چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

انگار وقتی چهارشنبه میشه،‌ من low Battery میشم! دیروز که رسیدم خونه خیلی خسته بودم. مامانم اینا هم وسایل رو جمع کرده بودند که داداشم ساعت پنج و نیم بیاد و برن. دیگه نزدیک اومدن اون که شد، من مانی رو بردم تو تراس که حواسشو پرت کنم. آخه اگه میدید که دارند میرن، قرت و قیامت به پا میکرد!!!!!!!!!گریه

یاد بچگی های خودمون میافتم که هر وقت هر مهمونی میخواست بره، ماهمین الم شنگه رو داشتیم! 

خلاصه مانی رو بردم تو تراس و باهاش بازی کردم و به این فکر کردم که دوباره باید یه دستی به سر و گوش تراس بکشم و هوا خوبه و با پسرم بیام اینجا. یاد حیاط خونه ارغوان اینا افتادم و تو دلم گفتم کاشکی برم خونه ارغوان اینا. اخه تعریف میکرد که حیاط بزرگی دارند! اصلا ببینم می تونم یه طبقه از خونه شون رو بخرم که بریم اونجا یا نه؟؟؟!!!نیشخند آخه خواهر! من عاشق حیاط و سبزه و چمن و دار و درختم! 

خلاصه که اونا یواشکی از خونه گریختند و همون موقع مهدی اومد و یه کم سرماخوردگیش بهتر شده بود. شکر خدا سبک گرفته بود. مانی ظهر نخوابیده بود و کم کم دیگه داشت بهانه میگرفت. با ماشین بردمش بیرون. هنوز دنده دو نرفته بودم که دیدم تو صندلیش خوابش برده!!!!!!!!خوابخواب منم یکی دو تا خیابون رفتم که خوابش سنگین بشه و برگشتم خونه. گذاشتمش توی جاش و رفتم پی کارم. مامانم تا تونسته بود خونه رو تمیز کرده بود. ولی یه جمع و جور کلی میخواست و چند تایی لیوان همینطوری روی کابینت بود. اصلا حس و حال نداشتم. یه کم گرفتم دراز کشیدم و شام هم از دیشب مونده بود. اسباب بازیها هم کف هال بود. هرکاری میکردم پاشم و یه دستی به خونه بکشم، اصلا نتونستم. تنها کار مثبت، این بود که رفتم یه دوش گرفتم و حوالی ساعت نه مانی بیدار شد و یه چیزی خوردیم و حوالی دوازده و یک خوابیدیم. 

اینم بگم که مهدی حوالی دوازده ظهر به اداره ام زنگید و حال و احوال کرد. بعد گفت: «چرا یه زنگ نمیزنی حالمو نمی پرسی؟» منم که دلم هم از خودش پر بود و هم دیگه تو اداره اعصابم خرد شده بود، با ناراحتی گفتم: «زنگ بزنم حال کیو بپرسم؟ حال تو رو؟ مگه تو واسه من ارزش قایلی که من حالتو بپرسم؟» بعدش هم بهش گفتم که از دیروز ازش ناراحت شده ام. بعدش اونم مثل همیشه دست پیش گرفت و حرف خودشو انداخت جلو و گفت: «اگه میخوای رویه این باشه، پس بذار باشه!» یعنی این عادت همیشه اشه. توپ رو می اندازه تو زمین حریف. نمیگه رفتار خودش باعث این کدورت شده. میگه ادامه ناراحتی از طرف تو باعث این کدورت میشه!!!!!!!!!!!!! پر روووووووووووووووووووووووو!

منم هیچی نگفتم. تا گفت کاری نداری، گفتم نه،‌ زودتر از اون گوشی رو قطع کردم! دیگه واقعا ظرفیتم تکمیل شده بود. یه مدت واسش ناهار میذاشتم، می دیدم نمیخوره! با همکارهاش غذای بیرون رو می خورند یا می پرسیدم، میگفت نمیخورم. یا نذار ناهار یا هرچی. این هفته که خونه خودمون بودیم، هر روز واسش ناهار گذاشتم به جز همین چهارشنبه که ناراحت بودم. حتی مامانم دو سه بار پرسید:‌ «ناهار واسش نمیذاری؟» به روی خودم نیاوردم و گفتم نه. و ناهار نذاشتم. 

دیشب بهم گفت: «چرا واسم ناهار نذاشتی؟» گفتم: « آخه غذا بی نمک بود، فکر کردم خوشت نیومد نذاشتم واست!» نگفتم چون ازت ناراحت بودم. بله، ما هم بلدیم از این کارها. یه محبتم رو ازش دریغ کردم ولی نگفتم بابت چی. یه جوری که خودش شاید متوجه کمبود بشه! بعد دیدم رفته دو تا تاپ و یه تی شرت بی آستین خیلی زرد واسم خریده! آخه میدونه من عاشق زنگ زردم! منم تشکر کردم ولی ذوق نشون ندادم. وقتی رفتم دوش گرفتم، یکی از تاپ ها رو پوشیدم. شب که تاپ رو تنم دید با ذوق گفت:‌ «وای! تاپی که من خریدم رو پوشیدی؟» منم هیچی نگفتم. گفت: «خوشت اومد؟‌ببخشید نمیدونستم سلیقه کدومه، هر دو تاپ رو خریدم!» منم هیچی نگفتم. انگار باید یه وقتهایی هیچ عکس العملی نشون ندی که طرفت یه کم به خودش بیاد. 

خلاصه یه سری اتفاقات عجیب هم از صبح تا حالا افتاده که توی ادامه مطلب میگم. قبلش به این اشاره کنم که دوستی به نام «آنی از وبلاگ گروهی» واسم یه سری نظرات گذاشته به طور خصوصی که احساس کردم دیدگاهش جالبه و این دوست خوب، یه سری انتقادات به رفتارهای من کرده که یه سریش درسته و می پذیرم. همین روال خودم رو هم ادامه میدم. اینا هم تغییره دیگه. باید انتقاد رو پذیرفت و تغییر کرد. فقط یه سوال. ایشون نظر خصوصی گذاشته، ادرس وب و می هم نداره. من جوابشو دادم، واسش به کدوم ادرس میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! آنی جون بیا و مرا دریاب!

اگر میخواهیم زندگی مان تغییر کند باید چیزی شویم که تا به حال نبوده ایم. بله جانم. اینجوریاست. حالا بیایید بریم به ادامه مطلب:

پی نوشت: 

راستش واجب شد این پاراگراف رو اضافه کنم. خود مهدی گفت که جریان اینجوری بوده: بین برادرش و همسرش جر و بحث میشه، خواهر وسطی مهدی از زن برادره حمایت میکنه. بعد زن و شوهر بحثشون ادامه دار میشه و صداشون میره بالا. بعد داداشه میگه من این بار فک خواهر وسطی رو خرد میکنم اگه دخالت کنه تو رابطه ما! بعد داد و بیدار راه می اندازه. مامانه میگه:‌ تو غلط میکنی و داداشه هم میگه خوب میکنم و مامانه هم چاقو رو میگیره جلوی داداشه. داداشه هم دست می بره و تیغه رو میگیره. مامانه هم از ترس اینکه پسرش یه وقت تو اون عصبانیت چاقو رو نگیره و بکنی تو شکمش یا کار دست خودش بده، هول میشه و چاقو رو عقب میکشه!!!! دستش هم می بره. بعد قبول نمیکنه کسی ببرتش دکتر. یه آ‍ژانس میگیره و با زنش میره بیمارستان. خودش از اونجا به مهدی میزنگه و جریان رو میگه. این بود که مهدی رفت بیمارستان. 


چون میگرنم عود کرده، سردرد داشتم. صبح وقتی بیدار شدم، دیدم ساعت دهه!!!!!! خیلی کم سابقه داشته تو عمرم که ده پاشم از خواب! مگه وقتی که مریض بوده ام. خلاصه پاشدم و کتری رو گذشتم رو گاز و ازخونه زدم بیرون که برم فیله مرغ بخرم و نخودفرنگی. من معمولا نخودفرنگی و ذرت زیاد میخرم و باهاشون پلویونانی درست میکنم یا ذرت رو میریزم توی سوپ یا سالاد. دیدم نخودفرنگی کم دارم. خلاصه رفتم بیرون و فیله مرغ خریدم و رسیدم در مغازه سبزی فروشی که دیدم موبایلم زنگید و مهدی بود. با صدای مستاصل و هول و ناراحتی گفت که زود بیا خونه من باید برم........... دیگه نفهمیدم چی گفت. فقط تا خونه دویدم و دیدم داره تند تند با موبایل میحرفه و لباس می پوشه. 

دیگه با اجازه همه مقامات پرسیدم: «چی شده؟»

درحالیکه با عجله حاضر میشد گفت: «داداشم با خواهر وسطی دعواش شده و گفته الان میزنم فکتو میارم پایین! مامان و بابام هم بهش گفته اند: «تو غلط میکنی» بعدش مامانم چاقو رو گذاشته بیخ گلوی داداشم و اونم اومده چاقو رو از خودش دور کنه،‌که دستش با چاقو بریده!!!! من باید برم اونجا!!!!!!!!!!» 

دیگه هیچی نگفتم. حاضر شد رفت. فقط بهش گفتم: «بذار برات ماشین بگیرم. خودت با این حال نشین پشت فرمون.» بعد بهم نگاه کرد و گفت:‌ «قول میدم یواش برم. قول میدم.» در حالیکه داشت کفش می پوشید گفتم:‌« تو داری میری وضع رو آروم کنی. یادت باشه کار خطرناک نکنی.» گفت:‌ « به تو قول دادم. خیالت راحت باشه.» بعدش در رو بست و رفت. دیگه من و مانی موندیم و صبحانه خوردیم و من کم کم خونه رو جمع کردم و آشپزخونه و مرتب کردم و یه ساعت گذشت. راستش دل خودم هم شور میزد. مگه شدت ضربه چه جوری بوده که به این خبر داده بودند؟ یه بار به موبایلش زنگیدم که ریجکت کرد. منم دیگه نزنگیدم. 

بعد ناهار رو درست کردم و دیدم مانی هی میخواد بره تو تراس. رفتم تراس رو جارو کردم و حسابی دستمال کشیدم و حتی نرده ها و دیوارش رو هم دست کشیدم. تمیز شد و یه زیرانداز انداختم و مانی گفت:‌ «بالش هم بده!» یه کوسم هم گذاشتم پشتش و چند تا اسباب بازی هم بهش دادم و نشست تو تراس. پسرم هم مثل خودمه. ماها تراس باز و حیاط بازیم!!!!!!!!!!!نیشخند

خلاصه خود مهدی بهم زنگید و گفت که داداشش رو اورده بیمارستان و کف دست راست داداشش پنج تا بخیه خورده! بعد گفت: «آشتی! تو میگی من از دست اینا به کی پناه ببرم؟! آخه چرا مامانم باید چاقو رو بذاره رو گردن داداشم؟؟!!» منم گفتم: «خب مامانت از اول هیچی به داداشت نگفته. الان دیگه خسته شده  و این کار رو کرده. شکر خدا به خیر گذشته. تو برو خونه مامانت اینا. اگه لازم شد بمون همونجا.» بعد احساس کردم کسی اومد تو ماشین و دیگه خداحافظی کردیم. حوالی دو و نیم هم برگشت خونه. من دیگه هیچی نپرسیدم. 

البته مدیونم اگه اینو بهتون نگم که مادرشوهر من حتی فحش هم نمیده، دیگه چه برسه به چاقو کشی!!!!!!! قبلا هم بهتون گفته ام که تحمل این برادرشوهر بیست و یه ساله کار حضرت فیله. از بس که گستاخ و بی تربیت و دست و رو شسته است! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. مهدی میگه یه وقتهایی واقعا  ازش متنفر میشم! ولی خب، پدر مهدی سیاست تربیتی اش این بوده که همه سخت گیریهای عالم رو سر مهدی آورده و تا تونسته کتکش زده و بهش سخت گرفته. ولی در مورد سه دختر بعدی که بعد از مهدی دنیا اومده اند، دیگه اینقدر سختگیر نبوده! بعد از این چهار تا، خدا این پسر آخری رو بهشون داده که سیزده سال از مهدی کوچکتره و مامان مهدی هم تا تونسته اینو لوس کرده و انگار مامان و باباهه با خودشون گفته اند دیگه لزومی نداره اینقدر سخت بگیریم!!! خلاصه به مروز زمان یه دست لباس قهوه ای تن تربیت این پسر کرده اند و البته اطرافیان هم از این مواهب بی نصیب نبوده اند!!! همیشه هم مامانه از این پسره طرفداری میکنه. ولی دیگه ببینید چه کاردی به استخونش رسیده که واسه خاطر فقط تهدید اومده چاقو رو گذشته رو گردنش. (خب البته بهتر بود  این کار رو نمیکرد.) بعدش اونم قد بازی دراورده و خواسته نشون بده که تهدید تو واسم ارزش نداره. اینه که چاقو رو با تیغه گرفته که از خودش دور کنه، زده دست خودشو بریده!

ولی یه چیزی عجیبه! اگه شدت خونریزی اینقدر بوده که طرف پنج تا بخیه خورده، دیگه چرا وایساده اند مهدی از انقلاب راه بیفته بره دیباجی!!!! البته اینا اینجوری اند. کلا نمی تونند بدون مهدی پای دو تا مرغ رو از هم باز کنند! حالا این داداشش لااقل تا مدتها وقتی داره دنده ماشین رو عوض میکنه یادش میاد که نباید تصمیم بگیره فک خواهر نه سال از خودش بزرگتر رو خرد کنه. وگرنه دستش اوف میشه!

الان مهدی بیدار شد از خواب نیمروزی! با یک لحن عادی گفتم:‌ «بشین تا واست چای و عسل بیارم!» با چشم ازم تشکر کرد و چشماش مهربون شد. ولی چشمهای من مهربون نشد!

تغییر کرده ام. یعنی یه دفعه نه ها. ولی الان رفتارم باهاش اینجوریه که: بهش محبت میکنم ولی با زبون قربون صدقه اش نمیرم. چون مریضه واسش چای و عسل درست میکنم ولی زبونم معمولیه و قربون صدقه اش نمیرم. معمولی ام. الانم دید دارم تایپ میکنم و یه نگاهی انداخت به فنجون قهوه ام که کنار لپ تاپ بود، با خنده گفت:

«چه قهوه ای میخوره خانم وبلاگ نویس!!!!!!!!!!!!»‌ منم لبخند زدم. الانم رفته داره تو اتاق با تلفن میخرفه. یحتمل داره حال داداشش رو می پرسه.

پناه بر خدا!

[ پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ