چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز ظهر به مامانم گفتم گوشت رو بذاره بیرون از فریزر که تا بیام یخش آب شده باشه. بعدش قبل از رفتن به خونه چند جا رفتم. اول اینکه رفتم خانه ادبیات کودک و نوجوان که ببینم بالاخره این کتابهایی که میخواستم واسه مانی چاپ شد یا نه. یعنی فکر کنید بیشتر از هفت هشت ماهه که میرم و میام! کتابهای لمسی جلد سخت که هر کدوم در مورد یه حیوونه. من واسه مانی سگ و پرندگان رو خریده ام. ولی هر بار رفتم گفتند که ماهی و گربه هنوز چاپ نشده.

این انتشارات تو خیابون خودمونه و من همیشه سر میزنم. تا اینکه دیروز دوباره رفتم و گفتند واسه نمایشگاه چاپ شده بوده که تموم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

یعنی دیگه وقتش بود یه فیلیپینی بزنم و کل شیشه های مغازه رو بیارم پایین! ولی به خودم مسلط شدم و یه لبخند ملیح زدم و گفتم: یعنی الان یه دونه هم ندارید که من ببرم واسه پسرم؟؟!! بعد گردنم رو کج کردم و آقاهه دستش رفت طرف تلفن و زنگید به مرکز پخش و اون خانم گفت: داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه آدرس رو گرفتم و خودم رفتم. یه آقایی رفته بود تو انبار و داشت میگشت. گفتند که تازه از نمایشگاه اومده اند و هنوز کارتن ها رو باز نکرده اند. خلاصه رفت و با کتاب گربه اومد. قرار شد ماهی رو امروز برم بگیرم!

وقتی داشتم می اومدم بیرون، خدا رو شکر کردم که فیلیپینی بلد نبودم و با خوشرویی و همون لبخند ژوکوند موفق به خرید کتاب مزبور شدم!

خلاصه رفتم از اون مغازهه (!) سبزی بخرم که گفت:

مرزه و ترخون نیاوردم چون کیلویی چهار هزار تومن بوده و چون گرون بوده منم نیاوردم!!!!!!!!!!

کیلویی چهار هزار تومن؟؟؟؟!!!! مرزه و ترخون؟؟؟؟!!!! یعنی شما میگید آخرش چی میشه؟؟!منتظر

هیچی دیگه یه سری سبزی که خودش مخلوط کرده بود داد بهم و منم آوردم خونه. دیدم بابام هم به سلامتی اومده و داره با مانی بازی میکنه. لباسهامو عوض کردم. واسه بابا شکلات تلخ خریده بودم. من و بابا عاشق شکلات تلخیم. البته من تا 94% رو میتونم تحمل کنم. از اون بالاتر رو دیگه نه! نیشخند دیروزیه 85% بود. خلاصه دادم بابا با چای خورد و خودم لباسهامو درآوردم و افتادم به جون کوفته.

یک تجربه:

حالا بذارید بگم چی شد، تجربه اش بمونه واسه آخر. تمام مدت پخت، من به این فکر میکردم که کوفته وا نره! همه دستورات رو مو به مو اجرا کردم. میدونید که یکی از رازهای وا نرفتن کوفته، اینه که شما خیلی خیلی خیلی مواد رو ورز بدید. منم همه مواد رو ریختم توی غذاساز و دکمه رو زدم. دیگه مواد تبدیل به حلیم شد!!!!!!!!! تو این فاصله هم سس رو درست کردم و وقتی داشت قل قل ریز میزد، کوفته ها رو با سلام و صلوات دونه دونه گذاشتم تو سس. و یکی دیگه از رازهای وا نرفتن کوفته، اینه بعد پناه بردم به خدا از شر کوفته هایی که احتمالا قرار بود وا برن و رفتم پی کارم.

آمااااااااااااااااااااااااا

موقع شام، وقتی خواستیم بخوریم فهمیدم یادم رفته تو مواد نمک بریزم. و دیگه اینکه سبزی که ریخته ام کم بوده و همونی هم که بوده، در اثر تصادف زیاد با تیغه غذاساز، نابود شده و اینکه یک عدد آلو در یک عدد کوفته کمه و دیگه اینکه پیازش هم کم بوده. در نتیجه:

کوفته بسیار زیبایی که درسته و وانرفته بود ولی مزه اش خوب نشده بود!!!!!!!!!نیشخند

همه این تجربیات رو با هر لقمه که به دهن میذاشتم می فهمیدم و میگفتم. مامانم اینا می گفتند: نه بابا! خیلی هم خوب شده. ولی من میدونستم تعارف می کنند. چون مزه اش اصلا اونی نشد که باید بشه. از قیافه مهدی هم فهمیدم که خوشش نیومده. به خصوص که دیگه نتونست تحمل کنه و دیگه از سر سفره بلند شد؛ در حالی که یک پنجم از کوفته اش مونده بود. (دقت کنید: یک پنجم! مطمئن باشید اندازه گیریها کاملا دقیقه!)

خلاصه جمع کردیم و منم با کوله باری از تجربه، بلند شدم و به نظافت آشپزخانه پرداختم.

حالا اگه گفتید امروز نوبت چیه؟

بله عزیزان درست حدس زدید: نوبت دلمه است!!!!!!!!!!!!!خوشمزه

آخه میدونید؛ مهدی خیلی دلمه برگ دوست داره. منم چند روز پیش برگ مو خریدم و ایشالا امروز درستش میکنم. آخه میدونید، مهربان همسرم دیروز وقتی از اداره برگشت، دو تا تیشرت خیلی خوشگل برام خریده بود! قلب 

البته فکر نکنید خیلی خوش به حالم شد ها، همون جلوی مامانم اینا، یکی دو تا لگد پرونی هم کرد! ولی خب، مهدیه دیگه. کاریش نمیشه کرد. لبخند

«ماهک نوشت»:

دیروز ماهک (یادتونه دیگه، دختر همسایه پایینی مون) با یه جوجه صورتی اومده بود بالا. مانی میترسید اولش. بعدش کم کم به جوجه نون داد. آخرش اینقدر ماهک جوجه رو تو دستش فشار داد که مهدی دیگه نتونست تحمل کنه و گفت: برو پایین جوجه رو بذار و بیا بالا. اونم رفت و برگشت. البته بعد از یه ساعت خودش هم رفت پایین. مانی هم پشت سرش هلاک شد اینقدر که گریه کرد!!! این بچه های تک فرزندی آخرش از تنهایی دق می کنند!!!!!!!!!!!!

«باران نوشت»:

راستی بچه ها حال میکنید با این بارونهای عصر تا فردا صبح؟؟!! واقعا که لذت بخشه. واقعا من از عصر که این بارونهای بهاری شروع میشه، همه خستگیم در میره. اینقدر روحم آروم میشه که نگو. نصف شب که بیدار میشم و می بینم داره بارونهای دونه درشت میاد واقعا لذت بخش میبرم. درسته که ما طبقه اولیم ولی اولا خونه جنوبیه و دوم اینکه ما به حیاط راه نداریم. ماهک اینا از زیرزمین به حیاط راه دارند. یه درخت توت هم توی حیاط هست که شاخ و برگهاش روبروی پنجره اتاق خواب ماست. وقتی نصف شب بیدار میشم و می بینم باد می پیچه لای برگهای درخت و صدای قطره های درشت بارون میخوره کف حیاط، می خزم زیر لحاف و کیف میکنم. ساعت رو یه نگاهی می اندازم و هر وقتی که باشه، خوشحال میشم که وقت دارم یه کم دیگه بخوابم. گاهی هم سعی میکنم روی مانی هم لحاف بکشم که با لگد شدید (!) لحاف رو پرت میکنه.

میگم لحاف، فکر نکنید لحاف کرسیه ها! یه لحاف خیلی سبکه! البته مانی میاد وسط میخوابه و نمیذاره ما از آغوش همسرجان فیض ببریم!چشمک هرچی هم میذاریمش پایین، بازم نصف شب میاد بالا! ایشالا خونه رو که عوض کنیم، اونم صاحب اتاق میشه و می بندیمش به تخت خودش!

خدایا به خاطر این روزها واقعا ممنونم. شکر. واقعا ممنونم!قلب

 

[ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ