چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

یعنی فکر کنید دو روز تمام سر پا باشید واسه مهمونی و بخواهید کارهای یک هفته رو توی همین دو روز انجام بدید و مهمونی بدید، بعدش یه اتفاقی بیفته که همه خستگی توی تنتون بمونه. یعنی دیگه بدبختی از این بدتر هم میشه؟ بعدش همه میان از خانواده شوهر گله می کنند، ولی درد من خانواده خودمه که از زور محبت، دهن آدمو سرویس می کنند.

فکر کنید که روز پنجشنبه که مامانم اینا اومدند، مامان من میخواست بره تو آشپزخونه کوچیک و به هم ریخته من که دیگه سگ میزد و گربه می رقصید. من به روح مادرش قسمش دادم که نره!! البته این روح مادر رو قسم خوردن هم داستانی داره که همیشه ماها تعجب می کنید که مامانم و خواهرهاش بابت مسخره چیزها روح مادرشون رو قسم می خورند!!! (مثلا گم شدن دمپایی!!!) بعدش مامانم ناراحت شد و اخمهاش رفت توی هم. بهش میگم: خب مادر من! تو همیشه از ما پذیرایی میکنی، حالا بذار یه روز هم من کار کنم تو استراحت کن. اصلا متوجه نمیشه. همه اش میگه من واسه اولادم کار میکنم. خب بابا! به این اولاد خاک بر سرت هم اجازه بده یه کاری بکنه. من اگه گفتم اونا از صبح بیان، برای این بود که پیش مانی باشند تا من به کارهام برسم. نه اینکه مامانم بیاد بپزه و بشوره و تمییز کنه و بابام هم پیش مانی باشه. خب چه کاری بود؟؟!! مهمونی رو خونه مامانم اینا می گرفتیم. تازه!! میگفت من خودم گوشت و بادنجون سرخ شده هم میارم!!!! میدونم این کارهاش نهایت محبت و مهربونیه ولی رسما طرفش رو به هیچ حساب نمیکنه. یه وقتهایی اگه اجازه بدیم طرفمون هم یه کمی از کارهای مربوط به خودشو انجام بده(!)، به خدا به هیچ جای دنیا برنمیخوره.

البته مامان من کلا اینطوریه. همه عمرش دوست داشته جور مردمو بکشه، جای صد نفر کار کنه، زحمت بکشه. غصه هزار نفر رو بخوره و یه کارهایی واسه یه کسانی کرده که اصلا ترجیح میدم هیچوقت یادش نیفتم. نهایت انسانیتشه. ولی دیگه یه وقتهایی آدم رو به جنون می کشونه.

حالا اینها رو داشته باشید، فکر کنید پنجشنبه که دیگه رنجید از اینکه من سراپا تقصیر یه غلطی کردم و خواستم غذاهای مهمونی رو خودم درست کنم(!)، بعد از یکی دو ساعت رفتم از دلش درآوردم و به بهانه ای کشوندمش به آشپزخونه. دیدم اینجوری راحت تره. خلاصه اومد و برنج رو خودش درست کرد!!! کلا از اینکه کسی یه کاری بکنه ناراحت میشه. میگه همه کارها رو من خودم باید انجام بدم. میدونم باور نمیکنید ولی به خدا همینه. مثلا من دارم تعریف میکنم که فلان غذا رو یاد گرفته امو و درست کرده ام. می پرسه: «چه جوری؟» من در حالی که دارم دستور غذا رو به میگم، بین هر جمله ام میگه:  «بلدم!»، «میدونم چه جوریه!» «کاری نداره اصلا.» یعنی آدم وسطهاش میخواد دیگه ادامه نده. خب اینکه هم رو میدونه!!!!

پنجشنبه ساعت هفت دیگه من رسما از پا افتاده بودم. تا اینکه خلاصه مهمونها اومدند و همه چی به خیر و خوشی تموم شد. من فکر کردم مامانم اینا هم میرن شب. ولی دیدم نرفتند. از شما چه پنهون که واقعا دلم میخواست برن. هم پادرد شدیدی داشتم و هم چون میگرنم عود کرده بود، خیلی به تنهایی احتیاج داشتم. دلم میخواست همینطور بگیرم بخوابم و فردا هم استراحت کنم. نگید من آدم پستی هستم. خودتونو بذارید جای من. تمام هفته خونه مادرم بودم. ( هفته بعدش هم خونه مادرشوهرم) و این جریان حدود هجده ماهه که ادامه داره. خب وقتی همه هفته همه ما پیش مردم هستیم، خب آدم دلش میخواد آخر هفته تنها باشه. ولی دیدم نرفتند. یعنی مامانم دلش میخواست بره ولی برادر برزگم، اصرار داشت که بمونند. راستش من شوکه شده بودم. هم خیلی خسته بودم هم واقعا نمیدونستم دلیل موندنشون چیه!!! بعد برادرم یه دفعه شروع کرد به من که «تو اصلا اصرار نمیکنی که ما وایسیم!!! پس حتما دلت میخواد ما بریم!!!» منم گفتم: «خب بمونید. چرا برید؟ فردا هم که تعطیله دور همیم.» ولی اون دیگه ول نمیکرد. البته میدونید. این برادرم خیلی اهل شوخیه. ولی یه وقتهایی واقعا دیگه از شور در میاره همه چی رو. یعنی فکر کنید اون شب به مدت یک ساعت و نیم هی به شوخی جدی میگفت: « تو راضی نیستی ما بمونیم!» تو دلم میگفتم خب اگه میدونی راضی نیستم چرا نمی رید پس؟؟!

چون این پست دیگه خیلی طولانی میشه, دو قسمتش کرده ام.

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ