چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر و امیدواری!قلب

دیگه خیلی وقته ساعت زنگ نزده بیدار میشم و میگم بذار بخوابم، خود ساعت بیدارم میکنه. ولی خوابم نمی بره! البته شاید یه دلیلش خستگی روز قبله و اینکه شبها وقتی میخوابم، خوابم چیزی کم از بیهوشی نداره!

به خصوص که دیروز عصر واقعا بعدازظهر پرکاری بود برام. عاقو من هر کاری میکنم، از کارهام کم نمیشه که هیچ، زیادتر هم میشه! حالا بهتون میگم چه جوری.

راستش من دیروز صبح رفتم دکتر تغذیه! یعنی اینجوری که وزنم همون 59 بود ولی خب، حس میکردم یه کم پهلو درآورده ام. و اصلا دلم نمیخواد تو این سن، پهلو و شکم داشته باشم. حس کردم باید برم دکتر تغذیه و لااقل یه الگوی صحیح از غذاخوردن بهم بده.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و نیکی و شادی!

الان همه جا جو فوتباله! والا با این نتیجه ای که پرتقال و اسپانیا گرفتند، ایران تا ده تا گل جا داره از آرژانتین بخوره! به جون خودم!!!!

عاقا تا یادم نرفته، چند تا مورد رو بگم. یکی اینکه چند بار دوستان به صورت خصوصی یا شاید هم عمومی محبت کرده اند و خواسته اند که تو وایبر با هم رابطه داشته باشیم و یا تو فیس بوک. عارضم خدمتتون که تو فیس بوک چون همه دوستام، اعضای خانواده و فامیل هستند و زار و زندگیم اونجاست!!!!!! اگه اجازه بدید، اونجا دیگه همدیگر رو نبینیم!! و در مورد وایبر و موبایل هم، خوشحال میشم  با هم ارتباط داشته باشیم ولی خیلی خیلی از من وقت میگیره و همین الان هم من شبها، فقط در حال فورورارد کردن پیامها هستم و یه وقتهایی اصلا دیگه سراغش نمیرم. وگرنه دستهای مهربون همه تون رو می بوسم!بغلامیدوارم از من ناراحت نشده باشید.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. صبح زیباتون بخیر! قلب

واقعا ممنون از اینهمه محبت. مرسی از اینهمه همدلی. کافیه من اینجا یه کم ناراحت باشم! یه عالمه انرژی مثبت از  شماها بهم میرسه. خدا رو هزار مرتبه شکر میگم. هزار بار. بازم دستهای مهربونتون رو می بوسم.ماچ

عاقو این رئیس ما، آدم عجیبیه! عجیب که میگم، چون سابقه مدیرعاملی نداره ـ علیرغم سابقه زیاد کاری ـ و اینکه تو ایران هم نبوده، یه کم با سیستم کاری شرکت ما، ناهمگونی داره. فکر کنید چارت سازمانی پر از مدیر و معاونه، اونوقت ایشون، مستقیم میره سراغ تک تک پرسنل و کار ازشون پیگیری میکنه! خب شاید در نگاه اول، کار خوبی باشه! ولی من بهتون میگم کار خوبی نیست. چون عملا اولا به مدیرهاش برمیخوره، دوم اینکه همه کارها و مسوولیت ها در حوزه مدیرعامل جمع میشه و دهن یکی مثل من سرویس میشه، و از طرف دیگه، نصف سازمان تعطیل میشه. چون کاری برای انجام و موردی برای پیگیری ندارند که! در عوض ماها سرویس میشیم!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام به روی ماهتون. به دلهای پاکتون و قلبهای مهربونتون. صبح قشنگتون بخیر!

قلب

من هستم! من هستم اگرچه دلشکسته ام! اگرچه خسته ام! ولی هستم! وقتی هستم یعنی یه فرصت دوباره هست. هم برای من که تیکه های شکسته رو درست کنم، هم برای روزگار که روی قشنگش رو نشونم بده. من منتظرم!

دیروز همونطور که میدونید شیفتم بود. همیشه خب حداقل روزی یه بار با مهدی می حرفیدم و بهش یادآوری میکردم که بره مانی رو از مهد بیاره. ولی دیروز با هم نحرفیدیم که. ساعت 16:34 یه دفعه به دلم افتاد نکنه نرفته باشه دنبال مانی!!!!!!! زنگیدم مهد و اونا گفتند نیومده!!!!!!!!!!

زنگیدم به موبایلش و سرسنگین گفت: بله! گفتم: نرفتی دنبال مانی؟ گفت: نههههههههههه! یادم رفته! الان بیام؟؟ گفتم: دیگه دیره. چون مهد ساعت پنج می بنده! خودم میرم.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. الان ساعت 10:20 صبحه. درد دستهام بهتره.

بر خلاف نظر یه سری از دوستان، اصلا بشور و بساب نکردم و از چهارشنبه شب، تا خود دیشب اصلا غذا درست نکردم؛ چون خونه نبودیم!!!!!!!

الان هم پشت میزم تو اداره هستم. رئیسم از صبح نیومده، اون یکی ها هم کارهاشون یکی در میونه.

یه کم به لیمو ریختم تو لیوان و آب جوش ریختم روش، عطر به لیمو که مشامم رو پر کرد، آرومتر شدم. بعد جرعه جرعه خوردم و یه کم از انقباض دستهام کم شده.

از دیشب تا حالا، همه اش فکر میکنم همه چی خواب بوده. فکر میکنم یه خوابی بود که تا دم اداره ادامه داشت. هنوزم نمیدونم بیدار شده ام یا نه!!!!!!


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح شما بخیر و شادی! قلب

امروز نمی نویسم!خجالت

دستام درد میکنه! خنثی

حالم خوبه. نگرانم نباشید! ایشالا تا فردا خوب بشم و بتونم بنویسم!چشمک

دوستتون دارم!بغل

یه عزیزی خصوصی برام نوشته بود که چیزی برام فرستاده، خواستم بگم من چیزی دریافت نکرده م! و اینکه خواهش میکنم، عزیزانی که وب دارند، حتما آدرس وب رو تو قسمت نظرات، اونجا که آدرس وب رو خواسته، حتما بنویسند که راحت تر بتونم بهشون سر بزنم.

ممنون از محبت همگی!قلب

[ شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح گرمتون بخیر! هنوز تابستون نشده و این گرما! بیچاره هموطنهای جنوبی! چی میکشند!!!!!

خب دیروز که ما ننوشتیم، یه کارهایی کردیم که کاشکی سه تا پست میذاشتیم! یعنی تو اداره اینقدر من از این اتاق به اون اتاق رفتم، که دیشب از پادرد نمیتونستم حرکت کنم!!!!!!!! قاعدتا کار اداریه و آدم باید پشت میز باشه.
ولی هی آدم رو از این اتاق به اون اتاق می کشونند! میدونید، چند وقته زمزمه های
رفتن مدیرعامل شنیده میشه و کلا اداره دستخوش کلی تغیراته. ولی پروژه همچنان پیش میره و البته سیاست اون ارگان بزرگه که ما زیر نظرشیم هم اینه که یه سری لایه های میانی مدیریتی شرکت مون حذف بشن! برای همین دیگه همه کارها مستقیم به خود مدیرعامل ارجاع میشه و پدر یکی مثل من که مستقیم دارم با مدیرعامل کار میکنم درمیاد! حالا فکر کنید دیروز سرم هم درد میکرد و پاهام هم همینطور بنا به دلایلی که دیگه بهش واقفید! یعنی اسمش این بود که ساعت چهار رو ربع رفتم بیرون از اداره، ولی خدا میدونه اندازه دوازده ساعت، من دیروز کار کردم. البته وسط کارها سری به کامنتهای محبت آمیز شما عزیزان میزدم، ولی وقت و تمرکزی نبود که بخوام بشینم پست بنویسم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام عزیزان من! صبح قشنگ همگی بخیر و شادی! با اجازه تون امروز پست نمیذارم. حالم خوبه و مشکلی نیست. فقط یه کم کارم زیاده و اونجوری که دلم میخواد نمیتونم بنویسم.

منو ببخشید! ایشالا تا فردا!قلب

[ سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام. صبح تون به نشاط و شادی!ماچقلب

میگم این طوفان هم خوب تهران رو سر کار گذاشته ها!!!!! هی میخواد بیاد و نمیاد! بعد یه دفعه یه وقتی میاد که کسی خبر نداره!!!!! دیروز از صبح که هوای تهران غبارآلود بود. هی ابری میشد و هی مردم میگفتند الانه که دوباره طوفان بشه! الانه که دوباره بیاد!!!!! دیگه ساعت سه که شد، من گفتم ردخور نداره. کارم هم زیاد بود. ولی تند تند کارهامو انجام دادم و شد ساعت چهار! یه دلم گفت: بایگانی رو بذار واسه فردا، برو به مانی برس! آخه باد شروع شده بود و درختها تکون می خوردند!!!! ولی گفتم بذار بایگانی هم بکنم و برم. خلاصه کارهامو انجام دادم و چهار و ربع رفتم به طرف مهد. واقعا هم باد می اومد ها.

خلاصه رفتم مانی رو برداشتم و سوار ماشین شدیم و مانی گفت: آسمون داره کبود میشه؟؟!! گفتم: نه مامان. فقط باد میاد. چیزی نیست. تازه من عااااااشق بادم! گفت: منم عاشق بادم!!!!!لبخند

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و همه چیزهای خوب. حال من خوبست و شما هم باور کنید!قلب هرچند که دیروز تا ساعت نزدیک هفت اداره بودم و میگرنم هم عود کرده بود و چشمام تقریبا جایی رو نمی دید. ولی شکر خدا الان بهتره.

عرض کنم خدمتتون که دیروز رو یادتونه که کیف دستی ام رو نیاورده بودم. خب همه چی توش بود. از کیف پول و کارت ورود و خروج و عینک و دسته کلید و غذا و ماست و خیار!!!! زود به مهدی زنگیدم که غذاها رو بذاره تو یخچال که خراب نشن.

یه عینک زاپاس تو اداره دارم و همچنین یه دسته کلید اضافه. که البته دیگه کلیدهای خونه توش نیست. همین کلید کمد و کشوهای اداره! دیروز حوالی ساعت ده، پول مهد مانی رو از طریق اینترنت پرداخت کردم و پرینت گرفتم و رفتم به طرف مهد مانی اینا، به همراه دوازده هزار تومن پول! البته یه مقدار دیگه هم پول برداشتم! سرم هم به شدت درد میکرد و با خودم گفتم برم از داروخونه یه سرم شستشو بگیرم و بیام یه کم بکشم به دماغم بلکه سینوزیتم بهتر بشه.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر! البته صبح گرم! چون به نظرم خیلی گرمه! برعکس غروبها که دیگه یاد گرفته طوفانی میشه!!!!! فعلا که همه چی در حال استراحته تا عصر! ببینیم دوباره عصر هم طوفان میشه یا نه. من که به پیش بینی اینا هییییییییچ اعتنایی نمیکنم!!!!! والا!!!!

طوفان روز دوشنبه رو که اصلا پیش بینی نکرده بودند؛ بعد از اونم مال سه شنبه رو پیش بینی کردند که حتی برگ هم تکون نخورد!!!!!!! دیگه از دیشب بی اطلاعم که گفته بودند یا نه! چون این دو سه روز خیلی خیلی درگیر بودم و از اخبار بی خبرم!!!!!

خب، بریم سر ماجراهای این چند روز که به سر من، صد سال گذشته! یعنی اینقدر که ماجراهای ضد و نقیض اتفاق افتاده.

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. صبح بعد از طوفانتون بخیر و شادی!!!!!! ایشالا که حال همه تون خوب باشه و یه وقت حتی نترسیده باشید!

عاقو! دیروز مهدی جایی کار داشت و ماشین دست مهدی بود. دیگه قرار شد عصر هم خودش بیاد دنبالمون! تا من برم دنبال مانی و اونم یه کم تاب و سرسره بازی کنه، مهدی هم رسید و رفتیم آبمیوه خوردیم و راه افتادیم به طرف خونه.
وقتی طوفان شروع شد، ما میدون هفت تیر بودیم! من فقط دیدم که آسمون هی داره رنگش کبودتر و قرمزتر میشه. تا یه جا قهوه ای شد و دیگه شب شد. همه ماشین ها هم چراغها رو روشن کردند! با موبایل مهدی فیلم گرفتم ولی اصلا تو فیلم، رنگ آسمون، اونی نبود که خودمون دیدیم!

بعدش بارون اومد ولی همه ماشین گلی شد! درسته گرد و خاک تو هوا بود، ولی انگار بارونه هم گل داشت!!! بعد دیگه هرچی به طرف پایین میرفتیم، شدت بارون بیشتر میشد. خیلی از درختها هم شاخه هاشون کنده شده بود و آخر سر هم تو خیابون ایتالیا، یه درخت افتاده بود و کل خیابون رو بسته بود! حال عکسشو میذارم!

خلاصه رسیدیم خونه و چشمتون روز بد نبینه! کف دستشویی و آشپزخونه گلی بود!!!!! یعنی چون پنجره باز بوده، داغون شده بود. ولی من ناراحت نشدم. همه اش خدا رو شکر میکردم که خونه سالمه و از اون مهمتر، ما از این مسیری که اومدیم، یه عالمه درخت افتاده بود. می تونست یکی از اونا بیفته رو ماشینمون و دیگه الان نباشیم در خدمت شما! که خدا رو شکر، اینجوری نشد!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

از صبح یه عالمه مطلب و عکس گذاشتم ولی الان که خواستم بفرستم، هم اش پرید! نمی دونم بشه دوباره امروز بنویسم یا نه. واقعا دیگه نمیدونم باید چه کار کنم. باید ظاهرا برم تو ورد تایپ کنم که اینقدر آدم زحمت نکشه و هدر نره بیخودی!!!!!!

[ دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

 سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر و شادی!قلببغل

ای کسانیکه کولر دارید و در این گرما ازش بهره می برید، قدرشو بدونید که همه از این امکانات ندارند!

کلا ما امسال فعلا کولر رو بوسیده و کنار گذاشته ایم! یعنی به خاطر مانی، مجبوریم تحمل کنیم و فعلا سمتش نریم. چون باد مستقیم نباید بهش بخوره و یه کم مراعات سینوزیتش رو می کنیم!

دیروز یه روز کاریابی بود! اینجوری که یکی از همکارهای قدیمی ام ـ که اتفاقا خودش هم در جستجوی کاره ـ باهام حرفید و گفت که میاد در شرکت و رزومه مهدی رو ازم میگیره. البته من براش میل کرده بودم ولی سیستمش تو خونه دچار مشکل شده بود. خلاصه دو سه بار زنگید که فلان تغیرات رو بدم رو رزومه و همچین کنم و همچون کنم!

ما هم گوش کردیم و هی توش دست بردیم و بنا به اونجایی که میخواست ببره، تغییرش دادیم. خلاصه اومد ازم گرفت و گفت که من نیتم خیره. دعا کنید که بشه. ما هم گفتیم ایشالا خدا بهترین رو برات بخواد.قلب

خب، اینجایی که ایشون رزومه رو برد، خودش یه چند صباحی پارسال بوده و بنا به دلایلی بیرون  اومده. الانم کادر جدید ازش درخواست کرده اند که برگرده ولی ایشون دلایلی داره که دیگه نمیخواد لااقل به این زودی اونجا برگرده. یه جای دیگه هم کار براش هست ولی به اونا گفته بی خیال من بشید و من یکی دیگه رو بهتون معرفی میکنم و دیروز بنده خدا رفته بود که در مورد مهدی صحبت کنه. خدا خیرش بده.بغل

بعدش هم از اونجا که بیرون اومد بهم زنگید و گفت که در مورد مهدی باهاشون صحبت کرده و حالا میخواد بازم رزومه رو تغییر بده و اصلا شب خودش با مهدی می حرفه که بگه چه کار کنه.

ما هم کلی تشکر کردیم و من خودم در نظرمه ایشالا اگه این کار رو جور کنه واسه مهدی، مثلا دو تا سکه تمام به عنوان کادو بهش بدم! یعنی اونجا، واقعا جای خوبیه و ایشالا که خیر باشه و بشه. پناه بر خدا.قلب

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام صبح قشنگ همگی بخیر!!!!!!!قلببغل

شکر خدا ما هم خوبیم و البته میگم که تو این سه روز چی برما گذشت!

چهارشنبه که رفتم دنبال مانی، مربی اش گفت که مانی، مانی همیشگی نبوده و سرزندگی و طراوت همیشگی رو نداشته! ناهار رو به زور بهش دادیم، ولی همه اش گفته گلوم درد میکنه.

بغلش کردم و کفشاشو پاش کردم و اومدیم تو حیاط مهد و من منتظر بودم که مانی یه عالمه بخواد تاب و سرسره سوار بشه! ولی فقط یه بار سرسره سوار شد و گفت: بریم!

هنوز دوزاریم نیفتاده بود و کلی خوشحال شدم از اینکه امروز اینهمه وقت نمیخواد درگیر بشم! خلاصه اول رفتیم بنزین زدیم و اینم بگم که اولین بار بود من میرفتم با کارت بنزین میزدم. یعنی کلا از وقتی که ماشین خریده ایم من و مهدی، همیشه مهدی این کار رو میکرد. خونه بابام که بودم، چرا میرفتم. چون ماشین دستم بود. خب اون وقتها هم که کارت نبود.

خلاصه رفتم و اول خواستم کارت رو بدم خود آقاهه زحمتش رو بکشه، ولی ماشین جلویی هم خانم بود و ایشون این کار رو کرد. در نتیجه آقای دیگه ای هم اینور نبود. پیاده شدم و گفتم حالا آپولو هوا کردن نیست که! رفتم کارت رو گذاشتم و رمز نامعتبر بود و دوباره زدم ولی در باک باز نمیشد. هرکاری میکردم نمیشد! به آقاهه گفتم: میشه یه لحظه بیایید؟

دستش هم  خالی بود ها! ولی گفت: خودت انجام بده!!!!!!!!تعجب یه بار دیگه هم صداش کردم که نیومد!!!!!! ما که نفهمیدیم چرا!!!!!!

راننده ماشین پست سری، یه پسر جوون و مودب بود و اومد ببینه چی شده که گفتم باک باز نمیشه. خلاصه به زور بازش کردم و بالاخره بنزین زدم و حساب کردم رفتم.

با مانی رفتیم آبمیوه فروشی که همیشه با مهدی سه تایی میرفتیم. یه لیوان آب پرتقال برای مهدی، آب کرفس برای خودم و شیرموز برای مانی خریدم. راه افتادیم و گفتم بهتره از فاطمی برم خونه که تا وقتی هم برسم فاطمی، دیگه طرح هم باز شده! رسیدیم خونه و دیدم مهدی خیلی حالش بده! ولی همونجا دیدم مانی یک سوم شیرموزش رو هم نخورده!!!!!!!

مانی رفت بازی کرد و منم داشتم از خستگی می مردم، تازه یه کم هم خودم سرما خورده بودم. ولی تو اون بلبشو، دیگه نمیشد منم مریض بشم! پس باید سالم می موندم!!!!یول

نیم ساعت بعد، مانی اومد گفت: مامان! گلوم درد میکنه! منو ببر دکتر!!!!!!!!

تعجب

این یعنی، بچه خیلی داشت اذیت میشد وگرنه در حالت عادی، اسم دکتر که میاد، گیس رو سر خودش نمیذاره!!!!!!!

مستاصل بودیم کدوم دکتر ببریمش! زنگیدم بیمارستان پیامبران که گفتند دکتر، هشت به بعد اونجاست! خب اون موقع تازه ساعت پنج و نیم بود!!!!! دل به دریا زدم و گفتم: می برمش همین بیمارستان مدائن که نزدیکه! مهدی گفت: منم میام! گفتم: نمیخواد! تو با این حالت بیای کجا؟! من که خوبم! خودم می برمش! دو قدمه، میریم و میاییم.

خب اگه حالت عادی بود و مهدی مریض نبود، حرفی نبود. ولی از بدن درد، یه گوشه افتاده بود!

بردمش دکتر و به دکتر گفتم که همین هفته قبل، پسرم مریض شده و البته اون موقع فقط سه روز تب داشته و تشخیص، ویروس بوده. ولی الان دوباره گلوش درد میکنه! دیگه واقعا نمیدونم باید چه کار کنم. از بعد از عید تا حالا، این دفعه پنجمه که مریض میشه!!!!!گریه

دکتر هم که یه خانم مهربون و وارد بود گفت: بیشتر به خاطر مهدکودکه. ولی اگه در عرض سه ماه، هرکی بیشتر از چهار بار سرما بخوره، حتما مشکل لوزه داره و باید بیاد یه فکری به حال لوزه اش بکنه.

بعد گلوی مانی رو معاینه کرد و گفت: ترشحات سینوسهاش ریخته تو گلوش. خوراکی سرد خورده؟ یادم اومد روز قبل، خونه بابام اینا، دو تا یخمک سرد خورد!!!!!!ناراحت

خلاصه دوباره دوا نوشت و اومدیم خونه و مهدی رفت دواهاشو گرفت و حالا دوباره کل و کشتی من و مهدی شروع شد برای دوا دادن به مانی. بعد به این نتیجه رسیدیم که درسته مهد و ویروس و بی خاصیت بودن داروها و همه اینا موثره در بیماری تند به تند مانی، ولی یه دلیل دیگه اش اینه که ایشون دواهاشو درست و حسابی نمیخوره و هی باید بریزم تو آب پرتقال و یا اگه بشه بریزیم تو دهنش، خیلی هاشو بالا میاره!

خلاصه دواشو ریختیم تو شیرکاکائو و قطره قطره میخورد و اصلا نمی تونست قورتش بده.

خودم فوری مرغ بیرون گذاشتم و زرشک پلو با مرغ درست کردم و مانی هم به زور چند قاشق خورد و دیگه داشتم از خستگی از پا در می اومدم. فقط تونستم چای درست کنم و به مهدی یه لیوان چای و عسل بدم؛ خودم هم خوردم!

خب، برنامه سر کارم هم این شده بود که پنجشنبه رو بیام سر کار! مهدی گفت: کاشکی میشد نری آشتی. من حالم اصلاخوب نیست. گفتم: میدونم. ولی من به همکارم قول داده ام که فردا رو برم.

خب الان با وضعیت کار مهدی، صلاح دیدم که پنجشنبه ها رو تا جایی که میشه بیام! خب چک داریم و بهتره دستمون خالی نمونه.

بعد کل و کشتی ما با مانی شروع شد و فکر کنید یک ساعت تمام داشتیم باهاش کشتی می گرفتیم که دواشو بخوره.

یعنی دیگه حس میکردم ظرفیتم تموم شده و نمیتونم تحمل کنم. هم خودم هم داشتم سرما میخوردم، هم مهدی مریض بود و هم این وسط، کمر مهدی هم گرفت و افتاد زمین!

زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!

همون شعری که یه بار افروز جون اینجا نوشتش!!!!!!!

خلاصه همینطور که پای ظرفشویی بودم، همینطور قطره قطره اشکام پایین می اومد و همه اش فکر میکردم چرا باید همه وقت و انرژیم صرف مریضی مانی بشه و هی کار و کار و کار و آخرش هم اعصاب خردی و هیچی به هیچی!!! و اینکه احتمالا ساختمان شرکتمون به شهرک غرب منتقل میشه و این یعنی، باید بگردم یه مهد دیگه اون طرفها واسه مانی پیدا کنم و داستان مهد، از اول شروع میشه!!!!!!!!

مهدی، مانی رو برد تو اتاق و بعد از چند دقیقه دوتایی بیرون اومدند و مهدی خطاب به مانی گفت: ببین مامان آشتی چقدر اذیت شده، ببین چقدر گریه کرده! تو که دواتو میخوری، خب چرا اینقدر اذیتش میکنی؟ مانی هم اومد پامو بغل کرد و گفت: ببخشید مامان!!!!!

بعدش شام حاضر شد و مهدی بازم سر شام به مانی گفت: ببین چشمهای مامان آشتی رو! خیلی گریه کرده!

فهمیدم خط سیاه از چشمم راه گرفته و اومده پایین! ولی داغون تر از این بودم که بخوام تمیزش کنم!!!

خلاصه شام خوردیم و جمع کردم و بردم شستم و دیگه عین یه جنازه اومدم افتادم رو کاناپه! بعد از ده دقیقه دیدم مهدی بلند بلند صدام میکنه با صدای نگران! دویدم تو اتاق و دیدم مانی بالا آورده رو تخت ما و رو عروسکش و لباسهاشو ...........

واسه چند ثانیه پلک هم نمیزدم!!!!!! همینطور داشتم نگاه میکردم! بعد مهدی خیلی آروم گفت: عیب نداره!!!!!!!!!!! بیا کمک کن ببریمش تو حموم!!!!!!!!

مانی رو بردیم تو حموم و مهدی خودش رفت تو حموم و لباسهای مانی رو درآوردیم و منم رفتم ملافه و هرچی وسیله که کثیف شده بود رو آوردم و انداختم گوشه حموم. بعد مهدی لباسهای مانی رو درآورد و به من گفت: نمیخواد تو بیای داخل! من تمیزش میکنم.

فقط هم بدن مانی رو شست و آب نریخت رو سرش! بعد یه حوله آوردم و مانی رو حسابی خشک کردم و لباس تنش کردم و دورش پتو پیچیدم و بردم تو نشیمن و روی بالش گذاشتم. مانی هم فوری چشماشو بست و خوابید!

الهی بمیرم. وقتی تو حموم مهدی داشت می شستش مانی گفت: خیالم راحت شد!!!!!!

اونجا بود که فهمیدم این بچه مشکل حالت تهوع داره و اگه دارو نمیخوره، درسته خیلی وقتها ادا درمیاره، ولی واقعا میلش نمیکشه و الان یه هفته است بازوهاش، عین ملخ شده از بس آب شده و لاغره!!!!!گریه

بعد مهدی ملافه و لباسها رو آب میکشید و من می بردم می انداختم تو ماشین لباسشویی. همون شب، یه سری ماشین رو روشن کردم و مهدی هم از حموم بیرون اومد و دیدیم دیگه نمیشد تو اتاق بخوابیم. چون خوشخواب خیس شده بود. من گفتم حالا شاید بو بده و اصلا مونده بودم چه جوری باید بشوریمش. حتما راه شستنش با بخارشوره. ولی در هر حال ما که بخارشور نداشتیم و باید از مامانم بگیرم که اون وقت شب که نمیشد!

مهدی تشک آورد انداخت تو پذیرایی و من دیگه از شدت خستگی بیهوش شدم. فقط قبل از خواب، نرم کننده ریختم تو ماشین و از مهدی خواستم وقتی کار ماشین تموم شد، لباسها و ملافه ها رو پهن کنه. بیهوش شدم بدون اینکه نماز بخونم، مسواک بزنم، یا آرایشم رو پاک کنم!!!!

خب همون شب، یه کم هم از خدا گله کردم و با گریه ازش خواستم اوضاعمون بهتر بشه. چون واقعا فشار زیادی بهم میاد این روزها! همین سه شنبه بابام گفت: اگه داییم نمیخواست بیاد خونه مون، دوست داشتم آخر هفته برم خونه آشتی اینا!

خب قدمش سر چشم. ولی اینکه اگه همون شب می اومد و می دید که مهدی چهارشنبه نرفت سر کار. یا اخر هفته می اومد و مهدی شنبه نمی رفت سر کار، همه اینا رو اعصابم میره و واقعا نمیدونم باید چه کار کنم!!!!!!!!!!

آدم از یه طرف درد خودشو داره، از یه طرف درد توضیح به دیگران! و اینکه اصلا دلم نمیخواد هیچ کسی اوضاع این روزهامون رو بدونه!


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااام صبح شما بخیر! قلببغل این تعطیلی های وسط هفته، گلی اند از گلهای بهشت! یعنی مطمئنا تو بهشت، چند روز وسط هفته تعطیل میشه و حسابی مومنین حال می کنند!!!!!!نیشخند

حال ما که خوبه. ایشالا شما هم خوب باشید. البته بگذرید از کمری که دیشب گرفته و صبح هم مهدی، مانی رو بغل کرد و گذاشت تو ماشین. ولی خب، از ماشین تا در مهد، مجبور شدم خودم بغلش کنم!

صبح ساعت شش بیدار شدم و خعلی خوابم می اومد. ولی به خودم نهیب زدم که پاشم حتما نماز بخونم. نمیدونم اون موقع آفتاب زده بود یا نه. بالاخره بلند شدم و خوندم و همونجا رو کاناپه پذیرایی دراز کشیدم و چادر رو زدم روم. ساعت رو هم گذاشتم رو شش و بیست دقیقه. با آلارم موبایل، بلند شدم به آرایش و امروز هم دیگه سبک لباسمو عوض کرده ام! (همچی میگه سبک، انگار میخواد بره سالن مد!!!!!) یعنی یه زیرسارافونی قهوه ای و مقنعه قهوه ای و سارافن و شوار سرمه ای!!!!!! البته سارافونه، جلو بسته نیست! خب گرمه و ادامه مون، محدودیت نداره واسه لباس. پریروز هم رفتم یه روسری نخی بخرم که پیدا نکردم. یه روسری نخی سرمه ای میخوام که حاشیه دورش یه کم رنگی رنگی باشه. که واسه اداره بتونم سر کنم.

القصه! لباسها رو پوشیدم و وسایل رو بردم بذارم تو ماشین که اون بارون شدیده شروع شد. یعنی هر قطره بارون، اندازه یه مشت!!!!!!! نیشخنددوباره برگشتم خونه و یه شال انداختم رو سرم که سر و لباسم خیس نشه. دیددم مهدی هم بیدار شده و داره لباس می پوشه. گفتم: آره دستت درد نکنه. کمرم گرفته. بیارش تو ماشین بی زحمت.

خودم رفتم وسایل رو بذارم تو ماشین که دیدم شدت بارون کم شده! وسایل رو گذاشتم و دوباره برگشتم شال رو گذاشتم تو خونه و با مهدی رفتیم طرف ماشین. دوباره مانی پاشد به غر غر که منو نبرید. مهدی هم گفت: یواش برو!

خداحافظی کردم و راه افتادیم من و مانی و بارون هم کم کم قطع شد! جالبه وقتی رسیدم عباس آباد، زمین خشک بود!!!!!! خلاصه اومدم اداره و الان هم در خدمت شما هستم.

سه شنبه قبل از اینکه برم دنبال مانی، سر راه یه دنت خریدم و گذاشتم تو کیفم. به مهد رسیدم و مانی رو تحویل گرفتم و باز میخواست تاب و سرسره بازی کنه. یه مادری اونجا بود که میگفت: یه پولی بدیم به مهد که این تاب و سرسره رو برداره از اینجا!!!! که اینا رضایت بدن از مهد بیان بیرون!!!!!!!عینک

بعد که دیگه مانی راضی شد بیاد بیرون، خواست بره سوار ماشین بشه که بهش گفتم: بیا بریم سر کوچه دنت بخریم. خلاصه اومدیم سر کوچه و بردمش تو ساختمون رادیولوژی. تا  وارد شدیم گفت: منو آوردی بیمارستان؟ گفتم: اینجا که بیمارستان نیست! گفت: آخه بوی بیمارستان میده!!!!!!!!!!! متفکر

بعدش رفتیم پیش مسوول پذیرش و من به آقاهه سلام کردم و گفتم: آقا! دنت دارید؟؟؟!!!!!!!!! هاج و واج نگام کرد. به مانی اشاره کردم و اونم گرفت چی میگم و گفت: بله.

دفترچه مانی رو بهش دادم و بعد از چند دقیقه ما رو فرستاد داخل. حتما خیلی هاتون واسه عکس رفته اید. یه تخت هست که روش چوبیه معمولا. فضای اونجا واسه مانی جالب بود و مانی گفت: مامان! من میخوام برم رو تخت! گفتم: بذار خاله بیاد ببینیم اجازه میده یا نه! که یه خانم مهربون اومد و بهش گفتم: شما می خواین به ما دنت بدید؟ گفت: بله. ولی یه کم کار دارم تو اون اتاق. منم گفتم: باشه. پس تا شما دنت درست کنید اونجا، ما هم اینجا می مونیم. بعد مانی گفت: می ذارید من برم رو تخت؟ اونم گفت: البته!!!

خانمه رفت و بعد از دو دقیقه برگشت و مانی رو گذاشتم رو تخت و خانمه یه روپوش خیلی سنگین تنم کرد و یه صفحه هم دستم داد و گفت: اینو کنار صورت مانی بگیر. بعد به مانی گفت: ببینم چقدر میتونی دهنتو باز کنی! منم به مانی گفتم: آخ جون مانی! خاله داره باهات شیر بازی میکنه! تو هم عین یه شیر دهنتو باز کن! مانی هم دهنشو باز کرد و خاله هم تند رفت تو اتاق و عکس رو گرفت! به همین سادگی!قلب

بعد از دو دقیقه هم عکس رو بهمون دادند و برگشتیم تو ماشین و پیش به سوی خونه.

خونه که رسیدیم، مهدی دو سه ساعت بود که از بیمه برگشته بود. البته می لنگید. نمیدونم گفته ام براتون یا نه، که از همین سفر اخیر شمال تا حالا، پاشنه های مهدی به شدت درد میکنه. میدونم خار پاشنه است. یعنی پاشو نمیتونه بذاره زمین! گفتم: کفه ژله ای نخریدی؟ گفت: چه جوری برم بخرم با این پادرد! همین که رفتم بیمه و برگشتم، پدرم دراومد.

یه کم گذشت و مانی رو گذاشتم پیش مهدی و گفتم من زود برمیگردم. پریدم تو اتوبوس و رفتم سه راه جمهوری و یه جفت کفه ژله ای ـ فقط پاشنه ـ براش خریدم و برگشتم خونه! سر راه هم دیدم شوخی کردم جدید اومده. اونم گرفتم و اومدم خونه.

دو سه جمله با مهدی حرفیدم و بعد گفت: به خدا اشتی! با خودم عهد کرده بودم اگه امروزم بیای و بهم بی محلی کنی، دیگه تا آخر عمر باهات حرف نزنم!!!!!!!!

گفتم: تو منو ناراحت کردی. ازم عذرخواهی کردی؟ از دلم درآوردی؟

گفت: دیشب مگه بهت نگفتم بیا بغلم! چرا نیومدی؟ گفتم: تو بگی، مگه هروقت تو بگی من باید بیام؟ من از دستت ناراحت بودم. تو باید از دلم در میآوردی.

خلاصه اینجوری و یه کم هم با هم حرف زدیم.

بعد تو یخچال یه کم قورمه سبزی داشتیم. با خودم گفتم: دو پیمانه کته درست میکنم و دیگه بی خیال شام. یه بسته گوشت هم گذاشتم بیرون.

مهدی هم بیرون ناهار خورده بود ظهر. حتما ساندویچ!

بعدش پریدم تو حموم و دوش گرفتم و اومدم یه بسته لوبیا یخ زدایی کردم و ریختم تو جی پاس!

عاقو اینو بهتون بگم که این وسیله ای که من دارم، زودپز برقی نیست. یعنی روش نوشته: جی پاس! ولی ما می خوندیم تا حالا: جی پز!!!!!!! منتها من فکر میکردم جی پاس اسم مارکشه! ولی مثل اینکه اسمش جی پاسه! حالا از این به بعد هر جا گفتم جی پاس، بدونید اینه! وسیله خوبیه که تایم داره و مهمترین نکته اش اینه که آب کم نمیکنه و خیلی زود مواد رو می پزه. بدون اشعه البته. یعنی به خاطر پرس کردن هوا، مدت زمان پخت خیلی کم میشه. غذا هم توش خیلی خوشمزه میشه!

القصه، دیگه میدونید که ابزار دست منه و خلاصه لوبیا ریختم توش و رفتم سراغ پوست گرفت سیب زمینی و نگینی خردش کردم و  سرخش کردم. سیب زمینی ها رو از ماهیتابه درآوردم و بعدش تو همون روغن، پیازداغ کردم و گوشت چرخ کرده رو توش تفت دادم و نمک و زردچوبه و فلفل زدم و گذاشتم یه کم تفت بخورند با هم. لوبیا که پخت، به اینا اضافه کردم و دیگه آب نریختم توش. اینا رو گذاشتم بمونه تا خنک بشه و بذارم تو یخچال واسه ناهار فردا.

یه استکان کته کردم و از قبل هم یه کم برنج و چند تیکه جوجه داشتیم. سفره انداختم و شام خوردیم و وسط شام داداشم زنگید که ماشینم نزدیک خونه تون خراب شده و اگه هستید بیام. گفتیم بیا!

دیگه هرچی غذا مونده بود واسش برداشتم و برنج البته کم بود که بعد از شام مهدی رفت نون خرید. داداشم هم با اون رسید و از مهدی تشکر کردم و وقتی هم داداشم فهمید که مهدی به خاطر اون رفته نون خریده، خیلی تشکر کرد ازش.

بعدش غذای داداشمو دادم و رفتم تو آشپزخونه و ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و یه سری قابلمه و ماهیتابه شستم و چای  گذاشتم و دیگه صدای مهدی دراومد که دیگه بیا بشین و اینقدر خودتو هلاک نکن! شام داداشم تموم شد و رفتم بقیه نونها رو بسته کردم و گذاشتم تو فریزر و دستی به آشپزخونه کشیدم و مسواک و کرم دور چشم و کرم دست و لالا!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. امروزم واسه خودش یه پا پنجشنبه است! درسته که دوشنبه است!!!!!! ولی خب با توجه به تعطیلی فردا، کلی کیف و حاله!!!!

یووووووووووهووووووووووووووووهوراهورا

هفته دیگه هم که چهارشنبه و پنجشنبه تعطیله و کلی عشق و صفا! البته اگه مثل من، نخواهید باج بدید و دهنتون بابت تعطیلی ها سرویس بشه، خوش خواهد گذشت. حالا تعریف میکنم چیه جریان.

دیروز تو نت سرچ کردم و دیدم یه رادیولوژی نزدیک مهد مانی و شرکت خودمونه. عصر که رفتم دنبال مانی، قبلش یه سر رفتم اونجا و در مورد عکس لوزه پرسیدم و گفت که هیچ مقدمه ای نمیخواد از ساعت سه و نیم باز هستند. منم رفتم مهد و کیف مانی رو نگاه کردم و دیدم دفترچه مانی، تو خونه جا مونده!!!!!! یه کم مانی تو حیاط بازی کرد تا ساعت پنج شد و راه افتادیم به طرف خونه. تو ماشین که نشستیم مانی موز رو دید و گفت: بده بخورم! موز رو بهش دادم و رفتیم خونه. حالا نگو دیروز تو مهد حالش به هم خورده و اون موقع گشنه بوده!!!!!

خیلی خسته بودم وگرنه دوست داشتم برم جمهوری یه هت ست بخرم واسه خودم. حالا احتمالا امروز دیگه میرم.

رسیدیم خونه و مهدی با خوشرویی (!) بهمون سلام کرد و به مانی گفت: از مامان تشکر کردی که اینهمه واست زحمت میکشه و می برتت و میارتت و الانم واست خرید کرده؟ (واسه مانی چی پف خریده بودم با چوب شور!!)

یعنی باحاله این مهدی. بگو اگه زحمتها رو میدونی و به بچه یاد میدی، چرا خودت میزنی زیرش؟؟؟؟!!!!!!!!!!متفکر

لباسهامو درآوردم و رفتم دیدم بازم ناهار نخورده!

با مانی مشغول بازی شد و  بهم گفت: یه کم دراز بکش رو تخت یه استراحتی بکن.

منم رفتم دراز کشیدم رو کاناپه و مشغول وایبربازی شدم!!!!!!!! تو یخچال دو تا کباب تابه ای داشتیم و یه کاسه هم قورمه سبزی. میشد شب رو باهاش سر کرد!چشمک

بعد حوالی ساعت شش مهدی و مانی هم از اتاق بیرون اومدند و منم فیلم ضد گلوله رو گذاشتم. واقعا از مهدی هاشمی بعیده این فیلم. اولا سوژه دیگه نخ نما شده. اینکه یکی از جبهه بدش میاد و ازش به عنوان ابزار استفاده میکنه! من خودم چون مهدی هاشمی و گلاب آدینه رو دوست دارم برای همین ازشون خیلی متوقع هستم! تازه چقدر هم جایزه برده! به چی جایزه داده اند، من نمیدونم! شما نمیدونید این فیلم طنزه، درامه، چیه آخه!!!!!!!

به هر حال؛ فیلم تموم شد و وقت ما هم هدر رفت و رفتم تو آشپزخونه و هرچی نبات داشتیم ریختم تو قابلمه و یه کم آب ریختم روش و گذاشتم رو حرارت. بعد دو پیمانه برنج کته کردم و تا زمان دم کنی انداختن بشه، رفتم سریع یه دوش گرفتم و پیرهن ناز و نرمم و پوشیدم و اومدم دم کنی انداختم رو برنج و مهدی گفت: امشب شام مهمون من هستید! تو شام چی میخوری؟

گفتم: هیچی! گفت: پس هیچی دیگه!

رفتم تو آشپزخونه و با خودم گفتم: درسته باهاش سرسنگینم، ولی الان فکر نکنه چون بیکار شده، میخوام واسه جیبش دلسوزی کنم و بهش بربخوره. بعد از چند دقیقه گفتم: حالا چی میخوای بدی بخوریم؟ گفت: تو که نمیخوری! ولش کن. گفتم: نه خب، هرچی میخوای، برو بگیر. گفت: میخواستم کباب و جوجه بگیرم. گفتم: برو بگیر!!!!!!

و یادم افتاد که ناهار نخورده و گذاشته با من و مانی شام بخوره!!!!!! تف به روزگاری که مرد از صبح گشنه باشه و تو خونه باشه و دلش نیاد یه چیزی بخوره!ناراحت

تف!!!!!!!!!!!زبان

نمیخوام به تاریکی لعنت بفرستم و شمع روشن نکنم. ولی خب داریم دنبال کبریت می گردیم که شمعه رو روشن کنیم!!!!!! یکی از کسانی که بهم قول داده، بهونه اش این بود که درگیر یه مجمع مالیه که اونم امروز انجام میشه. دیگه من میدونم و ایشون، از پس فردا که روز کاریه. ببینم چه میکنه!!!!!!!!!

تا مهدی بره کباب رو بیاره، نماز خوندم و زنگیدم به عمه مهدی که حال دستش رو بپرسم که اونم سر نماز بود و پسرش گفت: حال دستش خوبه و هنوز عمل نکرده. گفتم پس بعدا می زنگم بهش.

مهدی رسید و کباب آورد و نشستیم به خوردن. برنج دم کشیده بود و زیرش رو خاموش کردم و واسه مانی یه کم آوردم ولی اصلا میل و اشتها نداشت! به زور چند قاشق برنج و جوجه بهش دادم و خودم هم چند لقمه با نون خوردم و در عوض مهدی حسابی خورد!! گفتم: برنج بیارم؟ گفت: نه!

اون روز هم از شهران، دو گونی برنج خریدم و چند روزه به مهدی میگم برنجها رو  از پشت ماشین بیاره تو خونه که نمیاره. البته دو کیسه هندی خریدم! خب دیگه، الان با این وضعیت، نمیشه هر روز برنج ایرانی خورد! حالا قاطی پلوها رو با هندی درست میکنم. پناه بر خدا. تا اون چی بخواد!

مهدی که از در اومد با کبابها، متوجه تغیر قیافه ام شد و گفت: چی شده؟ گفتم: هیچی! گفت: پس چرا اینقدر ناراحتی؟ جوابشو ندادم.

اعصابم خرد بود چون تا برگرده، یه ماجرایی اتفاق افتاد!!!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. خدایا شکر به خاطر این صبح قشنگ! یعنی اگه رفتید بهشت یه روزی، یاد این هوا بیفتید که مطمئنا همینطوره! قلببغل

صبح ساعت شش و ربع بیدار شدم و یه کم اینور و اونور کردم و نهایتا پاشدم و آرایش و برداشتن وسایل و البته وقتی رسیدم مهد، یادم اومد تخم مرغ مانی رو یادم رفته بیارم!!!!!!آخ

همه رو بردم گذاشتم تو ماشین و بعدش اومدم مانی رو بغل کردم. مهدی بیدار شد و گفت: کمرت درد میگیره. بذار من بیام.

بردمش تا دم در و کفشامو پوشیدم و مهدی خودش اومد در رو پشت سرم بست. مانی رو گذاشتم تو ماشین و خواب بود. البته خواب و بیدار. بعد که حرکت کردیم بیدار شد و نالید که منو نبر! گفتم:  امروز میخوام زیاد پیشت بمونم.

خودم فکر میکردم امروز مکافات داشته باشم با بردنش. بعد از چهار روز که مریض هم بوده و همه خیلی هم نازش رو خریده اند! ولی خدا رو صد هزارمرتبه شکر که اذیت نکرد.

بعد رفتیم در یه میوه فروشی و دو تا موز خریدم. واسه امروز و فردا. اومدم تو ماشین و حرکت به سوی مهد. تو راه هم بازم اون آهنگ تتلو رو گوش میدادم. یعنی تا خودمو خفه نکنم ول نمیکنم!!!!!

در مهد رسیدیم و یه جایی هست روبروی مهد که جای پارک دو تا ماشینه. منتها ماشین اولی که پارک میکنه، باید یه کم مهربون پارک کنه که ماشین دومی هم جا بشه. من خودم خیلی رعایت میکنم. البته امروز مجبور شدم از ته بیام و داشتم عقب جلو میکردم که مربی مانی هم از راه رسید و مانی با دیدنش زد زیر گریه!

به مانی گفتم: گریه نکن که بذاره زیاد پیشت بمونم. گفت: باشه. بعد از چند ثانیه آروم شد. پیاده شدیم و البته مانی منو سفت بغل کرده بود! یعنی من بغلش کرده بودم! تا رفتیم داخل و بهش اطمینان دادم که می مونم. مربی اش گفت: خوش گذشت؟ گفتم: مریض بود. منتها نشد بهتون بزنگم و اطلاع بدم.

ناراحت شد و در مورد لوزه سوم یه کم با هم حرف زدیم و گفتم که هرکی رو دیده ام عمل کرده راضی بوده. فقط تو نت که سرچ میکردم دیدم یه بچه سه ساله در اثر عمل، مرگ مغزی کرده و همین یه کم دلمو آشوب میکنه. البته اینا رو به اون نگفتم.

بعد مانی رفت بغل مربی اش و اونم بوسش کرد و بدنشو مالید و فرستادش تو کلاس که کارتون ببینه. مانی اینقدر محو کارتون بود که فقط یه بار برگشت منو نگاه کرد. دیگه ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه پاشدم رفتم از مانی خداحافظی کردم. خیلی راحت خداحافظی کرد و سرگرم کارتونش شد!!!!!چشمک منم از مربی اش تشکر کردم و بیرون اومدم.

هوای بهاری، بچه سربه راه که راحت رفته تو مهد! کاری که دارم و میرم به طرفش! خدایا صد هزارمرتبه شکر.قلب اگه یه جاهایی یه خاری تو دلم میره و شرایط و آدمها اونجوری نیستند که دلم میخواد، ولی تو هستی. دیگه گور بابای همه چی. هنوز چیزهایی هست که دلم باهاشون گرم بشه. اگه هیچی هم نباشه، بازم تو هستی. مثل همیشه بغلم کن!

رسیدم اداره و الان هم در خدمت همه شما هستم.

دیشب هم تا شش و ربع اداره بودم. یعنی اینجوری که یکی از رئیس هام داشت رو یه قرارداد کار میکرد و منم درگیر بودم. هی جمله بندیها رو پس و پیش میکردیم. دیگه مغز هر دو هنگ کرده بود. این وسط صد تا کار دیگه هم بود. ولی شکر خدا تموم شد و این رئیسم گفت: کار دو ماه رو توی پنج روز کردم و حسابی خسته شدم!!!!!! تو دلم گفتم: آره خب، تنهایی کردی!!!!!!!یول

اون که خداحافظی کرد، تا من فایلها رو ببندم و جمع کنم، دیگه شش و ربع شد و حرکت کردم به سوی خونه. یکربع به شش زنگیدم به مادر مهدی و گفت که مهدی و مانی خیلی وقته که رفته اند. من از صبح نرسیده بودم حال مانی رو بپرسم.

بعد سر راهم یه آقایی از این سبزی دسته ای ها می فروخت. شش دسته واسه سبزی خوردن خریدم و گفتم حالا که غذا پختن ندارم، سبزی بخرم. لااقل هفته ای یه بار سبزی بخوریم. اون که تموم شد، سالاد بخوریم!!!!! این سبزی خیلی خاصیت داره منتها دم دست من نبود که بتونم بخرم. دیروز که سر راهم دیدم کلی خوشحال شدم!

کلید انداختم و رفتم تو، مهدی رو کاناپه نشسته بود و با لبخند مهربون، بهم سلام کرد. منم خیلی عادی جوابشو دادم. دودوش خواب بود تو اتاق! کیسه سبزی رو گذاشتم رو کابینت و رفتم دستامو شستم و مقنعه و مانتو و شلوار رو درآوردم و موبایلم رو برداشتم و رفتم دراز کشیدم رو کاناپه تو پذیرایی!

یه کم وایبر بازی کردم و بعدش اومدم سبزی رو پاک کردم و خدا خیر بده این ایده رو که آدم پول بیشتر میده ولی دیگه دستش نمیخوره به گل سبزی و وقتش هم صرفه جویی میشه. دو سوته سبزی پاک شد و ریختمش تو یه کاسه بزرگ و آب ریختم روش. بعد پیرهن نخی راحت تو خونه رو که به جای لباس خواب ازش استفاده میکنم رو با حوله برداشتم و رفتم حموم و دوش گرفتم.

بعدش بیرون اومدم و یه کیت کت که یکی از مدیرها به مانی داده بود رو بردم رو سرش و بوسش کردم که بیدار بشه. دیگه ساعت نزدیک هشت بود! تو خواب غر زد و نخواست بیدار بشه. گفتم: باشه. من برات یه چیز خوشمزه آورده ام. اگه دوست داشتی بیا بخور.

بعد کیت کت رو گذاشتم رو میز نشیمن و مانی گفت: کو؟ و بلند شد و اومد تو هال.

منم بغلش کردم و بوسش کردم و کیت کت رو دادم بخوره.

رفتم تو آشپزخونه و سبزی رو از آب درآوردم و شستم و گذاشتم تو سبد تا آبش بره. بعدش دوباره رفتم لمیدم رو مبل. دیگه هشت و بیست دقیقه برنج و کباب تابه ای رو گذاشتم گرم بشن و کم کم وسایل سفره رو هم آوردم و نماز مغرب رو خوندم و نماز عشا رو گذاشتم برای بعد از شام.

سفره رو انداختم و من و مانی نشستیم سر سفره! مهدی رو کاناپه بود و داشت فیلم دوئل رو ازنصفه نگاه میکرد. منم داشتم واسه مانی قصه گنجشکی رو می گفتم که امروز تو طوفان و بارون، خورد به شیشه و ما آوردیمش تو شرکت و خشکش کردیم ولی هنوز نمی تونست پرواز کنه! ولی وقتی بهش غذا دادیم، بالش قوی شد و تونست بال بزنه.

مانی با دقت داشت به داستان گوش میکرد و میگفت: اون گنجشک منه!

گفتم: آره پسرم مال شماست. من یه حوله میذارم تو کیفت که هر جا گنجشک خیس دیدی، خشکش کنی و بهش غذا بدی. گفت: باشه. من مواظبشم.

براش قصه میگفتم و قاشق قاشق بهش غذا میدادم. در جریان این مریضی اخیر، گوشه لبش رو از داخل گاز گرفته و یه کم دردش میکرد. منتها من قصه میگفتم و سرگرمش میکردم که نکنه به هوای درد دهن، غذا نخوره.

نیم ساعت غذا خوردن هر دوتامون طول کشید. سبزی هم بود و حسابی به منم چسبید. البته سعی میکردم بیشتر سبزی بخورم.

مهدی هم نیومد سر سفره!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون! قلبصبح قشنگتون بخیر. اونایی که تهران هستید، حتما دیشب حسابی حال کردید. عاقو عجب هواییه!!!!! عجب بارون قشنگی دیشب می بارید . من که کلی زندگی کردم با اون بارون! با اون هوا! با اون.......

خب، چهارشنبه صبح مهدی، مانی رو برد خونه مامانم اینا گذاشت که خودش بره به کارهاش برسه. البته که هیچکی نمیدونه مهدی دیگه سر کار نمیره! مامانم فکر کرده بود مهدی رفته شرکت. بعدش رفته بود خونه و از اونجا هم به من زنگید که چی بیارم و منم یه سری وسیله مورد نیاز رو گفتم بیاره. بعدش اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانم اینا.

وقتی رسیدیم، مامانم گفت که سه ساعت پیش به مانی تب بر داده و سه ربع پیش هم واسش شیاف گذاشته، ولی وقتی مهدی درجه تب براش گذاشت، سی و نه و شش اوشن تب داشت!!!!!!آخ

تند تند لباس عوض کردیم و حاضرش کردیم و بردیمش دکتر. تو کوچه که مهدی داشت دور میزد، داداشم از راه رسید و اینقدر خسته بود که من دلم نیومد بهش بگم بیاد. خب اصلا می اومد چه کار میکرد. خودش گفت: بیام باهاتون؟ من گفتم: نه بابا تو بیای چه کار. برو خونه تا ما برگردیم! مهدی گفت: آره بیا! شاید کاری باشه! و مستاصل نگاش کرد! منظورش از کار، این بود که تو کنارمون باشی!

یعنی وقتی مانی مریض میشه، کسی نمیدونه من چقدر دلم میخواد یه تور سه روزه واسه دورترین جای دنیا واسه مهدی بگیرم که بره. فقط بره و وقتی مانی خوب شد برگرده! آدمو روانی میکنه!!!!!!!گریه

خلاصه داداشم ماشین رو پارک کرد و اومد سوار شد و همه با هم دسته جمعی رفتیم زیارت! یعنی رفتیم بیمارستان. من خودم از تو اداره زنگیده بودم به بیمارستان که ببینم خود دکتر مانی هست یانه. که شکر خدا گفتند تو بیمارستانه. بعدش هم رفتیم دیدیم تو کلینیکه و یه عالمه آدم هم قبل از ما اومده اند. مجبور شدیم بریم تو اورژانس و از ساعت یکربع به هفت تا هشت و بیست دقیقه تو اورژانس بودیم تا دکتر اومد!!!گریه

دیگه تب مانی پایین اومد تو اون مدت!! خیلی پسر خوبی بود و گذاشت دکتر حسابی معاینه اش کنه و گفت که احتمالا لوزه سوم داره و تا قبل از پنج سالگی نباید عمل بشه. با همین داروها میشه کم و بیش کنترلش کرد.

خلاصه اومدیم خونه و شروع کردیم به دادن داروها. دیگه مهدی بدبختمون کرد از بس هی نگران، رفت و اومد و گفت: یعنی این بچه چشه! منم میگفتم: خب سرماخورده. یه مریضی ویروسی.

خب مانی هم حال ندار بود و این تب، واقعا آبش کرده بود. ولی من ترجیح میدادم آروم باشم که لااقل مانی از یه نفر، آرامش بگیره. بابام هم همه اش میگفت: این بچه چرا غذا نمی خوره، این بچه چرا نمیتونه راحت بخوابه؟! هی خر خر میکنه! بعد همون شب، مامانم انگشتشو گذاشته بود لای لب مانی که لااقل کمتر خر خر کنه!

اون شب  رو خونه بابام اینا موندیم و مانی همچنان هر چند ساعت یکبار تب میکرد و ماهم دواهاشو بهش میدادیم. روز پنجشنبه صبح بیدار شدیم و با مامانم رفتیم خرید کردیم. واسه عصرش که مامان و بابای مهدی میخواستند بیان پیش مامانم که از مکه اومده بود! بعد از خرید برگشتیم خونه و من جاروبرقی کشیدم و مامانم هم گردگیری کرد و ظرف و ظروف پذیرایی رو آماده کردیم و ناهار و بعدش هم یه چرت و بیدار شدیم.

عصر مهدی حاضر شد بره دنبال مامانش اینا. قبلا هم گفته بود که ماشین ندارند. داشت حاضر میشد که ازش پرسیدم: راستی داداشت پنجشنبه عصر هم کلاس داره مگه، که ماشین رو برده؟ یه دفعه مهدی توپید بهم که: فکر نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه!!!

تعجبتعجبتعجب

هیچی نگفتم! یه کم گذشت و رفتم تو هال و مهدی داشت از در میرفت بیرون که گفت: من برم صندلی مانی رو از تو ماشین بردارم!

آخه صندلی مانی عقب ماشینه و پراید هم یه ماشین جمع و جوره و اینه که دو نفر به راحتی نمی تونند عقب بشینند. به خصوص که خواهر وسطی مهدی، یه کم تپله و با مامانش جا نمی شدند عقب ماشین ما بشینند! حالا فکر کنید درآوردن صندلی ماشین، کار حضرت فیله! یعنی یه کار خیلی خیلی سخته.

مامانم گفت: چرا صندلی رو دربیاری؟ مهدی گفت: آخه مامانم اینا جا نمیشن! مامانم گفت: خب ماشین ما رو ببر! مهدی تعارف کرد: نه،.. خب در میارم صندلی رو! مامانم گفت: پسرم تعارف نداره که. ماشین ما رو ببر و بیارشون!

من که هیچی نگفتم اول. تا یاد بگیره وقتی با زنش حرف میزنه تربیت داشته باشه و تلافی چیزهای دیگه رو سر زنش درنیاره! بعد مهدی به من نگاه کرد. زیر لبی گفتم: خب وقتی میگه ببر، ببر دیگه!

حالا فکر کنید خود خانواده مهدی، به مهدی هم ماشین نمی دادند!!!!! چه برسه به اینکه مثلا این اتفاق وارونه می افتاد و مثلا خانواده مهدی از مکه اومده باشند و مهدی بخواد با ماشین خودشون، بیاد دنبال پدر و مادر من!!!!!! اولا بابای من اگه شده کلیه اش رو می فروخت، با آژانس میرفت و می اومد. ولی خب، خانواده ها با هم فرق دارند دیگه. این چیزها برای خانواده من مهم نیست!

خلاصه مهدی رفت و پدر و مادر و خواهر وسطی اش رو آورد و من واسه مادر مهدی بستنی سنتی هم خریده بودم چون خیلی دوست داره. یکی دو ساعت بودند و گفتند و خندیدند و یه دفعه حال مانی بد شد.

یعنی یه دفعه سرفه کرد و سرفه کرد! مامانم دوید یه کاسه آورد و داد دستم. مانی تو بغل من نشسته بود و یه دفعه بالا آورد. اون موقع من تو نشیمن نشسته بودم و وقتی مانی بالا آورد، یه جوری کج نشستم که پشت مانی، به حضار محترم در پذیرایی باشه. خب صحنه جالبی نیست دیگه!

مانی که بالا آورد، مهدی دوید تو اتاق و دستشو گذاشت رو سرش! خب غیر از مساله حال به هم خوردن، کلا آدم ناراحت میشه. به خصوص که خیلی به مانی فشار می اومد و با چشماش بهم التماس میکرد که یه جوری از اون حالت خلاصش کنم! رگهای پیشونیش هم زده بود بیرون. من هی پشتشو می مالیدم و میگفتم: عیب نداره مامان! خوب میشی. اینا مریضی اند که از دلت داره میاد بیرون. مامانم هم از بالا پیشونی مانی رو گرفته بود که کمتر بهش فشار بیاد.

بچه واقعا اذیت شد. ولی من همه اش آرومش میکردم تا تو بغل من، احساس آرامش کنه. آخه مامانش بودم!!!!!!!لبخند

بعدش بردم لباسشو عوض کردم و دست و روشو شستم و یه کم بعد، مهمونا رفتند. یعنی مهدی بردشون و برگشت. کم کم حال مانی جا اومد و دیگه بعد از شام، رفتیم خونه مون.

مهدی هنوز تو قیافه بود واسه من! خوب منم ازش ناراحت بودم. چون شب که داشتم وسایل رو جمع میکردم، یکی دو بار برگشت گفت: تو که عین خیالت نیست از اینکه مانی مریضه! گفتم: یعنی اگه عین تو یه طرف غش کنم و چهار نفر هم بخوان منو جمع کنند، به نظر تو مامان خوبی میشم؟ بس کن دیگه!

اونجا دیگه بحث رو ادامه ندادم و اومدیم خونه مون و خوابیدیم تا جمعه صبح.


ادامه مطلب
[ شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ