسه افطاری روز پنجشنبه که مامانم اینا هستند. سرجمع میشیم هشت نفر و نصفی! (مانی رو نصف حساب کردم!!!نیشخند) اگه پسرخاله ام اینا که دیشب از سنندج رسیده اند خونه مامانم اینا، پنجشنبه هم تهران باشند، با اونا میشیم دوازده نفر!

بعد مهدی گفت: نمیخواد غذا درست کنی! من از بیرون کباب و جوجه میگیرم. تو فقط برنجش رو درست کن!مژه راستش خیلی خوشحال شدم. بعد که مهدی رفت خوابید، کم کم که فکر کردم، دیدم نمیشه! چون مامان و بابام، غذای بیرون رو نمیخورند و میگن شوره!! بعد واقعا ممکنه کبابش شور باشه و روزه دارها، اذیت بشن! میدونم دارم به خودم سخت میگیرم. ولی خب، همه زحمتهای من، گردن خانواده امه. یه بار بعد از اینهمه مدت دارن میان، واقعا دوست ندارم از سر خودم باز کنم. هرچند که خودم هم مریضم! احتمالا زرشک پلو با مرغ درست میکنم. شاید هم لوبیا پلو! آخه لوبیاش حاضر و آماده توی فریزره. آخه داداش بزرگه ام، عاشق لوبیاپلوهای منه!!!!!!!نیشخند حالا ببینم چی میشه. پنجشنبه صبح هم با مانی میریم استخر که من یه کم تو آب راه برم و دوباره بدم اون خانمه ماساژ بده کتفم رو!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ