چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

تا اونجا که یادم میاد، از بعد از عید به اون مفهوم نرفته ایم خونه مادرشوهرم که بگم مثلا یک هفته رفتیم و مونیدم و اونا مانی رو نگه داشتند. اکثرش خونه مامانم بودیم یا خودمون در رفت و آمد بودیم و بردیمش و آوردیمش. یا مامانم اینا خونه مون بودند و یا یک هفته خواهرشوهرم اومد پیش مون. یه هفته هم که خودم مرخصی گرفتم. اگرم بودیم، زمانش کوتاه بوده.

البته من هیچ توقعی از هیچ کس ندارم. همین الانش هم اگه مامانم نتونه مانی رو نگه داره، باید برم مانی رو پرت کنم مهدکودک و بی خیال همه گریه هاش بشم! دو هفته پیش که مرخصی بودمو هفته پیش هم مامانم اینا خونه مون بودند. دیگه نوبتی هم بود، باید میرفتیم خونه مادرشوهرم. البته اینکه میگم «باید» اصلا منظورم طلبم از مردم نیست! همه همینقدر که تا الان مانی رو نگه داشته اند منت شدیدی به سرمون گذاشته اند!

دیروز که جمعه بود، مهدی صبح که بیدار شد، زنگید به خونه شون و حال و احوال کرد. منم چیزی نپرسیدم. بعد از حدود یه ساعت شوهرخواهرش زنگید که «هستید عصر بیاییم خونه تون؟ » مهدی هم گفت که عصر دارم میرم خونه مامان اینا. یعنی برنامه این بود که هفته جاری رو اونجا بریم و بیاییم. (صبح مانی رو ببریم و عصر بریم بیاریمش.) بعد خواهر مهدی گوشی رو از شوهرش گرفت و گفت: «مامان اینا شنبه دارند میرن مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!»

ما هم کلا بی خبر بودیم. یعنی یه دفعه تصمیم گرفته بودند. یعنی در پی حادثه روز پنجشنبه،  مامانش خیلی داغون بوده. جمعه صبح یه دفعه تصمیم می گیرند که برن مشهد. مامانش و باباش و خواهر وسطی. که البته اینجوری تصمیم گرفتن کلا از اینا بعیده چون خیلی اهل برنامه ریزی اند و از خیلی قبل ترها واسه هر چیزی برنامه می چینند. ولی خب، حالشون خوب نبوده و اینترنتی رزرو کرده بودند همه چی رو.

این برام جالبه که مامانش یه کلمه هم نپرسیدکه مانی رو چه کار قراره بکنیم؟؟!! کلا یا فکرش خیلی درگیر خونه و حوادث پیرامونشه، یا واقعا مساله مانی واسش تموم شده است. یعنی اصلا نپرسید که خب، کی نوبت ماست. اینو هم باز تکرار میکنم که هیچ کس وظیفه ای نداره. ولی وقتی یادم می افته دی ماه پارسال که برای اولین بار مانی رو بردم مهد، اینا چه کار که نکردند و با من چند روز سرسنگین بودند و کلی گریه کردند که تو داری ما رو از مانی جدا میکنی و ........... (یادتونه که...) بعدش هم البته من خواهر وسطی رو قانع کردم. منتها خورد به آلودگی هوا و تعطیلی مهدکودکها و باقی ماجراها.

دیروز عصر هم رفتیم اونجا و من اصلا به روی خودم نیاوردم که جریان رو می دونم . (دعوای مادرش و برادر کوچیکه) البته مهدی بهشون گفته بود که آشتی میدونه. ولی من به روی خودم نیاوردم. احساس کردم اینجوری راحت ترند. آخر شب هم برگشتیم.

امروز صبح هم مهدی قرار بود مانی رو ببره خونه مامانم اینا. دیروز با شرمندگی زنگیدم به مامانم و گفتم شرایط رو. اونم گفت: «عیب نداره. ایشالا به سلامتی برن و برگردند. مانی رو بیار پیش من. تا هر وقت که بتونم ازش نگهداری میکنم!»

خلاصه که آقا مانی نصف شب بیخودی بیدار شد و گفت: «مامان! من مریضم!!!» یکی دو ساعت طول کشید تا خوابوندمش. مریض نبود و فقط بینی اش گرفته بود. یه عالمه هم لگد پرونی کرد به طرف شکم و پهلوی من بیچاره! صبح یه سری دوا واسش گذاشتم تو کیفش که اگه خونه مامانم آبریزش داشت، بخوره و خوب بشه. که شکر خدا حالش خوب بود و احتیاجی نشده.

در مورد تیتر یه سری حرفها دارم که تو ادامه مطلب میگم:


خیلی از خانمها اینجوری اند که همه حوادث محل کار رو تعریف می کنند. کلا خانمها چون خیلی بیشتر از آقایون حرف می زنند، خیلی بیشتر هم اطلاعات میدن! منم از این قاعده مستثنا نبوده ام. یعنی اولا چون هشت نه ساله که اینجام، مهدی دیگه تقریبا همه همکارهام رو می شناسه. حتی چون بارها اومده محل کارم، همکارهام هم مهدی رو می شناسند. خب، من آدم برون گرایی هستم. برای همینم، هر دو طرف (همکارهام و مهدی) خیلی از هم شناخت دارند به واسطه تعاریف من!

فقط این نیست. مهدی یه چیزهایی راجع به محل کارم میدونست که بیخود و بی جهت سعی میکرد به جای من تصمیم بگیره. اظهارنظر میکرد و حتی یه وقتهایی بهم فشار میاورد که فلان اقدام رو انجام بدم!!! تا اینکه قبل از دو سه روز پیش که بخوام تغیر کنم، از مدتی پیش تصمیم گرفتم واقعا تغییر کنم. اصلا لزومی نداشت مهدی خیلی از جزئیات محل کارم رو بدونه. یه وقتهایی ما می دونیم و ازش رد میشیم. ولی یه وقتهایی وقتی طرف یه چیزی رو میدونه و هی اصرار میکنه که حتما فلان اقدام رو انجام بده، خب به آدم فشار میاد و احساس میکنه استقلال رای اش داره به خطر می افته!

این بود که از مدتها قبل، هر چی رو که میخوام بگم، خوب مزه مزه میکنم. دیگه الان خیلی چیزها رو نمیگم. خیلی حرفها رو نمیزنم.

اینها که اطلاعات دادنه. بیخودی عادت کرده بودم به زمین و زمان توضیح بدم و خودمو توجیه کنم. آخه چه کاریه این توضیح دادن؟ مثلا فردا صبح قرار بود دو ساعت دیر بیام. امروز قبل از رفتن، به نیروی خدماتی میگفتم که فردا من دو ساعت دیرتر میام و تو حواست باشه فلان کار رو بکنی. خب، تا اینجاش طبیعیه. ولی  اینکه بگم بابت چی میخوام نیام و چاره ای ندارم و اگه میتونستم این مرخصی دو ساعته رو نمی گرفتم، دیگه توضیحات اضافه بود که اصلا گفتنش به نیروی خدماتی لزومی نداشت!!!!!!!!!!

البته هنوزم دارم روی این موضوع کار میکنم. این توضیحات اضافه که بیخودی به زمین و زمان می دادم و هیچ لزومی نداره و باعث میشه طرف آدم، طلبکار باشه و همیشه از آدم توضیح بخواد.

باور کنید خیلی مهمه این توضیح دادن یا ندادن. همین رفتارهای مهدی رو ببینید. خودشو ملزم نمیکنه که حتی یه توضیح مختصر و مفید به من بده. به من که زنشم. منم که خب وقتی می پرسم اون قشقرق به پا میشه. حالا دیگه یاد گرفته ام که منم توضیح ندم. منم جزئیات رو نگم. حتی اخیرا با این حرف مهدی روبرو میشم که: « اینجوری بود؟ نگفته بودی.... چیزی نگفته بودی. تازگیها کمتر حرف میزنی.... چرا به من نمیگی.... و قص علی هذا...»

نه فقط مهدی، مامانم هم همینطور. البته کلا خانواده من خیلی اهل شرح و طول و تفصیلند. خودشون هم همه چیز رو با جزییات تعریف می کنند و همین طوری هم میخوان! ولی من خیلی وقته دارم روی این صفتم کار میکنم و این توضیحات رو حذف میکنم. خیلی چیزها رو هم لزومی نداره مامانم بدونه. مثلا مساله خصوصی بین من و مهدیه. یا اصلا یه تصمیمیه که خودمون دو تا باید بگیریم.

در پی تقسیم وظایف که قرار شده کارهای مهدی رو به هیچ عنوان انجام ندم (خودم این قرار رو با خودم گذاشته ام)، همونطور که میدونید مهدی صبح ها مانی رو می بره خونه مامانم (و اگه مامان مهدی از سفر برگرده و رخصت بده، ببره خونه اونا) و عصرها چون من تا 19 خرداد که حق شیر دارم میتونم زودتر از مهدی از اداره بیام بیرون، من برم ماشین رو از مهدی بگیرم و برم دنبال مانی و برگردم خونه. مهدی هم خودش بیاد خونه.

مهدی چون مدیره، ساعت کار مشخصی نداره. مثلا حتما نباید ساعت هشت سر کار باشه. برای همین صبحها هر وقت مانی بیدار بشه می برتش و از اونجا هم میره سر کار. خودش هم از صبح زود بیدار شدن متنفره. چند روز پیش اشاره کرد که گاهی واسش بد میشه اینقدر که دیر میرسه اداره. منم دیشب بهش گفتم: «حالا که اداره واست بد میشه که دیگه گاهی ساعت 11 برسی اداره، ساعت هفت مانی رو بردار و بذار تو ماشین. حتی اگه خواب بود، یواش بلندش کن و بذار تو صندلیش که تو ماشین بخوابه. که زود ببریش و زود به محل کارت برسی.» اونم گفت باشه ولی امروز چون خودش مریض بود و بدنش درد میکرد، روال همیشگی تکرار شد.

یه لحظه صبح با خودم فکر کردم: «خب، من که دارم صبح زود بیدار میشم. خودم ماشین رو بردارم و مانی رو ببرم بذارم خونه مامانم و از اونجا برگردم اداره. عصر هم برم دنبالش.»

ولی ندایی درونم نهیب زد که : نه!

این میشه انجام وظایف مهدی. اگه اون از نظر دیر رسیدن به اداره داره دچار مشکل میشه، خودش باید مشکلش رو حل کنه. خودش زود بیدار بشه و مانی رو ببره و برگردونه اداره. مانی بچه هر دوی ماست. هر دو در قبالش وظیفه داریم. من همین که عصرها برم مانی رو بیارم، پس وظیفه ام رو انجام داده ام. اگه بخوام کار مهدی رو انجام بدم، اولا کار خودم دو برابر میشه، دوم اینکه مهدی چرا باید صبح ها بیشتر از من بخوابه؟؟؟ مگه من چمه که کمتر بخوابم؟ اینجوری لوس میشه و مقصر هم خود منم. فردا که ببرم یا نتونم این کار رو ادامه بدم، این مهدیه که طلبکار میشه. در نتیجه دهان مبارک رو بستم و هیچی نگفتم. دیگه بهش فکر هم نمیکنم.

هرکسی کار خودش، بار خودش، آتیش به انبار خودش!

گفته بودم تغییر میکنیم!!!

آها یه تغییر دیگه:

خیلی سال پیش که عاشق مهدی بودم ـ واقعا چه روزهایی بود ـ واقعا واسش خیلی کارها میکردم. یه کارهایی که دیگه خیلی ساله انجام نداده ام. مثلا:

امروز وقتی یادم افتاد که مهدی مریضه، یه لحظه خواستم در یک اقدام عاشقانه، برم از سوپر دم اداره چند تا آب میوه بگیرم و زود ببرم دم اداره اش و بهش بدم و برگردم. قبل از این کارها زیاد میکردم. حالا درسته که اون موقع ها ازش دور بودم. ولی خب از این سرهای بی آب، زیاد می تراشیدم. ولی خب بعدها روابط دستخوش تغییرات شد.نگران و این دیوونه بازیها رو من درمیاوردم. ولی مهدی همیشه عاقل بود و درسته که مثلا ولنتاین یا روز زن گل میاره دم اداره، ولی اینکه یه دفعه وسط کار آب میوه بیاره، این کار رو نمیکرد و نمیکنه. این کار عاشق هاست. یکی مثل من یا «عاطی فرشته مهربون»!

امروز که زد به سرم به یاد اون ایام این کار رو بکنم، دوباره به خودم گفتم: نه!

واسش آب میوه میگیرم ولی ظهر که خواستم برم سوئیچ ماشین رو ازش بگیرم، بهش میدم. لزومی نداره یه بارم وسط روز برم و برگردم!

نمیدونم. خودم گاهی بدم میاد از اینکه باید میلیمتری راجع به رابطه مون فکر کنم اینهمه وقت و انرژی بذارم واسه تفسیر. شایدم اشتباه میکنم. ولی واقعا تصمیم گرفته ام تغییر کنم. محبت کنم ولی به جا و اندازه. انجام وظیفه کنم ولی به اندازه و فقط وظایف خودم.

خدایا کمکم کن راه درست رو انتخاب کنم.قلب

 

[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ