چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز اولین روزی بود که رئیس جدید تشریف آوردند. خیلی مبادی آداب و ماخوذ به حیا و بسیار منضبط!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید. ساعت کار شرکت هفت و نیم تا هشت و نیم شناوره. قرار شده راننده ساعت هفت و ربع در منزل ایشون باشه هر روز، که ایشون بتونند ساعت هفت و نیم شرکت باشند!!!!!!!!!!!!!!!!

که خب البته می دونید که من خودم سحرخیزم و با صبح زود بیدار شدن مشکلی ندارم. به خصوص شنبه ها!!!!!!!! عاشق اینم که شنبه ها صبح زود بیدار شم و زودتر از همه برسم سر کار!!!!!!!!! یعنی الان قوطی خالی کنسرو و گوجه فرنگی و سیب زمینیه که بزنید تو سر و صورتم!!!!!!!!!! آخولی باور کنید من همیشه اینجوری ام. یعنی اون چیزی رو که باعث ناراحتی ام میشه، یه دفعه میرم تو شکمش. همه مون شنبه صبح برامون سخته که بعد از دو روز تعطیلی بیاییم سر کار. ولی من با خودم کنار اومده ام که هیچی نباید رو مخ من باشه. در نتیجه شنبه ها زودتر از همیشه از خواب بیدار میشم و از اینکه دارم میام سر کار خوشحالم!!!!!!!!!!!! (تو رو خدا نزنید!!! خب من اینجوری ام دیگه!)نیشخند

شنبه صبح که همه دارند تو آسانسور اداره خمیازه می کشند، من باخنده و با صدای بلند به همه سلام میکنم و خوشحالم. خب، اون وقت صبح، اونا گوجه و قوطی خالی دم دستشون نیست که اگرم باشه، حالش نیست که بزنند تو سر و چشمم!!!خنده

دیروز هم یه جلسه داشتم با ایشون و من فهمیدم که از این به بعد ریش و قیچی دست خودمه و مدیریت همه چی رو سپرده دست من. خلاصه دیگه اینجوریاست. بعدش براش توضیح دادم که بچه دارم و اونم خیلی منطقی برخورد کرد و گفت که از حق بچه ات نزن و هر وقت لازم شد برو! به نظرم آدم منطقی و با شخصیتی اومد. خب من با خیلی ها با طرز تفکرات و اخلاق مختلف کار کرده ام. با همه هم کنار میام. ولی به نظرم کار کردن با ایشون راحته. چون گیر خاصی نداره. البته امروز روز اول کاری ایشونه. دیروز که معارفه بوده. باید ببینیم در عمل چی پیش میاد. خیره ایشالا.

مهربان همسر دیروز موند که با هم بریم. البته جا داشت من دیروز که روز اول کار رئیسم بود تا آخر وقت می موندم ولی از اونجا که آخر وقت اداره ما معلوم نیست چه زمانیه، و من دیگه در این زمینه تجربه دارم که اگه یازده شب هم برم، بازم کاری هست واسه انجام، این بود که نه سه رفتم، نه یازده، بلکه ساعت پنج بعد از انجام تقریبا کلیه کارها، و گرفتن چاک کار و ایستادگی در برابر قشر پاچه خوار ـ که در هر اداره ای به وفور وجود داره ـ به مهربان همسر زنگیدیم که تشریف بیاورید. البته اینم بگم که مهدی یه بار طرفهای ساعت چهار زنگید و گله کرد که:

«تو منو فراموش کرده ای!!!!!!!! و دیگه دوستم نداری. فکر نکن نمی دونم. تو یه روشی رو در پیش گرفته ای و با این روش از من دور شده ای!!!!!!! معلم هات هر کی هستند، موفق شده اند!!!!!!!!!!!!»

یعنی فکر کنید چند تا از مدیران کنار من نشسته بودند و داشتیم صحبت می کردیم. مهدی که اینا رو گفت پشت تلفن، من از شدت خنده داشتم منفجر میشدم. آخه یعنی چی؟؟؟!!! البته خوشحال بودم که این روشهای اخیر جواب داده و ا یشون تشنه محبت (!) بنده شده اند! ولی دیگه فکر نمیکردم اینقدر خنده دار و بچه گونه فکر کنه. خلاصه واسه ساعت پنج هماهنگ کردم که برم و زودتر از رسیدن مهدی رفتم و براش رانی هلو و شکلات خریدم که دوست داره. حدس میزدم که عصبانی و بداخلاق بیاد. ولی انرژی مثبتی که فرستاده بودم، کار خودشو کرده بود و وقتی اومد، با یه لبخند پت پهن رفتم به استقبالش و اونم نیشش باز شد!!!!!!!!!!نیشخند

بعد مهدی گفت که حالش خوب نیست (!) و امشب بمونیم خونه مامانم اینا. چون خب، دیگه دیر شده بود و نشده بود که من زودتر برم مانی رو بردارم و ببرم خونه خودمون. امروزم که اونجاییم چون روز فرده.

مطلبی که باید بگم اینه که دیروز مانی رو با مامانم برداشتیم که بریم یه دوری بزنیم و بچه نپوسه تو خونه. هرچند که صبح ها اغلب با مامان و بابام میره پارک! ولی خب، روزها بلنده و چه بهتر وقتی هوا خوبه، بریم بیرون. خلاصه رفتیم و نزدیک اون خونه رسیدیم و اولش با خودم گفتم چه فایده که بریم اونجا. بعد گفتم: «مامان! میخوای خونه رو نشونت بدم؟» گفت: «باشه!»

خلاصه رفتیم و البته از پشت خونه دراومدیم. یعنی از یه خیابون دیگه رفتیم. خیابون پشتی این خونه، به یه پارک کوچولو میخوره که خیلی با صفاست. بعدش ما از اونجا اومدیم و من دیدم طبقه سوم اون ساختمون، پرده صورتی زده و لوستر ها هم روشنه و از بیرون معلومه. دوباره ناراحت شدم و خونه رو به مامانم نشون دادم. بازم دلم طاقت نیاورد. رفتم تو کوچه و نگاه کردم. یه دفعه مامانم گفت: «تو کدوم طبقه سوم رو دیدی؟ اونوری که خالیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

بله دوستان، من واحدها رو اشتباه دیده بودم و اون طبقه سومی که دیدم پرده صورتی داشت، اونور بود و واحد مذکور، هنوز خالی بود!!!!!!!! از اینها خنده دار تر این بود که: دیروز اومدم و دیدم واحد مذکور پرده داره و روی بالکنش هم دیش ماهواره است، این مشخصات طبقه چهارم بوده!!!!!!!!!!! یعنی هم دیروز اشتباه کرده بودم هم امروز. حالا فکر کنید اگه من بخوام واحدهای یه برج سی و شش طبقه رو بشمارم، چقدر دچار اشتباه میشم!!!! اینکه تفاوت بین طبقه سوم و چهارمه!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خب البته بهم نخندید. من کلا استعدادم در ریاضیات در حد جلبکه!!! همیشه هم از ریاضی بدم می اومد و باهاش مشکل داشتم. هر چقدر که عاشق انشا و تاریخ و جغرافیا و کلات حفظیات بودم، ریاضی و علوم دوست نداشتم. تو همه عمرم سه مساله ریاضی رو درست حل نکرده ام!!!! یعنی وقتی میخواستم مساله حل کنم، یه کم که راه حل طولانی میشد، دیگه وسطهاش یادم میرفت که دارم چه کار میکنم و کل فلسفه خلفت تو ذهنم میرفت زیر سوال!!!!!!!!!!!!!

ولی خب خودم هم میدونم که شمردن طبقات یه ساختمون چهار طبقه، جز دروس ماههای اول بچه های پیش دبستانیه!! دیگه شما به روم نیارید!!خجالتزبان

[ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ