چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح آخرین روز تابستون بخیر و شادی! خدا رو شکر به خاطر امروز. از فردا هم پاییز قشنگ شروع میشه و کلی اتفاقات خوب قراره تو همین پاییز واسه همممه مون بیفته! به قول پادشاه تو کارتون سیندرلا، من مدنم! (من می دانم!!)


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام به روی ماهتون. صبح اولین روز هفته بخیر و شادی. هرچند الان واسه ما اول هفته است. تو خیلی از کشورها، تعطیلاته. در هر حال ما واسه همه خیر و برکت میخوایم. یه دنیا آرامش و برکت واسه هممممممه آدمها. اول هم واسه کسانی که بلد نیستند خوبی کنند! باشد که اونام دلشون بی کینه بشه.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همه عزیزانو صبح همگی بخیر. پنجشنبه است و من اینجام. در خدمت شما عزیزان!نیشخند ساعت 09:10 ولی به نظرم هنوز صبحه! پس صبح بخیر!

خب ما این شیفت های پنجشنبه رو می آییم به خاطر خودمون. چون اگه به خاطر بستن دهن یاوه گویان باشه که عمرا اگه بسته بشه! یه گاراژیه که درش خعلی بزرگه. پس میایم که اومده باشیم.ماچ


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام صبح قشنگتون بخیر. من امروزم زود اومدم ولی امید دارم زود بنویسم و زود هم پستش کنم.

امروز سه تا رئیس هام میخوان برن ماموریت یه شهر دیگه. برای همین من صبح زود بیدار شدم و زود هم آماده شدم و اومدم اداره که اینا رو زود راه بندازم که ساعت هشت برن. تقریبا بیست دقیقه فرصت هست الان. حالا می نویسم ببینم تا ساعت هشت، چقدر میشه نوشت!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر و شادی و نیکی و برکات و همه چیزهای خوب. واقعا امروز حالم خوبه. واسه همه تون هم خوبی از خدا میخوام. یه دنیا برکت و آرامش و سلامتی. برای شماها و هرکس که اینجا رو نمیخونه! یعنی واسه همه مردم.

هوا که توووووووپه! نه گرمه و نه سرده. خنکای پاییز و نفسی که هر لحطه آدم رو زنده میکنه. من که خیلی لذت می برم.

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. میدونم روز فرده. ولی رئیسم امروز نیست و منم الان فرصت دارم بنویسم! خدا رو شکر!قلب

امروز صبح ساعت 06:15 که موبایلم آلارم داد، بیدار شدم و اولین کاری که کردم، دستامو بردم بالا که دستامو بگیره کمک کنه بلند شم. یه حالی میده که نگو. امتحان کنید یه بار. دستاتونو بگیرید طرفش که بلندتون کنه. بعد یه کم چرخیدم تو رختخواب و بلند شدم به آرایش کردن و رفتم سراغ یخچال و خوراکی ها رو گذاشتم تو کیف خودم و مانی. ایشالا نصیبتون بشه اگه بچه ندارید! هی خوراکی بذارید تو کیفش!!! بعدش هم زیپ کیفش رو کشیدم و یه نصفه آدامس انداختم تو دهنم و رفتم سراغ مانی که بیدارش کنم. گریه کرد که نمیام، خودت برو!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر و شادی و نیکی و برکت! ما امروز صد دور دور خودمون چرخیدیم ولی در نهایت سر جامونیم و خدا رو شکر میکنیم به خاطر امروز.

ایشالا که شما هم بهتون خوش گذشته باشه این آخر هفته ای.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام. صبح شما بخیر.

عاقو ما گفتیم سحرخیزیم، ولی دیگه نگفتیم خسته نمیشیم!!!! الانم خسته ام. بده آدم خسته باشه اول صبح! البته الان اگرم تو رختخواب باشم خوابم نمی بره. ولی دراز بکشم، همچینم بد نیست. حالا کسی داره یه تخت بده به ما که یه نیم ساعت کمر بینوا رو بذاریم روش و دراز بکشیم؟؟!!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٥٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام. صبح قشنگ و خنک تون بخیر و شادی.

آره آره میدونم روز فرده. ولی دیدم وقت دارم، گفتم پست بذارم. خب چه کار کنم. اینجا رو دوست دارم. وقت داشته باشم، میام می نویسم!

عرض کنم خدمتتون که حالم از دیروز بهتره شکر خدا، ولی این سینوزیت یه کم شدیده که البته باید امروز دوباره سرم شبکشم به بینی مبارک که التهابش بخوابه.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.

بیچاره تهرانی ها! چند ماهه که داریم از گرما می میریم و له له میزنیم. دو روزه که هوا خنک شده، نصف شهر مریضند! ما هم که جز اون نصفه مریضیم! و البته از آقا مانی گرفتیم!

یعنی اگه اداره، بساط هفته پیش رو سرم درنیاورده بود، عمرا امروز نمی اومدم. می موندم خونه با مانی استراحت میکردیم!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام. روز قشنگتون بخیر. اولش اینو بگم که خودم اصلا از روال پست گذاشتنم راضی نیستم!گریه ولی باور کنید دست من نیست. از روز پنجشنبه سیستمم ترکیده. یعنی اینجوری بگم که نصف فایلهای ده سال کارم پریده و حالا باید بشینم از اول همه رو بزنم و اسکن کنم! این از این. بعدش فکر کنید تازه یه ساعته سیستمم رو آورده اند. اینه که فعلا دارم می بینم چی ها رو از دست داده ام. کم بود جن و پری، یکی از دریچه پرید!!! ولی حتما خیری درش بوده. اینه که از صبح نشده پست بذارم.

الان هم ساعت دو د خرده ایه. ایشالا که تا ساعت سه بشه پست بذارم.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام به روی ماه همه تون. من اومدم. الان که میشه نوشت، تند تند می نویسم. الان ساعت نه و دو دقیقه صبحه. از صبح ساعت شش بیدار شدم و رفتم مانی رو بردم خونه بابام اینا گذاشتم و برگشتم اداره. رفتم از بانک پول گرفتم واسه امشب که عروسی خواهرشوهر کوچیکه است. همین جا از خدا میخوام هر کس که میخواد، واقعا سر و سامون بگیره و بره سر خونه و زندگیش. منظورم عقدی های محترم هستند که در دوران طولانی عقد به سر می برند. دختر و پسرهای جوون هم زودتر به هم برسند و بشه فیلم هندی و شاد و خرم سالها با هم زندگی کنند!!!!!!!!بغل


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام عزیزان. فدای محبت همگی. حتی نرسیدم نظرات رو نگاه کنم. فقط بدونید حالم خوبه. همه چی هم به نفع من تموم شد. توکلم به خدا بود و سپرده بودم دست خودش. یه جوری درستش کرد که هیچکس باورش نشد! چون خودش میدونست نیت من چی بوده. البته من کی باشم دلیل حکمت خدا رو بگم.

به هر حال ممنون از لطف همگی. ایشالا فردا صبح با یه پست پر و پیمون چاقالو در خدمتم.

فدای محبت همگی. همه رو به دستهای مهربون خدا می سپرم.

[ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همگی. صبح همه به خیر و شادی.

یه عالمه حرف دارم ولی یه اتفاقی برام افتاده که فکر نمیکنم امروز بتونم کامل بگم. همینقدر بدونید که من شنبه عصر با خوبی و خوشی از شرکت رفتم بیرون و یکشنبه صبح که دیروز بشه، مدیرعامل نه با من یه کلمه حرف زد و نه منو تو اتاقش راه داد!!!!!!! دیروز عصر هم بهم اعلام کردند که آقا گفته من از آشتی خوشم نمیاد و جابجاش کنید. گفتم: باشه. این حق طبیعی یه مدیره که بخواد با یه کارمند کار کنه یا نه. ولی ایشون با جابجایی کامل من موافقت نکرده و گفته بره تو طبقات و هر هفته یه جا بشینه تا من ببینم چه کار کنم. یعنی میدونید. من مستقیم با مدیرعامل کار میکنم. ایشون میخواد هر هفته یکی بیاد بشینه جای من، که ببینه کی میتونه کارهای منو انجام بده!!!!! بعدش انتخاب کنه!!!!!! نیست که ماها رقاصیم، اینه که میخواد از بین ماها، بهترین رو انتخاب کنه.

با اینکه من از اینجا بلند شم هیچ مشکلی ندارم خیلی هم خوشحال میشم. ولی مساله اینجاست که ایشون میخواد منو تحقیر کنه! چیزی که من عمرا زیر بارش نمیرم. دیروز هم کلی تو اداره داستان داشتیم و البته ایشون اینقدر شجاعه که خودش گذاشت از جلسه رفت بیرون و گفته وقتی من رفتم به آشتی بگید!!!!!!

من گفتم با اینکه ایشون نخواد من اینجا باشم مشکلی ندارم. الان دیگه منم نمیخوام با ایشون کار کنم. ولی کرامت انسانی رو باید در نظر گرفت. چرا این آقا از صبح با من حرف نمیزنه و فرار میکنه؟؟!!!! بعدش هم حق نداره منو مثل ملیجک تو طبقات بچرخونه! دیروز عصر هم رفتم پیش معاون مالی و اداری شرکت (که مستقیم دارم کار اونم میکنم!!!!) و گفتم: یه حکم ثابت و یه جای ثابت به من بدید برم بشینم اونجا. قرار شده امروز تکلیفم معلوم بشه. البته امیدوارم.

نمیدونم. ممکنه کلا بیرونم بندازند! البته این زمزمه ایه که همون همکارم از یه سال پیش راه انداخته و در جریانم که از چند ماه پیش دنبال این بود که منو از اینجا برداره. همه شرکت هم می دونند و به گوشم هم رسونده بودند. خودش هم بارها تو جلسات گفته بود. من از اینکه از اینجا پاشم خوشحالم. اصلا خودم از قبلا گفتم که دیگه منو یه جای دیگه بذارید. ولی نه اینطوری!!!

دیروز هم وضع نت شرکت خراب بود و نشد نظرات رو جواب بدم.

به هر حال بدونید اوضاع اینجوریه.

چیزی که آرومم میکنه، ایمان به خداست. وقتم کمه ولی یه مطلبی رو دلم نمیاد براتون ننویسم. چیزی که آرومم میکنه تو این بیست و چهارساعت بحرانی:

یوسف می دانست تمام درها بسته هستند اما به خاطر خدا، حتی به سوی درهای بسته دوید و تمام درهای بسته برایش باز شدند... اگر تمام درهای دنیا هم به رویت بسته شدند، دنبال درهای بسته برو، چون خدای تو و یوسف یکیست!

[ دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااااام. وای که چقدر دلم براتون تنگ شده! انگار یه ساله نبوده ام! خوبید؟ سلامتید؟ یوهووووووو که من بازم اینجام. خدا رو صد هزار مرتبه شکر به خاطر امروز و این لحظه که میتونم بنویسم. الان ساعت سه بعدازظهر روز شنبه است. میدونم خیلی دیر شده ولی باور کنید از صبح تا الان داشتم کارهای عقب مونده این چند روز رو انجام میدادم. فقط اینو بهتون بگم که من از دو سه هفته قبل به محل کارم گفته بودم که سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی ام. تا برنامه ریزی بکنند. فقط موفق شده بودند یه نفر رو برای سه شنبه بیارند سر جای من. روز چهارشنبه، سه نفر با هم غائب شده بودند که نیان سرجای من بشینند!!!!!!!!!! همه تو اداره شاخ درآورده بودند!!!!!!

بعد من میگم به من سختی کار بدین، شما نمی دین که!!!!!!!!نیشخند


ادامه مطلب
[ شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام به روی ماهتون. میدونم امروز یکشنبه است و قرار نیست پست بذارم. ولی با توجه به اینکه فردا رئیسم بعد از چند روز از مرخصی میاد، حدس زدم شاید فردا نتونم پست بذارم چون خیلی سرم شلوغ میشه. از صبح یه سری کارها رو انجام داده ام، الان هم ناهارخورده در خدمت شما هستم برای نوشتن!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام. صبح قشنگ شنبه تون بخیر و شادی و نیکی. بهترین ها رو براتون آرزو میکنم و ایشالا که این هفته یکی از بهترین هفته های عمرتون باشه.قلب 

راستش این پست ممکنه طولانی نباشه و اونم بنا به دلیلیه که نمیتونم زیاد بنویسم. محذوریت زمانی دارم وگرنه حالم خوبه و دستم بهتره شکر خدا. حالا میگم چرا.


ادامه مطلب
[ شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ