چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز یکشنبه است و من بعد از یک هفته اومده ام سر کار. یه سری کارها رو انجام داده ام و میخوام این پست رو بذارم و برم سراغ بقیه. شکر خدا دوستان این مدت بوده اند و سنگ تموم گذاشته اند. اما خب، خودم هم باید دستی به سر و گوش کارها بکشم!

دیروز عصر که مهدی داشت می اومد خونه بهش زنگیدم و گفتم سر راش گوشت بگیره. احساس کردم خسته است. گفتم: ولش کن. بیا خونه، خودم میرم میگیرم. وقتی اومد، ماشین رو برداشتم و رفتم قصابی و از اونور هم لبنیانی که ماست بخرم. خلاصه برگشتم و گوشتها رو بسته کردم و شام هم عدس پلو پختم.

وقتی مهدی اومد، یه کم هیجان داشت. سر یه مساله ای! مثلا شما فکر کنید کاندید شدن یا نشدن فلان شخصیت. براش مهم بود. برای من به اون اندازه مهم نبود. سر همین مساله ساده، یه کم حرفمون شد. متاسفانه همونجا مهدی یه حرف خیلی تند و تیز به من زد. البته بعد از یک دقیقه اومد بغلم کرد و عذرخواهی کرد! منم هیچی نگفتم و رفتم پی خرید گوشت.

وقتی برگشتم، دیدم همچنان داره پیگیری میکنه. دو سه بار حرفمون شد! بهش گفتم: مهدی! به خدا حیفه که به خاطر همچین موضوع مسخره ای، رابطه مون خراب بشه. اونم گفت:

نمیشه سر مسایل سیاسی، زن و شوهر قربون صدقه هم برن و با عزیزم و دوستت دارم، بحث کنند! این مسایل سیاسیه!!!!!!!!!! باید محکم حرف زد!!!!!!!!!!یول

راستش بچه ها! بند دلم پاره شد. با خودم فکر کردم چرا باید هرچیزی رو به رابطه مون ترجیح بدیم. خب باید بپذیریم که هرکسی یه عقیده ای داره. اینکه توی یه خونه زن یه عقیده سیاسی داشته باشه مثلا بره رای بده به فلانی یا اصلا نخواد رای بده، چه اهمیتی میتونه واسه شوهرش داشته باشه؟ یه وقتهایی فاصله عقیدتی خیلی زیاده، خب ممکنه مشکل ساز بشه. ولی من و مهدی که اگه در هرچی اختلاف نظر و سلیقه داشته باشیم به جز این مورد، چرا باید رابطه مون خراب بشه؟ رابطه ای که داریم میلیمتری می سازیمش!

بعد یادم افتاد سر ورزش هم همینه. یعنی سر تعصبات فوتبال هم که میشه، به همین غلیظی جبهه میگیره! به به این نتیجه رسیدم که :

اگه رابطه مون خراب میشه، به خاطر تعصباتیه که مهدی داره. نمیگم خودم، چون هرچی نگاه میکنم، در مورد عقایدم خیلی لایت فکر میکنم. منم روی خیلی چیزها غیرت دارم ولی تعصب نه. مثلا دوست دارم استقلال برنده بشه. ولی چون مهدی پرسپولیسیه، علاقه ام رو زیاد نشون نمیدم. البته اگر اونم مثل من فکر کنه، میتونم بیشتر از اینا نشون بدم. ولی تا همین جا برام کفایت میکنه. من حتی وقتی استقلال میبره، به خانواده ام زنگ نمیزنم و تبریک نمیگم. (اونا استقلالی اند) ولی من هرچی کمتر واکنش نشون میدم، واکنش اون شدیدتر میشه. در هر حال من این روش رو ترک نمیکنم و اینجوری خودم راحت ترم.

حالا شما فکر کنید همه زن و شوهرها که با هم، هم عقیده نیستند! الان باید روزی سه جین دعوا باشه تو خونه هاشون تا اعلام نتایج انتخابات! در حالی که این درست نیست. اینا فقط نظریه هستند. بعدش هم، دنیای زن و شوهرها خیلی باید لطیف تر از این حرفها باشه که این مسایل گنده و بی ارزش بخواد تغییرش بده. خب یادم افتاد سر سیاست و ورزش و .... همیشه همینطور بوده. همین تعصب باعث شده موضع گیریهای مهدی همیشه اینقدر تند و تیز باشه و مجال هیچ مانوری به طرف مقابل نده!

دیروز غروب چند بار بین مون بحث شد. آخر سر من رفتم بغلش کردم و گفتم: بیا تمومش کنیم. رابطه مون خیلی بیشتر اهمیت داره. واقعا ارزش اینو نداره که بخواد سر این چیزها خراب بشه و حتی خدشه ای بهش وارد بشه.

ولی تا آخر شب می دیدم که عکس العمل نشون میده و دیگه اون مهدی این چند روز اخیر نیست!افسوس میدونید بچه ها! به خدا اینجا دیگه حرجی بر من وارد نیست. یعنی من باید چه کار بکنم که نمی کنم؟ مثلا هرچی اون گفت، بگم آره تو راست میگی و هیچوقت تو زندگی هیچ ابراز عقیده ای نکنم که دلخوری پیش نیاد؟ آیا این روش باعث نمیشه اون خودرای و دیکتاتور بار بیاد؟ یا روش دیگه ای رو انتخاب کنم:

در کمال ملایمت و به دور از تعصبی که اون داره، کم کم باهم بحث کنیم و من کم کم در بحث بهش بیاموزم با هم حرف بزنیم و عقیده هم رو قبول کنیم. میدونم این روش زمان و انرژی بیشتری رو می بره. البته خودم هم باید بیاموزم. الان مانی به دهن ما چشم دوخته! اونم داره یاد میگیره. این مشق دموکراسیه که از خونه ها باید شروع بشه. من در مورد خودمون سه تا حرف میزنم. روشیه که میخوام تو خونه مون اجرا کنم. هرکسی به عقیده خودش باشه. طرفین با هم صحبت کنند و ابراز عقیده کنند. در ملایمت. به دور از تعصب!

البته بگم ها، قبل از بروز بحث سیاسی، وقتی مهدی اومد خونه، باز در مورد خونه با هم حرفیدیم که دیگه ترجیح میدم تو ادامه مطلب بقیه شو بگم:


همونطور که می دونید مهدی یه خواهر و برادر عقد کرده تو خونه داره. برادرش پارسال شهریور عقد کرده. قبلا گفته ام که یه پسر بیست و یه ساله است که خیلی هم بی تربیت و بی کوچیک و بزرگه. از اون بچه های ته تغاری که هرچی خواسته واسش فراهم شده و الان از زمین و زمان طلبکاره. خب، این دیگه به خودشون و تربیتشون ربط داره و به من مربوط نیست. هرچند تا به حال چند بار بی احترامی کرده و بین من و مهدی سرهمین اختلاف پیش اومده. اینها بماند.

حالا فکر کنید تو این شرایط که معامله خونه پدر مهدی انجام شده، یه مساله ای هست. اینکه همه می دونیم که وقتی معامله انجام میشه، خریدار نمیاد همون اول همه پول رو بده. هر مرحله که انجام بشه، یه قسمتی از اون پول رو میده. الان خانواده مهدی باوجود داشتن پنج بچه، اولش که یه پول دستش بیاد، باید مثل هر خانواده دیگه ای، بیاد الاهم فالاهم کنه. یعنی ببینه چه قسمت از پول رو کجا خرج کنه. تا اینجا که مشکلی نیست.

من اصلا نمیگم ما در اولویت هستیم ولی شما قضاوت کنید. مهدی بچه اوله، همه دارند می بینند که دو ساله به خاطر خیلی چیزها من و مهدی در به دریم. منظور از خیلی چیزها، شرایط مانیه. یعنی اگه ما بتونیم در اولین فرصت یه خونه نزدیک یکی از خانواده هامون بخریم، مشکل این در به دری حل میشه. قضیه مهد مانی که فعلا کنسل شده. پس باید جایی خونه بگیریم که یکی از خانواده ها بتونند مانی رو نگه دارند. مادر مهدی که رسما اعلام کرده من نگه نمیدارم چون بنده خدا از پا افتاده و قادر نیست. می مونه خانواده من که گفته اند نگه میدارند.

حالا این وسط، خواهر سومی مهدی، پانزده ماهه که عقد کرده! پس اون طفلک هم در اولویته که زودتر سر و سامون بگیره و بره سر خونه و زندگیش. اینا رو تا اینجا داشته باشید.

دیروز مهدی میگه، اولین پرداخت که انجام بشه، قراره بین من و برادرم و خواهر کوچیکه تقسیم بشه که ما بریم خونه هامون رو معامله کنیم!!!!!!!!!! من میگم: با پرداخت اول، شما سه تا می تونید سه تا معامله ناقص انجام بدید! یعنی اینقدر نیست که هر سه تایی به اون مبلغی که میخواهید برسید. پس بهتره دو تا که در اولویت هستند، دو تا معامله کامل انجام بدن تا اینکه سه نفر معامله ناقص انجام بدن!! چون معلوم نیست قسط دوم پرداخت ها کی باشه. خب نمیشه که بین معامله ها، شش ماه فاصله باشه. معامله خونه پدرش خیلی سنگینه و تو چند قسط باید پرداخت بشه پولش.

بعد این وسط تحلیل خانواده مهدی جالبه. مهدی میگه: داداشم میگه منم میخوام برم سر خونه و زندگیم!!!!!!!!!!! دیروز بهش میگم: اونا تازه هشت ماهه که عقد کرده اند. هر دو هم بیست و یک ساله و دانشجو هستند کاری هم که ندارند واسه انجام! (داداش مهدی توی یه شرکت داره ساعتی کار میکنه و همون خرج سیگار و ناهار خودشو درمیاره! و اگه ساپورتهای مالی مادره نباشه، مرده از گشنگی!!)

مهدی یه دفعه دیروز بهم پرید و گفت: نخیر! داداشم میگه منم میخوام برم سر خونه و زندگیم. با سهمم خونه میخرم و بقیه رو میدم اوراق مشارکت و با سودش زندگی میکنم!!!!!!!!!!

یعنی فکر کنید خانواده اینا چه مدل با حالی اند! هرکی زورش بیشتر باشه، کارش زودتر راه می افته!!! اون زورش بیشتره و پارسال کرد تو پاچه اینا که من زن میخوام. هیچی هم نداشت به جز دو تا گوشاش! ولی مامانه از تو سوراخ درآورد و واسش زن گرفت و عقد کرد و داره خرجش رو میده.

یاد خودم افتادم که پانزده ماه عقد بودیم. آخرش من از اداره مون وام گرفتم (هنوزم دارم قسطش رو میدم!) و قرض دادم به مامان مهدی که فقط شام عروسی رو تقبل کنه!!!!!!!!!!!! البته بعدها یه ملکی داشتند فروختند و قرض منو دادند ولی اونم باحال بود. من بهشون مبلغ رو قرض دادم ولی وقتی خواستند بهم پسش بدن، پول سیم کارت مهدی رو که باباش قبلا داده بود رو ازش کم کردند!!!!!!!!!!!!!  اون زمان 450 هزار تومان بود!!!!!!!!!!!!!!! یعنی طرف دو سال قبلش موبایل خریده بود و حالا داده بودش به پسرش، پولش رو از روی قرضی که من بهش داده بودم برداشته بود!!!!!!!!!!! ولی همون موقع یکی پانصد هزار تومن به هر کدوم از چهار تا بچه اش داد که برن باهاش گوشی بخرند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه این چیزها مال اون سالهاست و گذشته. من نمیخوام بهش فکر کنم. درسته اینجا نوشتمش. ولی فقط واسه اطلاع شما سروران گرامی! که بدونید همه این چیزها بوده و الان برای برادر کوچیکه شرایط فرق کرده. خب، شرایط اینا هم اون موقع از نظر مالی از الان خیلی بدتر بود. اینقدر پول تو دست و بالشون نبود. البته خوش جنس هم نبودند. وگرنه چرا آدم باید پول موبایل پسرش رو از عروسش بگیره! خنده

همه اینا بماند. دیروز که مهدی اینا رو گفت که قراره سه تا معامله ناقص سر بگیره و داداشه هم میخواد جز اولین کسانی باشه که پول بگیره و بره سر خونه و زندگیش (چون بی نهایت حسوده و نمیخواد از کسی جا بمونه!!!) من اول یه کوچولو سوال کردم بعد دیدم مهدی جبهه گرفت، دیگه هیچی نگفتم. ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم. مهدی هم مانی رو برداشت و برد تو اتاق که بازی کنه باهاش.

شروع کردم با خودم حرف زدن. که هیچ اهمیتی نداره این چیزها. مهم رابطه من و مهدیه. این دیگه سبک تربیت یه خانواده دیگه است. اصلا اونا میخوان همه پولشون رو بدن به پسر کوچیکه. من چرا باید حرص بخورم؟؟!! مال خودشونه و خودشون تصمیم می گیرند. حالا گیرم که یه زمانی برای من خوب نبودند. خب نباشند. الان که خوبند. همین باید برام کافی باشه.

همینطور با خودم حرف میزدم و خودم رو آروم میکردم. تا حدی هم آروم شدم. به خودم دیکته کردم که در موردش با مهدی حرف نزنم. وقتی مهدی تصمیم گیرنده نیست، اصلا چه بسا که خودش هم ناراحت شده باشه و نخواد جلوی من بگه از دست خانواده اش ناراحته! پس من اگه چیزی رو بگم که اون اختیاری درش نداره، بیخودی دارم به جونش غر میزنم. پس آشتی جون! مثل دخترهای خوب و بزرگ منش، هیچی نگو!قلب

این بود که هیچی نگفتم در این مورد. ولی بعدش بحث سر اون جریان پیش ا ومد و باقی ماجراها.

ولی من اجازه نمیدم این چیزها رابطه رو خراب کنه. دیروز، دیروز بود و گذشت. امروز یه روز دیگه ایه. دیشب بعد از شام هم مامان و برادرم اومدند خونه مون. البته مهدی الان خیلی خوشحاله. چون این هفته اگه اونا خونه ما بمونند، من و مهدی میتونیم راحت بریم سر کار و برگردیم. چون خونه مون خیلی به محل کارمون نزدیک تره. حالا یکی دو ساعت دیگه میزنگم محل کارش و باهاش خیلی مثبت و با انرژی صحبت میکنم. اینجوری کدورتهای دیروز هم از بین میره.

فکر کرده اید آشتی، بیدیه که از این بادها بلرزه؟ اصلا و ابدا!!!!!!!!!!!

آیکون آشتی که مثل کوه وایساده و تکون هم نمی خوره!!!!!!!!!!!!

لبخند

[ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ