چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

روز پنجشنبه طبق قرار قبلی قرار بود برادرم و خانمش بیان خونه مون واسه پاگشا. خانم برادرم, فقط به یرادر داره که اونم داره آمریکا درس میخونه. مامانش رفته به اون سر بزنه و ایشون با پدرشون تنها تهران تشریف دارند. قرار بود پدرشون هم تشریف بیارن. حالا شما فکر کنید طبق همون برنامه ای که قبلا براتون گفتم, ما از شبنه تا چهارشنبه رو خونه نیستیم. چهارشنبه شب از خونه مامانم اینا اومدیم خونه خودمون. ساعت یازده دوازده شب رسیدیم. حالا با خودمون بار و بندیل یه هفته رو آورده ایم. از رخت و لباس چرک و وسایل دیگه. همون شب یه سری از اینها رو جابجا کردم. دیگه همه کارها موند واسه پنجشنبه. قرار بود پنجشنبه مامانم اینا (مامان و بابا و برادر بزرگم) بیان لااقل مانی رو بگیرند که منم بتونم به کارهام برسم. نشون به اون نشونی که ساعت یک و نیم ظهر رسیدند!! گریه قرار بود برادرم بره یه کاری انجام بده و ده بیاد سراغشون ولی دیر اومد و نشد و خلاصه یک و نیم رسیدند. من هم فقط تا اون موقع رسیده بودم یکی دو بار خرید برم و سالام ماکارونی رو درست کنم. البته داشتم سالاد یونانی رو درست میکردم که اونا رسیدند. دیگه تا رسیدند ناهار خوردیم و بعدش من نشستم به سالاد درست کردن. تموم که شد, بقیه کارها رو کردم . حالا فکر کنید این وسط باید دو سری هم لباس می انداختم تو ماشین لباسشویی که تا فردا خشک بشه. آخه فردا شبش (جمعه شب) باید خشک می شد و جمعه هم باید لباسهای مانی رو می انداختم بشوره.

خلاصه فکر کنید مامانم هم افتاد به جون خونه و هی می سابید. هرچی بهش میگم خب از بخارشور چرا استفاده نمیکنی؟ میگه اینجوری بیشتر به دلم می شینه !!! یعنی میخواستم مغز خودمو بکوبم به دیوار!!! تعجب همه خونه رو با دستمال تمییز کرد!!!  هی می برد می شست و دوباره تمییز میکرد!!! آخه این چه کاریه؟؟ خب این بخار شور رو واسه این اختراع (!) کرده اند که آدم نود متر خونه رو هی دولا دولا تمییز نکنه! ما که حریف نشدیم.

بعدش هی یه دستمال دستش بود و گوشه و کنارها رو تمییز میکرد. آها اینم بگم که اولش من قسمش دادم که نره تو آشپزخونه. اونم قهر کرد و گفت اصلا دیگه نمیام خونه ات!!!! میگم: خب مادر من!‌ اینهمه مدت من خونه شما بودم و با شوهر و بچه ام بهت زحمت داده ام, الان میخوام یه روز استراحت کنی!!! ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت. یکی دو ساعت قهر بود و بعد افتاد به جون خونه!!! یعنی طفلی دلش نیومد کمک نکنه. غذاها رو خودم درست کردم. البته باقالی پلو با ماهیچه و مرغ بود. من دلم میخواد تو مهمونی یه نوع غذا باشه ولی مخلفات و دسرها و سالادهاش متنوع باشه. البته مامانم به گردنم گذاشت که مرغ هم کنارش درست کنم!!! منم مرغ هم درست کردم و بعدش میوه شستن و ظرف ها رو مرتب کردن که البته ظرفها دم دست بود چون دو هفته قبلش برادر شوهرم رو با خانمش پاگشا کرده بودم!!! یعنی فکر کنید این دو هفته چه رسی از من کشیده شده!!! البته در نظر داشتم هر دو خانواده خودم و با اونا یه جا دعوت کنم که بنا به دلایلی این امر میسر نشد!!

کارها که یه کم سبک شد, یه ربع خوابیدم و اینقدر خسته بودم که تو همون یه ربع هم کلی خواب دیدم!!!! بعدش دوش گرفتم و شکر خدا مانی هنوز خواب بود. یعنی فکر کنید همیشه تا لحظه ای که مهمون پاشو بذاره تو خونه, ایشون یه عالمه اسباب بازیش تو خونه ولوئه!!! بعدش دیگه عصر شد و بقیه از خواب بیدار شدند و خرده کاری ادامه داشت تا وقتی که برادرم و خانمش و پدر خانمش از راه رسیدند. شکر خدا مهمونی خوب بود. البته بگم ها, من اصلا استرس مهمونی و غذا خوب شدن و اینها رو ندارم. دیگه الان شش ساله که سر خونه و زندگیمم و از پس کارها برمیام. ولی بعد از یک هفته کار درحالیکه خونه خودت نیستی و همه کارها رو میخوای یه روزه انجام بدی, به آدم فشار میاره. وگرنه اگه آدم خونه خودش باشه, خیلی از کارهاشو خرد خرد در عرض همون یه هفته انجام میده و اون روز فقط زحمت پختن و پذیرایی گردنشه.

شب هم که مهونها رفتند, مامان اینا موندند. جمعه ظهر هم آش رشته خوردیم. جاتون خالی خیلی چسبید. عصرش هم مامان اینا رفتند و ما هم جمع کردیم و اومدیم خونه مادرشوهرم. فردا هم که یکشنبه است, قراره مانی برای اولین بار بره مهدکودک. البته با هزار تا دنگ و فنگ. که حالا براتون سر فرصت تعریف میکنم.چشمک

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ