چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام. صبح زیباتون بخیر. امروز یه نسیم کوچولو می اومد ها!!!!!! صبح که با مانی از خونه بیرون اومده بودیم و منتظر تاکسی بودیم، من این نسیم رو حس کردم. به جون خودم! البته کوتاه بود ولی بود!!!!!!!یول

امروز فرده و ماشین نیاوردم. البته از دیروز رو مخ مانی کار کردم که فردا با تاکسی میریم و اونم خوشحال شد که آخ جووووووووووون! تاکسی سبز! آخه عاشق تاکسی سبزه! زیاد خوشش نمیاد سوار تاکسی زرد بشه!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. نمیدونم اداره شما ساعت چند باز شده امروز. شرکت ما که یه حرکت انتحاری کرد و ساعت نه و نیم شروع به کار رو اعلام کرد!!!! منم با مربی مانی هماهنگ کردم و اونم گفت که باید هشت مهد باشه. گفتم ده دقیقه به هشت سرکوچه تونم. که البته یه کم دیرتر شد و بایدواسه مانی شیر و موز هم میخریدم. خلاصه رسیدیم مهد و دیدم تو کوچه اصلا جای پارک نیست!!!! بالاخره یه جا پیدا کردم و ماشین رو چپوندم و فکر کنم هشت و بیست دقیقه کارت زدم!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. بعد از این تعطیلات. ایشالا تونسته باشید یه استراحتی کرده باشید. به خصوص روزه داران عزیز که حقیقتا خدا باید بهشون یه توان مضاعف بده که این گرما رو تحمل کنند!

خب این چند روز واسه منم خوب بود. یه مهمونی داشتم و البته بیشترش استراحت بود.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. ساعت ده صبحه که دارم می نویسم. الان با خودتون میگید که حتما دیروز خونه دوستم بودم و دیشب تا دیروقت به حرف و خوش گذرونی گذشته و اشتی دیگه صبح نا نداشته بلند شه و دیر اومده.

اما.............


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح همگی بخیر و نیکی.قلب شکر خدا منم خوبم. کلی حرف دارم براتون! (کی حرف نداشتی و ساکت بودی؟!)

خب دیروز دو تا بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد. البته هنوزم هستند بارهای دیگه. ولی اونی که میخواستم شد و قدم اول توسط مهدی برداشته شد. همین کلی سبکم میکنه.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح قشنگتون بخیر.

صبح اینهمه گرمتون بخیر!!!!!!!!! پنجاه دقیقه است که اومده ام شرکت ولی نت نداشتم. وگرنه دیگه الان آخرهای پست نوشتنم بود تقریبا!

خب آرژانتین نائب قهرمان شد. خداوکیلی نیمه اول، آلمان رو لوله کرد. ولی خب نیمه دوم آلمان خوب بازی کرد و آرژانتین هم نتونست  از موقعیت هاش استفاده کنه. اینه که که برنده نشد. و هرچند که آلمان رو دوست ندارم، ولی حقش بود چون خوب بازی میکنه. خب آدم باید حقیقت رو بگه. بازی اش خیلی یکدست بود و آدم هرگز نمیتونه بگه شانسی بود. مبارک باشه آلمان دوستان عزیز!قلب


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح بخیر. به قول خیابانی:‌ لاله های نارنجی پوش، حریف قناری های زرد شدند!

تبریک تبریک تبریک به هلند دوستان عزیز! سومی هم برای خودش مقامیه دیگه! چیه خب، آرژانتین حتی اگه ببازه، نائب قهرمان میشه! حالا همه نباید که هفت تا گل بزنند. وقتی میشه با یه گل هم برنده شد، چرا باید هفت تا گل زد!!!!!! وقتی میشه با ده قبول شد، چرا اونهمه زحمت برای گرفتن بیست؟؟؟!!!نیشخند (فیسلوف آشتی!!)

امشبو بگوووووووو! همه خونه ما جمعند و قراره المان آبکش بشه! بابام و مهدی به شدت آلمانی اند. بقیه هم فکر کنم کم و بیش آرژانتینی باشند! البته خب هیچکی قد من که آرژانتینی نیست که!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام صبح قشنگ همه تون بخیر و نیکی و شادی و هرچی خوبیه تو دنیاست!

بهترین ها رو براتون میخوام. تو این روزهای گرم. ولی ایشالا دلهاتون گرم باشه!

بازم انگار رفته ام تو جلد این گوینده های رادیو! خدا رو شکر به خاطر امروز. امروزم هدیه زندگی رو از خدا گرفته ایم و تا حالا که زنده ایم! معلوم هم نیست تا کی، ولی هستیم. پس تا مهلت تموم نشده، به بهترین شکل زندگی کنیم. به بهترین شکل زندگی کردن هم یعنی شاد بودن و به دیگران شادی بخشیدن! رمز زندگی به نظر من، همینه!


ادامه مطلب
[ شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااام به قلب پاکتون. به دلهای مهربونتون که این روزها و شبها اینهمه دارید برام دعا میکنید. صبح قشنگتون بخیر و شادی.

من دلم نمیاد به یه روزه دار بگم برام دعا کنه. اون داره اینهمه ساعت چیزی نمیخوره، اونوقت بهره اش رو من چه جوری ببرم. ولی می بینم سحر و افطار و کلا همه روز همه دارید دعام می کنید. همه اش حس میکنم یه عالمه ادم دارند برام انرژی مثبت می فرستند. همه اش رو جذب میکنم. غیر از کسانی که کامنت میذارند هم میدونم یه عده هم دعا می کنند و اینجا نمیگن. کاملا حس میکنم.

دستهای پاک همه تون رو می بوسم. منم برای شماها دعا میکنم. اندازه اونی که هستم.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. ایشالا که همه خوب باشید. من اومدم! (نه بابا)

با یه عالمه حرف!

خب دیروز خیلی کار داشتم. دیگه یه ساعت به اتمام ساعت کاری، کارم تموم شد ولی دیگه ترجیح دادم  پست ننویسم. یه کم قرآن خوندم تا بلکه آروم بشم.

راستش پریروز خیلی حس زنانگی و خونه داری داشتم و چون شب قبلش هم به خاطر شیفت غذا درست نکرده بودم، کلا دوست داشتم برم خونه و حسابی هم استراحت کنم، هم غذا بپزم و سالاد درست کنم و یه عالمه حس کدبانوگری تو دلم می جوشید!!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. ایشالا که همه خوب باشید. من اومدم! (نه بابا)

با یه عالمه حرف!

خب دیروز خیلی کار داشتم. دیگه یه ساعت به اتمام ساعت کاری، کارم تموم شد ولی دیگه ترجیح دادم  پست ننویسم. یه کم قرآن خوندم تا بلکه آروم بشم.

راستش پریروز خیلی حس زنانگی و خونه داری داشتم و چون شب قبلش هم به خاطر شیفت غذا درست نکرده بودم، کلا دوست داشتم برم خونه و حسابی هم استراحت کنم، هم غذا بپزم و سالاد درست کنم و یه عالمه حس کدبانوگری تو دلم می جوشید!!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام خدمت همگی. یه کاری دستمه امروز نمی تونم پست بذارم. گفتم اطلاع بدم که دلهای مهربونتون نگران نشه. فدای همگی!

شاید بتونم لابلای کارم، نظرات رو تایید کنم. ولی چون پست گذاشتن وقت میگیره، امروز معذورم!

[ دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام صبح همگی به خیر و خوشی. قلب

عبادات همه هم قبول باشه ایشالا به درگاه دوست مهربون!بغلروزه دار و بی روزه. هرکی که دلش با خداست و البته باید دعا کنیم واسه کسی که دلش با خدا نیست. که اونم دستشو بذاره تو دست خدا و آروم بشه.

امروز صبح رسیدیم سر کوچه مربی مانی و بهش اس دادم که ما سر کوچه ایم. ایشون هم زنگید که من خواب مونده ام و شما برید. منم گفتم می مونم تا بیایی. بعد شیشه جلوی ماشین رو شستم چون آب مخزن برف پاک کن تموم شده بود و شیشه به گند کشیده شده بود. بعد ایشون اومد و با مانی بردمش مهد و گفت که مانی دیروز خوب غذا خورده و دل ما هم پر شد از شادی!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام به روی ماه همه تون! صبح قشنگتون بخیر.

واقعا شرمنده که نشد خبر بدم بهتون. حالا میگم چرا و اصلا چی شد.

سه شنبه که رفتم دنبال مانی، به نظرم همه چی معمولی بود. بعد تو ماشین مانی خوابید تا رسیدیم و بعدش رفتیم خونه. مانی رفت رو تخت دراز کشید و منم لباسهامو جمع کردم برم دوش بگیرم! یه دفعه یه حسی بهم گفت که دستی به مانی بزنم. بله. دیدم بدنش گرمه! به مهدی گفتم اگه این تب داشته باشه، من از این در میرم بیرون! دیگه واقعا کشش ندارم!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح بخیر. خدا رو شکر که امروز یه کم خنک شده. دیروز واقعا خفه کننده بود. یه ذره خنک شده ها! ولی واقعا حال آدم خوب میشه. ایشالا که همه خوب باشید.

میگم یه وقتهایی یه چیزهایی اتفاق می افته که در لحظه، آدم ناراحت میشه. ولی یه ذره که فکر میکنه که حکمتش چی بوده، به یه نتیجه ای میرسه که یه کم آروم میشه. البته من اینجوری ام. یعنی وقتی از یه موضوعی ناراحت میشم، فوری میگردم دنبال حکمتش. حالا با عقل ناقص خودم شاید به نتیجه ای برسم که درست نباشه. ولی خب، آدمیزاد به امید زنده است دیگه!!!!!!!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح همگی بخیرقلب به خیر و شادی و نیکی! به خبرهای خوب! به اتفاقهای خیری که قراره امروز بیفته!

امان از گرما!!!!!! امروز صبح زود همه اش فکر میکردم طفلی بچه های جنوب واقعا چی میکشند از این گرما!

دیشب هم که درست و حسابی نخوابیدم! اینه که الان یه کم گیجم!

راستش دیروز بعدازظهر تو اداره رئیسم رفت بیرون از شرکت جلسه و بعدش از اونجا زنگید و یه کم حرفمون شد و صد درصد تقصیر خودش بود چون هیچ مدیریت ثابتی نداره و هر حرفی که میزنه، بعدا کلا منکرش میشه و از اون بدتر، مدیریتش، شراکتیه! یعنی هر کسی میتونه تصمیماتش رو جابجا کنه و یه چیز دیگه جایگزین کنه! اینه که ما بدبختها همه اش باید تو کش و قوس باشیم.

جایی هم که من می شینم خیلی بده. همه روزه هستند و رفت و آمد زیاده و نمیشه هیچی خورد! البته ناهار میریم یه طبقه دیگه! ولی من دیروز داشتیم از تشنگی تلف میشدم. با رئیسم هم که حرفم شد، همکارم که طفلی روزه هم بود، رفت یه لیوان آب واسم آورد. یعنی دهنم کامل خشک شده بود و یه کلمه هم نمی تونستم بگم.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. عبادتهای همگی قبول باشه ایشالا. طفلک کسانی که جاهای خیلی گرم زندگی می کنند. و کسانیکه مثل پیک موتوری ها حداقل هفت هشت ساعت آفتاب میخوره تو سرشون. دیگه روزه اونا چه روزه ایه. یا مادرهایی که روزه میگیرند و احیانا کار می کنند ولی باید افطار و سحری درست کنند. خدا به همه کمک کنه.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح همگی به خیر و شادی. به نیکی و طراوت و امید و رسیدن به آرزوها. شنبه است و اول هفته. یه شروع دیگه!

کار، کوشش، حرکت!!!!!!!!!!!!

دین دیری دین دیرین دیرین دیریریریری............قلب

خیلی ها از امروز رفتند به استقبال ماه رمضون و ایشالا که قبول باشه  عبادات همه.

ما که شنبه و جمعه از دستمون در رفته!!!!!!! بازم شنبه..... بازم مانی..........

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام. صبح شما بخیر! بغلامروز پنجشنبه است و من قبل از ساعت هفت و نیم کارت زدم و الان هم در اداره تشریف دارم. دیشب ساعت رو کوک نکردم و با خودم گفتم هر ساعتی که بیدار شدم، پامیشم میرم اداره. دیشب مهدی گفت: اگه مانی بیدار شد، ببرش!

ساعت حدود شش و بیست و پنج دقیقه بود که مانی بیدار شد و گفت: برام قصه بگو!

با لبخند بهش سلام کردم و صبح بخیر گفتم و ازش پرسیدم: قصه چی بگم؟ خندید و گفت: قصه خونه مون!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام. صبح همگی بخیر. خدا رو شکر که امروزم هستیم. شکر خدا امروز یه نمه خنک بود. یه صبح خیلی دل انگیز براتون آرزو میکنم.قلب امیدوارم همینطور که هوا امروز لااقل دیگه اون شدت گرمای دیروز رو نداشت، دل شماها هم دیگه غم دیروز رو نداشته باشه! برای همه تون شنیدن یه خبر خوشحال کننده رو آرزو میکنم. ما جذب می کنیم، ببینیم کی دریافت میکنه!!!!!!!!!

خب، آشتی الان چشماش بازه و بیداره. ابدا هم حس خواب نداره. ولی بدنم خیلی خسته است. اونم با استراحت آخر هفته درست میشه. یعنی قسم خورده ام امروز که رفتم خونه، فقط یه دور لباسهای مانی رو بندازم تو ماشین! و لاغیر. دیگه دست به هیچی هم نمیزنم. اینا رو از حرص نمیگم ها، در راستای حفاظت از بدنم میگم. آخه دیشب مصبم اومد جلوی چشمم.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر. خدا رو شکر به خاطر امروز.

عاقا اگه دیروز منو می دیدید! دیروز عصر رو میگم. یعنی باید می دیدید! اگه الان ببینید چی میگید!!!!!!!!!!

دیروز عصر طبق روال عادی برنامه، رفتم دنبال دودوش. یه کم تو حیاط بازی کرد و دیگه آماده رفتن می شدیم، که دیدم سوئیچ رو تو اداره جا گذاشته ام!!!!!!!!تعجب هی اینور و بگرد، هی اونور و بگرد!!!! نبود. زنگیدم به همکارم و رفت رو میزم رو دید و گفت: بلی! اینجاست. من میدم به نگهبانی، تو بیا ازش بگیر. دیگه اینهمه پله رو تا بالا نیا!

خواستم مانی رو دوباره به مهد پس بدم، که دوباره نرفت داخل. مامان یکی از نی نی ها که خیلی هم مهربونه، گفت من تا در اداره می برمتون و وایمیسم بری سوئیچ رو بیاری، دوباره برت می گردنم. که تشکر کردم و گفتم همون که ما رو ببری، واقعا ممنونت میشم.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام به روی ماهتون! صبح قشنگتون بخیر! به خوشبختی و به یه دنیا شادی!بغل

من خوبم. امروز یه شال آبی سرم کرده ام. البته به قول مانی آبی پررنگ. این آبی فیروزه ای ها خیلی خوشگلند ولی به من نمیاد! به آدمهای سفید میاد. خب من سبزه ام، بدتر تیره میشه رنگ پوستم!!!!نیشخند محل کارم ایراد نمیگیره به اینکه چی بپوشی! فقط کار میخواد از آدم!!!!!!! اوه مای گاد!

خب. الان یه نگاهی به نظرات انداختم. دیروز تا زمانی که اداره بودم، نظرات رو تایید کردم ولی امروز دیگه اول وقت رو گذاشتم برای نوشتن پست. تا کسی نیومده، تا کارها شروع نشده!

خب دیروز نوشتم مکالمه من و مهدی رو ولی پرید!!!!!! عیب نداره. من این پرشین رو از رو می برم! بازم می نویسم.

دوباره دیروز صبح  از بنگاه زنگیدند که این مشتری، رفته خونه رو دیده و بیعانه گذاشته. منم زنگیدم به خاله که: قراره از یه جا یه وامی دستم رو بگیره، من میگم ده روز فروش رو متوقف کنیم و با اون وام شاید بتونیم خونه رو سرامیک کنیم. یه دستی به سر و گوشش بکشیم که بتونیم بیشتر بفروشیمش.

میخواستم زمان بخرم و تو این یه هفته ده روز ببینم چی میشه!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام مجدد. بریم سراغ بقیه ماجراها:

بعدش دیگه عصر مهدی با یه جعبه شیرینی اومد و البته یه جعبه هم باقلوا خریده بود! اومد تو و سلام کرد و جوابشو دادم و میوه رو میز بود که خورد. بعد یه کم حرفید و من به حرفهاش گوش کردم ولی بهش گفتم: حالا فکر نکن به حرفات گوش میدم، برام همه چی تموم شده!

گفت: برای منم تموم نشده! منم هنوز ازت دلگیرم. گفتم: باشه. پس هر وقت که حوصله داشتی، در مورد شرایط جدیدم برات میگم!

خندید و گفت: به به! شرایط جدید! میگم تازگیها تیپ میزنی و به خودت میرسی و لاغر میکنی! پس برنامه جدید داری! مبارکه!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام. صبح قشنگتون بخیر! یک دنیا خیر و نیکی تقدیم به همه شما با قلبهای مهربونتون!قلب

خب چند روز نبودم و حسابی دلم براتون تنگ شده! نظرات قشنگتون رو دیدم. منتها اگه اجازه بدید اول بنویسم! بعدش میرم سراغ نظرات و میذارم رو چشمم!بغل

فقط چون نوشته ها زیاده، امروز دو تا پست میذارم. یکی این، یکی دیگه هم بعد از این میذارم. چون از نظر موضوعی هم میخوام تفکیک بشن. دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

از روز چهارشنبه بگم براتون. خب دلم نمیخواد اینجا بعد از چند روز اینجوری شروع کنم. ولی بدونید من حال خیلی بدی داشتم. یعنی همه وجودم پر از غم بود. روز چهارشنبه از اداره که رفتم خونه، یه کم کارهامو کردم و الان دیگه اصلا یادم نیست غذا چی بود!!!! فقط میدونم مایه ماکارونی درست کردم و گذاشتم رو گاز که کم کم بپزه و واسه شام هم حتما یه چیزهایی بوده تو یخچال. ولی خب من میخواستم واسه ناهار روز پنجشنبه ماکارونی درست کنم و چون قرار بود پنجشنبه برم اداره، پس باید یه ناهاری میذاشتم کنار!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ