چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام مهربونای من!قلب صبح قشنگ پاییزی تون بخیر! هوا یه نمور سرد شده!نیشخند ولی من هنوز سوئیشرت ندارم. شمال هم که رفتیم خواستم بخرم، چیزی چشممو نگرفت. حالا باید حتما بگیرم یکی. تا یخ نکرده ام!لبخند

راستش دیروز که اون مطلب رو نوشتم، قصد ادامه رو نداشتم. یعنی نمیخواستم دوباره در موردش بنویسم. ولی دو عامل باعث شد امروز بیام و ادامه اون جریانات رو بنوسم. اول اینکه یه سری از دوستان خصوصی یه سری سوال ازم پرسیده بودند، بعدش خودم هم فکر کردم دیدم مهمترین تجربه زندگی من، همین نحوه ازدواجه. شاید اعتراف سخت باشه ولی خب، کسی که منو نمی شناسه. بیام بگم و به درد دو نفر بخوره، خیلی بهتره تا توی دل خودم بمونه. چه بهتر که کسی اشتباهات منو مرتکب نشه و حداقل این راه رو نره. اگرم خواست بره، یه کم با راه و عواقبش، آشنا باشه.

به قول آقای همساده، هیچی دیگه عاقو! تو دوره فوق که با مهدی اشنا شدم، آشنایی اینجوری بود که حالا مثلا هفته ای یه بار مهدی رو توی دانشگاه می دیدم. حالا فکر کنید من یه آدم شاد و سرزنده و اهل بگو و بخند، کلاسهای فوق هم مختلط بود. ما با بچه های کارشناسی توی یه ساختمون بودیم. مسلما بچه های کارشناسی از ما کوچکتر بودند. اکثر پروژه های دانشگاه هم به صورت گروهی بود. برای همین ما با پسرهای کلاسمون خیلی رابطه داشتیم. منظورم از رابطه اینه که ساعتها با هم یا سر کلاس بودیم، یا توی بوفه دانشگاه یا کلاسهای خالی، در حال انجام پروژه ها بودیم. رشته مون عملی نبود ولی خب، کنفرانسها و ترجمه ها و تحلیلهاش خیلی ازمون وقت می گرفت. تعداد دخترها کم بود به نسبت پسرها. خدایی هم پسرها همه خوب بودند. کسی اهل سواستفاده و پدرسوخته بازی نبود. گروه ما هم خیلی تو چشم بود. ماها اون زمانی که دانشگاه بودیم، یا سر کلاس بودیم یاوقتی هم داشتیم درس میخوندیم و کار انجام میدادیم، همه اش می خندیدم و خوش میگذشت بهمون. ناهار هم که با هم میخوردیم. فقط همین. البته همه مجرد بودیم و متاهلها خب، می اومدند سر کلاس و اغلب شاغل بودند و برمیگشتند اداره.

حتی یادمه اون سالها ماه رمضون تو پاییز بود. بعد از کلاس میرفتیم افطار و خیلی خوب بود. هر کسی یه چیزی واسه افطار میخرید. اینم باید بگم که چون من دستم تنده ـ هم تو نوشتن و هم تو تایپ کردن ـ سر کلاس تند تند می نوشتم و بعدش می اومدم خونه و تایپ میکردم. میریختم رو فلاپی و میدادم به یکی از بچه ها و اونم پرینت میگرفت و میداد به بقیه. همیشه هم جزوه من، دست به دست میچرخید. حتی به دست بچه های ترمهای دیگه هم رسیده بود و من جزوه هام رو یا دست بچه های ترم بعد میدیدم، یا توی انتشارات دانشگاه در حال تکثیر! آدم بگو و بخندی هم بودم و با حفظ موازین (!) همیشه توی اون جو بهمون خوش میگذشت. اون دوستم که همونجا باهاش آشنا شدم و دوستی مون تا الان هم ادامه داره، اون وقتها با یه آقایی آشنا بود که دیگه ترم آخر باهاش ازدواج کرد. البته اون آقا از بچه های دانشگاهمون نبود.

اینو هم باید اضافه کنم که دخترهای کارشناسی، دل خوشی از من نداشتند! و در ظاهر و باطن واسم حرف در می آوردند. خب، مثلا واسه اونا این یه هنجارشکنی بود که یه دختر بین پنج تا پسر بشینه و باهاشون حرف بزنه. و البته که الان جو دانشگاهها دیگه اینجوری نیست. این حرف مال سال 81 تا 83! اون سالها من معلم بودم. فاصله مدرسه و دانشگاه هم نسبتا نزدیک بود و من همیشه در حال دویدن از مدرسه به دانشگاه یا از دانشگاه به مدرسه بودم! همیشه هم با یه خروار ورقه امتحانی می اومدم دانشگاه! تا در فاصله بین کلاسها، لااقل یه کم از برگه های بچه ها رو تصحیح کنم! اون روزها من خیلی به خودم میرسیدم. همیشه آرایش داشتم، ناخنهام به مدد ناخن مصنوعی، بلند بود و همیشه هم تیپ اسپرت میزدم. بیشتر مواقع هم کوله داشتم! آخه بارم خیلی زیاد بود!!!!!! الان نمی دونم چه تصوری از من تو ذهنتونه. ولی اینم بدونید که من به احترام نظر پدرم، ابروهامو بر نداشته بودم!!!!!!!نیشخند

و اون روزها به من خیلی خوش میگذشت چون بعد از دو سال خونه نشستن، فوق قبول شده بودم، قدر اون روزها رو می دونستم. ولی خب، جای یه عشق تو قلبم خالی بود. یا لااقل من حس میکردم باید کسی تو زندگیم باشه. بودند کسانی در دانشگاه، ولی خب، هیچ کدوم به سرانجام نرسید. حتی چند بار هم ازم خواستگاری شد ولی قسمت نشد.

اون سالها مهدی نبود تو دانشگاه. منم سعی کرده بودم فراموشش کنم. همه اون سالها ازش بیخبر بودم. دیگه نمیخواستم خودمو با فکر کسی که دیگه نیست، آزار بدم. اواخر ترم سه که دیگه واحدهای تئوری تموم میشه و همه می افتند به جون پایان نامه، کلاسها هم دیگه تموم شد. ولی متاسفانه من در شرایط روحی خیلی بدی قرار گرفتم. اولا نامزد همون دوستم، نسبت به محبت بین من و دوستم خیلی حسادت کرد و همین باعث شد منو دوستم به طور کلی، قید همدیگر رو بزنیم. البته سالها زمان برد تا ما دوباره تونستیم با هم رابطه برقرار کنیم ولی چون همسرش آدم خیلی حسودی بود، دوست نداشت من و دوستم با هم رابطه داشته باشیم. آخه خانواده اون دوستم ساکن کرمانشاه بودند و این دوستم تنها تهران زندگی میکرد. برای همین، و به خاطر اطمینانی که خانواده هامون به هم داشتند، ما به هم خیلی وابسته بودیم. کار این دوستم پژوهشی بود و منم معلم بودم. باور کنید آخرهای ماه، پول نداشتیم و مجبور بودیم با اتوبوس یا مینی بوس اینور و اونور بریم. ولی سعی میکردیم به خودمون خوش بگذرونیم. یادمه یه بار تو مینی بوس اینقدر خندیدیم که شب، دلهامون درد میکرد!!!! البته جلف بازی درنمی آوردیم ها! این دوستم از من بزرگتر بود و همیشه بسیار مراعات میکرد.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح بخیر! قلببغل

باورتون میشه من دیشب ساعت هفت از اداره رفتم بیرون؟ چند روز که نبودم، در عوض دیروز حسابی بودم!!!!!!!! البته رئیسم دعوام کرد که تا هفت مونده بودم!!!! تعجب مثلا انتظار داشت ساعت شش که یه مرحله از کار تموم شد، من دیگه برم! البته منم با مهدی از قبل هماهنگ کرده بودم که خودش بره مانی رو از خونه مامانم ببره خونه خودمون. دیروز هم که روز فرد بود و اونا زودتر از هفت نمی تونستند وارد بشن. خلاصه که من ساعت هفت آژانس گرفتم و هفت و نیم رسیدم. ماست و خیارشور و شیرکاکائو و آب پرتقال هم خریدم و رفتم خونه. له بودم ها!!!!!!!!!! خوشبختانه شام داشتیم. خواستم برم حموم، اول زنگیدم به مهدی که ببینم کجان، که گفت پنج دقیقه دیگه میرسن. منم نرفتم تا اونا بیان.

بعد که رسیدند با مانی رفتم تو اتاق فیلم ببینیم. البته من دلم میخواست مانی فیلم ببینه و من پیش مهدی باشم ولی خب، مانی هم از صبح منو ندیده بود هی میگفت بیا پیشم! خلاصه هی میرفتم و می اومدم. البته مهدی هم حوصله نداشت و دوست داشت تنها باشه! خلاصه ساعت هشت و نیم غذاها رو گرم کردم و پریدم تو حموم. بیرون اومدم و شام خوردیم.

این وسط ها هم گاهی سر به سر مهدی میذاشتم!نیشخند حالا گیرم یه کم هم شوخی دستی!چشمک ولی با خودم گفتم شاید واقعا حوصله نداره. بعدش لباسهای شسته روز قبل رو دسته کردم که یه خروار بود! گذاشتم تو کشوها و کمد و با مانی مسواک زدیم و رفتیم که بخوابیم. یه ساعت بعد، احساس کردم مهدی اومد بخوابه! بیدار شدم دیدم مانی رو گذاشته سر جاش کنار تخت خودمون...

باور کنید قانون جذب هست. و عمل میکنه! .........

خب، از اینا گذشته میخوام یکی از تجارب زنگیمو براتون بگم. یه تجربه ای که قطعا به درد همه خانمها میخوره. یه جریانی رو تعریف میکنم براتون که مربوط میشه به سال هفتاد و هفت!

تو دانشگاه ما یه دختری بود که خیلی خوشگل بود. واقعا خوشگل بود. باریک و سفید، با چشمهای آبی درشت. اینجور تیپ ها، معمولا آدمهای آروم و لوندی هستند. ولی این خانم اینجوری نبود. خیلی زبر و زرنگ بود. خیلی هم هنرمند بود. شنیده بودم آشپزی اش حرف نداره. لباس هم میدوخت. خلاصه به نوعی، همه چی تمام بود. مسلما همچین کسی، توی پسرها خیلی خواهان داره. که داشت. یعنی توی اون دوره چهار ساله، این خانم با چند نفر دوست شد. خب، چون خوشگل بود، دوستی هاش توی چشم بود. از بین پسرهایی که خیلی دوستش داشتند، یه پسری از بقیه عاشق تر بود. به طوری که بعدها گفته بود، روزی که این دخترخانم رودیده بود، زده بود زیر گریه! چون با خودش گفته بود عاشقش شدم، در حالی که میدونم هرگز بهش نمیرسم!!!! خلاصه این خانم رابطه اش با دوست قبلی اش به هم خورد و این آقای عاشق، پاپیش گذاشت و رفت جلو. دیگه هرچی که در توان داشت، برای جلب نظر دختره رو کرد. البته بگم ها، وضع مالی پسره هم خوب بود. خوش تیپ بود ولی خب چون عاشق بود، خودش رو کمتر میدید. دوستی اونا زیاد طول نکشید. اینجوری بگم که یه پسر دیگه پا پیش گذاشت و خواست بزنه تو کار دختره. مسلما پسر عاشق کوتاه نمی اومد. ولی دل دختره، با این پسر جدیده بود!!!!! دیگه کاریش نمیشد کرد. همین باعث شد پسر عاشق خیلی تحقیر بشه. همه دانشگاه قصه اینا رو می دونستند. و البته که بعد از مدتی، پسر جدیده، ناتو از کار دراومد و کشید کنار و اون دوتا بازم با هم دوست شدند. ولی خب، این بار مخفیانه که دیگه خیلی توی چشم نباشند و کسی نخواد تو کارشون موش بدوونه.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و هزار تا سلام به روی ماهتون!

اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلم برای اینجا و شماها تنگ بشه. هرچند که رو در رو همدیگر رو نمی بینیم و حرف نمی زنیم. ولی به هر حال همدیگر رو توی ذهن تجسم میکنیم و واسه هم می نویسیم. راستش دست من به کافی نت نرسید ولی همه توی ذهنم بودید. به خصوص اون لحظاتی که خیلی بهم خوش گذشت، همه تون رو یاد کردم.بغل

مخصوصا دوستان عزیزی که خصوصی و عمومی بهم پیغام دادند که وقتی رفتم شمال، میتونم از راهنمایی و محبتشون بهره مند بشم. که از همه شون ممنونم و دستشون رو می بوسم! واقعا لطف دارید!قلب

امروز صبح تا رسیدم اداره، دیدم یه خروار کار، انتظارمو میکشه. تا همین الان که ساعت تقریبا ده دقیقه به یازدهه، تا یه جاهایی رو انجام داده ام. اول خواستم همون اول صبح بنویسم، بعد گفتم چه کاریه، دو سه ساعت دیرتر، ولی با تمرکز بیشتر!!نیشخند 

از این سفر بگم که شکر خدا خوب بود. ریز جزییات که هر روز چه کردیم و چه خوردیم رو نمیگم که حوصله سر بره! فقط اینقدر بدونید که رفتیم دریاکنار. خب، از نظر تجربه در رابطه، خیلی اتفاقات بین من و مهدی افتاد و من خیلی چیزها یاد گرفتم.

اول از همه دو تا موضوع رو بگم:

اول اینکه، تمرین هفته ششم گیس گلابتون، این بود که اگه از دست همسرمون ناراحت شدیم، نشون بدیم. نه با جیغ و فحش و کتک!!!!!!!! بلکه مثلا با کشیدن یک آه! دوم اینکه در آخرین روزی که داشتم مطالب گیس گلابتون رو می خوندم، اینو نوشته بود که زندگی زناشویی وقتی به آرامش میرسه که این نکات رو رعایت کنیم: رسیدگی به خود، احترام به همسر و دست برداشتن از کنترل کردن.

و میخوام در مورد همین موارد براتون بنویسم که چه جوری به دادم رسید و باعث شد یه سفر بدون دغدغه داشته باشم.

روز دوشنبه صبح من و مهدی و مامانم و مانی حرکت کردیم به طرف شمال. یه ماه پیش یکی از خواهرهای مهدی رفته بود شمال و ویلا کرایه کرده بود! شماره اش رو داد به مهدی و مهدی هم از تهران با آقاهه صحبت کرده بود و جا رو رزرو کرده بود. اول به من زنگید که دویست تومن بریز به حساب اون آقاهه. لازم به ذکره که سه چهار ماهه که کیف پول مهدی گم شده و کارت ملی و کارت عابربانک و گواهینامه اش گم شده، ولی خب، نمیره دنبالش. منم بهش نمیگم. و اینکه من مجبورم همه عملیات کارت به کارت رو انجام بدم!!! ولی خب، بهش فشار (!) نمیارم. یعنی هی نمیگم برو، برو!!!!! ببینم آخرش چی میشه. یعنی در راستای دست برداشتن از کنترل گری این کار رو نمیکنم ها!!!!!!!!!!!!مژه

خلاصه که ما دویست تومن ریختیم به حساب آقاهه! من دیگه هیچی از مهدی نپرسیدم. با خودم گفتم بذار خودش این کار رو بکنه. خودش هماهنگ کنه. چرا من باید کنترلش کنم؟ چرا باید فکر کنم من از اون بهتر بلدم کارهای سفر رو هماهنگ کنم؟ بذار خودش انجام بده. فوقش سرش کلاه میره، ولی در عوض یاد میگیره! تازه از کجا معلوم که اون از من بهتر نتونه این کار رو بکنه؟!

این بود که بهش اعتماد کردم و دیگه هیچی نپرسیدم. قبلا از شخصیت کنترلگر مامانم براتون گفته ام. یعنی هرچی بیشتر مامانمو می بینم، بیشتر دست از این خصوصیت برمیدارم. خدا حفظش کنه که همه زحمت هام گردنشه. ولی خب، این خصوصیتش یه وقتهایی آدم رو می کشونه به طرف پریز برق در حالیکه یه میخ تو دستته!!!!!!!!!!گریهکلافه تا اونجا که مثلا مهدی تو امامزاده هاشم، رفت پول بندازه تو اون صندوق خیریه، مامانم پرسید: چقدر انداخت؟ چرا انداخت؟ این پولها رو که نمیدن دست مردم بیچاره! خودش ببره بده به یه محتاج!!!!!!!! گفتم: من نمیدونم مامان! هیچوقت هم ازش نمی پرسم. مهدی هر وقت از اینجا رد میشه، پول میندازه. عقیدشه. من خودم این کار رو نمیکنم. ولی بهش هیچی نمیگم! چون عقیده شه!

بازم طاقت نیاورد. وقتی مهدی سوار شد گفت: ننداز اینجا! بده به یه محتاج که می شناسی!!! مهدی هم هیچی نگفت!!!!!!!!!!!

و خلاصه که من دیگه دست برداشته ام از کنترل کردن. شاید یه چیزهاییش هنوز در من باشه ولی خب تا جایی که میتونم، این کار رو نمیکنم! هم اینکه میدونم مهدی و هر مرد دیگه ای رو جری میکنه، دوم اینکه خودم بدم میاد کسی کنترلم کنه. خب، منم نباید این کار رو با دیگران بکنم!

خلاصه رسیدیم و رفتیم دریاکنار و آقاهه رو پیدا کردیم. یه سوئیت شصت متری با یک اتاق خواب! از مهدی پرسیدم: تو میدونستی متراژش چقدره؟ گفت: نه! گفتم: میدونستی ویلاست یا آپارتمان؟ گفت: نه!!!!!!!!!!!خنثی هیچی نگفتم. با خودم فکر کردم: پس تو از یارو چی پرسیدی؟ فقط شماره کارتش رو؟!

خلاصه ویلا رو گرفتیم و طرف همون اول، پونصد تومن بابت پنج شب گرفت. دیگه نمیشد بریم جای دیگه ای رو ببینیم. چون دویست تومن بیعانه داده بودیم! منم هیچی نگفتم به مهدی. خودش هم فهمیده بود که لااقل باید متراژ ویلا رو می پرسید. وقتی خودش فهمید، من دیگه چرا باید غر میزدم؟! البته برای ما که از صبح تا شب بیرون بودیم و یا تو دریا بودیم یا تو جنگل، فقط ویلا رو برای خواب میخواستیم! خلاصه وسایل رو گذاشتیم تو ویلا و رفتیم کنار دریا بشینم و یه هوایی بخوریم. تو منطقه Sea Side. البته که ترجمه اش میشه کنار دریا. ولی خب، اون منطقه، اسمش همینه!

خلاصه نشستیم اونجا و هوا هم عااااااااااالی بود. دریا هم عین ا ستخر! آروم و سرمه ای!رو کردم به مامانم و گفتم: یادته قبل از عروسی، دلشوره داشتی و میگفتی کاشکی فردای عروسی رو ببینم؟ بیا! عروسی تموم شد و حالا هم اومده ایم دریا!!!!!

که یه دفعه جیغم بلند شد. زنبور پایین انگشت شصتمو نیش زد! تا حالا تو عمرم، دو بار دیگه زنبور نیشم زده بود! ولی نیش این یکی، خیلی به جا بود!!!!!!! من جیغ کشیدم و پریدم هوا! از جیغ من، مانی ترسید و گریه کرد. حالا فکر کنید مهدی رفته بود چای و نسکافه بگیره که کنار دریا بخوریم! ولی اونجا یه عالمه زنبور داشت و حالا من و مامان و مانی داشتیم به طرف ساختمون کنار دریا فرار میکردیم. مهدی سینی به دست، هاج و واج ما رو نگاه میکرد. گفتیم: در رو که جای موندن نیست! بعد رفتیم داخل نشستیم و دیدیدم نخیر، زنبورها ول کن نیستند! خلاصه بردیم تو ماشین خوردیم!!!!!!!!!!نیشخند

ولی من و مامانم از شدت خنده داشتیم بیهوش میشدیم!!!!!! قهقههکه الان چه وقت احساس آرامش کردن بود! خواستم مثل فیلمها نیش رو بیرون بکشم که ظاهرا چیزی بیرون نیومد. ولی کم کم محلش باد کرد و تا فرداش هم جاش درد میکرد!!!!!!! الانم هنوز جاش روی دستمه!!!!!! البته خب درد نداره!!!!!!این از خاطره زنبوری!خنده

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر.قلب

دیروز متفاوت بود. من تا حوالی شش اداره بودم. البته جلسه ای که قرار بود به خاطرش بمونم، افتاد امروز و من مجبورم امروز رو هم بمونم. درسته جلسه دیروز برگزار نشد، ولی اینقدر کار بود که مجبور شدم بمونم. از قبل هم مهدی قبول کرد که خودش بره خونه مامانش اینا و مانی رو بیاره.

دیروز صبح مانی پشت سر من گریه میکنه و منو میخواد! البته تازگی ها این کار رو میکنه. اونم نه همیشه. که به من میگه: نرو اداره!!!!!سوال منم دوست ندارم که بهش کلک بزنم. مثلا بگم میخوام برم تو اتاق، بعدش در برم. کار خوبی نیست و بچه «کلک زدن» رو یا میگیره! دیروز هم پشت سرم گریه کرده بعد خوابش برده. ساعت یازده از خواب بیدار شده. خمیازه کشیده و یه اشکی از گوشه چشمش پایین اومده. بعد رفته پیش مامان مهدی و گفته: این اشکها رو می بینی! اینا اشکهای منه که واسه مامان آشتی ریختم!!!!!!!!!!فرشته

یعنی اشکات تو حلقم!!!!!!!!!!نیشخند

شکر خدا تازگی ها دیگه موقع بیرون اومدن از خونه دیگران، الم شنگه به پا نمیکنه. فوقش یه کم غر میزنه و بعدش سرشو گول می مالیم و میاد! دیروز هم با مهدی اومدند در اداره و البته مانی خوابش برده بود! بعد من و مهدی کلی با هم گفتیم و خندیدیم. تا رسیدیم در خونه و البته چون شام الویه داشتیم، قرار بود از خیابون فلسطین نون باگت بگیریم که هر دوتا نون فانتزی ها گفتند نون ندارند!! و البته اینکه نونوا ، نونها رو خراب کرده!!!!!!! بعدش از کلیدسازی کنار نونوایی فانتزی، یه جاکلیدی که بهش یه اژدهای فلزی قرمز آویزون بود، واسه مانی خریدم.

خلاصه که ساعت هفت رسیدیم خونه. کمتر از روزهای دیگه توی ترافیک بودم. چون فقط فاصله شرکت تا خونه رو توی ماشین بودم. وقتی رسیدیم خونه، مهدی گفت من که شام نمیخورم. دیر ناهار خورده ام و سیرم. منم نون بیرون گذاشتم و واسه مانی یه لقمه الویه درست کردم و دادم که بخوره. خودم هم سرپایی چند لقمه زدم تو رگ. البته بگذریم که مهدی رفت هله هوله بخره، واسه خودش کنسرو لوبیا خریده بود و نشست همه اش رو با نون خورد! بمیرم، بچه ام بی اشتها بود اساسی!!!!!!!!!چشمک

ولی این میگرن لعنتی ول نمیکرد. البته تقصیر خودم هم هست. باید کلا پنیر رو از رژیم غذایی ام حذف کنم. به خاطر اینکه چاق نشم، طرف عسل و مربا نمیرم، اینه که مجبورم پنیر بخورم. و البته خیلی هم دوست دارم. ولی واقعا به این دردم نمی ارزه. کلا باید واسه صبحونه ها یه فکر دیگه ای بکنم.

یه کم خرده کاری بود. بالاخره مهدی چمدون رو از بالای قفسه آورد و وسایل رو توش چیدم و همه چی آماده بود. ولی حس و حال نداشتم. مهدی هم چند بار غر زد که ویرم گرفته!!!!!!! اینم از اون وقتها بود ها!!!!!!! حالا میخوام در همین مورد تو ادامه مطلب براتون یه چیزهایی بنویسم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون! یه عالمه انرژی مثبت می فرستم براتون!بغل

صبح خیلی خوبی بود و من از ساعت چهار و نیم بیدار بودم. یه ساعت خوابم برد و بعدش مانی بیدارم کرد و از مهدی خواست که دوباره قصه اژدها رو که دیشب براش گفته بود رو بگه! حالا فکر کنید خونه مادرشوهرم اینا بودیم و خواهرشوهر و شوهرش و مادرشوهرم هم توی هال خوابیده بودند و ما هم تو پذیرایی! بچه ها هم که «ساکت» و «آرومتر» و «بقیه خوابند» رو متوجه نمیشن که! بعدش هم به من گیر دارد که «نرو» منم سپردمش دست باباش و گریختم!

چه هوای باحالی بود! عالی! عالی!قلب

راستش چهارشنبه یه پوستی از ما کنده شد که تو هیچ دباغخونه ای از هیچ گوسفندی کنده نمیشه! فکر کنید از ساعت چهار بعدازظهر، عباس آباد قفل بود! فقط تا چشم کار میکرد، چراغهای قرمز ماشینها بود و بس. زنگیدم به مهدی که اینجوریه، اونم یه جای دیگه اومد دنبالم و سفر شهری ما آغاز شد. تا رفتیم دنبال مانی و برگشتیم خونه خودمون و سر راه دو تا مرغ خریدیم، ساعت شد هفت و ربع! گریه

لنگ لنگان از ماشین پیاده شدیم و مهدی دیگه اینقدر کلاژ و ترمز گرفته بود که روی کاناپه، فقط تونست دراز بکشه! بی نوا!بغل بعدش رفتم تو آشپزخونه و از همون مرغها چند تکه رو سرخ کردم و توی یه ظرف دیگه پیازداغ درست کردم و مرغهای سرخ شده رو توش چیدم و گذاشتم نرم نرم بپزه. واسه شام، باقالی پلو درست کردم. مانی هم رفت تو اتاق به فیلم دیدن!

اون مهدکودکی که گفتم برای مهدی اس داده بود، آدرسش میدون اختیاریه بود! یعنی حوالی منزل پدرشوهرم! اول گفتم مانی رو میبرم، ولی بعدش دیگه نشد ببرمش. آخه راه خیلی دور بود. خیلی خیلی! اونم واسه یه روز تعطیل که آدم مجبور نباشه رانندگی کنه! چرا باید خودشو بدبخت کنه و اینهمه از انقلاب تا اختیاریه رانندگی کنه!

چهارشنبه شب که داشتیم میرفتیم خونه، تو ترافیک شدید، شوهرخواهر مهدی به موبایلش زنگید که میخوام برم لپ تاپ بخرم! از کجا بگیرم بهتره؟ مهدی هم گفت: مگه خر مغزتو گاز گرفته که چهارشنبه بیای مرکز ترافیک؟ بذار یه وقت دیگه. تا تو بری خونه و بیای اینورها، دیگه همه مغازه ها بسته اند.

ولی یه حسی به من گفت که شاید بیان و یه سر هم بیان خونه ما. و حتی وقتی داشتم مرغ رو بار میذاشتم، دو بار خواستم واسه اونا هم دو تکه بذارم ولی گفتم: هرچند که عادت دارند سرزده بیان ولی اگه میخواستند بیان، حتما می گفتند!

عزیزانی که شما باشید، سر شام بودیم که زنگ زدند و اومدند!!!!!!!! خواهرشوهرم که گفت میل نداره، ولی شوهرش شام خورد و همیشه هم باهام شوخی داره و گفت که یادش رفته ظرف غذاشو بیاره!!!!!! و البته که من غذا رو بیشتر پخته بودم که پنجشنبه ناهار هم ازش بخوریم! خلاصه لپ تاپش رو به مهدی نشون داد و چند تا سوال هم ازش پرسید و بعد از یه ساعت هم رفتند. منم جمع و جور کردم و گرفتم خوابیدم.

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

راستش دیروز خیلی روز خوبی بود!!!!!!! یعنی عالی بود.

کارم تو اداره نسبتا سبک بود. یکی دو ساعت وقت اضافه آوردم که رفتم سراغ وبلاگ گیس گلابتون و در بحث «ده گام تا ثروت» غرق شدم. بعدش رئیسم ساعت یکربع به چهار گفت که داره میره! چی بهتر از این می تونست باشه؟ کل کارخونه قند بیستون، تو دلم آب شد!نیشخندقلب

 اون که رفت، زنگیدم به مهدی که چهار و ربع در اداره باش که امروز از ترافیک رهاییم! البته رئیسم قبل از رفتن، دو تا قرارداد یکی به من و یکی به یه همکار دیگه ام داد. چهار خطش رو تایپ کردم ولی دیدم خیلی کار داره. نمیخواستم روزم خراب بشه. اینه که انداختمش توی کشو و زدم و رفتم!!!!!!!!!!

البته رئیسم گفت برای فردا یعنی امروز میخوادش. برای همین بی خیالش شدم. خلاصه مهدی هم گفت که واسش شیرموز شکلاتی بخرم. اینه که پریدم واسش شیر موز شکلاتی و واسه خودم هم آب کرفس خریدم. البته یه بسته کوچولو تیرامیسو هم داشت. هر بار میگفتم بخرم ببینم چه مزه ایه! تا اینکه دیروز خریدم. بدمزه بود. یعنی همه اش خامه و پودر قهوه بود! پس کیک یا لیدی فینگرش کو؟؟!! مهدی که یه قاشق خورد و بدش اومد. گفت: تیرامیسوهای تو، یه چیز دیگه ایه!!!!!!!!!!!!

همزنم خرابه و نمی تونم خامه رو فرم بدم. باید یه همزن بخرم و دست به کار بشم.

خلاصه زود رسیدیم خونه مامانم اینا. اونا میخواستند برن سر بزنند به داداشم. البته اونا هنوز وسایلشون رو کامل نچیده اند و من میدونم اون دختر چه حالی داره. دلش میخواد همه رو بچینه، بعد ما بریم ببینیم.  اینه که گفتم: منو معاف کنید. همون مامان و بابا و داداش بزرگه ام برن، کافی بود. اینه که مامانم کتلت درست کرده بود و با همه مخلفات و حتی نون و خیارشور که با خودشون ببرند. آخه داداشم که تا سه روز نباید پاشو زمین بذاره. خانمش هم که دیگه میره سر کار. مامانم گفت: بذار خودم شام روببرم که اونا هم به عذاب نیفتند. منم بیشتر به خاطر مانی نرفتم. گفتم حالا میزنه همه چی رو داغون میکنه! سر فرصت که تر و تمیز باشیم، میرسیم خدمتشون.

مانی هیچ مدلی نمی اومد بیرون. طبق روال همیشه. بعدش بهش گفتم بیا بریم واست کیف سی دی بخرم. از توی اون کوچه! اونم باور کرد و اومد. بعدش رفتیم اونجا و مانی با ذوق، یه کیف سیدی که جلدش فلزی بود و عکس میکی موس و خانم موس (!) بود رو انتخاب کرد و سی دی شهر عسلی یک و سه و همچنین یه سی دی باب اسفنجی رو هم خریدیم. مهدی هم برای خودش سی دی بازی خرید!

بعدش مهدی هله هوله هم خرید و نشستیم تو ماشین و مانی کلی با کیف سی دی حال کرد. منم براش توضیح دادم که از این به بعد، نباید سی دی هاشو پخش و پلا کنه. باید همه رو بذاره توی همین کیف. ایشالا که گوش کرده باشه!!!!!!!!بغل

اینقدر دیروز خوشبخت بودیم که در کمترین زمان رسیدیم خونه مون. ساعت 6. و دلم میخواد ببینید نگرش دوستتون چقدر قوی بود که وقتی تو خیابون اصلی بودیم، قبل از اینکه برسیم، به مهدی گفتم: حالا ببین چه جاپارک توپی در خونه مون، منتظر ماست! باور کنید وقتی پیچیدیم، درست در خونه مون یه جاپارک با شخصیت، انتظارمون رو میکشید. البته یه تاکسی همون موقع وایساد که یه خانمی که توش بود، بره و برگرده! ما هم پشت سرش منتظر وایسادیم. مهدی داشت با موبایل حرف میزد. من و مانی پیاده شدیم و من به راننده تاکسی گفتم: هر وقت شما تشریف ببرید، ما میاییم جای شما! اونم عذرخواهی کرد که جلوی خونه ما وایساده و منم گفتم: خواهش میکنم!!!!!!!!مژه

بعدش من و مانی پریدیم توی خونه و من اولین کاری که کردم، پنجره رو بستم. چون احساس کردم خونه سرده! بعدش مانی دوید طرف سی دی های نگون بخت که پخش و پلا بودند و با کمک هم، گذاشتیمشون توی کیف. بعدش پرید روی تخت که شهرعسلی رو ببینه.

مهدی هم بعد از یه ربع اومد خونه. عدس رو بارگذاشتم و مهدی رفت حموم، بعد اون موند کنار مانی و من رفتم حموم. با حوصله موهاشو شستم و نرم کننده زدم. بعدش هم لوسیون، بدون عجله هم اومدم بیرون. خونه تمیز بود. کمی وسایل خودمون رو جابجا کردم و رفتم سراغ آشپزخونه. هیچ مخلفاتی به جز ماست نداشتیم. واسه خودم و مانی چاشنی ریختم تو ماست و کشمش و خرما هم واسه کنار غذا، سرخ کردم. کمتر از روزهای دیگه خسته بودم. یادتونه دیگه! هیچی توی خونه نیست. دریغ از یه کیلو میوه یا حتی پیاز و سیب زمینی! منم هیچی نمیگم ببینم آخرش قراره کی از گرسنگی بمیریم!نیشخند

خیلی خیلی هم انرژی داشتم. نوشته های گیس گلابتون خیلی بهم انرژی داده بود و واقعا شارژ بودم. بعد توی اسانس سوز، اسانس باران رو ریختم و توی  اتاق خواب روشنش کردم. خلاصه یه کم با مانی کارتون دیدم تو اتاق و موهامو شسوار کشیدم و بعدش شام خوردیم. مسواک و کرم دست و محلول ماوالا روی ناخن. و یک خواب آرامبخش.

البته بازم مانی وسط کارتن هاش، هیجانی میشد و به من حمله میکرد که باهام کشتی بگیره! بازم من توی خواب باهاش کشتی میگرفتم! این دیگه شده برنامه هر شب.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی گلتون! صبح قشنگتون بخیر!بغلقلب

امروز صبح از خونه مامانم اینا اومدم! حالا بهتون میگم چی شد که دیشب نرفتیم خونه خودمون. ولی قبلش میخوام یه چیز جالب براتون بگم. امروز صبح وقتی بیدار شدم، یاد مسی افتادم و با خودم گفتم حتما امروز یه کامنت براش بذارم و حالشو بپرسم. حتما دیگه مراسمشون تموم شده. بعد رسیدم اداره و اومدم اینجا، دیدم یکی از دوستان به نام محمد زحمت کشیده و یه ختم قرآن برای شادی روح اون مرحوم عزیز گذاشته. من خودم جزء دو رو برداشتم. گفتم به شماها هم بگم، شاید مایل باشید شرکت کنید. خدایش رحمت کند!بغل

پست دیروز رو که گذاشتم، علایم سرماخوردگی کم کم بر من غالب شد. به طوری که لحظه ای عطسه و آبریزش و بدن درد ولم نمیکرد. حالا فکر کنید دیروز خیلی کار داشتم. قرار بود روی یه قرارداد کار کنم و تا آخر وقت تحویل بدم. با تایپش مشکل نداشتم چون دستم تنده. مهم، تدوین بندهاش بود که از صد تا سوراخ باید در می آوردم! خرده کاری هم که دیگه بدتر از همه.

خلاصه اینجوری بگم که تا آخر وقت دیروز، سه لیوان چای و عسل و آبلیمو، یه پاکت شیر و یه لیوان آب که قرص جوشان توش بود (برای رفع ترشحات پشت حلق) خوردم. گوشهام هم سنگین شده بود. ولی هرجوری بود، تا ظهر تمومش کردم و به یکی از همکاران تحویلش دادم که ببره توی فرمت مربوطه. بعدش رفتم ناهار و برگشتم. یعنی شما نمیدونید. دلم میخواست دراز بکشم روی میز اداره و تلفن رو بذارم زیر سرم و بخوابم. چشمام باز نمیشد. از اون حالتهای سرماخوردگی که آدم دلش میخواد فقط یه جا بگیره بخوابه و یه پتو بزنه روی خودش! البته پتوی ملافه دار! چون من از هر نوع پتوی بی ملافه ای بدم میاد!!!!!!!!!مژه

ولی خب، کجا میخوابیدم؟ کی میخوابیدم؟ اینه که تحمل کردم و کارمو تحویل دادم. ساعت بیست دقیقه به پنج هم دیگه مهدی اومد دنبالم و رفتیم. اونجا بود که صندلی ماشین رو یه کم تخت کردم و دراز کشیدم. ولی خب، این فک لامصب که نذاشت. مهدی هم سر حوصله بود و من هی حرف زدم. هی با خودم گفتم: «آشتی! دیگه زبون به کام بگیر و بخواب!!!!» دوباره یه چیزی یادم می اومد و بلند میشدم به گفتن!

هیچی دیگه! رسیدیم خونه مامانم اینا. مهدی از دور ماشین پسرخاله رو شناخت و نیشش باز شد. دیگه نگفت تو برو مانی رو بیار، من تو ماشین می مونم! خودش هم پیاده شد. با خودم گفتم عمرا بذارم امشب اینجا بمونیم!شیطان بعدش رفتیم بالا دیدم پسرخاله ام یه فرش کوچیک آورده که مامانم سفارش داده بود. برای داداش کوچیکه ام که داماد شده! بعد آقا مهدی نشست به حرف زدن و خوش و بش کردن. یکی دو بار هم بهم گفت: وسایل رو جمع کن. که البته وسایل، جمع کردن آنچنانی نمیخواست! بعدش مانی دوباره نق زد! داداش بزرگه ام هم طبق روال همیشه  میگفت نرید و بمونید! حالا پسرخاله ام هم اضافه شده بود. منم خیلی حالم بد بود. فقط به این فکر میکردم که برسیم خونه و من عدس رو بار بذارم و برم حموم و بگیرم بخوابم، بعدش پاشم عدس پلو درست کنم.

گفتم: نه! امشب نمی مونیم. باشه برای فردا شب که سه شنبه است و روز فرده! پسرخاله ام گفت: آخه من امشب اینجام. نه فرداشب! باور کنید منم آدم خبیثی نیستم. ملاحظه مامانم این رو میکنم! میگم زحمت اونا کم بشه. بعدش دیدم مهدی هم خیلی دلشه که بمونیم. ولی گفت: هرچی که آشتی بگه!!!!! بمیرم واسه اون مظلومیتت ننه!!!!!!عینک

بعدش گفتم به شرطی می مونم که مامان یه غذای ساده درست کنه و برای فردا ناهار من و مهدی هم غذا نده ببریم! میخواستم زحمتش کمتر بشه. و البته که مهدی غذاشو نخورده بود و غذا نمیخواست. یه عالمه هم ماکارونی مونده بود. با این حال مامانم لوبیا پلو درست کرد. بعدش موندیم و داداشم و مهدی و پسرخاله ام خوشحال شدند: شیطانشیطانشیطان

بشنوید از داداش کوچیکه ام که تازده داماده! میدونید که هنوز خونه شون کامل آماده نبود و حتی این نظریه (!) هم بود که شب عروسی برن هتل. ولی خب. رفتند خونه خودشون. دیروز بالاخره مبل هاشون رو آورده اند. کارگری که داشته زحمت این کار رو میکشیده، داشته بی محابا مبل رو می آورده تو، داداشم میخواسته بدوه و بهش بگه که مبل داره میخوره به دیوار، که پاش در رفته و افتاده و بردنش دکتر و پای آقا، ضرب دیده! حتما خیری درش بوده.

اینا که قرار بود پنجشنبه همه با هم برن پینت بال. شاید قسمت بوده که نرن و خیر تو این بوده. البته حتما بقیه میرن. چون خیلی وقته براش نقشه کشیده اند. منم میخوام روز پنجشنبه توی خونه مون بمونم. هم کار خونه دارم، هم واسه خودم برنامه هایی دارم. اینا هم ظهر میرن پینت بال. حالا اگه بشه، گفته ام داداشم بادنجون ورامین واسم بیاره که اون روز یه کم سرخ کنم و بذارم تو فریزر. البته که همیشه از اون پسر شیرازی در خونه مون میگیرم. ولی داداشم خیلی تعریف این بادنجون رو میکنه. میگه خیلی شیرینه. گفتم ده کیلو بیاره که همون پنجشنبه سرخ کنم و البته قصدم اینه که بیشترشو بدم به مامانم! خودم رو هم اسیرش نمیکنم. هرچی ماهیتابه دارم میذارم روی گاز که نیم ساعته سرخ کردنش تموم بشه!!!!!!!!نیشخند چون پنجشنبه میخوام هم به کارهای عقب افتاده خونه برسم، هم کارهایی که خودم دوست دارم!!!!!!!!قلب


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام!قلب

دیگه واقعا هوا خنک شده! البته یه کم هم از خنک اونورتر! البته من امروز صبح از شهران اومدم اداره و طبیعتا هم زود بیدار شدم و راه افتادم (6:10 راه افتادم) و هم اینکه اونجا از خونه خودمون خنکتره! هوای فوق العاده ای بود. اینقدر به وجد اومده بودم که از دم خونه تا سر کوچه که برسم، یکی یکی همه تون رو به یاد آوردم و براتون دعا کردم!!!!!!!!بغل به خصوص عسل عزیز که چند روزه خیلی بهش فکر میکنم و نمیتونم واسش کاری بکنم!

بعدش هم اومدم ونک و ماشین خطیه، ون بود. عقب نشسته بودم و حداقل ده دوازده بار سرم خورد به شیشه ماشین! ویراژ میداد ها!!!!!!!!! اون وقت صبح تو اون ترافیک!!!!! تازه خوبه راننده اش، جوون هم نبود! خلاصه که یه قسمت از مسیر رو هم پیاده اومدم. ما که دیگه شده ایم دشمن خودمون و کلا ورزش رو کنار گذاشته ایم. لااقل وقتی پا میده، آدم دو قدم راه بره. هرچند که شد ده دقیقه! ولی کاچی به از هیچی!!!!!! هرچند که من کاچی خیلی دوست دارم! کرمانشاهیها به کاچی میگن: قیماق!! و بیشتر هم زمانی که یه نفر زاییده، درست می کنند و میدن به مهمونها!!!!!!! یکی دیگه زاییده، بقیه کاچی درست می کنند! آخه چه ربطی می تونه به هم داشته باشه!!!!!نیشخند (چقدر از این شاخه به اون شاخه!!!!!!!)

راستی بچه ها! مواظب این مریضی جدید باشید. ظاهرا از بدن هرکی منتقل میشه به بدن یکی دیگه، شکلش عوض میشه. الان مامان و داداش من یه گونه ای از این مریضی رو گرفته اند، که اصلا ما اون علائم رو نداشتیم. مثلا هر دو معده درد شدید گرفته اند. حالا من نمیدونم این ربطی به اون مریضی داره یا نه. دیروز صبح که هر دو رفته بودند دکتر، دیشب هم که ما اونجا بودیم، اینقدر حال برادرم بد بود، دوباره مهدی آخر شب بردش دکتر و دوباره کلی بهش دوا داد.

البته مانی هم حسابی از خجالت همه دراومد. واقعا نمیدونم چرا جدیدا اینطوری شده. حرف گوش نکن و بسیار متمرد!!!! یعنی اصلا به حرف گوش نمیده. هرچی آروم باهاش حرف میزنیم، دعواش میکنیم، بازم حرف حرف خودشه. میدونم اقتضای سنشه. ولی فکر کنم دوباره باید برم سراغ سی دی دکتر هولاکویی. ببینم راه حل برخورد با همچین بچه ای چی میتونه باشه. چون گاهی حس میکنم خانواده ام، صبرشون تموم میشه. هرچند چیزی بهش نمیگن. ولی واقعا اذیت میکنه!متفکر

بابام هم همه اش دعوام میکنه که اینقدر تهدیدش نکن. راستش من واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. همه اش سعی میکنم گولش بزنم و با مهربونی باهاش بحرفم. ولی خب، خوشبختانه یا متاسفانه فوری می فهمه و دیگه می دونه که داریم گولش میزنیم! برای همین بدتر میکنه!!!!!کلافه

راستی بچه ها! باید حتما یه چیزی رو اینجا بگم. کسی که اینجا سی دی شهرعسلی رو بهم معرفی کرد، «ژیوار» عزیز بود. واقعا ممنونم ژیوار جون. هدیه خیلی خوبیه. و البته کاشکی عادت کنیم که به بچه ها هدایای فرهنگی بدیم. شعار نمیدم. اینو واقعا به عنوان یک مادر میگم. مانی دیگه هیچ جایی برای اسباب بازی نداره. میدونم همه بچه ها همینند. ولی بازم تا یه مناسبتی میشه، همه واسه شون اسباب بازی میارند. من اون سالهایی که بچه هم نداشتم، هرگز دوست نداشتم به بچه ها اسباب بازی بدم. نه اینکه بدم بیاد، بلکه به این خاطر که همه شون یه عالمه دارند. وقتی بیش از حد باشه، باور کنید خود بچه هم ازش لذت نمیبره.

چند سال پیش تولد بچه پسرخاله ام بود. منم براش ده تا سی دی آموزش زبان به روایت کارتن خریدم. مثلا اگه قرار بود مفهوم «تولد» به بچه آموزش داده بشه، از سری کارتونهای والت دیسنی همه تکه هایی که توش در مورد تولد بود رو جدا کرده بود و نمایش میداد. خیلی ساده و قشنگ. حالا باید واسه مانی هم بخرم. هرچند که شاید براش زود باشه. البته الان اصلا گروه سنی اش یادم نیست!!!!!!!!نیشخند


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه شما عزیزان!قلببغل

راستش رو بخواهید، پست دیروز اینقدر طولانی بود که دیگه نشد از خودم و مهدی بنویسم. ففط یه اشاره ای کردم که پنجشنبه و جمعه، آقا خزیده بود تو غار تنهایی و البته هم مریض بود! ولی خب، همه کارها افتاده بود گردن خودم. منم از شب عروسی چون مانی رو یکی دو ساعت بغل کرده بودم، کتف و دستهام درد میکنه هنوز. ولی خب، خونه خیلی داغون بود و باید تمییز میشد.

خب، آخر شب جمعه هم با مهدی دعوام شد و بهش اعتراض کردم که چرا هیچ حرکتی نمیکنه. گفت: مریضم! گفتم: خب منم مریضم ولی تو حتی دو روزه نرفتی میوه بخری. فقط میری واسه خودت و مانی آبمیوه میگیری! و البته که چند بار خواستم برم خودم بخرم، ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم بذار خودش کارهاشو انجام بده!!!!!!!!!!

خلاصه افتاده بودم رو دور و جارو برقی میکشیدم و غر میزدم. همه اش میگفت: الان جارو نکش! واجب نیست! منم گفتم: اتفاقا واجبه. برای تو فرقی نداره روی برنج و اینهمه آشغال پا بذاری. ولی واقعا حال منو بد میکنه. یه ماهه من پرده پشت در رو شسته ام، ولی تو همت نمیکنی اونو نصب کنی!!!!!!! خلاصه که مانی هم حسابی رو اعصابم بود و هی میرفت کاپشن های بچگیش رو می آورد و می پوشید و توشون گیر میکرد!!!!!!نیشخند

اون شب گرفتم خوابیدم. دیروز صبح  هم اومدم اداره. یه روز مزخزف و خیلی شلوغ. اینقدر خرده کاری بود که یکی دو بار خواستم با جفت پا برم تو کمدهای بایگانی. بعدش مدیرعامل دنبال یه نامه بود و از من میخواست. دقیقا یک ساعت داشتم دنبالش میگشتم. هرچی میگفتم: نیست! من همچین چیزی نمی بینم، ولی میگفت: شاید خسته ای! شوخی نکن! یعنی واقعا نیست؟؟!! دیگه سرسام گرفته بودم. وسطش هم هی خرده کاری!!!!!! مدیرعامل هم دیروز حوصله نداشت و باید ملاحظه اونم میکردم.

تا اینکه بعد از یک ساعت، فهمیدیم نامه از طرف یکی دیگه از مدیران سازمان رفته و باید هم تو بایگانی ما نباشه. دیگه وقتش بود جفت پا برم تو شکم خودم که البته امکان نداشت!!! بعدش هم مجبور شدم تا ساعت شش بمونم. فکر کنید از خستگی روی پاهام بند نبودم. هنوز این مریضی هم کامل خوب نشده! اینا هم تو جلسه نشسته بودند مسابقه والیبال می دیدند!!!!!!!!! یکی دو بار هم خواستم جفت پا برم بپرم رو میز جلسه و به هر کدوم یکی یه فیلیپینی بزنم!!!!!!!! بابا پاشید برید خونه تون دیگه!!!!!!! فکر کنید ساعت شش و بیست دقیقه دیگه تشریف مبارکم رو بردم. تازه آخر جلسه رئیسم میگه: چرا نرفتی؟ الان دیگه دیره، زود برو!!!!!!!! دیگه شما می دونید و جفت پا..........

بعدش ساعت هفت رسیدیم خونه مادرشوهرم. از شما په پنهون که من پیش بینی میکردم که کارم طول بکشه. اولا شام شنبه رو، روز جمعه پخته بودم. پس مشکل شام نداشتم. ولی خب، فکر کردم با توجه به اینکه مهدی، دیر مانی رو میبره خونه مامانش، حالا شاید نگهمون دارند. حتی واسه خودم تیشرت و شلوارک هم گذاشته بودم که اگه نگهمون داشتند، اونجا بتونم دوش بگیرم! ولی خب، وقتی رسیدیم، کسی نگفت بمونید. حتی ما یه ربع هم نشستیم! ولی خبری نشد. هی گفتیم: ما داریم میریم! که کسی بگه: دیروقته! بمونید! ولی خب، صدایی برنیامد!!!!!!! ما هم بقچه رو زدیم زیر بغلمون و رامونو کشیدیم و اومدیم ولی چه اومدنی!!!!!!!!!!!!

از ساعت ده دقیقه به هشت، تا هشت و بیست دقیقه، فقط پشت چراغ قرمز میدون سپاه بودیم!! البته چراغ قرمز نبود که، چراغ خواب بود!!!!!!!!! یه کمپرسی هم کنارمون بود که هی دود می فرمود تو حلقمون!!!!!!!!! آخرش گفتم: داداش لااقل خاموشش کن! چشامون از حدقه دراومد. اونم میگفت: دی............ی....دی.......لی........

آخر مهدی گفت: میگه دیزلیه! نمیشه خاموشش کرد! گفتم: یعنی شب هم خاموشش نمیکنه؟ خلاصه که تو اون ترافیک باید چه کاری میکردیم؟

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همه تون! صبح قشنگ همه تون هم بخیر و شادی!قلببغل

راستش شاید هیچوقت فکر نمیکردم بخوام اینجا از این موردی بنویسم که الان میخوام بگم! یعنی یه موقعیتی که قطعا همه مون درش قرار میگیریم و چه بهتر که بهترین مدیریت رو داشته باشیم. البته من میگم بهترین، از نظر خودم میگم. حالا تو ادامه مطلب براتون میگم.

چهارشنبه که پاتختی بود و من ساعت یک و نیم از اداره اومدم بیرون و رفتم آرایشگاهی که نزدیک اداره بود و فقط دادم موهامو براشینگ کنه. بعدش رفتم از مهدی ماشین رو گرفتم و رفتم شهران، دیدم مانی خوابه. مامانمو بردم خونه خاله ام که خاله ام موهاشو صاف کنه. موهای مامانم تا کمرشه و خیلی پر و قشنگه. ولی خب، باید یه کم صاف میشد! بعدش برگشتم و حاضر شدم. مانی هم بیدار شد و سراغ مامانم رو گرفت.

داداش کوچیکه ام ـ همون آقا داماد ـ چون قرار نبود بره تو مراسم پاتختی، قرار داشت با بقیه برن استادیوم واسه بازی استقلال که این استقلالیهای بی معرفت لااقل به خاطر دل تازه داماد هم سعی نکردند که ببرند!!!!!!!! (آیکون آشتی بیخودی متوقع!!!!!!!! البته که به عنوان مزاح گفتم. داداش منم یکی بود تو اون همه آدم!!!!!!!!!!قهقهه)

خلاصه حاضر شدم و منتظر خانم پسرخاله ام بودم که یه عده از فامیلهامون رو بیاره. بالاخره راه افتادیم و من خودم تو رانندگی محتاطم. یعنی اصلا عادت لایی کشیدن و ادب کردن مردم رو ندارم. ولی خب، هرچیزی هم حدی داره. دیگه اگه آدم تو اتوبان بخواد تو لاین وسط با شصت تا بره، می زنند لهش می کنند. خانم پسرخاله ام انگار تو کوچه شش متری داشت رانندگی میکرد. هرچی زنگ میدم بهش و میگفتم بیا بچسب به من، بازم با شصت تا می اومد. یعنی میخواستم سرمو بذارم روی فرمون و های های گریه کنم. چون همین سرعت پایینش باعث میشد از من جا بمونه. حالا فکر کنید من داشتم با هشتاد تا میرفتم!!!!! چقدر فحش خوردم، خدا عالمه!!!!!!!! کلا کار خودش رو میکرد. بعدش هم که پیاده شد، زن اون یکی پسرخاله ام گفت:

آشتی! چرا اینقدر یواش می اومدی؟ ما خیلی منتظرت بودیم!!!!!!!!!!!!!!

گفتم: از کی تاحالا، کسی که عقبه و آدرس رو بلد نیست، منتظر نفر جلویی می مونه؟؟!!

یعنی این دیگه شد جک سال!!!!!!!!!کلافه

چشمک

بعدش رفتیم اونجا و بزن و برقص و بنده خداها خیلی هم زحمت کشیده بودند. لباس عروسمون هم خیلی قشنگ بود. و البته مامانش دوخته بود. خلاصه اونجا یه اتفاقی افتاد که من میخواستم به عنوان تجربه خودم بگم که قطعا به کار همه مون میاد.

حالا بازم بذارید یه کم از خودم بگم!!!!!! نیشخند به اونم میرسیم!

بعدش که از پاتختی برگشتیم، ساعت دیگه حوالی نه بود. فوری جمع و جور کردیم و من و مهدی و مانی بعد از یک هفته برگشتیم خونه مون! البته مهدی غذا گرفت و مانی هم یه کم گریه کرد و بعدش آروم شد!

از لحظه ای که نشستیم تو ماشین که بریم طرف خونه، مهدی خیلی ناراحت بود. ازش پرسیدم، دیدم جواب سربالا داد. یه وقتهایی آدمها ناراحتند، سکوت می کنند. ولی مهدی، بیخودی با منم دعوا داشت. از دو سه جمله ای که حرف زد، فهمیدم شاید تا آخر مهر بره سر کار. هیچی نگفتم. گفتم شاید خستگی این ده روز اخیر هم تاثیر داشته. خلاصه رسیدیم خونه و غذا خوردیم و تو این فاصله لباسهای خودم و مانی رو ریختم تو ماشین که لخت نمونیم! بعدش دیگه من و مانی بیهوش شدیم. خب، من و مهدی هم از مریضی مانی گرفته ایم. شکر خدا مانی خوب شده ولی ما دو تا خیلی بدن درد داشتیم این دو روز.

بعدش باید خونه رو می دیدید! به خاطر وجود ماشین ظرفشویی، پنجره آشپزخونه کامل بسته نمیشه. کف آشپزخونه پر از دوده بود! دیگه گرد و خاک روی وسایل نبود، دوده بود! پنجشنبه صبح طبق برنامه، پلو یونانی درست کردم و کم کم خونه رو جمع و جور کردم. یه دور هم لباسهای سفید رو ریختم تو ماشین که عمدتا مال مهدی بود!

خب تو این چهل و هشت ساعـت، مهدی همچنان در غار تنهایی خودش بود. و البته نه فقط توی غار، بلکه کلا خونه رو طلاق داده بود. یعنی یکی دو بار هم که گفتم فلان چیز رو نداریم، گفت نمیرم! حوصله هم ندارم! منم دیگه ولش کردم! تصمیم گرفتم این دو روز رو با پسرم سرگرم باشم.

آقایون وقتی ناراحتند، دوست دارند تنها باشند. ولی خب خانمها دوست دارند محبت ببینند. منم ولش کردم و گذاشتم ببینم تا کی میخواد تنها باشه. و البته هم از حق نگذریم که من تصمیم گرفتم با مانی وقتم رو بگذرونم مانی هم پدر صاحبم رو درآورد این دو روز. اینقدر اذیتم کرد که دو سه بار واقعا گریه ام گرفت!!!!!!!! اینقدر که ریخت و پاش کرد و همه وسایل رو اینور و اونور برد و آورد!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگ پاییزی تون بخیر. چقدر هوا خوب و خنکه. نه سرد و نه گرم! و همین چقدر به آدم نشاط و انرژی میده.

به منی که ساعت ده دقیقه به شش بیدار شده ام و هفت سر کار بوده ام که خیلی خوش میگذره. درسته که از اول هفته، هنوز نشده که درست بخوابم، ولی خدا رو عمیقا شکر میکنم که بابت کار خیر سرم شلوغ بوده.

قبل از اینکه پست امروز رو بنویسم، باید به حمیده عزیزم تولدش رو تبریک بگم. البته تولد ایشون یکشنبه بوده! ولی من اینقدر درگیر بودم که با وجود اینکه روی تقویمم نوشته ام، ولی بازم یادم رفته که اینجا بنویسم و بهش تبریک بگم. حمیده جون! با تاخیر، تولدت مبارک عزیزم!!!!!!!قلبقلبماچبغلقلب

دیروز عصر که مهدی اومد دنبالم که بریم خونه، فقط دلم میخواست برسم خونه مامان اینا و دراز بکشم. دیگه نشد بریم خونه خودمون. چون امروزم پاتختیه و باید از خونه مامان اینا حاضر بشم. دیگه ایشالا امشب در یک اقدام انتحاری و خداپسندانه برمیگردیم خونه خودمون!!!!!!!نیشخند

دیروز وقتی رسیدیم خونه، دیدم مامان تدارک یه عالمه شام دیده! گفت که خاله ثری و اون دو تا خاله دیگه ام (که همسرهاشون فوت کرده) و خلاصه کسانی که از کرمانشاه اومده اند، قراره شب بیان خونه مامان اینا! مهدی چون اصلا همچین چیزهایی ندیده، شاکی شد و گفت: آخه چرا میخوان بیان؟؟!! و بیشتر هم قصدش این بود که استراحت کنه!!!!!!!!

مامان خنده اش گرفت. منم بهش گفتم: مهمون از مهمون بدش میاد، صاحبخونه از جفتشون!!!!!!!!!!قهقهه

اینی که گفتم مهدی از این چیزها ندیده، بابت اینه که مهدی اینا شهرستان فامیل ندارند و هر وقت هم که مراسمی داشته باشند، همه از تهران میان و برمیگردند خونه شون. و اینطوری هم نیست که مثلا از قبلش بخوان جمع بشن یه جا و بزن برقص کنند! خب، هر خانواده ای، یه رویه داره دیگه! اونجوری که راحت تره!

خلاصه مامانم دیشب قورمه سبزی درست کرده بود. مواد سالاد هم آماده بود که من درست کردم و البته در مواقع عادی، با قورمه  سالاد نمیخوریم ولی خب، چون مهمونی بود، مامان گفت شاید کسی دوست داشته باشه! خلاصه مهمونها کم کم رسیدند و البته مهمون نبودند و همه خیلی با هم راحت و صمیمی هستیم. حدود هجده نفر.

لحظه ای که میخواستیم سفره بندازیم، عروس و داماد هم رسیدند. البته قرار نبود بیان. ولی خب، لطف کردند و اومدند و عروس نازمون، یه کیف و یه روسری خیلی قشنگ واسه مامانم آورده بود! قلب البته من رسم «مادرزن سلام» رو شنیده بودم ولی نمیدونستم خونه مادرشوهر هم میشه رفت. در هر حال لطف کردند و اومدند خونه مامان اینا!بغل

بعد از شام هم دوباره آهنگ و رقص و پایکوبی!!! که البته من هرگز فکر نمیکردم که آدم حال داشته باشه بعد از عروسی هم برقصه، ولی اینا این چیزها حالیشون نبود و افتاده بودند وسط و هی می رقصیدند!!!!!!! و البته یه عالمه هم مسخره بازی چاشنی اش بود! مانی هم شکر خدا دیگه تب نداشت و یه کم رقصید، ولی خب، زود نشست و گفت: خسته ام!!!!!!! خب حق داره. بیست و چهار ساعت تب داشت و هنوز ضعف بیماری رو داره.

بعدش هم وسط بزن و برقص، بابام رفت پول آورد که به جوونهایی که وسط می رقصیدند، شاباش بده!!!!!!! و اون صحنه قشنگه اتفاق افتاد. یه دفعه همه ریختند سر بابام که به زور (!!!!!!!!!!) ازش شاباش بگیرند! حتی خاله ام که پا درد شدید داره و نمیتونه یه قدم راه بره، مثل فنر که چه عرض کنم، مثل شاه فنر از جا پرید و از بابام پول قاپید!!!!!!!! داداشم هم میگفت: لامصب ها! جلوی زنم آبروم رو بردید!!!!!!! ولی همه از شدت خنده، نمی تونستند حرف بزنند و البته که عروسمون هم فهمید که این حرکات شوخی و مسخره بازیه!!!! شکر خدا من از اون صحنه داشتم فیلم می گرفتم و بعدا که بابام فیلم رو دید، گفت: پس من کجام؟ بیچاره اصلا تو فیلم دیده نمیشد! اینقدر که همه ریخته بودند سرش و ولش نمی کردند تا دونه آخر پولها رو ازش گرفتند!!!!!!!!!!!!نیشخند

بعد هم که ساعت دوازده شد، تازه نشستند به آواز خوندن!!! و بعدش هم دوازه و نیم کم و بیش رفتند! ما هم تا خوابیدیم، شد ساعت یک.

ایشالا خونه همه تون همیشه عروسی و شادی باشه. البته رقص دیشب، به تلافی نرقصیدن پریشب بود! میخواستند یه جوری تتمه قرها رو بریزند!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون.قلب

من بالاخره از عروسی برگشتم. البته دیشب عروسی بود و من الان سر کارم! باور کنید دیگه دست و پا ندارم. حتما فکر میکنید به خاطر رقصه. ولی خب، همه اش به خاطر رقص نیست. به خاطر یه چیزهای دیگه ای هم هست که اصلا فکرش رو نمیکردیم.

یکشنبه از شرکت که رفتیم خونه مامان اینا، مامانم یه عالمه شام درست کرده بود واسه اون جماعتی که خونه خاله ام بودند و اون جماعتی که توی راه بودند و قرار بود شب برسند. الویه و لوبیاپلو. قبلا هم گفته ام که خاله کوچیکه ام اسباب کشی کرد دو کوچه بالاتر از مامانم اینا و چون هال پذیرایی بزرگی داره، قرار شد شبهای قبل از عروسی اونجا بزن و برقص کنیم. که شب آخر هم همین برنامه رو داشتیم. و بگذریم که تو این چند روز که اومده اند، من صد بار تا خونه اونا رفته و برگشته ام. و هر بار که مامانم کنارم نشسته تو ماشین، پدر صاحبم رو درآورد از بس که گفت: یواش! فرعی به اصلی مواظب باش! تند نرو! حادثه یه باره. و بچه ها واقعا دوست دارم یه بار یه اتوبوس بگیرم و همه تون رو سوارش کنم و خودم رانندگی کنم که ببینید من اصلا اهل لایی کشیدن و تند رفتن نیستم. هر کس هم حقم رو بخوره تو رانندگی، برام مهم نیست و بهم بر نمیخوره! ولی خب، باید اعصاب آدم با یه سوهانی جلا داده بشه دیگه!!!!!!!!

راستش همه چی خیلی خوب برگزار شد ولی خب، آقای مانی احوالات ما رو حسابی مزین کرد به الطاف عالیه خودش!!!!! اینجوری که همون یکشنبه شب که میشه شب قبل از عروسی، حسابی رقصید و قر ریخت و آخر شب که قرار بود من و مهدی برگردیم خونه خودمون، شب که رسیدیم خونه مون، آقا مانی مریض شد!!!!!!!! یعنی اینجوری که بدن درد و گلو درد داشت! فکر کنید!!!!!!!!! شب قبل از عروسی! مهدی هم وایساده بود رو سرش و با بغض میگفت: بچه ام مریض شد!!!!!!!!!!

گفتم: خب مریض شد که شد! حالا چه کار کنیم! ایشالا خوب میشه. اینجور وقتها مهدی خیلی دست و پاشو گم میکنه. برعکس من که واقعا سعی میکنم یه راه حل خوب انتخاب کنم! نه که از خودم بخوام تعریف کنم ها، خب من مادرم باید احساسی تر عمل کنم. ولی در مورد من و مهدی، کاملا برعکسه. یکی باید مهدی رو آروم کنه!!!!!!!!

خلاصه یه ادویل خارجی داریم که مخصوص بچه هاست. همونو ریختم تو گلوش. خیلی هم بد دواست. میخواست بالا بیارتش که نذاشتم و بهش آب دادم. خلاصه فردا صبح، دوباره بیحال بود. منم وقت آرایشگاه داشتم. واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم. مهدی گفت: تو برو، من پیششم. بهش هم گفتم که بیارتش خونه مامانم اینا. بالاخره خاله هام بودند. ولی خب مهدی ترجیح داد با مانی خونه بمونه و دو تایی باهم بیان عروسی.

نشون به اون نشون که تا رسیدم خونه مامانم اینا، مهدی بهم زنگید که: مانی تب کرده و حالا من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلافهکلافه گفتم اگه نمیای اینجا، لااقل ببرش خونه مامانت اینا. بالاغیرتا اونجا دیگه احساس راحتی کن! که همین کار رو هم کرد. و کار کشیده بود به درمانگاه و قرص و دوا و از همه بدتر، بددوایی مانی و دارو رو پس دادن و سه بار بالا آوردن و لباسهاش رو کثیف کردن و لخت موندن و اینکه مهدی پول داده بود خانم برادرش که برن براش لباس تو خونه ای بخرند!!!!!!

خلاصه بردش اونجا و من و مامانم رفتیم آرایشگاه و برگشتیم جاضر شدیم و رفتیم واسه عقد، خونه پدری عروس. حالا فکر کنید خونه بابای من شهران، خونه پدر عروسی، محمودیه. بیست دقیقه ای رسیدیم. ولی خب من مجبور بودم خودم رانندگی کنم. و از اونجا که با عینک باید برونم، میترسیدم روی صورتم جاش بمونه. خلاصه رفتیم و بعد از عقد، قرار شد راه بیفتیم به طرف باشگاه. که توی خیابون شیخ بهایی بود. اگه قرار بود از شهران بیاییم، خیلی راحت از طریق نیایش می اومدیم. ولی خب از محمودیه سحت شد و ما هم سه تا ماشین بودیم. من و داداشم و دایی بابام. که شکر خدا هر سه فلشرهامون روشن بود که تو این ترافیک شدید، گم نکنیم. که شکر خدا هر سه، نه تنها همدیگر رو گم کردیم، که راه رو هم گم کردیم و خلاصه از ساعت پنج و نیم تا هفت، پرسان پرسان در حال پیدا کردن آدرس بودیم!!!!!!!!! من دیگه اینقدر کلاژ و ترمز گرفته بودم، که دیگه فلج شده بودم!!!!!!!!!!!!!! ولی به هر حال رسییدیم! نیشخند

شکر خدا خوش گذشت. هرچند که ما به عروسیهای جدا از هم عادت نداریم و همه اش توی همدیگه می لولیم!!!!!!! ولی خب این جدا بود و خوش گذشت و اگه آقا مانی مریض نمیشد، بیشتر هم خوش میگذشت! یعنی اینطوری فکر کنید که همه پادرد میگیرند، من الان فقط پاهام خسته است. شکر خدا اونجوری پادرد ندارم. ولی تا دلتون بخواد (صد البته که شما هرگز دلتون نمیخواد!!!!!!!) دستام درد میکنه. چون از یه ساعتی به بعد، چسبیده بود بیخ گردن من و میگفت تو بغلم کن. و باور کنید من اصلا میز شام دیشب رو ندیدم!!!!! رفتم تو حیاط و از مهدی خواستم یه بشقاب شام برام بیاره. که به مانی دادم و خودم کنارش سه چهار لقمه خوردم. یعنی فکر کنید از اونهمه دسر هیچی نتونستم بخورم. منی که ترجیح میدم غذا نخورم، ولی تنوع دسرها، واقعا حالم رو خوب میکنه!!!! خوشمزه

که خب، البته مهم نیست. مهم اینه که شکر خدا همه چی خوب برگزار شد و یه نکته خیلی مهتر اینکه، هیچ ناراحتی و برخوردی پیش نیومد. البته من چون چشمم از عروسی خودم ترسیده، این نکته خیلی بیشتر به چشمم میاد. تو عروسی دیشب، ما کرد بودیم و خانواده عروس، آذری. بعد دی جی گفت: الان از داماد می پرسیم که اول ترکی بخونیم یا اول کردی؟ و من واقعا دلم میخواد داداشم بگه اول ترکی! و شکر خدا اونم این حرف رو زد. و ما همه ترکی رقصیدیم و بعدش که نوبت کردی شد، اونا هم کردی رقصیدند. حالا فستیوال رقص که نبود. مهم این بود که به هم نشون بدیم که همه یکی هستیم و اونجا جبهه جنگ نیست.

من الان اصلا نمیخوام بگم خواهرشوهر خوبی هستم. ولی واقعا تمام این یه سالی که عروسمون وارد خونه مون شد، خودم اینقدر درگیر خودم و زندگیم هستم و شکر خدا هم این تفکر رو ندارم که بخوام تو کارهاش سرک بکشم. اونم فوق العاده خوب و بی حاشیه است.

بچه ها یه جریان خنده داری دیروز پیش اومد که باید حتما حتما براتون بگم.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همگی!

دیروز طبق روال همیشه، ریدر باز بود و دیدم مسی پست گذاشته! رفتم و کاشکی نمیرفتم. البته داشتم میرفتم برای اپیل. هنگ کرده بودم. تا رفتم و برگشتم، مغزم داشت منفجر میشد. همه اش دلم میخواست برگردم و ببینم یه پست گذاشته و گفته که خبر دروغ بود. ولی متاسفانه خبر واقعیه. خدا بهشون صبر بده. مسی تنهای من!!!!!گریه

***************

دیروز قرار بود زود برم. بعد یه دفعه یادم اومد که شنبه است. دیدم مجبورم بمونم. با مهدی حرفیدم و قرار شد مهدی بره پیرهن بگیره و از اونجا بیاد خونه مامانم اینا. منم برم دنبال مانی که خونه مادرشوهرم بود، برش دارم و ببرمش خونه مامانم اینا. نشون به اون نشون که ساعت هفت شب تونستم از اداره بیام بیرون!!!!!!!!!سوال 

یه آژانس گرفتم و رفتم دیباجی خونه مادرشوهرم. یعنی یه ترافیکی بود که مسلمان نشنود، کافر نبیند. از شدت گرسنگی هم داشتم می مردم. راننده یه پسر جوون مودبی بود ولی از اول تا آخرش، موسیقی سنتی گذاشته بود!!!!!! دیگه داشتم از کسالت می مردم!!!!!! نمیشد هم خوابید!!!!!!!! بعد رفتم دنبال مانی و از اونجا رفتیم افتادیم تو تونل نیایش که از نصفه هاش، یه ترافیک مسخره ای بود که نگو! اینجوری بگم که ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه رسیدم!!!!!!!

حالا فکر کنید دیروز ساعت هفت کارت زده بودم و اصلا از ساعت پنج صبح بیدار بودم و خوابم نبرده بود! دوازده ساعت سر کار بودم و اونهمه تو ترافیک. روزی بود واسه خودش دیروز!!!! بعدش که رسیدیم خونه مامان اینا، من دیگه ولو شدم روی زمین. چون دیگه کمرم مثل چوب خشک شده بود. دیدم مامان بی گناه شام خورش قیمه درست کرده و قرار شد شام بخوریم و بعدش بریم خونه خاله ام. مهدی هنوز نرسیده بود و اونم حوالی ساعت نه رسید!!! همه له و درب و داغون بودند.

یادمه سال 69 عروسی دخترخاله ام تو کرمانشاه بود. اون نوه اول بود و همه مون ازش خیلی کوچکتر بودیم. من که دوازده سالم بود. خب، تابستون بود و همه بیکار بودیم. ما هم که سه ماه تابستون رو می رفتیم کرمانشاه. داییم اون وقتها یه خونه خیلی بزرگ داشت با یه سالن خیلی بزرگ و البته گرد!!!!!!!! یعنی هال پذیرایی خونه اش گرد بود! از یه هفته قبل از عروسی، هر شب تا نصف شب همه بزن و برقص میکردیم. ولی خب، الان دیگه همه بزرگ شده ایم. هر کس یه شهر زندگی میکنه و مخصوصا این عروسی که وسط هفته است، همه نمی تونند راحت دور هم جمع بشن! هر کس گرفتاره. حال شکر خدا عروسی وسط شهره. این عروسیهایی که کرج یا لواسوونه، دهن مهمانان محترم به زیبایی صاف میشه!!!!نیشخند

خلاصه دیشب شام خوردیم و همه از خستگی نا نداشتند! ولی پررو تر از اینا بودیم! رفتیم خونه خاله ام. بابام مثل همه باباها در این مواقع گفت من نمیام. ما هم خودمون رفتیم. دیدیم هیچکس نیست. یعنی فقط خاله ام و دخترخاله ام هستند! شوهرش و پسرش هنوز برنگشته بودند. ما هم گفتیم پس بقیه فامیل کو؟ دیدیم هیچکس نبومده! یکی دو ساعت زدیم و رقصیدیم و برگشتیم خونه. من از شدت خستگی داشتم ولوو میشدم. ولی بازم مسواک زدم و دوش گرفتم. وگرنه خوابم نمی برد.

 بعدش طبق عادت این اواخر، مانی ساعت دو و نیم توی خواب شروع کرد به جیغ و گریه!!!!!! واقعا نمیدونم علتش چی میتونه باشه. چون بیدار نیست و فقط گریه میکنه و جیغ میکشه. شاید خواب می بینه. صبح هم من ده دقیقه به شش بیدار شدم و راه افتادم اومدم اداره. ساعت هفت کارت زدم. الانم از خواب دارم می میرم. شاید هم اینا رو توی خواب دارم می نویسم. حقیقتا چشمم میسوزه!!!!!!! یه لیوان نسکافه کم شکر هم خورده ام ولی فکر نمی کنم زور این نسکافه به خوابم برسه. ساعت هفت و نیم هم مدیرعامل و معاون فنی مون اومدند. همچین اداره سحرخیزی داریم ما!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون!

واقعا اینقدر بهم محبت دارید که از روز چهارشنبه تا الان، دیگه لال شده ام! یعنی خودم هم باورم نمیشد اینقدر بتونم ازتون انرژی بگیرم. یعنی سرابم کردید!!!!!!! هفتاد و چهار تبریک بابت پست قبلی!!!!!!! قلب یه دنیا سپاس! توی اداره هم همکاران مهربون (به از شما نباشه!لبخند) برام کیک خریدند و یه جشن کوچیک گرفتند! (تو فاصله ای که رئیسم رفته بود بیرون از شرکت)

بعدش یکی از دوستام تو اداره، بهم یه جفت گوشواره داد که از طرف چند تا از دوستان داخل اداره و سه تا از دوستانی بود که دیگه اینجا نیستند! سر فرصت عکس اونم میذارم براتون!

سر ظهر هم میخواستم برم ناهار که در باز شد و آقا مهدی با دسته گل بزرگ وارد شد!! شش تا رز قرمز سوخته که خیلی قشنگ تزئین شده بود که سر فرصت عکس اونم میذارم! اونجا بود که برای اولین بار، مهدی با مدیرعامل جدیدمون روبرو شد و مدیرعاملمون بهش شکلات تعارف کرد. بعد هم یه کم با مهدی شوخی کرد و مهدی هم تشریف برد!

ولی اینو بهتون بگم که تا عصر که بخوام برم، اینقدر پیامهای تبریک شما زیاد بود و پر از مهر، که من اصلا باورم نمیشد!!!!!!! گریهیعنی عصر که داشتم میرفتم خونه، واقعا حس یه آدمی رو داشتم که اونهمه آدم بهش حضوری تبریک گفته بودند و بغلش کرده بودند!!!!!! واقعا شرمنده ام کردید!بغل

عصر هم مهدی که قرار بود بیاد دنبالم، گفت: واسم یه چیزی بخر بخورم! منم رفتم طبق روال عادی برنامه (!) یه لیوان آب کرفس واسه خودم و یه لیوان شیرموز شکلاتی واسه مهدی خریدم. رفتیم خونه مامانم اینا و مامان و مانی رو برداشتم و بردم اون مزونه که مامان لباس بخره که شکر خدا خرید. بعدش برگشتیم خونه مامان اینا و البته من تصمیم داشتم از مغازه پسرخاله ام ساندویچ بگیرم واسه شام. که مامان شرمنده کرد و فسنجون پخت! جای همه تون خالی. تا شب سعی میکردم با موبایل، یه سری نظرات رو تایید کنم. و همین جا بازم ازتون تشکر میکنم و میگم که با موبایل واقعا سخته! ببخشید اگه جواب ها، در خور محبتتون نبود! قلببغل

شب هم برادرم و خانمش اومدند و به بهانه تولد من، یه دل سیر رقصیدیم. البته اون پسرخاله ام که همیشه خونه بابام ایناست هم بود. و البته اینجور مواقع، عروسمون نمیرقصه ولی خب، با دست و خنده، همراهیمون میکرد. و الحق که ما هم، از خجالت خودمون در میاییم و باور کنید اینقدر مسخره بازی درمیاریم، که من گاهی یادم میره رقص واقعیم چه جوریه! تمام این مدت هم مانی داره نگاه میکنه و تقلید میکنه! دیگه شما ببینید اون میخواد چی بشه!!!!!!!قلب بعدش باور کنید، تمام اون لحظات من فکر میکنم شماها هم اونجایید! اینقدر که بهم نزدیکید!!!!!!!بغل(آیکون آشتی اشک در حلقه چشم جمع شده و شرمنده محبت دوستان شده!!!!!!!!!!)نیشخند

صبح پنجشنبه هم با مامان و مانی رفتیم خرده کاریها رو انجام دادیم. مثل خرید کفش واسه مانی و خرید جوراب بلند واسه من و آخرش هم رفتیم اون مغازه که رنگ ترکیبی درست میکنه. که البته الان موهام شرابی روشن تره ولی من موهای قرمزتری رو میخواستم!!!!!!!!! (آشتی کله آتیشی!!!!!!!!!) نه اونقدر قرمز، ولی خب، الانم شرابیش تیره است! لامصب رنگ وانمیکنه. اگه امروز بتونم، دوباره میرم پیشش و ازش میخوام موهام روشنتر بشه. البته اگه وقت کنم که فکر نمیکنم.

امروز ظهر که رئیسم ساعت یک و نیم جلسه داره، منم همون ساعت وقت اپیل گرفته ام که برم و برگردم و اگه بشه، یه کفش قرمز هم بخرم!!!!!!!!!! چون کفش زرشکی ام رو میخوام واسه پاتختی بدم به مامانم و خودم مجبورم با دمپایی تو حموم برم پاتختی!!!!!!!!!!!!قهقهه اون کفش مشکیه که اون روز خریدم، خیلی قالب راحتی داشت و یکی دو بارهم تو خونه یکی دو ساعت پوشیدمش و بهش عادت کردم. برم ببینم اگه قرمزش رو هم د اشت، بخرم. دیشب مهدی میگه: حسابی توپ بستی به پولها!!!!!!! گفتم: شرف داشته باش! تو دویست تومن بابت لباس به من دادی، من یه پیرهن خریدم 105 تومن، کفش 32 تومن، جوراب شلواری 15 تومن. جا داره یه کفش 32 تومنی دیگه هم بخرم!!! تو این پول رو فقط واسه لباس دادی، من باهاش یه مغازه جنس خریدم!!!!!!!!!!!نیشخند خودش هم خنده اش گرفته بود! بعد گفتم: آخه میدونی! بعدا میخوام یه کیف قرمز هم بخرم که ست عیدم، کیف و کفش قرمز باشه! گفت: شرف رو تو داشته باش! آبی بپوش ولی پرسپولیسی باش! خندیدم و گفتم: عمرا!!!!!!!!!!!!!!!عینک


ادامه مطلب
[ شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز تولد منه!!!!!!!قلب

سوم مهر سال 57 به دنیا اومده ام و از امروز، سی و ششمین سال زندگیم شروع میشه! خدا رو هزار بار شکر میکنم به خاطر چیزهایی که دارم و سپاس بابت حکمتی که به خرج داده (!!!) و یه چیزهایی رو بهم نداده!نیشخند (ادبیات مسی!!!)

اولین تبریک رو ارغوان عزیز بهم گفت دیشب! که من همیشه شرمنده محبت هاشم! و البته این مدت همه تون منو غرق در محبت و عشقتون کرده اید. دوستهای نادیده ای که اینقدر بهم لطف دارند که یه عده زیادی شون همیشه به اولین وبلاگی که سر می زنند، اینجاست. و این چیزی نیست جز محبتی که خدا و شماها در حقم دارید! عمیقا خدا رو سپاس میگم و بهترینها رو براتون میخوام!قلببغل

امروز صبح از ساعت شش بیدار بودم. شش و نیم بیدار شدم و آرایش کردم و اومدم اداره. تمرین این هفته گیس گلابتون این بود که هر روز یه کار خوب بکنیم و انرژیش رو ببینیم. راستش من تو زندگیم هرگز به ثواب فکر نکرده ام! یعنی هرگز اینجوری نبوده که فکر کنم نماز بخونم، ثوابشو ببرم، کمک کنم، ثوابشو ببرم، فلان دعا رو بخونم، فلان قدر اون دنیا گیرم بیاد! نمیگم عارفم، ولی همیشه از خدا خجالت کشیده ام که بگم فلان کار رو میکنم که تو بهم فلان چیز رو بدی. همیشه اگرم کاری کرده ام، دلیلم  این بوده که اون کار، خوب بوده و باید انجام میشده و خدا گفته انجام بده. دیگه اینکه چقدر میخواد بده یا نده یا در اضای اون میخواد چه کار کنه، با خودشه. لبخند

این هفته هم، تا جایی که از دستم براومد کار خوب کردم. حتما هم نباید یه کامیون سیب داشته باشیم که بتونیم به کسی بدیم. میشه با یه گاز از سیب مون هم، دل کسی رو شاد کنیم.

روز شنبه رفتم در خونه مامان مهدی آمپول ضد حساسیت فصلم رو بزنم! (به یاد خانمی عزیز شجاع!!!!!!!!)نیشخند بعدش از خانمه خیلی تشکر کردم. بهش گفتم که تزریقم رو یک هفته عقب انداخته ام که حتما بیام پیش شما. چون دستتون اصلا درد نداره. برق شادی رو توی چشماش دیدم. همین یه انرژی مثبته! روز یکشنبه هم رفتم بازارروز واسه مامانم خرید کنم، یه خانمی رو رسوندم در خونه شون. خیلی واسه مامانم دعا کرد! همین برام بسه. قلب

می بینم همه این انرژِی ها برمیگرده به خودم. هر روز که اینجا رو باز میکنم، از محبت دوستان شرمنده میشم. چقدر لطف، چقدر مهربونی! هر کامنتی رو که میخونم، کلی دعا میکنم واسه صاحب کامنت! وقتی توی خونه دارم تند تند کار میکنم، بازم به یاد بچه های اینجام. وقتی اسم مریض میاد، یاد مریضهای بچه های اینجا می افتم و دعا میکنم. از خدا برای همه خیر میخوام. و دارم با چشمهام می بینم که این انرژی های مثبت، چه طوری بهم برمی گردند.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

امروز تا ساعت ده دقیقه به هفت خوابیدم! بعد بیدار شدم و یه چیز کوچیکی خوردم و آرایش کردم و اومدم اداره! هفت و سی و دو دقیقه کارت زدم! این یعنی یه جور خوشبختی!!!!!!!نیشخند

درسته که خونه مون میدون انقلابه و خیلی هواش کثیفه! ولی خب، کنار هر عیبی، حتما یه مزایایی هم هست دیگه!!!!! همین که به خاطر طرح ترافیک اصلی، بار ترافیکی کمه، خودش خیلی خوبه! تازه فکر کنید دیشب ساعت ده و نیم خوابیدم! هرچند که مانی یکی دو بار بیدارم کرد! ولی در مجموع خوب خوابیدم. خدا رو شکر!!!!!!!!

اینقدر که این ترس ترافیک مهر اذیت کرد، خودش اذیت نکرد. البته که من دیروز صبح خیلی بیشتر از همیشه از خونه مامانم اینا تا اداره رو تو راه بودم. ولی شکر خدا بعدازظهر مثل همیشه بود!!!!!!!!! و برام عجیب بود این موضوع. و ما چون میریم دنبال مانی، اون اولش گریه میکنه و نمیاد، بعدش من و مهدی ترانه های دامبولی دیمبل میذاریم و می رقصیم تو ماشین. دیگه خود مانی هم دیروز حسابی رقصید! یعنی یکی رد بشه از کنار ماشین ما، کلی غبطه میخوره به این جو شاد و رقص آلود!!!!!!!!!!!!نیشخندقلب

بعد که رسیدیم، سر راه کشک خریدیم. منم رفتم از اون آقاهه، بادنجون سرخ شده بگیرم. راستش من سالهای اول ازدواج، عارم میشد این چیزها رو حاضری بخرم. خودم همه کار میکردم. حتی سبزی آش رو توی غذاساز خرد نمی کردم! تا خیلی ریز نشه!!!!!!!!!! بعد که حسابی از دست و پا افتادم، دیگه حالا بادنجون سرخ شده هم میخرم!!!!!!!!!

البته که کاری که خود آدم انجام میده، لااقل از بهداشتش مطمئنه. ولی وقتی دیگه آدم وقت و توان و انرژی نداره، چاره چیه؟ این پسره هم خیلی تمیزه و من دیگه بهش اطمینان دارم. هرچند که دیشب داداشم گفت بعد از عروسی (حالا دو هفته بعدش) بادنجون ورامین برام میاره. گفتم یه پنجشنبه بیاره که یه دفعه بشینم ده کیلو سرخ کنم و به مامانم هم بدم. اینجوری خلاص میشم. آخه میگه خوشمزه است!

هیچی دیگه، هفته قبل، این آقاهه گفته بود که یکشنبه بادنجون سرخ شده میاره، ولی دیروز که رفتم، گفت هنوز نیاورده! گفتم: حالا من شام چی بدم اینا بخورند؟؟؟!!! گفت: بادنجون کبابی بخر! بعدش منم به اجبار یه کیلو بادنجون کبابی خریدم. ولی بازم دلم طاقت نگرفت. رفتم از مغازه بادنجون خام هم گرفتم که کشک بادنجون هم درست کنم. آخه داداشم شام قرار بود بیاد و نمیدونستم میرزا قاسمی میخوره یا نه. و چه خوب شد که گرفتم. جون اولا عاشق کشک بادنجونهای منه، دوم از میرزا قاسمی خوشش نیومد!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون! ماه مهرتون مبارک و پر از مهر و محبت!!!!!!!!قلببغل

یه فصل قشنگ دیگه شروع شد. شاید یه عده احساس دلتنگی کنیم؛ خب، روزها کوتاهتر میشه و هوا هم سردتر. ولی باور کنید این فصل چیزهای خیلی قشنگی داره. هر وقت هم که دلتنگ شدیم، باید خودمون رو شاد کنیم! باید بگردیم دنبال خوشی ها و قشنگی های اطرافمون!قلب قبل از شروع، یه شعر که شاید دیروز اس ام اسش به دست بعضی هاتون رسیده، اینجا می نویسم. خودم خیلی خوشم اومد. البته متاسفانه نمیدونم این شعر از کیه. ولی قشنگه:

اولین روز دبستان! بازگرد!           کودکی ها! شاد و خندان بازگرد!

درسهای سال اول ساده بود       آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آوز روباه و خروس         روبه مکار و دزد و چاپلوس

با وجود سوز و سرمای شدید      ریزعلی پیراهن از تن، می درید

تا درون نیمکت جا میشدیم        ما پر از تصمیم کبرا میشدیم

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود       جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم    لااقل یک روز کودک میشدیم

دیروز و پریروز رئیسم مرخصی بود و فرصتی برام پیش اومد که یه سری کارهای عقب مونده رو انجام بدم. و البته چه بهتر بود که هفته بعد این فرصت دست میداد. اونم دو روز بعد از عروسی!!!!!!! چی میشد! ولی خب، خدا رو شکر که دیروز و پریروز من تونستم به کارهام برسم.

دیروز حوالی ساعت یازده رفتم سیدخندان که از اونجا کفش بخرم. قبلش از خدا خواستم که همین جا بتونم کفش راحت پیدا کنم و کار دیگه تموم بشه! همیشه از کفش فروشی پایین میدون دیدن میکردم!!!!!!!!! یه بار کفش و دو بار هم کیف خریدم ازش. ولی دیروز دیدم با وجود اینکه کفش های خوشگلی داره، ولی من قادر به پوشیدن اونا نیستم. اینه که رفتم کفش فروشی آدینه که ضلع شمالی پل سیدخندانه و همون سر نبش!

که البته تنوع کفشهای این، بیشتر بود. و من با کمک یکی از فروشنده ها، موفق به خرید یه کفش پاشنه 5 سانتی مشکی شدم که به نظرم خیلی راحت بود. البته یه شماره بزرگتر خریدم. چون اولا اون موقع، قبل از ظهر بود و پا هنوز ورم نداشت، دوم اینکه من به خاطر مشکل سیاتیک، نباید کفش تنگ بپوشم. شماره اش 39 بود. خودم خوشم اومد. یه کفش راحت که رویه اش چرمیه و خیلی هم ساده است و آدم همه جا میتونه بپوشتش! دیشب هم که خونه مامانم اینا بودیم، حدود یکی دو ساعت روی فرش پام کردم و باهاش راه رفتم و حتی یه کم هم رقصیدم و خیلی باهاش راحت بودم! خدا رو شکر! وسواسم واسه کفش بیشتر بود تا لباس! چون باید یه چیز راحتی می بود!!!!!!چشمک

دیروز قبل از اینکه برم کفش بخرم، تو راه، زنگیدم به مهدی که یه سر برم اداره شون و از تو ماشین، کفه های طبی ام رو بردارم. رفتم و اتفاقا کفه ها هم نبود! مهدی سر حال بود. ولی من خیلی معمولی باهاش برخورد کردم!

عصر هم که اومد دنبالم، دیدم دوباره سر دم نشسته! هیچی نگفتم. که البته یکی دو ساعت بعد فهمیدم اون روز تو اداره، همه رو (به قول دلاک عزیز) کیسه کشیده و حتی با همسایه ها و سازنده های خونه باباش اینا هم دعوا کرده!!!!!!!!! فقط ازم پرسید که کفش خریده ام یا نه، که گفتم آره. پرسید چند؟؟!! گفتم حدس بزن. کفش رو نگاه کرد و گفت: هفتاد هشتاد تومن! حالا بگو واقعا چند خریدی؟

منم خندیدم و گفتم: سی و دو تومن!!!!!!!!

باورش نمیشد! ولی خب، این نگرش منه که یه چیز خوب رو با قیمت کم بخرم. مادرشوهرم هم همیشه میگه که آشتی چیزهای خوب رو با قیمت کم گیر میاره. چون دنبالشه! راستش بچه ها، چه بهتر که آدم یه کفش خارجی بخره. ولی خب، من دیگه در موقعیتی نبودم که بگردم دنبال یه همچین چیزی. این بودکه توکل کردم به خدا و اینو خریدم. ایشالا که قالب راحتی داشته باشه.

چقدر در مورد کفش حرف زدم!!!!!!متفکر حرفهای دیگه ای هم دارم!!!!نیشخند


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ