چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر. هرچند که صبح من از ساعت یکربع به سه بیدارم!!!!!!!!! خب الان خواستم آیکون گریه بذارم، دلم نیومد. پس یه آیکون قشنگ میذارم. این چطوره: قلب یا مثلا این ،که خیلی وقتها این شکلی ام:نیشخند!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

میگن امروز روز مادره! خب من میخوام بگم، هر روز باید روز مادر باشه. هر روز باید روز زن باشه. اگه مامان داریم که باید قدرشو بدونیم. اگه نداریم هم خدا رحمتش کنه. حالا یا خونه اش رو کلا عوض کرده و یه دنیای دیگه خونه گرفته، یا این دنیا ازش دوریم!بغل

حالا من میگم اگه مامان داریم، دلیلی نداره مامان داشتنمون رو بکنیم تو بوق و کرنا و امروز رو هی تبریک بگیم!!! قبلا هم گفته ام که عمه بیست و نه ساله من، وقتی که من خیلی خیلی کوچیک بودم (سه چهار سالم بود) مریض شد و فوت کرد و سه دختر ازش به جا موند. شش ماهه و دو سال و نیمه و شش ساله!!!!!!!!!

خب خانواده پدرم تقریبا نابود شدند با این اتفاق ناگوار. ما تهران بودیم و اونا کرمانشاه. سه ماه تابستون میرفتیم اونجا و اغلب هم خونه مادربزرگم بودیم که دخترعمه هام اونجا زندگی می کردند. مامانم عاشق این بچه ها بود چون عاشق مادرشون بود! رابطه مامان و عمه ام تو همه کسانی که می شناختنشون الگو بود. عین دو خواهر و البته که از بچگی هم با هم بزرگ شده بودند. بگذریم.

وقتی عمه ام اونجوری شد، مامانم هرگز جلوی اونا، منو بغل نمیکرد. من دیگه از وقتی عقلم میرسید، هیچوقت بغل مامانم نمی خوابیدم و هرگز مامان صداش نمیکردم. منم از قول اونا، مامانم رو زندایی صدا میزدم.

شاید تکراری باشه این حرفها ولی میخوام بگم روزها و لحظه های شادی، به کسانی هم فکر کنیم که ساکت کنار ما هستند و اندازه ما شاد نیستند!!!!!!ماچ

خب من و همکارم دیروز یه تصمیمی گرفتیم. امروز رو میگن روز زنه. ما هم تصمیم گرفتیم امروز شال و روسری بپوشیم و خوش تیپ کنیم و امروز خوش بگذرونیم! فکر کن با یه شال و روسری! و البته هر روز باید خوش بود. ولی خب، امروزم یه نشونه است دیگه. قلب

از رفیقتون مانی بگم که دیروز عصر رفتم دنبالش تو مهد و آوردمش اداره که دکتر اداره ببینتش. البته ایشون با دیدن جواب آزمایش، گواهی سلامتش رو صادر کرد. ولی میخواستم ببینتش که در مورد آلرژی و خروپفهای شبهاش هم یه دستوری صادر کنه!

مانی قبلا سلام میکرد و با بزرگترها جور بود. ولی از وقتی رفته مهد، دیروز اصلا تو اداره به کسی سلام نکرد!!!!!!متفکر همه اش هم پشت من قائم میشد. خب به نظرم طبیعیه. چون از صبح تا شب داره تو صد تا بچه می لوله!!!!!! خلاصه ساعت یکربع به پنج هم مهدی اومد دنبالش و تو این فاصله رئیسم کلی باهاش بازی کرد و با کاغذ براش قایق و کلاه و قندون و از اینجور چیزها درست کرد!

بعد مهدی اومد دنبالش و بردش خونه. منم تا شش و ربع موندم اداره. دیگه ساعت شش و ربع رفتم خونه و سر راه تو فاطمی از دست فروش، دو تا تاپ قرمز و پرتقالی خریدم و یه شلوار صورتی چرک. که البته الان میگم کاشکی شلوار رو قرمز میخریدم! چون شال قرمز دارم و با مانتوی سرمه ای، خیلی خوبه.

البته شلوارش گرمه و فکر کنم پاییز بتونم بپوشمش. از این شلوارهای تنگ چسبون که به درد زیر مانتو میخوره. با تی شرت هم میشه پوشیدش. به هر حال!

رفتم خونه و سر راه تو انقلی یه کتاب واسه روز معلم واسه بابام خریدم و چون اخر هفته قابلمه پارتی داریم، واسه بچه های کوچیک اون جمع هم یکی یک کتاب خریدم که بهشون بدم. البته احتمالا واسه مانی یه کوله بخرم که همون روز بهش بدم! یه کوله کوچیکتر! خودم دوست دارم سبز باشه شکل قورباغه. ولی آقا تازگی ها در مورد همه چی نظر میده!!

مثلا میگه: دوست داشتم این مار، آبی بود. قرمز دوست ندارم!!!!!!! اینه که باید ازش بپرسیم نظرش رو وگرنه سنگ رویخ میشیم!نیشخند

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگ اول هفته تون بخیر و شادی. خدا رو شکر به خاطر امروز و هر روز! واقعا جای شکر داره!قلببغل

خب ازم توقع نداشته باشید پست امروزم طولانی باشه. از دیشب رگ سیاتیک کمرم گرفته و الان یه وری ام! شاید نتونم زیاد بشینم و پست بذارم.

البته که صبح مانی رو آوردم مهد و الان هم سر کارم! ولی حس میکنم کاشکی میشد امروز رو استراحت میکردم. ولی فعلا که اینجام! خب نمیشه فرت و فرت مرخصی گرفت. حالا ببینم چی میشه. ایشالا که بهتر میشم.

از پنجشنبه براتون بگم که وقتی ظهر رفتم دنبال مانی، نیومد!!!!!!!!!!! یعنی باورتون میشه؟ آخه خیلی آب بازی دوست داره و رفتم دیدم کمک مربی لباسشو عوض کرده و گفت که با اجازه تون، وقتی بالکن رو می شستم، مانی بهم کمک کرده و لباسهاش خیس شده!

و من میدونم که هیچی مثل آب بازی به مانی لذت نمیده و خودش حتما رفته آب بازی. وگرنه کمک که نمی کنند! بیشتر دست و پای اون بیچاره رو گرفته!!!!!!!!!!

خلاصه خیلی خوشحال و سرحال بود و دیگه از تاب و سرسره دل نمی کند. منم میخواستم برم زودتر به خونه بابام اینا برم.

خلاصه بعد از اینکه ده دور هر کدوم رو سوار شد، دیگه رضایت داد و رفتیم سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خونه بابام! تو راه واسش آهنگ گذاشتم و اول یه کم رقصید، بعد دیگه صداش درنیومد! دیدم خوابش برده!!!!!!! خب دیگه عادت کرده این ساعت خواب باشه. 

بالاخره رسیدیم و حالا خودشو لوس میکرد و میگفت: بغلم کن که اونا فکر کنند من خوابم!!!!!! خب منم بغلش کردم ولی همه این بغل کردنهای صبح و اینجور وقتها، دیشب کمرمو شتک کرد!!!!!!!!!

القصه، رفتیم اونجا و به ایشون خیلی خوش گذشت و البته من همونجا مطلع شدم که مامانم باید صبح جمعه بره کرمانشاه به خاطر بله برون دخترخاله ام.

اینجا میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم. این خاله من چهار پسر و یه دختر داره. اینا ساکن کرمانشاه هستند. سه تا پسر اول ازدواج کرده اند و پسر چهارم تهرانه. همون که اکثر مواقع خونه بابای منه. اتفاقا مهدی هم رابطه خوبی باهاش داره.

حالا دختر کوچیک این خانواده تو دانشگاه با پسری آشنا شده و پسره اومده خواستگاری. نمی دونید برادرها چه الم شنگه ای به پا کرده اند!!!!!!! یعنی فکر کنید با وجود اینکه دو تا از برادرها با دوست دخترهاشون ازدواج کردند و یه ماجراهای عشقی و لیلی و مجنونی با اونا داشتند و آخر سر هم به هم رسیدند، ولی الان که نوبت خواهرشون شده، رگهای غیرتشون زده بیرون که یعنی چی که اینا با هم دوست بوده اند؟؟؟؟!!!!!!!!!!

سه برادر ـ از جمله اونی که تهرانه ـ تحریم کرده اند و کلا برای مراسم خواستگاری نرفتند!!!! فقط برادر بزرگتر رفته! خب پدرشون هم دو سه سال پیش به رحمت خدا رفته و من اگه بودم، خیلی بیشتر از اینا واسه خواهرم مایه میذاشتم.

القصه که دیشب قرار بود بله برون باشه و برادرهاش که تحریم کرده بودند و خاله ام، از مامانم خواهش کرده بود که لااقل مامانم بره. از شما چه پنهون که مامانم نیمه اردیبهشت خدا بخواد میره مکه. قرار بود همین هفته، بره کرمانشاه. البته همین پسرخاله ام قرار بود یکشنبه بره کرمانشاه و مامانم هم با ماشین خودش ببره که به خاطر زانودردش کمتر اذیت بشه.

ولی خب مامانم مجبور شد دیروز که جمعه بود خودش با اتوبوس بره. تو اون فرصت کم دیگه نشد واسش بلیط هواپیما بگیریم! و مامانم هم زنگید که بهش که میای با هم جمعه بریم؟ ولی چون ایشون قضیه خواهرش رو تحریم کرده (!) حاضر نشد بره!!!!!!

اینم قصه فرهنگی بعضی از خانواده ها که یه چیزهایی رو واسه دخترهاشون نمی پسندند و واسه پسرهاشون، عین آب خوردن قبول می کنند!!!!!!!!!

خلاصه که پنجشنبه ظهر ناهار خوردیم خونه بابا اینا و جاتون خالی، قورمه سبزی بود. من و مانی بودیم و مامان و بابا! بعدش من خوابم برد و مانی و مامانم بازی کردند. عصر هم من رنگ تیره گذاشتم جلوی موهام که سفیدها رو بپوشونه و بعدش مامانم و مانی رفتند تو حیاط که مامانم به گلهای حیاط آب بده و مانی هم با بچه ها بازی کنه.

خودم هم ماشین رو برداشتم و یه سر رفتم بازار روز و یه کم مواد شوینده که نداشتیم خریدم و دوستم اس داد که هفته آینده که دوره خونه شماییم، میدونم ماشین ظرفشویی داری، ولی ظرف یکبار مصرف بگیر که برای ماها هم باب بشه و شوهرهامون ایرار نگیرند.

ظرف یکبار مصرف هم گرفتم و گذاشتم پشت ماشین و یه کم هم شکلات! بعدش رفتم در فرهنگسرا و یه کم لوازم آرایش خریدم و یه لیوان جدید هم برای سر کارم. اندازه اش خیلی خوبه و معمولا ماگها خیلی بزرگ هستند! و برای من که چای رو بدون قند میخورم، خوردن اونهمه چای تلخ، لذت بخش نیست!!!!!!! اینه که لیوان کوچیک گرفتم.

بعدش برگشتم خونه و دیگه میلی به شام نداشتم و مامانم ناراحت بود که چرا شام نمیخورم! گفتم: باور کن اصلا جا ندارم. وقتی آدم اشتها نداره، چرا بیخودی شکمشو پر کنه. حالا بگذریم که گهگاهی نوکی میزدم به خوراکی های تو یخچال!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون! پنجشنبه تون سبز!!!!!!!!!!!!ماچ

بعلـــــــــه! پنجشنبه است و من به خاطر اینکه مانی زودتر به مهد عادت کنه، مانی رو آوردم مهد و خودم هم اومدم اداره. نظرات رو تایید کردم و رو چشمم گذاشتم و الان هم مشغول نوشتنم!

خب البته واسم شیفت گذاشته بودند واسه یازدهم. یعنی دو هفته دیگه! ولی من چون دو هفته آینده رو برنامه دارم، با امروز عوضش کردم. تازه اگه بتونم، هفته دیگه هم مانی رو میارم. هرچند که امروز از کت و کول افتادم و صبح یه الم شنگه ای به پا کرد، که اگه مهدی بود، عمرا دیگه نمی آوردش. حالا براتون میگم کم کم.

اول همه اینو بگم که من دیروز یه خبری شنیدم که از دیروز تا حالا هر وقت یادم می افته، دلم قنج میره!!!!!!! بله. شبنم عزیزم بارداره. یعنی نمیدونید چقدر خوشحالم. نمیدونید که! چند روز پیش که داشتم برچسب میچسبوندم رو کتابهای مانی، واقعا از خدا خواستم این لحظه ها رو تجربه کنه!!!!!!! خدا رو صد هزار مرتبه شکر!قلببغل ایشالا خدا یه بچه یا بچه های سالم و صالح بهش بده و همه شون هم به ناز پدر و مادر بزرگ بشن!ماچ

عرض کنم خدمتتون که هرچی از اول هفته، یه کم تو خونه راحت بودم و خستگی در میکردم وقتی از اداره میرفتم خونه، دیشب تلافی همه اش دراومد و شب از شدت کمردرد خوابم نمی برد. زبان

خب الان که فکر میکنم امروز پنجشنبه است و قاعدتا من نباید حرف زیادی برای گفتن داشته باشم. ولی بازم که بیشتر فکر میکنم می بینم دیروز خیلی اتقاق افتاده!!!! پس اول از ماجرای اداره میگم.

دیروز این جانب رفتم با رئیس حرفیدم که حقوقمو زیاد کن. اگه زیاد نمیکنی و راه دستت نیست که بعد از نه سال و نیم یه حرکتی به جایگاه من بدی، جامو عوض کن. یعنی منو ببر یه واحدی که یه کم چیز بیشتر یاد بگیرم و یه تخصصی بیاموزم و حتی حاضرم خودم هزینه آموزشم رو بپردازم. اونم هی خواست منو منصرف کنه ولی من خنده خنده گفتم که از خر شیطون پیاده نمیشم و باید جامو عوض کنی. با زبون بی زبونی گفتم بهش که عصرها ساعت چهار دیگه تشریف مبارکم رو می برم. میخواد کار باشه، میخواد نباشه. چون یه پسر سه ساله تو مهد منتظر مامانشه!بغل

بیرون اومدم و رفتم با منابع انسانی حرفیدم و اونم موافق بود که من بعد از اینهمه سال، گردن بشکنم و برم یه واحد دیگه! به شرط اینکه اینا دست از سر من بردارند!!!

خلاصه پیرو همون موضوع، ساعت چهار رو ربع کیف مبارک زرشکی رو انداختم رو شونه و گود بای به طرف مهد! دیدم مهدی و مانی تو ماشین در مهد نشسته اند و رفتم مانی رو بغل کردم و بوسیدم و با هم رفتیم آبمیوه فروشی و من سفارش آب کرفس دادم. مهدی برای خودش نوشیدنی شکلاتی گرفت و واسه مانی هم شیرموز!

گفتم: چه جالبه که کرفسش شیرینه! مهدی گفت: آخه من کرفس دوست ندارم!!! با خودم فکر کردم که آب کرفس خالی خیلی بدمزه است! برای همین آب کرفس و آناناس سفارش دادم برات!!!!!!!!!!!تعجب

خندیدم و گفتم: دستت درد نکنه!قلب

 حالا فکر کنید من میخوام آب کرفس بخورم چربیهای شکمم اب بشه، این آب آناناس به نظرتون میذاره؟؟؟!! بالاخره ما خوردیم و خوشمزه هم بود. بعد رفتیم بنزین زدیم و رفتیم به طرف خونه. نزدیک خونه به مهدی گفتم: الان میخوای بری دوربین بخری؟ میخوای ما هم بیاییم؟ گفت: نه بابا شما کجا میایین. شما برید خونه، خودم میرم. گفتم: خب منم میرم شام درست میکنم.

آخه برنامه عوض شده بود و مهدی گفت: داداشم و دو تا پسرخاله هام از امشب میان. اونا میخواسته اند نیان، مهدی گفته بیایید که فوتبالها رو هم با هم ببینیم!

بعد مهدی یه دفعه پیچید تو خیابون جمهوری و گفت: اصلا با هم بریم!!!!!!!چشمک

خلاصه رفتیم و نزدیک نمایندگی کنون، یه پارکینگ بود که ماشین رو اونجا پارک کردیم و رفتیم دوربین دیدیم. گفته بودم که خواهرش میخواد واسه تولد شوهرش دوربین براش بخره و از ما خواسته بود که بریم ببینیم شرایط چه جوریه! خلاصه رفتیم و یه ساعت از فروشنده آپشن های دوربین ها رو پرسیدیم و آخرش مهدی زنگید به خواهرش که: خواهر جون ما تو دوربین فروشی هستیم و شرایط هم ایناست. کدوم رو بخریم؟

خواهرش گفت: راستش شوهرم فهمیده میخوام براش دوربین بخرم و گفته فعلا نخر تا ببینم چی میشه!!!!!!!!! ای وای....... یادم رفت بهتون بگم!!!!!!!!!!!!!

خنثی

هیچی دیگه. ما هم سرمونو گذاشتیم تو جیبمون و از مغازه اومدیم بیرون!!!! اگه خودشون بودند که اساسی جرمون می داند . ولی خدا رو شکر خودشون نبودند و خودمون بودیم و منم به مهدی گفتم: حالا که تا اینجا اومده ایم، بریم علاءالدین و تو اون وسایل رو واسه گوشی ات بخر.

مهدی از جلو رفت و من و مانی هم خوش خوشی رفتیم و تا ما برسیم، مهدی یه کیف خیلی خوشگل واسه گوشی اش خریده بود، با رم! ولی هرچی گشتیم، از اون کیف واسه گوشی من نبود که نبود. دیگه برگشتیم خونه.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی. تا صبح ها اینقدر خنک و با نشاطه، واقعا میشه از صبح ها خیلی خیلی انرژی گرفت. من که امروز تووووووپ تووووپم! از مهد تا اداره رو تقریبا پرواز کردم. اینقدر خوشحال بودم که شکمم رو داده بودم تو، که حس بی شکمی بهم دست بده!!!!!!!!!!خنده

قبل از هر چیزی میخوام بگم دو تا دلداده که واقعا دلهاشون باهم عین آینه است ـ پیچ و پیچک رو میگم ـ میخوان رابطه شون رو رسمی کنند. همچین دست به دعا برداریم، که همه کائنات دست به دست هم بدن و همه چی به خیر و خوشی بگذره. البته در پناه صلاح خداوند. ولی باور کنید عشقشون خیلی قشنگه! دعا می کنیم حتما!قلب

اینم بگم که ریدرم ترکیده و من مجبورم تک تک بیام خدمت همه تون. تاخیرم رو ببخشایید!خجالت

عاقو ما دیروز بسی تنبلی کردیم اساسی!!!!! یعنی نمیدونید که! اول اینکه تو اداره با وجود اینکه کار بود، مجبور شدم ساعت چهار برم! یعنی دیروز تا عصر خیلی خیلی کار داشتیم و من حتی ناهارمو پشت میزم خوردم! البته چون همکارم مجبور بود ظهر دو ساعت بره و برگرده، دیگه نشد برم ناهارخوری. آخه واقعا بدم میاد پشت میزم ناهار بخورم. غذا کوفت آدم میشه و واقعا نیازه که آدم نیم ساعت هم که شده، ناهار رو بره یه جایی غیر از پشت میزش بخوره!یول

خلاصه ساعت یکربع به چهار زنگیدم به مهدی که ساعت چهار برو دنبال دودوش، که گفت: من الان کار دارم و جلسه ام تا چهار و خرده ای طول میکشه. گفتم: خب من چه کار کنم؟ گفت: برو مانی رو ببر اداره تون! گفتم: خب ماشین چی؟ سوئیچش که دست مهد می مونه. اومدیم و امروز بچه ها زود رفتند و سوئیچ رو بدن به کی؟ گفتم: نمیخوام مانی رو ببرم اداره چون دیگه عادت میکنه هر وقت از مهد خسته بشه، میخواد بیاد اداره من. بذار ندونه که اینقدر مهد و اداره به هم نزدیکند!

بعدش هم من اینجا کارمندم! تو اگه بچه تو ببری اداره، رئیسی! بچه رئیس با بچه کارمند خیلی فرق داره! تازه من  اینجا اینقدر کار دارم که مانی اگه بیاد، فقط میخواد اینجا رو بریزه و بپاشونه به هم! گفت: پس مشکل مانی نیست فقط!!!!!!!!

گفتم: به همه اون دلایلی که گفتم، نمیتونم مانی رو بیارم اداره! گفت: به هر حال من نمیتونم برم!!!!!!!

خودم موندم و حوضم! همکارم گفت: آشتی تو برو! مانی گناه داره. این هفته های اول، بهتره بیشتر از چهار نمونه. من به خاطر رئیس خودم هستم. کارهای واحد تو رو هم انجام میدم. تو برو من هستم!

خلاصه رفتم به رئیسم گفتم که باید برم دنبال مانی. گفت: دیگه برنمیگردی؟ گفتم: با اجازه تون نمیشه که برگردم!

خلاصه کارها رو سپردم به همکارم و رفتم مهد دنبال مانی. دیدم داخل مهد تاریکه! پرسیدم: برق رفته؟ گقتند: آره. یه ساعته که برق رفته!

خلاصه مانی اومد و پرید بغلم و رفتیم تو ماشین نشستیم و رفتیم طرف اداره مهدی. قبل از اینکه از مهد بریم بیرون، یکی از بچه های مهد، یه قوطی شیر دستش بود که مانی خوشش اومد و گفت: واسم بخر از اینا!

گفتم: باشه عزیزم.قلب

رفتیم در اداره مهدی که حالا  اگه شده، بیست دقیقه بشینیم تا کارش تموم بشه و بیاد. که دیدیدم خودش اومد پایین و اومد سوار شد. من رفتم نشستم اونور و مهدی پشت فرمون نشست. خب هنوز با هم سرسنگین بودیم.  البته من بیشتر بودم!قهر

بعدش رفتیم در یه سوپر و من پیاده شدم و رفتم واسه مانی شیر خریدم. هرچند که دلم نیست شیر قوطی بخرم. چون مواد نگهدارنده داره. شیر تازه بهتره. هم شیر تازه خریدم هم شیر قوطی!!!!!!! خلاصه شیرها رو آوردم دادم به مانی و اونم شیر قوطی رو خورد و چون مهدی کد طرح رو فرستاده بود، مستقیم وارد طرح شدیم و رفتیم طرف خونه مون.

از بعد از سال جدید هم تعرفه ها عوض شده! از شش و نیم صبح، طرح روزانه شده 25هزار تومن! از ده صبح به بعد هم شده 18 هزار تومن!!!!!!!! یعنی هرچی درمیاریم باید بریزیم تو شکم طرح و ترافیک!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااااااام. یووووووووهوووووووو از این صبح دل انگیز!!!!!!! خیلی خنکی دلچسبی بود!!!!! راستی صبحتون بخیر!!!!!!!قلب (من آخرش گوینده رادیو میشم! از اینایی که همه دارند تو ماشین خمیازه می کشند، اونوقت اون داره با هیجان صبح دل انگیز (!) رو واسه مردم تشریح میکنه! به تک تک مردم و همه اقشار هم سلام میکنه!!!!!!!!)

البته فی الواقع این شغل رو دوست دارم. به شرط اینکه نخوام طبق نظر و سلیقه کلیشه ای حرف بزنم. منو بذارند همون اول صبح بیام یه برنامه یکی دو ساعته اجرا کنم و شادی هامو بیرون بریزم و برم پی کارم!!!!!! شغل خوبیه، نه؟چشمک

تازه فکر کنید، صدام، یه کم هم بچه گونه است گاهی!!!! از بچگی دوست داشتم دوبلر کارتون بچه ها بشم!!!!!!!!!! یعنی اگه پام باز میشد به رادیو و کار دوبلاژ! که خب نشد! الان که در خدمت شمام!!!!!!!!بغل

یه چیزی بگم بخندید! هه هه هه هه! نیشخندمن از وقتی برنامه مهد مانی رو اجرا میکنم، شبها یه کم وقت زیادی میارم!!!!!!! باورتون میشه؟ یعنی انگار کمتر خسته میشم و بیشتر وقت دارم! باید یه فکری به حال برنامه شبها بکنم. به خصوص که مانی داره عادت میکنه شبها بین ساعت ده تا ده و نیم بخوابه. که البته احتمالا این ساعت، میاد جلوتر. یعنی شاید کار به ساعت نه و نیم هم برسه. همون ده هم باشه خوبه.

خب قبلا بچه ها زیاد بودند و از صبح تا شب هم تو حیاط یا تو کوچه بازی می کردند، اینه که همه انرژی شون مصرف میشد. اینه که بعد از شام، همه شپلق، همون کنار سفره خوابشون می برد! خواب در نتیجه پدر و مادرها وقت بیشتری برای با هم بودن و با هم حرف زدن داشتند! اینه که خلوتی داشتند و برای همینم تعداد بچه ها، به مراتب بیشتر از یکی دو تا بود! خب آخه فرصت ساختشون بیشتر بوده!!!!!!!!!!! به قول معروف: خخخخخخخخخخ!!!!!!!!!!نیشخند

الان پدر و مادر بینوا از صبح کار کرده اند و ساعت یازده دیگه میخوان از خستگی بیهوش بشن، اونوقت بچه تا ساعت دو تازه داره تخلیه انرژی میکنه! خب فرصت برای ایجاد (!) بچه بعدی کجا بوده؟؟؟؟؟!!!!!!!!!قهقهه

حالا نه که فکر کنید مانی الان داره زود میخوابه، ما فرصت ایجاد داریم ها! فرصت هم باشه، ما مردش نیستیم!

خب امروزم من ساعت 06:15 بیدار شدم از خواب. بگذریم که تا صبح چهار پنج بار بیدار شدم! یعنی هی مانی نق زد و دیگه آخرش یکی دو ساعت قبل از بیداری، گفت: بیا پایین پیش من بخواب. رفتم پایین و آخرش بیدار شدم. یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و گذاشتن وسایل تو ماشین و بعدش دلم میخواست امروز کفش اسپورت صورتی بپوشم که درسته بندهاشو شل بسته ام که راحت بپوشم و دربیارم، ولی خب، اون وقت صبح که مانی خوابه و تو خواب داره گریه میکنه که: منو نبر، باید کفشم راحت عین دمپایی پام بره که بتونم فقط بپوشم و ببرمش تو ماشین و بگازم و بیام اداره! پس از قیدش گذشتم و همون کفش مشکی طبی راحت رو پوشیدم.لبخند

امروز دیگه پای مانی هم کفش نکردم. وقتی هم اینور بغلمه و هم اونور که از ماشین پیاده اش میکنم، تا تو مهد تو بغل خودمه، کفش رو واسه چی پاش کنم؟ کفش رو دستم گرفتم و مانی به بغل بردمش مهد.

وقتی سوار ماشین شدیم، دوباره گریه کرد که: نریم خانه بازی و شادی! گفتم: الان اینو ول کن. گفت: فقط ماشین سواری کنیم! گفتم: ول کن. ببین از این آهنگ خوشت میاد؟ یه آهنگ کردی بود به اسم کتان کتانه! گفت: آره، زیادش کن!!!!!!چشمک

بعدش براش قصه یه ماشین رو گفتم که پشتش گاری بوده و چند تا بچه اسب رو سوار کرده بوده ببره دامپزشکی، ولی یکی از کره اسبها رو خوب نبسته بودند و در نتیجه اسبه اومده تو خیابون. نزدیک بوده ماشین بزنه به کره اسبه. ولی بچه ها چون حیوونها رو خیلی دوست دارند، مواظبش بودند و بعدش زنگ زدند به پلیس ک بیاد اسب رو ببره.

این قصه رو فی البداهه داشتم براش میساختم و براش خیلی جالب بود. نزدیک مهد، مربی اش رو دیدیم و سوارش کردیم و در مهد، بازم مانی زار میزد! چسبیده بود به پای من و ول نمیکرد. مربی اش به زور بردش و جگرم تیکه تیکه شد!!!!!!!آخ

یادم افتاد موبایل تو ماشینه. رفتم از تو ماشین موبایل رو آوردم و ماشین رو یه کم جابجا کردم و برگشتم که سوئیچ رو بدم به مستخدم مهد که دیدم صدای مانی دیگه نمیاد! گفت: همون اول گریه کرد! الان داره کارتون می بینه!

تو دلم گفتم: فقط میخواست خون به جگر من کنه! خداحافظی کردم و اومدم اداره!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب به نظرم امروز هوا بهترین بود! آخه نه سرد بود و نه گرم. البته صبح ها سرد نیست. ولی نمیدونم شبها چرا خونه ما سرد میشه! البته به نظر من! این فصل اینجوریه دیگه. تو خونه از بیرون، سردتره. سرد که نمیشه گفت! ولی خب، یه کم سرده!!!نیشخند

خب، امروزم مثل این چند روز مانی رو بردم مهد. البته بذارید از دیروز بگم. که هر دو ساعت یه بار می زنگیدم و اونا می گفتند که مانی حالش خوبه و نیایید دنبالش! تا اینکه شد ساعت یکربع به سه، و اونا گفتند بذارید همون چهار، بیایید. این به این معنی بود که دیروز مانی، یه روز کامل رو توی مهد مونده بود و ظاهرا بهش خوش گذشته بود.قلب خدا رو صد هزار مرتبه شکر!بغل

و یه اتفاق خوب دیگه، این بود که ما از چند ماهگی مانی تا حالا، با دوا دادن بهش مشکل داشتیم. یعنی اینجوری که دوا رو پس میداد و در مواقعی هم ـ گلاب به روتون ـ بالا می آورد. بعدش ما از پارسال تصمیم گرفتیم دوا رو بریزیم تو شیرکاکائو و آب پرتقال که نفهمه و بخوره. خب این اواخر دیگه مانی متوجه تغییر مزه میشد و نمیخورد. من دیگه واقعا مستاصل شده بودم. کلافه

تا اینکه دیروز تو مهد دواشو با سرنگ بهش داده بودند و تعجب هم کردند از کار ما و گفتند: خیلی هم بچه خوبی بوده و دواشو خورده! متفکرالبته خودشون هم متعقدند چون مانی یه کم باهاشون رودرباستی داره، خورده! خب، بچه ها واسه پدر و مادرشون خودشون رو لوس می کنند دیگه!چشمک

خلاصه دیروز نزدیک ساعت چهار، زنگیدم به مهدی که ساعت چهار و ربع برو در مهد که منم کارت بزنم و بیام. بعد که زنگیدم به مهد، اونا گفتند که وقتی مربی مانی خواسته ساعت چهار از مهد بره بیرون، مانی دنبالش گریه کرده!!!!!!! مربی هم برگشته و پیشش مونده. منم سریع به مهدی زنگیدم که تو زودتر برو! اونم رفته بود و مانی رو تحویل گرفته بود و مربی اش هم رفته بود!

خودم دیروز یه جوری بودم! یعنی اولین روزی بود که مانی اینهمه وقت اونجا مونده بود و یه حالی بودم که نمیتونم بگم چه جوری! میدونستم اگه بیتابی کنه، بهمون خبر میدن. ولی... ولی اینکه اینهمه مدت بود، همه اش میگفتم با خودم: نکنه بهش خوش نگذره، نکنه به زور تحمل کنه! بعد یادم اومد که مانی الان بچه است و با کسی رودربایستی نداره که. اگه نخواد، جیغ میکشه که مامانمو میخوام! هی خودمو دلداری دادم. ولی وقتی کارت کشیدم و رفتم بیرون، تا مهد دویدم!!!!!!

البته هرچی وایسادم ماشین نیومد برای همینم دویدم تا مهد!!!!! فکر کنید یه خانم کارمند با تیپ اداره، داره می دوه! اونم اون ساعت روز!!!!!!!!!!مژه

واقعا که!چشمک مسوولین نمیخوان رسیدگی کنند؟؟!!

ولی حالیم نبود که. رفتم در مهد و پریدم تو! دیدم مهدی داره کفشای مانی رو پاش میکنه. مانی هم خیلی خوشحال بود. یه کیسه هم دست مهدی بود که پر بود از کتاب و لوازم تحریر. تا مانی یه کم تاب بازی کنه، رفتم داخل و ازشون تشکر کردم و اونا گفتند که روی وسایل رو برچسب اسم مانی رو بچسبونم و فردا بیارم. خوشحال شدم و خندیدم و گفتم:

اینکه بهش لوازم دادید، به این معنیه که مانی اینجا موندگاره دیگه!!!!!نیشخند مدیر مهد خندید و گفت: بــــــــــله! حتما همینطوره.

بازم تشکر کردم و اومدم بیرون. با مهدی و مانی سوار ماشین شدیم و من به مهدی گفتم: یعنی الان ما مثل یه خانواده خوشبختیم؟ گفت: مثل نه، ما واقعا یه خانواده خوشبختیم!!!!!!قلب

گفتم: پس باید وایسیم ساعت پنج بشه بعد بریم. مهدی گفت: نه نمیخواد وایسیم. من مجوز گرفته ام. گفتم امروز زود برسیم خونه!

خلاصه راه افتادیم و مانی همه اش میخواست لوازمش رو بگیره و باهاشون بازی کنه. گولش زدم که بهشون دست نزنه. خلاصه رسیدیم نزدیک خونه و مهدی منو پیاده کرد که برم برای مانی برچسب بخرم واسه روی وسایلش. از مغازه بیرون اومدم دیدم رفته! یه دور زدم یه چیز دیگه که میخواستم بگیرم که پیدا نکردم و در عوض شوخی کردم 6 و شاهگوش 15 رو خریدم! وقتی رسیدم خونه، ساعت 17:15 بود! وای که چقدر ما خوشخبت بودیم.بغل

فقط تو چشمهای مهدی می دیدم که نگران کارشه و دلش میخواد کارش مستدام باشه که واقعا یه کم حس راحتی داشته باشه!

خلاصه میوه آوردم و من و مهدی نشستیم به میوه خوردن و مانی هم رفت تو اتاق بازی کنه. یه کم میوه خوردم و بعد پاشدم به جمع و جور کردن وسایل تا خونه مرتب باشه. آخه تمیز کردن و مرتب کردن یه چیزه، تمیز نگه داشتن و مرتب نگه داشتن، یه چیز دیگه است.یول (امام آشتی)

نمیخوام بذارم خونه اینقدر نامرتب بشه که سه روز وقت لازم باشه واسه جمع کردنش.

خلاصه بعد از میوه خوردن، بشقابها رو بردم تو آشپزخونه و بعدش از حضور مانی تو اتاق استفاده کردم و رفتم رو برچسبها نوشتم: مانیقلب

سی تا نوشتم و بعد رفتم بین یخچال و کابینت، یه گوشه وایسادم و چسبوندم رو وسایلش. صداش اومد که دوباره برگشتم و روی وسایل، یه پارچه انداختم که نبیه!

رفتم یه کم باهاش بازی کردم و بعدش دوباره برگشتم تو آشپزخونه و عدس بار گذاشتم و بعدش دوباره رفتم سروقت وسایلش! همه رو برچسب زدم و روی همه شون چسب نواری چسبوندم که در نیان، بعدش گذاشتم تو کیسه و دوباره قایمش کردم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر و شادی!!!!!!!!!!!بغلقلب

من امروز ساعت 07:25 کارت زدم!!!!!!! باورتون میشه؟لبخند

صبح ساعت 06:20 موبایلم آلارم داد که آشتی جون بیدار شو!قلب
البته کامنتی که گذاشته بودم رو موبایلم این بود: خدا شکر به خاطر امروز! یه کم تنبلی کردم و با دو سه دقیقه تاخیر بلند شدم. زود رفتم یه چیزی خوردم و مسواک و آرایش و امروز رژ لب زرشکی زده ام!!!!!!!!!! (گاد گاد گاد) نیشخند و همچنین ضد آفتابم رو
تغییر داده ام.

یعنی تا الان به تبعیت از زمستون، رنگش روشن بود. ولی امروز دیگه ضد آفتابم رو که رنگش برنزه است زده ام. بعدش لباس پوشیدم و دوباره وسایل مانی رو چک کردم و داروهاش و همچنین یه تخم مرغ پخته شده رو گذاشتم تو کیف مانی و وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین. بعد برگشتم و خواستم بلوز مانی رو عوض کنم که گریه کرد و گفت: منو نبر! و نذاشت لباسشو عوض کنم. اصرار نکردم و با همون لباسها بغلش کردم و بردمش تو ماشین.

هنوز نق میزد. گذاشتمش تو صندلیش و اسم خدا رو آوردم و راه افتادم. امروز یکشنبه است و یکی دو جا از دست پلیس در رفتم! خدا منو ببخشه. خب چه کار کنم؟؟!! مجبورم!!!!خجالت

بعدش رفتم در مهد و مانی دوباره زد زیر گریه و منم بغلش کردم و یه کم باهاش حرف زدم و بردمش داخل. خواستم برم تو، که مربیش از من گرفتش و گفت:

خداحافظ مامانش!!!!!!

گفتم: آخه بینی اش رو میخواستم تمیز کنم! گفت: من تمیز میکنم!!!!!

گفتم: لباسشم عوض نکردم. گفت: من عوض میکنم!

 یعنی دیگه برو!!!!!!

مانی هم گریه میکرد. منم سپردم دست خدا و اومدم! البته پیاده اومدم تا اداره. حالا میگم پیاده، فکر نکنید دو دور پارک چیتگر رو دور زدم!!!!! پنج دقیقه بود! 07:25 هم کارت زدم.نیشخند

آقا من دیروز تا بیست دقیقه به هفت شرکت بودم! چون امروز مجمع مالی داریم و مدیرعاملمون اولین باره که این مجمع رو می بینه، خیلی دلهره داشت. البته کارهای مالی به من مربوط نیست. ولی خب، میخواست منم باشم که اگه کاری داشت یه وقت از دستم در نره! دیگه کارها بیست دقیقه به هفت تموم شد و خودش رفت و منم جول و پلاسم رو جمع کردم و رفتم خونه. نیم ساعته رسیدم خونه. آی کیف داد! آی
کیف داد!!!!!!!!!هورا

مانی مشغول بازی با لگوهاش بود و مهدی هم ولو روی کاناپه!

من اگه همون اولش برم دوش بگیرم خیلی خوبه. ولی تنبلی کردم. چون خیلی گشنه بودم، حمله کردم به یخچال و میوه های شسته شده از مهمونی رو که تو کیسه فریزر بود رو ریختم تو بشقاب و با یه بشقاب و کارد برگشتم پیش مهدی. بعد لباسمو عوض کردم و دستامو شستم و اومدم نشستم. هی میوه پوست می کندم و هی می چیدم
تو بشقاب و اونا هم می خوردند!یول

بعد مهدی گفت که واسه فردا ناهار نمیخواد چون نصف ناهارشو نخورده! منم خدا رو شکر کردم. چون به اندازه شام مانی غذا داشتیم، سوپ هم مونده بودکه واسه ناهار خودم آوردمش. خیالم راحت شد و حس خیلی خوبی بهم دست داد! از اینکه وقتم در اختیار خودمه و میتونم بیشتر استراحت کنم!

بعدش تبلیغ پوشک مو.ل.فیکس از ماهواره پخش شد که مانی خیلی دوست داره. اونوقت دوتایی بلند شدیم و باهاش رقصیدیم!!!!!! بعدش مانی گفت: بیا کشتی بگیریم! کشتی نبود که، به قول خودش، مشتی بود! هی با مشت میزد تو گردن و شونه ام! چند تا هم حواله چشمم کرد!
البته مشتش رو میذاشت رو چشمم و فشار میداد!!!!!!!!!!خنده بعد با لگد می افتاد به
جونم! هرچی من بیشتر تقلا میکرم خلاص بشم، اون بیشتر میخندید و ذوق میکرد!!!!!!!!
خلاصه یه نیم ساعتی ما داشتیم لاینقطع کشتی می گرفتیم! البته مشتی!

بعدش مهدی فیلم کلاه قرمزی رو گذاشت. همونی که تو عید پخش شد. که ما نتونستیم تو عید خوب و درست و حسابی ببینیمش! مانی یه کم نگاه کرد و منم
رفتم آشپزخونه و یه تخم مرغ پختم واسه امروز مانی و براش شام گرم کردم و تا داشت
نگاه میکرد، بهش شام دادم. بعدش دوباره با هم لگوبازی کردیم و بعدش دیگه با مهدی
رفت تو اتاق و منم رفتم دنبال کارهای خودم. پارک کردن آرایش و مسواک و دوش و کرم
دور چشم و جمع کردن وسایل امروز. بعدش هم رفتم خوابیدم!

خب، روزانه نویسی دیگه بسه تا اینجا. میخوام امروز راجع به یه چیزی باهاتون صحبت کنم. شاید یه اعتراف باشه که فقط اینجا می نویسم.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام.
روزتون بخیر. ایشالا روز خیلی خوبی داشته باشید و همچنین هفته خیلی قشنگی. من که هفته ام رو خیلی شاد و با انرژی شروع کردم. درسته که هفته ای که گذشت، آخرش یه کم اذیت شدم ولی الان خوبم. حالا براتون میگم.قلب

آخرین بار سه شنبه پست گذاشتم. همون روز سه شنبه صبح زود که بیدار شدم، گلوم درد میکرد. ولی به روی خودم نیاوردم. خلاصه تا عصر حسابی حالم جا اومد و به شدت حس مریضی داشتم. هرچند که فکر میکردم ـ یعنی امید داشتم ـ که از حساسیت فصلی ام باشه. خلاصه مهدی اومد دنبالم و رفتیم شهران دکتر و گفت که حساسیتم هست، ولی گلوم هم چرک کرده. دو تا پنی سیلین ناقابل برام نوشت که با آمپول حساسیت، همونجا نوش جان کردم. نیشخند

بعد رفتیم خونه بابام اینا و شب اونجا بودیم. گل پسرم ساعت نه و نیم گفت که خوابش میاد!!!!!! می بینید چقدر منضبط شده! ایشون همون آقا مانی هستند که ساعت دو نصف شب با التماس هم نمیخوابید!!!! بعله!یول

خلاصه که ما هم حوالی ساعت ده بلند شدیم و برگشتیم خونه مون. تا اطلاع ثانوی که مانی به مهد عادت کنه، شب جایی نمی مونیم. که البته برای خودمون هم عالیه. خلاصه اون شب من تا صبح چهل بار بیدار شدم و حس مریضی داشتم. البته شب تو پذیرایی خوابیدم که مانی یه وقت مریض نشه. مهدی و مانی هم تو اتاق. تو همون خواب و بیداری دیدم اصلا صلاح نیست که چهارشنبه با مانی برم مهد. اگه فقط رفتن سر کار بود، میرفتم. ولی اینکه بخوام چند ساعت با مانی باشم، هم باعث میشد مانی مریض بشه، هم باعث میشد بچه های دیگه تو مهد، خدای نکرده از مریضی ام بگیرند. برای همین ساعت شش و نیم رفتم رو سر مهدی و بهش گفتم که تو مانی رو می بری مهد؟ اونم گفت: بلی. ولی دیرتر!چشمک

خلاصه ساعت هفت و نیم مانی هم خودش بیدار شد و با پدرش خوشحال و خندان دست همو گرفتند و رفتند مهد. منم خوشحال بودم که مانی صبحانه اش رو تو مهد میخوره و از این به بعد من چقدر خوشبختم. و البته کلا من خوشبختم! چه از این به بعد و چه از این به قبل!!!!!نیشخند

بعد با توجه به اینکه پنجشنبه عصر مهمون داشتم شونزده نفر، با خودم نشستم به مذاکره که امروز که چهارشنبه است هم باید کارهای فردا رو بکنم، هم باید یه عالمه استراحت کنم. این مدت هم از خودم غافل شده بودم و نیاز به استراحت دارم!!!!!! (بگو جون من!!!!) بعد واسه خودم دمنوش دم کردم و تا آماده بشه، یه دور لباسشویی رو روشن کردم و فقط موند یه دور دیگه. تا نوبت نرم کننده ریختن بشه، چای هم آماده کردم و صبحانه خوردم و یه لیوان هم دمنوش پنج گیاه با عسل زدم تو رگ! تو این فاصله که کارهام انجام بشه، توی یه ظرف بیضی، ژله آبی درست کردم. یعنی کلا میخواستم با موادی که تو خونه دارم دسر فردا شب رو درست کنم. اونو درست کردم و گذاشتم تو
یخچال.

بعد رفتم لالا کردم و ساعت ده زنگیدم به مهدی که چه خبر؟ گفت: عروسی مهدکودک
مانی!!!!!!!!!! گفتم چطور؟ گفت: از بغل من، اصلا پایین نیومده و هی میرفته تو، هی
می اومده پیش من! نمیدونم چرا اونا هم گفتند که شما نباید می آوردیش و باید مامانش می اومده!!!!!!متفکر

خلاصه که مانی اصلا رضایت نداده و من و مانی هم نشسته ایم در کلاس!!!!!! بعد خودم با مانی صحبت کردم که اصلا گوش نمیداد و میگفت میخوام پیش بابام باشم. خب میدونید، مانی خیلی بیشتر از من، به باباش وابسته است. مضاف بر اینکه مهدی روز اولش بوده که مانی رو برده مهد و خودش هم حتما یه کم اضطراب داشته. خب همین باعث شده که یه کم هم به مانی منتقل بشه. و البته که مانی همیشه از احساساتی بودن مهدی نسبت به خودش سواستفاده هم میکنه.

بعدش بالاخره مانی میره داخل و مربی اش قول میده که اگه بیست دقیقه بیای داخل، بعدش میذارم با بابات بری. خلاصه بعدش مانی و مهدی رفتند خونه بابام اینا. چون من گفتم دیگه نیارش خونه که از من نگیره. بذار تا شب همونجا باشه و عصر هم نرو دنبالش.

بعدش گرفتم خوابیدم و بعد از یکساعت و نیم با تلفن مامانم بیدار شدم. یه کم بهتر شده بودم. این سرماخوردگی، پنجاه درصد درمانش، استراحت کردنه! یه کم رفرش شدم و رفتم تو آشپزخونه و ظرفهای فردای مهمونی رو گذاشتم تو ماشین که یه دور بشورتشون. چون واسه عید نشسته بودمشون. خلاصه تا اونا شسته بشن، رو میز ناهار خوری رو سفره یه بار مصرف مجلسی انداختم و لوازم فردا رو کم کم روش می چیدم. بعد پودینگ هلو رو درست کردم و ریختم رو ژله آبی و بازم گذاشتم تو یخچال.

 یه ساعت به خودم فرصت دادم که کم کم کار کنم.
بعدش دوباره دراز کشیدم و استراحت کردم. بعد بلند شدم دو تا رویه بالش دوختم واسه
خودم و مهدی که روی تخت خودمون باشه. بعد ملافه رو تخت رو هم عوض کردم. موز و
پرتقال رو حلقه کردم و چیدم رو پودینگ و ژله آلوئه ورا آماده کردم و ریختم روش و
دیگه گذاشتم تو یچال تا فردا شب.قلب

خونه عین دسته گل بود که مهدی و مانی برگشتند!!بغل

به مهدی گفتم مگه قرار نبود مانی رو شب بیاری؟ گفت: یادم رفت!!!!!! عینکخلاصه مانی هم اومد و البته من دم در آماده بودم که وقتی رسیدند بریم پنی سیلینم رو بزنم. که رفتیم زدیم و برگشتیم خونه. دیگه تا شب من یه سری کارهای مربوط به فردا رو کردم.
از جمله شستن دستشویی! بعد با مهدی حرفیدم و پرسیدم که برنامه فرداشب چی باشه و من چی درست کنم که گفت: اگه بتونی سالاد یونانی درست کنی، خیلی خوبه. گفتم: پس موادش رو فردا بگیر که درستش کنم.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماه همه تون! صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و همه اونچه که بهترینه!بغل

اینجانب آشتی امروز ساعت 08:29 کارت زدم!!!!! مژهیعنی صبح مانی رو بردم مهد و وایسادم بره تو کلاسش که این پروسه تقریبا یکساعت طول کشید! مانی اصرار داشت همون پایین صبحونه بخوره. ولی مربی اش گفت حتما باید بیای تو کلاست که
بالاست. گفت: مامانم هم باید باشه. گفتم: منم میام. ولی باید دستتو بدی به خاله.
خلاصه خودش از پله ها رفت بالا و بعد هم مربی اش، منم یواش یواش از پشت سرشون بالا میرفتم. ولی به مانی گفتم: من یواش یواش میام چون پام درد میکنه. وقتی رفت بالا، نرفتم و همون چند تا پله رو هم برگشتم پایین.نیشخند

بعد از پنج دقیقه مربی اش اومد و گفت که می تونم برم. منم تشکر و خداحافظی کردم. البته غذاها رو از تو ماشین بیرون آوردم و سوئیچ رو دادم به یکی از خدمه اونجا که پیشش باشه. قرار شد ساعت نه و نیم، یه ربع به ده بزنگم ببینم اوضاع چه جوریه. شاید نیاز باشه یه سر برم و مانی منو ببینه و برگردم!

آقا از دیروز بگم. تو اداره خب طبق روال همیشه کار بود و البته کارها حجمش سبک تره شکر خدا. ولی من مجبورم تا حوالی شش بمونم. خیلی هم دیروز خسته بودم. ولی موندم و مهدی و مانی دیگه رفتند خونه. یه کم ریدر بینوا رو باز کردم و صد و خرده ای پست نخونده داشتم! کم و بیش سر زدم و در راستای کم کردن سرعت غیر مجازم، تصمیم گرفته ام اصراری به خالی کردن سریع ریدر نداشته باشم و مطالب رو با آرامش بخونم. خالی کردن ریدر افتخار نیست که. باید همه رو کامل خوند!یول
خلاصه بینش هم راه میرفتم و البته یه بار هم کیسه آبگرم گذاشتم رو گردن و کمرم.

خلاصه ساعت شش راه افتادم به طرف خونه و حوالی شش و نیم رسیدم. خیلی خوابم می اومد. دیدم مانی خوابه. حوالی پنج و نیم خوابش برده بود! مهدی هم رو کاناپه ولو بود. تصمیم گرفتم قیمه پلو درست کنم. بعد رفتم لباسهامو عوض کردم و یه چرخی زدم تو خونه و یه بسته گوشت بیرون گذاشتم. پتوی مانی و بالش آوردم و جلوی تی وی ولو شدم. به مهدی گفتم: من اگه خوابم برد، ساعت هفت و ربع بیدارم کن که پاشم شام درست کنم. گفت: میخوای چی درست کنی؟ اصلا درست نکن اگه خسته ای! گفتم: من و تو که نمیخوریم. ولی مانی اگه بیدار بشه، باید حتما شام بخوره.خوشمزه

اون موقع ساعت یکربع به هفت بود. خلاصه چشمم داشت گرم میشد که یاد یه چیزی افتادم و به مهدی گفتم. بعد حرف افتاد و پنج دقیقه از ساعت استراحتم پرید. دوباره رفتم زیر پتو و سعی کردم چشمامو ببندم. بعد دوباره حرف افتاد و این روند اینقدر ادامه داشت تا ساعت هفت و ده دقیقه!!!!!!!!!!متفکر

یه کم به ریش خودم خندیدم قهقههو زنگیدم یه کم با بابام حرفیدم و مهدی خمیازه کشان رفت تو اتاق که بخوابه و برام آرزوی موفقیت کرد!!!!!!! منم گفتم: خوش گلدی!چشمک

بعد از تلفنم، با خستگی ولی با عشق رفتم تو آشپزخونه و اول آب جوش آوردم و دمنوش درست کردم. به لیمو و استخودوس. بعدش پیاز و سیب زمینی رو از
یخچال بیرون آوردم و زعفرون دم کردم و کنار گذاشتم. پیاز رو خرد کردم و خواستم
بریزم تو زودپزبرقی، که دیدم توش مرغه و تو یخچاله!!!!!!! مرغها رو بیرون آوردم و
ریختم تو یه ظرف که امروز آورده ام اداره!!!!!! اگه یه پرس برنج بگیرم، میشه یه دست غذا. البته قیمه پلو هم آورده ام. حالا با دوستان میخوریم!

خلاصه ظرف رو شستم و پیازداغ درست کردم و تو این فاصله گوشتها رو ریز کردم و زردچوبه زدم به پیازداغ و گوشتها رو اضافه کردم. یه کم آب و نمک ریختم و گذاشتم بپزه. سیب زمینی رو پوست گرفتم و خرد کردم و دیدم یه ماهیتابه متوسط دارم که سرامیکیه و هنوز ازش استفاده نکرده ام! با خودم گفتم:

آشتی! گذاشته ای کی استفاده کنی؟ الان وقتشه! قلب آوردم و پوست دورش رو انداختم دور و یه آب بهش گرفتم و گذاشتم رو گاز. توش روغن ریختم و سیب زمینی ها رو سرخ کردم. آب برنج گذاشتم و برنج هم خیس کردم و خلاصه سیب زمینی ها
سرخ شدند و کنار گذاشتمشون.

نماز مغرب رو خوندم و سعی کردم تمرکز کنم. تو اون فاصله میشد دو تا نماز رو تند تند بخونم. ولی به خودم سوزن زدم که یه کم دیرتر، ولی آرومتر، درست تره! منتظرخلاصه دوباره برگشتم و برنج رو ریختم تو آب جوش و رفتم نماز دوم رو هم خوندم و نمیگم خیلی مترکز بودم که اگه تیر از پام می کشیدند نمی فهمیدم. ولی خب، سعی میکنم دیگه رفع تکلیف نباشه و واقعا از خود خودش همه چی رو بخوام و شکر به درگاهش کنم. ولو با یه کلمه!

برنج رو صاف کردم و اومدم مواد بریزم لابلاش، که دیدم لپه ها هنوز نپخته اند. یه کم دیگه گذاشتم بپزند و رفتم نشستم روکاناپه و گفتم با خودم که حالا ده دقیقه می شینم سر فیس بوک، بعدش میرم برنج رو دم می کنم.

خلاصله فیس بوک منو برد و ساعت ده دقیقه به نه، با خودم گفتم: برم زیر برنج رو خاموش کنم. دیگه حتما دم کشیده! البته این وسط مسطها هم هی میرفتم مانی رو ناز میکردم که بیدار بشه که نمیشد! خلاصه رفتم زیر برنج رو خاموش کنم که دیدم اصلا برنجی دم نکرده ام !!!!!!!!! یعنی یادم رفته بوده!!!!!!!نیشخند

خب حق دارند فیلترش کنند! همین باعث از هم پاشیدگی خانواده ها یشه!!!!!!!قهقهه

رفتم تند تند مواد رو لابلای برنج ریختم و گذاشتم دم بکشه.
قابلمه و ماهیتابه و آبکش رو هم شستم، هرچی هم قاشق و بشقاب بود رو گذاشتم تو ماشین. بعد آرایشم رو پاک کردم و رفتم دوش گرفتم و اومدم ولو شدم جلوی تی وی. یه سریال ترک داشت پخش میشد که همینطوری سرسری نگاش کردم. رفتم رو تخت یه کم دیگه مانی رو ناز کردم ولی بیدار نشد. رفتم سراغ مهدی و با ناز و نوازش بیدارش کردم.
خلاصه اونم اومد تو هال و نشست سر لپ تاپ و منم رفتم غذا رو گذاشتم خنک بشه و بعد ریختم تو ظرف غذاش. واسه خودم هم گذاشتم. حالا که مانی رو زودتر میذارم مهد و برمیگردم شرکت، میشه غذا بیارم. این چند روز غذا نمی آوردم. چون تا ظهر مهد بودم!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااام.بغل
صبح همگی بخیر! خب ساعت ده صبحه! هنوز صبحه دیگه!!!!!!!! درسته تصمیم گرفته ام کارهامو کندتر بکنم. ولی الان دارم به سرعت برق و باد می نویسم. آخه ساعت ده صبحه. من طبق روال این چند روز رفتم مهد و مانی رو گذاشتم. پیشش بودم. ولی دیگه ساعت نه و نیم، مربی اش گفت یه ساعت بیام اداره و برگردم. چون دیشب تا حوالی ساعت شش اداره بودم و کارهامو کردم، شکر خدا الان کاری ندارم. اینه که نشسته  ام و می نویسم.

البته بگم که بهم گفتند ساعت ده و نیم برگرد مهد. ولی قرار شده قبلش بزنگم. شاید نیاز نباشه و نرم تا بعد از ناهارشون. ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد. تو رو خدا دعا
کنید زودتر عادت کنه و اذیت نشه!!!!!!

منم بدو بدو اومدم واسه تولد همکارم شیرینی گرفتم و پریدم تو اداره.

دیروز یه کم شونه و گردنم درد میکرد. خودم حدس میزنم به خاطر بغل کردن مانی تو این دو روز باشه. ساعت چهار رفتم از دوستم کیسه آبگرم گرفتم و توش آب جوش ریختم و گذاشتم رو شونه ام. یه کم تسکین پیدا کرد. بعد نشستم سر حساب کتاب و کارهامو یواش یواش انجام دادم. تا حوالی ساعت شش که رئیسم گفت: آشتی واقعا نمیخوای بری؟ گفتم: هرچی شما بگید. بعد به یه مدیر دیگه رو کرد و گفت: می بینید! اینجا رو ول نمیکنه!!!!!!!!!!! که البته به شوخی بود. نیشخند

خلاصه که مهدی عصر رفت دنبال مانی که خونه بابام اینا بود و قبلش باهام هماهنگ کرد که میتونم بیام یه جایی منم سر راه برداره یا نه. که گفتم: نه. می مونم کارهامو میکنم که واسه امروز صبح دیگه کاری نمونه. اونا هم رفتند خونه بابای مهدی. خلاصه منم کارهامو کردم و راه افتادم به طرف خونه بابای مهدی. یادتونه که تولد دخترعمه مهدی بود.

رفتیم خونه بابای مهدی و من دیدم هیچکی حاضر نیست. پرسیدم: مگه شما نمی آیید؟ گفتند: خواهر بزرگه که با شوهرش اول میره دیدن عمه، بعد خودش میاد تولد. خواهر دومی هم نمیاد چون امتحان داره (البته به مهدی گفته بود از گربه می ترسه و اونا چون گربه دارند، نمیاد!) خواهر سومی هم گفت شوهرش کار داره و رفت بیرون ازخونه و برادرش هم کلا
برای کارهاش به کسی توضیحی نمیده!چشمک

منم خیلی خسته بودم. ولی تا هفت و نیم نشستم پیش مامان مهدی و از مهد مانی براش تعریف کردم و با هم حرفیدیم. حالا مانی خواب بود و مهدی هم مشغول دیدن بازی پرسپولیس. تا آخرهاش که پرسپولیس جلو بود و خداییش منم خوشحال بودم. اون آخر، پرسپولیس گل خورد و مساوی شدند و سگ رفت تو اعصاب و روان مهدی!!!!!!!!!! کلافهدیگه اصلا نمیشد رفت طرفش.
من که وا رفتم. ولی دیگه ساعت هفت و نیم بلند شدم یه آرایشی کردم و بلوزمو عوض
کردم و راه افتادیم. اینقدر خسته بودم که حوصله دوش گرفتن نداشتم. خلاصه مانی هم
تو خواب بود و نذاشت لباس مهمونی تنش کنیم و فقط شلوار تو خونه رو با شلوار لی عوض
کردم و راه افتادیم.

تو راه بودیم که داماد بزرگه مهدی اینا بهش زنگید که حال زنم خوب نیست و فشارش افتاده و ما رفتیم سرم بزنیم و نمی آییم. البته مهدی باور نکرد ولی خب هیچی نگفت! خلاصه رفتیم و مهمونی سورپرایز بود. یعنی دختر عمه مهدی، قاعدتا بی خبر بود. فامیلهای شوهرش خونه شون بودند و شوهرش هم عصر یه سر اومده بود و تزئین کرده بود خونه رو میوه و شیرینی رو هم آماده کرده بود و رفته بود. یه سری از جوونهای فامیل و دوستهاشون هم بودند. ما هم وارد شدیم و نشستیم تا اونا برسن.

خیلی جمع صمیمی و مهربونی بودند و البته همیشه با هم هستند. خلاصه نزدیک اومدنشون، رفتیم تو اتاق و من مانی رو توجیه کردم که الان اینا میخوان به خاطر تولد، جیغ بکشند. بیا بغل مامان و خوشحالی کن. بیشتر میخواستم نترسه! چون چراغها هم خاموش بود. خلاصه اومدند و البته دخترعمه اش شک کرده بود. چون شوهر صاف و ساده ای داره و
نتونسته بود خیلی واسه خانمش رل بازی کنه! بعدش هم دم در، ماشین ها رو دیده بود و شناخته بود!

بعد مهمونی شروع شد و حول و حوش بیست نفر بودیم. خب، بدی این جمع، این بود که یه عده سیگار می کشیدند و برای همین هم، پنجره رو باز گذاشته بودند و برای همین، من همه اون چند ساعت رو لرزیدم. دیگه آخرش مجبور شدم سوئی شرت مهدی رو بپوشم. اینم بگم که دو تا دختر پنج شش ساله بودند که یکی شون خیلی خیلی زلزله بود. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. مانی هی میخواست با اونا بازی کنه، ولی این دختره هی به مانی میگفت: من باهات قهرم! مانی هم میگفت: چرا قهری؟ اونم یه سری دلایل می آورد!!!!!!!!! منم هی سعی میکردم با دختره مهربون باشم و چند بار هم بهش گفتم:
مانی خیلی کوچیکه. باهاش قهر نکن دخترم. بیایید با هم بازی کنید. بالاخره مانی
مثلا تو بازی هاپو شد و رفت مثلا اونا رو بگیره. اونا هم بازی می کردند و فرار می
کردند.

ولی چند بار با مانی بازی نکرد و گفت که این بچه است. البته خب بچه بود. ولی مانی که متوجه نمیشد. منتها باید یاد بگیره که همه، خانواده اش نیستند که باهاش راه بیان!

القصه رقص شروع شد و همه کم و بیش اومدند وسط و تنها کسی که نرقصید، من بودم!!!!!!!
نمیدونم چرا اصلا حس رقص نداشتم. شاید برای اینکه سردم بود. ولی خب جمع خیلی صمیمی بود و من هرچند که نرقصیدم، ولی خیلی بهم خوش گذشت و لااقل دست میزدم! ولی مهدی یه کم رقصید و کلا شب خوبی بود. بعد هم شام و کیک و بالاخره یازده و نیم، ما بلند شدیم که بیاییم. دخترعمه مهدی هم یه ماشین خیلی بزرگ به مانی عیدی داد و دو تا بسته خمیر بازی هم به اون دو تا دختر!

مانی رو کرد به دختر زلزله و گفت: ماشینمو نمیدم بازی کنی!!!!!!! منم گفتم: نه پسرم! دوستاتو صدا کن که بیان بازی کنند باهات.
مانی هم رو کرد بهشون و گفت: دوستام! بیایید بازی کنیم با هم!خنده

اصلا دلم نمیخواد حس مقابله به مثل و انتقام داشته باشه! لااقل تو این سن! و البته همه سنین!!!!!!!!!!!عینک

خب الان ساعت ده و نیمه. اول زنگیدم به مهدی و تعجب کرد که من شرکتم. بهش گفتم که یه ساعته مانی بدون من توی مهده. بعدش زنگیدم به مهد و گفتند نیازی برم. فقط گفتند یازده و ربع مهد باشم که مانی در کنار من ناهارشو بخوره. حالا ببینم بعدش هم میگن بمونه یا نه!

خدا رو شکر. صد هزار مرتبه شکر.بغل

خب حالا که وقت بیشتری دارم یه موردی رو هم بهتون بگم. تو این مدت، چند مورد پولی پیش اومد که مهدی خواست بهم نشون بده که اگه داشته باشه، تمام و کمال خرج میکنه. مثلا یه موردش اینکه شب جمعه همین هفته خانواده و عمه اش اینا میان خونه مون. من دو سه بار بهش گفتم: میخوای من باقلاپلو درست کنم؟ مرغها رو از صبح سرخ میکنم و شب هم برنج میذارم. حالا که یه وعده شامه، دیگه بهم فشار نمیاد! (فحشم ندید! بذارید حرفم تموم بشه!!!!!!!!!)نیشخند


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. قلبروز قشنگتون بخیر. والا من خودم هم دلم میخواد تا همین الان که ساعت دوازده ظهره، پستم رو که گذاشته باشم هیچ، یه عالمه کار عقب افتاده هم انجام شده باشه. ولی خب، روال زندگی فعلا اینجوریه.ماچ

راستش رو بخواهید الان چون صبح ها مانی رو می برم مهد، تا ظهر درگیرم. مسلما تا برسم، باید کارهای اداره رو انجام بدم بعدش هم برم ناهار و پست نوشتن بمونه برای بعد از ناهار. خب یه چیزی هم هست. شاید لازم باشه یکی مثل من، یه کم ترمزش کشیده بشه و تندکاری نکنه. تندکاری که همیشه نتیجه مثبت نداره. حالا براتون میگم کم کم.

از دیروز بگم که چون این روزها صبح ها دیگه لنگ ظهر میام اداره، برای همین و برای اینکه حضرات سر کار حساس نشن، گفته ام که عصرها خودم می مونم. البته من از شش و نیم بیدارم و مشغول فعالیت. ولی خب به اداره چه مربوطه. فعالیتم برای بچه و زندگی شخصی خودمه!!!!!! چشمک خلاصه دیروز عصر قرار بود مهدی بره دنبال مانی و از خونه باباش اینا بیارتش که ساعت پنج و نیم، شاهین خوشبختی رو دوش
ما نشست و آقای رئیس فرموند که آشتی خانم چرا نشسته اید؟ کاری که نیست! تشریف ببرید! ما رو میگی؟؟!! سری بالا کردیم و گفتیم: اوس کریم! نوکرتیم!!!!!!بغل زنگیدم به مهدی که بیاد دنبالم و اون و مانی هم اومدند و البته مانی خواب تشریف داشت. با اون موهای چتری کوتاه و خنده دارش!!!!!!!!!!خنده

خلاصه رسیدیم خونه و البته مهدی گفت که شوهر دخترعمه اش زنگیده که فردا یعنی امروز میخواد واسه زنش تولد بگیره و ظاهرا میخواد سورپرایزش کنه! به مهدی گفتم: ظاهرا میخواسته مهمونها رو هم سورپرایز کنه! خب به ماها زودتر خبر میداد. شاید کسی بخواد بره آرایشگاهی، یا کادویی بگیره یا یه غلطی بکنه!!!!!!!!کلافه

از شما چه پنهون که خیلی هم خسته بودم. ولی باید میرفتم یه چیزی براش می گرفتم. خلاصه رسیدیم خونه و شکر خدا ترافیک نبود و به محض رسیدن،
مهدی گفت من برم آرایشگاه. منم رفتم یه کم آجیل واسه خودم آوردم و خوردم و لمیدم
رو کاناپه. دیدم اصلا حس و حال بیرون رفتن ندارم که ندارم!!!!!!! هوراولی مجبور بودم. آخه باید برای مانی، تشک هم تهیه میکردم که تو مهد بخوابه. بالش و پتو داشت ولی تشک نداشت.

مهدی از آرایشگاه برگشت و رفت حموم و دیگه منم کم کم حاضر شدم. مهدی گفت: برو که دیگه تا ساعت هشت برگردی و استراحت کنی!قلب

اون موقع ساعت هفت بود. ولی این آشتی، اون آشتی همیشگی نبود که بپره بره خرید!!!!!!! خب خسته بودم! دیگه نمی پریدم! می خزیدم!!!!!نیشخند

سوار اتوبوس شدم و رفتم کوچه برلن. اول رفتم پارچه فروشی و دیدم تشک از این رولی ها دارند که حاضریه. جنسش هم الیافه. معمولیش متری 15 تا 17 تومن، ضد حساسیت هم متری 25 تومن. قبل از اینکه بگیرم، رفتم ته پاساژ و از اون آقایی که چند بار ازش پارچه گرفته ام هم صلاح و مشورت کردم که گفت: به درد نمیخوره. یعنی ضد حساسیتش هم ممکنه باعث حساسیت بشه. چون در هر صورت الیافه. بهتره
از خود لحاف دوزی ها تهیه کنی.

خب من اصلا اطرافم هیچ لحاف دوزی نمی شناسم. البته یارو داشت آدرس یه لحاف دوزی رو توی خیابون شاپور میداد. بلد نبودم وگرنه میرفتم!!!!!!!!!

خلاصه زنگیدم به مامانم و اونم گفت: من همون عصر بهت گفتم بذار من برم از شهرزیبا بگیرم، نذاشتی!!!!! الان دیگه دیره. فردا صبح میرم میدم یه تشک از پنبه واسه مانی بدوزند.
ملافه هم یه عالمه تو خونه دارم.

خلاصه یه دست تاپ و شلوارک واسه همکارم و یه دست لباس خواب واسه دخترعمه مهدی خریدم. فردا تولد همکارم هم هست. همونی که صبح ها داره کار منم میکنه. خلاصه اینا رو گرفتم و راهی خونه شدم. سرراه هم به سفارش مهدی، یه دونه سی
دی کارتون واسه مانی گرفتم که قول بهش داده بود. خلاصه ساعت هشت و ده دقیقه رسیدم خونه و تا در رو باز کردم مهدی گفت: سلام عزیزم خسته نباشی!!!!!!! و به روم لبخند زد!!!!!!!!!! (آق خدا چی میشه اگه همیشه اینجوری باشه!!!!!!!!)عینک

خلاصه رفتم داخل و لباسمو درآوردم ولی له له بودم ها! بعدش رفتم آشپزخونه و قوری دمنوش رو زدم زیر بغلم و با فنجون کوچیک آوردم رو میز گذاشتم و رو کاناپه ولو شدم. یادم رفت بگم که قبل از رفتنم، دمنوش به لیمو و اسطخودوس دم کردم. خلاصه اومدم و نشستم به دمنوش خوردن. وسط هاش رفتم مانی رو بیدار کنم که دیدم پا نمیده و بدعنقی میکنه! ولش کردم و باباش رفت سراغش و یه کم دراز کشیدم و بعدش
بلند شدم به جمع کردن وسایل و لباسها و کفش ها برای امشب. یه جفت دمپایی هم واسه مانی شستم که امروز بیارم. گذاشتم کنار دیوار که خشک بشه.

مهدی هم که گفت شام میخواد کالباس بخوره. کالباس رو از فریزر بیرون گذاشتم که یخش باز بشه و البته گذاشتم کنار بخاری. بعد هر کاری کردم مانی غذا بخوره، نخورد و گفت میخواد شیرکاکائو و کیک شکلاتی بخوره. دیگه منم پاپی اش نشدم و گفتم بذار چیزی رو که دوست داره بخوره. دو تا هم اب پرتقال خورد! یه کم جمع و جور کردم و بعدش زیر ابروهامو تمیز کردم و یه بندی پشت لبم انداختم ولی واقعا خسته بودم. به نظرم خیلی بی فکریه که آدم امروز دعوت کنه واسه فردا!!!!!!!گریه مردم هزار تا کار و گرفتاری دارند. اگه خانواده عمه مهدی نبود، عمرا نمیرفتم! کمان
اینکه خواهرشوهر کوچیکه ام هم به خاطر کار شوهرش نمی تونه بیاد!

خلاصه وسایل رو گذاشتم جلوی در که صبح ببرم بذارم تو ماشین.
یه کم با مهدی حرفیدیم و شکر خدا مثل آدم حرف زدیم با هم و البته بیشتر حرفهامون
در مورد آقا مانی بود و اونم دیگه بیدار شده بود و سرحال بود. خلاصه شب خوابیدیم و
صبح شش و نیم بیدار شدم و نماز و آرایش و لباس پوشیدن و بعدش دیدم مهدی بیدار شده و میخواد وسایل رو بذاره تو ماشین. گفتم: تو برو بخواب. من می برم خودم. گفت: نه دیگه. می برم.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام. روز قشنگتون بخیر!قلب
خب صبح نیست که. ولی روزه!!!!!!! من امروز مانی رو بردم مهد و از اونجا هم بردمش
خونه بابای مهدی و برگشتم اداره! اینه که دیر رسیدم. البته تا چند دقیقه دیگه باید
برم ناهار و وقتی برگشتم یه پست مبسوط ـ ایشالا ـ میذارم. نظرات قشنگتون رو دیدم.
البته فقط دیدم 43 تا نظر اومده! ولی دیگه نشد بخونم و جواب بدم. ایشالا امروز
حتما میرسم خدمت همگی!

خب این چند روز تعطیلی یه جوری گذشت که خود ما هم اصلا فکرش رو نمیکردیم! یعنی آخرین روز کار که میشد دوشنبه، من بعد از اداره رفتم خونه و شبش خبر شدیم که پدرشوهر دخترخاله ام فوت کرده. به ظاهر نسبت فامیلی دوریه. ولی با این دخترخاله ام ارتباط داریم و شوهرش هم خیلی پسر ماهیه. چند بار هم باهاشون سفر رفته ایم. همون شب، حس کردم خسته ام و امکان نداره برم کرمانشاه. تا اینکه فردا صبح زنگیدم به داداشم و یه کم بالا و پایین کردیم و یه کم سست شدیم که بریم کرمانشاه! البته من به داداشم گفتم که باید از مهدی بپرسم!یول

خلاصه رفتم رو سر مهدی و اونم خواب بود و یه کم باهاش نرم حرف زدم! و بهش ماجرا رو گفتم. اینکه اگه مایل باشه دو روزه بریم کرمانشاه و برگردیم. اونم که البته از سه روز قبلش هی میگفت این چهار روز تعطیلی آخر رو بریم کرمانشاه و من نمی اومدم! خلاصه اونم موافقت کرد و قرار شد ناهار بخوریم و راه بیفتیم.

حالا اینو تا اینجا داشته باشید تا یه شب برم عقب تر. همون روز دوشنبه که از اداره رفتم خونه، مانی همون یه کم آبریزش رو داشت. صبح از اداره زنگیدم ولی دکترش نبود و بیمارستانش گفت که بعد از تعطیلات میاد. خود بیمارستان هم هیچ دکتر کودکانی نداشت به خیر و خوشی!!!!!!

یکی از مدیرها که حرفم رو می شنید پای تلفن، اومد و آدرس و شماره تلفن یه دکتری رو داد که همیشه تو مطبش هست حتی جمعه ها!! خلاصه زنگیدم و هماهنگ کردم و عصر که رفتم خونه، به مانی گفتیم که حاضر شو میخواهیم ببریمت پیش یکی از دوستهای بابا. تازه میخوایم واست یه مار هم بخریم!

آخه یه مدته مانی با همه نخ و ریسمانهای خونه، مار بازی میکنه! هی اونا رو مار تصور میکنه و باهاشون بازی میکنه!
خلاصه اول نمیخواست بیاد و البته خوابش هم می اومد. ما هم تو ماشین هی باهاش حرف زدیم و آهنگ گذاشتیم تا نخوابه. بنده هم کفش پاشنه بلند پوشیده بودم که لااقل وقتی که قراره با ماشین بریم و بیاییم و به کمرم فشار نیاد، یه کم حس خانمی داشته باشم!
بله اینجوریاست!!!!!!

خلاصه رفتیم مطب و مانی شکر خدا عکس العمل بدی نشون نداد و رگ مسخره بازیش هم گرفته بود و هی از اینور به اونور می دوید. بعد هم که رفتیم تو اتاق پیش دکتر، خیلی خوب با دکتر صحبت کرد و جواب سوالات دکتر رو داد!

مثلا دکتر میگفت: سرت هم درد میکنه؟ میگفت: نه بابا!!!!!!

بعد مانی رو روی تخت دراز کرد و شروع کرد به معاینه! وقتی خواست تب سنج رو بذاره زیر بغلش، مثل همیشه ممانعت کرد که بعد دیگه هیچی نگفت. تا زمانی که تب سنج زیر بغلش بود، خودشو زد به خواب و حتی خر و پف هم کرد! گفتم: چرا خر و پف میکنی؟ گفت: تا زودتر خوب بشم!!!!!!!!!خنده

بالاخره از مطب بیرو اومدیم و رفتیم دنبال مار! حالا کو مار؟ چند تا اسباب فروشی سر زدیم و مار ندیدیم! یعنی نداشتند و گفتند دیگه مار نیست و قدیمی شده!!! خلاصه مانی خوابش برد ولی ما بهش قول داده بودیم. بالاخره مهدی رفت از یه سوسیس کالباسی که ظاهرا تازه تو جمالزاده باز شده یه کم سوسیس و کالباس خرید و بعدش رفتیم یه اسباب بازی فروشی تو جمهوری و من رفتم مار بخرم. یکی از مارها اینقدر نازک و طبیعی بود، که من چندشم شد بهش دست بزنم! هر کاری کردم، نتونستم! حتی با روسری هم نشد بهش دست بزنم! نیشخنداخر از خیرش گذشتم یه مار گنده قرمز و مشکی خریدم! بعد هم برگشتیم خونه و مهدی که ناهار نخوریده بود و همون عصر، دوتایی یه عالمه ساندویچ کالباس خوردیم!!!!!!!! بقیه رو جمع کردم و گذاشتم تو فریزر. مانی هم که بیدار شد، مار رو بردم نشونش دادم و گفتم:
اینو من برات خریدم! بعد مهدی گفت کاشکی میگفتی من خریده ام! اخه من دوست داشتم بخرم!!!!!!! منم دیدم برام فرقی نداره.چشمک

خلاصه به مانی گفتم: اینو بابا برات خریده. اسمشو چی میذاری؟ گفت: چه میدونم؟؟!!......... چون بابا بهم عیدی داده، اسمشو میذارم عیدی!!!!!!!!!!!!! خلاصه الان چند روزه با عیدی داره بازی میکنه.

همون شب هم دوباره مهدی اومد بغلم کرد.

خلاصه فرداش هم که گفتم قرار شد بعد از ناهار راه بیفتیم و بریم کرمانشاه.تا زمان رفتن، یه دور دیگه ماشین لباسشویی رو روشن کردم و لباسهای مانی رو که خیس بودند رو گذاشتم تو کیسه که ببرم کرمانشاه خشک کنم. البته تو این فاصله دخترخاله ام و شوهرش زنگیدند که مارو منصرف کنند. گفتند که راضی نیستند با بچه کوچیک این همه راه رو بریم و برگردیم. ولی مهدی گفت: باید بریم. شادی نیست که بگیم اگه نریم طوری نمیشه. بحث مرگ و میره و باید برای تسکین دادن بریم.

اینجا حتما باید یه پرانتز باز کنم و اینو بگم که مهدی با خواهر و برادرهاش خیلی خیلی متفاوته تو این زمینه. اونا هرگز آسایش و راحتی خودشون رو با هیچی عوض نمی کنند و همه وقتشون رو واسه خودشون میذارند. یعنی اگه فامیلشون تو همین تهران هم بمیره، حاضر نیستند مسجد برن یا حتی برای عرض تسلیت، یه تلفن کنند! کلا آدم گریزند! ولی مهدی اینجوری نیست. منم خب همیشه دلم میخواد حضور داشته باشم و شاید همون حضورم، باعث تسلای کسی باشه. خلاصه عیب مهدی رو میگم، حسنش رو هم باید بگم!قلب

به هر حال ناهار خوردیم و منم تندتند وسایل رو جمع میکردم. یعنی دو جور لباس برداشتم. هم برای مراسم عزا، هم اینکه تصمیم گرفتم حالا که میرم کرمانشاه، حتما برم عمه و شوهر عمه ام رو ببینم. شاید جریانش رو اینجا گفته باشم که ما با عمه ام اینا خونه یکی بودیم ولی شوهر عمه ام، به خاطر مغازه مادربزرگم که دست برادرش اجاره بود، بامبول درآورد و فامیلی کلا از هم پاشید. و من و دخترعمه هام با وجود اینکه با هم بزرگ شده ایم، ولی از هم دور
افتادیم. البته اونا دیگه رفتند ایتالیا (دوتاشون) یکی شون هم که تبریزه. ولی چون
هفته آخر اسفند، شوهرعمه ام قلبشو عمل باز کرده، اینه که تصمیم گرفتم برم بهش سر بزنم. دنیا دو روزه و ممکنه اصلا من زودتر از اون بمیرم.چشمک


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همگی. صبح خیلی خیلی قشنگتون بخیر. واقعا حالم خوب شد وقتی صبح در خونه رو باز کردم. البته دیشب صدای بارون می اومد و می دونستم داره بارون میاد. ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

خب آشتی امروز اصلا چشماش باز نمیشد و خیلی خوابش می اومد. خواب دلیلش هم این بود که نصف شب بیدار شدم و دو ساعت خوابم نبرد!!!!!!!گریه برای همین ساعت بیست دقیقه به هفت که موبایلم آلارم داد، فقط خفه اش کردم. ولی ساعت 07:12 دیگه کنده شدم از رختخواب و یه آرایشی کردم و راه افتادم اومدم. سر راه هم دو تا نون گرفتم. البته این هفته که ماشین دستم بود، خیلی راحت بودم تو رفت و آمد. ولی خب، دیروز تو خونه تلافی اش دراومد، اساسی! چه تلافییییییییی!

دیروز تو اداره که بودم، داداشم زنگید و یه چیزی بهم گفت. یه چیز معمولی. گفتم تو کجایی؟ گفت: خونه پسرخاله. ولی خود پسرخاله رفته کرج منزل برادرش. گفتم: پس تو اونجا چه کار میکنی؟ گفت: میخوام چند روز تنها باشم.

حالا فکر نکنید رفته مکان ها، اولا تا شب صد بار به من زنگید و حرفید! بعدش هم این کاره نیست. یعنی یه سری اعتقادات داره که این کار رو نمیکنه. خلاصه، از ذهن خودم گذشت که کاشکی پسرخاله ام زودتر برگرده و امروز عصر که من میرم خونه، مهدی هم بره لااقل یه شب بمونه اونجا. تا منم یه کم تنها باشم!!!!!! یه حس و حالی ام که فقط دلم تنهایی میخواد! حالا براتون میگم چرا.

بعد این کار یه حسن دیگه هم داشت. اینکه وقتی مهدی میرفت اونجا، دیگه برنامه اومدن خانواده اش به منزل ما کنسل میشد و می افتاد واسه هفته دیگه. اینجوری بهتره اگه هفته دیگه باشه. آخه جمعه شب که منزل عمه مهدی رفتیم، عمه اش از مهدی گله کرد که چرا تو دید و بازدید عید، برادر و خواهرهات نیومدند دیدن من؟ در حالیکه من بچه هامو همیشه میارم خدمت پدر تو. یه جورایی حق داشت ولی خب این روزها زور کدوم پدر و مادر به بچه هاش میرسه. به خصوص با سمپاتی که مادر مهدی همیشه از عمه مهدی میکنه! یعنی همیشه داره این زنو پیش بچه هاش ضایع میکنه! فقط نمیتونه این کار رو با مهدی بکنه، اونم چون مهدی عااااااشق عمه اشه. خب عمه اش هم تو این سالها و حتی قبلش خیلی در حق مهدی لطف کرده که کمترینش همین خونه است.

بگذریم. ما هم اون شب متقاعدش کردیم و آخرش که من داشتم برنامه عمه رو می پرسیدم، حس کردم خیلی هم تمایل نداره با خانواده مهدی بیاد خونه مون! یعنی چون آزرده شده، میلی به دیدنشون نداره. انگار که نخواد برادرزاده هاشو تو عید، جای دیگه ای ببینه. در حالیکه نیومده اند دیدنش! ولی خب از شما چه پنهون که من فکر خودمو میکنم که بهتره یه مهمونی بدم به جای یه مهمونی! اونم به صرف شام، اونم وقتی قراره از بیرون کباب بگیریم و من فقط بخوام برنج رو دم بذارم!!!!!!!!عینک قبلا خودمو هفت جر میکردم که بقیه راضی بشن. ولی الان به فکر خودم هستم! مایلم مهمونی فقط به صرف شام باشه و همه شون هم بیان و یه دفعه برن!

تو حرفهای داداشم تو عید اینو فهمیدم که مایله وقتی اومدیم تهران از شمال، اونا هم بیان، که ازش فاکتور میگیرم. اصلا حوصله خودمم ندارم. بعدش با خانواده ام یک هفته مسافرت بودم. دیگه چه کاریه آخه. شاید هم وضعیت خونه اعصابم رو خرد میکنه.

خلاصه فعلا که تکلیف معلوم نیست و البته منم دیگه از مهدی پیگیری نمیکنم که ببینه خواهرش رفته شمال یا نه. چون اگه اون بره، کلا مهمونی می افته هفته بعد و چه بهتر!

دیروز از اداره که بیرون رفتم، سر راه سه تا نون سنگک خریدم و البته نشد برم کارواش. آخه هم هوا ابری بود، هم وسط روز هم نمیشد برم چون می ترسیدم جاپارکی که صبح معجزه آسا گیر آورده بودم از دست بدم. از همه اینا مهمتر این بود که یه عالمه کار تو خونه انتظارمو میکشید و میخواستم هر جوری که شده، خونه رو مرتب کنم فقط به خاطر لطفی که به روح و روان خودم میشد در اثر تمیزی خونه!

وسط روز فقط تونستم برم سه تا کیف سی دی بگیرم. سرمه ای واسه خودم و سبز واسه مانی و یه دونه بزرگ دسته دار واسه مهدی. البته دوست داشتم واسه مانی قرمز بگیرم که نداشت. قبلی رو هم زده ترکونده، دیگه زیپش همیشه بازه. اینه که سی دی ها ازش میریزه بیرون.

خلاصه رسیدم خونه و دیدم مهدی داره به مانی غذا میده! ساعت ده دقیقه به پنج بود. گفتم: الان داره ناهار میخوره؟ گفت: نه. سری دومه!!!!!

خونه هم سه تا بمب توش منفجر شده بود و اصلا راه نبود پاتو بذاری زمین! فقط کیفمو گذاشتم رو میز و لباسمو درآوردم و کیسه نون رو هم گذاشتم یه گوشه. بعد اول شروع کردم به جمع کردن لباسها رو رخت خشک کن! و همه لباسهای خونه رو یه جا جمع کردم. بعد رفتم سراغ تخت مانی و تقریبا سه ربع ساعت اسباب بازیها رو از لباسهای درهم با هم، جدا کردم و هر کدوم رو تو کیسه ای گذاشتم. بردم گذاشتم تو اون قفسه هایی که تو حموم سرد نصب شده به دیوار. بعد یه دور ماشین لباسشویی رو زدم و پتوسفری ها و ملافه شستم و دوباره برگشتم سراغ تخت مانی و یه سری اسباب بازی هم گذاشتم بیرون!

مهدی حالش خوب بود. حال من ولی اصلا خوب نبود. گفت: خوب شده؟ و به پرده پذیرایی اشاره کرد که خودش والانش رو نصب کرده بود. گفتم آره. دستت درد نکنه. لباس پوشید و رفت بیرون. رفتم آشپزخونه و یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون. نترسید فیله مرغ نذاشتم!!!!!!!نیشخند بعد قیچی و کیسه فریزر برداشتم و رفتم سراغ نونها. اونا رو تقسیم و بسته کردم و هرچی نون مونده تو فریزر بود رو ریختم دور و نونهای جدید (!) رو گذاشتم اونجا. بعدش شروع کردم به جمع و جور کردن خونه. مگه جمع میشد؟؟!!

کار لباسشویی تموم شد و سری بعدی پتو سفری و ملافه ها رو انداختم. فلشم رو زدم به تی وی و واسه خودم آهنگ گوش کردم. کنترل همراهم بود و آهنگهای شاد رو میزدم بره. دوباره رفتم سراغ شاهرخ و فریدون فروغی. چند تا هایده هم گوش کردم. دیگه ببینید چه حالی داشتم! بعد در خونه باز شد و مهدی با لحاف من و پتوی خودش که تو نایلون بسته شده بود و از خشکشویی گرفته بود، برگشت و بسته ها رو انداخت وسط هال و دوباره رفت بیرون.

از خدام بود تا شب برنگرده!!!!!! میخواستم تو هال خودم باشم. خلاصه اینجوری بگم که بعد از نیم ساعت برگشت و تا هفت و نیم، مشغول تمیز کردن خونه بودم. لامصب تموم نمیشد که!!!! بعدش کیف سی دی مهدی رو بهش دادم و خوشش اومد و تشکر کرد و مانی خوشش نیومد و گفت: من قرمز میخوام!!!!!!!!! گفتم: الان قرمز از گور بابای کی برات بیارم؟؟!! بعد یه لاک پشت داره که بهش میگه لاکی. لاکی رو با روبان سبز وسط کردم به دسته کیف سی دی ولی خوشش نیومد!

در جریان جمع و جور کردن خونه، یه عالمه هم سی دی پیدا کردم که بنا به اینکه مال کدوممون بود، میذاشتم تو کیف سی دی ها. بعد مهدی هم یه خروار سی دی آورد و نشست سر کیف سی دی اش! گفت: چقدر گنجایش داره؟ گفتم: فکر کنم 240تا! گفت: فکر کنم کمه. باید دوباره برام بخری!

خلاصه منم مشغول تمیز کردن میزناهارخوری شدم که فقط اسمی ازش مونده و تبدیل شده به انبار مهمات و هرکی هرچی که به دستش میرسه، میذاره روش. بعدش شروع کردم با مهدی حرف زدن. با زبون خودم. زبون دل خودم. یه نیم ساعتی کار میکردم و میگفتم. اونم هیچی نمیگفت. سی دی ها رو میذاشت تو کیفشون.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح بهاری تون بخیر. خدایا شکرت که ما زنده موندیم و تهران رو یه کم خلوت دیدیم! یعنی آدم باورش نمیشه اینجا تهرانه!

البته باید گفت: اینجا تهرونه، قر فراوونه!خنده

ما که سر کار به جز مگس پروندن کار دیگه ای نداریم. یعنی دیروز من تا زمانی که اداره بودم، ریدر که سهله، باباشم درآوردم. بگذریم که دویست و خرده ای مطلب نخونده داشتم ها!!!!!! تا جایی که میشد، به وبلاگ دوستان سر زدم. چند تا مونده واسه امروز که میرسم خدمت همگی. خب چه کار کنم. کاری نیست که.

دیروز ساعت دو و نیم رئیسم گفت: آشتی خانم امروز زودتر برو. کاری که نیست! دو سه بار انگشت کردم تو گوشم که بتونم خوب بشنوم!!!! ولی ظاهرا درست بود آنچه شنیده بودم. ولی من دیگه بعد از اینهمه سال، نباید که گول بخورم! گفتم: اختیار دارید. الان که اومده ام ، تا آخر وقت اداری می مونم. شاید کسی کاری داشته باشه!

بعد ایشون یه کم تعارف کرد و از ایشون اصرار و از وجدان کاری منم انکار. البته منم تا داغ بود تنور، چسبوندم و گفتم: آخه اگه اجازه بدید، من این هفته رو بیام، چون از شنبه دیگه پسرم رو میخوام بذارم مهد. برای همین تا چند روز (نگفتم دقیق چند روز!!) روزی دو سه ساعت دیر میام اداره. تا ایشون به مهد عادت کنه!!!!!!! ایشون هم ابراز ناراحتی کرد از بچه های بی گناهی که محکومند به مهد رفتن. و ما هم اظهار ناچاری کردیم از شرایطی که داریم! بعد پرسید مهدی رفت سر کار جدید یا  نه؟ که گفتم: فعلا نه.

خلاصه ایشون گفتند: من دارم میرم بیرون. هستید تا برگردم؟ گفتم: البت!!!!!!!!

خلاصه ساعت سه و نیم برگشت و یه کم چرخید و گفت: خب دیگه برو. گفتم: آخه...

گفت: آخه نداره! (عین این فیلمها!!) حالا یه بار من میگم برو، بگو باشه. منم گفتم: چشم آقا! پریدم کامپیوتر رو خاموش کردم و کشوها رو قفل کردم و پرواز به طرف منزل پدرشوهر! اینقدر هم خلوت بود که نگو. یه عالمه هم آهنگ شاد گوش کردم. آخه دلم نمی اومد برم سراغ آهنگهای غمگین.

اینجوری بگم که داداشم چهارصد و خرده ای آهنگ ریخته رو فلشم. از داریوش و گوگوش و فریدون فروغی و فرهاد تا آهنگهای متن فیلم گنج قارون!!!!! مثل: اقا خودش خوب میدونه که ما اونو از رودخونه......... و آهنگها قر و قاطی پخش میشه. مثلا شما دارید آهنگ خاک مرحوم فریدون فروغی رو گوش میدید، یه دفعه آهنگ بعدیش آهنگ جلال همتیه:

آی ترشی و وای ترشی، چقده شیرین و ترشی!!!! ترشی خوبه یا لیته؟ گروه کر: البته لیته لیته!!!!!!!

دیگه شما چه حس و حالی پیدا می کنید. به قول شاعر: دیگه حالی به آدم می مونه؟ نه والا!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه رسیدیم منزل پدرشوهر گرامی و دیدیم همه عین اصحاب کهف خوابیده اند! فقط مانی و برادرشوهر و جاری ام بیدارند. جاری بیگناه هم جلوی کامپیوتر کنار مانی بود و داشتند با هم کارتون می دیدند! جاری ام ـ قبلا هم گفته ام ـ سنش کمه. یعنی فکر کنم متولد هفتاد باشه! خیلی هم آدم هیجانیه. مانی هم عاشقشه. کلا با هم خیلی حال می کنند. البته اگه برادرشوهرم بذاره!!!!!!! (که خب البته حق داره!)

خلاصه دیدم خواهرشوهر سومی از بروجرد دوغ محلی فرد اعلا آورده و همه خورده و به خواب عمیقی فرو رفته اند! مهدی که به زور در و باز کرد برام! دوباره تلو تلو خوران رفت که به ادامه خوابش بپردازه. خلاصه رفتم داخل و خیلی دوست داشتم دوش بگیرم ولی حوله نداشتم و کلا منصرف شدم!

بعدش بقیه کم کم بیدار شدند و آرایش کردیم و آماده شدیم و همگی به سوی منزل خواهرشوهر بزرگه حرکت کردیم. مانی هم طبق معمول تو ماشین ما ننشست! خلاصه مهدی از یه مسیری رفت و برادرشوهر هم از یه مسیر دیگه! همین به مهدی خیلی برخورد!!!!! اخماشو کرد تو هم و شد مهدی همیشگی!!!!!!!! ما زودتر از بقیه رسیدیم. البته پدرشوهرم با ما بود. اونجا هم مهدی نتونست هیچی نگه و چند بار گله کرد که چرا پشت سر من نیومد!!!!!!!! (آخه این چه مساله مهمیه!)

خلاصه بقیه هم رسیدند و مهدی هم همینطوری اخماش تو هم بود! بعدش خواهرشوهر مشغول پذیرایی شد و میوه و آجیل و شیرینی ها رو آورد تعارف کرد و گذاشت رو میز و خواست چای بیاره که همه گفتند یه دفعه کیک رو هم بیار. بعد همه دنبال آهنگ بودند که فلشم رو دادم بهشون و مانی اول همه افتاد وسط و بعدش هم مهدی!!!!!!!! قری میداد ها!!!!!! که دهن خانواده اش چهارتاق باز مونده بود!!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااااااااام!بغلقلبقلب

صبح قشنگتون بخیر. سال نو به مبارک و شادی. ایشالا شروع یه دوره خوب باشه واسه همه مون. قطعا بهترین ها در انتظار همه مونه. چون سر طناب تقدیر دست کسیه که بیشتر از ما میدونه و تقدیر همه مون هم دست خودشه.قلب

تا دور نشیم، نمیدونیم چقدر دلمون تنگ شده! یعنی من خودم فکر نمیکردم اینقدر دلم واسه اینجا و شماها تنگ بشه. از بس که وراجم من! هی دلم میخواد بگم و بگم و بگم و بگم!!!!!!نیشخند

شماها خوبید؟ ایشالا که به همگی خوش گذشته باشه. چه تو شهر خودتون یا چه مسافرت. هنوز به هیچکی سر نزدم! کامنتهای قشنگتون رو هم هنوز جواب نداده ام. گفتم بیام اول بنویسم!نیشخند 

دیشب خونه مادرشوهرم بودیم. یعنی ما چهارشنبه 28 اسفند راه افتادیم رفتیم شمال، پنجشنبه 7 فروردین برگشتیم. پنچشنبه عصر رسیدیم و تا شب مشغول جابجا کردن وسایل و لباس شستن بودم. دیروز صبح هم رفتیم خونه مادرشوهرم و تا همین الان هم اونجا هستیم. البته مهدی و مانی هستند. من که الان سر کارم! نیشخند صبح ساعت بیست دقیقه به هفت ساعت رو کوک (!) کردم و بیدار شدم و آرایش نمودم و اومدم اداره. یه کم کار اداری بود انجام دادم و البته یه سری موند واسه وقتی که همکارهام بیان! چون یه چیزهایی باید نصب کنند رو دستگاهم. گفتم تو این فاصله بیام پست جدید رو بذارم!ماچ

خب اصلا قصد ندارم سفرنامه بنویسم. یعنی بگم فلان روز صبح از خواب پاشدیم چی شد و چی خوردیم و چه کار کردیم. یه کلی گویی میکنم و اونجایی که باید بگم رو میگم! (خب بنال دیگه!!!)

راستش رو بخواهید، رابطه من و مهدی همونه که بود! البته با یه تفاوتهایی نسبت به قبل. فقط اینجوری بهتون بگم که مهدی همون آدم مودی سابقه! یعنی ثباتی تو رفتارش نیست. پس اگه خوب میشه، موقتیه و اگه بد میشه هم موقتی! ولی خب، یه چشمه کارهایی از خودش تو این چند روز سفر بروز داد که نشون داد می فهمه و اگه بخواد، می تونه همیشه خوب باشه.

منظورم از خوب و بد بودن، قضاوت کردنش نیست. چون خودم سرتاپام عیب و ایراده. منظورم تو رابطه دو نفره خودمونه!

خب، عرض کنم خدمتتون، آخرین بار که در خدمتتون بودم، شب چهارشنبه سوری بود! ما به اداره فشار آوردیم که طبق روال هر سال، بذارند ما ساعت سه بریم. که البته من اصلا برام مهم نبود آتیش بازی بیرون! فقط میخواستم زودتر برم خونه و وسایل رو جمع کنم و برگردم خونه بابام!

نشون به اون نشون که ساعت سه، شد ساعت چهار! تازه رئیسم هم واسه عید، یه دست لباس قهوای خوششششششگل تنم کرد که چرا داری هفته بعد رو میری سفر؟ پس ما اینجا چه کار کنیم؟ تعجب گفتم: کدوم هفته؟ هفته اول فروردین، عیده! فقط دو روز کاری داره که همکارم هست. و بچه ها باور کنید که هییییییییچ کاری نیست! یعنی شرکت ما که یه شرکت پروژه ایه و روز تعطیل و غیرتعطیل نداره و من نمیدونم اینهمه کار از کجا میریزه سرش، بازم هفته اول و دوم فروردین کاری برای انجام نداریم!!!!!!! این آقا میخواست روان منو خط  خطی کنه که تا یه جایی موفق شد و تا یه جایی هم نه! چون من اولش یه کم حرص خوردم و بعدش تو دلم گفتم: من به خاطر  تو اعصابم رو خرد نمیکنم! اینکه تو تا حالا تجربه مدیرعاملی نداری و نمیدونی کار و بار تو هفته اول و دوم عید چه جوریه، نباید اعصاب منو خرد کنه.

در هر حال مهدی ساعت چهار اومد دنبالم و چون ما میخواستیم بریم انقلی، باید طرح میخریدیم و مهدی خریده بود منتها چون همون لحظه حرکت کد رو ارسال کرده بود، پیام اومده بود که ظرفیت تکمیله و نمی تونید وارد طرح بشید!!!!!!!!!گریه نتیجه این شد که ما پشت طرح موندیم و ساعت پنج، وارد طرح شدیم و به طرف خونه تشریف فرما شدیم!!!!!!

خونه که رسیدیم، من افتادم به جون وسایل و اونهایی رو که جمع نکرده بودم رو تند تند جمع کردم. مامانم هم هی می زنگید که زودتر بیایید و این بچه رو لااقل تا تو حیاط ببرید که چون بچه های ساختمونشون تو حیاط بودند، مانی هم میخواست بره پایین. میگفت شما هم باشید که یه وقتی ترقه ای آتیشی چیزی، بهش آسیب نزنه. خودش هم داشت کارهای سفر رو انجام میداد.

منم تند تند کارها رو میکردم ولی هرچی تندتر وسایل رو جمع میکردم، مهدی خونسردتر بود!!!!!!!! اینجوری بگم که در اون لحظات، داشت بالای بوفه رو تمیز میکرد!!!!!تعجب تو خونه تکونی، قرار بود مهدی بالای بوفه و تخت مانی رو تمیز کنه که نکرده بود! خب دیگه اون موقع هم وقتش نبود. ولی ایشون در کمال خونسردی، بالای بوفه رو تمیز میکرد. بعدش هم از خونه رفت بیرون و یه دستگاه دیجیتال خرید!!!! با اسباب بازی برای مانی!!!!!!

من دیگه عملا کاری برای انجام نداشتم. فقط داشتم این فیلم اسلو موشن رو تماشا میکردم با حرص فراووووووون!!!!!کلافه

بعد تلفنی با خواهرش حرفید که دستگاه دیجیتال مامانش اینا رو که دست ما بود رو می بره بهشون میده و بعدش هم با پسرخاله ام حرفید که: عیب نداره، من و آشتی میاییم دنبالت!!!!!!!!!!

شما دیگه گیسهای منو دست پرتقال فروش پیدا کنید!!!!!!!!!!کلافهکلافه


ادامه مطلب
[ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ