چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر!قلببغللبخند

نه دیگه، راستی راستی هوا گرم شده! البته این بارونه، حال آدمو خوب میکنه! خب اینقدر سرد میشه و گرم میشه که به قول قدیمی ها، آدم می چچچاد!ابله

دیروز همون طبق روال همیشه، رفتم دنبال مانی. اومد به استقبالم و خودشو پرت کرد تو بغلم. حس کردم یه کم بدنش گرمه ولی خب، خیلی سرحال بود. گفت: بازی کنیم؟

گفتم: آره. گفت: زیاد بازی کنیم! گفتم: باشه! با خودم گفتم تا ساعت پنج میخوام برم بشینم تو ماشین پشت طرح، تا باز بشه. خب تو مهد می مونم که مانی هم حسابی تو حیاط بازی کنه. مثلا شما فکر کنید سی و پنج دقیقه.

نشستم رو پله ها و مانی رفت سوار تاب و سرسره تو حیاط مهد شد. خودم هم حواسم بهش بود. حالا اگه مهدی بود میخواست سرویسم کنه که حتما کنارش وایسا! ولی خب، منم خسته بودم. بعدش هم باید خودش یاد بگیره دیگه. فقط موقع تاب سوار شدن، کنارش بودم که هولش بدم.

خلاصه ساعت پنج شد و راه افتادیم به طرف خونه. هوای مطلوبی بود و  سر راه هم رفتیم گوشت چرخ کرده خریدیم. بعدش رسیدیم خونه و مانی پرید بغل باباش و مهدی هم بغلش کرد. بعد گفت که داداشم ساعت چهار دیگه رفته. گفتم: نفهمید تو چرا نرفتی سر کار؟ گفت: نه، من بهش گفتم منتظر یه تلفنم که برم جلسه، بعدش هم که رفتم عکاسی و برگشتم. با هم ایکس باکس بازی کردیم و ناهار خوردیم، بعدش هم رفت.

رفتم تو آشپزخونه و دیدم بله، ظرفها تو ظرفشوییه. البته اینم بگم ها، شب قبلش که براشون آجیل برده بودم و میوه هم خورده بودند، دیروز صبح که بیدار شدم، میز رو عین دسته گل تمیز کرده بودند و آشپزخونه هم شلم شوربا نبود. فقط ظرفشویی پر از ظرف بود که اونم میذارند به امید ماشین ظرفشویی. البته به امید من که برم ظرفها رو بچینم تو ماشین ظرفشویی!یول

یه کاسه شیر آوردم و توش کورن فلکس ریختم و دادم به مانی که بخوره. بعدش تو برنامه ام این بود که شام نپزم اصلا. چون یه کم رشته پلو مونده بود که شب مانی میخورد و مهدی هم گفت که چون ناهار خورده، دیگه شام نمیخوره! ما هم گفتیم حالا یه شب به خودمون استراحت بدیم و کلا شام نخوریم! چی میشه مگه!

امروز صبح تو اداره یه برنامه ای بود که من خودم تقبل کردم یه سری چیزهاشو بگیرم. اینجا یه پرانتز باز کنم که یه دلیل اینکه من خیلی از کارهامو خودم میکنم، رفتاریه که در بچگی با من شده. و شاید با خیلی از شماها! حالا بهتون میگم.

به مهدی گفتم ماشین بنزین نداره، کارت بنزین رو بده به من که داشته باشم. گفت: یعنی اگه کارت داشتی، بنزین میزدی؟ گفتم: آره خب، چرا نزنم؟ میخوای الان بده برم بزنم. خندید و گفت: نه نمیخواد. خودم میزنم. راستی! فردا تو و مانی با آژانس برید، چون من باید برم خونه بابام یه کاری دارم و بعدش از اونجا هم باید یکی دو جای دیگه برم. بدون ماشین برام سخته. گفتم: باشه. موردی نداره.

بعد خواست بره بیرون که عکسهاشو بره بگیره که بهش گفتم: از معجون فروشی سر کارگر، یه لیوان آب پرتقال طبیعی بخر، یه بسته هم نون تست و دویست گرم زیتون هم برام بگیر! اخماش رفت تو هم و دستاشو پرت کرد اینور و اونور و گفت: نون تست، اینوره، زیتون، اونوره!

گفتم: مورد نداره. تو برو کارتو بکن و برگرد، من خودم میرم میگیرم. اون از در رفت بیرون و منم رفتم تو آشپزخونه. دیدم کاری ندارم که، اگه برم ولو بشم، دیگه تا شب هم ولو می مونم! پس بهتره کارهامو بکنم، بعد واسه خودم ولو بشم.نیشخند

رفتم تو آشپزخونه و یه سری ظرف گذاشتم تو ماشین و روشنش کردم و یه سری قابلمه بود که شستم و بعدش رفتم سراغ درست کردن کیک فنجونی. قبلا در نظر داشتم سه تایی با هم بپزیم، ولی دیدم مهدی حوصله نداره، گفتم بذار خودم بپزم. دستورش هم خیلی راحت بود و چند روز پیش یه جا نوشته بودم که از روی اون درست کردم ولی الان هرچی می گردم، نمی تونم ببینم مال کدوم سایت بوده! حالا پیدا کردم حتما لینک میدم!خجالت

رفتم تو آشپزخونه و مواد رو درست کردم و ریختم تو سه تا فنجون و گذاشتم تو قابلمه و گذاشتم سر گاز. تا آماده بشه، گوشت رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر. خونه رو جمع و جور کردم و مهدی برگشت و گفت: رفتم تا نون فانتزی کنار قنادی رضا، ولی نون تست نداشت. بعد گفت: مانی چرا آبریزش داره؟ گفتم: چه میدونم. حتما مال حساسیتشه.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

بغلسلااااااااااااام صبح قشنگ و گرمتون بخیر. صبح یه نم بارون بهاری تون بخیر!!!!!!!قلب

شش و ربع که بیدار شدم، واقعا دیگه خوابم نمی اومد! پنج دقیقه صبر کردم بعد از رختخواب بیرون اومدم! رفتم واسه مانی کیک بردارم بذارم تو کیفش که دیدم کیک نداریم. زود ارایش کردم و همه چی رو آماده کردم بردم گذاشتم تو ماشین و کیف پولم رو برداشتم رفتم از سوپری، یه کیک براش خریدم. بعد دیدم یه خانم مسنی کنار ماشین وایساده. گفت: کجا میری؟ منم تا یه جایی برسون!

گفتم: باشه ولی بذار برم پسرمو بیارم! بعد رفتم شلوارک مانی رو عوض کردم و یه شلوارک نخی خنک پاش کردم و بغلش کردم و آوردمش تو ماشین. بیدار شد و از اینکه اون خانم غریبه کنارش نشسته بود، یه کم معذب شد. گفتم: چیزی نیست مامان. من هستم!

بعد خانمه میخواست بره پارک لاله که ازش عذرخواهی کردم. چون من به طرف شرق میرم. حالا اگه روز زوج بود، می بردمش و امروز مسیرم رو عوض میکردم ولی روز فرده و اونجا هم پلیس وایمیسه و قطعا جریمه میشدم.

بعد خانمه تا برسیم به یه جایی که پیاده بشه گفت: می بریش مهد؟ گفتم: بله. می برمش خانه بازی و شادی! گفت: خب بیار بذارش پیش من! تعجبگفتم: نمیشه! باید نزدیک محل کارم باشه. خلاصه پیاده شد و ما هم اومدیم سر راه یه موز براش خریدم و مانی هم اصلا گریه نکرد. در مهد رسیدیم و گفت: بغلم کن. بغلش کردم ولی امروز دیگه دهن کمرم صاف شد. چون دیروز هم بغلش کردم. باید از سرش بندازم این عادت رو.

تو رفتیم و کفشهاشو با دمپایی عوض کردم و رفت تو ولی هر سی ثانیه یکبار نگاه میکرد که من نشسته باشم تو سالن و بهم لبخند میزد. لبخند رضایت از حضور من! دیگه ساعت هفت و نیم بلند شدم و رفتم در کلاسش و گفتم: من دیگه باید برم سر کار! خداحافظ عزیزم. گفت: پس اگه رفتی، بازم بیا!!!!! گفتم: باشه عزیزم! خداحافظی کردم و اومدم اداره.

 ته نگاهش بغش داشت هنوز!

دیروز عصر دوباره داداشم اون طرفها کار داشت و قرار بود بیاد خونه مون. با خودم گفتم کشک بادنجون درست میکنم. که البته هیچیش رو نداشتم! ولی خب چند وقت بود نخورده بودیم! دیروز تا ظهر خیلی کار داشتم. روی یه قرارداد کار میکردم و صد تا کار دیگه. بعدش نزدیک ساعت یک که رئیسم بابت کاری میخواست بره، بهش گفتم که ساعت دو، مهد مانی اینا جلسه است. می تونم برم؟ گفت: حتما برو.

خلاصه منم ساعت دو رفتم و اول روانشناس اومد و بعد هم کارشناس تغذیه. نکات ارزشمندی رو گفتند هر دو که بعدا براتون میگم. قطعا به کار همه میاد.

ساعت بیست دقیقه به پنج دیگه جلسه ها تموم شد و من و مانی هم حرکت کردیم به طرف خونه. البته رفتیم از سوپر نزدیک مهد یه بسته کورن فلکس براش گرفتم. کارشناس تغذیه گفت سعی کنید شکلاتی اش رو نگیرید! یه دونه ساده گرفتم با یه قوطی شیر بزرگ! بعد اومدیم خونه.

مانی پرید بغل باباش و مهدی هم بغلش کرد و مانی گفت: بابا دستشویی دارم! مهدی بردش دستشویی و منم یه کاسه آوردم یه کم کورن فلکس ریختم توش و شیر رو هم گذاشتم کنار کاسه روی میز نشیمن که پدر و پسر بیان و بخورند! خودم هم چند تا از اونا گذشتم دهنم! خشک خشک!نیشخند

بعدش رفتم دیدم کشک هم نداریم! مانتومو عوض کردم و شال انداختم رو سرم و رفتم بیرون. به مهدی گفتم: زود برمیگردم.

رفتم کشک و بادنجون سرخ شده خریدم. بعد گفتم: برم نون تازه هم بگیرم. و از اونجا که نگرشم اینه که هرگز تو صف نون واینسم، دیدم هیییییچکی تو نونوایی نیست. دو تا سنگک خریدم و روانه منزل شدم!!!!!!!!!از خود راضی

مهدی گفت: کجا رفتی؟ میگفتی من برم بخرم! گفتم: آخه از صبح تصمیم نداشتم اینو درست کنم. عصر تصمیم گرفتم که اونم گفتم الان بگم، شاید شاکی بشی. خودم هم رفتم یه دوری هم زدم!

بعد نونها رو گذاشتم تو سفره و دیدم کاسه کورن فلکس خالیه! گفتم: همه اش رو خورد؟ گفت: آره! گفتم: خدا رو شکر!

بعدش پدر و پسر با هم مشغول کارتون دیدن شدند تو اتاق و منم  نونها رو تیکه کردم و گذاشتم تو کیسه فریزر ولی نذاشتم تو فریزر تا شب بخوریم و هر چی موند، شب بذارم تو فریزر. با خودم گفتم: به هیچی دست نمیزنم تا ساعت شش و نیم. اون موقع ساعت شش بود. رفتم دراز کشیدم رو کاناپه و کتابم رو دستم گرفتم. دیگه صفحات آخرشه و با خودم گفتم تو این نیم ساعت تمومش میکنم!

هنوز یه پاراگراف نخونده بودم که زنگ زدند. داداشم بود. مانی چنان پرید تو بغلش رو بوسش کرد، که چشمهای مهدی پر از اشک شد!!!!! بدون اغراق ها! خب خیلی این دو تا با هم رفیقند!

بعدش دیگه کتاب خوندن رو کنار گذاشتم و رفتم از دست داداشم کتری برقی رو گرفتم. یکی از سوغاتی هایی که مامانم از مکه آورده و ما جاگذاشته بودیم خونه بابام اینا!نیشخند

بعدش رفتم کتری رو زدم به برق و دو بار گذاشتم آبش جوش بیاد و بعد آبش رو ریختم و آخر سر باهاش چای دم کردم گذاشتم رو گاز! داداشم رفت سر یخچال و دیدم از خونه داره میره بیرون! گفتم: کجا؟ گفت: هیچی ندارید که!!!!!!! میرم یه چیزی بخرم!

من و مهدی خندیدیم و گفتیم: بیا بابا. گوجه سبز و زردآلو هست. گفت: نه، یه کار دیگه دارم!

خب با هم از این شوخی ها داریم. اون رفت بیرون و مهدی هم رفت حموم. منم رفتم تو آشپزخونه. با خودم گفتم: عیب نداره. کتاب خوندن رو می  اندازم واسه آخر شب. الان به کارهام میرسم. دیگه تا داداشم برسه، میوه شستم و آماده کردم گذاشتم رو میز.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغلقلب به نیکی و خوشی و همه خوبی ها و خیرهای دنیا!بغل

خب، امروز مانی دیگه خیلی بدقلقلی کرد. یعنی از شش صبح بیدار شد به گریه که منو نبر. حتی میگفت چراغ رو هم روشن نکن. به منم گفت: نرو دستشویی!!!!! گفتم: نمیشه پسرم. باید برم!

بعدش رفتم دستشویی و آرایش و جمع کردن وسایل و گذاشتنشون تو ماشین. برگشتم دیدم داره گریه میکنه که نمیام! میخوام پیش بابا بمونم. گفتم: بابا هم میره سر کار! بعد بغلش کردم و گذاشتمش تو ماشین! لگد میزد ها!!!!!!!! به زور در ماشین رو بستم و نشستم تو ماشین و قفل کردم ماشین رو که یه وقت نزنه به سرش و در و باز کنه! یه عالمه هم گریه کرد. تا رسیدیم مهد! اونجا هم بغلش کردم و همین که رفتیم تو، دوباره گریه کرد. مربی اش گفت: مامانش خداحافظ! چون گریه میکنه، شما نباید بمونی!

زیر لب بهش گفتم: آخه بهش قول داده ام! گفت: چون قول دادی بمون. ولی از فردا، همون دم در تحویلش بده و برو! خلاصه رفتیم تو و مانی دیگه گریه نکرد. باید روش رو عوض کنیم. ده دقیقه ای نشستم و اومدم اداره. امروز هم ساعت دو، روانشناس میاد تو مهد و باید برم اونجا. ببینم میتونم مرخصی بگیرم یا نه!

از دیروز بگم که ظهر داداشم زنگید و گفت که شب میاد خونه مون. ولی گفت حوالی ساعت ده میاد چون اون حوالی کار داره و ممکنه کارش طول بکشه و صبح هم میخواد بره همون طرفهای خونه ما و کار داره. گفتم بیا! گفت: فقط منتظر من نمونید. من دیروقت میرسم.

خلاصه ساعت چهار و نیم رفتم دنبال مانی و واسش یه دنت هم  خریدم که بهش بدم. از در رفتم تو مهد، اومد جلوم. گفت: این قاشق چیه؟ گفتم: مال شماست! چی باهاش میخورند؟ گفت: یه چیز خوشمزه. گفتم: مثلا دنت؟ گفت: آخ جون! بریم دنت بخریم!

گفتم: بیا بریم تو ماشین! برات خریده ام. خلاصه سوار شدیم و دنت رو دادم دستش و اونم داشت میخورد. البته یه کم تو خیابون موندیم که ساعت پنج بشه و بتونیم بریم تو طرح اصلی. خلاصه رفتیم و تو ماشین همه اش داشتیم یه آهنگ گوش می کردیم. اگه بهتون بگم، می خندید!

یکی از فیلمهای خیلی قدیمی یه آهنگی داره که شاید شنیده باشید:

آقا دزده سلام، حالت چطوره، سلام!

اگه هفت تیر بکشی منو بکشی، حبس میشی، حبس میشی، حبس میشی!!!!

مانی هم هی میخوند و سلام میکرد به آقا دزده و غش غش می خندید!!!!! یعنی یه شش هفت باری شنیدیم اینو!!!!! بعد هم رسیدیم خونه و بازم بهانه گیری کرد و دیگه من به حرفش گوش نکردم.

خونه که رسیدیم، لباسمو درآوردم و رفتم آشپزخونه و دیدم رشته پلویی نداریم. گفتم: بی زحمت مرغ بگیر، رشته پلویی هم بخر. ماست هم تموم کرده ایم.

گفت: باز گذاشتی عصر بهم بگی؟ چرا صبح نگفتی؟ گفتم: همه اینایی که میگم بخر، فاصله اش تا خونه بیست قدمه!!!!! دیگه صبح و عصرش چیه؟ من عصر تصمیم گرفتم شام رشته پلو بپزم. صبح هنوز نمیدونستم میخوام چی بپزم.

چشم و ابرو اومد و غرغر کرد و نرفت! تا شش و نیم دراز کشیدم و گفتم: زودتر برو بخر میخوام غذا رو بار بذارم بعدش برم حموم!

بعد از چند دقیقه رفت خرید و برگشت و من کم کم پاشدم لباس سفیدها رو از رو رخت خشک کن جمع کردم و دسته کردم بردم گذاشتم تو کمد.

مهدی خیلی سرحال نبود. هرچی میگفتم، بهم می پرید! کلا رو مود نبود! گفتم: چیه؟ امروز با ما زیاد مهربون نیستی! گفت: نه، کاری ندارم باهات!

منم دیدم زیاد حالش خوش نیست، سر هب سرش نذاشتم.

رفتم تو آشپزخونه و مرغها رو شستم و گذاشتم آبش بره. دیگه اول سرخش نکردم. دفعه قبل مهدی گفت: بعد از پختن سرخ کن.

پیازداغ درست کردم تو زودپزبرقی و زردچوبه زدم و مرغها رو ریختم توش تا تفت بخوره. بقیه رو هم بسته کردم گذاشتم تو فریزر. اومدم توش رب بریزم که دیدم سر شیشه رب کپک زده! قبلا که تو قوطی فلزی بود، کپک نمیزد. تا اینکه گفتند رب شیشه ای بگیرید!!! به نظرم تو شیشه زودتر کپک میزنه!

منم کپک دور شیشه رو گرفتم و با دستمال هم پاکش کردم و از ربهای ته شیشه ریختم تو غذا و آبلیمو هم زدم بهش و گذاشتم بپزه! بعدش رفتم حموم و دل سیر، خودمو شسشتم.

بیرون اومدم و حوله سرمو عوض کردم. بعدش رفتم تو آشپزخونه و آب برنج رو گذاشتم و جوش که اومد، برنج رو ریختم و تو اون فاصله خیار و گوجه شستم و با کاهوهای از دیشب مونده، یه ظرف هم سالاد درست کردم. دو دقیقه آخر رشته رو به برنج اضافه کردم و بعدش هم آبکشش کردم. دم انداختم و مرغها رو از تو سوپ بیرون آوردم و گذاشتم تو آبکش که آب اضافیش بره.

بعد آشپزخونه رو جمع کردم و شستم همه چی رو و بعدش رفتم تو نشیمن و از مهدی خواستم شاهگوش هفده و هجده رو بذاره. اونم اول غر زد و بعدش گذاشت. منم رو مبل ولو شده بودم و با گوشیم ور میرفتم!

واقعا خودم هم نمیدونم چرا این سریال مسخره رو می خرم. همه قسمتها عین هم! همه ها!!!!!!! احتمالا دیگه نخرم! واقعا نمیدونم کارگردان چی تو مغزشه. به خصوص قسمت زندانش که میان ادای بهروز وثوق رو در میارن! به خدا دیگه سی چهل ساله کسی اینطوری لات و جاهل نیست! آخه این چه ادبیاتیه!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااام صبح قشنگتون بخیر. هرچند که امروز از دیروز گرمتره، ولی صبح هوای خیلی قشنگی بود! البته مانی رو که گذاشتم تو ماشین و شیشه ها رو کشیدم پایین، لرزید و گفت: سردمه! خواستم سوئیشرتش رو تنش کنم، که گفت نه، شیشه ها رو ببر بالا! منم شیشه ها رو بردم بالا!چشمک

عارضم خدمتتون که آقا مانی امروز یه کم بدقلقلی کرد و از ساعت شش و نیم بیدار شد که من نمیام و منو نبر و اصلا چراغ رو خاموش کن! منم کورمال کورمال وسایل رو جمع میکردم و البته که همه چی رو شب آماده کرده بودم ولی خب، یه سری رو باید از تو یخچال در می آوردم و میذاشتم تو کیف خودم و خودش! بالاخره که حاضر شدم و اونم گریه میکرد که بابا هم بیاد! گفتم: بابا امروز باید بره سمینار و کار داره! بالاخره با هر ترفندی بود سوار ماشینش کردم و راه افتادیم اومدیم. تو مهد هم بیخودی هی میگفت: بغلم کن! با وجود اینکه نشسته بودم تو سالن و از تو اتاق منو می دید، ولی هی بغض داشت. خب یه روزهایی خود ماها هم حوصله نداریم! بالاخره هم گریه کرد و مربی اش هم گفت حالا که گریه کردی، مامان دیگه میره! بعد به من اشاره کرد که برم!!!!! دلم آتیش بود ولی خب، گوش کردم و رفتم!

یعنی اومدم اداره. یه چای ریختم و دستامو شستم و دیدم کاری ندارم، نشستم به نوشتن. البته دیشب تا شش و بیست دقیقه اداره بودم و دیگه کاری برای امروز نمونده بود!

دیشب همون شش و بیست دقیقه راه افتادم به طرف خونه. از ظهر هم از خواب داشتم می مردم. ای کسانیکه تو خونه هستید بنا به هر دلیلی! از این خواب نیمروز لذت ببرید. بهاره و خواب بعد از ناهارش!!!!!! آی می چسبه! آی می چسبه!!!!خواب

اینو نمیگم که الان بالش بیارید و بخوابید! من خودم خواب صبح برام مهم نیست و دوست دارم صبح زود بیدار بشم و روز رو شروع کنم. ولی تا ظهر به خیلی کارهام میرسم و برای همین دوست دارم بعد از ناهار، اگه شده نیم ساعت بخوابم! ولی خب، مگه روزهای تعطیل این امکان باشه. وگرنه که نمیشه روزهای دیگه این کار رو کرد! این روزها هم نسکافه بدون شکر میخورم ظهرها!

خلاصه دیروز عصر راه افتادم به طرف خونه و اول خواستم خرید کنم که گفتم بذار مهدی خودش بیاد واسه خرید. رفتم خونه و دیدم داره با تلفن با صدای بلند حرف میزنه. البته که صدای من و مهدی در حالت عادی خیلی بلنده!!!!!! ولی خب، وقتی هم مهدی هیجان زده میشه، دیگه بدتر.

تا لباسهامو دربیارم، فهمیدم داره با همون همسایه مامانش اینا می حرفه و چیزی شنیدم که واقعا قلبم میخواست از جا کنده بشه! یعنی شما فکر کنید یه خریدار لعنتی دقیقا پارسال همین اردیبشهت ماه  اومد و قرارداد بست که خونه رو میخره. همونطوری که بود. چون هنوز یه ذره از ساختش مونده که تکمیل بشه. بعد از پارسال تا حالا ـ دیگه شما خودتون واقفید ـ هی این هفته میخواد پول بده، ده روز دیگه میخواد پول بده، این این شرایط، هی اون شرایط و تا حالا تف هم کف دست اینا نذاشته!

بعد از همه بدتر اینکه این مرد حسابی (به قول مانی) با وکالتی که از اینا داشته، بدون اینکه سند دستش باشه، رفته سند رو تو کرمانشاه گرو گذاشته. ما تا دیروز فکر میکردیم در قبال پونصد میلیون تومن! ولی دیروز تو مکالمات مهدی فهمیدم در قبال هفت میلیارد تومن!!!!!!!!!! یعنی واقعا اگه مهدی دیشب قلبش از کار وایمیستاد (خدای نکرده) حرجی بر او وارد نبود! بعد مهدی مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پرید که دیگه باید با این بی همه چیز یه برخوردی بشه و سر جاش بشینه.عصبانی

همچنان که داشتم لباسمو درمیآوردم با خودم فکر کردم که آدم نشسته سر خونه و زندگیش و حالا میخواد مثلا تبدیل به احسن کنه و با یکی شریک میشه که خونه اش رو بکوبه و دوباره بسازه! اونوقت نزدیک شش ساله که اینا درگیر همچین جریانی هستند و یه از خدا بی خبری هم میاد و اینجوری گره رو گره می اندازه!

به مهدی که هیچی نگفتم. فقط با سر اشاره کردم: هفت میلیارد؟؟!!! اشاره کرد که: آره!!!!!

بعد شارژ تلفن دیگه داشت تموم میشد و آلارم میداد و مهدی دیگه قطع کرد. بعد که قطع کرد شروع کرد به تعریف که چی شده و گفت که مامانش اینا زیاد هم در جریان نیستند و ریز ماجرا رو نمی دونند!

بعد خودم دیگه له و لورده بودم و رفتم دراز کشیدم رو مبل تا ساعت هفت و ربع. بعد پاشدم یه دور لباس سفیدهای خودم و مهدی رو انداختم تو ماشین و یه بشقاب آجیل واسه مهدی آوردم که بخوره و یه کم هم پسته مغز کردم و دادم به مانی. یه نوکی هم خودم زدم. ولی خب مواظبم دیگه. که زیاد پرخوری نکنم!یول

بعد گوشت بیرون گذاشتم که یخش آب بشه. رفتم سراغ سیب زمینی و پیاز که دیدم سیب زمینی ها همه شون جوونه زده اند. خیلی هم زیاد! بدم اومد. به مهدی گفتم: میری سیب زمینی بخری؟ گفت: بذار بپزه همینا، بعد جوونه هاش رو جدا کن!

گفتم: هر کاری میکنم دلم نمیخواد به اینا دست بزنم. خب یه سری چیزهای دیگه هم میخوایم! میری بخری؟

شاکی شد و لباس پوشید بره بیرون. بهش گفتم که چه چیزهایی میخوایم. اون که بیرون رفت، رفتم رو مبل ولو شدم. نا نداشتم از جام پاشم. ولی خب، وقتی پنجشنبه و جمعه خونه نباشیم، کار شنبه های من خیلی سخت میشه. چون شنبه ها شیفتم!

بعد موقع ریختن نرم کننده رسید و از جام پاشدم و نرم کننده ریختم و تا وقتی که کار ماشین تموم بشه، مامان مهدی زنگید و بابت اومدن مامان، چشمت روشن گفت! یه همچین چیزی! بعد گفت که پنجشنبه میخواد بره دیدن مامان. گفتم که زحمت نکشه، ولی گفت: ایشون از خونه خدا اومده و من خودم میخوام برم ببینمش. بعد بهش گفتم که احتمال داره مامانم بابت کاری بره کرمانشاه. گفت: اگه نرفت که خدمت میرسیم!

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااااام!!!!بغلبغلبغل صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب

من برگشتم! (نه بابا!!!متفکر)

خدا رو شکر که خیلی خوش گذشت و البته اگرم خوش نمیگذشت بازم جای شکر داشت! کلا همیشه همه چی جای شکر داره!چشمک

یکشنبه آخرین روزی بود که اینجا بودم و خونه که رفتیم، مشغول جمع کردن آخرین وسایل شدم و قرار بود شوهرخواهر مهدی هم بیاد واسه سمپاشی! چون فرصت خوبی بود از این نظر که چند روز آب نمی ریختیم و نسل سوسکها از ریشه در می اومد! با عرض پوزش از حیوان دوستان عزیز!!!!خجالت

خلاصه شوهرخواهرش اومد و یه لیوان شربت دستش دادم و رفتم سراغ بقیه کارها و به پیشنهاد ایشون، مهدی وسایل رو برد تو ماشین و وقتی دیگه چیزی نموند، گفت: خودتون هم برید بیرون که بوی سم اذیتتون نکنه! عاقا چشمتون روز بد نبینه که مانی چی به روزمون آورد! جیغ میکشید که: عمو نمونه تو خونه! اونم بیاد. اونو جا نذاریم!!!

ما هم میگفتیم: ایشونو جا نمیذاریم! داره کارشو انجام میده! خلاصه بلایی به سرمون آورد که واقعا من نفهمیدم چه طوری نشستیم تو ماشین! آخه بچه هم اینقدر بهانه گیر!!!!!کلافه بالاخره کار سمپاشی تموم شد و ترافیک هم سنگین بود آهههههههه! یعنی خیلی زیاد! بالاخره رسیدیم خونه مامان مهدی و ما که دیگه وسایلمون رو بیرون نیاوردیم. همون کیف من و مانی. شب خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و همگی راه افتادیم و البته قبل از خارج شدن از تهران، چند تا نون بربری خریدیم و حرکت کردیم.

یه ساعتی رفتیم و بعدش یه جا نگه داشتیم واسه صبحونه! نیمروی شدیدی هم درست کردیم و زدیم تو رگ!! من البته از همون اول حواسم بود که به هوای مسافرت، خودمو خفه نکنم و الکی وزنم نره بالا. خب نیمرو اون وقت و اون زمان واقعا می چسبه ولی دیگه لزوم نداشت خودمو حلق آویز کنم!!!!!!!نیشخند مضاف بر این که من وقتی با خانواده همسرم هستم، خیلی کم نوک می زنم!!!!!!چشمک

حوالی ساعت یازده رسیدیم شمال و عاقا عجب هوابی!!!! البته شنیدم که هوای تهران هم عین بهشت بوده و خیلی هوا توپ بوده!!!!!!!بغل بعدش دیگه رفتیم ویلا رو تحویل گرفتیم و وسایل رو گذاشتیم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم.

تو اون سه چهار روز هم صبحانه و ناهار میرفتیم رستوران مخصوص محل کار قبلی پدرشوهرم و شبها هم، هر شب شام مهمون یه نفر بودیم! البته به جز شب اول که همون باشگاه رفتیم. خب، چون خواهرشوهر بزرگه هم در حال حاضر شاغل اونجاست، از کارت رفاه ایشون هم استفاده میشد که من و مهدی مخالف بودیم که  ایشون سهم ما رو بده. چون گناه که نکرده بود و ما هم نمیخواستیم تحمیل بشیم. ولی هر کاری کردیم زیر بار نرفت. خلاصه یه شب شام مهمون ما بودیم و شب بعدش هم مهمون داماد کوچیکه شون و می موند ناهار روز پنجشنبه که دیگه کسی نبود مهمون کنه و داماد بزرگه شون به ناچار (!) به عهده گرفت که البته من راضی نبودم! چون به اندازه کافی از کارت رفاه خانمش داشت خرج میشد!

خلاصه ناهار روز پنجشنبه قرار شد بریم شیلات و ناهار اونجا بخوریم و اتفاقا چون مادرشوهرم اینا عاشق ماهی هستند خیلی خوششون اومد و به هر حال فضای جالبی داره و یه رستوران گرده که دور تا دورش شیشه است و از اونجا میشه فضای سبز و جنگل رو دید! البته منظور از جنگل، یه کم دار و درخته!

قبل از اینکه بریم اونجا، چون من از قیمتهاش خبر داشتم، گفتم مهمون من و داماد بزرگه. چون نمیخواستم بهش فشار بیاد. خلاصه سیصد و خرده ای شد! بعدا مهدی گفت: خوب شد تو هم شریک شدی. وگرنه به اون طفلی خیلی فشار می اومد!چشمک بعدش هم راه افتادیم به طرف تهران و حوالی ساعت ده دقیقه به هشت رسیدیم خونه خودمون. البته تو راه با داداشم حرفیدم و اونم گفت که چون دیر می رسید، شام بیایید خونه بابا اینا، من یه چیزی می پزم! منم ازش تشکر کردم و رفتیم خونه و من فوری لباسهای خودم و مانی و اونایی که ضروری بود رو انداختم تو ماشین و تا لباسها شسته بشه، ساکها رو تند تند باز کردم و مهدی هم رفت حموم و تا جایی که از دستم برمی اومد، خونه رو جمع و جور کردم و وسایل رو گذاشتم سر جاش. بعدش مهدی از حموم بیرون اومد و منم نرم کننده رو ریختم تو ماشین و پریدم تو حموم و یه ربعه اومدم بیرون!

لباسها رو پهن کردم و وسایل هم دم در آماده بود. دیگه حرکت کردیم و ساعت بیست دقیقه به ده رسیدیم خونه بابام اینا! البته سر راه رفتیم از خاله ام مواد خورش خلال رو گرفتیم.

بعد که رسیدیم، داداشم گفت که غذا ده دقیقه دیگه آماده میشه. منم از خدا خواسته، پریدم تو آشپزخونه و یه عالمه پیاز ریختم تو کاسه و با گوشتکوب برقی افتادم به جونش و شاید بدونید که پیاز خورش خلال باید دو برابر خورشهای دیگه باشه! باید خیلی زیاد باشه و البته میکس بشه بهتره چون من خودم هم بدم میاد پیاز تو خورش دیده بشه!یول

حالا بگذریم از اینکه بنده حواسم نبود و در حالیکه دستم رو شاسی بود، اومدم یه تیکه پیاز رو از لای پره های گوشتکوب بکشم بیرون و یه دفعه روشنش کردم و انگشت سبابه دست چپم رسما به فنا رفت!!!!!!! البته اون لحظه خیلی درد کرد ولی خون زیادی نبومد! خلاصه داداشم انگشتم رو بست و سفره رو انداختیم و من ترجیح دادم سرپا تو آشپزخونه باشم و به کارهام برسم. شام شوید پلو بود که خیلی خیلی خوشمزه شده بود!

بعدش در حالیکه داشتم پیازداغ درست میکردم، تو سه تا ظرف، سه تا ژله مختلف درست کردم و گذاشتم تو یخچال و آب جوش آوردم و ماکارونی رو ریختم توش و تا درست بشه، کالباس و خیارشور رو مخلوط کردم. ماکارونی رو آبکش کردم و دیگه پیازداغ هم آماده شد و گوشتها رو بهش اضافه کردم و گذاشتم حسابی تفت بخوره. بعدش خلال رو ریختم و یه کم هم آب و بعدش درش رو بستم و گذاشتم بپزه.

ماکارونی خنک شده رو با کالباس و خیارشور مخلوط کردم و دیگه سس نزدم و گذاشتم بمونه تا فردا. رو ظرفش سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال. تا به گاز و آشپزخونه دستی بکشم، ساعت شد دوازده و ربع و من و بابام و داداشم رفتیم فرودگاه. مهدی و مانی هم تو خونه موندند. البته چون مانی خواب بود، دیگه مهدی موند پیشش.

از اونور هم دخترخاله ام و داداش هاش اومدند فرودگاه و شکر خدا مامانم اینا هم به سلامتی از مکه برگشتند و مامانم اینقدر تحت تاثیر این سفر بود که از فرودگاه تا خونه گریه کرد و گفت تا شماها رو نبرم، ول نمیکنم!!!!!!! حتما باید برید و اوجا رو ببینید!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام. خدا رو صد هزار بار شکر که یه صبح دیگه رو به چشم دیدیم.

امروز یه انرژی مضاعفی دارم. یعنی حالی دارم ها!!!!!!!!!بغلقلب من هی میگم منو ببرید بشم گوینده رادیو، شما هی تعلل کنید!!!!!!!نیشخند

امروز صبح مانی همون ساعت شش بیدار شد و چون دیشب ساعت نه و نیم خوابیده بود، سیرخواب بود ولی نمیخواست بیاد مهد. هی رفت پیش باباش و هی گریه کرد که نمیام. بعدش تا من آرایش کنم، رفت دستشویی و گفت: میخوام پیش بابا بمونم.

گفتم: بابات میخواد بره سر کار. گفت: نره! گفتم: پس از کجا پول بیاره من و تو خرج کنیم. اون لباسهای قشنگ رو بابا پول داد برات خریدم.

خلاصه وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و با گریه سوار شد. بعد هی میگفت: از این خیابون نرو! از اون خیابون نرو!

مثلا فکر میکنه اگه از خیابونهایی که منتهی میشه به مهد، نرم، دیگه نمیتونم ببرمش مهد!!!!!خنده

بعدش از اون روزی که با آژانس اومدم اداره، یه مسیری رو یاد گرفته ام که منتها تو طرح اصلیه. یعنی میدونید که. ورودیهای طرح اصلی دوربین داره. پس پلیس نداره. منم که کلا تو طرحم. یعنی خونه مون تو طرح اصلیه. در نتیجه خیابونها رو اینقدر میرم که برسم به هفت تیر و از اونجا هم بیام اداره. هیچ پلیسی هم نیست. چون دارم از طرح خارج میشم!

شاید  اختلاف زمانی کمی داشته باشه با مسیرهای قبلی ولی خعلی خلوت تره!

بعدش مانی گفت: آهنگ نذار. گفتم: واسه خودم میذارم. فتانه یه آهنگ قدیمی داره که نمیدونم اسمش چیه. ولی تو کلیپش هم بود که چند تا آدم آهنی بودند!

یک و دو و سه .... تنبلی بسه! چهار و پنج و شیش... پاشو بیا پیش!

هفت و هشت و نه.... یه قدم جلو! ... نوبت تو هست، تو هم بیا برقص سر پا و رقص، دست دست دست دست!!!!!!!!! تا تنت گرم و سرت سبز و دلت شاده، تا دلت از خون سرخ باده، آباده! یه شبی را که گذارت اینجا افتاده، لحظه رو از دست نده که زندگی شاده!!!!!!!!!نیشخندهورا

در مورد تشویق به رقصه!!!!!! قلب

بعد مانی اولش گفت: نذار این آهنگو!عصبانی

 بعد دیدم داره میخونه باهاش!!!!!! چشمک کلا اهنگ شادیه و مانی خیلی دوستش داره. خودم هم تو ماشین یه کم دستامو تکون میدادم که شاد بشه! مسیر هم که خلوت بود و کسی ما رو نمی دید! تا آوردمش مهد و بعد هم رفتیم داخل و گفت: پیشم بمون. گفتم باشه.

ساعت هفت و شش دقیقه بود و منم یه کم پیش مربی اش موندم و بعدش اومدم اداره. در اتاق رو باز کردم اسم خدا رو آوردم و دلمو سپردم دست خدا. چراغ رو روشن کردم و کشوها رو باز کردم و کلید رو انداختم تو کشو.

بعدش غذامو بردم گذاشتم تو یخچال و دستمو شستم و یه چای ریختم و اومدم نشستم پشت میزم. یه نگاهی به نظرات انداختم و الانم که در خدمت شما هستم!

و اما دیروز!!!!!!!!!!! که بالاخره آنچه شد که باید میشد!!!!!!!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااام به روی ماهتون! صبح قشنگ شنبه تون به خیر و شادی و نیکی و همه چیزهای قشنگ! قلببغل

آخر هفته شلوغ ولی خوبی داشتم. یعنی یه جورایی بهم فشار اومد ولی الان حالم خوبه. فشار کار اگه آدم حالش خوب باشه، زیاد اذیت نمیکنه!!!نیشخند

چهارشنبه که رفتیم خونه، من کلی برنامه داشتم. یه عالمه چیز میز (!) یادداشت کرده بود که بخرم و واسه کارهای مختلف به کار ببرم. یه سری مواد برای مسافرت و یه سری هم برای وعده غذایی برگشت مامانم اینا!

خلاصه رسیدیم خونه و وسایل رو گذاشتم و یه دور ماشین رو زدم و لباسهای خودم و دودوش رو انداختم توش و رفتم بادنجون کبابی خریدم و اومدم حبوبات آش رو خیس کردم و ریختم تو زودپز برقی! تا وقتی که از خونه برم بیرون، سه تا بیست دقیقه گذاشتم بجوشند و آبش رو ریختم. بعدش وقت نرم کننده ماشین لباسشویی رسید و ریختم توش و تا به بقیه جمع و جورها برسم، کارش تموم شد. لباسها رو پهن کردم و رفتم بیرون از خونه. فوری رفتم میدون جمهوری. البته با ماشین خودم! واقعا که شلوغ بود! ولی خب چاره نبود.

دو زیر سارافونی قرمز و خردلی و دو تا شلوار نخی سرمه ای و خردلی و یه سارافون سرمه ای خریدم. یه کفش بندی قرمز هم خریدم واسه ساحل!!!! یعنی هم قرمز داشت، هم سفید هم سرمه ای! ولی خب، کنار ساحل، آدم باید قرمز بپوشه! امام آشتی!!!!!!!!قلب

یعنی من میگم آدم تو مسافرت هرچی رنگه باید باد خودش جمع کنه و ببره!!!!!!! نیشخند بعدش سر راه هم ناگت مرغ خریدم که واسه شام اون گشنه بیچاره درست کنم بخورند!!!!! خب گیر ندید دیگه! اینهمه غذای خونه، تو این ازدحام کار، حالا یه شب هم غذای حاضری بخورند!!!!!!!خجالت

خلاصه رسیدم خونه و ساعت هشت و ربع بود!!!!!!! بدو بدو ناگت ها رو انداختم تو ماکروفر که یخشون آب بشه و  بعدش تند تند سیب زمینی پوست گرفتم و خلالی درشت خوردشون کردم و ریختم تو ماهیتابه که سرخ بشه. بعدش رفتم نماز خوندم و اومدم سیب زمینی ها رو بیرون آوردم و ناگت ها رو ریختم تو ماهیتابه. تا سرخ بشن، وسایل شام رو آماده کردم و سفره انداختم و به مانی گفتم برو بابا رو صدا کن با هم شام بخوریم!

مهدی بیدار شد و گفت: کجایی تو؟ گفتم: همین جا!!!!!!چشمک گفت: دو ساعته بچه رو گذاشته ای و رفته ای!متفکر

گفتم: خب منم آدمم. همه هفته رو که نمیشه یا کار کنم، یا آشپزی. منم واسه سفر یه سری وسایل میخواستم! حالا اصلا خرید هیچی! فکر کن من رفته ام سینما و یه فیلم نود دقیقه ای دیده ام! به نظرت حق دارم یا نه؟؟؟!!!

نگام کرد همینطوری! ولی هیچی نگفت!!!!!!!!!

شام خوردیم و البته من دو تیکه بیشتر نخوردم! بعدش دیگه جمع کردم و هم چی رو مرتب کردم و این لرز و بدن درد هم امانم رو بریده بود. دمنوش درست کردم و تا آرایشم رو پاک کنم و آشپزخونه رو جمع و جور کنم، دمنوش هم حاضر شد و خوردم. بعدش یه سر زدم به حبوبات و دیدم حسابی پخته اند! قابلمه شون رو عوض کردم تا خنک بشن.

رفتم سراغ کتابم و رو مبل ولو شدم به خوندن! بعدش دیدم هی حالم داره بدتر میشه. تشک آوردم انداختم تو پذیرایی که اگه مریضم، مانی نگیره! یادم نیست سر چی از مهدی ناراحت شدم که فکر کرد من به خاطر دوری از اون دارم یه جای دیگه میخوابم! ولی خب خودم این کار رو دوست ندارم که به حالت قهر برم یه جای دیگه بخوابم. واقعا بدنم درد میکرد و میخواستم خدای نکرده خودش یا مانی مریض نشن.

نشون به اون نشون که از ساعت دو مانی شروع به گریه کرد که مامان بیا پیشم!!!! و من مجبور شدم تا صبح کنار مانی بخوابم!!!!!!!منتظر صبح هم طبق روال هر روز، ساعت شش و هفت بیدار شد و رفتیم تو هال جلوی تی وی و من حالم اصلا خوش نبود! حالا قرص هم میخوردم ها! ولی بدنم درد میکرد. همه اش فکر میکردم این حبوبات رو چطوری تبدیل به آش کنم!

خلاصه چای گذاشتم و با مانی صبحونه خوردیم و دوباره قرص خوردم و دیگه ساعت نه رفتم تو آشپزخونه و لباسهای سفید رو ریختم تو ماشین و حبوبات رو ریختم تو یه قابلمه بزرگ و زیرش رو روشن کردم و چند تا پیاز درشت آوردم و یه سری رو ریختم تو غذاساز که له بشه و بعدش گذاشتم سرخ بشه و با زردچوبه، ریختم تو آش که غلیظ بشه! بعدش تا اینا آماده بشه، یکی دو تا پیاز هم آوردم و خلالی درشت خرد کردم و آب گذاشتم جوش بیاد و بعد پیازها رو ریختم توش و ده دقیقه بعد آبکشش کردم و بعدش که آبش رفت، پیازها رو گذاشتم لای دستمال نخی که حسابی خشک بشن. بعدش تو روغن سرخشون کردم و حسابی پفکی شدند! بعد پیازها رو از ماهیتابه درآوردم و ریختم تو کاسه و تو همون روغن، نعنا ریختم و یه کم بعد زیرش رو خاموش کردم.

لباس سفیدها رو پهن کردم و دیدم جا داره لباس تیره ها رو هم بریزم. اونا رو هم ریختم تو ماشین و بعد مهدی رو بیدار کردم که حواسش به مانی باشه و خودم رفتم سبزی آش خریدم  و از آقای سبزی فروش خواهش کردم که اگه میشه بهم چهار پنج تا سطل دردار بده!!!!!!! بعدش  رشته خریدم و برگشتم.

قبل از اینکه سبزی رو بریزم، مواد رو توی دو قابلمه ریختم که جا داشته باشه. بعدش سبزی رو به قابلمه ها اضافه کردم و مواد رو هی اندازه میگرفتم که یه قابلمه کم مواد نمونه! خلاصه رشته رو هم ریختم و دیگه ساعت یازده و ربع بود که آش حاضر شد.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی! تا هوا از این گرمتر نشده، از این صبح های دل انگیز کمال استفاده رو ببریم!بغل 

عاقو این مانی دیگه ساعت بدنش روی ساعت پنج دقیقه به شش صبح تنظیم شده! یعنی راس پنج دقیقه به شش، از خواب بیدار میشه!!!!!!!!!! چشمکحالا دیشب بر خلاف هر شب، یه کم دیرتر خوابید. یعنی ساعت ده شب!!!!!! ولی بازم همون ساعت بیدار شد. و البته اینم بگم که صبح تو مهد که میخواست از من جدا بشه، گریه کرد. اونم بعد از اینهمه وقت که گریه نکرده بود!!!!!!!! ولی خب، همه میگن که طبیعیه و هر چند وقت یکبار، بچه خسته میشه!

حالا شکر خدا برنامه امروزشون متنوعه و معمولا مهدها چهارشنبه ها یه نفر رو میارن که برای بچه ها بخونه و آهنگ بزنه! البته این پسر ما هر روز تو ماشین تا برسیم مهد، کلی آهنگ شاد گوش میده و روحش شاد میشه!هورا

عارضم خدمتتون دیروز تو اداره کارهای روتین رو داشتم ولی نمیدونم چرا اینقدر خسته بودم. تازه یه بسته نسکافه بدون شکر هم آورده ام اداره که ظهرها حتما میخورم. آخه میدونید دیگه، بهاره و لذت خواب ظهر بهار، کمتر از صبح پادشاهی نیست!!!! من دیگه اون یکی رو نمیگم!!!!!!!نیشخند

ما هم ظهر که میشه، هی با دهن بسته خمیازه می کشیم و این دهن بیچاره رو کششششششش میدیم و آخرش پاره میشه و ما همین شکلی می مونیم:نیشخند!

دیگه ساعت چهار رو بیست دقیقه کیفمو زدم زیر بغلم و رفتم به طرف مهدکودک. دیدم حوصله ندارم و عجیب حس خستگی داشتم! پس ماشین گرفتم و ناکس به جای پونصد، هفتصد گرفت! گفتم: تا همین چند ساعت پیش، قیمتش پونصد بود که! گفت: همین امروز عوض شده!شیطان

گفتم: عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیاده شدم و رفتم طرف مهد. البته دیدم مهدی داره از اون دور میاد پیاده، بنابراین خودم دویدم که زودتر برسم!!!!!!!!!عینک خلاصه مانی رو تحویل گرفتم و کفشش رو پاش کردم و مهدی تو حیاط وایساده بود!

سه تایی رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی گفت: بابا برام بستنی بخر! خب یه کم وقت بود تا زمانی که ساعت پنج بشه و بتونیم وارد طرح بشیم. بعد مهدی یه جا نگه داشت و رفت بستنی خرید واسه مانی و دو تا رانی هم واسه خودم و خودش! اونا رو خوردیم و راه افتادیم و رسیدیم خونه.

نمیدونم چی شده بود که من و مهدی هر دو خسته بودیم و خوابمون می اومد. بعد مهدی ازم خواست آخرین رزومه ای که براش درست کرده ام رو براش میل کنم که بده به یه اشنایی که گفته شاید بتونه تو اصفهان کاری براش پیدا کنه!!!!!!!ناراحت که خب نمیدونم تکلیف چی میشه و اگه این کار جور بشه، چه جوری میشه مهدی اصفهان باشه و ما تهران و چه جوری میشه که ما بریم اصفهان!

البته که کار داشته باشه تو اصفهان بهتر از اینه که تو تهران بیکار باشه. ولی حالا اینم فقط در حد حرفه و هنوز هیچی معلوم نیست. سپرده دست خدا ببینیم چی میشه!

رسیدیم خونه و مهدی در و باز کرد و من و مانی رفتیم داخل و خودش رفت بیرون که خرید کنه. به محض اینکه رفتیم تو، مانی یه بدمینتون برداشت و یکی هم داد دست من و گفت: بیا بازی کنیم!!!!!!!!!

گفتم: بذار مامان لباسشو دربیاره، بعد!!!! بعدش گفتم: بذار مامان بره دستشویی! بعدش بهش گفتم: من از بیرون اومده ام و دستام کثیفند! زیر ناخن هام هم پره از میکروب. بذار اونا رو بشورم! شما از بیرون اومده ای، نمیخوای دستتو بشوری؟ که میکروبها نره تو دهنت؟ گفت: چرا!

بعد اومد و دستاشو صابون کاری کردم و خودش هم یه کم دستاشو شست و آب بازی کرد و بعدش رفتم تی وی رو گرفتم و صداش کردم به هوای کارتون بیاد بیرون و بی خیال آب بازی بشه. بچه ها اینطوری اند دیگه. هی باید یه سرگرمی جدید براشون درست کنی که قبلی رو ول کنند!مژه

خلاصه بیرون اومد و نشست پای کارتون و بعدش هم رفت سراغ لپ تاپ مهدی و یه کم بازی کرد و منم رو کاناپه ولو شدم. ساعت شش و ده دقیقه بود. با خودم گفتم: بیست دقیقه بخوابم، تا شش و نیم!

مهدی اومد و با مانی رفتند تو اتاق به کشتی گرفتن! بعد من یه کم ولو شدم و خوابم نبرد! یعنی اصلا حس بلند شدن نداشتم ها! بعد خاله م زنگید و یه کم حرف زدیم و خاله ام پیشنهاد داد همه با هم پول رو هم بذاریم و واسه مامان و اون یکی خاله ام که رفته اند مکه، گوسفند بکشیم!
مخالفت کردم و گفتم: چه ارزشی داره که گوسفند رو بکشیم و سه وعده بشینیم خودمون بخوریم؟ گیرم ده بسته اش رو هم بدیم به چند تا مستمند که می شناسیم! بقیه اش رو میخوایم تو فامیل تقسیم کنیم! خب به جای این کارها، خود مامان و خاله میان و یه پولی میدن به چند تا مستمندی که می شناسیم! نمیخواد اینهمه هم هزینه کنیم!!!!!!چشمک

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. روز قشنگتون بخیر و خوشی! همونطور که خودتون هم متوجه
شدید، پرشین بلاگ، دیروز کلا تعطیل بود! یعنی هی خطا میداد و میگفت: گزارش خطا رو بدید به ما! ما چه گزارشی بدیم وقتی خودتون میدونید چه خبره! خلاصه من هم شروع کردم به نوشتن این پست و البته توی برنامه ورد! ولی تا آخری که اداره بودم، پرشین درست نشد. بنابراین دیگه رفتم خونه. حالا این مطالبی رو که می خونید، مال
دیروزه:

عاقو من امروز (دوشنبه) ساعت بیست دقیقه به ده اومدم سر کار!!!!!!! یه کم به کارهام رسیدم و  اون وسط وسط ها یه سر زدم به سایت پرشین، دیدم نمیذاره وارد بشم و خطا میده! منم رفتم به بقیه کارهام رسیدم تا الان که دیدم دوباره نمیشه وارد بشم. خلاصه کلوم که الان دارم تو ورد می تایپم تا کی بشه این پست رو بذارم. به هر حال واجبه دیگه! که اگه سایت درست شد، ایکی ثانیه ثبتش کنم!یول

عاقو دیروز رئیس ما ساعت دو و نیم رفت و منم اول خواستم برم دنبال مانی و بعدش گفتم برم نمایشگاه و بعدش دیدم هیچ کاری نکنم جز اینکه بمونم تا ساعت اداره تموم بشه و بیخودی مرخصی رو هدر ندم!!!! چون نمایشگاه رفتن هم اون وقت روز فایده نداشت و باید یه ساعته برمیگشتم. و بنا به چند دلیل دیگه نرفتم که در این مقال نمی گنجه!!!!!!!

باورم این بود که مهدی کار داره و البته دیروز سمینار دعوت داشت و از اونجا هم قرار بود با همکارهای مدرسه بره بیرون. یعنی اونا دعوتش کرده بودند! بعد گفتم ماشین که دست مهدیه، همون ساعت چهار برم دنبال مانی و ماشین بگیریم و بریم خونه من یه ذره کپه مو بذارم!!خواب

خلاصه تا پایان وقت اداری برسه، یه کم دکتر هولاکویی گوش کردم! برنامه تربیتی بچه های سه تا هفت سال. البته نمیدونم مشکل هت سته یا چی، خوب صداش نمی اومد. و باید برم یه هت ست دیگه بخرم! متفکربالاخره رفتم دنبال مانی و تا برسم مهد، مهدی زنگید که کجایی؟ گفتم: زیر سایه دوست!!!!! دارم میرم مهد دنبال مانی!نیشخند
گفتم منم شرکتم! برنامه روز معلم زود تموم شده و منم اومده ام شرکت! تو برو، منم
الان میام دنبالتون!

خلاصه رفتم دنبال مانی و اومدم سر خیابون که مهدی بیاد، که آقا مانی دستشویی اش گرفت و دوباره برگشتیم مهد. کارش که تموم شد، مهدی دیگه رسیده
بود در مهد و راه افتادیم به طرف خونه.سر راه هم یه کم خرید کردیم! وقتی رسیدیم،
پریدم در فریزر و باز کردم و دیدم لوبیا ندارم. یه لیست دیگه از بقیه چیزهایی که
میخواستم رو به ذهن سپردم و رفتم از آقا سبزی فروش، یه کیلو سبزی پلویی و یه بسته لوبیا و نیم کیلو هم آلوچه جنگلی خریدم. خواستم واسه دوستم هم عسل بگیرم که بهم سفارش داده بود، که ترجیح دادم برم شیشه از خونه بیارم. تا برام اینا رو آماده
کنه، رفتم نیم کیلو فیله مرغ استدم!!!!!!!!!! بردم گذاشتم خونه و یه شیشه جای رب
آوردم و دادم عسل رو ریخت توش!

بعضی از شیشه های جای رب رو میشورم و نگه میدارم. خب به درد همچین روزهایی میخوره دیگه! آشغال جمع کن هم نیستم!!!!!!نیشخند

بعد رفتم بقیه خریدها رو هم از مغازه گرفتم و آوردم و قبل از اینکه برم خونه، از دو تا سوپر پرسیدم که هیچ کدوم تمبرهندی نداشتند. خریدها رو گذاشتم خونه و خواستم دوباره برم دنبال تمبرهندی که مهدی گفت: نذر داری هی میری و میای؟ !!!گفتم: خب اون دختر ویار ترشی جات داره. میخوام براش تمبرهندی پلو درست کنم. دعا کن گیر بیارم!!!!!!!فرشته

خلاصه دو بسته خریدم و برگشتم خونه. ساعت شش و ده دقیقه بود! با خودم گفتم: تا شش و نیم دراز بکشم و بعد پاشم به پخت و پز ویژه! البته قبل از اینکه دراز بکشم، آب جوش اوردم واسه مهدی دمنوش دم کردم و زعفرون هم دم کردم و یک بسته تمبرهندی ریختم تو یه کاسه آب جوش و کنار گذاشتم. دیگه رفتم ولو شدم. میخواستم واسه دخترعمه ام دو سه جور غذا درست کنم و براش بیارم امروز.

خلاصه شش و نیم از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه! اول سبزی پلویی رو ریختم تو ماهیتابه و گذاشتم یه کم آبش گرفته بشه. بعد تن ماهی رو ریختم تو کاسه و با چنگال ریش ریشش کردم. بوی سبزی تو خونه پیچیده بود! بعد تا سبزی یه تفت کوچیک بخوره، تمبرهندی رو تو آب جوش چنگ زدم تا باز بشه. تو دو کاسه، برنج خیس کردم.

قابلمه بادنجون پخته رو گذاشتم رو گاز و دوباره توش آب ریختم و گذاشتم دوباره بپزه. بعد مقداری از لوبیا رو ریختم تو آبکش و شستم و یخش که باز شد، گذاشتم آبش بره. صندلی رو کشیدم جلو و نشستم به خرد کردن فیله مرغ.
پیاز از یخچال درآوردم و انداختم تو غذاساز و پوره که شد، ریختم تو صافی کوچیک که
آبش بره. بعدش ریختمش تو زودپزبرقی و گذاشتم تفت بخوره.

تو این فاصله رفتم تن ماهی رو ریختم تو سبزی و گذاشتم مزه هاشون به خورد هم برن. بعدش تمبرهندی رو از صافی رد کردم و عصاره اش رو ریختم تو سبزی و تن ماهی و گذاشتم حسابی با هم مخلوط بشن. دوباره برگشتم سراغ زودپر برقی و به پیازداغ، زردچوبه و فلفل سیاه و دارچین زدم و فیله ها رو بهش اضافه کردم و چند تا گوجه ریختم تو غذاساز و پوره که شد، بهش اضافه کردم و گذاشتم گوجه حسابی رنگ پس بده، یه قاشق رب هم بهش اضافه کردم.

یه قابلمه برداشتم و آب برنج رو گذاشتم و تا جوش بیاد، مواد
لوبیاپلو رو فیکس کردم تو زودپز برقی و گذاشتم رو نیم ساعت که حسابی بپزه. بعد آب
جوش اومد و برنج رو ریختم توش و تا آماده بشه، میوه از یخچال درآوردم و تو بشقاب
خرد کردم و بردم گذاشتم رو میز و مانی رو صدا کردم که بیاد کنار مهدی، جشن میوه
برگزار بشه!!!!!!! خنده دوباره برگشتم تو آشپزخونه و خیلی هم حواسم به برنج بود که طبق شیوه مادرشوهرم عمل بیارمش. خلاصه برنج آماده شد و آبکشش کردم و لابلاش هم از مواد تمبرهندی و سبزی و تن ماهی ریختم و گذاشتم دم بکشه. این از غذای اول!چشمک

دوباره آب برنج تو یه قابلمه دیگه ریختم، این بار واسه لوبیاپلو. بعد کشک ریختم تو قابلمه بادنجون و زیرش رو کم کردم و البته با چنگال هم تا جایی که میشد، لهش کردم. بعد برنج رو ریختم تو قابلمه آب جوش و دیگه موادش هم آماده بود.

این وسط مسطها هم با مهدی که رو کاناپه نشسته بود، می حرفیدم.
دستم هم، همه اش به نظافت بود و هرچی که نمیخواستم، زود میذاشتم سر جاش که تو اون آشپزخونه کوچیک، لااقل قلبم نگیره!!!! ظرفهای تو ماشین رو هم بیرون آوردم و هر ظرفی رو هم که میشد، توش می چیدم! بعد دیدم جای مایع ظرفشویی هم خالی شده و اونم پر کردم و بالاخره برنج رو آبکش کردم و با لوبیاپلو قاطی کردم و لابلا هم زعفرون ریختم و دیگه اونم دم انداختم . این از غذای دوم! چشمک بعدش زیر کشک بادنجون رو هم خاموش کردم! این از غذای سوم!!!!!نیشخند و خزیدم تو هال!!!!!!!

اون لحظه حس کردم الان همه تون تو هال نشسته اید و یکصدا دارید فریاد می زنید:

آشتی! حیا کن! آشپزی رو رها کن!!!!!!!!!!!زبان


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی. حالم خیلی خوبه. چون یه خدای مهربون دارم که همین صبح سرمو گذاشتم رو پاش و بیست دقیقه خوابیدم رو پاش و حال کردم! از بس مهربونه و مواظبمه. آخه خودش می بینه چقدر دیشب خسته شده بودم! ولی مواظبم بود!قلب دیگه مگه آدم چی میخواد به جز یه حامی تو زندگیش؟بغل

جونم براتون بگه که به خاطر شیفت شنبه ها، مجبور شدم تا شش و بیست دقیقه بمونم تو اداره. خدا شاهده هییییییییییچ کاری هم نبود. ولی یه قانون چرته دیگه. با خودم فکر کردم که بادنجون سرخ شده ها رو که روز قبل پخته ام رو با کشک قاطی میکنم و میشه کشک بادنجون و شب دیگه کاری ندارم. مامان مهدی هم برای مانی، قورمه سبزی داده بود و اونم از همون میخوره.

تازه دیروز هم به همکارهام گفته بودم که امروز کشک بادنجون میارم. پس حله. چشمک

مهدی منتظر یه کتابی بود که تو نمایشگاه قرار بود رونمایی بشه. میدونستم هنوز نخریده. فکر نکنم امسال بشه یه سر برم نمایشگاه. هرچند نزدیک محل کارمه. برای همین زنگیدم به یه انتشاراتی که نزدیک خونه مونه تو انقلی و میدونستم ممکنه اون کتاب رو داشته باشه.

بعد آقا گفت که دارند! منم ساعت 06:20 راه افتادم به سمت منزل و خیلی هم خسته بودم. چون شب قبلش به نسبت هر شب کم خوابیده بودم و هرچند که قهوه دو در یک هم تو اداره زده بودم تو رگ، ولی بازم خوابم می اومد اساسی!!!!!خوابخواب تو اداره که اینقدر خمیازه کشیدم که عصر فکر میکردم گوشه لبهام چاک خورده! دنبال نخ و سوزن بودم که دو تا کوک بزنم بهش!!!!!!!!!خنده

خلاصه رسیدم  انقلی و از اون کتاب، دو تا خریدم. چون میدونستم هم مهدی مخواد این کتاب رو تو آرشیوش داشته باشه، هم بابام. و این کتاب رو فردا به همراه یه کتاب دیگه می فرستم مدرسه بابا اینا به عنوان هدیه روز معلم. بعدش قل خوردم طرف خونه و دیدم مهدی رو تخت ولو شده! کتاب رو دادم مانی بهش داد و مهدی خیلی خوشحال شد. بهش گفتم: چته؟ گفت: گلوم درد میکنه هنوز. گفتم: پس شام کشک بادنجون میتونی بخوری یا نه؟؟!! گفت: به نظر خودت میتونم؟ گفتم: قطعا نه!!!!!!!!زبان

بعد یاد وب هانی شف افتادم و دیدم هیچی نمیتونم درست کنم به جز پیراشکی!!!! یعنی هرچی فکر کردم دیدم هرچی بخوام درست کنم، یه انقورتی توش میاد. و اینکه واقعا دیروز هم تصمیم گرفتم برنامه غذایی رو یه تغییری بدم و یه غذاهایی رو بهش اضافه کنم! یکیش همین پیراشکی که فکر کنم از وقتی مانی رو حامله شده ام، درستش نکرده ام!!!!!!!!

آخه دردسرش زیاده! البته من خودم  در همون دوران شدید حمالی، خمیرش رو درست میکردم و از این خمیر برای رولت هم میشد استفاده کنم. اینکه به نظرم کار سختی بود به نسبت مثلا یه غذایی مثل قورمه سبزی که همه رو با هم می ریزیم تو قابلمه و آماده است!!!!!!!!

خلاصه دیروز دوباره لباس پوشیدم برم خمیر آماده پیراشکی بگیرم. مهدی گفت: بذار من میرم. گفتم: آخه یه چیزی میخوام که خودم میدونم! راستش تا حالا با خمیر آماده درست نکرده بودم و اصلا نمیدونستم چه جوریه.

رفتم از دو سه تا سوپر پرسیدم نداشت. رفتم تره بار سر خیابون اردیبهشت و از سوپر اونجا دو بسته خریدم. دیدم هر بسته اش، 15 تا خمیر داره. گفتم حالا ضرر نداره دو تا بگیرم. شاید کم اومد!!!!!!! بعد رفتم دو کیلو هم سیب زمینی خریدم و به فروشنده گفتم: بیشتر نشه که نمیتونم ببرمش!!!!!!!

بعدش اومدم خونه و دیدم اگه بخوام یه استراحت کوچیک بکنم، تا صبح میخوابم!!!!!!!

قبل از بیرون رفتن، گوشت چرخ کرده بیرون گذاشته بودم. گذاشتم یخش تو ماکروفر آب بشه. بعد یادم افتاد که کبریت نداریم!!!!!!!!!!منتظر به مهدی گفتم: رفتی بیرون، کبریت میخری؟ گفت: اینهمه رفتی و اومدی چرا نخریدی؟ گفتم: یادم رفت.

بعد بروشور یکی از داروها رو تا کردم و با شمع آبگرمکن روشنش کردم و دو تا شعله گازرو روشن کردم. اول آب جوش آوردم و واسه مهدی، پونه دم کردم. بعد پیاز خردکردم و ریختم تو ماهیتابه سرامیکی و گذاشتم سرخ بشه. حالا فکر کنید روی کابینت، پر بود از خریدها و بقیه وسایل! ولی به خودم گفتم: آشتی جونم صبور باش همه اش تمیز میشه!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون!!!!!!! صبح قشنگتون بخیر و شادی!بغلقلب 

روز معلم به همه معلم ها مبارک باشه! من که لیاقت نداشتم معلم بمونم! ولی خب هنوزم اون دوران تدریس برام جز بهترین دورانه و خیلی با خاطراتش حال میکنم. دیروز هم یکی از شاگردهای اون دوران که الان دانشجویه بهم اس داد و تبریک گفت بهم!بغل

چهارشنبه شب عروسی برادر دوستم بود. تو اداره با این همکارم از همه بیشتر جورم و بیرون از شرکت هم با هم برنامه ها داریم! قبلا هم گفته ام که شوهرخواهرش این کار اخیر مهدی رو جور کرد و رابطه مون نزدیکتر شد. حالا این دوستم رو ببینید دو کلمه هم حرف نمی زنه ها!!!! اینقدر ساکته!!!!!! من که تو این دوستی مونده ام! نیشخند خب ما تو اداره هم نمیخواستیم بگیم که منم میرم!!!!!!!!! یعنی همه توقع داشتند که این دوستم، همه رو دعوت کنه!!!!!!!

خدا شاهده که من خودم به دوستم گفتم که منم دعوت نکن که تو این اوضاع، واقعا توقع ندارم. خلاصه من با هزار زور همون چهار رو ربع رفتم بیرون از اداره و با مهدی و مانی رفتیم خونه بابام اینا. من دیدم یه کم وقت دارم، رفتم آرایشگاه سر کوچه بابام اینا که موهامو سشوار بکشه. البته که سشوار کشیدن کاری نداره ولی یادمه پارسال رفتم یه جا کله ام رو کرد کله باب اسفنجی. یه پست ام به این اسم دارم!!!!!!!

خلاصه تا طرف داشت مشتری قبلی رو راه می انداخت، به  اون یکی همکارش گفتم: یه دستی می کشی دور لب من؟ گفت: چرا که نه. بعد گفتم: ابروهامم میشه تمیز کنی؟؟!!!!!!!! بعد هر سی ثانیه یه بار میگفتم: نکنه نازک برش داری ها!!!!! فقط آت و آشغالهای دورش رو بردار!!!! که خداوکیلی یه ابروی خوب و نسبتا پهن شد!!!!! بعدش موهامو سشوار کشید و صاف کرد و خیلی از کارش خوشم اومد! بعد هم برگشتم خونه و خودم آرایش کردم و آماده شدیم و البته که مانی رو گذاشتیم پیش بابام اینا!

و من و مهدی مثل یه جفت شیک راهی عروسی شدیم. عروسی هم همون غرب تهران بود. یه خونه که به همین منظور درست شده بود و چقدر من از جاش خوشم اومد. جون میده واسه این عروسی های قاطی! اولا فضایی که برای شام اختصاص داده بودند، خیلی بزرگ بود و دیگه نیاز نبود مردم همدیگر رو هل بدن و چند نفر زیر دست و پا له بشن!!!!!!!!!! البته فضاش نهایتا برای صد و پنجاه تا دویست نفر بود!

خلاصه وارد شدیم و منم کت و  دامن مشکی پوشیده بودم که خیلی رسمی باشم و البته خودم میدونستم دیری نمی پایه این وضعیت!!!!! عینکبعد دوستم اومد و بعد از یه کم دیگه موزیک شروع شد و البته که چیزی که در این عروسی باعث ارامش بود، این بود که صدای موزیک بسیار متعادل بود! اخه اکثر عروسی ها، اینقدر صدای موزیک بیخود و بیجهت بلنده، که آدم بعد از یه ساعت میخواد بذاره بره بیرون!گریه

خلاصه ارکستر شروع کرد و بعد از دو سه آهنگ، من دیدم دیگه نمی شه نشست! به مهدی گفتم: بیا بریم!

ابروشو انداخت بالا و گفت: کجا؟!! گفتم سر کوچه سبزی بخریم!!!!! خب بیا بریم برقصیم دیگه!!!!!!! بعد دوستم گفت: آشتی بیا!!!!! بعد مهدی خندید و گفت: تو برو!

خلاصه منم رفتم و یکی دو آهنگ رو با کفش رقصیدم. دی جی خیلی باحالی داشت و ما دیگه خیلی گرم شدیم و منم دیگه با اجازه تون کفشم رو درآوردم تااااااااااااا آخرش که میخواستیم شام بخوریم!!!!!!
خب با این وضعیت کمر من، نمیتونم که با کفش پاشنه بلند برقصم! ترجیح میدم بدون کفش برقصم، تا کفش پام باشه و نرقصم!!!!!یول

یارو آهنگ میزد و میگفت: اینم واسه دهه شصتی ها! بعد من و یکی دیگه از دوستامون می گفتیم: واسه دهه پنجاهی ها هم بزن!!!!!!!نیشخند یارو هم میزد!!!!!!!!

خلاصه هی رقصیدیم و رقصیدیم و مهدی هم اومد یه کم مثلا قر داد ولی دیگه کنار وایساد و دست میزد! من و دوستم هم حسابی حال میکردیم و من به دوستم گفتم: دیگه وقتشه الان کتمو دربیارم و دور سرم بچرخونم و بپرم رو میز و کافه ای برقصم!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه که خیلی خوش گذشت. به خصوص اینکه یکسال و نیم من نصف این جماعت رو عزادار فوت مامان دوستم دیده بودم و الان همه شون شاد بودند! دوست داشتم موقع عزا و عروسی کنار دوستم باشم. خدایی هم خیلی خوش گذشت.

موقع شام هم من و مهدی مثل یه زن و شوهر دست و پا آزاد، رفتیم شام کشیدیم و آوردیم یه گوشه نشستیم خوردیم! من خودم میگم عروسی مال بچه هاست. ولی نه بچه سه چهار ساله که ممکنه سر و صدا یا هر چیز دیگه ای اذیتش کنه. بچه شش هفت ساله خوبه که بیاد عروسی! عروسی خواهرشوهر بزرگه ام، مانی سه ماهش بود. ارکستر که شروع کرد، مانی زد زیر گریه از سر و صدای زیاد!

منم همه عروسی رو توی راهروی ورودی نشسته بودم!!!! اولش مادرشوهرم فکر کرد من عمدا این کار رو میکنم! ولی خب، بعدش دید که مانی واقعا اذیت میشه!

بگذریم. خلاصه بعد از شام برگشتیم خونه بابام اینا. و تصمیم گرفتیم بعد از مدتها شب خونه بابام بمونیم.

مانی هم البته از ساعت نه شب، خوابیده بود! پسرم اقا شده بلانسبت! چشمک


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام صبح تون بخیر و شادی و نیکی و هرچی چیز خوب تو دنیاست!بغل

ساعت هفت و نیمه و دیشب من اصلا فکر نمیکردم امروز صبح بتونم از جام پاشم! ولی خب، می بینید که بلند شده ام و از هر روز هم زودتر دارم می نویسم. 17:19 کارت زدم و اومدم دیدم کار آنچنانی نیست. اونا رو انجام دادم و نشسته ام به پست نوشتن!

دیروز حوالی ظهر بود که دیدم مهدی زنگید به موبایلم. عجیب بود. فهمیدم حتما کاری داری. جواب دادم و دیدم صداش درنمیاد! حتما فکر کردید گریه کرده و میگه: آشتی!!!!! من چرا تو رو اذیت کردم. بیا با هم کلبه عشقمون رو از اول بسازیم!!!! بغلبعد یه دفعه دوربین دو دور دور من می چرخه و صحنه عوض میشه در یک جنگل پر از درخت و من با ساری زرد و اونم با تی شرت و شال گردن پارچه ای، دور درختها می رقصیم!قهقهه

نه، اینجوری نبود!!!!!!!!!!!!چشمک

مهدی هم از این مریضی جدیده گرفته و برای همین صداش درنمی اومد!!!!!!!نیشخند گفت که اصلا نمیتونه از جاش بلند شه اینقدر که بدن درد داره!!!!!!! خب همه تون مستحضرید که امروز که چهارشنبه است، قراره من و مهدی با هم بریم عروسی برادر دوستم. و البته بدون مانی که میذاریمش خونه بابام اینا.

دیگه اون حال مهدی رو که دیدم، قید عروسی رو زدم!!!!!!! بهش گفتم اگه میتونه (!) چای درست کنه. چون یکی از مشخصه های این مریضی، خشکی گلو و عطش زیادشه. و البته با خودم گفتم عمرا اگه درست کنه!!!!!!!

بعد سراغ یه پیرهنشو ازم گرفت و گفت: چرا نشسته بودیش؟ گفتم آخه لباس سفید جمع نشده بود که با اونا بشورمش. بعدش هم نمیدونستم برای این هفته میخوایش. اگه میتونی الان بندازش تو ماشین! گفت: واسه خاطر ا ین یکی که نمیشه ماشین رو روشن کرد. گفتم: خب استثناست. طوری نمیشه که. اگرم نه، بذار خودم عصر بیام بشورمش!

خلاصه از مانی پرسید و منم بهش گفتم که از مربی اش صبح در مورد اخلاق و رفتار و کردار و گفتار و پندارش تو مهد پرسیده ام، اونم گفته: مانی به بچه ها، امر و نهی میکنه و حالت مبصرگونه داره!!!!!! بعد من از مربی اش پرسیدم: این توی این سن طبیعیه؟ یعنی همه بچه ها اینجوری اند؟ گفت: نه، فقط مانی اینجوریه. اونم چون از بقیه بچه های کلاس بیشتر می فهمه!!!!!!!!! مهدی هم کلی تو دلش کله قند آب شد و منم سفارش کردم حتما مواظب خودش باشه و استراحت کنه تا من عصر برگردم خونه!!!!قلب

حوالی ساعت سه هم رفتم بانک مسکن قسط دادم و بعدش رفتم بانک پاسارگاد و دو تا کارت هدیه پنجاه تومنی برای دو مربی مانی گرفتم و بعدش هم چند تا پاکت که اضافی هم باشه، همیشه به درد میخوره. بعدش عصر ساعت چهار رو ربع کارت کشیدم و تشریف مبارکم رو بردم به طرف مهد مانی.

ایشون رو تحویل گرفتم و با خوشحالی پرید بغلم و گفت: بابام کو؟ گفتم: پشت کوه!!!خونه ست. مریضه نتونست بیاد. ما زودتر بریم و بهش سربزنیم! یه ربع تو حیاط مهد، از تاب به سرسره و از سرسره به تاب، رفت و برگشت و آخرش رضایت داد دیگه بریم. واسش بستنی و دنت خریدم و واسه مهدی هم آب پرتقال. بعدش یه کم یه گوشه وایسادیم تا ساعت پنج بشه و ما بتونیم لااقل طرح اصلی رو رد کنیم. طرح اصلی رو نمیشه کاریش کرد چون ورودی های طرح، دوربین داره. ولی برای طرح زوج و فرد، پلیس وایمیسه که دیگه عمرا ساعت پنج، پلیس وایسه!!!!!! البته یه جاهایی هستند ها. ولی این مسیری که ما میریم، نیست.

منم آدم بی فرهنگی نیستم که بخوام به زور بیام تو طرح و هوا رو آلوده کنم. خیلی وقتها طرح می خریم. ولی خب ما خونه مون اونجاست. نمیشه که روزی بیست و چهارهزار تومن طرح خرید!!!!!!!!!یول

خلوصه! آقا مانی دستور میداد چه آهنگهایی بذاریم و آهنگ مرغک شانس فتانه رو دو هزار بار گوش کردیم و دیروز ترافیک هم زیاد بود و بالاخره ساعت 17:35 رسیدیم خونه.

دو تا آب پرتقالها رو دادم به مانی و گفتم :برو بده به بابا!

مهدی رو تخت دراز کشیده بود و مانی برد بهش داد و گفت: اومده ام حالتو بپرسم!!!

با همون لباس بیرون، رفتم سراغ کتری که دیدم گرمه!!!!!!!! یعنی مهدی واسه خودش چای درست کرده بوده! جل الخالق! چشمکبعد دوباره آب ریختم سرش و روشنش کردم که چای تازه دم کنم. آب هم ریختم تو شیرجوش و گذاشتم رو یه شعله دیگه.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون صبح قشنگتون بخیر!قلب  ممنون از اینهمه همدلی و مهربونی. من که زبونم قاصره. واقعا خیلی لطف دارید.ماچ

در راستای اهمیت به خود و خودپروری (!) ما یه کم بیشتر مواظب خودمونیم! یعنی دیگه دیروز این گلودرد لعنتی رو جدی گرفتم و وقتی رسیدم خونه، پونه دم کردم.

دیروز اینقدر تو اداره خوابم می اومد که نگو. نه که کم خواب باشم، خواب مریضی. مثل اون خوابها که آدم سرما خورده و دلش دراز کشیدن بخواد. شکر خدا رئیسم دیروز چند ساعت رفت بیرون. حالا جریان اینم براتون میگم.

ولی وقتی رفت، دیگه بعد از ناهار بود. منم رفتم تو یه اتاقی، سجاده پهن کردم و نمازم رو نشسته خوندم. بعدش رو همون سجاده دراز کشیدم و واقعا نیاز داشتم یه کم بدنم رو بذارم رو زمین! منتها بعد از پنج دقیقه بلند شدم از جام. رفتم یه چای برای خودم ریختم و اومدم با یه نصفه شکلات تلخ خوردم. کاری برای انجام نداشتم و کله ام هم شده بود اندازه یه اتاق! خب عوارض مریضیه دیگه. خدا رو شکر که رو به اتمامه و دوره اش دیگه داره تموم میشه.

بعدش ساعت چهار و ربع کیفمو انداختم رو دوشم و رفتم طرف مهد مانی اینا. سر راه هم دو تا پاکت خوشگل گرفتم. که دو تا کارت هدیه پنجاه تومنی توش بذارم و شنبه بدم به مربی و کمک مربی مهد مانی. واقعا براش زحمت می کشند و من ازشون ممنونم! قلب

رفتم دیدم مانی و مهدی تو ماشین دم مهد منتظر من نشسته اند. سلام کردم و رفتم مانی رو بوس و بغل کردم و نشستم سر جام. همین جا یه چیزی از حرفهای مشاور مانی بزنم.

مشاورش معتقد بود که برای بچه، یه چیزی تعریف شده به نام خانه امن. که شامل خونه خود بچه و معمولا منزل پدر بزرگ ها و ما دربزرگهاست. منظور ا ز خانه امن، جاییه که پدر و مادر بدون رودربایستی اونجا حس راحتی دارند. حتی اگه سالی یه بار برن اونجا! ممکنه آدم هر هفته به یه جا سر بزنه. ولی اگه اونجا راحت نباشه و رودربایستی داشته باشه، برای بچه خانه امن نیست.

بعد مشاور میگفت وقتی کسی وارد خانه امن میشه یا خود بچه بهش وارد میشه، تا نیم ساعت همه حوادث و جمله ها و حرکات تو ذهن بچه شکل میگیره و بچه همه اونا رو به ذهن می سپره. مثلا بچه و مامانش تو خونه هستند و پدر وارد میشه. مادر می بینه که پدر خرید نکرده. بهتره تا نیم ساعت چیزی نگه. بره به استقبال پدر و پدر رو به گرمی بپذیره. بعد از نیم ساعت، به صورت خبری بگه: راستی سیب زمینی نداریم!

حالا فکر کنید اکثر ماها، طرف تا پاشو میذاره تو، شروع میکنیم به غرزدن! که چرا فلان چیز رو نگرفتی و ....

خلاصه منم دیگه الان میخوام همون نیم ساعت اول حواسم باشه که چه رفتاری میکنم. نیم ساعت اول برخورد با مانی و مهدی.

القصه، نشستیم تو ماشین و مهدی بازم رفت در آبمیوه فروشی. من گفتم: آب کرفس و آب پرتقال میخورم. مانی و مهدی هم شیرموز خوردند. بعدش راه افتادیم طرف خونه و مانی ماشین قرمزش دستش بود و خیلی خرسند بود.

نزدیک خونه که رسیدیم گفتم: وای...... الان تازه باید برم خونه و صندل خاله رو ببرم  عوض کنم. مهدی گفت: الان با هم میریم در خونه و تو زود برو صندل رو بیار، یه دقیقه می بریم سه راه جمهوری عوضش میکنیم!!!!!!!!!!!!

خب کلا مهدی از پریشب روحیه اش بهتر شده! نمیدونم به کشف جدیدی نائل شده یا کلا چی. بعدش رفتیم در خونه و من رفتم بدو بدو صندل رو برداشتم و البته سری هم به موال زدم و بعدش رفتیم سه راه جمهوری و صندل رو عوض کردیم و مانی هی میگفت: بریم خونه خودمون!!!!!!!!!!

رفتیم خونه خودمون و من دیگه ولو شدم. البته قبل از ولو شدن، آب جوش آوردم و یه قوری پونه دم کردم بلکه این چرکهای گلوم، یه ذره به درک واصل بشن! بعد تو جاشمعی که جاری ام بهم داده هم یه وارمر روشن کردم و رفتم وسایل رو بردارم برم حموم.

مهدی اعتراض کرد که: بسه دیگه. هر روز هر روز حموم!!!!!! مگه تو مریض نیستی؟


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر. قلب خدا رو شکر که امروز خوبم. ایشالا شما هم بهتر از دیروز باشید. البته در کل ماجرای زندگیم تغییری حاصل نشده ولی دیشب من و مهدی دو سه ساعت با هم صحبت کردیم و مهدی حرفهایی زد که نشنیده بودم. خالی از لطف نیست براتون بگم.

خب دیروز عصر ما دو جا وقت دکتر داشتیم واسه مانی. یکی دکتر آلرژی و یکی دیگه هم مشاور. ما راه افتادیم و رفتیم و دکتر آلرژی که مانی رو دید، گفت: من کلا به آموکسی کلاو اعتقادی ندارم. دیگه چه برسه به اینکه بچه ده روز اینو بخوره. جز اینکه دل و روده بچه رو داغون کنه، عارضه دیگه ای نداره!!!!!!!! یه سری دوای دیگه نوشت از جمله یه آنتی بیوتیک دیگه که فقط مانی سه روز اونم روزی یه بار بخوره و یه سری قرص جویدنی و اسپری! که همه اش شد هشتاد و سه هزار تومن ناقابل!!!!

بعدش ساعت شش با مشاور وقت داشتیم که ایشون ساعت بیست دقیقه به هفت تشریف آوردند و مهدی کلی عصبانی شد و من دیگه بهش گفتم: اصلا ولش کن. بیا بریم خونه. البته تو اون فاصله مهدی رفت یه ماشین قرمز واسه مانی خرید چون مربی مهدش قول داده بود که اگه مانی تو مهد گریه نکنه، بهش ماشین قرمز بده. هرچند که ماشین قرمز رو ما تو دهن مانی انداختیم. چون عاشق ماشین قرمزه!!!!!!!!

خلاصه ماشین رو مهدی خرید و یواشکی که مانی نبینه برد گذاشت تو ماشین. بعد که من رفتم به پذیرش بگم که ما دیگه از خیر مشاور گذشتیم، مشاور تشریف آورد و ما هم رفتیم مطب ایشون. و البته این مشاور بنده خدا تصادف کرده بود و ماشینش افتاده بود تو جوق!!!!!!

خب حرفهای شنیدنی زیادی بهمون گفت و من خدا رو شکر میکردم که این حرفها از زبون یکی غیر از آشتی داره به مهدی گفته میشه. اولا ایشون خیلی تاکید رو رابطه من و مهدی داشت و میگفت: تا شما رابطه درستی نداشته باشید، نمیتونید انتظار یه بچه سالم رو داشته باشید. به هیچ عنوان بچه رو بین خودتون نخوابونید و اصلا اجازه ندید بیاد رو تخت شما. اگه خواست پیش شما باشه، شما برید پیشش. بعد گفت: صادقانه بهم جواب بدید: اگه قرار باشه بین مانی و همسرتون یکی رو انتخاب کنید، کدوم رو انتخاب می کنید؟ مهدی گفت: مانی. منم گفتم: مانی!

گفت: هردوتون اشتباه میکنید. این میره و شما می مونید!!!! پس اولویت برنامه هاتون رو واسه خودتون بذارید. هرچی بیشتر بلد باشید اینو سرگرم کنید، در حقیقت دارید برای خودتون وقت می خرید.

یه نکته جالبی گفت که من اینجا میگم. مثلا گفت: سبد اسباب بازی رو یه دفعه خالی نکنید جلوی بچه! هر اسباب بازی میتونه نیم ساعت سر بچه رو گرم کنه. اونا رو یکی یکی بهش بدید و هر وقت دیگه خسته شد، بگید: مثلا اگه دیگه از ماشین خسته شدی، بذارش کنار دیوار تا یکی دیگه بهت بدم! اینجوری برای خودتون وقت می خرید، بچه هم قدر اسباب بازیهاش رو میدونه!!!!  مثل شماها که الان عروسک هاتون یادتونه. چون تعدادشون محدود بود و ساعتها باهاش بازی می کردید!!!!!!!!

این نکته واسه یکی مثل مهدی خیلی خوب بود که فکر میکنه باید از سر و کول بچه، اسباب بازی بالا بره!!!!!!!! بگذریم!

خب یه سری چیزهای دیگه هم گفت که من الان همه اش رو اینجا نمیگم. خرد خرد میگم. فقط به نظرم یه نکته مهمش، نشستن بچه سر سفره یا میز بود! که میگفت: این سفره معجزه میکنه! وقتی مانی ببینه پدرش بشقاب رو توی سفره میذاره، نه بیرون سفره، یاد میگیره حد و مرزهای زندگی رو رعایت کنه. وقتی بچه خم میشه از اونور سفره یه چیزی برداره، بهش میگن، مثلا  از داداشت بخواه بهت بده. پس بچه خواهش کردن رو یاد میگیره.

خلاصه که ما هم همونجا تصمیم گرفتیم شبها حتما یه چیزی سر سفره بخوریم و سفره ای پهن کنیم. ولو روی میز!

خلاصه ساعت هشت بیرون اومدیم از مطب و چه بارونی هم می اومد! مهدی رفت ماشین رو آورد جلوی کلینیک و من و مانی هم زود سوار شدیم. مانی دیگه خیلی خسته بود خوابش برد. بعد مهدی یه کم مهربون شد و گفت: واقعا فکر کردی مانی واست گل خرید؟ من گفتم بخریم!!!!!! بعد دستمو گرفت. هیچی نگفتم!!!!!!! حالا حالاها خیلی جا داشت!

بعد رسیدیم خونه و مانی دیگه خوابیده بود. بی شام! البته خب خیلی خسته بود. پس دیشب که نشد برنامه شام خوری داشته باشیم! ایشالا از امشب اگه عمری بود!

دیگه خسته و هلاک بودیم. من نشستم دواهای مانی رو بررسی کردم و دوتاش رو گذاشتم تو کیف مانی و برای مربی اش یادداشت نوشتم تو دفترچه که هر کدوم رو چه ساعتی بهش بدن. بعد یه دست لباس برای ژیمناستیک امروزش گذاشتم تو کیفش به همراه یه سیب و آب پرتقال. در کیفش رو بستم و کنار گذاشتم. بعدش رفتم سراغ کارهای خودم و ارایشمو پاک کردم و یه سری اسباب بازیهای مانی رو که از شب قبل رو میز ولو بود رو جمع کردم و خونه جمع و جور شد.

بعدش یه بالش گذاشتم رو کاناپه و دراز کشیدم. کم کم سر حرف باز شد و با مهدی شروع کردیم به حرف زدن.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.قلببغل خدا رو شکر به خاطر امروز. به خاطر اینکه خدا هست و هنوز میشه به حضورش دل خوش کرد و تنهایی ها رو حس نکرد!قلب

دیروز درد کمرم خیلی زیاد بود. خودم میدونم. باید حتما چند روز استراحت کنم. ولی الان اصلا موقعیتش رو ندارم. یه روزی مثل دیروز که شیفتم بود دیگه حسابی کمرم به فنا رفت. چه فنا رفتنی!!!!!!!!!خجالت

دیروز تا قبل از ظهر، دو بار به مهد زنگیدم که ببینم مانی چطوره. که گفتند بی تابی میکنه و هر نیم ساعت یه بار میگه میخوام برم!!!!!!! و اونا هم تصدیق کردند که خوردن دارو و مریضی اش، همه مزید بر علت شده. بعد با مربی اش صحبت کردم که گفت: مانی از بقیه بچه های کلاس، فهمیده تره! من صبح ساعت هشت اومده ام و مانی تا منو دیده زده زیر گریه و گفته: چرا دیر اومدی؟؟!! منم گفتم: کار داشتم. مانی هم گفته:

پس باید گریه منو تحمل کنی!!!!!!!!!!!!!تعجب

مربیه گفت: شاخ درآوردم وقتی اینو گفت!!!!!

البته من خودم مادری نیستم که بگم بچه من از همه باهوشتره. همه بچه ها باهوشند! ولی این حرف مربی اش بود!

و گفت که من امروز دارم ساعت سه و نیم میرم. اگه بتونید تا قبل از رفتن من ببریدش خیلی خوبه چون دیگه بیشتر از این اذیت نمیشه.

خلاصه منم ساعت دوازده یک زنگیدم به مهدی و بهش گفتم که مانی رو باید ساعت سه برداریم از مهد. من که امروز شیفتم و نمی تونم. تو ببرش خونه مامانت یا ببرش اداره تون.

گفت: آره میدونم آبی از تو گرم نمیشه!!!!! گفتم: آب من همون صبح گرم میشه که با این کمر درد، بغلش میکنم می برمش مهد. بذار عصرها آب تو براش گرم بشه!!!!!!!!

آخه چرت میگه که ببرش سر کار! من اینجا کارمندم. چه جوری میتونم بیارمش اینجا! تو رئیسی و میتونی ببریش!

بعدش هم یه کم حرفیدیم که گفت: حوصله موعظه ندارم! حرفی نداری قطع کن! منم قطع کردم.

حالا فکر نکنید داشتم موعظه اش میکردم ها!!!!!! فقط بهش گفتم که یه دکتر برای حساسیت و یه مشاور براش پیدا کرده ام که وقتشون مال یکشنبه است. بعد اونم شروع کرد به اعتراض که چرا میخوای بچه رو ببری مشاور!!!!!!!!!!

منم محلش ندادم و قطع کردم! به اندازه کافی این چند روز اعصابم رو قهوه ای کرده! حالا اینم بدونیدکه از جمعه صبح زود گلوم درد میکنه و سرفه هام داره شدیدتر میشه هر روز. کلا خودمو گذاشته ام کنار! یعنی به ضرب دمنوش و عسل و درمانهای خانگی دارم با مریضی ام می سازم. چون نه وقت دارم، نه دیگه میخوام برم دکتر. خودش خوب میشه.

بعد دیروز عصر یکی از همکارهام، به طور معجزه آسا بهم یه هت ست داد!!!! هرچی گفتم باید خودم برم بخرم، گفت: حالا این مال تو! این که هست. چرا بری بخری!

ما هم خوشحال شدیم و منم یه کم آهنگهایی که دوست دارم و آرومم می کنه رو گوش کردم! بعد هم ساعت شش و ربع جنازه ام رو برداشتم و رفتم خونه!!!!!!!! خیلی کمرم درد  میکرد.

ساعت هفت و ربع رسیدم خونه و فقط تونستم لباسهامو دربیارم. بعد مانی اومد بغلم و بوییدمش! داشت تو اتاق کارتون می دید! بعد خزیدم تو آشپزخونه و تو یه کاسه ماست و خیار که از مهمونی مونده بود، سالاد خالی کردم و واسه اینکه زیادی سردیم نشه، یه مشت کشمش هم ریختم توش!!!!! یادمه بچه که بودیم، خیلی وقتها ماست و خیار رو با کشمش می خوردیم!

خلاصه اومدم نشستم رو کاناپه و شروع کردم به خوردن! البته بیشتر دراز می کشیدم. چون درد کمر، امانم رو بریده بود. 

از در هم که وارد شدم، فقط سلام کردم و اصلا یادم نیست مهدی جواب سلامم رو داد یا نه. سرش تو لپ تاپ و گوشیش بود! بعدش مانی اومد پیشم و یه کم بغلش کردم و یه بالش گذاشتم رو زمین و با هم نشستیم به نقاشی کردن. تی وی هم روشن بود و گاهی کارتونی هم با هم می دیدیم.

بعد مهدی گفت: مامان آشتی! مانی برات گل خریده!

دیدم رو میزناهارخوری سه تا گل رز هست! مانی گفت: ما واسه شما خریدیم! گفتم: دست شما درد نکنه!!!! بعد مانی گفت: بیا بذاریمش تو گلدون!

منم بلند شدم و یه گلدون آوردم و با کمک مانی آب توش ریختیم و گلها رو گذاشتیم توش. دیگه مهدی هیچی نگفت! کلا سرش تو موبایلش بود!!!!!!!

دیگه حوالی ساعت هشت، رفتم یه غذایی واسه مانی گرم کردم و آوردم دادم خورد و البته یه عالمه هم قصه گفتم که بخوره. همچنان هم داشتیم با تکه های پازلش، فرودگاه و هواپیما درست می کردیم!!!!!! شکر خدا غذاش رو خوب خورد و بعدش من دیگه کم کم رفتم تو اشپزخونه.

کم کم که میگم، یعنی اهسته! بعد یه سری ظرف گذاشتم تو ماشین و غذا واسه خودم کشیدم که امروز بیارم اداره و از مهدی پرسیدم: ظرف غذاتو نیاورده ای؟ با طلبکاری گفت: مگه تو اصلا برای من غذا گذاشته بودی؟

گفتم: صبح که رفتم ماشین رو به سرایدارتون تحویل بدم، ظرف غذا و ماستت رو دادم بهش! گفت: عجب گیجیه!!!!!! اصلا بهم نگفت!!!!!!!!!! همه گیجند، همه احمقند، فقط این یکی عاقل و حواس جمعه!!!!!

واسه خودم غذا گذاشتم و ماست و خیار هم درست کردم و چاشنی هم زدم بهش و گذاشتم تو یخچال! بعد یه دفعه سیاتیکم گرفت و تو هوا خشک شدم!!!!!!!!! یه کم صبر کردم تا خودمو برسونم به پذیرایی.

لنگ لنگان رفتم پذیرایی که همونجا بتونم دراز بکشم و نمازمو بخونم، که یادم اومد از روز مهمونی، چادرنماز رو برده ام تو اتاق!!!!!! دوباره لنگ لنگان رفتم تو اتاق و چادر نماز رو کشیدم سرمو یه نمازی خوندم که باید تو تاریخ بنویسند. نشسته رو زمین، به حال کج!!!!! خدا رو شکر که خدا عین بنده هاش نیست و رئوف تره!!!!!!!

بعدش یه کم دراز کشیدم رو تخت و دردش که یه کم بهتر شد، رفتم لباسها رو از رو رخت خشک کن بداشتم و یواش نشستم رو کاناپه و تا کردم و دسته کردم. بعد یه سری رو بردم تو  اتاق تو کشو و بقیه رو دیگه نتونستم!

بعد مانی خواست بره دستشویی و بردمش و بعدش خودم آرایشمو پاک کردم و مسواک زدم و لباسهای مانی رو عوض کردم و خوراکی هاش رو کنار گذاشتم که امروز بیارم.

بعدش واسه مانی یه تخم مرغ پختم و تا اون پخته بشه، رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم. در همه این مدت که می لنگیدم و راه میرفتم، مهدی یه بار پرسید: چته؟

گفتم: کمرم درد میکنه.

همین!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلب

خدا رو شکر به خاطر امروز و هر روز و هرچی که داریم و نداریم! ما که امروز مکافات داشتیم با آقا مانی. تا دیروز غرو ب که میشد به من و باباش میگفت: به خورشید خانم بگید نره خونه شون، امروز صبح که بهش میگم: بیا به خورشید خانم سلام کنیم و ازش تشکر کنیم از اینکه همه جا رو روشن کرده، میگه: نه!!!!!!! بگو خورشید خانم بره خونه شون!!!!!!!!!

خوبه خورشید خانم به حرف ما گوش نمیکنه، وگرنه دائم باید در حال رفت و آمد به خونه شون باشه!!!!!!چشمک

عارضم خدمت انورتون (!) که چهارشنبه ما همون ساعت چهار و نیم تشریف بردیم بیرون و قبل ازاینکه به مهد مانی برسم، سر راه واسش یه کم قاقالیلی  واسه مهدی و مانی خریدم. واسه خودم هم دو بسته نسکافه دو در یک بدون شکر. یکی برای شرکت و یکی برای خونه خریدم. بعد رفتیم تو کوچه مهد و از دور دویدم سمت مانی و رفتم بغلش کردم که نشسته بود تو صندلی ماشین. شیر و یه تک تک بهش دادم و رفتم نشستم جلو.

مهدی پیچید تو همون خیابونی که میره به طرف آبمیوه فروشی و رفتیم اونجا و من بازم آب کرفس خوردم و مانی آب پرتقال و مهدی شیرموز! بعدش راه افتادیم خوشحال و خندان مثل یه خانواده سه نفره خوشبخت، به طرف خونه مون!

اون شب قرار بود مامانم و خاله ام از کرمانشاه با هواپیما بیان. اول قرار بود پسرخاله ام بره دنبالشون، که داداشم گفت: چه کاریه! من خودم میره دنبال هر دوتا و میبرمشون خونه خودمون. بعد من گفتم میخوای من غذا بپزم و شام بیاریشون اونجا، که داداشم گفت: نه دیگه، ساعت نه تازه پرواز دارند، تا برسند و بارها رو تحویل بگیرند دیروقت میشه.

این بود که دیگه این قضیه منتفی شد.

بعد که رسیدیم خونه، وسایل رو گذاشتیم تو و مهدی و مانی هم رفتند تو، منم کیف پولم رو برداشتم و رفتم یه کیلو فیله مرغ و یه سطل ماست و یه کم خرت و پرت دیگه خریدم و برگشتم خونه. خدایی گیر ندید که خیلی وقته فیله مرغ نخریده بودم!!!!!!خنده

بعد اومدم خونه و فیله ها رو گذاشتم تو یخچال و نخودفرنگی و ذرت رو بیرون گذاشتم از فریزر که یخشون باز بشه. بعدش رفتم دراز کشیدم واسه خودم رو کاناپه! واقعا تصمیم داشتم خودمو ا ذیت نکنم!

بعد از نیم ساعت رفتم تو آشپزخونه و اول آب گذاشتم جوش بیاد برای لایه اول ژله. بعدش فیله ها رو شستم و گذاشتم آبشون بره. آب جوش اومد و لایه اول رو ریختم و یه دستی به آشپزخونه کشیدم و رو کابینت رو خلوت کردم و نشستم رو صندلیم و فیله ها رو خرد کردم. بعد پیازداغ درست کردم و فیله ها رو توش تفت دادم و زردچوبه و زعفرون زدمو گذاشتم بپزه!

بعد نخودفرنگی و ذرت و هویچ رو انداختم تو زودپز برقی که حسابی بپزند. اینا رو برای سوپ می خواستم.

تا وقت شام برسه، رفتم رو کاناپه دراز کشیدم و کتابی رو که نویسنده اش رو خیلی دوست دارم و چند وقت پیش از دستفروش کنار خیابون انقلاب خریده بودم و اوردم و شروع کردم به خوندن! مانی و مهدی تو اتاق بودند و مشغول کارتون دیدن!

نیم ساعت کتاب میخوندم، نیم ساعت میرفتم به کارهام میرسیدم! تا آخر شب، سه لایه ژله رو هم ریختم! خدایی تا قبل از به دنیا اومدن مانی، من خیلی خیلی بیشتر از این مطالعه میکردم. دیگه از وقتی مانی دنیا اومده، همه مطالعه ام محدود شده به خوندن وبلاگها!!!!!!! آخه کاریه که می تونم در زمان ساعت اداره زمان فراغتم انجام بدم. اگه همون ساعتها، کتاب بخونم، حساسیت روسا رو بر می انگیزه!!!!!! (اوه گاد گاد گاد!!!)

خلاصه وقتی خونه یه اتاق خواب داره، تو اونم یه تی وی هست که مانی میره کارتون می بینه، منم پناه می برم به کاناپه پذیرایی! اتفاقا بد هم نیست!چشمک حالا از امشب برنامه های شاد و مفرحی دارم واسه دقایق تنهایی خودم!!!!! و البته یه ساعتهایی رو با مانی و مهدی هستم. ولی واسه اون مثلا نیم ساعت یه ساعتی که میخوام مطالعه کنم!!!!!! فکر خوراکی های رژیمی هم کرده ام واسه خودم!!!!!!!!!

بالاخره به مانی شام دادم و بشقابها رو جمع کردم و خوابوندمش و دیگه مسواک و آرایش پاک کردن و همه کارهای هر شب. بعدش رفتم خوابیدم. برنامه ام این بودکه پنجشنبه صبح برم  اپیلاسیون که دیگه قال قضیه کنده بشه! آخه نصفش مونده بود! ولی خب مانی ساعت هفت و نیم بیدار شد و رفتیم بهش صبحونه دادم و نشست به بازی کردن و کارتون دیدن. منم از فرصت سواستفاده کردم و به کارهام رسیدم. قرار بود واسه قابلمه پارتی، پلویونانی درست کنم. فیله اش رو که دیشب پخته بودم، فقط باید بهش نخودفرنگی و ذرت میزدم که کار عصر بود.

بعد دیدم مانی فقط دو روز خونه نهار میخوره. ظهر هم قرار بود داداشم بیاد که تو تمیزی کمکمون کنه! با خودم گفتم واسه ناهار عدس پلو درست میکنم که برام راحت تره. از مانی پرسیدم: عدس پلو دوست داری واسه ناهار درست کنم یا لوبیا پلو؟ گفت: لوبیا پلو!!!!!!!

خب تقصیر خودم بود که پرسیدم!!!! دیگه مجبور شدم پاشم لوبیا رو از فریزر بیرون بذارم ولی خب گفتم حالا که میخوام لوبیاپلو درست کنم، بذار به سلیقه مهدی باشه! که با گوشت دوست داره. خلاصه مواد لوبیاپلو رو درست کردم و برنج هم خیسوندم و دیگه ساعت ده رفتم دوش گرفتم و آرایش کردم و مهدی رو بیدار کردم که من میخوام برم اپیل. پاشو حواست به مانی باشه! واسه ساعت یازده وقت داشتم.

خلاصه رفتم و کارم که تموم شد، اومدم میدون ولیعصر و چند تا کلیپس واسه رنگ کردن مو و برس مخصوص رژگونه خریدم و بعدش رفتم سر سه راه جمهوری و واسه خاله ام، صندل مخصوص خار پاشنه گرفتم. سوار ماشین شدم و رفتم خونه و سر راه یه کم خرت و پرت دیگه گرفتم و رفتم خونه.

لباس درنیاورده، آب برنج رو گذاشتم و بعدش برنج رو ریختم و آبکش کردم و لوبیاپلو رو دم گذاشتم.

با داداشم حرفیدم که گفت دیر میاد و ما ناهار بخوریم. ما ناهار خوردیم و بعدش من رفتم رو کاناپه دارز کشیدم و کتاب خوندم و خوابم برد. ساعت پنج بیدار شدم دیدم داداشم تازه اومده! ناهارشون دادم و بعدش افتادم به جون آشپزخونه و چیدن میز. که شکر خدا همه چی یه بار مصرف بود و بعد از اونم بچه ها یکی یکی اومدند و جای همگی خالی، خیلی خوش گذشت.


ادامه مطلب
[ شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام و صبح قشنگتون بخیر و شادی!!!!!!! خدا رو شکر بابت امروز و بابت هر روز. بابت هرچی که می بینیم و نمی بینیم ولی هست!

قلببغلخدا امروز یه محبتی در حقم کرده که باید حتما برم دستاشو ببوسم!!!!!! ماچ

یعنی فکر کنید دیروز از ثانیه ای که رسیدم خونه، تا شب صد بار مانی گفت: من فردا نمیرم خانه بازی و شادی! حتی وقتی می پرسیدم حالت خوبه؟ میگفت: نه، مریضم!!!!!!! مارمولک انگار فهمیده بود اگه خوب بشه، باید بره اونجا! منم واقعا از دیروز غروب هی به خدا التماس میکردم که امروز صبح سرم بازی درنیاره و مثلا تخم آدم بیاد ببرمش مهد!

امروز صبح شش و ربع که بیدار شدم، یه کم اینور و اونور کردم و از جام بلند شدم و دیدم بعـــــــله، کمر درد میکنه، چه درد کردنی!!!!!!! نم نم بلند شدم و رفتم نماز خوندم و از خدا خواستم این بچه امروز اذیت نشه. آخه دو روز مریض بوده و نرفته، هم به خاطر مریضی یه کم یه جوری شده (!) هم پشتش باد خورده و خوش خوشانش بوده که نصف روز مامانش پیشش بوده و نصف روز هم باباش!!!!!!!

بعدش آرایش و بردن وسایل به ماشین و بعد هم اومدم با سلام و صلوات جوراب پاش کردم و دیدم بیدار نشد. دیگه مجبور شدم بغلش کنم!!!!!!!!ناراحت خب نمی تونستم به زور بیدارش کنم. بچه تازه از مریضی بلند شده رو! اسم خدا رو آوردم و بغلش کردم و از در که بیرون میرفتیم، بیدار شد که: نریم!!!!!!!!!

گفتم: تو فقط بیا بغل من! گفت: باشه! و دوباره خوابید. گذاشتمش تو صندلیش تو ماشین و خواستم سوئیشرت رو ازش دور کنم، که گفت: بذار روم باشه! بعد نشستم تو ماشین و از تو آینه دیدم که خوابه!

حرکت کردم و یکی دو خیابون که رفتیم، بیدار شد و گفت: کردی بذار!!!!!!!!!

واسش آهنگ رقص کردی گذاشتم و البته خودم فکر کردم بدون موزیک برم بهتره، ولی خودش آهنگ شاد کردی رو ترجیح داد!!!!!!!!!

خلاصه تا رسیدیم به کوچه مهد، دوباره گریه کرد و منم بهش اطمینان دادم که پیشش می مونم. بعد محکم چسبید به بغلم و منم مجبور شدم بغلش کنم!!!!!!!!!! کیفمو گذاشتم تو ماشین و خودم رفتم داخل!

بعدش که رفتیم تو، دیدم هیچ کدوم از مربی هاش نیومده اند. مانی همه اش بغض داشت. ولی من بهش اطمینان دادم که پیشش می مونم. بعد بردم صورتشو شستم و دیدم دوباره چشماش یه کم قی کرده!!!!!!نگران 

یادم افتاد قطره چشمش رو نیاورده ام!!!!!!!!!کلافه

با خودم گفتم: عیب نداره! می زنگم به مهدی که هر وقت اومد، بیاره تحویل مهد بده! خلاصه مربی اش اومد و مانی با دیدن مربی اش، چسبید به پای منو بغض کرد! مربی اش هم گفت: اصلا من بغلت نمیکنم. با مامانت برید تو اتاق و سی دی نگاه کنید!

دوتایی با هم رفتیم و بعدش مربی از مانی خواست بره سی دی انتخاب کنه که اونم طبق معمول باب اسفنجی رو انتخاب کرد و اومد نشست رو صندلی و منم پشت سرش! بعد از چند دقیقه مربی اشاره کرد به من که: برو!!!!!!

منم رفتم سوئیچ رو تحویل بدم، که یادم اومد کیفم تو ماشینه! دوباره رفتم  تو ما شین و با خودم گفتم: شاید امروز مجبور بشم بیشتر بمونم. ماشین رو ببرم تحویل بدم به اداره مهدی اینا بهتره. خلاصه رفتم در اداره مهدی اینا و هرچی زنگیدم، هیچکی درو باز نکرد!!!!!!! یعنی شما ببینید ساعت هفت و نیم، سرایدار هم خوابه!!!!!!!

البته دیگه شرکت در شرف جمع آوریه و کسی دیگه خودشو به عذاب نمی اندازه! بعدش دوباره برگشتم ماشین و در مهد پارک کردم و رفتم داخل و مواظب بودم مانی یه وقت منو نبینه.

پرسیدم: گریه کرده؟ یکی از مربی ها گفت: نه! اول یه کوچولو گریه کرده، ولی دیگه هیچی نگفته!!!!!!!

یعنی خودم هم باورم نمیشد مانی اینقدر زود دوباره به اینجا عادت کنه. باخودم گفتم ممکنه امروز همه مهد رو رو سرشون خراب کنه!!!!!!!!!! ولی شکر خدا زود پذیرفته! میگم که، فقط میخواد خون به جیگر من کنه!!!!!!!!زبان

خدا رو هزار مرتبه شکر کردم. دلم خیلی آروم شد. پیاده راه افتادم طرف اداره و اومدم داخل.

نظرات قشنگتون رو دیدم. یه سری رو تایید کردم، یه سری دیگه مونده. سر فرصت خدمت اونا هم میام! این مدت، یه کم درگیر بودم و نشده به دوستان عزیز سر بزنم. به بزرگی خودتون ببخشید!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام مهربونا! صبح قشنگتون بخیر و شادی! قلبماچ

مرسی از محبت هاتون که حال مانی رو می پرسید! نگاهی به نظرات انداختم و ایشالا بعد ازگذاشتن پست، میرم سراغشون!بغل

خدا رو شکر مانی بهتره. یعنی امروز صبح که بهش دست زدم، تب نداشت! ایشالا این تب لعنتی دیگه برنگرده! واقعا بچه ها رو آب میکنه!نگران

دیروز که مانی پیش مهدی بود، خیالم راحت بود خدایی. آخه این سری مهدی خودش هم به مانی دارو میده و مثل دفعات قبل، منتظر نمی مونه که منم حتما باشم! یعنی واقعا من نمیدونم. اثرات بیشتر تو خونه خودمون موندنه آیا؟ اینکه همیشه تا مریض میشد میرفتیم خونه بابام اینا و دواهاش رو من و مامانم به مانی میدادیم. ولی الان که بیشتر خونه خودمونیم، انگار مسوولیت مانی بیشتر گردن خودمونه. البته من اینطوری فکر میکنم. شاید هم غلط باشه یا فقط نسبی درست باشه.

هرچند که مواقع مریضی، خونه بابام رفتن پیشنهاد مهدی بود و واقعا وقتی میرفتیم اونجا، قوت قلب می گرفتیم چون اونا همه خیلی کمک می کردند و دور و برمون رو می گرفتند و از همه نظر ما احساس آرامش داشتیم!

به هر حال، این بار مهدی خودش به مانی دوا داد تا من برگردم و دوباره دیروز من بینوا موندم زیر آوار چند تا دیوار که با هم رو سرم خراب شد. همه از سر کار و هم از سرزنش های مهدی!!!!!!!

اینطوری که قرار بود من دیروز صبح بیام اداره و یه سری کارها بود که حتما باید همون دیروز صبح انجام میشد و شخص شخیص بنده هم باید حضور میداشتم! اون کارها، تقریبا ساعت ده تموم شد. منم از صبح به رئیسم گفته بودم که باید برم. اونم گفت برو!

داشتم جمع میکردم که برم، دیگه حوالی ده و نیم بود. با مهدی که حرفیده بودم، گفت یازده هم اومدی، ایراد نداره!!!!!!!

دیگه طرفهای یازده بود که یه رئیس دیگه ام، صدام کرد و دو تا کار کت و کلفت گذاشت جلوی روم! بهش گفتم پسرم مریضه و دارم میرم خونه. گفت: باشه برو. فلان خانم رو صدا بزن اون بیاد انجام بده! حالا دستخط این آقا رو، خودش هم نمیتونه بخونه. اینو بدون اغراق میگم ها!!!!! فقط من بدبخت میتونم دست خطش رو بخونم! یکی از اون دو کار هم، طوری بود که از اول باید براش پرونده تشکیل میشد و کلی کار داشت.

دیگه این آقا خودش اصرار داشت که من حتما برم و همکارم بیاد انجام بده. منم از اتاقش بیرون اومدم و به همکارم گفتم: فلانی کارت داره. اونم رفت داخل و وقتی برگشت، شروع کرد به پا کوبیدن که:

من خط اینو نمیتونم بخونم و من خودم یه عالمه کار دارم و بهم میگه فوری انجام بده، آخه چطوری؟؟!!و اینم بدونید که این خانم بعد از اینهمه سال، هنوز دو انگشتی تایپ میکنه و سرعتش هم پایینه.

منم برگشتم کامپیوترم رو روشن کردم و کاغذها رو ازش گرفتم و گفتم: مهم نیست. خودم میزنم.

گفت: آخه مانی مریضه! تو دلم گفتم: اگه می فهمیدی که مانی مریضه و باید برم پیشش، هرجور بود اینا رو انجام میدادی! ولی بهش گفتم: مهم نیست. تند تند میزنم!

اونم شروع کرد به اینکه اینا نمی فهمند!!!!!!! هی میگن فوریه، فوریه! خب منم اینجا کار دارم!!!!!! بعدش من خط اینو نمیتونم بخونم و .......

دیگه من گوش نمیکردم. تند تند میزدم و انرژیم رو صرف بحث کردن یا حتی گله کردن نذاشتم. میخواستم تندتند تموم بشه. حالا این وسط مدیرعامل هم ازم یه گزارش خواسته بود که اونم با شرمندگی گفته بود که فوریه!!!!!! اگه میخواستم اونم از اول درست کنم، دیروز پنج عصر هم نمیرسیدم خونه! فقط خوبیش این بود که اون گزارش رو خودم از اول سال، خرد خرد توی یه فایل اکسل درست کرده بودم و داشتمش!!!!چشمک

فقط فوری ازش پرینت گرفتم و بردم دادم بهش. خوشحال شد و گفت: خیلی خوبه. ولی فلان قسمتش رو نداره . که البته نمیدونستی! ولی عیب نداره فردا صبح بیا انجامش بده. الان برو!!!!!!!

ولی من که نرفتم! مجبور شدم اون دو تا کار رو انجام بدم. خلاصه تند تند انجام دادم و فایل هر دو تا رو هم برای همین همکار مهربون ایمیل کردم و برگه ها رو هم دادم به اون یکی آقای رئیس و بهش گفتم که فردا میام بقیه اش رو انجام میدم!

دیگه ساعت یازده و نیم بود که از اداره بیرون رفتم و افتادم تو ترافیک عباس آباد!!!!! سیل ماشین ها جلوی روم بود ولی کاری نمیتونستم بکنم!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر!قلببغل

ایشالا دیروز به همه خوش گذشته باشه و البته امروز و دیروز نداره و همیشه خوش باشید.

راستش من دیشب برای دومین شب متوالی، نتونستم بخوابم!!!!!! الان هم یه کم گیجم! برنامه هام هم یه کم تغییر کرده!

اینجوری که دیروز قرار بود ساعت دو و نیم بریم. یعنی خانمهای اداره می تونستند این ساعت برن و مثلا این خودش یه کادو بود! بعد از راست و ریست کردن کارها، حوالی ساعت سه از اداره بیرون اومدم و از قنادی در شرکت، دو بسته شکرپنیر خریدم. یکی با طعم هل یکی با طعم نعنا.

آخه مادرشوهرم خیلی شکرپنیر دوست داره. بعد رفتم در مهد مانی و در مورد شهریه و بقیه چیزها با مدیر مهد صحبت کردم. بعد اونا مانی رو فرستادند پایین. و در ضمن گفتند که مانی از صبح بازم چشماش قی کرده و همین مساله مسریه و حتما باید ببریش دکتر.

تا اون موقع میخواستم خودمو گول بزنم که چیزی نیست و همون آلرژیه. هرچند یکی از عزیزان اینجا دیروز نوشته بود که این، یه بیماری ویروسیه!

خلاصه هی با خودم حساب کتاب کردم که کجا ببرمش؟! دیروز هم یکشنبه بود و ماشین ما زوج. حرفی نداشتم ببرمش پیش دکتر خودش تو غرب تهران. ولی با ترافیک دیروز، کار عاقلانه ای نبود.

به هر حال رفتیم خونه مادرشوهر و اونجا من دیگه روم نشد برم لااقل نیم ساعت دراز بکشم و این کمر بی نوا رو بذارم زمین!!!!!! نگرانیه ساعت با مادرشوهر حرفیدیم و خواهرشوهر بزرگه اومد و با مانی سرگرم شد و منم دیدم کاری برای انجام ندارم، اینه که زنگیدم به آرایشگاه نزدیک خونه اونا و رفتم برای اپیلاسیون دستهام. بعدش یه داروخونه همون نزدیکه که رفتم دیدم دکترش نیومده. یه متخصص کودکان هم تو همون ساختمون هست که اونم روزهای زوج میاد! اینه که برگشتم خونه و مانی رو به هوای خرید مسواک جدید، بردم داروخونه و دیگه با مهدی هم هماهنگ کردم که بیاد داروخونه.

در نظر داشتم مانی رو به همون دکتر داروخونه نشون بدم چون کارش عالیه. ولی ایشون هم نبود! خلاصه برگشتیم خونه مادرشوهرم و مهدی اصرار داشت ببریمش پیش دکتر خانوادگی شون که البته من مخالفت کردم. چون ایشون فقط چند روز از حضرت نوح کوچیکتره و دیگه مویی تو سر رو صورتش نیست که سفید نشده باشه. قطعا احترامش واجبه ولی یه جاهایی شاید دیگه مشاعرش کار نکنه!!!!!!!!! یه بارم یه بلایی سر مانی آورد که من دیگه گل بخورم مانی رو ببرم پیشش!!!!!!! شاید گفته باشم، اگرم نه، بعدا سر فرصت میگم.

من نظرم رو بیمارستان علی اصغر بود چون حتما از مورد مانی، خیلی میارن اونجا. در نتیجه تجربه تیم پزشکی شون، خیلی زیاده. ولی مادرشوهرم گفت که درمانگاه قیطریه هم کادر عالی داره و ببریمش اونجا. خودش هم حاضر شد و باهامون اومد.

خلاصه رفتیم و شکر خدا متخصص کودکان هم داشت و یه خانم دکتر بسیار خوش برخورد و خوبی بود که با کلی عروسک و بازی، تونست مانی رو معاینه کنه. من که منتظر بودم بگه آلرژیه. ولی نتایج معاینه اینا بود:

یه مریضی ویروسیه، در کنار اون، مانی آلرژی داره، گوش راستش هم ورم کرده! و چهل هزار تا دارو براش نوشت!!!! شربت برای سینه و دو شیشه هم آموکسی کلاو که تا ده روز باید بخوره!!!!!!!! و شربت سرماخوردگی و استامنوفن! چون من همونجا متوجه شدم که مانی تب داره!!!!!!! همونجا هم شروع کرد به سرفه کردن!!!!! قضیه چشمش هم که دیگه همچنان پابرجاست!!!!!!!گریه

حالا فکر کنید رخت و لباس براش برده بودم که دیروز ببرمش عکاسی. ولی با اون پلکهای ورم کرده، دیگه قضیه  عکس منتفی شد!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ