چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیشب ساعتها رو کشیدند عقب و این در حقیقت به این معنی بود که از دیشب تا امروز صبح، یه ساعت وقتی بیشتری داشتیم. شماها چه نقشه ای کشیدید؟ چه کارهایی کردید؟

من از دیروز عصر، کلی نقشه کشیدم! کلی برنامه گذاشتم که حالا براتون میگم.

اولا دیروز صبح فهمیدم که رئیسم این دو روز شنبه و یکشنبه اصلا نیست! پس مهلتی بود برای انجام یه سری کارها که میشد انجام داد. دیروز صبح که مهدی میخواسته مانی رو از خونه باباش اینا ببره خونه بابای من، مانی گریه کرده و گفته که نمیاد! بعدش مامان مهدی هم بغض کرده که کاشکی سالم بودم و میشد این بچه رو نگه دارم. بعدش به مهدی میگه: یه امروز رو بذار پیش ما بمونه، اگه من و بابات تونستیم نگهش داریم، که هیچی. اگرنه، از هفته دیگه، شنبه ها نیارش اینجا! این شد که مانی موند اونجام. منم زود به مامانم زنگیدم و گفتم امروز مانی رو نمیاریم. اگه کاری داری، انجام بده! اونم که هنوز لباس نخریده، گفت پس یه سر میام مفتح و یه سر و گوشی آب میدم. اون مزون رو که یادتونه. اون به مامانم گفته که دوشنبه لباس میاره. حالا مامان گفت حالا که وقت داره، بیاد یه سر هم به مفتح بزنه.

خلاصه منم گفتم: بیا که منم برم چند تا کفش فروشی اونجا رو ببینم. بعدش قرار گذاشتیم و اومد و اتفاقا مفتح به اداره منم نزدیکه. منم رفتم و افتادیم تو لباس فروشی ها! یعنی هرچی جلوتر می رفتیم، من بیشتر پی می بردم که لباسم رو خیلی خیلی مفت خریده ام! البته صد و پنج تومن هم مفت نیست! ولی خب به نسبت اون لباسهایی که اونجا بود، واقعا می ارزید. مامانم  ـ و البته بیشتر من ـ یه لباس پسندید که به نظر من خیلی شیک و قشنگ بود. قیمتش هم صدو بیست و پنچ تومن ! ولی مامانم گفت اینو بذاریم زیر سر، اگه این مزونه چیز به درد به خوری برام نداشت، میام همینو میخرم!

خلاصه تا هفت تیر رفتیم و منم یه کفش براق سیاه پسندیدم ولی پاشنه اش پونزده سانتیمتر بود!!!!!!!!! یعنی وقتی پوشیدمش، احساس کردم تو همون چند ثانیه، پشت پام کشیده شده!!!!! دیدم خداییش به دردم نمیخوره! ولی خب، خیلی قشنگ بود! کاشکی پاشنه پنج سانتیش رو هم داشت، که نداشت! فدای سرتون!ماچ چیزی که زیاده کفشه!

بعدش دیگه من برگشتم اداره و یادم افتاد یه کفش چرم فروشی که خیلی قدیمیه نزدیک اداره است. گفتم شاید اینا کفش خوب داشته باشند. خلاصه بعد از ناهار هم یه سر رفتم اونجا که دیدم کفش هاش مدلشون اصلا قشنگ نیست. یعنی به نظرم اگه چرم ساده مشکی بود خیلی خوب بود. ولی این اومده بود با ورنی و چیزهای اجق وجق دوختش رو مزین کرده بود!!! قیمتها هم بالای دویست و خرده ای!!!!!!! پاشنه کوتاه ها هم صد و شصت و پنج تومن!!!!!! چه خبره آخه. حالا اگه خوشم می اومد حرفی نبود. ولی واقعا از مدلش خوشم نیومد. اینه که دست از پا درازتر برگشتم!

حالا امروز هم چند تا کار دارم که اگه بتونم ساعت یازده برم سیدخندان کفش های اونجا رو ببینم خیلی خوبه! هم باید یه سری تمرینهای کلاس آموزشی رو انجام بدم، هم یه سری کارهای بایگانی شرکت و هم برم این کفش رو بخرم. راستش مشکل من با کفش، راحت بودنشه. وگرنه اینهمه کفش. به خاطر مشکل کمرم، فکر کنم بیشتر از پاشنه پنج سانتی نتونم بپوشم!

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون!قلب صبح شنبه تون بخیر و شادی!بغل

برنامه پنجشنبه اونی نشد که برنامه ریخته بودم!!! چهارشنبه اخر وقت، مدیرعامل ازم خواست که اگه اشکالی نداشته باشه پنجشنبه یه سر بیام و یه سری کارها رو انجام بدم و برم. خیلی هم عذرخواهی کرد! گفتم باشه میام.

بعدش چهارشنبه شب که رسیدیم خونه، مانی پیسی عالم رو به سرمون آورد!!! چون دو شب پیش مامانم اینا بودیم، اصلا نمیخواست بیاد! تا خونه گریه کرد. هی ما آهنگ شاد تو ماشین گذاشتیم و دیگه ببینید چی بود که مهدی می رقصید!!!!!!!!!!! که یه کم دل مانی شاد بشه. البته یه کم بهتر شد. ولی دیگه سر خیابون 16آذر من از مهدی خواهش کردم که ما رو پیاده کنه که من و مانی بریم واسش کیف سی دی بخرم!!!!!

و البته حق دارید اگه باورتون نشه که همه انقلاب رو گشتیم و کیف سی دی پیدا نکردیم!!!!! من میخواستم از این طرح دارها باشه که روش عکس شخصیت های کارتونیه. که مانی هم یاد بگیره دیگه سی دی هاشو پخش و پلا نکنه و انضباط رو یاد بگیره!!!

هرچی گشتیم، پیدا نکردیم. بعدش مجبور شدم دو بار از روی پل هوایی انقلاب بغلش کنم و ببرمش و بیارمش. برگشتنش دیگه خیلی زور داشت. چون میشد از اون طرف برگردیم، ولی اصرار میکرد که منو از روی پل ببر!!! البته بهانه مامانم اینا رو می گرفت!

بعدش که اومدیم خونه ساعت هفت و نیم بود و من کباب تابه ای درست کردم. یه طرفش خیلی خوب برشته شد. ولی طرف دومش یه کم زیادی برشته شد! منم وقتی میخواستم بیارم سر سفره، به همون طرفی که خوب برشته شده بود گذاشتم!!!! همه اش هم حواسم بود که مهدی یه وقت کبابها رو برنگردونه!!!!!!!!!!!!!!! (آیکون آشتی خبیث ولی خسته!!!)

بعدش تو همون حین پختن غذا، یه دور ماشین لباسشویی رو هم روشن کردم! بعدش که ظرفها رو تو ماشین چیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم، خداییش دیگه نا نداشتم!!!

پنجشنبه صبح هم آقا مانی از ساعت هفت و نیم، مثل خروس بیدار بود و حواسش بود که من از در نرم بیرون! از اون روزهاش بود ها!!!!!!!!!!!!!! بعد شیرکاکائو خواست که نداشتیم! بردمش براش بخرم، دریغ از یه سوپر که باز باشه. فکر کنید دیگه ساعت هشت صبح بود و از چهار سوپری که نزدیکمون بود، یکیشون هم باز نبود!!!!!!!!!!!!کلافهمنم میخواستم زود برم اداره و کارها رو بکنم و برگردم!!!!! تا آخر سر، یکیشون منت به سر ما گذاشت و باز کرد و شیرکاکائو و تی تاپ واسه مانی خریدم!!! برگشتیم خونه، مهدی تو همون تخت، واسه مانی فیلم گذاشت و منم یواشکی فرار کردم!!!!!!!

اومدم اداره. خیلی دلم میخواست یه پست بذارم، ولی دیگه فرصت نشد. کارها رو که کردم، ساعت دوازده دیگه اومدم بیرون! از فرصت استفاده کردم و واسه مهدی از قنادی نزدیک اداره، رولت خامه ای خریدم! تا برسم خونه، سبزی قرمه و گوجه فرنگی هم خریدم.

وارد که شدم، مهدی خیلی دمق بود!!!!!! گفت که مانی بعد از رفتن من، نیم ساعت گریه کرده و تا الان هم پوستشو کنده!!!!!!!!!!!! مانی رو بغل کردم و گفتم که باید بیشتر از اینا مواظب باباش باشه! بعدش سبزی قورمه رو ریختم تو قابلمه و گذاشتم که سرخ بشه. ماشین لباسشویی رو روشن کردم و این بار لباسهای مهدی رو ریختم توش. بعد غذا رو گرم کردم و دو تا گوجه هم روی گاز کبابی کردم و شیرینی ها رو هم گذاشتم تو یخچال! بعد هم ناهار خوردیم و مانی خوابید. ما هم یه فراغتی برای با هم بودن یافتیم و به هم نزدیک شدیم..................

دیگه ساعت چهار و نیم بود. مهدی سر حال و خوش اخلاق شده بود!!!!!! ازش پرسیدم عصر چه ساعتی بریم واسه مانی لباس بخریم؟ که گفت: هر ساعتی که تو بگی!!!!!! خندیدم و گفتم: همسر یکی از دوستام همیشه میگه: «اینجور وقتها (...) هرچی ازم بخوای، بعدا ضمانت نمیکنم که انجام بدم!!!!!!!!! چون حال اون لحظه ام خوشه، معلوم نیست بعدا چه حالی باشم!!!!!!!!!!!

مهدی هم خندید و گفت: نه بابا! الان برو بخواب، بیدار که شدی، سه تایی میریم! نزدیک هم هست! خلاصه چهار و نیم ما خوابیدیم و ساعت پنج و نیم که بیدار شدیم، حس اصحاب کهف بهمون دست داد!

تو این یه ساعت، مانی بیدار شده بود و سه تا رولت خورده بوده و بعدش گلاب به روتون، خواسته بود بره دستشویی! که رفته بوده و مهدی هم رفته که بشورتش، مانی هم بازی دراورده بوده، اینجوری بگم براتون که وقتی بعد از یه ساعت بیدار شدم، مهدی، دیگه اون مهدی نبود!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: بریم؟

گفت: کجا؟؟

گفتم: واسه مانی لباس بخریم دیگه!!!!

گفت: حوصله ندارم. حالم هم خوب نیست!!!!!!!!!!!!!

گفتم: تعجبتعجبتعجب یه ساعت پیش خودت گفتی بخواب، وقتی بیدار شدی میریم!!!!!!! تو این یه ساعت چی شد؟ همین که مانی رو بردی دستشویی، اینقدر اذیت شدی؟؟!!

گفت: فردا بریم! گفتم: اخه فردا پاساژها تعطیله. من دیگه هفت ساله که اینجام و میدونم پاساژ آکسفورد فردا تعطیله! هفته دیگه هم من وقت ندارم. پنجشنبه از صبح باید بریم اپیل و رنگ بذارم روی موهام و هزار تا کار دیگه!!!!!!!!!! پاشو الان بریم. جون آشتی اذیت نکن!

مرغ یه پا داشت و نیومد!!!!!!!! بهش گفتم: پس شوهر دوستم حق داشت گفت اون موقع، اگه قول چیزی رو بهت بدم، بعدا ضمانت اجرا نداره!!!!!!!

نمی تونستم موکول کنم به یه روز دیگه! از کجا معلوم که یه روز دیگه حالش بهتر بود؟؟؟!!! دیگه ده روز دیگه هم ایشالا عروسیه! واقعا وقت نداشتم!


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز حوالی ساعت ده و نیم، رفتم کفش فروشی خورجین که دیدم تعطیله. البته شنیده بودم که یه مدته که نیست! ولی گفتم برم حالا شاید باشه!!!!!!!

بعدش با دوستم رفتیم یه کفش فروشی دیگه تو خیابون سهروردی که نزدیک  اونه. به نظرم کفش هاش بیخودی گرون بود. فکر کنید کفش هاش از 185 هزار تومن شروع میشد!!!!!!! البته یکیش که به لباسم می اومد رو پوشیدم که قیمتش همین بود تقریبا ولی قالبش برام مناسب نبود.

جالبه یه خانمی اومده بود کیف بخره از همونجا، که آقاهه گفت میشه سیصد و چهل هزار تومن!!!! به خدا اصلا چیز خاصی نبود که به این قیمت بیرزه!!!!!!!

ما هم برگشتیم اداره. بعدش من تصمیم گرفتم پنجشنبه صبح یه سر برم سپهسالار. اگه بتونم یه کفش مناسب گیر بیارم، میخرم. وگرنه، یه کفش اکو دارم که خیلی خوبه. ولی رنگش تقریبا زرشکیه! البته با توجه به اینکه قراره اون شب دوباره موهامو شرابی کنم، میشه اونم بپوشم. حالا احتمالا یه بار برم سپهسالار و اگه پیدا نکردم، همونو می پوشم. به هر حال خارجیه و قالبش هم استانداردتره!

در همین اثنا که تصمیم گرفته بودم برم سپهسالار، به مامانم زنگیدم که چهارشنبه عصر شما هم با ما بیا خونه ما، که پنجشنبه صبح از اونجا بریم سپهسالار. به هر حال به خونه ما نزدیکتره. که گفت احتمالا پنجشنبه صبح با داداشم میره خونه شون رو تمیز کنه که بعدش خانواده عروس بیان جهیزیه رو بچینند!!!!!!!قلبقلب منم گفتم: پس نمیرم کفش بخرم. من ناهار درست میکنم و واسه تون میارم! بعد نقشه کشیدم که حتی وسایل شوینده مثل رایت و دستمال و پودر و اینا رو هم ببرم و بهشون کمک کنم. به داداشم زنگیدم که گفت اصلا معلوم نیست پنجشنبه بشه رفت اونجا یا نه!

بعدش منابع انسانی اومد بهم گفت که پنجشنبه هیچ کدوم از بچه ها نیستند و شما بیا!!!! منم گفتم مدیرعامل گفته هر وقت که من گفتم و صلاح دونستم بیا! باید با ایشون مشورت کنم!

والا!!!!!! انگار دوباره یادشون رفته که قراره من با مدیرعامل هماهنگ باشم، نه با اونا!!!!!!!

اینا به کنار، دیروز عصر که با مهدی رفتیم دنبال مانی، باید تا ساعت شش و نیم صبر می کردیم، بعد راه می افتادیم که بعد از ساعت هفت طرح زوج و فرد رو رد کنیم! همینطور که دراز کشیده بودیم، دیدم کم کم حس رفتن داره از ما دور میشه! بعدش مامانم و داداش بزرگه ام اصرار کردند که بمونیم و دور هم باشیم. مهدی هم بدش نمی اومد که بمونیم. خودم هم اگه می موندیم، یکی از کارها رو انجام میدادم!

گفتم به یه شرط می مونیم که من شام درست کنم. آخه مامانم ظهر که مانی رو خوابونده بود، رفته بود بازار بزرگ و واسه سرویس عروسمون، گوشواره سفارش داده بود! و همین رفت و آمد، خیلی خسته اش کرده بود. گفت: باشه.

بعدش سیب زمینی رو باز گذاشتم و به مامانم گفتم من میرم تا اینجا و برمیگردم. اول خواستم با ماشین برم که دیدم اونوقت عصر، عمرا جای پارک نیست. اینه که با تاکسی رفتم در فرهنگسرای شهران و از پاشاژ کناریش، خرید کردم. یه دونه س برای زیر لباس شب میخواستم. بعدش گفتم بذار دو تا هم معمولی ولی خوشگل بخرم واسه استفاده همیشه! که یه دونه قرمز و یه دونه سفید خریدم. بعدش یه فکری به سرم زد. دیدم رنگ بنفش هم داره ولی خب، میخواستم دو تا بیشتر نخرم!

خواستم با موبایل بزنگم به مهدی، که دیدم آنتن نداره. از خانمه اجازه گرفتم و با تلفن مغازه زنگیدم به مهدی. اولش روم نشد. بعدش دیگه روم شد و ازش پرسیدم بین سفید و قرمز و بنفش، کدوم دو تا رو بخرم؟؟؟!!! گفت: سفید و قرمز!

با خودم فکر کردم الان ممکنه صاحب مغازه بره برای دوستاش تعریف کنه که: بعضی از خانمها چقدر لوسند! یارو اومده بود س بخره، زنگ زد رنگشو از شوهرش پرسید! اییششششش!!!!! بعدش بعضی ها هم همین نظر رو داشته باشند! ولی از اون بین، شاید یه نفر هم باشه که به ذهنش برسه که همچین هم کار بدی نیست که آدم رنگش رو بپرسه!

من واقعا شرمنده ام از اینکه این حرفها رو اینجا میزنم. دیگه شما دوستان عزیز در جریان مشکلات من و همسرم هستید. خب، می بینید که باید یه جاهایی رابطه رو حسابی ترمیم کرد و یه کارهایی کرد که شاید یه زن و شوهر معمولی در شرایط عادی این کارها رو نکنند. خب منم مجبورم! می فهمید؟! مجبور!!!!!!!!!قهقهه 

یاد اون جوک افتادم که از یارو می پرسند: اگه وسط دریا یه کوسه بهت حمله کنه، چه کار میکنی؟ میگه: از درخت میرم بالا! میگن: وسط دریا که درخت نیست؟! میگه: مجبورم! می فهمی؟ مجبور!!!!!!!!!!

قهقههخنده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یه مدت هی روزانه نوشتم، امروز میخوام یه کم از سوتی های اداری ام بگم که البته باید اسمش رو گذاشت سوتی های اداری ـ ناموسی!!!!!! و البته مربوط میشه به من و یکی از همکارهام که متاسفانه دیگه یکساله که خونه است و نمیاد سر کار.

البته این طفلک هم یه دختر پنج ساله داره و یادمه اون موقع فشار کار روش خیلی زیاد بود و اون موقع هنوز شیفت بندی نبود و این طفلی مجبور بود بیاد جای من (زمان مرخصی زایمان و حق شیری که باید زود میرفتم!) و گاهی مدیرم تا ساعت هفت و نیم شب هم نگهش میداشت. تا میرسید خونه، هشت شب بود. چی بپزه و کی بپزه و کی به بچه برسه و .... تا داغون شد و گفت بابا من اصلا دیگه نمیام. خیلی هم احتیاج داشت ولی دیگه جسمش نمی کشید. فولاد هم باشه، می پکه! خودش هم مشکل قلبی داشت. تا اینکه رفت خونه نشست و بعد از شش ماه هم مدیریت عوض شد و این دوستم دید شرایط تو اداره بهتر شده و لااقل دارند شیفت بندی می کنند. و در طول هفته، شاید یه روز تا هفت و هشت مجبور باشه بمونه. ولی مدیریت جدید قبول نکرد که برگرده. و البته سمپاتی های اون همکار « رک قدرشناس» (یادتونه که) هم موثر بود و ایشون الان بسیار دنبال کاره ولی خب، نمیتونه برگرده اداره!!!!

حالا نخواستم ذکر مصیبت بگم!!! یه کم از دیروز میگم، بعد در ادامه مطلب، سوتی های اداری ـ ناموسی رو میگم!!!

دیروز خاله ام با اون خانم مزونیه (!) قرار گذاشت و من و مهدی هم که یکشنبه خونه بابام اینا نرفته بودیم، دیشب قرار شد اونجا باشیم. عصر که رفتیم اونجا، دیدیم دارند کارت می نویسند. یعنی روز قبلش نوشته بودند و حالا دسته بندی کرده بودند واسه پخش کردن. اونجا بود که من تازه متوجه شدم عروسی داداشمه!!!!!!!!!!!!!!!!خنده کلا خیلی زود توی جو قرار میگیرم. میدونید که!!!!!!!نیشخند

بعدش من قبلا گفته بودم بهشون که کارت برای من نذارند و من همه دوستام رو شفاهی دعوت میکنم و این حرفها رو باهاشون ندارم. و واقعا هم خودم از کسی توقع کارت ندارم. منظورم از کسی، دوستامه. آخه کی میخواد بچرخه دور تهران و کارت پخش کنه. رابطه هامونم شکر خدا تشریفاتی نیست. خلاصه یکی از دوستام خونه شون نزدیک خونه مامانم ایناست. گفتم لااقل به این یکی کارت بدم. زنگیدم بهش، گفت توی داروخونه سرکوچه مامانم ایناست. گفتم: بیا کارتت رو ببر!!!!!!!!!!!!!! با شوهرش اومد و کارت خودش و مامانش رو برد!!!!!!!!!

بعدش می مونه یکی دیگه از دوستام که اونو باید تلفنی دعوت کنم. یه کارت دیگه هم آوردم که بدم به مدیرعاملمون. اونکه صد سال نمیاد. ولی من باب احترام! بالاخره میخوام وسط هفته یه روز مرخصی بگیرم و دو روز بعدش هم پاتختیه که باید نصف روز اون وقت رو هم مرخصی بگیرم!!!!! عروسی دوشنبه است و پاتختی رو انداخته اند چهارشنبه!!!

آی من بدم میاد از این مراسم پاتختی!!!!! آی بدم میاد!!!! آخه که چی بشه. همه شب عروسی هر کاری خواسته اند کرده اند. دیگه کسی که خواسته رقصیده و خورده و بهش خوش گذشته. یعنی چی که فردا یا پس فرداش همه دوباره جمع بشن. همه هم که نه، خانمها، یه دور دیگه لباس بپوش و آرایش کن و خودتو هلاک کن!!!!!!! درسته زحمتش گردن خانواده عروس طفلیه. ولی ما خیلی سعی کردیم کنسلش کنیم. ولی ظاهرا مامان عروس روی این رسم خیلی تاکید داره و میخواد یه ارکستر جداگانه هم دعوت کنه!!!!!!!!!

ما هم  دیگه مخالفت رو بیشتر از این جایز ندونستیم و دهنمونو گذاشتیم تو جیب عقب شلوارمون!!!!!!! گفتیم واسه ما که زحمت نیست. ما گفتیم شما به عذاب نیفتید!!!

اینم بگم که من به خاطر اینکه همه بعد از عروسی برن دیدن عروس و بعضی ها بخوان خودشون لوس کنند و سوالات چرت بپرسند، از این مراسم متنفرم! هرگز از صمیمی ترین دوستم هم همچین چیزی رو نپرسیدم. واسه خود بینوایم هم، زورم به مادرشوهرم نرسید. تازه بسیار اصرار داشت که مراسم تو خونه عروس و داماد باشه. چون پدرشوهرم معتفد بود که شگون داره!!!!!!! من میگفتم: من بدبخت تازه عروسم! خسته ام! وسایل نوئه! اونهمه زن و بچه میخواد بریزه اونجا که چی بشه؟ ولی اراده ملوکانه بر این بود و زور ما هم نرسید!

اون روز هم با سه تا دخترش اومدند و با من و مامانم یه دعوای مفصل کردند و .........

بماند که دیگه گفتن نداره بعد از اینهمه سال. امروز میخوام از چیزهای خنده دار بگم.

آها یه چیز دیگه. من دیروز لباس خریدم!!!!!قلبنیشخند

رفتیم همون مزون ترکیه ایه!!!!! خب، شماها دوست من هستید و من اینجا با همه ندار هستم!!!!!! عرض کنم خدمتتون که اینجایی که رفتیم، مزون نبود و یه خونه بود که طرف، داشت لباسهایی رو که دامادش تو مغازه می فروخت، توی خونه، خیلی ارزون تر می فروخت. یعنی لباسی که دویست و پنجاه هزار تومنه، این خانم داشت می فروخت صد و پنج هزار تومن!!!! همه اش هم دو تا رگال کوچیک لباس داشت!!!!!! ولی خب، من یه لباس انتخاب کردم و خریدم. دیگه حوصله و وقت نداشتم برم بگردم. مدلش رو هم پسندیدم. دکلته کوتاه (تا بالای زانو) که یه دنباله ساتن هم دنبالشه!!!!! بله دیگه! آشتی خانم، خیلی داره خانم میشه! فقط احساس میکنم بالاتنه اش یه کم گشاده که البته باید یه چیز فنری بپوشم زیرش و اگه دیدم، اونجوری که خواستم نشد، میدم خیاطی که می شناسم، یه کم تنگش کنه! و مدلش یه جوریه که نمیدونم چرا اصلا گن نمی خواد!!!!!!! خب،  پوشیدن گن، کلا آدم رو بعد از یکساعت کلافه میکنه! شکر خدا اینم حل شد. فقط امروز وقت کنم وسط روز برم از کفش فروشی خورجین تقاطع سهروردی و عباس آباد، کفش بخرم.

دیروز میخواستیم بریم این مزونه، که دیدم مهدی دراز کشیده. ازش خواهش کردم من و مامان رو ببره! گفتم: مهدی! اگه تو نیای، من وسط رانندگی، خودمو می اندازم تو دره! خندید و گفت: آره میدونم! مامانت دیوونه ات میکنه! راستش خودم هم میتونستم با تحمل مرارت های زیاد، برم. ولی خب، گفتم واسه چی خودم برم؟ پا و کمرم درد بگیره و مامانم هم سر رانندگی صافم کنه، خب چه کاریه؟! میگم آقا مهدی زحمتش رو بکشند!!!!!! بعدش مهدی ما رو برد و سر راه، کارت یکی از دوستهای مامانم رو هم دادیم و برگشتیم خونه! و با داداش بزرگه ام آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم! مانی هم از خوشی همه اش جیغ میکشید و مته فرو میکرد تو مخ ملت!!!متفکر

 

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش از صبح که نشسته ام پشت کامپیوتر اداره، انگار یه پرده جلوی چشمامو گرفته و نمیذاره خوب ببینم!!!! اول خواستم امروز رو پست نذارم. بعد دیدم راه نداره! ولو شده دو خط، باید بنویسم. خب، میدونید دیگه. من همیشه دو خط می نویسم. منتها صد تا دوتا!!!!!!!!!!نیشخند

بعدش زنگیدم به یه کلینیک نزدیک اداره که از متخصص مغز و اعصاب وقت بگیرم که گفت امروز نیست. از چشم پزشک وقت خواستم که گفت ساعت پنج و نیم میاد! حالا آیا برم، آیا نرم!!!!!!!!!

یعنی جون دوستی تا این حد ها!!!!!!!! البته بحث جون دوستی نیست. وگرنه کیه که جونشو دوست نداشته باشه! بالاخره ما هم بچه داریم و تا جایی که بشه، می خوایم باشیم در خدمتتون!!! ولی بچه ها! شدید روی اعصابمه. الان واقعا دارم تار می بینم! البته من عینک میزنم و یکی دو بار هی شیشه رو پاک کردم. نمیدونم مال چیه! پناه بر خدا. هرچی که خیره!

دیروز از ساعت سه تا پنج، بنده رسما و اسما داشتم مگس می پروندم. باور کنید هیچ کاری برای انجام نبود. اگه دست خودم بود میرفتم از اداره بیرون و این وقت گرانبها رو صرف یه کار بهتر میکردم. علی الخصوص که هنوز لباس نخریده ام و دو هفته دیگه همین موقع و همین روز، عروسی برادر گرامیه!!!!!! دل گندگی تا این حد!!!!!!!!!!!! بعدش ساعت ده دقیقه به پنج که داشتم شال و کلاه میکردم که تشریف ببرم، یه کار گنده گذاشتند رو میزم که خیلی جلوی خودمو گرفتم یه فیلیپینی حواله شون نکنم!!!!!!! آخه دیگه....... چرا؟؟... الان؟؟؟

بعدش تا بلند شدم و رفتم، شد پنج و نیم. ساعت شش انقلاب بودم و به توصیه یکی از دوستان رفتم واسه مانی سی دی شهر عسلی رو بخرم که سی دی یک رو نداشت و منم دو خریدم و آقاهه گفت که داستانهاش به هم مربوط نیست! بعدش چند تا سی دی هم واسه خودم خریدم. من مادر هستم! و چند تا دیگه! که سر فرصت بشینم نگاه کنم. اگه بذارند!!!!!!!!!

خلاصه سر راه نون لواش هم خریدم و البته که من لواش دوست ندارم. آخه کجای دل آدمو میگیره؟؟!! نون سنگکی نزدیکمون هم دیگه ضخامتش یه سور زده به پاره آجر و هفت خاج برده! یعنی خدا شاهده که هفته قبل مهدی دو تا نون سنگک خرید که تا آورد خونه، بیات شده بود از بس که مرغوب بود آردش!!! یعنی خودم از کیسه فریزرها خجالت کشیدم که نونها رو بذارم توشون و بذارم تو فریزر!!!!!!!!!!

بعد رفتم خونه و کلید انداختم. درو که باز کردم، مهدی اول زیرچشمی نگام کرد که ببینه من سلام میکنم یا نه! منم گفتم: سلااااااااااام! مانی پرید تو بغلم و مهدی هم که دید من خوب و خوش بهش سلام کردم، با خنده گفت: سلام مامان آشتی!!!!!!! مانی به مامانت بگو: خسته نباشی مامان جون!!!!!!!!!!

درس اول: قهر را طولانی نکنید!!!!!!! واقعا این خیلی درسته. چون وقتی طولانی بشه، میخوره به دلخوریهای بعدی و این جریان سالها کش پیدا میکنه! مگه دیگه تموم میشه؟؟!!

خلاصه ولی باهاش حرف هم نزدم. رفتم تو و در حالی که مانی رو کولم می پرید و من سعی میکردم یه جوری لباسامو دربیارم، مهدی گفت: کی از اداره دراومدی؟ گفتم پنج و نیم! مثلا میخواست یه حرفی زده باشه!!!!!! بعدش سی دی شهر عسلی رو دادم به مانی و خواست ببینه که منم از فرصت سواستفاده کردم و پریدم تو حموم!!!!!! بعدش اومدم بیرون و دیدم مانی هنوز موفق به دیدن نشده و بردمش تو اتاق و واسش گذاشتم. خودم هم ولو شدم روی تخت! بعد به مهدی گفتم که سیب زمینی نداریم و بره بخره که رفت و با خروارها خروار انگور برگشت. اخه نسبت مهدی به انگور، مثل نسبت شغال به انگوره!!!!! یه وقتهایی زمان خوردن انگور، بغض میکنه که چرا داره تموم میشه!!!!!!! اینقدر دوست داره ها!! حالا یه عالمه هم انگور داشتیم تو یخچال!!!!!!!!

بعدش خودم موهامو خشک کردم و ساعت هشت، مانی رو برداشتم و بردم بیرون.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

طبق برنامه قبلی، دیروز روز شیفتم بود. ولی خب، چند هفته است که دیگه تق و لق شده. ولی دیروز مجبور شدم تا شش و ربع بمونم. البته بعدش رئیسم گفت: چرا موندی؟ میرفتی!!!! ولی خب، چون دیگه پنجشنبه ها رو نمیام، حالا هر چند وقت یکبار اگه بمونم، بد نیست!نیشخند البته اگه دست من باشه که دلم میخواد همون چهار رو ربع که ساعت کاری تموم میشه برم. ولی خب، دیگه میدونید چرا نمیشه رفت!

خلاصه تا رفتیم دنبال مانی خونه مادر مهدی و از اونجا برگشتیم خونه، ساعت هفت و نیم شد! فقط لباسهامو درآوردم و پریدم تو آشپزخونه. در حالی که داشتم شام رو ردیف میکردم، یاد حرف مریم جون و عاطی جون افتادم که غصه ساعت کاری زیاد منو می خورند همیشه!

یه کم مرغ داشتیم، ولی دوتکه دیگه مرغ سرخ کردم و گذاشتم بپزه. رشته پلو هم درست کردم. بعد از شام هم دستی به سر و گوش آشپزخونه و خونه کشیدم. چون دیگه سرم درد نمیکرد، انرژیم بیشتر شده بود. و صد البته که خیلی خسته بودم ولی خب، انرژِیم بیشتر بود!

توی این راه طولانی هم که می اومدیم، یه سری آهنگ قدیمی ریخته بودم روی فلش و با مانی توی ماشین قر میدادیم!!!

البته دهه پنجاهی ها بیشتر یادشونه. شاید بعضی از دهه شصتی ها هم به خاطر داشته باشند. سوزان روشن! اون موقع بدم می اومد ازش. خیلی اطوار داشت! ولی خب، آقایون ارادت خاصی نسبت به ایشون داشتند!!!!!!! داداشم چند وقت پیش گفت بیا ببین چه آهنگهایی پیدا کرده ام! همه نوستالوژیک!!!!!!!!!نیشخند یه سری آهنگهای جلال همتی هم بود توش. و گروه سیلووت!!! نمیدونم اصلا کسی این گروه رو یادشه یا نه!

خلاصه کلی خوش گذشت. خب، وقتی آدم یه عالمه تو راهه، باید یه جوری سر خودشو گرم کنه دیگه. همه اش فحش دادن به ترافیک و راه دور که نشد کار! به جای لعنت فرستادن به تاریکی، یه شمع روشن کن!!! (امام آشتی!!!) البته این جمله قشنگ از کنفوسیوسه!قلب

بعد از شام هم که دیگه هیچکس حریف مانی نبود. فکر کنید از نه صبح هم بیدار شده بود و ظهر هم نخوابیده بود! حتی تو ماشین! (بگو تو ماشینی که بساط رقص و طرب به راهه، مگه خواب به چشم بچه میاد!!!)

بعد از شام تازه یه تکه از پیرهنشو کرده بود تو دهنشو از اینور خونه، می دوید اونور خونه! هرچی فکر میکردم تو شام چی ریخته ام که اینقدر انرژی زاست، یادم نیومد!

خلاصه همزمان با لالایی ساعت ده و نیم شبکه پویا، مانی هم جلوی تی وی دراز کشید و مشغول دیدن لالایی شد!!!!!! خودم هم خیلی دوست دارم. منم تو اون نیم ساعت، همچنان که لالایی رو گوش میکردم، مسواک زدم و دهان شویه ریختم تو دهنم. بعدش زیر ابروهام و پشت لبم رو تمیز کردم و صورتم رو با شیرپاک کن تمیز کردم. نتونستم دوش بگیرم. تنمو تمیز کردم و تیشرتمو با یه تاپ عوض کردم و خونه رو جمع کردم و رفتم که بخوابم.

ولی خب، قبل از خواب با مهدی دعوام شد......


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه شب، علاوه بر پختن شام، مواد لوبیاپلو رو هم درست کردم واسه شام پنجشنبه شب.

یه تعداد دوست دارم که با یه عده شون از سال دوم راهنمایی و با یکی شون از چهارم دبستان دوستم! البته دیگه رفت و آمد خانوادگی داریم. از چند ماه پیش (زمستون پارسال!!!) که تو عروسی خواهر یکی شون همدیگر رو دیدیدم، قسم خوردیم دوره بذاریم و بازم همدیگر رو ببینیم. ولی من یه قانونی گذاشتم و اون اینکه زحمت پخت و پز، گردن صاحبخونه نباشه. هر کدوم از مهمونها، یه چیزی دستش بگیره و بیاره! اینجوری خیلی بهتره. البته تلاشم برای استفاده از ظروف یکبار مصرف، نتیجه نداشت و دوستم قبول نکرد. ولی بعدش که سر ظرف شستن، دهنمون صاف شد، قبول کرد که از این به بعد، ظروف هم یکبار مصرف باشه.

یه وقتهایی یه مهمونیهایی، خیلی رسمیه و آدم فقط طرف رو به قصد پذیرایی دعوت میکنه. خب، اون فرق داره با مهمونی دوستانه. که آدم میخواد از تک تک ثانیه هاش، برای خوشگذرونی استفاده ـ و البته سواستفاده ـ کنه!

خلاصه که پنجشنبه صبح هم استخر رو تعطیل کردم و البته شیفت من توی اداره بود. ولی خب، مدیرعاملمون بعد از اون مسخره بازیهای آخر، به منابع انسانی گفت که آشتی خانم (!) اومدنش رو با من هماهنگ میکنه و به جای اینکه در ماه، یکبار اجباری پنجشنبه بیاد، همه چهارشنبه ها ازم می پرسه که ایا من فردا بیام یا نه. ممکنه هر پنجشنبه لازم باشه بیاد، ممکنه هیچ پنجشنبه ای لازم نباشه و نیاد!!!!!!!! که البته ظاهرا هیچ پنجشنبه ای لازم نیست بیام!!!!!!!! چون چهارشنبه ازش پرسیدم، گفت لازم نیست و نمیخوام اذیتت کنم! خوشحالم که صبرم با ایشون که تازه اومده، نتیجه داد و به نفعم تموم شد.

خلاصه پنجشنبه صبح قرار بود برم مزون در خونه خاله ام اینا و هم وقت آرایشگاه بگیرم. راستش پا و کمرم درد میکرد و حوصله رانندگی نداشتم که مهدی گفت می برمت! منم خوشحال شدم و البته قبل از رفتن، ماکارونی رو آبکش کردم واسه سالاد ماکارونی! خلاصه با هم رفتیم و البته مزون بسته بود!!!!!!! یعنی هرچی زنگ زدیم در رو باز نکردند!!!!!!!!! قرار شد خاله ام اول هماهنگ کنه، بعد این بار بیاییم. بعدش رفتیم آرایشگاه و وقت گرفتیم واسه روز عروسی داداشم.

بعدش هم برگشتیم خونه و من کته درست کردم و با مرغ دیشبش خوردیم. بعد از ناهار، بورانی ماست و بادنجون کبابی درست کردم و مواد سالاد ماکارونی رو هم خرد کردم و اونم درست کردم و گذاشتم تو یخچال. بعدش گرفتم خوابیدم و ساعت پنج بیدار شدم و لوبیاپلو رو درست کردم و آماده شدم. مهدی و مانی هم بیدار شدند و رفتیم. خونه شون به نسبت تهران، به ما نزدیک بود. خلاصه از تافتونی خیابون کارگر هم یه بسته نون گرفتم و رفتیم و خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت و جای همه خالی بود.

البته اینا اهل خوردن آب شنگولی هم بودند و قبلش دوستم ازم پرسید که آیا من ناراحت میشم یا نه. که گفتم ناراحت نمیشم و اصلا به من ربطی نداره! هرکی دلش میخواد میخوره و هرکی نه، نمیخوره! همین هم شد و تقریبا همه اونا خوردند به جز من و مهدی. اینم بگم که مهدی ده سال پیش، با دوستاش گاهی یه چیزهایی میرفته بالا! ولی بعد از اون، نه. و درسته که این یه مساله شخصیه، ولی من همیشه تو دلم، دوست نداشتم همسرم بخوره! ولی خب، همه این سالها آزاد بوده که بخوره! ولی خب، مهدی هم میدونه که من اصلا دوست ندارم، برای همین اونم سراغش نرفته. حالا نه اینکه بگم به خاطر من! به هر حال که نمیخوره!

راستش من همینطوری مشکلی باهاش ندارم. ولی وقتی فکر میکنم که الکل واسه بدن ضرر داره و از همه بدتر، ممکنه یه حالی بهم دست بده که یه کاری بکنم یا حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم، همین باعث میشه که نخورم. خب، شاید خدا هم به خاطر همینها گفته نخورم! اونجا هم شوهر دوستم هی سر به سرم میذاشت و میگفت: آشتی! بیا بخور که واسه تو مخصوصش رو کنار گذاشته ام!!! منم میخندیدم و میگفتم: باشه، حالا بعدا میخورم! که البته نخوردم. هرچی هم به مهدی گفتند، اونم نخورد! و البته اصرارهاشون آزاردهنده نبود! در حد تعارف بود! دوستهای خودم هم میگفتند بخور! منم میخندیدم و می گفتم: من با شناختی که از خودم دارم، بد مستم!!! به من ندید که یه دفعه حواسم نیست و دهن باز میکنم و چیزهایی میگم که دودمان همه مون به باد میره!!!!!!!!!!!قهقهه

بعدش هم یه عده ورق بازی کردند و یه عده هم تخته نرد! خوشبختانه از دود هم خبری نبود. خب، چهار تا بچه اونجا بود و بهتر بود دودی توی محیط نباشه! بعدش هم نوبت شام رسید و باور کنید یه عالمه شام هم موند. مانی که اینقدر بازی کرد که من فکر کردم تا دو روز بیهوش میشه! ولی نشون به اون نشون که ما ساعت یک و نیم از اونجا اومدیم و البته مانی اصلا راضی به اومدن نبود و میخواست همچنان بازی کنه!!! ولی همون ساعت هم رسیدیم و خوابید، صبح ساعت هفت و نیم صبح بیدار شد!!!!! فکر کنید جمعه صبح!!!!!!!!!!

متاسفانه میگرن منم عود کرده بود چشمام اصلا باز نمیشد.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز اتفاق خاصی نیفتاد. یعنی همون روزانه های همیشگی. با این تفاوت که مهدی خونه موند و مانی رو دیگه نبردیم خونه بابام اینا. هم بهش میوه داده بود و هم با هم ناهار خورده بودند. فوتبال هم بازی کرده بودند و در مجموع، مهدی معتقد بود مانی اذیت نمیکنه.

البته اینم بگم ها، مهدی در حالی خونه بوده که ناهار آماده بوده و هیچ کار دیگه ای نداشته. ولی وقتی مانی رو میذاریم خونه مثلا مامانم اینا، خب، مامانم باید کارهای خونه رو انجام بده و گاها بره خرید و غذا هم درست کنه!!! حالا چه خونه مامان من، چه مامان مهدی!

خلاصه که دیروز عصر خوش به حال من شد و زود رسیدم خونه! طبق برنامه باید شنسل و ناگت مرغ میخوردیم. حالا بد هم نیست که خانم خونه، گاهی یه استراحتی به خودش بده و از این غذاهای حاضری درست کنه که البته من سعی میکنم کمتر این کار رو بکنم! این بود که وقتی رسیدم، رفتم حموم که آقا مانی الم شنگه راه انداخت. واقعا نمی فههم چرا. از صبح که بیرونم، اعتراض نمیکنه. ولی توی خونه، هم به نماز خوندن عکس العمل نشون میده و نمیذاره، و هم نمیذاره آدم بره دستشویی یا حموم!!!!!!!!!!! خلاصه با لطایف الحیل رفتم حموم و همون کارهای همیشگی.. ژل صورت و لوسیون و ...

بعدش که بیرون اومدم، خیلی خوابم می اومد. دیدم حیفه حالا که شام آسونه، یه چرت بخوابم. ولی خب با موهای خیس که نمیشد. گفتم بذار خودمو واسه مهدی لوس کنم. رفتم نشستم کنارش روی مبل و گفتم: من الان خوابم میاد! گفت: خب برو بخواب!!!!!!!

گفتم: آخه موهام خیسه! گفت: خب ، چه کار کنم!!!!!!!! گفتم: میشه من بخوابم روی تخت و تو با سشوار موهامو خشک کنی!!!!!!! هم من خسته نمیشم، هم میتونم نم نم بخوابم!!!نیشخند

یه نگاهی بهم کرد از سر تعجب و نمیدونم چی!!! بعد با خنده گفت: جمع کن بابا!!!!!!! برو خودت موهاتو سشوار بکش!!!! گفتم: آخه خوابم میاد!!!!! و اون مکالمه دوباره تکرار شد!!!

بعدش دیدم تنبل تر از این حرفهاست! خودم رفتم موهامو با سشوار خشک کردم و بعدش دیگه خواب از سرم پرید!! و البته دلخور هم نشدم. برام عادی بود. ولی یه چیزی رو به دیگه پذیرفته ام. الان هم اصلا سعی ندارم ازش گله کنم. چون دیگه همینجوریه! فقط واقعا برام عجیبه که یه مرد، اصلا اصلا رغبت نکنه زنشو بغل کنه! مثلا زنی که دوش گرفته، دامن کوتاه و تاپ پوشیده، همرنگ تاپش، کلیپس به موهاش زده و تازه لوسیون خوشبو هم به تنش زده و به قول معروف شسته رفته است. میدونم، میدونم، آدم همیشه روی این مود نیست. ولی خب، این آدمی که من می شناسم، هیچوقت روی این مود نیست. لااقل توی این دو سه سال اخیر!!!!!!!!!!!!

ول کن، فعلا نمیخوام ذهنم مشغول این فکرها بکنم. الان تازه دارم یه کم آروم میشم. فعلا با این تمرینات جلو میرم ببینم چی میشه.

راستی چند نکته آرایشی بهداشتی رو دلم میخواد اینجا بگم. رعایتشون برای نگهداری از پوست به درد میخوره.

 اولا از لوازم آرایش مرغوب استفاده کنید. به خصوص اونایی که روی پوست هستند. مثل کرم پودر و رژگونه. اینجا نباید خساست به خرج داد! حتما کرم ضد آفتاب بزنید. من از کرم ضدآفتاب اون یا اس پی اف استفاده میکنم که به صورت کامپکت و رنگی هم هستند. اینجوری یه پرده برنزه تر هم میشم! (البته رنگ روشن هم داره. سلیقه من اینه!) ولی وقتی دیگه میرسید خونه، باید آرایش رو از روی صورت پاک کنید. خب لوازم آرایشی هم که برای چشم استفاده میشن هم خیلی مهم هستند. خط چشم و ریمل باید از نوع مرغوب باشه. چون بعضی از این نامرغوب ها، باعث چروک و افتادگی پوست میشه.

نکته خیلی مهتر اینه که:

هرگز با صورت آرایش کرده، وارد حموم نشیم. مثلا فکر کنید از عروسی برگشته ایم و یه آرایش سنگین هم روی صورتمونه. همون طوری می پریم توی حموم. خب، این باعث میشه بخار آب داغ، همه مواد روی پوست رو، می فرستند زیر پوست و برای همین، بعد از چند سال پوست ما خیلی زودتر پیر میشه و از بین میره. بنابراین، حتما قبل از اینکه حموم بریم، باید صورتمون رو پاک کنیم. چه بهتر که چشم رو با محلول چشم و صورت رو با شیرپاک کن از آرایش پاک کنیم. من خودم از شیر پاک کن بورژوا، محلول چشم هیدرودرم استفاده میکنم. هر کدوم و فکر کنم هفت هشت تومن خریدم!

توی حموم هم صورتم رو با صابون نمیشورم. با ژل مخصوص صورت مارک اون میشورم. که البته مال زمانی بود که هنوز محصولات اون اینقدر گرون نشده بود! ولی خب، کیفیتش خیلی خوبه! این لوسیون جدید بدن هم تازه گرفته ام، مارک کمنده. اونم فکر کنم هشت نه تومن خریدم! خیلی خوشبوئه! اگرم راه دستم باشه، خیار رنده میکنم با پوست و میذارم روی پوستم بیست دقیقه بمونه. هنوزم یادم رفته تخم گشنیز رو از مامانم بگیرم. وقتی گرفتم، بهتون میگم چی درست کنید و روی پوستتون بذارید!

واسه دندونها هم، من به خاطر دست درد و گردن دردی که داشتم، مسواک برقی خریدم پارسال که واقعا راضی هستم. خداییش خیلی هم تمیز میکنه. هفته ای یکی دو بار هم نمک می مالم به دندونهام که هم جرم ها رو میگیره، هم سفید میکنه. اگرم یادم باشه، هفته ای یه بار هم از محلول دهان شویه ایرشا می گردونم تو دهنم. خیلی میسوزه ولی واقعا ضدعفونی میکنه!

خب، اینم از توصیه های بهداشتی و ارایشی! که خب، یه سری از دوستان خصوصی پرسیده بودند و من بهتر دیدم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم!

دیروز داشتم به یه درس دیگه ای که تو زندگیم گرفته بودم فکر میکردم که دیدم خالی از لطف نیست اگه اینجا ازش بنویسم:


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به شما دوستای گلم!

امروز قراره رئیسم از مرخصی برگرده و من دارم تند تند مینویسم که تا نیومده بتونم این پست رو تموم کنم. آخه بعد از چند روز میاد و دیگه کارها همه شروع میشه و کمتر وقت میکنم بیام اینجا!

دیروز بعدازظهر مهدی بیرون از شرکتشون جلسه داشت و گفت که کارش تا چهار و نیم تموم میشه و میاد دنبالم. ولی خانم و آقایی که شما باشید، تا یکربع به شش طول کشید!!! و البته اگه میدونستیم، من همون چهار رو ربع که ساعت کار رسمی اداره مون تموم میشه، میرفتم دنبال مانی و می بردمش خونه! ولی خب، نمیدونستیم که!

خلاصه که رفتیم و من وقتی سوار شدم، احساس کردم مهدی حال خوشی نداره! (طبق روال اکثر مواقع!!چشمک) یه کم دستشو ناز کرد، دیدم نه، جواب نمیده! دیگه نه سوالی کردم و نه چیزی گفتم. اینجور مواقع دیگه میدونم باید هیچی نگم! تقریبا ده دقیقه بعد، خودش شروع کرد و یه سری حرفهای معمولی زد! منم اصلا از جلسه ای که توش بود، هیچی نپرسیدم. میدونستم مربوط به همونه. اینا دارن میرن و میان که بتونند دوباره شرکت رو احیا کنند. و البته و صد البته می دونیم که عبثه و فایده نداره. واسه جاهای دیگه داریم تلاش میکنیم که بتونه جای دیگه ای مشغول بشه.

خلاصه اینکه گفتگوی عادی شروع شد و بعدش هم رفتیم مانی رو برداریم که طبق معمول گریه و زاری و بعدش که سوار شدیم، مهدی در یه سوپر نگه داشت که واسه مانی بستنی بخره! دیدم چیپس و آلوئه ورا هم برای من خریده! گفتم: چرا؟ گفت: آخه گشنه ات بود!!!!!! تشکر کردم و هرچند که نباید اینا رو که پر کالریه بخورم، ولی هیچی نگفتم. البته آلوئه ورا رو نم نم تا شب خوردم! (خیلی دوست دارم!!!!!!نیشخند) ولی چیپس سعی کردم کم بخورم!

این برام رضایت بخش بود که مهدی یادش بود که من گرسنه ام و اینکه چیزهایی رو که دوست دارم خریده بود! بعدش مانی یه کتاب داره تو ماشین که وقتی میریم دنبالش و گریه میکنه، میگه اونو برام بخون. منم متاسفانه هنوز شعرهای اون کتاب رو حفظ نشده ام و مجبورم همه اش بخونم از روش و همین باعث شد که بعد از نیم ساعت، سرگیجه و حالت تهوع بهم دست بده! بعدش دیدم مانی بیخیال نمیشه و هی میگه: اینو بخون! اینو بخون! بعد از باباش درخواست کردیم آهنگ بذاره شاید سرش اینجوری گرم بشه و رضایت بده. که شکر خدا دیگه حواسش رفت به ترانه.

وقتی که نزدیک خونه شدیم، شروع کرد به خوندن: یشیدیم و یشیدیم (رسیدیدم و رسیدیم) چه خوب که یشیدیم (!!) تو یاه (راه) بودیم، شوای (سوار) یاک پش بودیم (تو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم) این دنده و اون دنده، خسته نباشی یاینده (راننده!!!) یایندگیت (رانندگیت) عالی بود، جای مامانت خالی بود!!!!!!!!!!

قهقههقهقهه

بعدش به من گفت: دیگه بیای دنبالم گریه نمیکنم! که میدونم بی وجدان راست نمیگه! چون وقتی رفتیم تو خونه، تا خواستم دوش بگیرم، اومد در حموم رو زد و یه عالمه گریه کرد که بیا بیرون!!!!!! میخواستم موهامم بشورم که دیگه نشستم و همون تنمو یه لیف زدم! بعدش با ژل صورتمو شستم و تند تند لوسیون مالیدم به تنم و بعد اومدم بیرون، با خنده میگه: دنبال شما اومدم، گییه (گریه) کردم!!!!!!!! متفکر اگه گریه کردی، دیگه چرا با خنده تعریف میکنی؟؟؟؟؟!!!!!!!!سوال

خلاصه که ما دیروز عصر باخبر شدیم که هشت مهر، عروسی برادر کوچیکه مه! یعنی تونستنه اند این زمان باغ پیدا کنند! حالا فکر کنید وسط هفته است (دوشنبه) و مهم نیست که آدم اون روز رو مرخصی میگیره. ولی فردا صبحش کی میتونه بره اداره؟؟!! خانواده عروس هم رسم پاتختی دارند که دیگه دیروز از برادرم خواهش کردم پاختی رو بندازند پنجشنبه! حالا ببینیم چی میشه! البته خودشون گفتند دو روز بعد. ولی دو روز بعد میشه چهارشنبه و ما باید دوباره مرخصی بگیریم!

البته ما خیلی مایل بودیم که اصلا باتختی در کار نباشه و هرکس خواست لطف کنه و کادو بده، همون روز عروسی کادوش رو بده و تشریف ببره! ولی اینا رسم دارند دیگه. تازه میگه پاتختی هاشون هم خیلی مفصله! یعنی ارکستر دعوت میکنند و خیلی بهش اهمیت میدند!!! خب زحمتش که با اون طفلی هاست. ولی خب، نبود که بهتر بود! حالا هرجور که خودشون می دونند.

دیروز قبل از اینکه دوش بگیرم، عدس بارگذاشتم و رفتم حموم، ولی همه اش فکرم به کارهایی بود که باید تا قبل از عروسی انجام بدم. راستش از نظر پس انداز، دستم یه کم خالی شده و پولمو به کسی داده ام. هم باید لباس بخرم و هم کفش! برای کادوی عروسی هم، حالا یه نیم سکه دارم که بهشون بدم. خوشبختانه اعلام هم نمی کنند!!! که خیلی کار خوبیه! فقط می مونه لباس خریدن. که البته این لباسی رو که بخرم، واسه عروسی یکی از خاندان همسری هم میشه پوشیدش و در ادامه مطلب، چیزهای دیگه ای در این رابطه دارم که خدمتتون عرض کنم.

ولی اینو میگم که دیشب عدس پلو درست کردم و البته دایم دستم به تلفن بود و دو بار با مامانم حرفیدم در این مورد و یه زنگ هم به دخترخاله ام زدم که ایشالا امروز تو کرمانشاه میخواد نی نی اش رو به دنیا بیاره و یه کم به اون دلگرمی دادم. نی نی اش دختره و هنوز اسم نداره!! میگه چند تا اسم انتخاب کرده ایم، ولی منتظریم دنیا بیاد ببینیم کدوم اسم بهش میاد!!!!!!!!!!!!!!تعجبسوال بعد میگفت: انتخاب اسم، خیلی کار سختیه! گفتم: حالا خوبه یه بچه داری! قدیمی ها که پونزده تا بچه داشتند، چه راحت تر انتخاب می کرده اند!!!!!خنده

خلاصه آقا مهدی شام دلش نکشید و عذرخواهی (!!!!!!!!!!!!!) کرد که شام نمیخوره. منم گفتم: اشکالی نداره  عزیزم. هر وقت خواستی بخور! من و مانی خوردیم و نشون به اون نشون که بساط شام تا ساعت ده و نیم روی میز نشیمن ولو بود و آشتی خانم مشغول صحبت با تلفن!!!!!!!!!! وای از دست این خانمها که وقتی میخوان برن عروسی، کل زندگی رو تعطیل می کنند!!!!!!!!!!!!! این وسط مانی هم هی بادکنک بازی میکرد و منم در حین مکالمه، در حالی که روی کاناپه توی پذیرایی لمیده بودم، با دست یا پا، بادکنک رو به طرفش می انداختم و اون دوباره به طرف من! دیشب واقعا شده بودم آشتی شلخته!

البته از حموم که اومدم بیرون، تاپ گلبهی ام رو پوشیدم و دامن کوتاه و کلیپس گلبهی ام رو هم زدم به موهام. بعد یه کار دیگه هم کردم که حالا میگم.

آخر شب وقتی با مانی رفتم بخوابم، خب، مهدی پای برنامه نود بود. وقتی برگشتم تو هال که آب بخورم، دیدم مهدی داره موهای بدنش رو با موزر میزنه!!!!!!!!!!! گفت: آخه گرمم میشه و اعصابم رو خرد میکنه!!!!

خنده ام گرفته بود. فکر کنم اینم رفته توی یه سایتی، چیزی که داره به یه سری از این تمرینات عمل میکنه!!!!!!!!!!!!!خنده


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون!قلب

ظاهرا خوشبختانه این حالت من، حساسیت فصلیه، نه سرماخوردگی. که با چند تا آمپول و قرص، حل میشه. و از همه بهتر اینکه واگیر نداره! دیروز اون دوره کلاس آموزشی محل کار برگزار شد و من به استادش گفتم که این حالت رو دارم و اصلا به خاطر واگیر، بهتر نیست که نیام سر کلاس؟؟؟!! گفت: نخیر این حساسیته و حتما بیا!!!!!!!!!!خجالت ما هم شرمزده از این که خواستیم کلاس رو بپیچونیم، تشریف بردیم سر کلاس و فیض بردیم! البته که یاد گرفتن رو دوست دارم ولی دیروز واقعا خیلی بی حال بودم به خاطر این حالتم. حالا شکرخدا خوبم!

این دو سه روزه که رئیسم مرخصی بوده، خداییش حجم کارم کم بوده به نسبت قبل. اینه که به همه تون سر زده ام. حالا احتمالا فردا ایشون تشریف میارن و سرم خیلی شلوغ تر میشه. ولی خب، هر جور که باشه می نویسم و می نویسم!

طبق روال یکشنبه ها، قرار بود شب خونه بابام اینا بمونیم. مهدی که خواست بیاد دنبالم، ازش پرسیدم چیزی میخوای برات بگیرم؟ گفت: آره والا. دستت درد نکنه. معجون بگیر!

یک درس:

تمرین آخر گیس گلابتون اینه که طعنه زدن و متلک گفتن و مقایسه کردن و طولانی حرف زدن و قهر و سکوت طولانی و ....... ممنوعه!

خب، شما جریان معجون رو که یادتونه! دیروز شاید جا داشت یه متلک جانانه بگم، یا حتی ازش بپرسم: راستی ناهار ساعت چند خوردی که الان جا داری معجون بخوری!

ولی هیچی نگفتم. رفتم براش معجون خریدم و واسه خودم هم آب کرفس!!!!! بعدش که نشستم تو ماشین، خودش دیگه حرکت نکرد. وایساد تا آخرین قطره (لقمه!!) معجون رو خورد و تشکر کرد و بعد راه افتاد. ازش پرسیدم خوشمزه بود؟ گفت: آره. ولی اگه میکس شده بود، بهتر بود. گفتم: باشه! این بار بهش میگم میکس کنه که بتونی با نی بخوری.

همین!

بعدش راه افتادیم. با خودم فکر کردم هر جریانی میتونه همونجا به خوشی تموم بشه. و یه عادت ما خانمها و البته کسری از آقایون اینه که دنبال حرف رو میگیریم و خودمون رو فرسوده میکنیم. مثلا اگه من دیروز به جریان معجون چند وقت پیش اشاره میکردم، خب هم دیروز کوفتمون میشد، هم اعصابمون خرد میشد و هم اینکه ازش صد تا داستان دیگه بیرون می اومد. واقعا به نظرم باید آدم اصلا دنباله حرف رو نگیره.

البته، اینکه بعضی ها دنباله حرف رو می گیرند، میتونه به این خاطر باشه که مورد قبلی، هنوز آزرده شون میکنه. یعنی البته توجیه من در رفتار با شوهرم اینه. بقیه رو نمیدونم. ولی مهدی قبلا به خاطر جریان معجون قبلی، ازم عذرخواهی کرد و یکی از چیزهایی که از من آزارش میداد رو بهم گفته بود. اون مورد همونجا تموم شده بود و دلیلی نداشت سر زخم قدیمی کنده بشه!

حالا به غیر از این، دیروز یه درس دیگه هم گرفتم که توی ادامه مطلب خدمتتون میگم:

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام!!!!!!بغل

دیروز صبح شنیدم که سرویس بهداشتی های اداره مون، سوسک داره، این بود که شوهرخواهر مهدی ـ که تازه شرکت سمپاشی زده ـ رو معرفی کردم به مسوول  این کار توی شرکت که بیاد و شرکت رو سمپاشی کنه. اینجوری خوبه. اونم اول زندگیشه، حالا براش خوب میشه!

دیروز بعدازظهر داداشم زنگید بهم و گفت که چند روز بابت کارش باید شبها بیاد خونه مون. پرسید که شب هستیم یا نه! منم گفتم قراره بریم مانی رو از خونه مامان مهدی بیاریم و بیاییم. اونم قسم داد که اگه برنامه مون عوض شد، بهش بگیم. خلاصه دیروز ساعت چهار زنگیدم به مهدی که ببینم برنامه اش چیه و کی قراره راه بیفتیم! اونم قبل از اینکه چیزی بگه گفت:

آشتی! من یه عذرخواهی خیلی زیاد بهت بدهکارم بابت رفتار دیشب. باور کن نمیخواستم اون صدا رو دربیارم. از دیشب حالم بده! اینقدر که صبح به یکی از همکارهام گفته ام که من دیشب جلوی خانواده ام، یه رفتار خیلی بدی با خانمم کرده ام! واقعا منو ببخش. دلم نمیخواست اونجوری بشه!

منم گفتم: عیب نداره عزیزم. پیش اومده دیگه. من دلم میخواست جلوی اونا بیشتر از این، بهم احترام میذاشتی. نه اینکه تو این کار رو بکنی و اونا هم بخندند!

بازم عذرخواهی کرد و دیگه تموم شد. بعد اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانش اینا. بعد بهم گفت اصلا یه کلید بده به داداشت که اگرم ما نبودیم و خواست بیاد، راحت تر باشه. که بهش گفتم: دلم میخواد کلید خونه رو به کسی ندیم. بعد مهدی گفت: قضیه برادر بزرگه ات فرق داره. اون کبریت بی خطره و میدونم خونه رو مکان نمی کنه!!!!!!!!نیشخند

بعد که رسیدیم خونه مهدی اینا، مامان مهدی گفت که ساعت هشت شب، قراره یکی از همسایه های سابقشون بیاد خونه شون و در مورد یه مشتری جدید حرف بزنه. بعد از مهدی خواست که بره میوه بخره! به مهدی گفتم: چون داداشم داره میاد، من و مانی ماشین میگیریم و میریم خونه، تو بمون و هر وقت کارت تموم شد، بیا! بعد مهدی رفت میوه بخره و من زنگیدم به داداشم که با مانی حرف بزنه و راضیش کنه که بیاد خونه!

مانی اصلا گوش نکرد و دررفت! بعد به داداشم گفتم جریان رو، اونم گفت: اگه بخواهید باهام تعارف کنید، من اصلا دیگه نمیام خونه تون! من خودم هم باید برم ازخونه بابام اینا ماشین رو بیارم. شما هم تا هر وقت که لازمه بمونید و تو بدون مهدی نیا خونه! بمون و با هم بیایید.

بعد که مهدی برگشت، بهش گفتم که داداشم نمیاد و من و مانی هم می مونیم تا کارش تموم بشه. بعد مانی دوباره رفت تو بغل عمه وسطی اش و دیگه بیرون هم نیومد. شکر خدا رابطه شون خیلی خوبه. بعد دوتایی با هم رفتند حموم و مامان مهدی میخواست میوه بشوره، که من نذاشتم. البته هیچکس هم نبود. دختر بزرگه اش که سر خونه و زندگیش بود و دختر کوچیکه اش هم که عقده، با شوهرش عازم شمال بودند. اونا رفتند و منم رفتم تو آشپزخونه و میوه ها رو شستم و آماده کردم.

شکر خدا اون آقای همسایه ساعت هفت اومد خونه شون و جلسه ساعت هفت شروع شد. مانی هم خوابید. به مامان مهدی گفتم شما بشین، خیالت هم راحت. من بلدم پذیرایی کنم! اونم کلی تشکر کرد و اول راضی نبود، ولی من نذاشتم بلند بشه. شربت بردم و بعدش هم میوه، بعدش هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم و ظرفهای اضافه رو شستم، بعدش یه بشقاب میوه حسابی واسه خودم آوردم و نشستم تو نشیمن و در حالی که داشتم با موبایل نظرات رو تایید میکردم و جواب میدادم، میوه هم میل می نمودم! خب، منم باید میوه بخورم دیگه!!!!!!!!

بگذریم که تا آخر شب، شکمم بادکرده بود!!!!!!!!

ساعت هشت و نیم دیگه جلسه تموم شد و مهدی زود حاضر شد و گفت بریم خونه خودمون! خلاصه برگشتیم خونه مون و مانی هم شکر خدا گریه نکرد! چون تازه از خواب بیدار شده بود. مهدی هم که اصلا شام نخورد و منم یه ذره از قیمه پلوی دیروز واسه خودم و مانی گرم کردم و حس کردم نزدیکه که زیادی بخورم! اینه که رفتم بقیه غذارو خالی کردم تو سطل آشغال! چون حیف بودم!!!!!!!!خنده

ناهار برای امروزمون گذاشتم ولی هر لحظه حس میکردم بدنم داره بی حس تر میشه! پریدم تو آشپزخونه و آب جوش آوردم و یه دمنوش حسابی «پنج گیاه» درست کردم و زدم به بدن! این گیاه ها عبارتند از: کاکوتی، آویشن، پولکی، رزماری و پونه. که مقدار پونه باید دو برابر بقیه باشه. که برای سرماخوردگی بسیار مفیده. راستش من تا قبل از این، وقتی داشتم سرما میخوردم، فوری یه قرص کلد استاپ یا کلداکس میخوردم. ولی تازگی ها، دمنوش گیاهی میخورم. خلاصه امروزم آورده ام سر کار که بخورم و ایشالا که مریض نشم. اونم دم عروسی داداشم. حالا خودم هیچی، فکر کنید مانی و بقیه خانواده ام هم مریض بشن. آخه پارسال یه مریضی من گرفتم که همه خانواد ه ام گرفتند و کارشون کشید به دکتر و بیمارستان!!! کلا خوش سابقه نیستم در انتقال ویروسهای بیماری!!!!!!!!!

بچه ها! یه بحثی رو میخوام تو ادامه مطلب بنویسم، که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

این پست بایدها و نبایدهای دوران عقد، ظاهرا خیلی مورد استقبال قرار گرفت! یعنی یه عده که متاهل بودند، دل پری داشتند و مجردها هم ایشالا که بتونند ازش استفاده کنند. راستش من اصلا دوست ندارم بحث زن و مرد اینجا راه بندازم. طرفدار حق هستم. همه اون پست هم، یه کلید داره و اون، «رعایت کردن حدوده»! و اینکه از اول، هر بنایی رو بذاریم، تا آخرش همه چیز بر اون بنا استوار میشه!

یکی از پسرخاله های من، با دختری که خیلی دوست داشت ازدواج کرد. این دو نفر هم کم سن بودند و هم اینکه خیلی خیلی همدیگر رو دوست داشتند. خانواده دختر، مخالف سرسخت بودند. پسرخاله من خیلی خواهان بود. ولی خانواده دختر، اصلا کوتاه نمی اومدند. این وسط، دختر خانم که خیلی کم سن بود، با پسرخاله ام دست به یکی میکرد و برای خانواده اش برنامه می چید! قبول دارم برای رسیدن به عشقش بود، ولی نباید ارزش پدر و مادرش رو پایین می آورد. اونا با هم ازدواج کردند. بعد از ازدواج هم والدین دختر، دیگه از موضع قبلی شون پایین اومدند حالا دیگه پسرخاله ام، دامادشون شده بود و خیلی بهش احترام میذاشتند. ولی پسرخاله من با اونا خیلی بدرفتاری میکرد. و چند بار خانمش پیش پدر و مادر من درد دل کرد که شوهرش خیلی نسبت به پدر و مادرش بی احترامی میکنه. و منم بهش گفتم که نباید اون وقتها، ارزش حرف پدر و مادرت رو پایین می آوردی. البته منظورم سرزنش نبود. حرکت زشت، مال پسرخاله من بود که به خانواده خانمش بی احترامی میکرد. ما با اونم خیلی کلنجار رفتیم! ولی تا همین الان، احترام چندانی برای خانواده خانمش قایل نیست. حتی در دوران خوشی هم بارها پسرخاله ام و خانمش، از جریاناتی که در اون، پسرخاله ام به پدر خانمش بی احترامی کرده بود، با خوشی تعریف میکردند!!!!!!!! البته خانمش نمیدونست چه عواقبی در انتظارشه!!!!

از اینا  گذشته، این دو سه روز گذشته، یه سری جریانات اتفاق افتاد. چهارشنبه شب قرار بود داداشم، مانی رو از شهران بیاره خونه ما و شب هم اونجا باشه. یعنی باور کنید اگه می بینید خانواده من، بیشتر از خانواده مهدی میان خونه مون، به خاطر خود مهدیه! چون مهدی باهاشون خیلی راحته و هیچ تکلفی نداره که حتما خونه از تمییزی برق بزنه یا حتما میوه داشته باشیم و کلا با خانواده من احساس نزدیکی بیشتری میکنه! من و مهدی هم که دیدیم قرار نیست اینهمه راه بریم تا شهران و برگردیم، گاز ماشین رو گرفتیم و رفتیم خونه خودمون که پنج و نیم خونه بودیم! تازه فکر کنید سر راه رفتیم گوشت و مرغ هم خریدیم!!!! باور کنید از خوشحالی در پوست نمی گنجیدیم! تا جایی که مهدی اصلاح کرد و حمام رفت و نشست دل سیر فیلم نگاه کرد. منم پریدم تو آشپزخونه و مرغ سرخ کردم و بعدش دیدم وقت دارم. رفتم یه سر شانزه لیزه (نزدیک خونه مونه) و چند تکه لباس بچه خریدم واسه بچه های دوستام که  این دو هفته قرار بود ببینمشون! بعدش دیدم ساعت ده دقیقه به هشته! اینه که رفتم بازار روز چون میدونستم مهدی عمرا از سر فیلم بلند نمیشه و منم یه سری چیزها نیاز داشتم واسه شام. رفتم خریدم کردم و برگشتم که دیگه مهدی خریدها رو برد تو!

بعد رفتم برنج و سالاد درست کردم و گوشت و مرغ رو بسته کردم. بعدش مانی با داداشم از راه رسیدند و بعدش هم پسرخاله ام. ولی خب، دیگه حسابی خسته شده بودم. بعد از شام میوه و چای بهشون دادم و آشپزخونه رو تمیز کردم و رفتم خوابیدم.

صبح پنجشنبه هم مانی رو به زور بیدار کردم و رفتیم استخر و البته یکساعت بیشتر اونجا نبودیم. زود برگشتیم خونه و حاضر شدیم و من و مانی رفتیم خونه یکی از همکارهای سابقم که دعوتمون کرده بود. چند تا دیگه از دوستام هم بودند. راستش اونجا خیلی بهم خوش گذشت! خیلی احساس ارامش و راحتی میکردم. به طوری که بعد از ناهار، بالش گذاشتم و دراز کشیدم!!!! عصر هم راه افتادیم و برگشتیم خونه.

و البته مهدی، از برادرم خواست که ناهار برگرده پیشش! منم از غذای دیشب براشون ناهار گذاشته بودم کنار. بعدش که رسیدیم خونه، داداشم نذاشت شام درست کنم و گفت من برای شب، فلافل میخرم براتون، تو دیگه شام درست نکن. این شد که خوش به حالم شد و عصر که مانی خوابیده بود، من داشتم برنامه غذایی هفته آینده رو می ریختم و در نظر داشتم یه سری غذاها رو نصفه نیمه درست کنم که وسط هفته، دیگه بابت غذا پختن از کت و کول نیفتم. یادم افتاد چند وقته ماهی نخورده ایم. اینه که فوری پریدم تو اتوبوس و رفتم رفاه جمهوری و دیدم ماهی های تیلاپیا یه جوری اند. یعنی بسته بندی هاش جدید بود و به دلم ننشست! بعدش یه کم ناگت و فیله سوخاری خریدم که یه وعده وسط هفته رو با همونها راه بندازم! بعدش برگشتم خونه.

مهدی دیگه شاکی بود! گفت: اگه وقت کردی، یه کم هم بشین تو خونه! هی میری بیرون! که گفتم: خب، چه کار کنم! میرم واسه خرید و کارهای ضروری!!!!!!!

خلاصه شام هم با ساندویچ سر شد و مهدی یه فیلم گذاشت که چند وقت بود قرار بود با هم ببینیم. به نام نیمه شب در پاریس. که البته آقا مانی نباید می دید این فیلم رو!!!نیشخند بعدش من هی باید اونو پشت به تی وی می نشوندم و میگفت: واسم نقاشی بکش! خب، فیلم هم که زیرنویس داشت و من اصلا نمی فهمیدم چی به چیه! چون همه اش سرم تو دفتر نقاشی مانی بود! بعدش دیدم اینجوری نمیشه فیلم نگاه کرد. بردم مانی رو بخوابونم و برگردم، که دیگه خوابم برد!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

دیروز رئیس ما ساعت سه رفت و منم دیروز خیلی خیلی کار داشتم. یعنی سه تا کار وحشتناک بود که همون دیروز هر سه انجام شد و من دیگه از شدت خستگی داشتم له میشدم. شکر خدا که همه اش انجام شد و آقای رئیس شانس رو به ما نمایاند و در یک حرکت استثنایی، ساعت سه، اداره را ترک نمود. منم بدو بدو بقیه کارها رو کردم و رفتم یه دسته گل خریدم و با یه کادویی که تهیه کرده بودم، دادم به یکی ازهمکارهام که امروز تولدشه، ولی قراره نیاد.

دیروز خرده کاری زیاد داشتم. بعدش بقیه کارهامو جمع و جور کردم و جسارتا نشد به همه تون سر بزنم که ایشالا امروز از خجالت همه تون در میام مهربونا!!!!!!!!بغل بعدش به مهدی زنگیدم و گفتم من کارم چهار و ربع تموم میشه و تو چهار و نیم بیا دنبالم. بعد که رفتم پایین، دیدم اس داده که: «واسم شیرموز بخر!» منم راهمو کج کردم و رفتم واسش یه لیوان شیرموز خریدم و البته واسه خودم هم یه لیوان آب کرفس خریدم! خب، دختر خوبی هستم و به عهدی که با خودم بستم، پایبندم! ناخنهام یه میلیمتر بلند شده و هر روز هم ـ یادم باشه ـ محلول تقویت ناخن میزنم. مواظب وزنم هم هستم و اضافه نمیخورم. همین سبک خوردن، خیلی بهم اعتمادبه نفس میده. اینکه دلم میخواد بخورم، ولی اراده میکنم و نمیخورم!!!!!!!!!! (آیکون آشتی قوی!!!!!!!)
خلاصه شیر موز رو بهش دادم و آقا میل فرمودند و بعدش دوباره حرف پیش اومد. همین بحث زنانگی که همه دارند و تو نداری!!!!!!!!!! و اینکه دوباره توقعاتش رو گفت که:

آشتی جون! اگه من عصبانی میشم، تو هیچی نگو! اگه از ماشین پیاده شدم، تو بهم زنگ میزدی و میگفتی برگرد! تو عصبانیت منو خاموش کن!!!!!!!!!!

منم گفتم: عزیزم! یه حقیقتی اینجاست که بهتره بدونی! تو وقتی عصبانی میشی، نسبت به موضوعی که پیش اومده، چند برابر بیشتر عصبانی میشی. بعدش یه عکس العملی نشون میدی و یه رفتاری میکنی، که با عرض شرمندگی، وقتی میذاری میری، من راحت ترم! چون ترجیح میدم همچین کسی با همچین اخلاقی اصلا کنارم نباشه. بعدش چه جوری میگی که من بیام طرفت و آرومت کنم؟ وقتی ناراحتی که میگی کسی نیاد طرفم و بذارید تنها باشم؟ قبول کن غیر قابل پیش بینی هستی!

گفت: اتفاقا خیلی هم قابل پیش بینی ام! خواسته های من خیلی هم واضحه!!!!!!!!!! (برای خودش، بله!)

بعد وسط حرفهاش، چند بار گفت: البته تو زن مستقلی هستی! منم گفتم: عاقو! جریان این زن مستقل چیه؟ واقعا از اینکه من میرم سر کار ناراحتی؟ یعنی واقعا اینقدر عذابت میده؟ باور کن یه زن هرگز دوست نداره شش صبح بیدار بشه و بره سر کار و صد نفر رو سرش، رئیسی کنند. بعدش بیاد در عرض سه چهار ساعت، همه کارهای خونه رو ـ که یه زن خونه دار همه روز واسه انجامشون وقت داره ـ رو انجام بده، بعد اینهمه هم غر بشنوه!

گفت: نه، من با کار کردن تو مشکلی ندارم. ولی خب، روحیه ات یه جوریه که انگار به من نیاز نداری! گفتم: ببین مهدی! هر مردی که قبول میکنه که زنش باید بره سر کار، باید اینم بپذیره که کار کردن زن، یه روحیه ای در اون زن به وجود میاره که گریز ناپذیره! مثلا همه منو سر کار، با فامیلیم می شناسند. همه از صبح تا شب دارند منو به فامیلی خودم صدا می زنند. برای همین وقتی تازه با هم ازدواج کرده بودیم، یه بار من رفتم خشکشویی و لباس با اسم خودم دادم به آقاهه! بعد تو رفتی و اسم خودت رو گفتی. اونوقت تو شاکی شدی که چرا من اسم تو رو نگفته ام! این گله نداره. این منش زن کارمنده. من از صبح تا شب دارم فامیلی خودم رو می شنوم! نباید دلخور بشی. اینا سوتفاهمه ولی متاسفانه تو ادای بچه ها رو در میاری! (البته الان دیگه تو محل، خودمو به نام فامیل همسرم معرفی میکنم!)

خلاصه هی ما گفتیم و هی اون گفت. داشتیم میرفتیم خونه مامانم اینا که مانی رو بیاریم. بعدش حرف به زنانگی من کشیده شد که گفت: تو تا سالها، عارت میشد دامن بپوشی! (اینو راست میگه ولی باور کنید الان یه مدته من اکثرا تو خونه دامن کوتاه می پوشم!) درسته تو خیلی به خودت میرسی، ولی کارهات مردونه است!!!!!!!!

هرچی هم میگم کدوم مورد، میگه: مثلا اینکه وقتی من ناراحتم، تو کوتاه نمیای و منو آروم نمیکنی. وقتی من ناراحت میشم، تو منو ول میکنی! گفتم: آخه لعنتی! خودت میگی وقتی ناراحتم، طرفم نیا و بذار تو تنهاییم باشم. از این به بعد میام سراغت ببینم چی میخوای بگی!!!!!!!!!!! بعدش هم، تو هم باید من برات مهم باشم. وقتی ناراحتم، واقعا بیا ازم بپرس که چمه و از چی ناراحتم؟! بذار این جاده یه طرفه نباشه!

خلاصه که نمیدونم این قلقلش اینجوریه، یا اینکه من باید بیشتر روی زنانگی ام کار کنم! البته میدونم اینم خیلی ایرادگیره ها، ولی بچه ها! خدا شاهده که هر وقت هم من خواسته ام ناز کنم، همچین زده تو پرم که زنانگی و مردانگی، با هم از یادم رفته!!!!!!!!

حالا باید قدم به قدم بریم جلو ببینیم چی از توش درمیاد.

خب، طبق قولی که به دوستان عزیز داده بودم، میخوام یه کم از تجربیاتم از دوران عقد براتون بگم. تا جایی که بشه، موارد خودم رو متذکر نمیشم که ذکر مصیبت نشه! فقط سعی میکنم نکات مفید رو بهتون بگم. باشد که به درد یه نفر بخوره!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

یکشنبه حوالی ساعت پنج مهدی بهم زنگید که کی بیام دنبالت؟ منم گفتم کارم حوالی پنج و نیم تموم میشه. اومد دنبالم و بدون حتی سلام، سوار ماشین شدم. اونم سلام نکرد. بعد رفتیم خونه مامانش اینا و من وسایل رو جمع کردم و راه افتادیم طرف خونه خودمون.

واسه شام، کباب حسینی درست کردم. عین همون کباب تابه ای، ولی ازش سیخ چوبی رد کردم که یه جور تنوع باشه. بعد شام خوردیم و مسواک و لالا! دیروز صبح که بیدار شدم، واقعا حس ناهار درست کردن نداشتم. نرم نرم می چرخیدم تو خونه و آخرش هم لوبیا بار گذاشتم و چون مهدی خوراک لوبیا رو خالی دوست داره، توش قارچ و سیب زمینی نریختم. فقط یه کم سیب زمینی نگینی سرخ کردم که با لوبیاهای مانی قاطی کنم و بدم بخوره.

از یه ساعت قبل از ناهار، من و مهدی بحثمون شد و حسابی از خجالت هم دراومدیم! و چیزی نموند که به هم نگیم! منم همه گله هامو از خودش و خانواده اش بهش کردم. اونم خب، دفاع کرد از اونا که خودت ادا داری که شام نخوردی و مامانم بارها سر این شام نخوردن تو، ناراحت شده!!!!!!!!!!!!!

اصلا نمیخوام جزییات بحث رو بگم چون اصلا حرفهای قشنگی رد و بدل نشد. فقط این نکته حائز اهمیته که مهدی برگشت گفت: «این چهار هفته که دعوامون نشده بود، رابطه مون خیلی خوب بود!» و من اون وسط، یه ذره خوشحال شدم که تمرینات و کارهایی که کرده ام، یه ثمر کوچیک داشته و خود مهدی هم متوجه این تغییرات شده. یعنی داشته تو آرامش زندگی میکرده. بعد از بارهایی که روی دوشش بود حرف زد و گفت که خیلی مسوولیت داره و از این حرفها.

بعد من ناهار آوردم و نخورد و همچنان داشت فک میزد. من و مانی سبر و پر ناهار خوردیم و مهدی لب نزد. منم همونجوری گذاشتم و رفتم تو اتاق. هر کاری کردم مانی نخوابید. مهدی بعد از یکی دو ساعت اومد خوابید و منم دیدم مانی نمیخوابه، پاشدم یه قهوه ترک واسه خودم درست کردم و بعدش آرایش و حاضر شدم و رفتم اکباتان مغازه خاله ام. که البته مانی خیلی خیلی خوشحال بود. چون خاله و شوهرخاله ام رو دوست داره!

خلاصه از اکباتان هم هیچی نخریدیم و صد تومن پیاده شدیم!!!!! از این ساپورتهای طرح مکزیکی البته نخی اش رو گرفتم. چون اصلا تحمل ویسکوز و پلاستیکی اش رو ندارم و خفه میشم! یه کادو هم واسه همکارم گرفتم که فردا تولدشه. یه لوسیون بدن که عاشق بوش شدم واسه خودم گرفتم و یه شامپوی کلییر واسه مهدی. تا قبل از دنیا اومدن مانی، من همیشه لوسیون استفاده میکردم. زمان بارداری، مارک موستلا استفاده میکردم که از ترک جلوگیری کنه. ولی بعدش دیگه از بوی هیچ لوسیونی خوشم نیومد و حالم رو به هم میزد. دیروز از مارک کمند خریدم که خیلی بوی خوبی میده. خلاصه برگشتیم خونه و خیر سرمون فکر کردیم خلوته و یه ساعت من داشتم کلاژ ترمز میگرفتم. دیگه فلج شدم!

بعدش رسیدیم خونه و آقا مانی خواب تشریف داشتند. بعد مهدی اومد به استقبالم که مانی رو ازم بگیره که خودم بردمش تو اتاق! خواست وسایل رو بیاره، که خودم رفتم تو ماشین آوردم. خاله ام یه عالمه اسباب بازی به مانی داد!

بعد اینم بگم که خواستم از اکباتان از مغازه پسرخاله ام، ساندویچ واسه شام بگیرم، ولی از عکس العمل مهدی ترسیدم و گفتم الان بساط معجون رو سرم درمیاره و میگه: ساندویچ ها سرد شده و از دهن افتاده و گفتم بذار همون خوراک لوبیا رو میخوریم! خب، چه کار کنم، حوصله غذا پختن نداشتم دیروز!!!نیشخند 

بعد واسه شام خوراک لوبیا رو گرم کردم و آوردم و مهدی گفت: بیا یه قولی به هم بدیم! بیا تمومش کنیم این قهر رو! خوب نیست جلوی مانی دعوا کنیم!

گفتم: نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!

گفت: بیا هر دو دیگه تموم کنیم! گفتم: به خودت بگو! بعد دوباره بحث ها پیش اومد و این بار مهدی واقعا میخواست آشتی کنیم. البته من ظهر همه حرفهامو بهش زده بودم. بعد یه سری حرفها پیش اومد که من واقعا نمیدونم چه کار کنم. میرم ادامه مطلب ببینم چی میشه!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، اوضاع همونه که بود. یعنی ما همچنان در جمع هستیم و با هم حرف نمیزنیم.

دیروز در کل اوضاع خوبی نداشتم. فقط تونستم صبح بیام پست بذارم. بعدش دیگه سعی میکردم لابلای کارهام، بچرخم تو نت و به وب دوستان سر بزنم. شکر خدا کسانی که تمرین هفته سوم رو انجام داده بودند، موفق بودند و راضی. منم حالا باید بذارم یه کم از این جریان بگذره. و اصلا شاید لازم باشه یه تجدید نظر اساسی تو همه چی بدم و تغییر کنم.

شاید هم باید یاد بگیرم تو موقع غم و ناراحتی، به خودم حال بدم. شاید نباید تا این حد، حس و حالم به زندگی مشترکمون بستگی داشته باشه. که البته این امر محالیه. و آدم نمی تونه وقتی که متاهله، حالی جدا از زندگی مشترکش داشته باشه! حالا ببینیم چی میشه.

یه قسط بانک مسکن داشتم که دیروز بعد از انجام یه سری کارها، رفتم دادم. البته اون موقع رئیسم خارج از شرکت جلسه بود و من با خیال راحت رفتم. راستش دلم نمیخواست زود برگردم اداره. دلم میخواست هی راه برم و راه برم و راه برم! ولی کار داشتم و باید برمیگشتم شرکت. اینه که بعد از دادن قسط، رفتم داروخونه و یه سرم شستشوی بزرگ خریدم و برگشتم اداره. گفته بودم که سینوزیتم بد عود کرده. راهی هم نداره جز اینکه روزی چند بار آب نمک یا سرم شستشو به دماغم بکشم.

خلاصه برگشتم شرکت. حالا فکر کنید من پنجشنبه ها هم نیستم و کلا کارها می افته واسه شنبه و حجم کار شنبه ها زیاده. درسته که کار زیاد باعث میشه آدم فراغتی واسه غصه خوردن پیدا نکنه. ولی خب، دلم میخواست تنها باشم و فکر کنم.

دیروز از صبح نشد بزنگم خونه مادرشوهرم و حال مانی رو بپرسم! تا عصر که اصلا نوبت شیفتم بود و دیدم امشب که شام پختن ندارم، بهتره بمونم اداره و دهن اینا رو ببندم. یعنی این روغن ریخته رو نذر امامزاده کنم!

آخه اگه یادتون باشه، قرار شد دیروز مهدی، مامانش رو ببره ام. آ.آر.آی و برای همین مامانش گفت یکشنبه هم مانی رو نگه می دارند. خلاصه من که دیدم هستم، به همکارم گفتم اون اگه میخواد زود بره. که اونم حوالی چهار و نیم رفت. رئیسم ظهر هم باید یه جا میرفت جلسه. منم وقت ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن گرفتم و رفتم. لحظه ای که میخواستم برم، دو تا از همکارهام داشتند با آژانس میرفتند جایی که کار اداری انجام بدن. منم باهاشون رفتم و وسط راه پیاده شدم و رفتم واسه اپیل. بعد از ده دقیقه بهم زنگیدند که تو هم باید اینجا باشی و یه برگه رو امضا کنی! که البته من زیر دست اپیل کار بودم. کارم که تموم شد، فوری رفتم اداره مربوطه. و با آژانس همراه اونا برگشتم شرکت!

ساعت چهار و نیم که دیگه همکارم هم رفت، من موندم تو اداره. حوالی ساعت پنج زنگیدم به مانی، دیدم حالش خوبه و داره بازی میکنه و مهدی هم مامانش رو برده بود ام.آر.آی. خلاصه تا ساعت شش و بیست دقیقه اداره بودم و بعدش راه افتادم رفتم خونه مادرشوهرم. دلم میخواست راه برم. دوست نداشتم با آژانس برم. رفتم سیدخندان و زود سوار ماشینهای نوبنیاد شدم. بعد که سوار شدم، دیدم یه بازارچه اونجا راه افتاده! پشیمون شدم. گفتم کاشکی یه سر به بازراچه میزدم، بعد سوار میشدم! ولی خب، دیگه سوار ماشین شده بودم و راننده منتظر یه نفر دیگه بود که راه بیفته. دلم نیومد پیاده بشم!

خلاصه حوالی ساعت هفت رسیدم خونه مادرشوهرم. از شما په پنهون که خیلی خیلی گرسنه بودم. ولی جلوی خودمو گرفتم. آخه می دونید، اینا عادت ندارند عصرونه بخورند. منم بعد از اینهمه سال، هنوز باهاشون رودربایستی دارم! خلاصه هی پاپی مانی شدم که ببرمش پارک که به این بهانه یه چیزی بخورم! خلاصه به زور بردمش. البته بگم وقتی وارد خونه شدم، مهدی و مانی تو اتاق بودند و مهدی داشت با موبایل حرف میزد. بعد که من وارد اتاق شدم که مانی رو بغل کنم، پشتمو کردم به مهدی و اصلا بهش سلام هم نکردم. بعد مانی رو از اتاق آوردم بیرون و هزار تا دوز و کلک به کار بردم که ببرمش پارک.

از خونه که بیرون اومدیم، بردمش سوپر سر خیابون و یه بستنی عروسکی واسه مانی و یه نون همبرگر بسته ای واسه خودم خریدم! و البته نون همبرگر رو خالی خالی خوردم! میخواستم سیر بشم ولی کالری کمی بهم برسه!نیشخند یعنی فکر کنید نون رو بلعیدم ها!شیطان بعد با مانی رفتیم پارک و من اونجا، احساس آرمش کردم. درسته مانی هی میخواست بازی کنه با وسایل پارک و من همه اش دنبالش بود و مواظبش، ولی همین که تنها بودم، خیلی راحت بودم. حوالی ساعت نه که دیگه سگ هم توی پارک پر نمیزد، با التماس مانی رو برگردوندم خونه. راستش هنوز گرسنه بودم. مانی هم که دیگه اینقدر بازی کرده بود که مثل پشه امشی خورده، تلو تلو میخورد. ظهر هم نخوابیده بود آخه! ولی از رو که نمیرفت! بازم که اومدیم خونه، میگفت باهام بازی کنید!!!!!!!!!!!!!

رسیدیم خونه، دیدم استقلال باخته. یه کم به پدرشوهرم دلداری دادم! (اونم استقلالیه!) مهدی جواب منو میداد ولی من محلش نمیذاشتم! بعد مادرشوهرم با زحمت رفت آشپزخونه و واسه برادرشوهرم (و شاید مهدی) برای فرداشون ناهار گذاشت. شاید برای مهدی هم نذاشت. نمیدونم. ولی خب، از من که چیزی نپرسید. بعد خواهرشوهرم غذا داغ کرد و خودشون سرپایی تو آشپزخونه یه چیزی خوردند. خب، کسی از من نپرسید شام میخورم یا نه. منم هیچی نگفتم. فقط یه کم واسه مانی غذا کشیدم و آوردم بهش دادم.

اونم هزار تا برنامه سرمون درآورد. هی گفت: جلوی تلویزیون! روی صندلی! ماست بده! دوغ بده!... خلاصه منم به هر بهانه ای، یه لقمه بهش دادم که بخوره. بعد مهدی رو صدا کردند که بره شام بخوره. اونم رفت شام خورد و از آشپزخونه اومد بیرون!

بعد که دیگه خواهرشوهرم میز رو جمع کرد و ظرفها رو شست، نیم ساعت بعد مادرشوهرم در حالی که دراز کشیده بود روی تختش، به من گفت: تو چیزی نمی خوردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنثی منم گفتم: نه، ممنون نمیخورم! گفت: هیچی؟ گفتم: هیچی! و بحث تموم شد و من با خودم فکر کردم شکم برای من هیچ ارزشی نداره. چه بهتر که شام نخورم و شکمم کوچکتر بشه. ولی همین ها با چه عزت و احترامی به دامادهاشون شام میدن و برای فرداشون هم غذا میذارند که ببرند.

من خودم خیلی وقته از مادرشوهرم ناهار فردای اداره رو نمیگیرم. میگم زحمتش زیاد میشه. شام هم خیلی وقته نمیخورم. حتی دیشب به فکرم رسید که این مدت چون گاهی شام نخورده ام، برای همین ازم نپرسیده اند. بعد یادم افتاد خواهرشوهرهام که تقریبا نود و نه درصد شام نمیخورند، ولی مادرشوهرم همیشه ازشون می پرسه و میگه: حالا شاید امشب شام خوردید!

فکر نکنید اینا رو که میگم، یعنی برام مهمه. نه، دیشب هم گذشته و الان یه روز دیگه ایه. ولی شوهر من چه آدم محترمیه که میره تو آشپزخونه شام میخوره و سیر میشه و دوباره برمیگرده پشت لپ تاپش و زنش براش مهم نیست. و البته کسی که زنش براش مهم باشه، اونجوری وسط اتوبان ولش نمیکنه و بره!!!

به یک موضوع مهم هم باید اشاره کنم. یعنی درسی که دیروز گرفتم. این مدت اخیر، من اگرم نمیخواستم شام بخورم ولی یه جوری یه کمی هم غذا بخورم، معمولا هرچی از غذای مانی می موند، میخوردم! این کار غلطیه. همون کار باعث شده اینا فکر کنند خب من مونده غذای مانی رو میخورم و سیر میشم. مانی بچه منه و برای من مهم نیست. ولی دیگه اگرم از گرسنگی بمیرم، هرگز غذای مانی رو نمیخورم. حتی اگه مانی فقط یه قاشق خورده باشه. دیشب هم با وجود اینکه واقعا گرسنه بودم، روی بشقاب مانی کیسه فریزر کشیدم و گذاشتم تو یخجال که امروز بخوره.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه، طبق روال هر روز گذشت. ولی قرار بود دو تا از همکاران قدیم که از شرکت رفته بودند، اون روز بیان یه کافی شاپ نزدیک اداره که یکی از دوستام تو اداره رو ببینند. این دوستم بهم گفت: آشتی اگه میتونی تو هم بیا! گفتم: آخه چه جوری؟ مانی رو چه کار کنم؟ گفت: به هر حال قرار ساعت پنج و نیمه. اگه تونستی بیا.

منم هی تو ذهنم بالا و پایین میکردم که چه کار کنم. اول خواستم ماشین همین دوستم رو بگیرم. برم مانی رو بردارم و بیام. ولی با خودم گفتم: خب شب چه طوری برگردیم؟ بعد من چرا نباید از ماشین خودم استفاده کنم؟ ماهی 240 هزار تومن دارم قسطشو میدم!!!

خلاصه با رئیسم صحبت کردم و ساعت تقریبا یکربع به چهار زنگیدم به مهدی که ماشین رو از پارکینگ اداره شون بیاره بیرون که من ماشین رو میخوام. گفت: میخوای بری کجا؟ گفتم: با دوستان قدیمی میخوام برم کافی شاپ! دیگه جوابشو ندادم. مرخصی گرفتم و رفتم در اداره و دیدم بیرون نیاورده. پارکینگشون یه کم اجق وجلقه! یعنی همه ماشین ها قطاری باید پشت سر هم پارک کنند و ماشین مهدی آخری بود! پنج تا ماشین بیرون اومد تا ماشین ما تونست دربیاد!!!!!!! فکر کنید همه اونا هم رئیس هیات مدیره و اعضای هیات مدیره و ... بودند! ولی من اصلا ذره ای احساس ناراحتی نکردم. مشکل خودشون بود!

مهدی خیلی ملایم شده بود. خب البته منم وقتی بعد از چند روز شکمم کار کنه، دنیا خیلی به کامم میشه و خوشحالم. ولی من خیلی معمولی بودم. جلوی همکارهاش هم نمیخواستم تلافی دربیارم. اصولا از این حرکات بچه گانه خوشم نمیاد. فقط خیلی معمولی ماشین رو گرفتم. دیگه وقتی نشستم تو ماشین، اصلا جوابشو ندادم. کنار ماشین وایساد و گفت: مواظب خودت باش! که محل ندادم و گازیدم و رفتم!

خونه مامانم که رسیدم، مانی خواب بود! وسایلش رو جمع کردم و خواستم بغلش کنم که بیدار شد و گریه کرد. واقعا حوصله گریه و زاری این یکی رو نداشتم. تو این فاصله داداشم زنگید که شب کجایی؟ هستی من شب بیام خونه تون؟ اون طرفها یه کاری دارم که شب حوالی هشت و نه میرسم. اگه هستید، بیام. ولی قسمت میدم که اصلا شام درست نکنی. البته خودت که بیرونی! ولی مدیونی اگه به مهدی بزنگی و بگی از بیرون غذا بگیره!

گفتم: نه بابا نمیگم غذا بگیره. دو تکه شنسل تو فریزر هست. تو یخچال سیب زمینی هم هست. سرخ کنید بخورید. یه کم استانبولی هم مونده از دیروز.

کلا داداشم اینجوری راحت تره. خب به ما هم تحمیل نمیشه و ما هم قطعا راحت تریم!

بعد گوشی رو دادم دست مانی و داداشم با مانی صحبت کرد و بهش گفت: مانی پاشو بیا! من امشب خونه تونم! و در یک اقدام معجزه آسا، مانی گریه نکرد و اومد سوار ماشین شد. و اون وقت بود که من بعد از دو روز، احساس آرامش کردم و مانی رو گذاشتم تو صندلی خودش و آهنگهای مورد علاقه مون رو گذاشتم و گوش کردیم! فکر کنید تو اون ترافیک یه بار از عباس آباد اومدم شهران و بعدش برگشتم دوباره عباس آباد. ساعت پنج و نیم هم رسیدیم در کافی شاپ!

جاتون خالی خیلی خوش گذشت. از ما چهار تا، یکی مجرد، دو تا ازدواج کرده و یکی مطلقه بودیم! فقط میدونید دیگه! بدی کافی شاپ ها اینه که سیگار آزاده و نود درصد هم فرت و فرت سیگار می کشند. حتی یه خانم خیلی با کلاسی هم بود که تبلیغ یه سری سیگارهای خارجی رو میکرد!!!

چیزی رو که دوست دارم سفارش دادم. چیزکیک مارس با قهوه ترک! آقا مانی هم آب پرتقال سفارش دادند!!!!!!قهقهه و صد البته که نصف بیشتر چیزکیک منم نوش جان کردند!چشمک

بردن مانی به کافی شاپ، اولش خوب بود و بعد از یک ساعت، دیگه بلند شد به ده بیست سی چهل بازی کردن!!!!!!!!!!!!!تعجب ما هم دیدیم که دیگه جای موندن نیست و گفتیم یه سر بریم بهشت مادران که نزدیک اونجا بود. رسیدیم اونج و گفتند که دیگه تعطیل شده! من هم همیشه پشت ماشین زیرانداز دارم! تازه کتری و قوری صحرایی هم دارم!!!!! همون کنار بهشت مادران، زیرانداز پهن کردیم و نشستیم به حرف زدن تا یکربع به نه! من که اگه شام هم بیرون می موندیم، مشکلی نداشتم. چون خودمو بی صاحب می دیدم!!!!!!!ولی بقیه بچه ها میخواستند برن. برای همین دو دسته شدیم. من یکی از بچه ها رو رسوندم که خونه اش توی پاتریس بود. توی چه ترافیکی هم گیر کردیم! مسلمان نشنود، کافر نبیند!!!!!!!!!!!!

همین دوستم که سوار ماشین من شد، مطلقه است. همه اش صحبت حول و حوش زندگی هامون بود.


ادامه مطلب
[ شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

خب، الان ساعت 07:15 صبحه. و من ساعت هفت کارت زده و توی اداره هستم! ساعت ده دقیقه به هفت رسیدم ولی رفتم یه نون سنگک گرفتم. چه صفی بود اون وقت صبح!منتظر ولی می ارزید که آدم بخواد نون سنگک بخوره. من و دوستم و بچه های خدمات با هم رسیدیم!!!!!!! نون رو گذاشته ام لای روزنامه (میدونم نباید بذارم، ولی وسیله دیگه ای نبود!) منتظریم چای حاضر بشه. تو این فاصله هم من مینویسم. به قول شهریار قنبری:

می نویسم می نویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از فاصله ها خواهم گفت، گریه، این گریه، اگر بگذارد..........

دیروز که دوباره مهدی اومد دنبالم، میزون نبود. میدونستم تکلیفم باهاش چیه. صد متر که جلوتر رفتیم، بحث در مورد این بود که شب خونه مامانم اینا باشیم یا نه. خودش روز قبل گفته بود که درسته روزی صد و خرده ای کیلومتر رانندگی میکنم، ولی ترجیح میدم خونه خودمون باشیم شب. البته قبلا هم یه بار گفتیم شاید سه شنبه شب بمونیم خونه مامانم اینا. من بهش گفتم: مهدی! امشب بریم خونه خودمون. هم اینکه دایی بابام اونجاست و هم اینکه مامان عصر میخواد با داداش کوچیکه ام بره بنگاه واسه نوشتن قرارداد. خودش دو سه ساعت وقتش رو میگیره. منم بهش گفته ام که شام نمیاییم که دیگه یه باری از روی دوشش کم بشه. یه دفعه گفت: عه... من به پسرخاله ات گفته ام که شب خونه مامانت ایناییم!.......

یه دفعه اون رویی که نباید رو نشون داد. موبایل رو با عصبانیت برداشت که به پسرخاله ام بگه ما نمیریم. بعد آخه نمیدونید چه طوری عصبانی شد. من همین جوری هاج و واج مونده بودم! فکر کنید تو ترافیک عباس آباد، هوار میکشید!! من هی با صدای عادی ولی محکم بهش میگفتم: صداتو بیار پایین. داد نکش و آروم حرف بزن!!! ولی اون بدتر میکرد! گفت: حالا انگار اونجا چه خبره! انگار جشنهای 2500 ساله رو دارن می گیرند!!! منم خیلی ناراحت شدم. گفتم: جشن نمی گیرند. ولی اینقدر خیالت راحته که بچه ات رو هر روز داری میذاری پیششون. پنج ماهه، یه روزم از چشم خانواده خودت نمی بینی که مانی رو بذاری پیششون. نمی تونند، نگه نمی دارند. ولی خانواده من اگرم نتونند، به هر جون کندنی باشه، نگه میدارند. دیگه حق نداری محبتشون رو بی منت کنی! (تو دلم گفتم: حتما حالت خیلی خرابه که از پسرخاله ام خواسته ای بیاد که تا صبح بشینی پای کامپیوتر بازی کنی!) 

یعنی میدونید، این خیلی اخلاق زشتیه که آدم از چیزی سود ببره و منتفع بشه، هر وقت ناراحته، هر وقت دلش محیط شاد و گرم و بگو و بخند بخواد و هر روز از صبح تا عصر، یه جا رو در نظر داشته باشه که همه این کارها رو بتونه اونجا انجام بده، بعد تو حرف بگه: همچین جای تحفه ای هم نیست! این دیگه خیلی زور داره به آدم. یعنی داره بی منت میکنه. با دست پس میزنه، با پا پیش میکشه!

بهش گفتم: باید یاد بگیری که فرق داره. باید قدرشناسی رو یادبگیری. اونم هوار میکشید و داد میزد. بعد پیچید تو بزرگراه مدرس. خب، دعوا همینطور داشت بالا میگرفت. تا اینکه گفت: پیاده شو!!!!!!!

فکر کنید وسط بزرگراه!!!!!!! گفتم: بزن بغل پیاده شم! یه حرکت آرتیستی کرد و کنار اتوبان نگه داشت. بعد فریاد کشید: اگه جرات داری پیاده شو!!!!!!!!!! گفتم: خودت میگی پیاده شو، حالا میگی پیاده نشو؟؟!! گفت: تو پیاده شو، تا من کتکت بزنم!!!!! گفتم: چه غلطی کردی؟ گه میخوری دستتو رو من بلند کنی مرتیکه روانی! مگه من بی صاحابم که تو همچین غلطی بکنی. دفعه آخرت باشه.

گفت: حالا می بینی! حق نداری دیگه برگردی خونه. حق نداری پاتو تو خونه من بذاری!

گفتم: خونه تو؟

گفت: آره. الانم از ماشین من پیاده شو!

گفتم: ماشین تو؟

(نفهمیدم بالاخره پیاده شم یا پیاده نشم!!!!!!!!!!!!!خنثی)

یه دفعه یه حرکت عصبی کرد و از ماشین پیاده شد و گفت: هر غلطی دلت میخواد بکن! بعد در عقب رو باز کرد و کیفش رو برداشت و رفت اونور خیابون. فکر کنید عین فیلمها، ماشین ها بوق می زدند. چون این اصلا حواسش نبود چه طوری داره عرض اتوبان رو طی میکنه. فکر کنید ساعت پنج عصر، اتوبان مدرس!!!!!!

من همیجوری نشسته بودم و هیچ حرکتی نمیکردم. مغزم که قفل شده بود و هیچ تصمیمی نمی تونستم بگیرم. یعنی حالا باید چه کار میکردم؟ شاید پنج دقیقه گذشت. یه دفعه دیگه یه چیزی روی کاپوت ماشین پرت شد!!!!!!! دیدم سوویچ رو با خودش برده بود، که دوباره عرض اتوبان رو برگشته بود که سوئیچ رو بده که من بتونم با ماشین حرکت کنم!!!!!!! سوویچ رو پرت کرد و افتاد دو سه متر اونورتر ماشین!!!!!! هوار میکشید و نمیدونم چی میگفت. ظاهرا پ.ر.ی.و.د این دفعه خیلی اذیتش کرده بود!

بعد از چند دقیقه به خودم مسلط شدم و اومدم نشستم پشت فرمون. بالاخره باید حرکت میکردم! هنوز راه نیفتاده بودم که زنگ زد:

آشتی! اگه پاتو توی خونه من بذاری، میکشمت! حق نداری بیای. میری خونه بابات!!!!!!! یعنی اگه برگشتی، می کشمت! حواست باشه که بهت چی گفتم!!!!!

منم گفتم: ببین! تو حتما برو پیش روانپزشک! وضعت خیلی خرابه! این رفتارهایی که تو میکنی، انگار خبر مریضی بد یکی از اعضای خانواده مون رو بهت داده اند که تو اینقدر عصبانی و یاغی شده ای...

بعدش قطع کرد و من موندم و ماشین. یه کم به خودم مسلط شدم و راه افتادم...

تو این مدت که مهدی از اینهمه رانندگی خسته میشد، چند بار با خودم گفتم بهش بگم یه قسمت از راه رو من بشینم، ولی بعد دیدم باید این کار رو خودش انجام بده. وظیفه اونه. من خانمم. اون آقا. وقت استیصال (مثل دیروز) من باید برونم. شکر خدا بلدم و میرونم. این رانندگی اینجا به درد خورد! اصلا یه چیزی. این آقا اصلا فکر نکرد شاید من اصلا عینکم همراهم نباشه! چون من بدون عینک نمیتونم رانندگی کنم!!!!

خلاصه راه افتادم و پیچیدم تو همت و البته هرچی گشتم فلشم رو پیدا نکردم. میخواستم بدون مزاحم  ترانه کردی گوش بدم! خب چه کار کنم. وقتی نبود، حالا لااقل باید یه سودی می بردم!!!!!!! یا لااقل یه کم آروم میشدم. فقط آلبوم جدید رضا صادقی رو داشتم. آهنگ 5 و 6 رو خیلی دوست دارم... دیدم آهنگ شماره پنج راست میگه. نباید من پیاده بشم! من باید برم، دنیا اگه با من هماهنگ نبود، باید پیاده بشه!

خلاصه رسیدم خونه مامانم اینا و حالا سناریوی جدید اینجا بود.

مهدی کو؟؟؟؟؟؟

گفتم: حالش بد بود، وسط راه نتونست رانندگی کنه و رفت خونه. من اومدم مانی رو ببرم. مامانم هم که به زمین و زمان مشکوکه گفت: دعواتون شده؟ خندیدم و گفتم: چرا بایددعوا بشه. خودت که دیروز دیدی حالش بد بود. امروز بدتر شده بود، من اومدم مانی رو ببرم. اون دیگه مریض بود گفتم اینهمه راه رو رانندگی نکنه!

حالا فکر کنید دایی بابام هم از شهرستان اومده اونجا. طفلی مریضه و دنبال دوا و درمونه. البته اینی که میگم، از بابای خودم چهار سال کوچیکتره! و خیلی هم با بابام رفیقند و از بچگی هم با هم بزرگ شده اند! خب، اون براش عجیب بود که من بخوام مانی رو ببرم. چون خودش همیشه در خدمت خانواده اشه و پسرش هم همیشه عروسش رو میبره و میاره! هی میگفت: بذار من تا یه جایی باهات بیام که تنها نری!

گفتم: آخه چرا شما زحمت بکشید؟ برگشتتون مشکل میشه! من خودم میرم.

راستش یه حالی بود که دلم میخواست تنها باشم! همین که داشتم ظاهرسازی میکردم و ناراحتی مو تو رفتارم نشون نمیدادم، داشت بهم فشار می آورد. البته بگم ها، همین ظاهرسازی، آرومم میکرد. ولی دیگه دلم میخواست تنها باشم.

خلاصه وسایل رو گذاشتم تو ماشین. ولی مگه مانی دل میکند! تو حیاط داشت با بچه های ساختمون مامان اینا بازی میکرد. یکی از این بچه ها، یه دختر ناز هشت نه ساله است که همه بچه ها نشسته بودند روی دوچرخه اش که درستش کنند! یکی از قطعات فلزی که برای تزئین دوچرخه بود، از جاش دراومده بود، ولی پدال دوچرخه نمیذاشت کامل جدا بشه. و همین قطعه، موقع حرکت گیر میکرد به بدنه دوچرخه و صدا میداد.

از یکی از بچه ها خواستم واسم انبردست بیاره. بعد خودم نشستم لبه باغچه و لبه های این فلز رو یه کم کج کردم که پدال بتونه ازش عبور کنه. در حین کار، با خودم فکر کردم یعنی الان تو زنی یا مردی؟ یعنی به نظرت با این کارت، زنانگی ات، دچار اختلال شد؟؟!! اینکه انبر دستت گرفته ای و داری این کار رو میکنی؟؟!! خودم جواب دادم: تو الان داری کار یه بچه رو راه می اندازی. دیگه مهم نیست زنی یا مردی!

بعد مانی رو به زور سوار ماشین کردم و راه افتادیم. باور کنید تا ده دقیقه یه روند داشت گریه میکرد و میگفت: تو رو خدا منو نبر! منو ببر خونه مامان بزرگ!!!!!!!!

منم گوش نمیکردم. آهنگ گذاشته بودم و سعی میکردم روی رانندگی و اون آهنگها تمرکز کنم. خب چه کار کنم؟! اینم بگم که فلشم خونه مامانم اینا جا مونده بود که با خودم آوردمش.

چه ترافیکی هم بود. فکر کنید ما ساعت هفت و ربع رسیدیم انقلاب! یعنی تقریبا من یه ساعت و چهل و پنج دقیقه رانندگی کردم! (یه ربع تو خونه مامان این معطل شدم!) اینم بگم که یه اتوبان رو اشتباه رفتم و مجبور شدیم از گیشا بریم انقلاب. که البته ده دقیقه پشت طرح موندیم.

مانی دیگه آروم شده بود. ولی ناراحت بود. گفتم: چی میخوری واست بخرم؟ گفت: هیچی. بدبختی هیچ مغازه ای هم اونجا نبود. ولی ما به ناچار ده دقیقه وایسادیم. بعد من یه آهنگ کردی جدید گذاشتم. از اینا که توش تیکه های رپ داره!! بعد واسه مانی اون تیکه های رپ رو با مسخره بازی میخوندم و ادا درمیاوردم! مانی اینجا دیگه خندید و از خنده ریسه رفت. خلاصه این ده دقیقه یکربع اینجوری گذشت و مانی سرحال شد.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام قلب

امروز جز معدود روزهایی تو زندگیم بوده که اصلا نمی خواستم و نمی تونستم از جام پاشم! کمرم گرفته بود و درد میکرد و اینکه خوابم می اومد! منی که عادت دارم صبح زود بیدار شم، امروز خیلی خوابم می اومد. دیشب هم مثل شبهای قبل خوابیده بودم. ولی نمیدونم چرا صبح اینقدر خوابالو بودم. خواب

ولی باز با اینحال بلند شدم و آرایش کردم و اومدم اداره. همون دیشب لوازم آرایشم رو کنار گذاشتم و البته هی داشتم میگشتم که رژ لب صورتی و رژگونه صورتی پیدا کنم. چون یه مدته فقط دارم آرایش برنزه میکنم و این صورتی ها از دستم دور بود!چشمک

دیروز که مهدی اومد دنبالم، خیلی پکر بود. دیگه با قر و رقص و دانس هم اوضاعش خوب نشد. یعنی اینجوری بگم که به نظر من، از بعد از بازی شنبه شب که استقلال برد، یه کم حالش گرفته شد و رفت تو فکر. یه کم هم از من دور شد.

حالا میخوام در مورد همین صحبت کنم. دیده های من، و اونچه که واقعا اتفاق افتاده. اینا تصورات اولیه منه. که مثلا استقلال برده، مهدی ناراحت شده و به من رفلکس نشون میده. ولی ممکنه من اشتباه کرده باشم. ممکنه ناراحتی مهدی از چیزهای دیگه ای باشه و فقط از نظر زمانی متقارن شده باشه با بازی  استقلال.

پریشب دیدم حالش خوش نیست، دیگه زیاد طرفش نرفتم. دیروز هم که اومد دنبالم که بریم دنبال مانی، سرحال نبود. نزدیک خونه که بودیم، موبایلش زنگید و یه خبر در مورد خونه باباش بهش دادند. اونجور که داشت میحرفید، ظاهرا خبر خوب بود! یعنی نشان از رسیدن پول به دست مامانش اینا بود به زودی! حتی توی حرفهاش، به همسایه مامانش اینا گفت: نه بابا! خانمم اینجوری نیست! همیشه منو دلداری میده!

خودم انتظار داشتم بعد از اتمام مکالمه، بهم بگه چه خبری شده و آیا پول قراره دستشون بیاد یا نه. آخه جالبه! مثلا اگه آدم توی تاکسی باشه و یه نفر با خوشحالی یا حتی ناراحتی با تلفن حرف بزنه و عکس العمل نشون بده، ممکنه بغل دستیش سوال بپرسه که آقا چی شده؟؟!! که البته خیلی ها نمی پرسند. ولی دیگه به نظر من خیلی مسخره است که زن و شوهر حق نداشته باشند بپرسند که چی شده! البته اگه من حرف بزنم، مهدی خودش رو محق میدونه که بپرسه و گاهی هم که می فهمه چیزی رو ازش پنهان کرده ام، شاکی میشه! ولی اگه من یه کلمه بپرسم، عکس العمل نشون میده که: تو چه کار داری!!!!!!!!

این حرف خیلی بدیه. یعنی کاملا آدم ازش دور میشه. اصلا من به این یه هفته کار ندارم که تمرینم چیه. اون که نمیدونه. ولی کاشکی می فهمید آدم نباید اینقدر توی حرف زدن بی اغماض باشه و راحت کلمه «به توچه» و «تو اصلا چه کار داری» رو بگه.

قبلا در مورد این موضوع گفته بودم که میدونم مهدی نمیخواد در مورد چیزهایی که ناراحتش میکنه، با من حرف بزنه. ولی دیروز میدیدم که داره با خوشحالی با همسایه مامانش اینا می حرفه و حرف از پول گرفتن بود و قهقه خنده میزد!!! بعد که تلفنش تموم شد، بازم هیچی نگفت و رفت تو لاک خودش دوباره!!!!!! منم هیچی ازش نپرسیدم! حالا من که اهل پرسیدن و فضولی نیستم. ولی چه مسخره است که یه زن حتی سالی یه بار هم نتونه بگه راستی چه خبر؟؟!!

بعد هم که رسیدیم خونه، روی کاناپه دراز کشید و افتاد روی لپ تاپ. منم رفتم تو اشپزخونه و سیب زمینی رو بار گذاشتم که بپزه. پیازداغ هم درست کردم و تو این فاصله مرغ رو گذاشتم تو مایکروفر که یخش آب بشه. بعد لباسهای خودم و مانی رو جدا کردم و انداختم تو ماشین. آخه لباسهای من و مانی، نیم ساعت بسشه که شسته بشه. ولی مهدی دوست داره لباسهاش یه ساعت شسته بشن. منم عمرا تیشرتی رو که یه روز تنم بوده رو نمیذارم یه ساعت بچرخه و چلونده بشه! رنگ و رخ نمی مونه واسش که. برای همین لباسهای خودم و مانی رو با هم می اندازم!

یه جوری برنامه ریزی کردم که برم دوش بگیرم و وقتی برگشتم، زمان ریختن نرم کننده تو ماشین باشه. از حموم که اومدم، دیدم مانی میخواد یه سی دی بذاره! یعنی فکر کنید مهدی داشت با لپ تاپ کار میکرد (میرفت تو اینترنت) و مانی هم میخواست تو همون لپ تاپ سی دی نگاه کنه. این درحالیه که ما یه تلویزیون و یه ویدیو سی دی تو اتاق خواب داریم. خب، تلویزیون تو هال، خیلی بزرگتره و زدیمش به دیوار! تلویزیون تو اتاق خواب، کوچکتر و قدیمی تره. ولی واسه رفع حاجت خوبه. چند وقته به مهدی میگم ویدئو سی دی رو بیاریم تو هال و به تلویزیون بزرگتر وصل کنیم! ولی آخرین جواب رو روز جمعه بهم داد که من نمیذارم ویدئوسی دی بیاد توی هال!!!!!!

حالا دلیلش چیه؟ ما شب عید که این تلویزیون جدید رو خریدیم، من پیشنهاد دادم که دیگه میز زیر تلویزیون رو نخریم! هم جا میگیره، هم مانی ازش میره بالا. وصلش کنیم به دیوار بهتره. که حتی از این رول های دیواری به رنگ سیاه و نقره ای هم گرفتم و مهدی زدش به دیوار پشت تلویزیون. بعد تی وی رو به دیوار نصب کردیم. بعدش مهدی یه تخته سفارش داد که به فاصله مثلا نیم متر بالاتر از تی وی، به دیوار نصب میشد واسه گذاشتن ماهواره و چیزهایی که نیازه به تلویزیون نصب بشه. که آقا مهدی، بدو بدو ایکس باکس رو روش گذاشت. در نتیجه دیگه واسه ویدئو سی دی جا نداشت.

جمعه من بهش پیشنهاد دادم که ویدئو سی دی رو بیاریم بذاریم جای ایکس باکس. آخه هر روز که از ایکس باکس استفاده نمی کنیم که. ولی نذاشت و گفت من نمیذارم!!! اینه که منم دیگه جر و بحث نکردم. با خودم گفتم: اگه قراره فیلمی که با هم می بینیم روی هارد مهدی باشه، که دیگه با تی وی توی هال می بینیم. اگه قرار باشه خودم به تنهایی فیلم ببینم، خب میرم تو اتاق. درسته کیفیت تی وی توی هال رو نداره. ولی دیگه چاره ای نیست!

دیشب هم که مانی و مهدی سر لپ تاپ بحثشون شد، مانی اومد تو آشپزخونه و دامن منو گرفت که: من میخوام فیلم ببینم، بابا نمیذاره! منم گفتم: اگه بذاری مامان شام درست کنه، بعدش با هم میریم تو اتاق فیلم می بینم!

خلاصه بعد از کارم، رفتم تخت رو مرتب کردم و بالش گذاشتم پشتمون و مانی رو نشوندم، بعدش از مهدی خواستم بیاد و ویدیو سی دی رو راه بندازه. اومد راه انداخت و من و مانی هم نشستیم رو تخت و مانی نگاه میکرد. خودم هم دراز کشیدم به این بهانه. هر بار که رفتم توی هال، دیدم مهدی فرو رفته تو لپ تاپ. احساس کردم الان از اون وقتهاییه که نباید بهش نزدیک بشم و بذارم تو همون غار تنهایی خودش بمونه!

مانی که داشت نگاه میکرد، رفتم تو آشپزخونه و مواد رو با هم مخلوط کردم و گذاشتم سرد بشه که شاید تبدیل بشه به الویه!!! دیگه داشت اذان میداد. لباسها رو از لباسشویی درآوردم و پهن کردم و بعدش رفتم تو اتاق نماز خوندم. بعدش رفتم به موادی که تو فریزر گذاشته بودم سرد بشه، سس زدم و گذاشتم تو یخچال. تو این فاصله هی میرفتم به مانی سر میزدم تو اتاق که کار دست خودش نده. مثلا به برق یا چیز خطرناک دیگه ای دست نزنه!

یه بار این وسط ها، مانی دست زد به ویدئو سی دی و قطعش کرد. بعد اومد گفت: خراب شده! مهدی گفت: خراب نشده! تو خرابش کردی! بعد رو کرد به من و گفت: من داشتم با لپ تاپ واسه بچه فیلم میذاشتم، تو اومدی نقش هیرو (قهرمان) رو بازی کردی و بردیش تو اتاق!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم:تعجبتعجبتعجب چون تو شاکی بودی من مانی رو بردم تو اتاق! که لپ تاپ دیگه در اختیار خودت باشه!!!!!!!

ولی دیگه بحث رو  ادامه ندادم. احساس کردم حوصله نداره و بیخودی میخواد سر و شاخ بگیره.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون!

اگرم خودم این مدت حس نکرده بودم که تغیراتی حاصل شده در خودم و در روابطم با مهدی، نظرات دوستان عزیزم، تایید میکنه ایجاد این تغییرات رو! (داشتید جمله رو!!چشمک)

عده زیادی میگن که نوشته هام تغییر کرده. حتی یکی از دوستان شاکی بود که وقتی روابطت خوب نبود و ناراحت بودی، صبح زود می نوشتی، حالا که خیالت راحت شده، ظهر می نویسی!!!!!!!! واقعا خنده ام گرفت. یاد داریوش افتادم. که یه بار گفت: یکی از دوستان بهم گفته وقتی که معتاد بودی، آهنگهات از دل بود و خیلی به دل می نشست. الان یه جوری شده!!!!!!قهقهه

راستش عزیزان، من این وبلاگ رو خیلی دوست دارم. قبلا که وبلاگ نداشتم، وقتی می دیدم دوستان وبلاگ دار می نویسند که چه خوب که دوستانی اینجا دارم، متوجه نمیشدم یعنی چی. ولی الان واقعا عمق این حرف رو درک میکنم و خدا رو عمیقا شاکرم که شما عزیزان اینجا هستید. حتی اگر عده ای هم انتقاد می کنند، با آغوش باز می پذیرم. وگرنه نظرات رو می بندم. که عمرا این کار رو نمیکنم. مگه دیگه چی بشه! شما هم مجازید هر نظری که دارید بدید. به شرط توهین آمیز نبودن حتما به نمایش گذاشته میشه! اگه صبح اول وقت کاری نداشته باشم تو اداره، خب میام می نویسم. ولی اگه کار باشه، خب اولویت با کاره. چون بابت کار بهم حقوق میدن نه وبلاگ نویسی!!!!!!!!نیشخند

دیروز تو شرکت اتفاقات خوبی افتاد. مدیرعامل منو کشید کنار و بهم گفت: هرچی اینا گفتند، بگو چشم، ولی برنامه ات رو با من هماهنگ کن. من اذیتت نمیکنم. کار باشه، خودت می مونی دیگه! احتیاج به این کارها نیست. منم خندیدم و گفتم: چشم!چشمک

بعدش یه دوره ای تو شرکت گذاشته اند که متولی اش، یکی از کسانیه که با من دعوا داشت توی جلسه روز شنبه! البته این خانم، کسیه که سالها من آرزو داشتم باهاش کار کنم. الان جاهامون عوض شده و سمتهامون تغییر کرده. ولی همین خانم چند روز پیش به یکی از همکارها گفته: من این آشتی احمق (!) رو خیلی دوست دارم ولی خودش نمی فهمه! منم تو دلم خوشحال شدم. میدونم داره راست میگه و دوستم داره. ولی مدلش اینجوریه که میخواد منو بکشه زیر سیطره خودش و برام تعین تکلیف کنه در حالیکه من اصلا حوزه کاریم فرق کرده. اگه قرار بود زیر دست خودش باشم، حرفی نیست. ولی من الان حکم رئیسی یه قسمت دیگه رو دارم و اصلا کارم زیر نظر ایشون نیست! خلاصه یه دوره ای تو شرکت گذاشته شده که همین خانم، اسم منو هم رد کرده که باشم! من خوشحال شدم.

چون یه اخلاقی دارم و اون اینکه همیشه از آموزش استقبال میکنم! اینکه یاد بگیرم و بتونم با موارد جدید، کار کنم. خب چه کنم! کودک درونم مشتاق یادگیریه!!!!!! البته به شرط اینکه سخت نباشه ها. دیروز هم تو جلسه، اوایلش حس کردم خیلی بحثش فنیه. دیگه داشت چرتم می برد. حالا فکر کنید کنار استاد هم نشسته بودم و با نور ضعیف پروژکتور، حس خواب بهم دست داده بود! دنبال کبریت می گشتم که مثل بایسیکل ران، بذارم کنار پلک هام که بسته نشن! در این حد!!!!!!خواب بعد استاد یه سوال پرسید که من یه جوابی دادم که بقیه چرتم رو بزنم! که گفت: بسیار صحیحه! آشتی خانم(!!!!) به مورد بسیار خوبی اشاره کرد!

خلاصه ما هم چرتمون پرید و وارد بحث شدیم و دیدیم نه بابا، میشه یاد گرفت. البته بگم ها، بحث جلسه اول تئوری بود و فنی و من ازش سردرنمی آوردم. حالا ایشالا از جلسه بعد، کار عملی شروع میشه!

بعد ساعت پنج زنگیدم به مهدی که بیاد دنبالم. تا رسید، دیدم حال نداره. گفتم برات چی بخرم بخوری؟ گفت: رانی!! پریدم تو سوپر و یه رانی براش خریدم. چیپس ها و پفک ها بهم چشمک میزدند که بیا ما رو بخر و بخور! گفتم: عمرا! رو دلم پا گذاشتم و دست گذاشتم روی یه بسته بیسکویت ترد! گفتم حتما و ایشالا که کالری کمی داره! خلاصه یه بسته شو کامل خوردم!!!!!!!! هرچی هم زیر و رو کردمش، هیچی از میزان کالریش ننوشته بود. ما به نیت کم کالری خوردیم! ایشالا همونجوری هم جذب شده!!!نیشخند البته دیشب خونه مامانم اینا بودیم و من مثل دختر بسیار خوش قول به خودم، شام خیلی کم خوردم و قبلش هم تا تونستم، نوک نزدم. امروز صبح هم وزنم 57.900 بود. بیشتر میخوام سایز کم کنم. یعنی این شکم یه کم کوچولو بشه، خدا رو شکر میکنم!از خود راضی

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

معمولا پست ها رو با سلام شروع نمیکنم. ولی از این به بعد احتمالا بهتون سلام میکنم!خنده

سلااااااااااام!قلب

راستش رو بخواهید از دیروز تا الان به جواب یکی از بزرگترین سوالات زندگیم رسیده ام ! حالا اگه اجازه بدید کم کم میگم.

دیروز سر کار، یه جلسه وحشتناکی بود که یه دعوای حسابی شد. سه نفر به من! سر همون مسخره بازیهای همیشگی. اینقدر برام بی ارزشه که اصلا جزییاتش رو اینجا نمیگم. شاید هم برای این بی ارزشه، که من الان تو موضع بالام و اونا هیچ کاری نمی تونند بکنند! یعنی من تایید همه چی رو از مدیرعامل گرفته ام و اونا بیخودی خودشون رو جر و واجر کردند! جنگ شدیدی بود و صداها بالا رفت. ولی من خیلی ریلکس نشسته بودم و جواب هر سه تا رو میدادم. یه جا گفتم: چه خبره؟! سه نفر به یه نفر!!!!!!!!!قهقهه 

خلاصه دیروز هم تا پنج و نیم بودم و یکی از اون سه نفر آخر وقت مدیرعامل رو کشوند تو اتاقش و نمیدونم چی گفت که مدیرعامل منو خواست اونجا تو دفتر یارو!!!!!!چشمک منم خیلی خونسرد رفتم و طرفم هم مدیرعامل بود و هر سوالی که مدیرعامل می پرسید، با لبخند جوابش رو میدادم. چون قبلا همه رو با خودش هماهنگ کرده بودم! اون طرف هم خودشو داشت تیکه پاره میکرد! البته همه اش از دخالت بیجاست. اگه فقط سرش به کارهای خودش باشه، اینجوری ضایع نمیشه! اون همکار رک قدرشناس هم که یادتونه!!! از دیروز اومده نشسته کنار من! یعنی به فاصله سه متری من! و البته که من هیچ حسی نداشتم بهش و خودش با جبهه اومد. منم همه اش انرژِی می فرستادم!

(با عرض پوزش از دوستانی که از «انرژِی نوشت» من ابزار ناراحتی می کنند و کلافه میشن!!!!!!!)زبان

خلاصه میخوام اینو بگم که من حس خوبی دارم تازه با اون دعوای بدی که دیروز شد. چون به خودم مطمئنم. چون نمیذارم این ناراحتی ها روم تاثیر بذاره.

و اما................. درسی که دیروز گرفتم. یعنی باور کنید از دیروز تا به حال، همه اش دارم تو ذهنم باهاتون حرف میزنم و این جریان رو میگم.

دیروز تقریبا ده دقیقه یکربع مونده به رفتنم، یه سر رفتم سایت گیس گلابتون. تمرینات هفته سوم رو داده بود. ولی یه اتفاقی افتاد. من هر جمله اش رو که میخوندم، تازه می فهمیدم کجای کارم تو زندگیم ا شتباه بوده. جواب یه عالمه سوالم رو گرفتم. سوالاتی که هشت ساله دارم می چرخم دور خودم. البته هشت سال که نه. تقریبا ده پونزده سال! از زمانیکه بین من و جنس مخالف، یه تیک هایی زده شده! حالا براتون میگم جریان رو.

گیس گلابتون عزیز نوشته: داشتم میرفتم سر کوچه، که دیدم یه خانمی داره پنچری ماشینش رو میگیره. گفتم شوهرت کو؟ گفت خونه خوابیده. بهش گفتم: بده شوهرت این کار رو بکنه، تو در عوض واسش یه کرم کارامل خوشمزه درست کن!

شاید اینا جملات خیلی ساده ای باشه که همینطور ازش بگذریم. ولی برای من یه دنیا بود.  جای جای این وبلاگ، زمانی که با مهدی مشکل داشتم این رو نوشتم که «من مستقلم» « من با عرضه ام» من از پس همه کارهام برمیام و بدون مهدی هم میتونم زندگی خودم و مانی رو اداره کنم!!!!!!!!!

و دقیقا همین جملات و باور همین جملات باعث میشه که رابطه روز به روز خراب تر بشه!

شماها منو می شناسید. میدونید واقعا از پس اداره زندگی برمیام. میدونید از صبح تا شب هم که بدوم خسته نمیشم. و اشکال کارم هم همینه. میخوام بار همه رو به دوش بکشم. خب، نباید بکشم. هر کسی یه شغلی داره. هر کسی یه وظیفه ای داره. چه در فامیل، چه در خانواده چه هرجا. گیس گلابتون هم به این نکته اشاره میکنه. میگه: شاید تو بلد باشی ماشین رو تعمیر کنی! ولی نکن! این کار مردونه است. بذار شوهرت بکنه. تو یه کار زنونه بکن. اینجوری هر کسی میره سر جای خودش. زن، زن میمونه و مرد، مرد!

ما زنها، هرگز از مردهایی با ظاهر زنونه خوشمون نمیاد. اصلا چندشمون میشه! مردهای قوی و محکم دوست داریم. خب، اونا هم همینطورند. زنهای ظریف دوست دارند. و البته این لبه تیغه. که من و شما از روی زندگی مون بار برداریم و وظایفمون رو به نحو احسن انجام بدیم ولی ظرافت زنانه مون رو از دست ندیدم! چیزی که من از دست داده بودم. من از یاد برده بودم که نباید کارهای مهدی رو انجام بدم. اگه دارم میرم سر کار و از پسش برمیام، این به این معنی نیست که خرید خونه هم با من باشه، نون خریدن هم با من باشه، تعمیر ماشین ظرفشویی با من باشه!!!!!! حتی اگه بلد باشم، باید بذارم اون انجام بده.

اون مرده و من زن. هرکی باید سر جای خودش باشه.

این واسم افتخار بود که از دامن پوشیدن خوشم نمیاد! شلوار و تی شرت بهتره! نباید اینجوری باشه. من دیگه یه زنم. باید دامن های رنگی قشنگ تو خونه بپوشم. چرا هی اصرار دارم موهامو با کش ببندم بالا، یا بی حالت ولش کنم؟ بذارم موهام هوا بخوره. آزاد باشه. چه اصراریه که گاهی واسه خنده، لاتی حرف بزنم؟ کدوم مرد خوشش میاد؟ نمیگم به خاطر خوشایند مردها باید کارهایی رو بکنم که دوست ندارم. ولی باید سر جای خودم باشم. یه خانم باشم!

همه عمر افتخارم اینه که هرچی هم درد بکشم، فریادم درنمیاد! هی ذوق میکنم واسه خودم و واسه مردم هم تعریف میکنم تازه: فلان وقت، دسته داغ ماهیتابه رو گرفتم و دود از کله ام بلند شد. ولی هیچی نگفتم!!!!!!!!!!

خب، چرا هیچی نگفتی؟ چرا وقتی درد میکشی، نمیگی که داری عذاب میکشی؟

بچه ها دیروز یه جمله دیگه هم نوشته بود اونجا. نوشته بود: احساساتتان را بلند بگویید. این جمله خیلی مهمیه. این باعث متفاوت دیدن زنها از هم میشه. تا وقتی که من بلند نگم که از فلان چیز بدم میاد یا فلان حرف باعث عذابم میشه، چطوری میتونم توقع داشته باشم شوهرم بفهمه؟ علم امامت که نداره! اینجا باید به یه نکته اشاره کنم:

خواهرشوهر بزرگ من یه مدلیه که همیشه همه هواشو دارند. مواظبند سردش نشه، گرمش نشه، نترسه، دلخور نشه. و این مساله هشت ساله فکر منو مشغول کرده که چرا همه همیشه مواظبشند؟ چرا کسی هرگز حواسش نیست که شاید من از فلان چیز بدم بیاد؟ چرا کسی هرگز از من نمی پرسه! دیروز به جواب این سوال رسیدم. خواهر شوهر من، همیشه هرچی که بخواد یا نخواد رو با صدای بلند میگه. مثلا وقتی یکی از خواهرهاش باهاش شوخی میکنه، بهش میگه: من از این شوخی خوشم نیومد! من از این فیلم بدم میاد! من الان سردمه! من نمی تونم تحمل کنم! خیلی گرمه! من... من...

دایم دارم حوایجش رو میگه. دایم داره گوشزد میکنه و پیام میده که شرایط رو عوض کنید! خب، بقیه فقط دارند از اون پیام می گیرند. من که یه گوشه نشسته ام و هیچی نمیگم، پس هیچ پیامی هم نمیدم. و اینجا باید یه اعترافی هم بکنم. هرچی ایشون بیشتر ناز میکنه و عشوه میاد و نظراتش رو میگه، من بیشتر اصرار دارم که هیچی نگم و سرسخت باشم! برای اینکه با اون متفاوت باشم! برای اینکه پیش خودم، مسخره اش کنم از این همه بچه ننه بودن. ولی در حقیقت اون بچه ننه نیست. اون یه زنه. زنانگیش رو هر لحظه و هر ساعت داره پررنگ میکنه.

نتجه: رابطه اون با شوهرش، روز به روز عاشقانه تر میشه. روز به روز شوهرش بیشتر نازش رو میکشه. رابطه من با شوهرم روز به روز بدتر میشه. شوهر من هرگز نمی فهمه من از چی ناراحتم. جای جای این وبلاگ این جمله از من به چشم میخوره:

ناراحت شدم، ولی هیچی نگفتم. سوختم ولی هیچی نگفتم. بغض کردم ولی هیچی نگفتم.

خب تو بیخود میکنی وقتی هیچی نمیگی، توقع داری طرفت از دلت خبردار باشه!

نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه. ولی بچه ها باور کنید از دیشب تا حالا همه این جملات رو دارم هزار بار با خودم تکرار میکنم. حالا تو ادامه مطلب، براتون تجربه این چیزها رو در اتفاقات دیشب میگم.

قبلش اینم بگم که از دیشب تا حالا، همه زندگی مامانم مثل فیلم از جلوی نظرم میگذره. مامانم از من بدتره! یعنی الگوی من بوده تا حالا! لاستیک دور در ماشین لباسشویی رو خودش جا می اندازه! هرچی کار تو دنیاست بلده. ولی ولی ولی.... اینقدر قده، که هرگز احساساتش رو به زبون نمیاره. یعنی اینقدر که زنانگی نداره. مثلا فکر کنید با وجود شصت و یکی دو سال سن، هنوزم به خاطر خواسته پدرم، موهاش بلنده، ولی در نهایت همه کارهایی که یک عمر باید بابام میکرده رو خودش کرده. چون همه گفته اند: والا تو واسه خودت مردی هستی! و اونم افتخار کرده! در حالی که نباید افتخار کنیم که واسه خودمون یه پا مردیم! باید به زن بودنمون افتخار کنیم. چون ما زنیم!

همیشه گله میکنه که چرا پدرم هرگز ازش تشکر نمیکنه و بهش هیچ احساسی نداره. خب، الان من می فهمم. برای اینکه هرگز مامانم نگفته! هرگز عنوان نکرده. هرگز به روی بابام نیاورده! همه کارهای بابام رو کرده. بابام هم در ساعاتی که مامانم داشته کار میکرده، استراحت کرده! مثل اغلب مردها. مردهایی که زنهاشون بار زندگی رو به دوش می کشند و اونا هم در حال تفریح و استراحتند. اگه وقت مرد، به انجام وظایفش پر بشه، دیگه اون زمان رو زن استراحت میکنه و مرد کار میکنه. یا لااقل زن وقت بیشتری برای انجام وظایفش داره. اینا رو تا اینجا داشته باشید تا بریم ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

وقتی میگیم و باور داریم که رابطه خوبه، به این معنیه که نود درصد رابطه خوبه. ممکنه ناراحتی هایی پیش بیاد، ولی در کل رو به بهبوده!قلب

این چند روزی که ننوشتم، روزمره ادامه داشت. شام پختن، تمیز کردن، نظافت کردن، شیرین کاری های مانی. حتی چند مورد کنتاک بین من و مهدی. ولی در نهایت حس خوبی نسبت به رابطه دارم. الان میخوام در مورد اون بنویسم.

یادتونه که یه هفته قرار بود احترام بذارم بهش و بعد از اونم کنترلش نکنم؟ خب، این روال همچنان ادامه داره. چند باری هم پیش اومد که بحثمون شد و حتی مهدی بهم توهین کرد ولی با لحن آروم ولی محکم بهش گفتم که نباید بهم توهین کنه! شاید خود مهدی هم به طور نامحسوس فهمیده بود که تغییراتی رخ داره. یعنی حس کرده بود! متفکر

روز پنجشنبه که من و مانی استخر بودیم، وقتی برگشتیم، مهدی گفت که واسه ناهار غذا از بیرون میگیره. ما هم گفتیم که چه بهتر! بعد سر ناهار، سر یه چیزی حرفمون شد و باهام بد حرف زد. منم غذا نخوردم و فقط به مانی دادم بخوره. گفت: چرا نمیخوری؟ جوابشو ندادم. گفت: میگم چرا نمیخوری؟ گفتم: وقتی بهم بی احترامی می کنی، منم نمیخورم. راستش اشتها هم نداشتم. ولی خب، میخواستم بهش بگم که باید احترام بذاره. دفعه های قبل که اینجور مواقع میگفتم نمیخورم، میگفت: به درک!

ولی این بار گفت: حالا بخور! من معذرت میخوام. ببخشید اگه بهت بی احترامی کردم!!!چشمک منم خوردم و دوست شدیم!

کلا از اواسط هفته قبل، بهم نزدیک تر شده بودیم. بیشتر با هم حرف میزدیم. زندگی طبق همون روال سابق بود. مهدی کماکان روزی صد و ده بیست کیلومتر رانندگی میکنه. و منم همراه خودش می بره. یعنی میتونه خودش بره دنبال مانی و بیارتش خونه. منم زودتر برم به شام برسم. ولی اصرار داره که حتما منم باشم! من اینو میذارم به پای اینکه می خواد دوتایی باهم این کار رو بکنیم و تنها نباشه!!!!!!! شما هم اینجوری تصور کنید!!!!!!!!!چشمک

چهارشنبه ها که می دونید. من باطریم ضعیف میشه. یعنی واقعا خسته ام! چهارشنبه عصر هم وقتی رسیدم خونه، شام داشتیم. چون اقا مهدی ناهارشو یادش رفته بود ببره، یه کم هم غذا مونده بود تو یخچال. خودم سالاد خوردم و بقیه رو دادم به مهدی و مانی. ظرفها همینطوری توی ظرفشویی بود. باور کنید حسش نبود. با خودم گفتم ول کن! حالا فردا تمیز میکنم. خیلی خسته ام.

خلاصه که تا ساعت ده، هی چرخیدم تو فیس بوک در حالیکه لمیده بودم رو کاناپه! بعد دیدم یه جوری ام! گفتم عیب نداره. بذار ظرفها رو بذارم تو ماشین و بی خیال بقیه اش بشم. خلاصه رفتن به آشپزخانه همان و دسته گل کردنش همان!!!!!!!! بعد مسواک و نظافت خودم و جمع و جور کردن اسباب بازیهای مانی و تمیز کردن خونه! خیر سرم قرار بود زود بگیرم بخوابم و استراحت کنم! خلاصه خوابیدم و صبح ساعت نه بیدار شدم! بعد دیدم یه کم حال ندارم. از خدام بود نرم استخر. ولی به خاطر مانی دلم نیومد. مانی بیدار شد و بهش صبحونه دادم. گفت: من نمیام استخر. پیش بابا می مونم!

منم به دوستم اس دادم که می نمیاییم. دوستم هم زنگید و به مانی گفت:  اگه بیای، بهت جایزه میدم. مانی هم رو کرد به من و گفت: بریم استخر!!!!!!!!!!!! همچین بچه مزدوری داریم ما!!!!!!!!!!!!خنده 

خلاصه رفتیم. راستش من هول اینو داشتم که اب سرد باشه مثل همیشه و تا عادت کنم، یه کم اذیت بشم! نیشخند (اشتی نازک نارنجی!) که دیدم آب چقدر گرمه! یعنی فکر کنید آب استخر گرم بود عین آب حموم! به طوری که من کم کم داشت خوابم می بر!

دوستم هم دیگه نمیاد تو آب. کلاس رقص ثبت نام کرده. این دوستم وزنش 89 کیلوگرمه! البته قدش هم بلنده. ولی خب، خیلی چاق شده. حالا من براش جایزه گذاشته ام که اگه برسه به دهه هفتاد، حتی اگه بشه 79.900، بهش جایزه خوبی میدم! اونم  عزمشو جزم کرده که لاغر بشه. البته نه به خاطر جایزه من. بلکه یه انگیزه ای شده براش که این کار رو بکنه. جایزه ای هم به مانی داد، یه مایوی خوشگل بود که خواهرش از هلند آورده بود واسه پسر دوستم، ولی چون اندازه اش نبوده، اینم ورش داشته بود واسه مانی! خوش به حال مانی که مایوی هلندی می پوشه!

آقا مانی قبلا که میدید بچه ها شیرجه می زنند تو آب خوشش می اومد. می رفت لب استخر و خانم مربی، دستاشو می گرفت و ولش میکرد تو آب. این بار یه کم محتاط تر از دفعات قبل شده بود. ولی بازم شیرجه بچه ها رو که دید، دلش خواست. البته قبلا هم گفته ام که این کار رو توی خونه هم میکرد. یعنی میرفت لب مبل و می پرید رو سر و کول بقیه! یعنی گردن و کمر واسه مامان بیچاره ام نذاشته بود! این بار ولی دو تا دستاشو برد بالا و پرید تو آب! البته من خودم روبروش بودم و حواسم بهش بود. که دیدم گفت: شما بیایید اینجا! (با دستش جلوی خودشو نشون داد) که وقتی می پره، صاف بیفته رو کله من! گفتم: آخه پسرم! مردم میان استخر که بپرن تو آب! اونوقت تو می پری رو سر مامان!؟؟؟قهقهه

خلاصه چند تا شیرجه زد و هنوزم مونده تا عادت کنه که بدون من توی آب باشه. چون همه اش میگه تو کمر منو بگیر. منم میذارم خودش بیاد روی آب (البته جلیقه داره) و انگشتام رو فقط رو کمرش میذارم. هیچ فشاری نمیدم. تا دست و پاش به آب عادت کنه.

راستی یه چیزی! کتاب نسا که یادتونه. خودم خیلی خوشم اومد و احساس کردم مادرشوهرم هم خوشش میاد. این بود که دادم بخونه. دیروز ازش پیگیری کردم، گفت: دو صفحه اول رو که خوندم، از ادبیاتش خوشم نیومد. اینه که دیگه نخوندمش! گفتم: منظور از ادبیات، یعنی از چه چیزش خوشتون نیومد؟ گفت: در کل خوشم نیومد!

منم هیچی نگفتم. با خودم گفتم: اگه من بودم شاید اگرم بدم می اومد، اینقدر صریح در مورد چیزی که طرف بهم داره و اونهمه ذوق کرده من بخونم، نمیگفتم که خوشم نیومده. همون موقع به خودم نهیب زدم که: نباید ناراحت بشی آشتی! این سلیقه تو بوده. حتی شاید خوانندگان وبلاگت هم از این کتاب خوششون نیاد. اونایی که فکر می کنی باهاشون خیلی اشتراک فکر داری. پس بپذیر که سلیقه ها متفاوته. پذیرفتم و مساله همونجا برای خودم حل شد. البته خواهر شوهرم هم خونده. ولی اونم خوشش نیومد! کلا البته دیگه فهمیدم که سلیقه هامون خیلی متفاوته. من داستان رو دوست داشتم چون وقتی به قهرمان داستان خیانت میشه، جریان طبیعی زندگیشه و اصلا دور از ذهن نیست. ولی خواهرشوهرم دوست داشت عشق قهرمان داستان، دست نخورده وپاک بمونه و کسی بهش خیانت نکنه! اینم یه سلیقه است!قلب


ادامه مطلب
[ شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ