چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

عرض کنم خدممتون که اگه خاطر مبارکتون باشه، چند وقت پیش که واسه دیدن خونه میرفتیم، یه خونه چشم من و مهدی رو گرفت. با اجازه تون دیروز که مانی رو بردم بیرون یه دوری با هم بزنیم، دیدم خونه مذکور، پشت پنجره هاش پرده زده اند و روی بالکنش هم یه دیش ماهواره است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستش یه دفعه دلم گرفت. البته ممکنه مالک از ترس مالیاتی که به خونه های خالی بسته بشه، پارچه آویزون کرده باشه. دیش ماهواره هم یادم نیست قبلا تو بالکنش بود یا نه. ولی به هر حال اگرم خونه فروش رفته باشه که دیگه رفته دیگه. هرچند که تو این مدت یکی دو هفته که دیده بودم خونه رو، روزی چند بار تو ذهنم چیدمانش رو عوض میکردم، واسش کابینت میخریدم. توش مهمونی میدادم. حتی.... حتی... واسش پرده هم دوخته بودم؛خودم! چون میخواستم پرده هاشو خودم بدوزم. مدلش و رنگش رو هزار بار تغییر میدادم و دوباره از اول پارچه می خریدم! 

خلاصه حسابی خودمو باهاش سرگردم میکردم!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند

دیروز که رفتم از دم درش (!) رد شدم و دیدم این بساط رو، دیگه نگاش نکردم. رامو کشیدم و اومدم. دلگیر شدم ولی هیچی نگفتم. اگه قسمت ما باشه، نصیبمون میشه. اگرم نباشه که از اول نبوده. چیزی ندارم که به مهدی بگم. اون بیچاره چه کار کنه؟! حتما هنوز پول جور نشده. یعنی هنوز نتونسته اند مجوز تجاری خونه باباش رو بگیرند. بیخودی افتادیم دنبال خونه و خودمون رو علاف کردیم. اینا رو هیچکدوم به مهدی نمی گم. اون حتما از من ناراحت تره. ولی خب، کاریش نمیشه کرد.

دیشب به بنگاه مربوطه زنگیدم که مطمئن شم از اینکه خونه فروش رفته یا نه. ولی یکی گوشی رو برداشت که خبر نداشت و گفت شخص مورد نظر در بنگاه موجود نمی باشد و جهت نشان دادن یک مورد خانه، با مشتری رفته است و تا کنون مراجعه ننموده!!!!!!!!!!!!

منم کلا دنددون خونه رو کشیدم و نشستم سر جام. حالا فکر میکنم هیچ اتفاقی نیفتاده. هر وقت پول هلپی اومد تو دستمون، میریم دنبال خونه. اینجوری لااقل پیش خودمون مسخره نمیشیم. والا... چه کاریه؟! هی آدم شاد و پشیمون بشه!

عارضم خدمتتون که کار من دیروز تو اداره طول کشید. یعنی خیلی طولانی. به هر کدوم از همکارهام هم زنگیدم، هر کدوم کاری داشتند و رفته بودند. من بودم و حوضم! هنوزم رئیس ندارم و امروز قراره رئیس جدید واسم بیاد! مجبور بودم بمونم کارهای ورود ایشون رو هماهنگ کنم. یعنی این آقایی که الان نصفه و نیمه میاد، حالا دیروز کارش طول کشید و من مجبور بودم بمونم. هیچ چاره ای هم نداشتم. حالا همیشه ساعت چهار به مهدی می زنگیدم که بریم، میگفت من کار دارم و نمیتونم بیام. ولی دیروز کارش زود تموم شده بود و به خاطر مریضی میخواست زود بره.

شما فکر کنید از ساعت چهار هی می زنگید و اعصاب منو کرم قهوه ای میکرد، منم میگفتم: عزیز دلم! شما برو. من با آژانس میام.

گوش نمیکرد و هی غر میزد. منم واقعا نمی تونستم محل کارم رو ترک کنم. این جریان تا ساعت شش طول کشید. تا اینکه ساعت شش مهدی خودش رفت خونه مامانم اینا. خب، ماشین هم دست اونه دیگه. یه عالمه هم غر زد که الان ترافیک شدیده!!!!!!!!!! منم گفتم: خب، من که گفتم همون ساعت چهار برو. گوش نکردی!!!!!!

پشت تلفن هم دو هزار تا فحش نثار اداره ام کرد!!!!!!!!نیشخند منم هیچی نگفتم. خودم به اندازه کافی اعصابم خرد بود. حالا فکر کنید پست قبلی رو نوشته بودم و داشتم دوباره با لذت می خوندمش. در عالم عشق و عاشقی غوطه ور بودم و چشمم به متن نوشته شده بود! پیش زمینه وبلاگ هم که صورتیه و رنگ صورتی هم جاذب عشق!!!!!!!!!!!!قلب بدجور رفته بودم تو رویا که موبایل زنگید و مهدی گفت:

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس کی میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهدی: عصبانی

من: قلبخنثیناراحتاسترس

لطفا با دقت به این شکلک ها دقت کنید. دقیقا اینجوری شده بودم در لحظه!

خلاصه مهدی تا شش صبر کرد و رفت. منم شش و ده دقیقه کارم تموم شد و آژانس گرفتم و رفتم! خب البته مهدی نمیدونست که ده دقیقه دیگه کارم تموم میشه. وقتی هم رسیدم، با خنده وارد شدم و اونم خندید! دیشب خونه مامانم اینا بودیم.

اینم بگم که من روز قبلش خورش کرفس پخته بودم ولی خب، یه ذره له شده بود!!!!!!! گفتم یه کم از کارهای مامانم کم کنم. هرچند هزار و یک کار دیگه همیشه هست واسه انجام دادن! مخصوصا که مانی وقتی چشمش به اونا یا خانواده مهدی می افته، خیلی خودشو لوس میکنه. مثلا اصلا طرف من و مهدی نمیاد و می خواد مامانم همه کارهاشو انجام بده.

راستی شما از این بستنی لواشکی ها خورده اید؟ من دیروز خوردم. خوشم اومد. برای من که با طعم شیرین زیاد میونه ای ندارم و اصلا نمی تونم خامه و شیرینی زیاد بخورم، خوب بود طعمش. که خب البته مهدی بیشتر از یک گاز نتونست بخوره. چون عاشششششششششششق بستنی و شیرینیه. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. همیشه هم توی فریزر خونه مون، لابلای گوشت و سبزی و نخود فرنگی و باقلا، یه عالمه بستنی جاسازی شده!

یه بار منم نامردی نکردم. رفتم در همه بستنی هاشو باز کردم و از هر کدوم یه گاز خوردم و گذاشتم تو فریزر. بعد مهدی زنگید محل کارم و گفت:

ای موش کثیف! پس تویی که همه بستنی ها رو گاز گازی کردی!

البته من قصدم فقط آزار بود! خب، مرض داشتم دیگه! مگه چیه؟!نیشخند

خلاصه که الان که دارم اینا رو می نویسم، نیروی محترم خدمات در حال رفت و آمد به سالن کنفرانس پشت سر من هستند و منم این وسط یه دستوراتی صادر میکنم. جهت برقراری جلسه برای معارفه رئیس جدیدم. الانم با یک آرایش لایت (!) و عطر ملایم و روحی شاد، نشسته ام که ایشون تشریف بیارن. البته نشسته ام و تایپ میکنم. حالا اگه ایشون هم این وسط رسیدند، خب، اومده اند دیگه!!!!!!!!!!

[ دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ