چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. اینم از پاییز قشنگ. پاییزی که اینهمه عشق و محبت تو خودش داشت و لااقل برای من تونست ا ینهمه محبت از جانب شما عزیزان جذب کنه. خوشحالم این فصل، به این قشنگی سپری شد.

امروز تولد مریم عزیزه! واقعا دوستش دارم و تولدش رو بهش تبریک میگم. خیلی چیزها ازش یاد گرفتم و حالا حالاها هم باید یاد بگیرم. نرگس  عزیزم که اونم تولدش امشبه. چه جالب که تولد کسی شب یلدا باشه. به هر دو دوست عزیزم تبریک میگم. البته شاید خواننده خاموشی هم باشه که امروز تولدش باشه. یا به مناسبتی دلش شاد باشه. به همه تبریک میگم و برای همه تون بهترین ها رو میخوام!قلب

راستش هنوز انترنت کنده ولی میخوام اینجا بنویسم که بتونم از شکلک ها استفاده کنم.

روز چهارشنبه باید یه جوری میرفتم که ساعت چهار و نیم تئاتر شهر می بودم. تا بتونم بلیطهای تئاتر رو بگیرم. مهدی واقعا نتونست بیاد. برای همین حوالی ساعت سه و نیم خودم رفتم. البته مهدی بهم زنگید که پسرخاله ام رفته شرکت مهدی اینا و اونجاست مهدی هم بهش طرح داده بود. برای همین من رفتم گل خریدم و پسرخاله ام اومد دنبالم و با هم رفتیم تئاتتر شد. 

زود رسیدیم. ولی خب، بلیطها رو گرفتیم و منتظر بقیه شدیم. خیلی خیلی سرد بود. برای همین رفتیم نشستیم تو ماشین و کم کم بقیه هم اومدند.

خلاصه تئاتر رو دیدیدم و من خوشم اومد. از تئاتر که بیرون اومدیم، به مهدی زنگیدم که ببینم ماهیچه ها رو خریده یا نه. اونم گفت که خریده و داده دست مامانم. خب، خیالم راحت بود. خلاصه برگشتیم خونه و من سر راه، ماست موسیر چکیده و نیم کیلو آجیل شب چله خریدم.

آجیل رو دادم به مامانم که بریزه روی آجیلهایی که داشتیم، البته برای امشب که شب یلداست. ماست موسیر چکیده رو هم آوردم و بادنجون کبابی ها رو توی غذاساز، میکس کردم و ریختم تو ماست. پودر سیر و فلفل سیاه و پاپریکا و یه کم ریحون خشک هم ریختم توش و گذاشتم تو یخچال که مزه ها با هم ترکیب بشه.

بعد سفره یا بار مصرف انداختم رو میز ناهار خوری و بشقابها و همه وسایل شام و پذیرایی رو کم کم بردم چیدم روش. خب، خدا مامانم رو حفظ کنه که ماهیچه رو بارگذاشته بود و باقلاپلو رو هم درست کرد!!!! حتی میوه ها رو هم شسته و چیده بود. یعنی اگه اینطوری نبود که من اصلا مراسم رو اون روز نمی انداختم. بعدش قرار شد مهمونهام بیام. که البته برادرم و خانمش و دخترخاله و دو تا از پسرخاله هام که با خودمون تئاتر بودند!

بعد مامانم گفت که اون یکی خاله ام که از کرمانشاه اومده، امروز جمهوری بوده که واسه مغازه اش تو کرمانشاه خرید کنه. منم ناراحت شدم و گفتم: خب چرا نگفتی امشب بیاد اینجا؟ طفلی تا اینجا هم اومده بوده! گفت: آخه من گفتم شاید تو نخوای!!!!!!!! گفتم: این چه حرفیه. خلاصه زنگیدم بهش و گفتم خاله همین الان پاشو بیا. اونم خونه پسرش بود. همون که هفته پیش تولد بچه اش بود! خلاصه اینکه من از اول نمیخواستم اینهمه آدم رو دعوت کنم، ولی خب، قسمت بود همه اینا دور هم جمع بشن!!!!!!!!!!

جاتون خالی که خیلی خوش گذشت. و دوباره رقص و مسخره بازی و خوشگذرونی. همه هم بلند شدند و کار کردند و کمک کردند. فقط من اشتباه کرده بودم که خودم گوشت رو نخریده بودم. چون مهدی وقتی رفته بود ماهیچه بخره، قصاب بهش ماهیچه گوسفند داده بود. خب ماهیچه گوسفند رو هم که میدونید نصفش استخوونه!!!!!!!! سر شام یه کم اعصابم خرد شد که نکنه کم بیاد. و البته من باید از قبل خودم ماهیچه گوساله رو میخریدم. چون مهدی بیگناه که نمی دونست. به هر حال گذشت و شکر خدا آبروی ما هم حفظ شد. چون سوپ و بورانی ماست و بادنجون کبابی هم بود!

و جالب اینکه خانم برادرم هم یه ظرف سالاد لبو آورده بود. که شامل لبو و ذرت و کلم قرمز بود. با سس. خیلی هم خوشمزه بود. واقعا دستش درد نکنه. چون من دیگه دست سالاد درست کردن ندارم!!!!!!

و بچه ها باور کنید با وجود اینکه از صبح سر کار بودم و رفته بودم تئاتر، ولی اصلا له و کوفته نبودم. یه خستگی معمولی داشتم چون همه کمک میکردند!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. به قلبهای مهربونتون و دلهای پاکتون. صبح قشنگتون بخیر. از اون آفتابها می تابه که از صد تا برف سردتره! ولی خدا رو شکر که یه صبح دیگه رو دیدیم و امروز قراره کلی اتفاق خوب تو زندگی مون بیفته. مگه میشه دستامون رو بدیم به خدا و اون مارو ببره جاهای بد. قطعا امروز جلوه های قشنگی از زندگی بهمون نشون داده میشه.

دیروز طبق قرار قبلی، مامانم و مانی اومدند خونه ما تو انقلی. بابام هم امروز صبح بهشون ملحق میشه. همین امر، من و مهدی رو خوش کیف (!) کرد و دیگه لازم نبود بریم دنبال مانی تا شهران. خلاصه دیروز یکی دو بار با مهدی وسط روز حرفیدم و شکر خدا شرایط خوب بود وقربون و صدقه و از این حرفها!

بعدش تو اداره مون یه اتفاقی افتاده. یکی از خدماتی ها نسبت به ارتقا یکی دیگه از خدماتی ها یه عکس العمل زشت نشون داده بود و رفته بود کتکش زده بود!!!!!!! اینجوری که اون یکی خدماتی، به خاطر داشتن دیپلم و همچنین ترتیب و نزاکت و همه چیزهای خوب، بعد از چند سال قرار شد بره تو یه قسمت  اداری مشغول به کار بشه. این یکی، عکس العمل نشون داد و اول دعوا کرد و بعدش حسابی اون یکی رو کتک زد!!!!!!! آخه به اون چه مربوطه؟ ارتقا شونده که نباید کتک بخوره. خلاصه چون سابقه چند بار کتک زدن بقیه رو هم داشت، دیگه تصمیم گرفتند اخراجش کنند. حالا فکر کنید سه تا هم بچه داره!!!!!!!!!!!!

دیروز آخر وقت قبل از اینکه بخوام برم، رفتم پیش مدیرعامل و بهش گفتم میدونم کارش صد در صد ا شتباه بوده و اصلا شاید منجر به چیزی بدتر از اینا میشد. ولی الان سر زمستون سیاه، این بره کجا کار پیدا کنه؟ ما میخوایم این تنبیه بشه، خب زن و بچه بدبختش تاوان پس میدن. من میگم برگرده، ولی خب تنبیه هم بشه. مثلا چه میدونم یه ماه بهش حقوق ندید، یا اضافه کارش رو ندید یا هرچی. ولی از بیخ تنبیهش نکنید. بعد یاد اون مطلب افتادم که میگفت بچه هایی که تو خیابون فال و آدامس می فروشند رو با زشتی و درشتی از خودتون دور نکنید. به ارومی بگید که نمیخواید بخرید. وقتی باهاشون بدرفتاری می کنید، این برای اونا منجر به عقده میشه و اونا با همون بزرگ میشن و با شکل بدتری به جامعه برمیگردند. که دودش تو چشم همه جامعه میره!

خلاصه هی ما گفتیم و گفتیم، مدیرعامل هم دلش می سوخت و نمیخواست اخراج بشه. ولی خب مدیر منابع انسانی گفت که این اصلا به درد اداره نمیخوره و بگردیم یه کار دیگه جای دیگه براش پیدا کنیم. و مدیرعامل هم گفت که تا وقتی کار پیدا کنه، یه جورایی بهش کمک میشه. خلاصه این وسط مهدی هم زنگید که بیا دنبالم و مدیرعامل هم تلفن منو جواب داد و گفت که داره میاد!!!!!!!!!!

بعدش من رفتم و دیدم کارمند مهدی هم با خودش اومد و یه نگاهی به پخش ماشین انداخت و درستش کرد. ما هم تا دم مترو بردیمش که راحت تر بره خونه. واقعا دستش درد نکنه. مهدی میگه: خانم من نمی تونه بدون آهنگ تو ماشین باشه!!!!!!!!!!!

خلاصه تو راه هم با هم مهربون بودیم و من از شرایط کار جدیدی که یکی از دوستان لطف کرده بودند و جور کرده بودند به مهدی گفتم ولی خب، راه دوره، پنجشنبه ها هم اجباریه. اگه به محل زندگیم نزدیک بود که نور علی نور بود! حالا هرچی خدا بخواد!

خلاصه قبل از اینکه برسیم خونه، رفتم قصابی که دو کیلو ماهیچه برای امشب بگیرم. آخه میدونید که امشب دوازده نفر مهمون دارم بابت تولد مانی. تولد اینم شده عین هفته وحدت! یه هفته طول میکشه!!!!!! ولی آقا قصابه گفت که تموم کرده و گفت که چرا ظهر نزنگیده ام بهش. راستش درست میگفت و چه بهتر که اینکار رو میکردم. و گفت که امروز میاره. بعد به مهدی گفتم: عیب نداره. فردا که از تئاتر برگشتم، میام میخرم. مهدی هم گفت: من که نمیام تئاتر چون جلسه دارم. تو فکر کردی من باهات قهرم، ولی من واقعا جلسه دارم! منم گفتم: آخی. حیف شد. اونم گفت: عیب نداره. ایشالا دفعه بعد با هم میریم! بعدش هم من خودم میام گوشت رو میخرم. خلاصه دوباره به اقا قصابه زنگیدم و خودم رو با  اسم فامیل مهدی معرفی کردم و گفتم برام دو کیلو ماهیچه کنار بذاره که همسرم میاد میبره!!!!!!!!

خب وقتی میشه با یه اسم فامیلی، دل یه مرد رو به دست آورد، چرا که نه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! .خلاصه رسیدیم خونه و دیدیم مامانم قورمه سبزی پخته و همه چی هم مرتبه. ما که رسیدیم، مامانم رفت شانزه لیزه یه دوری بزنه و مانی هم خوابش برد تو اتاق، پای تی وی. بعدش مهدی اومد طرفم. گفتم: کاشکی بذاری برم حموم. دو روزه نرفته ام، حالم خوش نیست!!!!!!! گفت: عیب نداره. بعدش یاد این مثل افتادم که خانم خارجی به همسرش میگه: عزیزم من تازه از حموم اومده ام، آماده ام! ولی خانم ایرانی میگه: دیگه زود باش میخوام بعدش برم حموم!!!!!!!!! البته که همه اینجوری نیستند! این فقط یه مثله برای اینکه یادمون باشه باید اول تمیز و آماده باشیم بعد از شرایطی که پیش میاد لذت ببریم. نه اینکه فکر کنیم رفع تکلیفه. البته اینم بگم ها، برای کسی که این اتفاق دیر براش می افته، بیشتر میتونه مثلا آماده بشه. وگرنه کسی که همیشگیه این جریان براش، خب عادی تره. یه جا خوندم بعضی ها سالی یه بار شب جمعه دارند و بعضی ها هر شب!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی خب، مهدی خودش هم یه کار کوچیک داشت و خلاصه رفتم حموم و برگشتم و خدا رو شکر که ......... خلاصه با هم مهربون بودیم!!

بعدش مهدی رفت حموم و من واسه خودم لمیدم رو کاناپه و دیدم کاری واسه انجام ندارم فعلا و بهتره یه کم استراحت کنم. بعدش داداشم اومد و مهدی هم از حموم دراومد و بعد از چند دقیقه هم مامانم رسید. خلاصه شام خوردیم و بعدش من رفتم تو آشپزخونه. اول یه کم سوپ درست کردم واسه ناهار امروز مامانم و بابام. بعد واسه خودم و مهدی غذا ریختم تو ظرف. بعدش پیازداغ درست کردم و کنار گذاشتم که امروز که مهدی ماهیچه رو میاره، مامانم کار زیادی نداشته باشه و فقط بندازه تو پیازداغ و تفتش بده و با زعفرون بذاره بپزه تا ما از تئاتر برسیم. که البته تئاتر شهر تا خونه ما نزدیکه. کلا واسه مهمونی امشب استرس ندارم. چون هم نیروی کمکی هست، هم اینکه خودی هستند و مشکلی پیش نمیاد. خلاصه وقتی هم که رسیدم، باقلاپلو رو درست میکنم. بادنجون کبابی هم دیشب خریدم که عصر امروز بورانی ماست و بادنجون درست کنم.

امروز که رسیدم اداره، دیدم برنامه گذاشته اند واسه دو هفته دیگه. دو هفته دیگه سه شنبه و پنجشنبه تعطیله. ولی یه برنامه ضرب العجل گذاشته اند که همه اون چهار روز تعطیلی رو برای عملیاتی شدن سیستم پروژه باید شرکت باشیم!!!!!!! تا ایشالا دیگه تموم بشه و خلاص بشیم!!!!!!! حالا از صبح دارم فکر میکنم اینو بذارم کجای دلم؟؟!! همه مرخصی ها هم لغوه و هرکی بخواد پاشو از شرکت بذاره بیرون، با تیر می زننش!!!!!! حالا این در حالیه که داداشم همه اش میگه اون چهار روز رو بریم تبریز! (یکی از دخترعمه هام تبریزه) ولی خب از صبح دارم نقشه میکشم که فعلا این چند روز آخر هفته به مهدی چیزی نمیگم، مگه اینکه برنامه ریزی قطعی بخواد انجام بشه. قبل از همه اینا هم این تصمیم رو گرفتم که هرچقدر پاداش بابت این چند روز بهم بدن، باهاش سه تایی بریم کیش! درسته زحمتش با منه، ولی خب، من از وقت خانواده ام دارم میذارم و میام سر کار. اینجوری شاید دلش یه ذره نرم بشه!!!!!!!!!!!!!!!!

خب حالا بریم سراغ جوجه چینی با دو تا سس مخصوص!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون! صبح قشنگتون بخیر و شادی.قلب روی ماه تک تک تون رو می بوسم و دستهای پر از محبتتتون رو می فشارم! این چند روز اخیر که یه کم حالم خوش نبوده، همه تون نهایت محبت رو در حقم داشته اید. و هر کس به هر زبونی ک بلد بود، باهام همدردی کرده و سعی کرده راهکاری نشونم بده.

دیگه واقعا از خدا چی میخوام؟ اینهمه آدم دارند باهام همدردی میکنند. آمار بازدیدکننده ها و کامنت گزاران محترم، دلم رو گرم میکنه. و البته می دونید که من هر گز اصرار به کامنت گذاشتن نمی کنم. ولی وقتی می بینم وقت شادی و وقت غم، اینهمه دوست مهربون دارم که تو غم و شادی تنهام نمیذارند، دلم گرم میشه و خدا رو به خاطر اینهمه محبت و عشقی که اطرافمه شکر میکنم. تازه جایی که آدمها همدیگر رو رو د رو نمی نمی بینند و فقط از طریق نوشتن با هم ارتباط دارند. بیخود نیست که خدا به قلم و آنچه که می نویسد، قسم خورده!بغل

راستش حالم بهتره. یه کم احساس سبکی میکنم. ولی خب میدونم راه درازی در پیش دارم. باید خیلی اتفاقات دیگه بیفته ولی اونم اگه خدا بخواد و بنده خدا اراده کنه، حتما درست میشه. سعی میکنم تک تک تجربیاتم رو اینجا بگم. میدونم به درد بقیه هم میخوره. ولی خب در هر حال پر حرفی منو ببخشید. این روزها از روی ناراحتی، خیلی بیشتر می نویسم و میخوام هر اونچه که فکر میکنم درسته یا نادرسته رو بنویسم.

دیروز حوالی ساعت چهار مهدی اس داد که کی میای دنبالم؟ چون دیروز ماشین دست من بود دیگه. منم گفتم: تا ده دقیقه دیگه راه می افتم و دوباره خبرت میکنم. بقیه کارها رو راست و ریست کردم و راه افتادم. بازم تو ماشین بهش زنگیدم که من دارم میام. خلاصه رفتم در شرکتشون  و حدود ده دقیقه هم معطل شدم! یعنی ده دقیقه طول کشید که بیاد پایین!!خنثی و البته برای من مهم نیست. بالاخره پیش میاد و اصلا ممکنه آخرین لحظه یه کاری جور بشه. اون دیگه دست آدم نیست.

خلاصه پایین اومد و من پیاده شدم که اون پشت فرمون بشینه. خندید و گفت: اوه اوه چه اخمی هم کرده!

رومو کردم اون طرف و نشستم تو ماشین. فلش داداشم به پخش بود و مهدی گفت: دیگه بسه! از صبح تا حالا داشتی اینا رو گوش میکردی. دیگه نوبت منه! گفتم: من از صبح با ماشین مسافرکشی نکردم ها! من اداره بودم! خندید و گفت: بالاخره الان نوبت منه!

خلاصه انگار حالش خوب بود! بعد همون اول که خواست راه بیفته، گفت: صندلی ات رو یه کم بخوابون که راحت باشی. وقتی من رانندگی میکنم، تو استراحت کن آروم باش. الان هم پاتو دراز کن و بذار عضلاتت شل باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد در حین رانندگی سعی کرد صندلی رو تنظیم کنه که خودم انجام دادم. آخه اهرمش به من نزدیکتر بود تا به اون!

بعدش دو سه تا شوخی ث.ک.ثی کرد!!!!!!!  و یه کم در این باره لیچار گفت!!!!!!!!! دیگه مطمئن شدم پتک خورده به مغزش! چون از حالت اتصالی یه کم حرکاتش پررنگ تر بود!!!!!! بعدش دوباره حرف افتاد!!!!!!

دوباره همون حرفهای تکراری. بهش گفتم که خودت میدونی که من آدمی هستم که همه مهمونها برام یکی هستند. مهمون هم دوست دارم و اگه شرایطش فراهم باشه، دلم میخواد خونه مون پر از مهمون باشه. خونه بابام رو که دیده ای! همه دائم در حال رفت و آمد به اونجا هستند. پس از این چیزها زیاد دیده ام. ولی تو روز شنبه، به جای دستت درد نکنه بابت مهمونی روز پنجشنبه که خودت دیدی چه مصبی ازم دراومد، و به جای اینکه فکر کنی من از صبح زود سر کار بودم و تازه مانی از ساعت چهار صبح بیدار بود و من در مجموع همون چهار ساعت رو خوابیدم. از صبح زود که سر کار بودم و اون روز هم شیفتم بود و به خاطر عدم حضورم تو اداره در روز پنجشنبه که اون عملیات لعنتی انجام شده بود، همه کارهام مونده بود واسه شنبه! دیگه از خستگی داشتم می مردم. بعد به خاطر اینکه چند دقیقه دیرتر اومدم پایین، کاری کردی که من اون وقت شب از ماشین گرم پیاده بشم و خودم بیام خونه. یعنی سرمای هوا رو ترجیح بدم به اینکه بشینم تو ماشین و هوار تو رو گوش بدم.

بعد مهدی بابت رفتار روز شنبه اش عذرخواهی کرد و گفت که واقعا میدونه کار بدی کرده! بعد گفت: آشتی! من تا لحظه ای که بیام دنبالت، حالم خوب بود. یعنی تو اداره اول خواستم ساعت چهار بیام دنبال مانی. بعد گفتم چه کاریه من و مانی زودتر بریم خونه؟! خب بمونم با آشتی با هم سه تایی بریم!!!!!!!!!! (یعنی فکر کنید به همه اینا هم فکر میکنه! این بیشتر مغز آدم رو داغ میکنه!) بعد حتی تا لحظه ای هم که راه بیفتم حالم خوب بود. ولی اون چند دقیقه ای که دیر کردی، یه دفعه حالم بد شد!!!!!!!!!

گفتم: خب تو بگو تقصیر من چیه؟ تو ده دقیقه قبلش زنگیدی و گفتی آماده باشم. من حتی کشوهام رو هم قفل کردم که یه دفعه سه تا نامه اومد تو سیستم. تا ارجاعشون دادم یه کم طول کشید! بعدش یعنی من اینقدر پیش تو ارج و قرب ندارم که سه دقیقه به خاطرم صبر کنی؟ یعنی تا همین حد برات مهم بودم؟

گفت: من حرفت رو قبول دارم. تو راست میگی. من نباید بیخودی عصبانی میشدم. ولی تو هم نباید ادامه میدادی!!!!!! حالا من یه کلمه گفتم تو چرا هی ادامه دادی؟ گفتم: تو یک کلمه گفتی؟ تو یه دفعه شروع کردی به کار من فحش دادن که مرده شور ببره کارت رو! بعدش گیر  دادی به دکترم و حرفی که زده و توپیدی به من که چرا گفته کار نکن و مواظب دستت باش! خب خودتو بذار جای من. مگه ظرفیت من چقدره؟ چرا از دید من به قضیه نگاه نمیکنی؟ یه زنی که دیشب یه ذره خوابیده و از صبح  اینهمه کار داشته و از دست درد هم داره می میره، چقدر ظرفیت داره که بداخلاقی بی دلیل تو رو تحمل کنه؟ بعدش تو دو روز قبلش میگی تو از نظر من مقصری چون نرفته ایم خارج. منو به چشم مقصر می بینی و تنها نکته مثبت من از نظر تو، به دنیا آوردن مانیه!!!!!!! خب حالا خودتو بذار جای من! با جایگاهی که پیش تو دارم، دیگه چقدر میتونم دلخوشی داشته باشم و اصلا چقدر میتونم بعد از اینهمه ناراحتی، عصبانیت تو رو تحمل کنم؟

گفت: اگه تو همون اول که من عصبانی بودم هیچی نمی گفتی و ادامه نمیدادی و میگفتی ببخشید که دیر شد! باور کن منم تمومش میکردم!!!!!!! گفتم: این حرف الانته. وگرنه وقتی تو به کارم فحش دادی، من هیچی نگفتم. بعد تو به دکترم گیر دادی. انگار که واقعا دلت پر بود. دیگه تو تموم نکردی. هی گفتی و گفتی منم دیدم واقعا گنجایش ندارم. اینه که پیاده شدم!!!!!!!!!! البته مهدی میگه تو نباید میگفتی: داری بهانه میگیری! این جمله منو جری کرد!! خب اینم یه بهانه دیگه است!!!!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگتون بخیر. تهران همین آذر و دی سرده. چون سرماش خشکه، تو استخوون آدم رو می ترکونه! (حالا اگه بریم اردبیل میخوایم چی بگیم؟؟!!)

من که صبح با ماشین اومدم! اونم از شهران. واقعا بدون ماشین تو این سرما و از این مسیر، خیلی مشکله.

دیشب طبق روال یکشنبه ها خونه بابام اینا بودیم. منم که دیشب شیفت بودم. حوالی ساعت چهار مهدی بهم اس داد: خودت میری یا من بمونم با هم بریم. زدم: خودم میرم. نوشت:  اگه میخوای الان بری، بیام دنبال. که من همون اس رو تکرار کردم.

بعدش ماشین رزر کردم واسه ساعت شش! نشستنم به کار کردن!

این وسط سری هم به ریدرم میزدم و سراغ دوستان میرفتم. از هفته پیش که نت یه کم کند شده، سراغ دوستان نرفته بودم که دیروز سعی کردم تا یه جایی از شرمندگی شون دربیام! خلاصه ساعت شش ماشین اومد و یه ساعته رسیدم شهران. ولی تو ماشین حالم داشت بهم میخورد. حس خیلی بدی داشتم.

ساعت چهار و نیم که اداره بودم، رفتم واسه خودم یه لیوان نسکافه کم شکر درست کردم. که مثلا رفرش بمونم! ولی همون حالمو بد کرد. یعنی وقتی نشستم توماشین، حس حال بهم خوردگی داشتم. ترافیک دیشب نسبت به هفته قبل روون بود و یه ساعته رسیدم شهران!!!!!!!!!! بیچاره ماشین آژانس هم تو راه خراب شد و دیگه آخرهای راه، طرف داشت با چراغ خاموش حرکت میکرد. چون مثل اینکه دینامش سوخت بود. یا یه همچین چیزی!!!!!!!!!!

بعد که رفتم بالا، مهدی بهم سلام کرد. ما یه عادتی داریم که تا جایی که بشه، ناراحتی هامون رو از هم، جلوی بقیه عنوان نمی کنیم. حوصله نداریم حالا همه بفهمند چه خبره و هر کسی بشینه به نصیحت کردن و از اون بدتر، موضع گرفتن! میذاریم خودمون به درد خودمون بمیریم!!!!!! زیر لب جواب سلامش رو دادم و لباسهامو درآوردم و دستی شستم و دیدم مامانم فسنجون درست کرده!

خلاصه داداشم هم خونه بود و هر دو نوکی زدیم به غذاهایی که موجود بود! بعدش من رفت خودم رو وزن کردم و دیدم عدد 58400 رو نشون میده. حالا اون چهارصد هم بابت چیزهایی که خورده بودم، همون 58 خوشحالم کرد. البته که سایز صد برابر بهتر از عدد وزنه!!!!!!!

خلاصه هیچی دیگه. یه کم با مانی بازی کردم. هی بهم تیر میزد و من می مردم بعد می اومد و سرشو میذاشت رو پام و میگفت: مامان!!!!! همه هم می خندیدند که خب، نکشش! که نخوای گریه کنی و این بازی هی ادامه داشت!!!!!!!!! بعدش دیدم مامانم وسایل سالاد رو شسته. به زور ازش گرفتم و با دستهای علیلم شروع کردم خرد خرد سالاد درست کردن. خیلی آروم جوری که به دستم فشار نیاد. کلا هویچ رو هم حذف کردم! چون زور دستهام به خرد کردن هویچ نمیرسید!!!!!!!!!

کلا با مهدی حرف نزدم. چند جمله به اجبار بین مون رد و بدل شد. هنوز دلم نمیخواست نگاش کنم. از طرفی دختر خاله ام از کرمانشاه اومده و قرار بود با همسر و دختر سه ماهه اش بره جایی و شب بیاد خونه مامان اینا. خیلی هم تاکید کرد که ما شام بخوریم و منتظر نشیم که اونم راحت باشه. خلاصه حوالی ساعت نه، یه پسرخاله ام اومد و گفت شنیده ام دور هم جمعید، گفتم منم بیام! ما هم گفتیم: خوش اومدی. بعدش برادر همین دخترخاله ام با زن و بچه هاش و خاله ام اومدند واسه شب نشینی. بعدش اون یکی شوهر خاله ام اومد و آخر هم خود دختر خاله ام.

خلاصه سفره پهن شد و یه عده شام خورده بودند و یه عده نخورده بودند. بعد همه نشستند به جک تعریف کردن و هر کسی از تو گوشیش یه چیزی درمی آورد و میخوند. به جرات میتونم بگم نود و پنج درصد جکها هم کردی بود! یعنی داشتیم خودمونو دست می انداختیم!!!!!!!! قاه قاه هم می خندیدیم. مهدی از همه بیشتر میخندید!!!!! آخه تقریبا همه کلمات رو متوجه میشه و خودش هم خیلی دوست داره زبان کرمانشاهی رو. به خصوص حاضرجوابی کرمانشاهی ها رو. البته اینا رو خودش میگه. و دیگه اینکه چون تو خونه شون، کلا اینطور چیزی نیست که کسی شب نشینی بره خونه کسی و همه مهمونیها با دعوت قبلی و کلی تدارکاته، بنابراین سالی یکبار که چه عرض کنم، صد سال یکبار هم خاله هاشو نمی بینه. عمه اش هم، مگه من دعوت کنم یا من برنامه بذارم که بریم ببینیم یا اونا بیان خونه مون. برای همین، مهدی این کار ما رو خیلی بیشتر دوست داره و میگه از بچگی هم دلش میخواسته خانواده اش اینجوری باشند که خب، بنا به هر دلیلی، نبودند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی. درسته هوا خیلی سرد شده و باد و سوز میاد! ولی امروز واقعا هوا تمییز بود. یعنی من قشنگ تونستم کوهها رو ببینم! آفتاب هم یکوری افتاده بود روشون و یه جاهاییش هم برفی بود! ولی سوز داشت ها!!!!!!!! از اون سوزها. خلاصه ما که زیاد راه نیومدیم. همون تا سر خیابون کارگر که ببینم نونوایی تافتونی بالاخره باز شد یا نه. که دیدم اصلا انگار تعمیرات داره یا کلا دارن خرابش می کنند! اینه که دیگه ناامید شدم! حالا یه بار باید بیام از مغازه های اطرافش بپرسم ببینم به جای دیگه ای منتقل شده اند یا خیر!!

ساعت 07:50 صبح یکشنبه است. به خاطر خرابی اینترنت، بازم دارم تو ورد تایپ میکنم. واقعا بدون شکلک خیلی بی روحه. تازه همین الان هم اینترنت قطعه. فعلا می تایپم تا ایشالا درست بشه. هرچی هم از صبح زنگیده ام، مسوولش نبوده! شاید هم هنوز نیومده!

عاقا تا یادم نرفته اینم بگم که اون دوستانی که توی بلاگ اسکای وبلاگ دارند. من بینوا هی میام نظر میذارم، ارسال رو که میزنم، بر و بر نگام میکنه و نظرم میره تو چشم خودم!!!!!!!!! خب آخه چه وضعشه!!!!! پس کی باید نظر گذاشت؟ تو بعضی هاش نهایت بتونم لایک کنم. آخه لایک خالی به درد نمیخوره. یه وقتهایی آدم میخواد واقعا یه چیزی بنویسه! از مسوولین میخوام رسیدگی کنند!!!!!!!!

دیروز در پی دست درد شدید که بر من مستولی شده بود (!) و دست چپم از یه حدی بالاتر نمی اومد و اصلا در بعضی جهات نمیشد تکونش بدم. خلاصه نزدیک شرکت یه آقای ارتوپدی بود که چند ماه پیش هم واسه کتف راستم رفتم پیشش. هرچند که الان واقعا باید برم پیش متخصص دست که فعلا فرصت ندارم راه خیلی دور برم!!!!!! در نتیجه گفتم برم پیش این آقاهه اصلا شاید خودش یه نفر رو همین حوالی بشناسه! معاینه اش رو هم خیلی قبول دارم. یه ساعت دستمو بالا و پایین کرد و هفت هشت بار هم جیغم رو درآورد!!!!! ماشاءالله خیلی هم پر زوره!!!!!!!!

خلاصه حوالی ساعت ده و یازده، زنگیدم و وقت گرفتم و رفتم پیشش. اینقدر خوشم میاد دکتری که صبح ها مطب باشه! البته اینم تو کلینیکه! ولی هرچی! هر روز ساعت ده تا دوازده نشسته اونجا. واقعا خودش نعمتیه!!!!!!! خلاصه رفتم پیشش و پس از انجام معاینات لازمه، ایشون فرمودند:

همه این دردها، ناشی از کشمکشهای درونی شماست!!!!!! شما از بدنت کار میکشی، ولی وقتی میخوابی و بیدار میشی، خستگی از بدنت در نرفته! (این عین جملات آقای دکتر بود!) بعدش هم شما فکرت درگیره! این درگیریهای فکر، نمیذاره عضلاتت آروم باشند. دائم حالت گرفتگی دارند!!!!!!!

عاقو! انگار داشت فنجون قهوه ما رو نگاه میکرد!!!!!!!! دو جمله دیگه ادامه داده بود، سرمو میذاشتم رو پاش و های های گریه میکردم!!!!!!!!!! (آشتی بی جنبه!) بعدش تو چند جمله کوتاه بهش گفتم که با همسرم اختلاف داریم و ایشون کلا منو قبول نداره! به وضوح شاخها رو روی سر دکتره می دیدم! نه برای اینکه بگم من در نظر دکتر خیلی مقبول بودم. نه، من ظاهر معمولی دارم. شاید به این دلیل تعجب کرد که من داشتم با آرامش همه اینا رو بهش میگفتم. اونم بهم گفت: حتما خودت برو پیش مشاور. بعد شوهرت رو هم ببر. خودتو پاسوز نکن. جوونی ات رو هدر نده. گفتم: آخه بچه دارم! گفت: به هر حال تا یه جایی برای بچه میتونی مایه بذاری. خود بچه هم تو این محیط اذیت میشه. تفریحاتت رو بیشتر کن. یه سری دوا برات می نویسم که یه کم عضلاتت شل بشه و از این گرفتگی بیرون بیاد. یک ماه بهت فرصت میدم! توی این یک ماه دست به سیاه و سفید نمیزنی!!!!!!!!!! میذاری عضلاتت استراحت کنند. بعد از یک ماه میای اینجا. اگه خوب شده بودی که چه بهتر! وگرنه از بالا تا پایین دستهات رو تزریق میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم گفتم: عمرا اگه دیگه تزریق کنم! گفت: پس خوب شو!!!!!!!!!

خلاصه وقتی آقای دکتر اینا رو گفت، یادم اومد تیرماه هم که همینها رو گفت، من یکسره از مطبش رفتم اداره مهدی و کلی گریه کردم و گفتم بیا با هم خوب باشیم و زندگی بی دغدغه بسازیم و از زندگی لذت ببریم و همون موقع برنامه استخر رو با مانی گذاشتم و دوستای قدیمی رو پیدا کردم و یکی دو تا دوره هم گذاشتیم تا امروز. یادم اومد دفعه قبل هم به خاطر رهنمونهای همین دکتر، واقعا یه کم واسه خودم تفریح جور کردم و دیدم همه ناراحتی های فکری، داره میشه بلا می افته به جون جسمم. پس هی تلاش کردم و مثبت اندیشیدم!!!!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگتون بخیر. خیلی دلم میخواست این دو سه روزه رو بیام اینجا و لااقل نظرات قشنگتون رو بخونم. ولی خب نشد. همه پنجشنبه رو به مهمونداری گذروندم و جمعه رو هم به استراحت!!!!!!! البته به استراحت و سرزنش خودم. یعنی به غلط کردنی افتادم اون سرش ناپیدا. خود مهدی هم خیلی ناراحت بود. حالا میگم جریان رو. یعنی امروز دو تا ماجرا رو براتون میگم. یکی جریان مهمونی، یکی هم جریان رابطه ام با مهدی که چی شد و کار به کجا کشید!!!!!!!!!

روز چهارشنبه که یادتونه به مهدی گفتم میخوام یه چیزی بفرستم در اداره. در نظر داشتم برم از سهروردی یکی از این صندلی بلندها بخرم. ولی نشد از جام تکون بخورم. روز پنجشنبه هم اداره ما یکی از این عملیاتهای طخمی داشت که همه بچه ها باید حضور می داشتند. ولی خب، اینا از قبل گفته بودند که این عملیات هفته قبله. برای همین منم مهمونی رو انداخته بودم این هفته. ولی خب برنامه شون عوض شده بود و اونم افتاده بود این هفته. ولی خب، من که نمی تونستم مهمونیم رو جابجا کنم. تازه این هفته تولد مانی هم بوده. خلاصه چهارشنبه دم رفتن، رئیسم بهم گفت: فردا میای دیگه؟! گفتم: من مهمون دارم و از قبل هم دعوت کرده ام. گفت: مهمونی ات ظهره یا شب؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! یعنی فکر کرده بود من چند ساعت هم اگه شده بیام!!!!!!!!! که گفتم: این ساعتی که دارم میرم خونه، خونه و زندگیم داغونه. خلاصه روشو کرد اونور! منم تشریف آوردم خونه.

اول در نظر داشتم خودم برم خونه و بگم مهدی بره دنبال مانی خونه بابام اینا. ولی یه حسی به من میگفت الان زمان خوبیه که با مهدی تنها باشم. خودم چیزی نداشتم بگم. ولی حس میکردم اون حرفهایی داره که بزنه. خلاصه اومد دنبالم و شکر خدا ترافیک بود و زمان زیادی داشتیم برای حرف زدن تا برسیم خونه مامانم اینا. مانی هم که نبود تو ماشین.

خلاصه حرف افتاد و مهدی خییییییییییلی گله داشت از من! گفت: زندگیت شده کار و به بچه نمیرسی و به فکر خودت هم نیستی و ............ خلاصه قبل از اینکه من حرف بزنم، گذاشتم حسابی حرفاشو بزنه. بعد خودش یه جمله ای گفت که منو از سردرگمی درآورد. چیزی که این سه سال اخیر دارم دور خودم میچرخم تا ببینم دلیل این بی محلی ها چیه؟

خلاصه گفت: راستش خودم میدونم یه مدته بهانه گیر شده ام. میدونم بیخودی ازت بهانه میگیرم و بهت گیر میدم! (این عین جملات خودشه) دلیلش رو پیدا کرده ام. میدونی آشتی! خب من تو برنامه ام بود که برم خارج. ولی تو نذاشتی. تو ما رو نگه داشتی اینجا. برای همینه که من هرچی بدبختی و مصیبته رو از چشم تو می بینم. وقتی تو رو مقصر همه چی می بینم، خب نمیتونم بهت نزدیک بشم! نمیتونم باهات راحت باشم. وقتی آدم یه نفر رو مقصر همه چیز میدونه، خب خیلی ازش دلگیره. برای همین نمیتونه بهش نزدیک بشه!

گوش میکردم و مات داشتم به ماشین هایی نگاه میکردم که کم کم غروب، باعث روشن شدن چراغهاشون میشد. نه ناراحت بودم نه خوشحال. فقط مات و مبهوت داشتم گوش میکردم و از یه نظر راحت شده بودم از اینکه این حلقه مفقوده پیدا شده بود. خب، از نظر خودم (شاید فقط از نظر خودم) زنی ام که به خودم میرسم، حواسم به خونه و زندگیم هست. وجهه اجتماعی دارم و تو اطرافیان هم شخصیت مقبولی دارم. یعنی با کسی مشکل آنچنانی ندارم. حق داشتم همیشه برام سوال باشه که وقتی اطرافیان و دوستان از مصاحبت باهام لذت می برند و همه میگن خوش به حال شوهرت، چرا همون شوهر اینقدر ازم دلگیره و دوستم نداره و میخواد ازم دور باشه.

خب بالاخره فهمیده بودم. خودش بالاخره چهارشنبه گفت که چون منو مقصر میدونه برای نرفتن به خارج، این احساس رو نسبت بهم داره!

حسابی حرفاشو زد. آها یه چیز دیگه! میگفت: دیشب اومده ام بغلت کرده ام، ولی تو منو پس زده ای!!!!!! یه بار بغلت کردم و هر سه بار منو پس زدی!!!!!!!!! منم گفتم: ولی من اصلا چیزی یادم نمیاد!!!!! ولی اصرار داشت که اینطوری بوده. خلاصه ظاهرا من تو خواب بودم و لی مهدی گفت که حرف میزده ا م! در هر حال چیزی به خاطرم نمی اومد. ولی مهدی گفت: اون ضمیر ناخودآگاهت بوده که منو پس میزده!

تو دلم گفتم: تو بیداری، منو به هیچی حساب نمیکنی، حالا ضمیر ناخودآگاهم حتما دیگه خیلی جون به لب شده که وقتی دیده من خوابم، اون لب واکرده و پست زده!

خلاصه حرفاشو که زد، منم حرف زدم. در مورد اون مقوله که چیزی نداشتم بگم. هیچی!

ولی بهش گفتم که برای کار، چند جا سپرده ام. میخوام شغلم رو عوض کنم. ازم نخواه که کلا بشینم خونه! گفت: نه، فقط میخوام کارت سبک باشه که کمتر اذیت بشی! (خب دلش برای هم خونه اش یه کم میسوزه دیگه!)

بعد منم حرف زدم و البته بابت اون موضوعی که گفت، اصلا دلم نمیخواست گریه کنم. خب گریه نداره که. نظرش رو گفت. ولی در مورد بقیه چیزها، خیلی آروم براش حرف زدم. گفتم که من دارم مثل آدم زندگی میکنم. وقتی می بینم همکارم، یه پدر سکته ای داره تو خونه که قادر به انجام ابتدایی ترین کارش هم نیست، نمیتونم بی تفاوت باشم. برای همین قبول میکنم هفته ای دو روز شیفت وایسم که اون دو روز بره به پدرش برسه. و همین همکارم، درسته تا همین چند ماه پیش باهام بد تا میکرده، ولی من اینقدر بهش خوبی کردم که الان اون برای من همه کار میکنه! مهدی گفت: حالا ببین همین آدم چند ماه دیگه چی به روزت میاره! گفتم: بیاره! مگه من واسه خاطر اون میکنم؟ من هر کاری میکنم، واسه خدا میکنم.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام و هزار تا سلام و درود به همه تون! به قلبهای پاک و دستهای مهربونتون. خدا رو شکر که یه صبح دیگه رو می بینم که بتونم بازم بنویسم. بازم این توان هست برای نوشتن و شاد بودن!

مشکل اینترنت همچنان پابرجاست! از همه بدتر این شکلکهای نازنین به خاطر کندی، اصلا نمی تونند مورد ا ستفاده قرار بگیرند. من واقعا به اونا عادت دارم و دلم میخواد که باشند. تو ورد می نویسم و هر وقت مشکل برطرف بشه، اینجا میذارم!!

اگه یادتون باشه هفته قبل، یه بار کد فرستادم واسه دریافت مجوز طرح ترافیک و چون از ساعت پنج گذشته بود، گفت مجاز نیستید. اینه که اون 13200 تومن برام ذخیره شد. دیروز قرار بود من قبل از ساعت چهار، بازم بفرستم که مهدی و مانی بتونند از طرح اصلی خارج بشن و کلا بشه از اون مجوز استفاده کرد. برای همین، سه و خرده ای بود که فرستادم و اونجا به این رسیدم که دفعه قبل هم، یک مرحله رو انجام نداده بودم. برای همین زده بود: «در این مرحله مجاز نیستید!» ولی من فکر کرده بودم چون چند دقیقه ازساعت پنج گذشته، مجاز نیستم!!!!!!!!! یادتونه که یکی دو ساعت تو گیشا با مانی معطل شدیم تا ساعت هفت بشه و بتونیم از طرح رد بشیم! اون همه رانندگی تو ترافیک که شب دیگه فلج شده بودم از پادرد و کمر درد!!!!!!!خب، قطعا حکمتی توش بوده!!!!!!!!

خلاصه اس ام اس مجوز رو برای مهدی هم فرستادم که داشته باشه! بعد بهم اس داد که: مانی هنوز آبریزش داره! میخوای یه روز دیگه بریم؟!!!

براش نوشتم: خب اینو زودتر میگفتی. تا من این 13200 رو بیخودی خرج نکنم!  مهدی هم نوشت: ایرادی نداره! مهم نیست!!!!

خلاصه قرار شد برم خونه. ساعت چهار و ربع که شد، بار و بندیل رو بستم و از شرکت زدم بیرون. عجب سرمایی بود!!!!!!! واقعا سردترین روز از اول پاییز، دیروز بود. خعلی سرد بود! خعلی خعلی!!!!! نزدیک خونه نیم کیلو لبو هم خریدم! خلاصه رفتم خونه و مانی اومد جلوم و بهش گفتم به خاطر تولدت، واست لبو خریده ام!!!!!!!!!!!!

اونم گفت: لبو چیه؟ قبلا خورده بود ولی یادش نبود! خلاصه زودی لباسهامو عوض کردم و بشقاب و چنگال آوردم و لبوها رو ریختم تو بشقاب و از مانی و ظرف لبو عکس انداختم و زود گذاشتم تو فیس بوک. دخترعمه هام که ایتالیا هستند، خیلی باهاشون رابطه خوبی داریم. دیگه از همین طریق فیس بوک از حال هم باخبر میشیم هر روز!

عاقا من حس کردم این لبو بیش از حد شیرینه. یعنی انگار شهد داشت! من نشنیده بودم شهد بریزند روی لبو!!!! چون خود چغندر قاعدتا باید شیرین باشه که هست! خلاصه ما دیشب مربای لبو خوردیم!!!!!!!!!!! بعدش گوشت گذاشتم بیرون که قیمه پلو درست کنم. پیاز هم انداختم تو غذاساز که خرد بشه. بعد یه نگاهی به یخچال انداختم و دیدم دو سیخ کوبیده از ظهر مونده. با خودم فکر کردم خب اصلا قیمه پلو برای کی درست کنم؟ من و مهدی که شام نمیخوریم، برای فردای مهدی همین کوبیده ها رو میذارم، حالا هی نصفه اش رو میدم امشب مانی بخوره. خودم هم تو شرکت ماکارونی دارم. ول کن بابا، امشب فقط دو پیمانه برنج ساده درست کنم واسه ناهار فردای مهدی!

بعدش رفتم حموم و رحمت فرستادم به روح پر فتوح تعمیرکار آبگرمکن. فکر کنید این مدت اخیر ما همه اش فکر میکردیم فشار آب کمه. در حالیکه آبگرمکن به اندازه همه کهکشان راه شیری، جرم داشته. خلاصه حسابی حموم کردم. تو حموم با خودم فکر کردم حالا که امشب خستگی ترافیک همیشگی رو ندارم، یه کم از کارهام رو انجام بدم. بهتره همین امشب مایه قیمه پلو رو درست کنم. که واسه فردا شب که یه عالمه تو راه می مونیم، کارهام کمتر باشه. خلاصه از حموم که بیرون اومدم، یه استراحت کوچیک کردم و حوله سرمو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. مایه قیمه پلو رو درست کردم و اومدم زنگیدم به اون خانمه که قرار بود پنجشنبه بیاد نظافت. دو هفته پیش زنگیدم به خانمی که پسرخاله ام معرفی کرده بود و قرار گذاشتم که پنجشنبه بیاد برای نظافت خونه. البته فقط برای جارو و تی و آشپزخونه و حموم و دستشویی!!!!!! منظورم اینه که دیوار شویی ندارم. فقط همین نظافت کلی. خانمه هم گفت باشه و قرار شد یکی دو روز قبلش بهش بزنگم و آدرس رو بهش بدم.

حالا فکر کنید ما دیگه این هفته اونجوری که بگید کاری به خونه نداشتیم. چون قرار بود پنجشنبه نظافت کلی کنیم. حتی من فویل روی گاز رو هم عوض نکردم که یه دفعه پنجشنبه بعد ازنظافت عوضش کنم! خلاصه دیشب زنگیدم به خانمه و دیدم اصلا صداش در نمیاد!!!!!!! از اون سرماها خورده بود ها!!!!!!!! از اوناش!!!!!! طفلی گفت: حالا بذار تا فردا ببینم چی میشه! ولی خب، من دارم فکر میکنم که حتی اگه ایشالا امروز هم حالش خوب بشه، واسه پنجشنبه جونی نداره که بخواد اینهمه کار کنه! خلاصه دستمون موند تو پوست گردو و مهدی گفت: حالا کی نظافت کنه؟ گفتم: خودمون! گفت: توکه نمیکنی! من بدبخت باید بکنم! گفتم: به هر حال چاره ای نیست.

خلاصه خودم اول نشستم به لیست نوشتن که قراره چی درست کنم و هرچیزی که قراره درست بشه، چه موادی میخواد. از این مواد چی باید خریده بشه و اونا رو لیست کردم و نوشتم. بعد فکر کردم که بهتره چه کارهایی رو چهارشنبه انجام بدم و چی ها بمونه برای خود روز پنجشنبه. البته اینم بگم که مهمونهام خانواده مهدی هستند که از جا بلند نمیشن. یعنی نهایت چند تا بشقاب ببرند و بیارن. در نتیجه من نباید همه کارهامو بذارم برای روز پنجشنبه. اونم با کمردرد و دست دردی که دارم!

مهدی رفت بیرون که خرید بکنه. منم رفتم تو آشپزخونه و یه دستی کشیدم رو کابینت و بعدش بشقابها و دیس ها رو از بوفه درآوردم و آوردم تو سینک که یه آبی بهشون بگیرم. در همین حین، مهدی زنگید و رفتم در رو باز کنم. ما طبقه اول هستیم و به محض اینکه در رو بزنیم، طرف وارد میشه. در واحد هم آهنیه. در رو که به روش باز کردم گفتم: واقعا نمیخوای با خودت کلید ببری؟ خب صد بار میری و میای! چی میشه اگه کلید ببری؟

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون!!!! قربون محبت همه تون. که صبحها قبل از اینکه فرصت کنم پست بذارم، می شینم و نظرات پر مهرتون رو میخونم. حالا شاید از این به بعد، اول پست رو بنویسم و بعد جواب نظرات پر محبتتون رو بنویسم. هرچند که عشق شما، از جوابهای من، خیلی زورش بیشتره. ممنون از همه عزیزانی که قبل از اینکه پست امروز رو بذارم، تولد مانی رو تبری گفتند. درسته. امروز تولد مانیه. سه سال از اون روز میگذره و مانی وارد چهارمین سال زندگیش میشه. همین جا از خدا میخوام هر کس که بچه میخواد بهش بده. اونم سالم و صالحش!

امروز واسه پست گذاشتن ، ‌اینترنت خیلی سرعتش کمه. نمیدونید که!‌ من سه کلمه تایپ میکنم، بعد از چند ثانیه کلمات رو می بینم! امیدوارم بتونم این پست رو بذارم امروز!

 دیروز به شدت سرماخورده بودم. یعنی یه آبریزشی که خیلی وقت بود بهش دچار نشده بودم!  تا ظهر، سه لیوان چای و عسل و یه لیوان خوردم. از شدت بی خوابی هم تلو تلو میخوردم. بعد یه عالمه کار ریخت سرم و مشغول بدو بدو. خلاصه ساعت دو و نیم یه کم سرم خلوت شد و بهتر دیدم برم دستی به صورتم بکشم. حالا فکر کنید آدم سرماخورده که تحمل هیچی نداره، بره آرایشگاه! اونم برای امر خطیر موکنی ابرو و پشت لب! ولی دیگه مجبور بودم. چون طایفه مهدی اینا پنجشنبه واسه تولد مانی میخوان بیان خونه مون. موهامو که نشد رنگ کنم. لااقل یه سر و صورتی صاف میدادم. خلاصه رفتم ارایشگاه و شکر خدا دستشون زیاد درد نداره. بعدش مهدی زنگید که میخواد بیاد دنبالم که بریم ختم اون آقا مهربونه؛ همسایه مامانم اینا. بعد اومد دنبالم و رفتیم و مامانم و مانی هم تو مسجد بودند.

واقعا اگه آدم مجبور نباشه، هرگز نباید بچه رو ببره اینجور جاها. شکر خدا از زاری و شیون خبری نبود ولی مانی دیگه واسم شرف نذاشت. هی میخواست از صندلی های تاشو بره بالا و فکر میکرد اونا واسه بازی بچه ها، کار گذاشته شده اند!!! مسجد که تموم شد مامانم و بابام و داداشم و پسرخاله ام اصرار کردند که ما شب بریم خونه شون. پسرخاله ام میگفت: بیایید دور هم باشیم!! و قاه قاه می خندید!!! بعد مهدی گفت: من فردا (سه شنبه) رو مرخصی گرفته ام که بمونم پیش مانی! میخوام فردا که تولدشه پیشش باشم. مانی هم جیغ و داد که میخوام برم خونه مامان بزرگ. خلاصه سوار شدیم و اومدیم خونه خودمون. اونا هم رفتند خونه شون!

من که از خواب داشتم می مردم. مهدی ما رو پیاده کرد و گفت برید داخل من برم واسه مانی سی دی بخرم. بعد رفت طرف میدون انقلاب و من و مانی هم رفتیم تون. اولین کاری که کردم، یه پتو انداختم کناربخاری و یه ملافه هم کشیدم روش. ملافه رو از کنار بردم زیر پتو و مرتبش کردم و بالش و لحاف خودم رو آودم انداختم روش. بعدش لباس خودم و مانی رو درآوردم و پریدم زیر لحاف. مانی داشت با ماشین هاش بازی میکرد. ده دقیقه بعد مهدی رسید و خیالم راحت شد که حواسش به مانی هست!  بعدش بیهوش شدم. به طوری که بعد از دو ساعت که تلفن زنگ زد، از یه خواب سنگین بیدار شدم. مامان مهدی بود که میخواست یه روز  زودتر از همه، تولد مانی رو تبریک بگه. باهاش یه کم حرفیدم و گوشی ور دادم به مهدی. بعد زنگیدم به رستوران نزدیک خونه مون که واسم سوپ بیاره که گفت اصلا سوپ ندارند. تو دلم گفتم: پس آب اون همه مرغ رو چه کار می کنید؟ خب سوپ کنید بدید دست مردم!!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. به اون قلبهای مهربونتون. که ندیده و نشناخته اینقدر بهم انرژی میدید و برام دعا میکنید!قلب صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغل

امروز طبق روال دوشنبه ها، چون از خونه بابام اینا میام، زود رسیدم. حوالی هفت و ده دقیقه کارت کشیدم. ولی تا همین چند دقیقه پیش داشتم تریک تریک می لرزیدم. حالا اونم قصه ای داره که میگم براتون.

دیروز یکربع به چهار بود که مامانم زنگید که مانی میگه مریضم! گوشی رو گرفتم و دیدم ناله میکنه:

مامان! دلم درد میکنه! مریضم!!!!!!!ناراحت اول خدا رو شکر کردم که لااقل دردشو میگه، بعدش دلداریش دادم. بعد مامانم گوشی رو گرفت و گفت که آبریزش داره. منم زنگیدم به مهدی و شرح حال رو گفتم. بعد گفتم که دواهاش تو کیف باب اسفنجیش بوده و دم دسته. فقط سر راه سیتریزین بخر که سری قبل تموم شده بود. اونم گفت که زودتر میره خونه بابام اینا پیش مانی.

بعد از یک ربع مامانم زنگید که: مانی دل دردش خوب شده. ولی همچنان آبریزش داره. البته خب میدونید دیگه. بچه ها تو این سن، خیلی چیزها رو تشخیص نمیدن. مثلا ممکنه دل دردشون ناشی از باد شکم باشه! (گلاب به روتون!) که ظاهرا از همون بوده و خلاص شده!خجالت

بعد منم برای اینکه مهدی رو از نگرانی دربیارم، زنگیدم بهش و گفتم: زیاد نگران نباش. ظاهرا علائم بیماریش همون آبریزشه. چون دل دردش خوب شده!!!!!!!!!

یه دفعه طوفان شد!!!!!! در و پنجره اداره از شدت فریادهای مهدی که پشت گوشی می کشید، به لرزه افتاد. به طوری که من صدای گوشی رو پایین آورده بودم که اگه کسی از جلوی میزم رد شد، وحشت نکنه!!!!!!

شروع کرد هرچی از دهنش دراومد بهم گفت!!!!!!!! که یعنی چی؟! تا مامانت زنگ میزنه و میگه مریضه، فوری به من خبر میدی و حالا میگی حالش خوبه و مسخره کردی و اصلا تو چرا میری سر کار!!!!!!!!!!! الان میام اون شرکت فلان فلان شده رو خراب میکنم رو سرت و همه شونم می کشم!!!!!!!!!! (حتما تو هم این کاره ای!!!!!!!!!!!) و خلاصه هرچی که خواست گفت. منم فقط داشتم گوش میکردم. گفتم بذار تخلیه بشه. از اوووووووون تخلیه ها که آگهی هاشون رو همیشه لای در خونه هامون می بینیم!!!!!!!چشمک

بعد قطع کرد. این رفتارش برام  عادی بود. عادی یعنی، از این چشمه ها همیشه ازش می بینم. بعد با خودم فکر کردم که آیا از این رفتارش خسته ام؟ دیدم نه!!!!!!! خسته نیستم. یه حسی دارم که دیگه نمیدونم چیه. بحث خستگی نیست. من حتی نبریده ام. شاید دیگه پوستم کلفت شده از بس با مردی زندگی کرده ام که تمام زندگی داره غر میزنه و سرزنش میکنه و دعوا میکنه. خب طفلی آدم ضعیفیه. طاقت زندگی نداره. همه چی زود از پا درش میاره. ولی من حتی خسته نمیشم!!!!

و این اصلا علامت خوبی نیست. مثل بعضی از مریضی ها که وقتی مریض دیگه دردی حس نمیکنه، دکترها تشخصی میدن که خطرناکه و کار به جاهای باریک کشیده شده.

فقط از ذهنم گذشت که الان مهدی میخواد بره آب پرتقال بخره که دواهای مانی رو بریزیم توش و مامانم گفت: آب پرتقال نخره که دل دردش بدتر نشه. دو دل بودم بزنگم بهش یا نه. نه حس عصبانی داشتم نه خشم. فقط همه وجودم غم بود. بهش زنگیدم و گفتم: آب پرتقال نخر. شیرکاکائو بخر! بعد قطع کردم.

اولش به خودم گفتم: ببین داری کنترل گری میکنی. به تو چه که چی میخره؟ فوقش آب پرتقال میخره و مامانت میگه چرا خریدی؟ بعد حتما مهدی درشت جوابشو میده. خب مامانم گناه داره. بار بچه ام به دوششه و دلسوزی میکنه، اونوقت مهدی خیلی وقتها جوابشو با بی اغماضی میده. ترجیح دادم کنترلگر باشم تا اینکه مهدی بخواد تو روی مامانم بد حرف بزنه.

تلفن رو که قطع کردم، تو لیست دیدم امروز یکی دیگه از همکارهام هم هست. حالا ساعت حوالی چهار و نیم بود. بهش زنگیدم ببینم امروز رو می مونه که من برم یا نه. که گفت: درسته اسم من تو لیسته. ولی اگه قرار باشه بمونم، فلان واحد باید ساعت دو و سه بهم بگه. نه الان!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم از کرم مدیریت جدیده که میگه نیروی جدید، توان و طاقتشون کمه!!!!!!!!!! ولی ما قدیمی ها باید مثل خر، پوست کلفت باشیم!!!!!!!!!!!

منم دیگه ادامه ندادم. رئیس خودم که قرار بود نیاد. البته دوتاشون بودند ولی اصل کاری نبود. اون یکی رئیس اون یکی واحد اومد و رفتم پیشش. دیگه ساعت پنج و ده دقیقه بود. بهش گفتم مانی مریضه و میخوام برم! منتها از حالا باید آژانس رزرو کنم. کی برم؟ اونم نشسته بود توی اتاق منابع انسانی. بعد حرف افتاد و بهش گفتم که شوهرم خیلی غر میزنه و از پس بچه برنمیاد و دیگه مغزمو سوراخ کرده از بس غر میزنه. اونم گفت: تا شش بمون بعد برو!!!!!!!!!!!!!تعجب

یعنی میخواستم چنگ بذارم دور گلوش و خفه اش کنم! خب همینجوری شش میخواستم برم. یه ساعت روضه چی برات میخوندم مرتیکه؟کلافه

و قصه اونجا غم انگیز بود که تا ساعت شش و ده دقیقه که آژانس بیاد، این آقا کاری با من نداشت!!!!!!!!!!!! هییییییییییییییچ کاری!!!!!!!!!! منم فحش عالم رو نثارش میکردم  البته تو دلم!!!!! که جز اعصاب خردی چیز دیگه ای برام نداشت.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااااااااااام به روی ماه همه تون! صبح سرد آذری تون بخیر!قلببغل بعد از این چند روز که همه اش غم و ناراحتی بود، امروز واقعا حالم خوبه. صبح که سوار تاکسی شدم که بیام سر ایستگاه خطی انقلاب ـ سیدخندان، دیدم کوه جلومه. آسمون هم آبیه. احساس کردم همه غمها از دلم بیرون رفته. آسمون دل منم آبی شده. خدا رو هزار مرتبه شکر. برای شماها هم بهترین ها رو میخوام. اصلا میدونید چیه! امروز، همین امروز قراره برای هر کدوممون یه اتفاق خوب بیفته. یه خبری که همه خوشحال بشیم و دلمون گرم بشه. منتظرش باشید که داره میاد اون خبر خوبه!هوراهوراهورا

قبل از اینکه سوار تاکسی بشم، از تافتونی خیابون کارگر، طبق روال همیشه، شش تا تافتون خریدم. که البته همیشه یکیش رو میدم به نگهبان های شرکت. بقیه رو هم میارم بالا. هرچقدر که بچه ها صبحونه خوردند، نوش جونشون. بقیه رو دوستم میبره خونه. اصلا صبحی که با بوی نون شروع میشه، مگه میشه توش شادی نباشه؟! نون یعنی زندگی. خب خودم عاشق نون و پنیرم. ولی خب فعلا منعم و توفیق اجباری باعث شده که نون و خرما بخورم.

داداشم از بازار خرمای شهددار آورده واسم. هر هفته یه ظرف کوچیک پر میکنم و میارم اداره. صبح ها نون و خرما میخورم و گاهی هم با شیر یا چای وسط روز یکی دو تا خرما هم میزنم! خب هوا سرده و مواد قندی بیشتری باید به بدنمون برسونیم!خوشمزه

دیروز تا شش و بیست دقیقه اداره بودم. قبلش به مهدی گفته بودم ساعت شش در اداره باشه. ولی خب، از اداره دیر رفته بود خونه مامانش دنبال مانی و اینه که ساعت شش و بیست دقیقه اومد دنبالم و گفت که از هفته دیگه نمیاد دنبالم و زودتر میره دنبال مانی و اونا میرن خونه، منم خودم بیام. منم گفتم: بهتر. مانی دیگه اینهمه ساعت تو ترافیک نمی مونه.

راستش این خونه ای که ما هستیم، خب میدونید که قدیمیه. همون هفت سال پیش ما یه آبگرمکن براش خریدیدم که این سالها کارمون رو راه می انداخت. یکی دو ماه اخیر دیگه خوب کار نمیکرد. یعنی آب یکسره سرد بود. نهایت ولرم! اینه که مانی رو اینجا نمی بردیم حموم. تا دیروز فکر میکردیم مال فشار آبه که کم شده. البته به نظر خودمون فشار آب مثل سابق بود. ولی خب، یه نظری باید می دادیم دیگه!!!!!!نیشخند اینم بگم که به نظرم یکی از خوشمزه ترین آبهای دنیا (!) آب خیابون انقلابه!!!!! اولا همیشه سرد و تگریه، دوم اینکه به نظرم خوشمزه است! (احتمالا به خاطر عادته!) یعنی من وقتی دارم تو آشپزخونه کار میکنم، هر چند دقیقه یکبار دستمو میگیرم زیر شیر آب و دل سییییییییییییییر آب میخورم! آی می چسبه...... آی می چسبه!!!!!!

خلاصه اینکه دیروز یه آقایی  اومد آبگرمکن رو نگاهی بندازه. گفت دعا کنید رادیاتش سوراخ نشده باشه. ما هم گفتیم اگه شده باشه، چطور میشه؟ اونم گفت: اینطور میشه و اونطور میشه!!!!!!!!!نیشخند

بعد بازش کرد و برد در مغازه که بشورتش. تو این فاصله هم من سیب زمینی پخته رو از یخچال درآوردم و رنده کردم و پیاز رو انداختم تو غذاساز و گوشت چرخ کرده رو هم انداختم تو ماکروفر. بعد با آرد و افزودنیهای مجاز چنگ زدم که دیدم نه بابا، این دست دیگه دست نمیشه! حالا قصه دستم رو هم میگم.

خلاصه قبل از درست کردن کتلت، کاهو و گوجه شستم و دیدم عه! خیار نداریم که! تازه پیاز هم دیگه تموم شد همون دیشب! گفتم حالا میشه امشب رو راه انداخت. خلاصه یه کاسه سالاد هم داشتیم تو یخچال! اونو آوردم و روش کاهو و گوجه ریختم و شد یه کاسه سالاد واسه شام آقا مهدی! یه کم هم سس مرغ داشتم. اونم ریختم تو زودپز برقی و سیب زمینی نگینی کردم و ریختم توش و روشنش کردم و رفتم پی کارم.

خلاصه کتلتها رو سرخ میکردم که آقا تعمیرکاره برگشت. گفت شکر خدا رادیاتورش سوراخ نشده بوده ولی اندازه همه دوده های عالم، توش جرم گرفته بوده! دیگه فکر کنید این همه سال! بعد همچنان که داشتم کتلت رو سرخ میکردم و آقاهه هم داشت آبگرمکن رو سرهم میکرد، گفت که اگه شد، شیلنگ گازش رو هم عوض کنید. منم گفتم: خودتون ندارید؟ گفت: نه. گفتم: یه وقت نترکه! آخه میدونید این خونه قدیمیه. البته همه خونه های این اطراف قدیمیه. اگه یه خونه بترکه، تا میدون انقلاب، عین دومینو همه منفجر میشه!!!!!!!

مهدی و آقاهه زدند زیر خنده! خلاصه سر و تهش با شصت و پنج هزار تومن هم اومد!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام عزیزان و همراهان! صبح قشنگتون بخیر. قلب هی گفتند امروز سردترین روز پاییزه، من صبح که از خونه مادرشوهرم بیرون اومدم، فکرکردم الان با مجسمه یخی آدمها روبرو میشم. ولی خب، به نظرم سردتر از بقیه روزها نبود!!!چشمک

خب اگه بخوام از اتفاقات این دو سه روز بگم، مثنوی هفتاد من کاغذ میشه! از روز چهارشنبه بگم که قرار بود من ماشین رو از مهدی بگیرم و شب برم خونه بابام اینا. مهدی هم خودش بره خونه خودمون تو انقلی و پسرها برن اونجا و دوره مجردی داشته باشند. خلاصه ساعت چهار و نیم مهدی اومد در اداره و با هم تا سر مدرس رفتیم و اون پیاده شد. قبل از پیاده شدن گفت: از حالا دلم برای مانی تنگ شده! یعنی قراره امشب پیشش نخوابم؟ گفتم: برنامه ای بود که خودت گذاشتی!

خلاصه مهدی پیاده شد و تاکسی گرفت و رفت. منم اومدم سر مدرس و دیدم یه عالمه مسافر وایساده اند. دو تا خانم سوار کردم به قصد همت غرب! یکی شون سر جنت آباد پیاده شد و اون یکی هم تا اوایل شهران آوردم. یکی شون به زور میخواست کرایه بده! گفتم: به خدا کارم این نیست. البته برای خانمهایی که این کار رو میکنند احترام قائلم. ولی الان منم کارمندم مثل شما و دارم میرم خونه. سرد بود و ماشین نبود و گفتم سوارتون کنم! خلاصه قانع شد که کرایه نده و پیاده شد. منم اومدم خونه بابام اینا و اصلا پیش مانی، اسم مهدی رو نیاوردم که یه وقت هوایی نشه.

همسایه طبقه اول ساختمون مامان اینا، یه پیرزن و پیرمردی هستند که توی این یازده سالی که مامانم اینا اونجان، خیلی بهشون محبت دارند. یعنی غیر از اون اوایل که این آقا یه ذره با ما بد بود، بقیه ایام تا حالا بسیار با هم خوب بودیم. متاسفانه همون یازده سال پیش، خانمه در اثر یه حادثه تو سرش خون لخته می بنده و نصف شب سکته میکنه و قدرت تکلم و حس حرکتی شو از دست میده. فکر کنید تمام این سالها این مرد، از زنش نگهداری میکرد. دو دختر دارند. یکی از بچگی رفته آمریکا و اونجاست، و اون یکی هم سر کوچه مامانم اینا خونه داره. ولی خب، این مرد هرگز نمیذاشت کسی بهشون کمک کنه. خودش خانمش رو می برد دستشویی و حموم و غذا می پخت و شکر خدا هم از نظر مالی، مستطیع هستند و سالی یکبار هم میرفتند آمریکا تا گرین کارتشون باطل نشه! خانمه دیگه الان بعد از این چند سال، خودش رو یه کم میکشه ولی خب، قدرت تکلمش هرگز برنگشته و تعداد کمی کلمه رو می تونه بگه.

اکثر مواقع مامانم وقتی غذا درست میکرد، یه بشقاب میداد پایین. میگفت این پیرمرد، نشینه غذا درست کنه. خدایی اونا هم همیشه خیلی به ما محبت نداشتند. به خصوص اون زمانی که مهدی بیکار بود، این مرد بزرگ، به بهانه های مختلف به مانی کادو میداد. هر بار هم که از آمریکا می اومد واسه همه مون سوغاتی می آورد. وقتی یکی از ماها مریض میشدیم، جرات نداشتیم بهش بگیم. یه صندوق میوه می فرستاد بالا. اینجوری بگم که همسایه های خوبی بودیم برای هم.

هفته پیش حال آقاهه بد میشه و با پای خودش میره بیمارستان. روز چهارشنبه که رسیدم خونه بابام اینا، به مامانم گفتم بیا یه سر بریم پیش خانمش. خلاصه مانی موند پیش بابام و من و مامانم رفتیم پایین. بعد زنش دست و پا شکسته گفت: فردا همه مون بریم پاسارگاد! منظورش بیمارستان پاسارگاد بود که این آقا اونجا بستری بود. گفتم: حتما! فردا می برمت اونجا که شوهرت رو ببینی.

خلاصه اومدیم بالا و من اصلا از مهدی نپرسیدم که شام میخوان چه کار کنند.با خودم گفتم من مسوول شام و ناهار پختن دوره های اینا نیستم. بذار نباشم تا مهدی یه کم قدرم رو بدونه. خلاصه اون شب به بابام گفتم: یه فیلم آورده ام بیا ببینیم. گفت: مانی که نمیذاره از بس حرف میزنه.

راستش خودم هم دلم گرفته بود. دلم میخواست حالا که یه شب خونه بابام هستم، یه فیلمی ببینم ولی بابام حال فیلم دیدن نداشت. کلا آدم مقرراتیه و باید همه چی طبق قانون خودش باشه. منم حال نداشتم برم با کامپیوتر ببینم. اینه که بی خیالش شدم. شب قبل از خواب هم تلفنی با مهدی حرفیدم و حرفمون شد و اون یه جمله ای بهم گفت که خیلی بهم برخورد. گفت: تازگیها یاد گرفته ای که از کنار همه چی میگذری و همه چی برات ساده و بی اهمیته. بی عار و دیوار شده ای!!!!!!!!!!

یعنی تا بند استخوونم از این حرف سوخت. بهش گفتم: پس یعنی اگه من دارم با شرایط تو کنار میام و تو اون خونه خیلی قدیمی که هیچکدوم از خواهر و برادرهات حاضر نیستند توش زندگی کنند، زندگی میکنم و به خاطر ناراحتی تو هیچی نمیگم، بیعار و دیوارم؟!

دیگه بحث رو ادامه ندادم و قطع کردم ولی تا نصف شب خوابم نبرد. راستش خیلی دلم شکست! با خودم گفتم: پس اینکه من هیچی نمیگم، این فکر میکنه من عار و ننگ ندارم. پس یعنی باید عوض بشم و بیفتم به جونش؟ خب وقتی میدونم کاری از دستش برنمیاد، چرا باید الکی سرش غر بزنم؟ ولی انگار آدم باید باهاش بجنگه که بدونه وجود داره. آخه این دیگه چه مدلشه؟؟!!ناراحت

خلاصه با ناراحتی خوابم برد و صبح متاسفانه با صدای جیغ و شیون از خواب بیدار شدم و فهمیدم آقای همسایه به رحمت خدا رفته! به قول داداشم داریم سر  همه همسایه های قدیم و جدیدی رو میخوریم! توی هفته قبل، این دومین همسایه بود!!!!!! خلاصه خیلی گریه کردم چون خیلی دوستش داشتم و تقریبا هر بار می اومدم خونه بابام اینا، می دیدمش.

بعدش حالا فکر کنید واسه اون روز پنجشنبه، هزار و یک برنامه ریخته بودم. چند تاش کنسل شد. ولی به چند تای دیگه اش رسیدم. اینم بگم که از اولین ساعات صبح روز پنجشنبه، برف شدیدی شروع به باریدن کرد. مامانم که دیگه همه اش اونجا بود. خودم هم یه سر رفتم پایین و بعد چون کسی رو نداشتند، دامادشون دست تنها بود. خواست بره بنر تسلیت بگیره که من نذاشتم و گفتم: شما به برنامه مسجد و بیمارستان و تشییع برسید. من میرم این کار رو میکنم.

بعد پریدم تو ماشین و اول رفتم پلیس بعلاوه ده و درخواست کارت سوخت دادم. که آقا مهدی برای بار دوم گمش کرده! که شکر خدا سیستم قطع بود و فقط کپی ها رو مهر کرد که بعدا یه نفر ببره براشون. بعد برگشتم رفتم بنر تسلیت سفارش دادم و گفت: ساعت یازده بیا ببرش. همه اش هم داشتم گریه میکردم. یعنی گریه ای که تو این یه هفته کردم، اندازه جیره گریه یه سالم بود!!!!!!!!!!!!گریه

خلاصه تو این فاصله، رفتم جنت آباد و شلواری که برای مانی خریدم بودم رو عوض کردم و برگشتم بنر رو گرفتم و با مامانم بنر رو زدیم در خونه شون. برف هم همچنان در حال بارش بود.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح بارونی تون بخیر. قاعدتا این بارون باید تو آبان بیاد. ولی ما کی هستیم که بخوایم قاعده و قانون وضع کنیم. همین که صبح بیدار میشیم و می بینیم داره بارون میاد، باید خودمونو پرت کنیم هوا!!!!!!!!!خنده

خوبید؟!بغلراستش من که خوبم. یعنی این چند روز اخیر اینقدر گریه کرده ام که اشکام تموم شده و الان سبک شده ام. ولی خب، سرم همچنان درد میکنه. و به خاطر گریه، این چند شب راحت نخوابیده ام. یعنی سیر خواب نشده ام. به خصوص دیشب که اینقدر خسته بودم، هر کاری میکردم، نا نداشتم برم دوش بگیرم. جلوی تی وی خوابم برد و وقتی مهدی بیدارم کرد برم سر جام بخوابم، مست بودم! به طوری که صبح با صدای خنده مانی که داشت توی خواب می خندید بیدار شدم و حس کردم که خواب مونده ام. دست بردم روی میز کنار تخت که دنبال موبایل بگردم، که دیدم نیست. یادم اومد دیشب  اصلا ساعت موبایل رو کوک (!) نکرده ام! دیدم ساعت هفت و ربعه. نیشخند

دقت کرده اید این مدت زیاد خواب می مونم؟! نخیر پیر نشده ام. خسته هم نیستم!!!!! فقط چون فکرم ناراحت بوده، خواب هام به جونم ننشسته! خب من باید فکرم راحت و شاد باشه که بتونم انرژی بگیرم! که اونم درست میشه.

دیروز ساعت دو و خرده ای (!) رفتم اداره مهدی اینا و ازش ماشین رو گرفتم. خودش اومده بود پایین و ماشین هم بیرون پارکینگ اداره شون بود. خندید و سوویچ رو بهم داد. بعد یه چیزی در مورد کارت ورود به طرح بهم گفت که احتمالا من حواسم نبود و نشنیدم! مهربون بود!!!!!!! ولی من خیلی عادی برخورد کردم. آخه دیروزش بهم توهین کرده بود. قبلا وقتی بهم توهین میکرد، نه ماشین ازش می گرفتم، نه باهاش روبرو میشدم. چند ماهه در اینجور مواقع خواسته ام رو بهش میگم و ماشین رو هم میبرم که ازش استفاده کنم.

فرار که راه چاره نیست. فقط فراره!!!!!!! اینکه آدم میخواد با طرف روبرو نشه. ولی تازگیها دارم باهاش روبرو میشم. که بدونه هستم! خلاصه یه کم مسیر رو بهم توضیح داد. تشکر کردم و راه افتادم. از همون اول گریه کردم تا وقتی که رسیدم در مسجد!!!!!!!!! یعنی گفتم الان راننده های ماشین های کناری میان دست می اندازند گردنم و دلداریم میدن. اشکی از چشمام می اومد که نگو!!!!!!!!!! به طوری که گونه هام میسوخت! خلاصه نزدک محل که شدم، زدم بغل و جورابهامو عوض کردم. نمیخواستم با جوراب بوگندو که از صبح تو کفشم بوده و باهاش رفته ام اداره، برم مسجد!!!!!!!!

خلاصه دوباره راه افتادم و ده دقیقه به سه، رسیدم. نرفتم مسجد. رفتم تو محل قدیمی مون. البته اونجا آپارتمانیه. ما و این همسایه مون توی یه آپارتمان بودیم. اونا طبقه اول و ما طبقه چهارم. البته ما وقتی از اونجا رفتیم شهران، بابام دلش نیومد خونه رو بفروشه. چون خیلی اون خونه رو دوست داشتیم. برای همین اجاره اش داد. هنوزم داریمش. وقتی رسیدم در آپارتمان، دیگه سیل اشکم نمیذاشت هیچ جا رو ببینم. به خصوص چون موقع رانندگی عینک میزنم، وقتی از چشمم درمیارم، تا چند دقیقه واضح نمی بینم. گریه هم میکردم، دیگه بدتر!!!!!گریه

بعدش رفتم مسجد. دخترش رو خیلی ساله که ندیده بودم. اینه که نشناختمش. یکربع ساعت گذشت و اینقدر جمعیت زیاد بود که عده زیادی سرپا وایساده بودند. البته مراسم در سالن پایین مسجد برگزار شد و جوراب عوض کردن من بیخودی بود! چون صندلی چیده بودند و همه هم با کفش بودند. (خیلی بهتره از روی زمین نشستن)  مامانم و مانی هم رسیدند و همسایه های قدیمی رو هم دیدم و دلم بدتر تنگ شد. بعد من و یکی از دوستام که از بچگی اونجا با هم بودیم و حالا اون دو تا بچه بزرگ داره، ترجیح دادیم بریم بیرون و جا رو واسه بقیه باز کنیم. حالا این دوستم اصرار داشت که حتما تند تند قرآن بخونیم و بریم. من گفتم: آخه این قرآن هول هولکی چه فایده ای داره؟!

خلاصه رفتیم و در مسجد یه پارک کوچیکی بود. نشستیم رو نیمکت های پارک و مانی هم مشغول بازی شد. بعد هم مراسم تموم شد و قرار شد مامان و بابام رو ببرم شهران و از اونجا هم برم انقلی. ولی خب چون ماشینمون زوجه، باید تا قبل از ساعت پنج، کد مخصوص کارت ورود به طرح رو می فرستادم. که اشتباه کردم و همونجا در مسجد نفرستادم. گفتم حالا میرسم شهران می فرستم! از من بعید بود که واسه همه چی اینقدر عجله دارم. خب اصلا همون ساعت دو و نیم که ماشین رو از مهدی گرفتم باید می فرستادم!

خلاصه تا ما رسیدیم شهران و تا من کارت رو پیدا کردم، ساعت چند دقیقه از پنج گذشت و برام پیام اومد که مجاز نیستید! این یعنی باید تا ساعت هفت، بیرون از طرح می موندم.

حالا اینجا رو داشته باشید. از لحظه ای که سوار ماشین شدیم، بابام گفت: چرا میخوای شب بری خونه تون؟ شب همینجا بمون. گفتم: آخه مهدی از اداره رفته خونه خودمون. بابام گفت: الان مامانت زنگ میزنه به مهدی که بیاد اینجا!!!!!!!!!!!!!

دوست مامانم هم باهامون بود. خونه اونم شهرانه و قرار بود اونم برسونیم. بعد مامانم بدون اینکه به من بگه، گوشی رو برداشت و به مهدی زنگید که عزیزم کجایی؟ اگه هنوز اداره ای، نرو خونه. بیا اینجا! اونم گفت: من الان خونه ام!

مامانم قطع کرد و به بابام گفت: رفته خونه! بعد رو کرد به من و گفت: خب، تو و مانی بمونید پیش ما، داداشت شب میره پیش مهدی!!!!!!!!!!!

یعنی از شدت خنده داشتم می مردم! آخه چرا باید من و بچه ام یه جا باشیم، بعد داداشم بره پیش مهدی. میدونید، پدر و مادرها وقتی سن شون میره بالا، یادشون میره که زن و شوهر باید پیش هم باشند. خانواده نباید از هم دور باشه. از نظر خودشون، محبت اینه که مثلا من ساعت طولانی رانندگی نکنم، شب بیام خونه بابام. شام نپزم و استراحت کنم و حالا مهدی هم خونه بمونه! فوقش داداشم شب بره پیشش!!!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااااااااام! صبح قشنگتون بخیر. دلم یه ذره شده بود واسه تون. درسته کامنتهای پر مهرتون رو خوندم الان و جواب دادم. ولی اصلا یه حالی بود وقتی تو اداره بودم و نمی تونستم بنویسم!!!!!!!!!!نیشخند

یعنی توبه سر دست ابوالفضل اگه من دیگه این مانی رو بیارم اداره!!!!! رسما و عرفا سرویس شدم!!!!!!گریه البته پسر خوبیه! (به قول مامانم خوشگل و محبوبیه!) ولی خب، با صدای بلند می خندید و شعر میخوند و سوار موتور خیالیش میشد و گاز میداد و جیغ میکشید! کجا؟ وسط اداره. یکی از رئیس هام نبود. یعنی رئیس اصلی. دو تای دیگه هم بودند ولی کاری نداشتند. ولی مانی دمار از من کشید. حالا براتون میگم چرا اصلا مجبور شدم ببرمش اداره.

جونم براتون بگه که اگه یادتون باشه، من فقط شنبه ها شیفت هستم. ولی به خاطر مشکلات همکارم، قرار شد یکشنبه ها هم بمونم. یکشنبه ها هم خونه بابام اینا هستیم! خلاصه رئیسم از ساعت چهار از شرکت رفت بیرون و گفت: الان برمیگردم. البته اونم بابت کار اداری رفت. ولی نشون به اون نشون که تا شش برنگشت. یکی دو بار هم بهش زنگیدم که گفت: الان میرسم!!!!!!!!!

خلاصه شش و بیست دقیقه اومد و من فوری زنگیدم به آژانس که گفت ماشین نداره و نیم ساعت صبر کنم!!!!!!!! به دو تا آژانس دیگه هم زنگیدم که اونا هم همین وضعیت رو داشتند. دوباره زنگیدم به آژانس اولی و اونم وقتی فهمید واسه خودم میخوام ماشین رو، گفت:  الان با پارتی بازی یکی برات می فرستم!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ماشین اومد و رفتم خونه بابام اینا و چشم خیس مامانم رو که دیدم، فهمیدم خبری شده! (نه بابا! داشته پیاز پوست میکنده!!!) تلفنش که تموم شد، گفت که همسایه محله قبلی مون، فوت کرده! خانم خیلی مهربونی که دو تا بچه بیست و دو سه ساله و بیست و هشت ساله داشت و همسرش هم ده سال پیش فوت کرده بود و اینکه پنج سال اخیر رو یکسره درگیر این مریضی لعنتی بود. خیلی دلم سوخت و زدم زیر گریه. آخه بچه ها! واقعا هیچکس از این خانم بدی ندیده بود. هرکاری میکردم اشکم بند نمی اومد!

به خاطر مانی، بیصدا اشک میریختم. مانی فهمیده بود یه خبرهایی هست. هی می اومد سرشو میذاشت رو پام و دستمو ناز میکرد. مهدی که از فاصله سه فرسخی من رد نمیشد. نیم من ابرو هم انداخته بود تو صورتش و طلبکار بود!!!!!!!! باهاش حال و احوال که کردم گفت: برو از شوهر اولیت اجازه بگیر! اون اجازه داد که بیای خونه؟

منظورش کارم بود. منم اینقدر سر اون خانمه داغون بودم که اصلا و هیچ رقمه، حوصله ادا و اطوارهاشو نداشتم. البته اینم بگم ها، واقعا خودم هم دیگه دلم نمیخواد یکشنبه ها بمونم اداره. باید یه فکری بکنم. همون هفته ای یک روز بسه برام! تازه با اینهمه خستگی و غصه، نه یک کلمه دلداریم داد، نه گفت: «خسته نباشی!» طلبکار نشسته رو مبل و داشت تی وی میدید.

به مامانم گفتم: شام اینا رو بده یه سر بریم خونه شون! که بابام و مهدی مخالفت کردند و گفتند چه کاریه! بعدا برید! خلاصه من دیدم مامانم خیلی دوست داره بره. منظور از دوست داشتن یعنی اینکه آدم میخواد برای تسلی بره. وقتی عزیز آدم می میره، دوست داره همه عالم بیان و بهش تسلیت بگن و بفهمه که تنها نیست! خب ما هم آدم هستیم. نباید فقط به فکر راحتی خودمون باشیم. فردا هم کس و کار ما می میرند. به قول کرمانشاهیها:

همه چی به فرضه، شادی و شیون به قرضه!

وگرنه من خودم اینقدر خسته بودم که نمی تونستم جم بخورم از جام. ولی دلم میخواست برم پیش بچه هاش! خلاصه اینم بگم که من صبح همون روز قبل از اینکه این جریانات اتفاق بیفته، یه کانون و مهدکودک تو شهران پیدا کرده بودم که بتونم هفته ای یکی دو بار مانی رو ببرم اونجا که هم از خونه بیرون بیاد، هم بچه های دیگه رو ببینه و باهاشون تعامل داشته باشه، هم شاید خرد خرد به مهد عادت کنه! البته اینکه میگم ببرمش، منظورم مامانمه. که بیچاره خودش گفت: حرفی ندارم و می برمش کلاس.

خلاصه من همون شب دیدم روز دوشنبه که رئیسم نیست و صبحش هم قرار بوده مانی رو ببرم مهد رو ببینیم. پس چه بهتر که من اصلا مانی رو بعد از مهد ببرم شرکتمون. که مامانم هم بره به تشییع جنازه اون خدابیامرز برسه. این بود که حوالی ساعت ده که دیگه آقامانی بیدار شد، حاضرش کردم و بردمش مهد. یه محوطه خیلی بزرگ داره. یعنی فکر کنید یه حیاط دو طبقه! مانی تا وقتی تو حیاط بود، داشت بالا و پایین می پرید. همین که وارد ساختمون شدیم و صدای بچه ها رو شنید، سکوت کرد و با یه دست، دست منو محکمتر گرفت و انگشت دست دیگه اش رو کرد تو گوشش! اینم حرکت تدافعی جدیده که یاد گرفته! یعنی من اینجا رو دوست ندارم و نمیخوام صداشو بشنوم.

مدیر مهد ازمون استقبال کرد و گفت: چه خوب که امروز اومدید. چون تولد امیرعلی، یکی از بچه های مهده. خلاصه تو کلاس، یه آقایی بود با یه ارگ که آهنگهای شاد میزد و بچه ها هم خوشحال دست می زدند و عده ای می رقصیدند. محیط شادی بود. ولی مانی چسب رازی زده بود به دست خودش و دست من که مبادا از هم جدا بشیم!

بچه ها وسط می رقصیدند و اون آقاهه میخوند: کی امیرعلی رو دوست داره؟

بچه ها: من من من من!!!!!

ـ کی امیرعلی رو ماچ میکنه؟

ـ من من من من!!!!

بعد آهنگ خارجی گذاشت و باید می دیدید بچه ها چه طوری مشتهاشون رو پرت می کردند و خارجی می رقصیدند. من که اینقدر ذوق زده شده بودم که به یکی از مربی ها گفتم: میشه منم برم وسط برقصم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

اونم گفت: نمیدونم. اگه میخواید برید!!!!!!! یعنی فکر کنید یه درصد این کار رو میکردم!!!! خلاصه کودک درون که چه عرض کنمریال مهد کودک درونم فعال شده بود و میخواستم با تک تک اون بچه ها، برقصم و شادی کنم!!!!!!!!!! هرچی هم به این مانی میگفتم: بابا تو یه عمره همه رقصهای عالم رو بلدی. بیا برو برقص با بچه ها! ولی محکم چسبیده بود به من. تا اینکه بالاخره روی یه صندلی کوچیک نشوندمش. تند تند هم نگاه میکرد که من حتما پشت سرش باشم! هرکاری میکردم، حتی دست هم نمیزد. مشت کرده بود و خودشو سفت گرفته بود.منتظر

بعد واسه بچه ها یکی یک کاسه عدسی آوردند که مانی شکر خدا همه اش رو خورد! بعدش که میخواستند کیک بیارن، من دیگه دیدم یه ساعته اونجام. اینه که تصمیم گرفتم بریم. ولی مانی گفت: من کیک میخوام! خلاصه خانمه یه دونه سی دی تام و جری که مهدی روز قبل برای مانی گرفته بود و نشونش نداده بود رو به همراه یه بشقاب کیک داد به مانی به عنوان جایزه. کیک تولد شبیه زمین فوتبال بود. یکی از اون آدمکهای روی کیک رو به مانی داد به عنوان جایزه که اومده بود مهد!!!!!!!!!! البته مهد بابت اون یه ساعت، سه هزار تومن هم ازم گرفت!!!!!!!!!!!!!! هرچند که خودم تمام وقت پیش مانی بودم. ولی خب، قانونش بود دیگه!

خلاصه مانی از جایزه هاش خوشحال شد و رفتیم خونه مامانم دنبال مهدی.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون. امروز مجبور شدم مانی رو بیارم اداره. برای همین نمیشه بنویسم. سر فرصت میام مینویسم. فقط خواستم خبر بدم بهتون که یه وقت نگران نشید. دستها و قلبهای پر مهرتون رو می بوسم!بغلقلب

[ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام!!!!!!!! صبح شما به خیر و شادی و خوشی!!!!!!!!قلبلبخند ساعت حوالی هشت و نیم صبحه! خب صبح ده دقیقه به هشت رسیدم اداره. برای همینه که دیرتر از همیشه می نویسم! آخه دیشب تا 18:52 سر کار بودم. صبحش هم 07:04 رسیده بودم اداره!!!!!! تقریبا دوازده ساعت!!!!!!!!!!

البته دیشب کفر مهدی دراومد وقتی گفتم قراره هفته ای دو روز شیفت وایسم! البته اول هفته ای یکروز بود و همون شنبه ها! ولی من و همکارم یه جا هستیم و اون بیچاره همیشه وایمیسه. منتها اونم یه دختر تنهاست که با پدر مریضش زندگی میکنه. برای گذران زندگی باید بیاد سر کار. پدرش یه طرف بدنش لمسه و نهایت میتونه بشینه تو رختخواب! و این طفلی مجبوره بمونه. هفته پیش یه روز مجبور شده بود تا ساعت هشت و نیم بمونه اداره!!!!!!! نه و نیم رسیده بود خونه و باباش دیگه باهاش قهر کرده بود. خب حق هم داره! آخه اینم شد زندگی؟ ولی خب چه کار میشه کرد؟ من خوشحال میشم یه نفر یه کار با ساعت کار کمتر حتی با مزایای کمتر واسه مون جور کنه!

خلاصه اینکه من دیگه دلم نیومد و با خودم فکر کردم خب، اگه من تو خونه بچه کوچیک دارم، این بینوا هم پدر مریض داره. لامصب شرکتمون پروژه ایه و ساعت کار حالیش نیست! و از من به شماها وصیت که هرگز هرگز در جاهای پروژه ای مشغول به کار نشید که زندگی تون عملا به فنا میره! مگه پروژه های دولتی!!!!!! وگرنه خصوصی ها، خونتون رو توی شیشه می ریزند!

دیروز که مهدی رفت دنبال مانی خونه مامانش اینا، قرار بود با هم بیان دنبال من. در اداره ما به نسبت ترافیک کمتر بود. ولی مهدی گیر کرده بود تو ترافیک خیابون دولت!!!!! خلاصه اومدند و مانی هم طبق روال همیشه خواب بود و یه کم با مهدی حرف زدم که مثل همیشه بود. دیگه خودتون میدونید چه جوری! من یه کم گفتم و خندیدم (به خاطر خودم. چون دق میکنم صم بکم بشینم!!!!) خلاصه نزدیک خونه که بودیم، حال اونم بهتر شد! تازگیها فکر میکنم حوصله بیشتری برای مانی میذاره و کمتر سرش داد میزنه. شاید به دلیل اینه که صبحها وقتی من زود از خونه میرم بیرون، مانی میره بغل مهدی روی تخت میخوابه و پیش هم هستند و با هم میرن خونه بابام که مانی بمونه اونجا. یعنی خیلی وقتها عملا می بینم که مانی ترجیح میده وقتش رو با باباش بگذرونه.

بگذریم از دیشب که من هلاک خواب بودم و مانی میگفت: لالایی بگو! منم با چشمهایی که از خواب میسوخت می خوندم: لالالالالالا این گل بخوابه.... پسر ........ ناز من از ........ در درآیه............ بعد خوابم میبرد. اونوقت مانی میگفت: بگو.. بگو....... من بیدار میشدم و میخواستم دوباره بخونم....... یه خط میخوندم و بازم خوابم میبرد. آخرش دیگه بی خیال شد... البته اینی که میگم، مال ساعت دوازده شب بود ها!!!!!!!! فکر نکنید من خسته دیروز رفتم خونه، سرمو گذاشتم و خوابیدم!!!!!!!

یه چیزی هم راجع به لالایی هام بگم. من از روزی که مانی دنیا اومد، لالایی های عجیبی براش می خوندم. یعنی همه مسایل روز رو می آوردم تو لالایی. مثلا اینطوری که وقتی مانی کوچیک بود، ما همچنان درگیر خونه بابای مهدی بودیم. مثلا شما فکر کنید یه توکلی نامی بود که بنگاهی بود و قرار بود مشتری پیدا کنه که خونه رو نیمه ساز بفروشند. من تو لالایی های مانی میخوندم:

لالالالالالا، گلهای بالکن                      توکلی یه مشتری پیدا کن!!!!!!!

یا مثلا دوست داشتیم خونه زودتر ساخته بشه. من میخوندم:

لالالالالالا گلهای طناز                        آقا بنا زودی خونه رو بساز!!!!!!!!!!!!

خانواده مهدی هم همیشه به لالایی های من می خندیدند. بعد که شروع میکردم، هی میگفتم، هی می گفتم. یه وقتهایی هم خودم وسط لالایی ها قهقهه میزدم!!!!!! یا وقتی مهدی بیکار بود، من همیشه این شعر رو با امید میخوندم:

لالالالالالا گلهای پونه                       بابا با دست پر میاد به خونه!

یا مثلا یه وقتهایی از دست این سازنده و بنگاهی دلخور میشدم و می خوندم:

لالالالالالا گلهای دودوش                 ده یالا بی پدر! خونه رو بفروش!

(یادتونه که دودوش اسم مانی بود) و البته هنوز خونه فروش نرفته!!!!!!!!!متفکر

البته  وقتی مانی خوابش میبرد، واسه مهدی شعرهای جفنگ می گفتم و می بافتم!!!قهقهه به هر حال مادرها، همیشه تو لالایی هاشون، آرزوهاشون رو میگن. از اول بشر (!) هم همینطوری بوده! من این لالایی های شبکه پویا رو هم دوست دارم. البته قراره بچه گوش بده و همون موقع بخوابه، ولی مانی میشینه عین کارتون همه رو تماشا میکنه و یه جاهاییش رو هم حفظه و باهاش میخونه! بعد از اونم شارژ میشه و سانس دوم بازی اش شروع میشه! کلا توجیه نشده واسه چیه لالایی!!!!!!!!!!!خنده


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. واقعا صبح قشنگیه! یه روز دیگه آغاز شده و میشه همه چی رو از اول ساخت!قلبلبخند یه هفته دیگه شروع شده و الان که روز اول هفته است، باید یه برنامه ریزی توپ کنیم واسه بقیه هفته. ایشالا که خیرش رو ببینیم! نیشخند

آخر هفته که به من خوش گذشت. البته بگذریم از چند تا موردی که بین من و مهدی پیش اومد و روانمون رو به فنا داد. ولی خب، در مجموع خوب بود. چهارشنبه ساعت سه، خونه همسایه مامان مهدی سر قضیه خونه شون جلسه بود. من دیدم مهدی باید بره دیباجی برای این جلسه، خب سه چهار ساعت هم توی جلسه اعصاب خردکن باشه و هی فک بزنه! اینه که بهش گفتم دیگه نیاد شهران دنبال من و مانی. خودم کورس کورس رفتم شهران و البته یه سر هم رفتم فرهنگسرای شهران و یه دوری تو پاساژش زدم ولی انگار روز خرید نبود! هیچی نخریدم و رفتم خونه بابام دنبال مانی.

البته منتظرم بوت بخرم، بعد همرنگش، لباس بگیرم و ست کنم. خودم دلم بوت زرشکی میخواد. خلاصه رفتم دنبال مانی و آژانس گرفتم و رفتیم خونه خودمون. تا رسیدم، کباب ماهیتابه ای درست کردم و خونه رو تمیز کردم و مانی هم همچنان خواب بود. مهدی اومد سالاد خوردیم و غذا رو گذاشتم واسه ناهار روز پنجشنبه. خلاصه روز پنجشنبه تا صبحونه درست کردم و با مانی خوردیم، شد حوالی یازده و نیم. البته ماکارونی هم آبکش کردم و گذاشتم خنک بشه. بعد به مهدی گفتم: حواست به مانی باشه من میخوام برم کار دارم!

غر زد که یعنی چی؟ یه روزم که خونه ای، نمیخوای پیش بچه باشی؟ گفتم: خودت میگی یه روز خونه ام. پس کارهای دیگه ای هم دارم. فصل شروع شده و من هنوز وسایل مورد نیازم رو نخریده ام! تازه، الان باید برم مواد سالاد ماکارونی هم بگیرم.

خلاصه از خونه اومدم بیرون و پریدم تو اتوبوس به قصد میدون بهارستان. که برم اونجا بوت بگیرم. بعد یادم اومد که از سپهسالار هم رد میشم. خب اول برم سپهسالار! اینه که رفتم سپهسالار و دور زدم ولی اونی که میخواستم نبود. البته یه بوت بود صد و ده تومن که رنگش بیشتر قرمز بود تا زرشکی! اگه زرشکی تر بود، میخریدمش! خلاصه نخریدم و رفتم بهارستان! و میدونید که چقدر نزدیکند به هم! بهارستان هم تنوع رنگ نداشت. ولی یه مدل بوت جیر مشکی داشت پاشنه بلند، که پنجاه شصت تومن بود! ولی خب، من قصد خرید بوت مشکی نداشتم. وگرنه اینو میخریدم.

لازم به ذکره که اگه آدم میخواد واسه کار بخره یا مصرفش زیاده، بهتره یه بوت چرمی عمری بخره. حالا قیمتش هم بالا بود، عیب نداره. ولی اینی که من میخوام، واسه مهمونی هاست و جاهایی که با ماشین میرم و پیاده روی زیادی نداره تو برف و بارون. واسه همین میخوام پاشنه داشته باشه. وگرنه یه دونه لژ دار مشکی جیر پارسال خریدم که گاهی باهاش میام اداره. ولی تو اداره هم کفش میذارم زمستونها که عوض کنم و با اون کفشهای اسپرت برم و بیام. چون در هر حال، با بوت زیاد راحت نیستم. اینکه بخوام ساعات طولانی تو اداره پام باشه!چشمک

خلاصه اینکه نخریدم و برگشتم خونه. از سوپر محل هم وسایل سالادماکارونی خریدم. وارد خونه که شدم، ساعت یک و ربع بود. مهدی نگو، گوله خنده و شادی بگو!!!!!!! اینقدر اخم داشت که سلامم رو هم جواب نداد! گفتم: چته؟ گفت: از صبح رفته ای! گفتم: رفته ام که رفته ام! خریدهامم هنوز نکرده ام و بازم باید برم. یعنی چی؟ یه روز خونه ام، باید به کارهام برسم.

گفت: پس مانی چی؟ گفتم: من همین دو ساعت رو رفتم. وگرنه دیگه تا شنبه صبح که پیش مانی ام! گفت: من میخواستم برم استادیوم!!!!!!!!!!!!تعجب 

گفتم: تو؟؟؟!!!!!!! مگه صبح شوهر خواهرت زنگ نزد و گفت: نمیام، بعد من ازت پرسیدم میری استادیوم؟ گفتی نه!

مهدی گفت: ولی بعدش خواستم برم. منتها تو نبودی. تازه ناهار هم نخورده ام.

در حالی که داشتم غذاها رو گرم می کردم گفتم: ببین! بهانه نیار! نهار پنج دقیقه دیگه حاضره. ولی مرد باش و بگو که داری بهانه میگیری! من ازت پرسیدم و تو گفتی  نمیرم. من از کجا بدونم تو میخوای بری و ممکنه تصمیمت عوض بشه! تازه وقتی تصمیمت عوض شد، می تونستی بزنگی بهم و بگی که میخوای برم. منم زود برمیگشتم.

گفت: ولی من هنوز ناهار نخورده ام. کی بخورم، کی راه بیفتم. ماشین رو هم که تو عصر میخوای!

گفتم: بهانه نیار. من اگه جای تو باشم و بخوام برم، همین الان می پرم تو آژانس و میرم. خودت نمیخوای بری، منتها میخوای به این بهانه، بندازی گردن من و سرت واسه دعوا درد میکنه!


ادامه مطلب
[ شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااااام! خوبید؟ صبح قشنگتون بخیر! قلببغل اگه معلم ابتدایی داریم اینجا، که بگیره لالا کنه! با  این آلودگی هوا، خدا به بچه ها رحم کنه! البته به نظرم ریزگرد و غبار محلی هم قاطی ماجرا شده اند! به هر حال اونا تعطیلند امروز!بغل

من امروز طبق پیشنهاد داداشم، با مترو اومدم. یعنی چند روز پیش که شنید من از چه مسیری میام اداره، گفت: خب چرا با مترو نمیری؟ البته این مربوط به زمانیه که بخوام صبح از خونه بابام اینا بیام. خلاصه ما هم دیشب طبق پیشنهاد مامانم و با توجه به آلودگی وحشتناک هوا، ترجیح دادیم شب رو خونه بابام بخوابیم و برنگردیم مرکز شهر! من خودم حوالی ساعت دو و سه دیروز وقتی رفتم کنار پنجره، اول فکر کردم پنجره کثیفه! بعد دیدم تا فاصله پنجاه متری، اصلا دید ندارم!

خلاصه زنگیدم به مهدی که چه کار کنیم؟ مامان اس داده که بمونیم. نظرت چیه؟ گفت: خبرت میکنم تا یه ساعت دیگه! یه ساعت شد دو ساعت و خبری نشد. زنگیدم که چی شد؟ بالاخره تصمیم ملوکانه اخذ شد؟ گفت: یادم رفته بود اصلا. بمونیم! خلاصه شب موندیم و من صبح با مترو اومدم. شش و دوازده دقیقه از خونه زدم بیرون و با خودم  عهد کردم به اولین ماشینی که رد شد میگم: مترو! اگه وایساد، پس میرم مترو. اگه نه، مسیر خودم رو میرم. خلاصه اولی وایساد و رفتم مترو.چشمک

حالا فکر کنید من اصلا یادم نیست آخرین بار کی از مترو آریاشهر اومده ام اداره. راننده منو که پیاده کرد، اصلا نمی دونستم کجا به کجاست! چون قبلا از بلوار کاشانی می اومدند. الان مسیرش از جای دیگه ای بود. خلاصه پرسیدم و رفتم سوار شدم. اشتباه کردم که وقتی جا نبود، سوار شدم. فقط سه چهار نفر سرپا بودیم. ولی ایستگاههای دیگه، جون از حلقمون دراومد بسکه مسافر سوار شد. بعدش هم که خط عوض کردم، بازم سرپا بودم. البته تو قطار اول، همون اول مانتومو زدم بالا و نشستم روی زمین! خب چه کار کنم. با این وضع کمر که نمی تونستم بیست دقیقه سرپا وایسم!زبان

خلاصه وقتی از مترو بیرون اومدم، مثل جیب برهای لندن، کلاهمو از کیفم بیرون آوردم و کشیدم سرم! خب سرده، منم سینوزیت دارم. هرکی هم هرچی متلک بهم بگه، برام مهم نیست. چون شب که دارم از سردرد زمین رو چنگ میزنم، به به و چه چه مردم به کارم نمیاد!

خلاصه اومدم اداره و یه لقمه نون و عسل خوردم و الان چای ریخته ام و هستم در خدمتتون!

دیروز که مهدی اومد دنبالم، همه چی عادی بود. نزدیک خونه بابام اینا که رسیدیم، گفتم: مهدی از سر کوچه بابا اینا، نون بربری میخری؟ گفت: چرا میخوای شکمتو با نشاسته پر کنی؟ خب میوه بخور. گفتم: آخه امروز گشنمه! (نمی دونست روزه ام!) گفت: یعنی چی ادا در میاری؟ گفتم: آخه روزه ام. گفت: مسخره بازی درنیار! عجب فیلمی هستی تو! خندیدم و گفتم: چرا فکر میکنی دارم فیلم بازی میکنم؟ خب روزه ام دیگه!

یه دفعه گفت: آره....... برای همین دیشب اسپری خوشبوکننده دهان گفتی برات بگیرم!!

جالبه بدونید تو اداره هم یکی بهم انگور تعارف کرد و اصرار که بخور! مجبور شدم بگم روزه ام. گفت: وااااااااااااااااااا! اصلا بهت نمیاد!!!!!!!!!! نمیدونم چه جوری ممکنه به کسی بیاد که روزه است!چشمک

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه و دلهای پاک و چشمهای قشنگتون که وقت میذارید و می شینید نوشته های منو می خونید!قلب صبح قشنگتون بخیر و شادی. نمیدونم هوا گرمتر بود امروز یا من چون دیرتر از دیروز بیرون اومدم، به نظرم گرم بود.

امروز از خونه خودمون اومدم و ساعت ده دقیقه به هشت رسیدم اداره! آخه صبح خواب موندم!خجالت

دیروز صبح زود که داشتم حاضر میشدم، یه دفعه یه شعر کردی اومد تو ذهنم با این مضمون:

اناری اومده از طرف دوست، میگم بخورمش همه شو با پوست!!!! البته این ترجمه اش بود. (نه بابا، کردی نوشته بودی!!!!!!!) بعد من همون موقع، تو دلم انار رو تشبیه کردم به محبت همه شما عزیزان که نظراتتون رو می بوسم و روی چشمم میذارم. چون ندیده بهم خیلی محبت دارید. البته همه دیدن ها هم با چشم سر نیست!

خلاصه دیروز وقتی داشتم تو راه آهنگ کردی گوش میکردم، یه دفعه دیدم یه قسمت از یکی از اشعار کردی، همین شعره است که نوشتم!!!!!!!!!!

شماها همیشه دیده اید که من هرگز نه به کسی پیشنهاد تبادل لینک میدم، نه اصرار میکنم که دوستان نظر بذارند! من اینجا برای دل خودم می نویسم. و البته خوشحال میشم وقتی اینقدر تعداد دوستان زیاده. ولی هرگز به زور از کسی نمیخوام نظر بذاره. هرکسی گذاشت، میذارم رو چشمم. هرکی هم نذاشت، سرش سلامت. دمنوش دیشب رو هم به سلامتی همه تون خوردم و شمعش رو هم به نیت روشن شدن عشق تو دل تک تک تون. به خصوص دل شکسته ها! که خدا یه شمع پرنورتر تو دلشون روشن کنه!قلببغل

این آقا مهدی ما، همیشه فکر میکرد همون ماهی سیصد تومنی که برای خرجی ـ و البته کمک خرجی ـ به من میده، من خیلی خوش خوشانم میشه و فقط امورات خونه رو با همون می گذرونم و حقوق خودم کمپلت میمونه تو جیب مبارکم! تا اینکه قرار شد از اول این ماه من هرچی خرج کردم، بنویسم! یه فایل اکسل درست کرده ام که با ذکر تاریخ، خرجها رو می نویسم! راستش خودم هم فکر نمیکردم این همه خرج کنم!!!! یعنی این نوشتن هم عجب نعمتیه! چون از روز بیست و هفتم این ماه که حقوق گرفته ام تا همین الان که پنجم آذره، 725،200 تومن خرج کرده ام!!!! البته صد و خرده ایش قسط بوده! ولی میخوام بگم، امروز پنجم برجه و اگه اینجوری پیش بریم، دیگه از دهم برج باید سماق بمکیم!!!!!!!

مهدی هر ماه سیصد به من کمک خرجی میده. حقوق خودم هم قسط در رفته، نهصد تومن میشه. و صد البته که خود مهدی هم خیلی خرج میکنه! خدا رو شکر. ولی این ماه که من دارم اینا رو می نویسم، از شانس، شوینده و حبوبات و رب و برنج هم تموم شده بود و البته که مثلا تا یکی دو ماه آینده، خیلی از این موارد رو لازم نیست بخریم! ولی از من به شماها وصیت، که خرج هاتون رو بنویسید. به خصوص اگه طرفتون، این ذهنیت رو داشته باشه که «شما که خرجی نمی کنید!»

دیروز در همین راستا، رفتیم جنت آباد و از یه مغازه کلی فروش، نرم کننده لباس و شامپو و تن ماهی و از اینجور چیزها خریدیم. خودم هم دیروز یه کیلو آجیل واسه شب یلدا خریدم!! (عین پیرزنها، جلو جلو خریدهامو میکنم. حالا کوووووووووووو تا شب یلدا!) خب دوست دارم کارهامو از قبل بکنم. آجیل رو دیروز گذاشتم خونه بابام اینا. و البته مامانم ناراحت شد و گفت: بدم میاد از این کارها. خودم میخرم. گفتم: شما چیزهای دیگه رو بخر. و این در حالیه که اصلا نمیدونم برنامه شب یلدای امسال چه طوریه و قراره کجا جمع بشیم! و شب یلدا شنبه شبه و البته دوشنبه اون هفته اش هم تعطیله بابت اربعین!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام به روی ماهتون و قلب مهربونتون!قلب ساعت 07:07 صبح! اینجا تهران است، وبلاگ آشتی! دین دین دیرین دین......

طی یک اقدام ضربتی، آقا مهدی خواب نما شد و گفت: فردا ماشین ببر! دیشب خونه بابام اینا بودیم و قبل از خواب هم زیاد با هم خوب نبودیم. ولی خب، خوب شدیم و گفت: فردا ماشین ببر! نه که فکر کنید اجازه ماشین دست اونه! چونکه اون مدیر شرکتشونه و پارکینگ هم داره و از طرفی صبح ها مانی رو میبره خونه بابام اینا،  اینه که ماشین دست اونه. ولی فردای روزی که ما خونه بابام باشیم، اکثرا من ماشین میارم.

صبح 06:10 حرکت کردم. اینم بگم که شیشه های ماشین بخار کرده بود. با لنگ (با عرض پوزش از دوستان پرسپولیسی!!!!!!!!!!نیشخند) شیشه ها رو پاک کردم و استارت زدم. فوری هم فلش رو روشن کردم! نمیشه آدم بشینه تو ماشین و آهنگ گوش نده! اونم اون وقت صبح! دق میکنه خب! (بابا خب چیه؟ شما هم به ما بگین کیسه کش!!!!!!!!!!!!!)خنده

خلاصه هرچی هم چشم انداختم، هیچ خانمی رو ندیدم که سوارش کنم! سر گیشا یکی بود که میخواست بره ونک! خب، من داشتم می اومدم اینجا! یعنی عباس آباد. تو ماشین هم داشتم با صدای بلند آواز میخوندم. خوبه اون وقت صبح مردم چشماشون خواب آلوده وگرنه دقت می کنند می بینند یه الکی خوش داره اول صبحی آواز میخونه تو ماشین!!!

خلاصه زود رسیدم و کمی به ترافیک خوردم و بعدش جاپارک گیر آوردم و نون خریدم و ساعت یکربع به هفت کارت زدم. تو طبقه ما، فقط یه نفر دیگه اومده بود. تازه رسیدم چراغهای واحدمون رو روشن کردم و یه کار کوچیک مونده بود که انجامش دادم و نشستم پای نظرات شما. الان هم دارم نون و عسل میخورم. فعلا که هیچکی نیومده آب دستمون بده و در ابدارخونه هم قفله! وگرنه خودم سماور رو روشن میکردم!

یکی از دوستان (پوران عزیز) خصوصی یه سوال کرده بودند، نمی دونستم چه جوری باید جوابشونو بدم. آخه نه وبلاگ دارند و نه ایمیل گذاشته بودند. در هر حال من در خدمتم!قلب

عاقو! من از دیشب دارم به یه چیزی فکر میکنم. اینجا عده ای از دوستان عزیز میگن که مثلا فرصت نمی کنند همه پست ها رو بخونند، یا مثلا بعضی ها تشکر می کنند از طولانی بودن پست ها! از دیشب به این فکر افتادم که خب، چه کاریه؟! من پست ها رو کوتاهتر کنم که همه بخونند. نظرتون چیه؟!

خلاصه اینکه دیروز یه روز عادی بود و مهدی خواست چهار و ربع بیاد دنبالم که گفتم اگه امکان داره پنج بیاد تا من کارهامو تحویل بدم. آخه یه کار پاورپوینت دستم بود که باید تمومش میکردم. لااقل به یه جایی میرسوندمش! (قابل توجه شادمانه عزیز!) بعدش حوالی پنج و خرده ای اومد دنبالم و رفتیم خونه بابام اینا. تو راه سر یه چیز مسخره، حرفمون شد و تا خونه دیگه حرف نزدیم.

نزدیک خونه که رسیدیم، یه فکری به ذهنم رسید. ما یه دوره دوستانه داریم که با شوهرهامون هر بار خونه یکی جمع میشیم. این هفته، همسر یکی از دوستامون ماموریته و نیست. قرار هم بود پنجشنبه این هفته جمع بشیم دوباره دور هم. من فکری به ذهنم رسید که خب، همیشه هم آقایون تو دوره ها نباشند. مثلا این بار بدون اقایون جمع بشیم و بذاریم جمع خانمانه باشه! بعد زنگیدم به اون دوستی که قرار بود این هفته خونه اونا جممع بشیم. پیشنهاد دادم و گفت بذار از بقیه هم بپرسه. خودم هم از یه سری دیگه پرسیدم؛ همونجا تو ماشین زندگیدم بهشون. ظاهرا همه موافق بودند. منتها یکی از بچه ها گفت: حالا که شوهرهامون نیستند، مامان هامون باشند؟

که من هرچی فکر کردم، دیدم اگه مامان ها باشند، قطعا خوبه ولی دست و پای آدم بسته است. یعنی میخوایم شوهرها نباشند که جمع زنانه باشه و چرت و پرت بگیم و بخندیم. حالا اگه مامان ها باشند، باید به شوخی های مودبانه و سریالی تن بدیم و آخر هم پاشیم بیاییم خونه مون. اس دادم به دوستم و گفتم: اگه مامان ها باشند، من درست و حسابی تخلیه روانی نمیشم!!!!!!!!!!!!!!  (حالا همه فکر می کنند قراره چه کار کنیم؟! راستش هیچی، ولی لااقلش اینه که آدم نمی تونه درست و حسابی حتی به شوهرش بد و بیراه بگه!!!!!!!!!!! ولو به شوخی!!!!!!!!!نیشخند)

آخه پسره پرسید: شما دخترها وقتی دور هم جمع میشید، چی میگید؟ دختره گفت: هیچی، همونی که شما پسرها میگید! پسره گفت: خیلی بی تربیتید!!!!!!!!!!!!قهقهه


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون و دلهای پاکتون!!!!!!! صبح قشنگتون بخیر! قلب یعنی بچه ها! امروز بمب انرژِی ام! از خود راضی البته حق هم دارم. به جای اینکه ساعت شش و نیم بیدار بشم، ساعت هفت و ربع بیدار شدم! در حقیقت از خواب پریدم! آخه میدونید، اگه خونه مامانم اینا باشم، ساعت موبایلم رو میذارم روی 5:50. خونه مادرشوهرم 6:15 و خونه خودمون، 06:30. خب خونه خودمون نزدیکتره به اداره و وقت بیشتری دارم. دو تا ساعت اولی روی گوشیم سیو بود و هر بار تغییرش میدادم. تا دیشب با خودم گفتم خب چه کاریه! بذارم همه اینا رو گوشی سیو باشه. بعد ساعت 06:30 رو ایجاد کردم. غافل از اینکه باید بقیه تنظیماتش رو هم چک کنم. هیچی دیگه. صداش پایین بوده و بدبخت چهل و پنج دقیقه زنگیده و من حالیم نبوده. البته بگم ها! صداش هم روی ویبره بوده!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه داشتم یه خواب سنگین هم می دیدم. یه لحظه چشمامو باز کردم و دیدم از دور داره صدای ماشین میاد و اتاق، از همیشه روشن تره! با خودم گفتم: حتما جمعه است که من اینقدر راحت خوابیده ام..... بعد به خودن نهیب زدم: پاشو پدربیامرز!!!!!! جمعه کجا بوده!

بعد بیدار شدم و البته هول نکردم. خب فوقش یه روز دیرتر میرم. دلیلی نداره صبحم رو با استرس شروع کنم! اونم وقتی که لزومی نداره! خلاصه خیلی هم عجله نکردم، خیلی هم لفتش ندادم. چون هر شب قبل از خواب، لوازمم رو جمع میکنم و کیف آرایشم رو میذارم جلوی روشویی، اینه که همه چی دم دستم بود! خلاصه یه آرایشی کردم و لباس پوشیدم و راه افتادم. یه کم بارم زیاد بود. آخه دیشب از آب مرغی که تو یخچال داشتیم سوپ درست کردم و ریختم تو کاسه چینی دردار! باید یه ظرف پلاستیکی بخرم. البته هزار تا داشته ام که آقا مهدی برده و نیاورده. دیگه دیروز غذاشو تو قابلمه ریختم دادم دستش برد!!!!!!

خلاصه امروز اون کاسه بود و یه ظرف هم عدس پلو. و البته تقریبا یه کیلو عسل. آخه من توی اداره، یه سری وسایل عین خونه میذارم. از جمله عسل و خرما. اون وقتها که پنیر میخوردم، همیشه یه بسته پنیر هم تو یخچال بود. ولی الان دیگه خرما و عسل دارم. و البته که خرما هم تموم شده. ولی خب امروز این عسل رو آوردم و البت که سر راه یه بسته نون تافتون هم خریدم از تافتونی خیابون کارگر!

ساعت هشت رسیدم اداره. رفتم یه چای ریختم و اومدم دیدم کاری نیست. آخه دیشب تا شش و نیم اداره بودم و همه کارها رو کرده بودم. یه سری کارها برای امروز یادداشت کرده ام که با رئیسم هماهنگ کردم که سر وقتش امروز انجامش بده. الانم که در خدمت شمام.

دیروز ساعت شش و نیم مهدی اومد دنبالم. خداییش خسته شده بودم. ولی خب باید می موندم چون شیفتم بود. بعدش اینجور وقتها دلم میخواد قبل از اینکه برسم خونه، نماز بخونم. اینه که نمازمو تو اداره خوندم و مهدی که اومد، رفتم پایین. طبق معمول، مانی خواب بود. معمولا روزهایی که خونه مادرشوهرمه، ظهرها نمیخوابه. از بس که هیجان داره که از همه وقتش برای بازی کردن استفاده کنه! خلاصه که وقتی سوار ماشین میشه، میخوابه.

به مهدی سلام کردم و دیدم طبق روال همیشه، دمغه! گفتم: حالت خوبه؟ گفت: آره. گفتم: پس چته؟ ناراحتی! گفت: حوصله ندارم!!!!!!

با خودم گفتم: تو کی حوصله داری! کی خوبی! کی سرحالی؟ دیگه هیچی نگفتم و سکوت اختیار کردم! (جمله رو داشتید؟!) بعد به سکوت گذشت تا نزدیک خونه که مانی بیدار شد. مانی که بیدار شد، گل از گل مهدی شکفت! با خنده گفت: سلام پسری! خوبی عزیزم؟

با خنده گفتم: خدا رو شکر مانی بیدار شد، صداتو شنیدیم!!!!!!!

یه دفعه رفت تو فکر ولی هیچی نگفت! تا رسیدیم خونه و بهش گفتم که عدس نداریم.

تا مهدی عدس بخره و بیاره، لباسهای خودم و مانی رو درآوردم و لباس راحتی تن مانی پوشوندم و دیدم دلم نمیخواد شلوار پام کنم. واسه خودم همینطوری چرخیدم تو خونه! خب از صبح تا اون موقع شلوار لی پام بود. دیگه میخواستم یه کم راحت باشم!

بعدش مهدی عدس آورد و بار گذاشتم و رفتم دراز کشیدم ده دقیقه و بعدش پاشدم رفتم آشپزخونه. سیب زمینی نگینی کردم ریختم تو آب مرغ که بپزه. البته یه تیکه مرغ هم داشتم گذاشتم بمونه و مزه دارش کنه. بعدش برنج آبکش کردم و عدسها رو ریختم لابلاش و عدس پلو درست کردم.

من عادت دارم هی تو خونه آواز میخونم. کارهامو میکردم و میخوندم:

ساقی ساقی ای ساقی باز مستم و دیوونه غم عشقو رسواییم دیگه از کی پنهونه...... مهدی گفت: مثل اینکه زیادی خوشی!

گفتم: دلیلی برای ناخوشی ندارم!!!!! ساقی ساقی ای ساقی!!!!!!! نیشخند راستی مهدی! فیلم داریم با هم ببینیم؟

ـ نه!

بعد با مانی یه کم بازی کردم و بعدش لباسهای خودم و مانی رو انداختم تو ماشین لباسشویی و روشنش کردم. بعد رفتم بیرون از داروخونه داواهامو گرفتم. اداره ما یه روز در هفته دکتر میاد و اگه کارمندا مریض باشن، ویزیتشون میکنه. دیروز رفتم پیشش و گفتم من در طول هفته چند بار لنفهای گلوم درد میکنه و الانم از صبح حس سرماخوردگی دارم. گفت مال ترشحات پشت حلقته. بعد دوا نوشت و خلاصه دیشب رفتم گرفتم از داروخونه و یادم اومد خمیردندون مانی تو خونه بابام اینا هم داره تموم میشه. یه خمیردندون و یه نخ دندون هم خریدم. نخ دندون اورال بی، شش و پونصد!!!!!!

دیشب یارو تو پیجش نوشته بود: نخ دندون اورال شش هزار تومن، خب آدم دلش نمیاد با این، دندونشو پاک کنه. با این نخ باید لباس دوخت و رفت عروسی!!!!!!!!!!!!!!قهقهه


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام سلام صد تا سلام!بغلقلب صبح سرد آذری تون بخیر!لبخند هوا دیگه واقعا سرد شده. من نزدیک بود امروز صبح تلف بشم از سرما!!!!نیشخند از خونه بابای مهدی اومدم و مجبور شدم برم مترو و از اونجا بیام! چشمک

جونم براتون بگه که من حالم خوبه. آشتی همیشه هستم. در خدمت شما دوستان عزیز!قلب پنجشنبه حوالی ساعت یک، دیگه از اداره بیرون اومدم. شب قبلش غذا درست کرده بودم واسه ناهار پنجشنبه. یعنی فکر همه جا رو کرده بودم!!!!!!! (همه جا!!!!!!!!!نیشخند) خلاصه ساعت یک زدم بیرون و اینم بگم که معمولا پنجشنبه ها باید کار خلوت باشه ولی اندازه شنبه کار بود. فقط خوب شد که من قبل از اومدن ریئسم، تونستم پست بذارم!

خلاصه که نم بارون ـ که چه عرض کنم سیل بارون ـ می اومد! خلاصه رسیدم خونه و ناهار خوردیم و بعدش مهدی گفت: من خوابم میاد. میرم بخوابم! خب طفلی خسته شده بود از صبح. یازده بیدار شده بود و پیش مانی بود!!!!!!! ولی من سرحال بودم. چون از هفت صبح بیدار شده بودم و فقط رفته بودم سرکار و برگشته بودم!!!!!!!نیشخند حالا از شوخی گذشته، چون کارم و ساعت کارم از هر روزم کمتر بود، کمتر خسته شده بودم. بالش و لحاف آوردم جلوی تی وی و با مانی نشستیم با بازی کردن. مانی که اسباب بازیهاشو آورده بود و میگفت: مامانی طوفان شده. مواظب بچه هام باش! بذار ما بیاییم زیر لحافت! بعد خودش و عروسکهاش میرفتند زیر لحاف! بعد سرشو می آورد بیرون و میگفت: الان ببر میاد بچه هامو میخوره! بعد دوباره میرفت زیر لحاف!!!!!!

منم باهاش بازی میکردم و خداییش مزه داشت! یه کم خوابم می اومد ولی خب، دیگه خودمو با مانی سرگردم کردم. بعد مهدی ساعت شش از اتاق اومد بیرون و گفت: نذاشتید بخوابم؛ از بس سر و صدا کردید!!!!!!!!!!!تعجبنیشخند منم محلش ندادم!

خلاصه کم کم از زیر لحاف بیرون اومدم و رفتم لباسهای مشکی رو انداختم تو ماشین که شسته بشن. بعدش دستی به سر و گوش خونه کشیدم و میوه پوست کندم و چیدم تو بشقاب و مانی رو صدا کردم واسه جشن میوه! اینجوری خیلی خوشحال میشه و فکر میکنه واقعا جشنه. به این بهانه هر روز  عصر بهش میوه میدم! خودم هم خب، میخورم! بعد به مهدی گفتم: بیا من یه فیلم قشنگ دارم. بیا با هم ببینیم! طبق معمول لگد انداخت که: حوصله فیلم ایرانی ندارم و الان که وقت فیلم دیدن نیست!!!!! محلش ندادم و گفتم: من میخوام ببینم. دوست داشتی ببین، دوست نداشتی نبین!

خلاصه فیلم «گذشته» اصغر فرهادی رو دیدیم و من که خیلی لذت بردم. سوژه بکر و بازی روان و زیبای علی مصفا. خداییش همه شون خوب بازی میکردند. ولی خب، حالا شاید چون علی مصفا ایرانیه، بیشتر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! بهتون توصیه میکنم حتما ببینید این فیلم رو! حالا سر فرصت باید برم خونه بابام اینا و نقدش رو توی مجله فیلم بخونم. سالهاست که پدرم هر ماه مجله فیلم رو میخره و با دقت می خونشون! لابلای اونا، قطعا نقد این فیلم هم هست!لبخند

خلاصه فیلم تموم شد و مهدی هم خوشش اومد!متفکر 

فکر کنید مانی از صبح که بیدار شده بود، نخوابیده بود. دیگه باید کم کم میخوابید، ولی همچنان مشغول بدو بدو و جست و خیز بود. ساعت یازده بود و من خودم دیگه داشتم از خستگی بیهوش میشدم. بعد از مسواک، مانی رو بردم که بخوابیم با هم. مهدی هم که طبق معمول، پای نت و ماهواره. خلاصه با مانی رفتم خوابیدم و دوباره دلم از تنهایی خودم گرفت.

نمیدونم چند ساعت از خوابم گذشته بود که احساس کردم یکی بغلم کرد...........


ادامه مطلب
[ شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ