چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

هنوزم بعد از اینهمه سال واسم عادی نشده. هنوزم وقتی باهاش مواجه میشم، دلم می شکنه.

دیروز موقع رفتن به خونه رفتم کتاب ماهی رو خریدم. مغازه سبزی فروشی بسته بود و نتونستم سبزی دلمه بگیرم. رفتم خونه و دیدم مامانم همه آشپزخونه و ریخته بیرون. ماشین ظرفشویی من به خاطر کم جایی آشپزخونه، روی کابینته، جلوی پنجره آشپزخونه. دیدم مامانم ماشین ظرفشویی رو یه نفره آورده جلو و به پنجره آشپزخونه توری چسبونده! بعد همه اونجا رو مرتب کرده و البته یه عالمه وسیله هم انداخته دور! که دستش درد نکنه. بعد سر ظهر که خواسته اند استراحت کنند، می بینه سر و صدای خیابون خیلی زیاده و مجبور میشه ماشین ظرفشویی رو دوباره بکشه جلو و پنجره رو ببنده!

وقتی رسیدم، با وجود اینکه ظهر استراحت کرده بود، ولی قیافه اش خیلی خسته بود. واقعا شرمنده اش شدم. ولی مثل همیشه زورم بهش نمیرسه که بهش بگم وقتی میاد خونه ام، اینقدر کار نکنه. به خدا خونه ام تر و تمیز بود. ولی مامانم اصرار داره الکی بسابه! ناراحت دلم میخواد مثل مادرشوهرم بیاد بشینه و آخرش هم پاشه بره.

بعد گفتم که میخوام دلمه درست کنم. گفت: من اصلا حوصله ندارم. بی خیال دلمه شو! اگرم سبزیش نباشه که اصلا دورش رو خط بکش چون بدون سبزی نمیشه درست کرد و اصلا مزه نداره!

احساس کردم خیلی خسته است و خودم هم بی خیال دلمه شدم. فقط چون اون موقع که رسیدم خونه، حوالی ساعت چهار بود، بهش گفتم میرم تا آرایشگاه ابرومو بردارم و بیام. رفتم و برگشتم و دیدم مغازه سبزی فروشیه هنوز بسته است! منم از خداخواسته یه سر رفتم خونه نشستم و بعد راه افتادم رفتم فیله مرغ خریدم. از اونجا هم آدرس گرفتم و رفتم یه توری کباب هم خریدم. البته مامانم قبل از اینکه برم، کلی دعوام کرد که نرم چیز اضافه بگیرم و با همین غذاهای یخچال شام رو جور می کنیم. ولی من گوش نکردم!

خلاصه وقتی برگشتم، کلی دعوام کرد!

وقتی برگشتم، دیدم مهدی هم برگشته و حال و اوضاع خوبی نداره. سرما خورده بود. البته خواب بود. منم رفتم آشپزخونه و زعفرون آب کردم و بعد از نیم ساعت فیله ها رو شستم و خشک کردم و بهشون زعفرون و آبلیمو زدم و خوابوندم لای پیاز. گذاشتم تو ظرف و گذاشتم تو یخچال. بعدش رفتم حموم. البته سعی کردم زود بیام بیرون! چون مامانم گفت: وقتی بیای، من یه سر میرم بیرون یه دوری میزنم. آخه می دونید، مامانم عادت داره روزی چند بار میره بیرون. کلا خیلی اهل راه رفتنه. و میدونم این چند روز تو خونه تاریک ما خیلی احساس خفگی میکرده. البته با مانی میرفتند بیرون. ولی مانی که نمیذاره آدم به دل راحت راه بره. متاسفانه بعضی وقتها هم کلید میکنه که «بغل» بعد آدم باید هی بغلش کنه!

خلاصه از حموم بیرون اومدم و مهدی رفت واسه خودش آب پرتقال و آب آناناس خرید. ولی گفت واسم چای و عسل و آبلیمو درست کن. منم در کمال محبت واسش درست کردم و بهش یکی دو تا قرص هم دادم. بعد از یه ساعت طوفان شد و مامانم برگشت.

بعدش سه چهار تا تلفن به مهدی شد و اینم چند جا زنگید و از صداش ـ که همیشه خیلی بلند با تلفن میحرفه ـ فهمیدم پول خریدار هنوز جور نشده و هنوز قسط اول رو هم نداده اند!!!!!!!!!!!!!!بعد از سه چهار تا تلفن وقتی از اتاق بیرون اومد، ازش پرسیدم: «چک اول خریدار بی محل بوده؟ یعنی پول تو حسابش نبوده؟»

اونم با تندی و یه حالت خیلی بد جلوی مامانم اینا برگشت گفت: «اصلا کدوم چک؟ چکی در کار نبوده!!!!!!!! از صبح به اینهمه آدم توضیح داده ام، الان باید به تو هم توضیح بدم؟؟؟!! حوصله ندارم ولم کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

شما حال منو تصور کنید! شما حال پدر و مادرم رو تصور کنید!!! طرف یه هفته است خونه و زندگیش رو ول کرده و اومده نشسته داره بچه ما رو نگهداری میکنه. که ما این هفته در به در خونه مردم نشیم. اونوقت این به جای تشکر، با دخترشون اینجوری حرف میزنه.

اصلا از صبح هم به هزار نفر توضیح داده ای. نمیتونی مثل آدم به زنت هم توضیح بدی؟ زنت از اونهمه آدم ارزشش کمتره؟ یا نه، زنت کیسه بوکسه و خواستی تلافی اونهمه توضیح رو سر زنت دربیاری! اینجوری نشون دادی که چقدر واسه زنت ارزش قائلی. آخه بعد میگن با شوهرت حرف بزن. باهاش مهربون باش. یعنی دیگه باید با این آدم چه کار کرد؟

فقط باید تحملش کرد. که اگه مامانم اینا نبودند اونجور که لایقشه باهاش برخورد میکردم که حالش جا بیاد. هیچ ارزشی نداره اینکه روز قبلش رفته و دو تا تیشرت واسم خریده. چه اهمیتی داره که این هفته که مامانم اینا اینجا بودند، رفت توت فرنگی و زردآلو که خیلی هم الان گرونه خرید. چه اهمیتی داره؟ الان مامانم با خودش میگه: میخوام صد سال سیاه این میوه ها رو دخترم نخوره ولی تو مثل آدم باهاش رفتار کنی!

صد سال میوه نخورم بهتر از اینه که جلوی پدر و مادرم اونجوری ضایع بشم!

تو رو خدا نگید مریض بوده، خسته بوده، تو سنگ صبورش باش. بگید مریض و خسته بوده، کم شعور هم بوده. یعنی این آدم کی حالش خوبه؟ اون روز چه روزیه که مشکل خونه باباش نباشه و این آقا سالم باشه و پرسپولیس نباخته باشه و رئال مادرید برده باشه و کاندیدای مورد علاقه اش رای آورده باشه و اوضاع بر وفق مرادش باشه. تازه اون روز یه کم اخلاقش قابل تحمل میشه.خب این یعنی چی؟ به نظر شما این آدم نرماله؟

نگید الان عصبانی ام و هی دارم می نویسم. این حرفها واقعیه و همیشه بهش اعتقاد دارم. الان شما پست های منو نگاه کنید. هر سه چهار تا پست در میون این یه دفعه دیوونه میشه! از همین جا باید فهمید که ثبات نداره. همون حرفی که مشاور آخر در موردش گفت.

اصلا هرچی داریم جلوتر میریم، بیشتر پی می برم که مامانم واقعا خسته میشه با مانی. چرا باید نزدیک مامانم خونه بگیرم که مانی رو تحمل کنه. اصلا بذار همون نزدیک مامانش خونه بگیره. ببینم میخواد مانی رو چه کار کنه. مامانش که گفته من یه ساعت هم نمیتونم مانی رو نگه داره. در حالی که هفت سال از مامان من کوچکتره!!!!!!!!! در حالی که پدرشوهرم تو خونه بیکاره ولی بابای من هنوز بعد از دوازده سال که از بازنشستگیش میگذره، میره سر کار!!!!!!!!!!!

من الان که از مهدی ناراحتم، نمیخوام مقایسه کنم. ولی وقتی مامانم میاد خونه مون، می افته به جون خونه و هزار تا سوراخ سنبه رو تمیز میکنه. همیشه همین مهدی خیلی چیزا رو به مامانم میگه تا مامان خودش که انجام بده. چون خیالش راحته. چون می دونه مامانش یه ظرفیتی داره. وقتی مانی مریض میشه، فوری میگه بریم خونه مامانت اینا. چون می دونه همه از جون ودل براش مایه می ذارند. ولی مامان مهدی میگه: من ناراحتی ریه دارم و نباید سرما بخورم!!!!!!!!!!!!! اونم حق داره. ولی من با چشمم دارم می بینم که مامانم از هزار و یک حق خودش داره می گذره. این تفاوتها خب به چشم میاد دیگه.

دیگه اصرار نمیکنم بریم نزدیک خونه مامانم. اصلا میخوام بهش بگم بریم نزدیک خونه مامان خودش و پرستار رو توی خونه مامانش بگیریم. اینجوری بهتره. البته فعلا کدوم پول و کدوم خونه. از بعد از عید هم هنوز یه هفته کامل نرفته ایم خونه مامان خودش! مثلا یه هفته میریم خونه مامان من، بعد هفته بعدش مهدی میگه یه خط در میون بریم خونه مامانم و خونه مامانت؟ چرا؟ چرا زحمتها رو می اندازه گردن مامان من؟ چون مامان خودش خسته میشه؟ ما که وقتی میریم اونجا من شبها اغلب شام نمیخورم. ناهار هم که نمیبرم. با این حال مهدی ماهی صد تومن کمک خرجی به مامانش میده!!!!!!!!!!!!!!

بعد از اینکه اون حرف رو بهم زد، من دیگه روم نمیشد به صورت مامانم اینا نگاه کنم. موهامو خشک کردم و برنج رو دم گذاشتم و رفتم بیرون نون بخرم. روبروی خونه مون یه سنگکیه. بارون دونه درشت می اومد. هر دونه اش اندازه یه مشت بود. شالمو روی نونها کشیدم و برگشتم خونه. مامانم نونها و بسته کرد و گذاشت تو فریزر. ماهک هم ا ومد بالا و مهدی هم طبق معمول اخم و تخم کرد. منم محل ندادم و موقع شام ماهک خواست بره پایین. دلم نیومد و نگهش داشتم که جوجه بهش بدم. خلاصه شام خوردیم و بعدش هم اوشین. من که اصلا نگاه نمیکردم به مهدی. اینقدر ازش دلزده شده بودم که اصلا دلم نمیخواست نگاش کنم. البته در حضور مامانم اینا هم چیزی بهش نمیگفتم.

خلاصه طبق روال هر شب، با مانی دوتایی رفتیم مسواک زدیم و گرفتیم خوابیدیم. ساعت چهار مانی بیدارم کرد و دیدم وایساده! بهش شیر دادم و مهدی گفت: نکنه سرما خورده باشه و از من گرفته باشه؟! منم گفتم: خب، میخواستی دیشب پایین تخت بخوابی که ازش دور باشی. اونم رفت پایین خوابید. منم تا وقتی بیام سر کار، صد بار مانی رو چک کردم که تب نداشته باشه. حالا یه ساعت دیگه میزنگم ببینم حال مانی چطوره. شربتش رو صبح در یخچال گذاشتم که اگه خدای نکرده مریض بود، بگم مامانم بهش بده.

حالا امروز عصر مامانم و بابام برمیگردند خونه خودشون. اینم از این هفته که اون بیچاره ها آلاخون والاخون شدند که ما در به در نشیم. نه دیگه، روی مهدی خیلی زیاد شده. فکر کرده اینا وظیفه شونه. همون ما بریم خونه اینا و عصر برگردیم خونه خودمون خیلی بهتره. اینجوری قدر عافیت میدونه و فکر نمیکنه اینا وظیفه است. باید بفهمه که اینا لطفه. البته اگه بفهمه. همون خانواده خودش واسش خوبند که از ترس داداشش، صد بار یه چیزی رو توضیح بده. صد بار سین جیم بشه و جواب پس بده. توضیحا عرض کنم که مهدی از برادرش سیزده سال بزرگتره!!!!!!!!! ولی مثل سگ ازش میترسه! از بس که داداشش وحشیه. خب، اینم باید با وحشی گری باهاش رفتار کرد که رفتارش مثل بقیه باشه!

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ