چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش الان ساعت یه ربع به سه بامداده!‌ مهدی داره با ایکس باکس بازی میکنه و منم یه بغضی دارم که اومده ام اینجا بنویسم که خالی بشم.

راستش خیلی ساله مامان من آرزو داره بره مکه. یه کم اول از اعتقادات خودم بگم. من خودم الان تو شرایط فعلی این آرزو رو ندارم. یعنی اینقدر بدبخت و بیچاره و محتاج می بینم که فکر میکنم خرج اونا کردن خیلی بهتر از یه سفره. البته البته البته میدونم این یه سفر معمولی نیست. یه سری عقاید هم در مورد این سفر دارم. که البته یه بار که در مورد این عقاید صحبت معمولی کردیم، مامان مهدی به شدت رنگش قرمز شده بود و یکیش رو هم قبول نداشت. دیگه نمیدونم نظر شماها چیه.

مثلا من میگم اگه آدم پولی رو که واسه این سفر در نظر گرفته خرج یه جهیزیه کنه یا به یکی قرض بده یارو یه کاری رو باهاش شروع کنه، خیلی بهتره. اگه برم مکه،‌ هیچ سوغاتی واسه هیچ کی نمیارم. همه اون زمانی رو که بخوام تو مغازه ها دنبال سوغاتی چینی واسه فامیل و دوستام باشم،‌ به اصل سفرم می پردازم و به جای چمدونم،‌ سعی میکنم خودمو پر کنم. بعدش اجازه نمیدم پارچه واسم بزنند. که فلانی از فلان جا خوش اومدی. وقتی هم برگردم،‌ شام و ناهار به اطرافیانم نمیدم. خرج اونایی میکنم که باید بکنم. همه اینا عقاید منه. درست یاغلط. حالا صد تا حدیث و نظریه واسم بیارند، عقیده امه. هنوزم که نرفته ام. معلوم هم نیست که برم. آخه می بینم بعضیها میگن: چرا بریم جیب عرب ها رو پر کنیم! سوغاتی ها رو همین جا می خرند!‌ این دیگه چه جورشه،‌ نمیدونم!!!

راستش مامان ما خیلی مشتاق این سفره. سالها پیش هم اسم نوشته که تازگی به اسمش دراومده. ولی همونطور که در جریانید، داداشم حدود شش ماهه که عقد کرده و اگه خدا بخواد تا چهار پنج ماه دیگه میخواد بره سر خونه و زندگیش. خب،‌ پدر و مادر منم فرهنگی بوده اند. مگه پس انداز اونا چقدره؟ هرچی هم که باشه،‌ مامانم ترجیح میده برادرم رو راهی خونه و زندگیش کنه. البته این نکته هم باید گفته بشه که خانم برادرم وضع مالی خیلی خیلی بهتری از ما داره. یعنی تنها نقطه اختلاف ما با اونا همین مساله است. البته اونا فوق العاده خوب و متواضعند و از برادر من هم انتظار درستی و پاکی دارند. همون دلایلی که باعث شد به این ازدواج رضایت بدن. ولی خب،‌ما نمیخوایم برادرمون سرشکسته باشه پیش اونا. در حد خودمون سعی میکنیم خرج کنیم. ولی خودتون می بینید اوضاع این روزها چه شکلیه. یه عروسی معمولی گرفتن یه عالمه خرج داره. طلاو لباس و .... که دیگه بماند. 

این روزها می بینم مامانم به هر دری میزنه که وام بگیره و واسه یه وام چقدر این در و اون در میزنه. همه این وامها هم قسط داره. ولی قبول کرده همه اینا رو. وقتی می بینم یه عده ین روزها از سفر مکه عزیزانشون میگن یا خودشون از مکه برگشته اند، خیلی دلم میخواد مامان منم یه روزی بره مکه. چون دوست داره. چون واقعا دلش میخواد اونجا باشه. 

الان با مهدی راجع به همین داشتیم حرف میزدیم. طبق معمول گیر داد به اینکه به خاطر تمول خانواده خانم برادرم،‌ برادرم نباید اینقدر به خانواده اش فشار بیاره. 

منم بهش گفتم: اصلا ربطی نداره. ممکنه به خاطر تمول  اونا، یه کم بیشتر به ما فشار بیاد. ولی واسه یه خانواده فرهنگی، این چیزها فشاره. مامان منم تو این موقعیت نمیتونه بی خیال بچه اش بشه و بره دنبال زیارتش. بعدش بقیه حرفم رو خوردم. 

یادم افتاد من و مهدی یه سالی بود که عقد بودیم و خانواده مهدی کلا گذاشته بودند به عهده مهدی که برنامه ریزی کنه برای عروسی گرفتن و خودش فکر پولش باشه! حالا مهدی چه کاره بود؟ توی یه هنرستان غیرانتفاعی معلم بود و تازه نه ماه حقوق داشت. چون تابستونها که مدرسه تعطیل بود، حقوقی در کار نبود. یعنی می دونید. دو تا خونه وراثتی مال باباش بود. (نصف و نیمه) ولی می گفتند هر وقت خونه ها فروش بره. که البته یکیش فروش نرفت و بعدا قرار شد من و مهدی بیاییم توش، اون یکی هم که فروش رفت،‌ حدود شش ماه بعد از عروسی ما بود!!! ولی همون تابستون که ما یه سال بود عقد بودیم،‌ مادر و پدر مهدی،‌ یه دفعه رفتند کربلا!!!!!!!!! البته هیچی پول نداشتند و عمه مهدی پول زیارتشون رو داد!!! و قرار شد بعدها که خونه فروش رفت، بهش برگردونند. ولی کلا بی خیال عروسی ما بودند. کمان اینکه من بالاخره بعد از 15 ماه که از عقدمون می گذشت، یه وام از اداره مون گرفتم و دادم به مهدی که عروسی رو راه بندازیم و دیگه گردن بشکنیم بریم سر خونه و زندگی مون! البته قرض به حساب اومد و بعدها که ملکشون رو فروختند به من برگردوندند. که خب یادتونه،‌ پول سیم کارت مهدی رو ازش کم کردند.........

بماند.... اکثر خانواده های کارمندی همینند. یعنی با وام و قرض بچه هاشون رو روانه زندگی شون می کنند. به مهدی هم همینو گفتم. گفتم:‌ «تو به مامان خودت نگاه نکن که خواهر و برادر عقد کرده ات رو میخواد با پول قلنبه فروش خونه بفرسته سر خونه و زندگی شون. اگه این پول خونه نبود، مامان تو هم با همین وامها و قرضها باید یه فکری به حال بچه هاش میکرد!» البته تو دلم گفتم به جز تو،‌ که کلا سپردت دست خدا و وام اداره ما!!!!!!!!!!!!

مامانم میگه: «بذار داداشتو راهی خونه و زندگیش کنم،‌ پسر بزرگه رو هم بفرستم بره،‌بعدش میرم مکه!!!!!!!!!!!»‌ حالا فکر کنید مامان من الان 61 سالشه!!! با این انر‍‍ژی که مانی از این به بعد ازش میگیره،‌به نظرتون دست و پایی واسش می مونه که تازه بخواد بعد از رفتن اون یکی برادرم،‌ پول جمع کنه و بره مکه؟؟؟؟!!!!!!!!!!

اینجا قراره از آرزوهام بگم. نه کسی اینجا رو میخونه که بخوام یه کاری واسم بکنه و نه قراره اتفاقی بیفته. راستش دلم میخواست ـ یعنی چندروز پیش بهش فکر کردم ـ که دلم میخواست اگه این خونه بابای مهدی فروش میرفت و کارش تموم میشد، اونجوری که با مهدی برنامه ریزی کرده بودیم، شاید ده بیست تومن دستمون پول می موند. اونوقت مهدی به مامانم میگفت: «مامان! کسی نفهمه! فقط من بدونم و تو و آشتی. بیا برو مکه، خرد خرد بهمون برگردون!‌ هر وقت که داشتی!!» البته این آرزوی محالیه! چرا که نه مهدی این کار رو میکنه و نه اگه اون این کار رو بکنه، مامانم زیر بار این پول میره!!!!! خب، منم جوونم و هزار تا ارزو دارم و رویا. یه دفعه دلم خواست و اینو گفتم.

راستی میگن امشب شب ارزوهاست. هیچ اطلاعی از منشا و چگونگی این شب و رسومش ندارم. اصلا هم نمیدونم چی بوده جریانش. فقط میدونم اسمش شب ارزوهاست. نمیدونم چرا امشب اینقدر دلم میخواد مامانم بره مکه.  البته خدا رو شکر میکنم که مامانم هست. خدا همه مادرها رو حفظ کنه و رفتگان رو قرین رحمت. مامانه هست و ماهم دلمون میخواد آرزوی مامانمون برآورده بشه. همین.

این بغضه بد جور تو گلومه. تا اشکی درنیومده و ما رو پیش شوهرمون لو نداده،‌ بریم بگیریم بخوابیم!

شب بخیر. ایشالا همه با خیر و صلاح خدا به آرزوهاشون برسند. 

آمین.قلب

[ جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ