چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش دیروز اولین روزی بود که پروژه جدید رو کلید زدیم! یعنی اینجوری که من رفتم محل کار مهدی و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه مامانم اینا و مانی رو برداشتم با هم رفتیم خونه مون. مشکل اینجا بود که مانی راضی به اومدن نمیشد. تازه از خواب بیدار شده بود و قطعا اونجا هم خیلی بهش خوش می گذره. مامانم و داداشم اصرار کردند که بمونیم. ولی من میخواستم حتما این کار رو انجام بدم. قرار شده یکشنبه ها و سه شنبه ها شب اونجا باشیم. چون ماشین مون زوجه و باید ساعت 7 به بعد وارد طرح بشیم. خلاصه که من و مانی راه افتادیم ولی مجبور شدیم حدود یکربع، قبل از میدون انقلاب توقف داشته باشیم تا طرح اصلی تموم بشه!

بعدش دیگه از اونجا تا خونه مون سه چهار دقیقه بیشتر راه نیست. حالا مانی خونه نمی اومد! با هزار تا کلک آوردمش و همون موقع مهدی هم رسید. اولین جمله ای که گفت این بود:

«به به! خانم مستقل!!! حالا دیگه راحت رانندگی هم میکنی و میری و میای!!!!!!!!!»تعجبتعجب

خنده ام گرفته بود. آخه می دونید. مهدی اصلا آدم متعصبی نیست. یعنی اگه من تا نصف شب هم تو خیابون باشم اصلا کاری بهم نداره. خب می دونید، نمیشه یه نفر یه عالمه مسوولیت رو دوشش باشه و از خونه بیرون نره و با کسی هم حرف نزنه و ارتباط نداشته باشه. خوشبختانه مهدی اصلا آدمی نیست که با تعصب بی مورد بخواد جلوی کارهامو بگیره. (غیرت داره ولی تعصب بی جا شکر خدا نداره. و این از محاسنشه.)

یه چیزی هم این وسط بگم. وقتی یازده دوازده سالم بود، یه همکلاسی داشتم به اسم لیلا که تا الانم باهاش دوستم و با هم رفت و آمد داریم. ما به خاطر سن و سالمون و شور نوجوانی که داشتیم، همه اش از صبح تا شب نقشه می کشیدیم که حق زنها رو از مردها بگیریم و یه افکار شدید فمینیستی داشتیم!!!!!!!! بیخود و بی جهت از مردها بدمون می اومد و میخواستیم حق زنها رو ازشون بگیریم. فکر کنید بچه ده یازده ساله مگه چقدر میتونه مطالعه داشته باشه. البته کتاب می خوندیم ولی اندازه خودمون. خلاصه ما هم مثل بقیه بزرگ شدیم و هرچی بزرگتر شدیم، نظراتمون تعدیل تر شد. البته نظرات من. چون لیلا هنوزم سر یه چیزهایی خیلی متعصبه!! مثلا هنوزم سر اینکه فامیلی بچه فامیلی پدره و نه مادر، حرص میخوره! ولی برای من اصلا مهم نیست. بالاخره باید فامیلی یکی روی بچه باشه دیگه! یه بحثی داره که جاش اینجا نیست!

خلاصه رفتیم دبیرستان و دلمون واسه یکی دو نفر لرزید و دیدیم نه بابا، مردها گاهی هم دوست داشتنی میشن! رفتیم دانشگاه و دیدیم نه بابا، میشه به مردها دل هم داد و خلاصه نظرمون یه خرده عوض شد!!!!!!!!!!نیشخند الانم من مثل همه زنها شاهد ظلم به زنها به خصوص در کشور خودمون هستم. می بینم چقدر قانون و عرف به نفع مردهاست. ولی تعصب کورکورانه ندارم. گاهی هم پیش اومده که دیدیم یه زن در حق یه مرد ظلم شدید کرده. درسته نادر بوده موردش ولی بالاخره بوده.

یعنی میخوام بهتون بگم الان تفکراتم اینجوریه که شاهد ظلم مردها به زنها هستم و می بینم قانون هم حمایت میکنه از مردها ولی افکارم شدید نیست. با ظلم مشکل دارم. حالا چه در حق زن چه در حق مرد.

اگرم همیشه دوست داشته ام مستقل باشم، برای اینه که از پس کارهام براومده ام. برای اینه که از کار کردن لذت برده ام و از اینکه مسوولیت داشته باشم و به نحو احسنت انجامش بدم، یه حس رضایتی داشته ام. و یه علت دیگه اینکه مهدی همیشه منتظر نشسته بوده که من کارها رو انجام بدم. ذات مسوولیت پذیر خودم هم بوده ولی خب، اونم کسی نبوده که من خیلی منتظر بمونم کارها رو انجام بده.

حالا برگردیم به بحث رانندگی. تاریخ اخذ گواهینامه من، قبل از تاریخ مهدی بوده! البته اون موقع ما اصلا همدیگر رو نمی شناختیم! ولی من یادمه که همیشه رانندگی دوست داشتم و ماشین بابامو بر میداشتم و میرفتم رانندگی. البته زمانی که گواهینامه گرفتم ما ماشین نداشتیم. در نتیجه گواهینامه ما فقط خاک خورد. یکی دو سال بعدش بابام ماشین خرید و چون داداشام هم گواهینامه نداشتند و مامانم هم دیگه نمی نشست پشت ماشین، من می نشستم. کیف میکردم واسه خودم ها.... البته بابام هم بهره کشی میکرد!!!!!!! :

آشتی! برو روغن ماشین رو عوض کن!

آشتی! ماشین رو ببر واسه معاینه فنی!

آشتی! ماشین بنزین نداره!

و قص علی هذا.

اون اوایل هم که آدم رانندگی میکنه، خب چای معطل قنده! هی دلش میخواد بهش فرمون بدن که بپره تو ماشین و بره انجام بده! خلاصه یه دوره ای ما اعصاب معصاب نداشتیم و بدجوری دپ شده بودیم. یه بار ماشین رو کوبوندیم به تانکری که توی پارکینگ بود!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید با سرعت یک کیلومتر در ساعت (!) ماشین رو بکوبی به تانکر! خلاصه دیگه رانندگی رو تعطیل کردیم و اصلا هم دلم نمیخواست دیگه رانندگی کنم. خب، اون روزها کلا حال خوبی نداشتم. بعد ازا ون دیگه داداشام به ترتیب گواهینامه گرفتند و اونا نشستند. بعدش هم من ازدواج کردم و حالا مهدی ماشین نداشت و من کلا دیگه پشت فرمون ننشستم. تا یکی دو سال پیش که یه وام از اداره گرفتم و یه کم هم روش گذاشتم و ماشین خریدیم ولی مهدی همه اش رانندگی میکرد. من دیگه عادت کرده بودم که همه اش مهدی برونه. هم رانندگی خیلی دوست داره هم من اینجوری راحت تر بودم.

ولی این چند وقته واقعا تصمیم گرفته ام خودم هم بلد باشم. چند باری پیش اومد که موقعیت اورژانسی بوده؛ ماشین بود ولی من تمرینی نداشتم بعد از اینهمه سال. این بود که با خودم تصمیم گرفتم قورباغه رانندگی رو هم قورت بدم و خودم هم برونم!!!!!!!!!

حالا دیروز اولین روز اجرای اون پروژه بود. ولی فکر نمیکردم مهدی عکس العمل نشون بده. یعنی فکر کنید نمی تونست یا نمیخواست جلوی خودشو بگیره! هی میگفت: خانم مستقل! دیگه رانندگی هم که میکنی!!!!!!!!!!!!!!تعجب دیگه واسه خودت مستقل شده ای!!!!!!!!!!تعجب

منم با تعجب نگاش میکردم. یه بارم بهش گفتم: «یعنی چی آخه؟ خب من این مدت اخیر گه گاه رانندگی میکردم. این چه ربطی به استقلال داره؟» اونم کوتاه نمی اومد و میگفت: «نه دیگه. حالا میتونی راحت برونی و بری و بیایی!»

دیگه هیچی نگفتم. فهمیدم منظورش چیه. خب، مهدی همیشه به خاطر تنبلی ذاتی که داره و به خاطر اینکه من همه کارها رو کرده ام، پذیرفته که مسوولیت خیلی چیزها با من باشه. خودش دیده که می تونم بدون اونم ادامه بدم. همیشه فکر میکرده که فقط اونه که میتونه رانندگی کنه. ولی الان منم می تونم.

تو رو خدا ببینید چقدر این بحث سبک و مسخره است. آخه این چه موضوع مهمیه؟ الان تو همین دنیای مجازی ببینید خانمها چقدر از رانندگی صحبت می کنند و حتی تنهایی با ماشین به سفر میرن! این دیگه چیه که آدم نسبت بهش عکس العمل نشون بده.

یعنی فکر کنید تا شب به بهانه های مختلف هی ایراد گرفت و عکس العمل نشون داد. منم هیچی نمیگفتم. هی میخواست صدای منو دربیاره و من یه چیزی بگم. منم هیچی نمیگفتم. آخه این چقدر میتونه مسخره باشه. تا آخر شب هم یکی دو بار با مانی دعوا کرد و البته مانی هم دیشب خیلی اذیت کرد.

راستی یادم رفته بود واسش آب میوه ببرم در شرکت!!!!!!!!!!!!!خجالت عصر که رسیدیم خونه یادم افتاد و وقتی رفتم بیرون واسه خرید، گفتم بخرم. که بازم یادم رفت!!!!!!!!!!!نیشخند خوشبختانه تو خونه آب آناناس داشتیم. یه لیوان بهش دادم و اونم مثل همیشه گفت: «چه عجب! یاد این شوهر مریضت کردی!!!!!!!!!!» من خندیدم و رفتم!

از چهارشنبه شب که مهدی مریض بود، رختخواب انداخت تو پذیرایی و اونجا خوابید که من و مانی مریض نشیم. یادتونه که چهارشنبه عصر مانی رفت تو تراس که بازی کنه. در تراس تو پذیرایی باز میشه. گویا در رفت و آمدها، مانی چراغ تراس رو روشن کرده بود و خاموش نکرده بودش. پنجشنبه شب مهدی میگه: «میگم آشتی! دیشب که خوابیده بودم تو پذیرایی، این چراغ تراس روشن بود. خواستم برم خاموشش کنم، دیدم بند بسته ای به دستگیره که مانی در تراس رو باز نکنه. زورم اومد بند رو باز کنم و برم چراغ رو خاموش کنم!!!!!!!!!!!!!!»

پنجشنبه شب که میخواست بخوابم، ـ مهدی اون شب هم تو پذیرایی خوابید ـ دیدم چراغ بدبخت هنوز روشنه!!!!!!!! بلند شدم و رفتم بند رو باز کردم و چراغ رو خاموش کردم و برگشتم تو خونه. بی اختیار یاد رمان به یاد ماندنی خانم «زویا پیرزاد» افتادم: «چراغها را من خاموش میکنم!» بعد با خودم گفتم اگه من این چراغ رو خاموش نمیکردم، یعنی تا کی روشن می موند؟ حتما تا زمانی که لامپش بسوزه!!!

[ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ