چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح شما بخیر و شادی و نیکی.

یه صبح دیگه و من ساعت 07:13 کارت زدم. نون به دست وارد اداره شدم و رفتم دیدم بچه ها هنوز نیومده اند. دو تا اومده بودند که خواب بودند. آخه اینا از هفت و نیم واسه شون حساب میشه در نتیجه زودتر که میان، میخوابند! ولی مال من، از هر ساعتی که بیام!

خلاصه غذاها رو گذاشتم تو یخچال و اومدم یه کم کار کردم و بعدش با خدماتی مون در مورد خونه های خرمدشت کرج حرفیدیم. خونه شون اونجاست. که قیمتها چه جوریه. دیگه بچه ها اومدند و بیدار شدند و صبحانه خوردیم تا الان که در خدمتتونم.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح همگی بخیر. من که میگم هوا گرمتر شده.

عاقو بنده همه دیشب رو سبک خوابیدم. یعنی حس میکردم خوابم ولی هر لحظه که دلم بخواد میتونم بیدار بشم. خلاصه که شش بیدار شدم و اومدم اداره. الانم در خدمت شما هستم. البته الان دو دقیقه به ساعت ده صبحه.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام صبح همگی بخیر و خوشی و شادی. یه شنبه دیگه و یه عالمه انرژی دیگه!

فکر کنم پست امروزم خیلی پراکنده گویی داشته باشه. حالا شروع کنم تا ببینم چی میشه!


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام صبح همگی بخیر و شادی. ایشالا بشه زودتر بنویسم و پست کنم.

خوبید همگی ایشالا؟ من که کلللللللی انرژی دارم. کاستی های زندگی هست. ولی خوبم. کتف و گردنم از درد داره منفجر میشه ولی خوبم. چون خیالم راحته. چون دلم آرومه. و همین کافیه. وگرنه چه روزی میشه آدم بگه: امروز دیگه هییییییییچ ناراحتی ندارم! به قول معروف، اون روز مرده ایم!

زندگی همینه. همه چی درهمه! مشکلات، مانع زندگی نیستند، خود زندگی اند. مجموع اینا میشه زندگی. ولی خب، یه وقتهایی می بینید که چه جوری فشارمون میدن! اینجوری که جون میخواد از چشامون بزنه بیرون. ولی خب، نمیزنه بیرون و زندگی بازم ادامه خواهد داشت! و خود حضرت دوست هم میگه:

با هر سختی، آسانی قرار داده ایم!

پس دیگه ختم کلوم!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااام صبح قشنگ همگی بخیر و شادی!

بازم دستها و قلب مهربون همه تون رو میبوسم! یعنی تمام دیروز صبح همه تونو تو دادسرا میدیدم و حس میکردم! همه انرژی های مثبتتون رو!بغل

ببخشید که بازم یه دستی مجبورم بنویسم!!!! دیروز دیدم 73 تا نظر برام گداشته اید!!! خب هنوز وقت نشده جواب بدم. یه فرصتی بهم بدید!


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام مهربونا.

فدای محبت و دل پاک همه تون که خدا میدونه تو دادسرا انرژی هاتون رو حس میکردم.

من خوبم و جریان مهدی هم به خیر گذشت! یه دستی نمیشه بنویسم و تازه یه ساعته رسیده ام سر کار. ایشالا سر فرصت می نویسم! فقط خواستم بدونید جریان رو که شکر خدا خوب بود!لبخند

بازم خدا رو شکر و بازم ممنون از همه تون!قلب

[ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااام!

اقا من یه دستی میخوام بنویسم! حتی اگه نوشتنش تا عصر طول بکشه! لااقل مهمها رو بنویسم!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام،

خب، بر خلاف همیشه که صبح می نویسم، نوشتن امروز رو گذاشتم برای بعدازظهر که فکر کردم شاید سرم خلوت تر باشه. یه چیزهایی تو این چند روز اخیر تو ذهنم بود که فکر میکردم باید بنویسم در موردش. پس از خدا خواستم اگه باید بنویسم، این فرصت و مجال رو بهم بده که اون مطالب نوشته بشه.

وقتی امروز صبح اومدم اداره و با خیل عظیم کار مواجه شده و تا همین نیم ساعت پیش هی کار کردم و کار کردم، گفتم حتما نباید می نوشتم، حتما وقتش نبوده. ولی وقتی یه دفعه همه چی تموم شد، و من موندم و وبلاگم، فهمیدم وقت نوشتنه.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلاااااااااااام به روی ماهتون. صبح سرد پاییزی تون بخیر و برکت!

ایشالا که یه هفته خوب رو شروع کنیم و هفته دیگه این موقع، یه چیزی رفته باشه رو ارزش هامون!!!!!!!! دیگه یه دعایی بود که عمرا به ذهنم نمیرسید!! ولی خب، الان رسید دیگه!


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااااام. من اومدم!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخند

صبحتون بخیر. خدا رو شکر الان دیگه نشسته ام به نوشتن. البته امیدوارم وسطش چیزی پیش نیاد و دوباره شرمنده دوستان نشم!

خب، آدم برنامه ریزی میکنه و توکل میکنه به خدا، ولی در عمل یه چیز دیگه پیش میاد.

ولی خب، باید بازم تلاش کرد که یه جورایی به برنامه اصلی برگشت! که شکر خدا ظاهرا اینجوری شده.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به روی ماهتون. من امروز قصد نوشتن نداشتم. ولی چون مانی صبح یه کم گلودرد داشت، الان زنگیدم مهد که حالشو بپرسم. گفتند بدنش گرمه و خودش هم کسله. وایساده ام همکارم بیاد و برم مانی رو ببرم دکتر و از اونجا هم ببرمش خونه مامانم اینا. بنابراین الان نمی نویسم تا وقتی که برم و برگردم. امیدوارم وقتی برگشتم بتونم بنویسم.

دل خودم هم واسه نوشتن اینجا کم کم داره تنگ میشه!!!!!!!

به امید دیدار مجدد البته از نوع وبلاگی!چشمک

[ سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلام به همگی.

حالم خوبه ولی وقت نوشتن ندارم. اجازه بدید سر فرصت بنویسم.

تا فردا، همه رو دست مهربون خدا می سپرم.

[ دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]

سلااااااااااااام صبح همگی بخیر و شادی.

بازم یه شنبه دیگه. آغاز یه هفته دیگه و کلی خیر و برکت که قراره به زندگی هامون سراریز بشه. خدایا شکرت به خاطر همه چی!

دیشب یه پیام واسم اومد با این مضمون که:

هوا اتصالی کرده، هی دونفره میشه، هی یه نفره میشه!!!!! قربون خدا برم که هوای همه رو داره!!!!!!!نیشخند


ادامه مطلب
[ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ