چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

تصمیم گرفته ام امروز کوفته بپزم!

راستش رو بخواهید یه خاله دارم کرمانشاه که کوفته هاش معرفه. البته اینم بگم که مامانم و این خاله ام، کوفته هاشون بدون آبه. یعنی خشکه!!! درست می کنند و می چینند روی هم تا دم بکشه. بعد میارن ما نوش جون میکنیم! بعد چون همیشه این خاله ام کوفته ها رو واسه تعداد زیادی در حد بیست سی نفر می پزه، مجبوره تقسیم بندی شون کنه. مثلا: کوفته های گرد و تخت، بدون کشمش، کوفته های دراز و قلنبه با کشمش. کوفته های دراز و تخت با فلفل زیاد، کوفته های دراز و گردالو (!) بدون فلفل!!!!!!! و قص علی هذا!!!!!!!خوشمزه

ولی کوفته ای که امروز میخوام بپزم، آبیه!!!!!!!!!! نه اینکه رنگش آبی باشه ها! بلکه در آب شناوره و انشاءالله که وا نمیره! دستورش رو از مادر مهدی گرفته ام. الحق که کوفته هاش معرکه است و هر وقت که درست میکنه و من اونجا نیستم، واسم کنار میذاره که وقتی رفتم بخورم! مهربونه دیگه!

خلاصه که دیروز عصر وقتی رسیدم خونه دیدم مانی ظهر نخوابیده و این یعنی تا تونسته شیطنت و بازیگوشی کرده. بیچاره مامانم هم بالاخره ساعت پنج برش داشته بود رفته بودند بیرون. گفت با خودم گفته ام لااقل خسته بشه شاید یه ساعت بخوابه.

آخه می دونید، اگه وسط روز نخوابه، یه دفعه مثلا ساعت هشت تا ده شب میخوابه و ده پامیشه قبراق و سرحال می افته به جون ما! بعدش دیگه نمیذاره کسی بخوابه.

خلاصه وسط راه خوابیده بود و منم رفتم از سر خیابون بغلش کردم و آوردمش خونه. اون که خواب بود، به کارهام رسیدم. یه سری غذاها رو جابجا کردم و به حرف مامانم گوش نکردم که گفت شام درست نکن!! میگفت شام هست!!!!!! حالا فکر کنید مثلا اندازه دو نفر عدس پلو و یه قابلمه کوچیک هم آش ماست! و این در حالی بود که حداقل شب چهار نفر باید شام میخوردند و برای امروز ناهار هم چهار نفر ناهار!!!!!!!!!

کلا مامانم خیلی تعارفیه! باور کنید خونه خودشون هم تعارف میکنه!!!!!! خنده

خلاصه بهش گوش نکردم و مرغ گذاشتم بیرون و یخ زدایی کردم و باقالی پلو پختم با باقالی های جدیدی که اومده! ولی حالا ببینید چه بلایی سرم اومد!

مرغ ها رو اول سرخ کردم و تو این فاصله پیازداغ درست کردم و توش رب سرخیدم. رنگ که گرفت، مرغ های سرخ شده رو چیدم توش و گذاشتم با حرارت ملایم بپزه. ولی ظاهرا حرارت ا ندازه نبوده. چون بعد از یک ساعت هنوز مرغ ها کاملا نپخته بود!!!!!!!! یعنی سر سفره مهدی گفت: این مرغ چرا توش صورتیه؟؟؟؟؟؟؟!!! سوال البته اون قسمت خوب نپخته بود. ولی هرچند که در کل احتیاج داشت بیست دقیقه نیم ساعت دیگه بپزه!!!!!!!نیشخند خلاصه بعد از شام دوباره کاری شد و مرغ ها دوباره رفتند تو قابلمه و پخته شدند!!!!!!!!!!

عصر که داشتم تو اشپزخونه کار میکردم، مهدی رفت تعمیرکار کولر آورد که کولر رو سرویس کنه. گفت: اگه یکی دو ماه هم اینجا باشیم، گرما نکشیم! چون خودش خیلی گرماییه و زمستون و تابستون تو خونه بدون لباس میگرده!!!!!!!!! خلاصه که دیشب باقالی پلو خوردیم و من برنج و لپه خیس کردم که امروز برم کوفته بپزم.

دیروز هم آخرین روزی بود که بابام رفت مدرسه! قراره امروز صبح جایی بره و از همونجا ملحق بشه به مامانم تو خونه ما! و اینطوری خیال من راحت تره. چون بابام خیلی وقت میذاره واسه مانی و مامانم کمتر خسته میشه. خدا به همه پدر و مادرها سلامتی بده. چه باری از روی دوش بچه هاشون بردارند و چه بر ندارند!

دیروز عصر که مهدی صدبار رفت بیرون و اومد، ـ مثلا میرفت واسه تعمیرکار ابزار می آورد، یا میوه میخرید یا کارهای دیگه ـ با خودم فکر کردم اگه بریم اون طبقه سوم بدون آسانسور، همه خریدها و کارها باید یه کاسه بشه. چون نه مهدی اهلشه و نه انصافه که صد بار بره و بیاد.

این خونه ای که الان توشیم، طبقه اوله. یعنی کلا شش تا پله میخوره! و ما هر وقت اراده کردیم، تو کوچه بودیم!!!!!!!!!!! خداوکیلی اینجایی که هستیم خیلی خوبه. طبقه اولیم، همه چی دم دستمونه. همه مغازه های عالم هم در دسترس هستند و حتی از بعضی هاشون دو تا و سه تا هست. فقط ما باید اراده بفرماییم که از کدام خرید کنیم! فقط مشکل در کثیفی و آلودگی هواست. که روی هر چیزی سه متر (!) دوده میشینه!

حالا تا ببینیم چی میشه و هرچی خدا بخواد. دیروز خاله ام میگفت خیلی ها میگن الان خرید نکنید و صبر کنید تا بعد از ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت. مثلا میگفت اگه فلانی ر.ا.ی بیاره، مسکن و دلار میاد پایین. البته یه چیزی بگم ها. ممکنه اینطوری باشه که خاله ام میگه. ولی فقط جهت اطلاع عرض کنم که این خاله ام حدود سی ساله که ازدواج کرده و مستاجره و هر بار که قرار شده خونه بخره، از این بهانه ها آورده که خونه نخره و پولی هم جمع نکنه واسه خرید خونه. کلا مدل خودش و شوهرش اینه. از صبح تا شب دارند خودشون رو گول می زنند که خونه نخرند!!! مثلا فکر کنید روز پنجشنبه که من و مهدی داشتیم خونه می دیدیم، بهم زنگیده و میگه:

«واسه منم خونه ببین!!!!!!!!» میگم: «خب تو چقدر پول داری؟» میگه: «سیصد و خرده ای!» میگم: «جدی اینقدر پول داری؟؟؟؟؟؟؟!!!!» میگه: «خب اگه تریلی رو بفروشیم و از ارث پدرشوهرم هم اونقدر بهمون برسه و فلان وام رو هم برنده بشیم و ماشین سواری زیر پامون رو هم بفروشیم، میشه همین سیصد و خرده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»قهقهه

گفتم: «خب منم اگه فلان بشه و فلان بشه و فلان بشه، یه میلیارد پول دارم!!»

خلاصه حکاتیه این خاله ما!

خب، اگه اجازه بدید من برم و به یه سری کارهای اداره برسم!

[ دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ