چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز سه شنبه بود و روز فرد. طبق قرار قبلی قرار بود دیروز رو هم خونه مامانم اینا بمونیم. اما مهدی در یک اقدام غافلگیرانه، حوالی ظهر بهم گفت که کارت ورود به طرح رو خریده و حتی شماره پلاک ماشین رو هم بهش اس زده. و قرار شد که من ساعت سه برم.

این بود که ساعت سه رفتم ماشین رو برداشتم و رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. شکر خدا وقتی رسیدم خونه مامانم اینا، مانی خواب بود. وسایل رو بردم گذاشتم تو ماشین و برگشتم خودشو با سلام و صلوات گذاشتم تو صندلیش. شکر خدا بازم بیدار نشد. راه افتادم و رفتم خونه. خیلی ترافیک نبود و ما حوالی ساعت پنج رسیدیم. فقط مانی دیگه بیدار شده بود و گریه کرد  و مامانمو خواست که بهش قول دادم ببرمش پارک سوار سرسره بشیم. آخه مانی عاشق سرسره است!!!

بعدش که رفتیم تو، دیگه از سرش افتاد. البته خط لب منو برداشته بود و داشت رو دیوار نقاشی می کشید!!!!!!!!!! کلا سر مداد به فنا رفته بود. دیوار هم که هیچی!!!!!!!!!منتظر ولی هیچی بهش نگفتم. چون خودش به اندازه کافی از این دوری ناراحت بود!!!!!!!!!! بعدش که من داشتم لباس عوض میکردم که باهاش برم بیرون، مهدی هم رسید از راه. خلاصه با مانی رفتیم فروشگاه رفاه جمهوری و یه چرخی زدیم و منم چیزهایی که میخواستم رو خریدم. با خیال راحت خرید کردم به این امید که در فروشگاه مثل همیشه تاکسی هایی هست که ما رو برسونه تا خونه. خلاصه که دیدم شکر هم میدن. کیلویی 1500 تومان! گفتم یه دفعه بخرم یه مربایی باهاش بپزم! سه کیلو شکر هم خریدیم و اومدیم بیرون و دیدیم  ای دل غافل! خیابون ولیعصر رو به خاطر نمیدونم مترو یا چی بسته اند و اصلا ماشین رد نمیشه از اینجا!!!!!!! یعنی خیلی وقته بسته است و من یادم رفته بود!!!!!!!!!!نیشخند خلاصه فهمیدیم باید خودمون بار بکشیم. خودمونو رسوندیم سر خیابون و از اونجا ماشین گرفتیم تا خونه.

به خانه رسیدن همانا و ننشستن همان. شکر خدا مرغ پخته و سیب زمینی پخته داشتم. اول لباسهای مانی رو انداختم تو ماشین. بعد خریدها رو جابجا کردم. تا وقتی لباسها شسته بشه، الویه درست کردم و گذاشتم تو یخچال. کار لباسشویی تموم شد و لباسها رو پهن کردم. با وجود داشتن بالکن، لباسها رو توی خونه روی رخت پهن کن خشک می کنیم. چون گربه میاد سراغ لباسها.

 تو این فاصله هم مانی تو بالکن بود و داشت با ماهک تو حیاط حرف میزد و آواز می خوند!!!!!!!!!! مهدی هم عصبانی بود و نشسته بود پشت لپ تاپ و اخبار رو پیگیری میکرد. هر چند دقیقه یکبار هم به من می گفت: «برو مانی رو از تو بالکن بیار!» من محل نمیدادم. آخه بچه بی گناه که کاری نمی کرد. واسه خودش تو بالکن داشت با ماهک حرف میزد. تو دلم هم میگفتم: اگه خیلی برات مهمه، خب، خودت برو بیارش. آخرش هم ماهک رفت خونه شون و مانی هم اومد داخل.

بعدش بردم دست و صورتش رو شستم و اونم هی اصرار میکرد که واسش مسواک بزنم! آخه از چند وقت پیش، بابام مانی رو عادت داده که مسواک بزنه. خودم هم از وقتی که اومده ایم خونه خودمون، تقریبا هر شب که میخوام مسواک بزنم، مانی رو هم می برم. اونم خیلی این کار رو دوست داره. دیروز هم از رفاه، واسش یه خمیردندون خارجی خریدم هفت هزار تومن!!!!!!!!!!! یعنی فکر کنید!!!!!!!!! ایرانیش دو هزار تومن بود ولی در همه شون باز مونده بود! البته قبلا از دو تا مارک دیگه ایرانی خریده ام و راضی هم بودم. ولی ایرانی دیروز خیلی افتضاح بود. فکر کردم اگه بیارمش و درش باز بمونه، خب دیگه به درد نمیخوره. خلاصه هفت هزار تومن ناقابل دادم خمیر دندون واسه آقا مانی که فدای سرش.

خیلی دلم میخواد مثل خودم به مسواک اهمیت بده. من خودم مسواک برقی دارم. و واقعا از زدن مسواک احساس آرامش میکنم. توی عمرم خیلی به ندرت پیش اومده که شب مسواک نزده خوابیده باشم. تو اداره هم سعی میکنم حتما بعد از ناهار، مسواک بزنم. مانی هم دوست داره و دیروز قبل از شام، اصرار داشت که حتما مسواک بزنه. البته بعدش گفت: خمیر دندون بدمزه بود!!!!!!!! که فکر کنم چون با طعم قبلی فرق میکرد، این حرف رو زد.

خلاصه مهدی دیشب خیلی دلش نمیخواست شام بخوره. چون قبلش یه عالمه توت سفید خورده بود. من واسه خودم و مانی الویه آوردم که البته مانی خیلی استقبال نکرد. بیشتر چیپس خورد که من اصلا موافق نبودم. منتها مهدی گفت بذار بخوره و دیدم خیلی هم اعصاب نداره، گفتم حالا بخوره. چی میشه مگه؟! بعدش هم اینقدر خسته بودم که وقت دیدن سریال اوشین، دیگه ولو شده بودم روی زمین.

دیروز خیلی خوشحال شدم وقتی مهدی گفت که طرح خریده. فکر کردم چه خوب که میریم خونه خودمون. و میدونم که اگه اعصاب خردی دیشب رو نداشت، شاید باهام رفتار بهتری داشت. چون وقتی رسیدیم خونه، من کلا شوخی باهاش کردم و ...

ولی خب، شاید خودتون هم بدونید که دیشب اون خبر که اومد بیرون، ناراحت شد و من دیدم امشب از اون شبها نیست که برم طرفش. بعضی ها وقتی ناراحتند، آدم میتونه بره دلداری بده و بهش نزدیک بشه. ولی مهدی از اوناست که وقتی ناراحته، کسی نباید طرفش بره و دوست داره تنها باشه.

ما هم درک کردیم و تنهاش گذاشتیم! هر چند دیشب واقعا دوست داشتم خلوت خودمون رو داشته باشیم. حالا امروزم که چهارشنبه است و مامان اینای مهدی دیروز از مشهد برگشته اند. امروز مهدی، مانی رو می بره میذاره اونجا و عصر هم از اینجا میریم خونه مادرش ا ینا. شب هم برمیگردیم خونه خودمون. فردا ناهار هم من و مانی خونه یکی از دوستام دعوتیم.

حالا تا همین چند سال میشه مانی رو ببرم توی جمع های دوستانه زنونه! بعدش که بزرگتر بشه، نه خودش میل داره بیاد نه من دلم میخواد باشه! البته من همیشه تنها رفته ام اینجور جاها. چون خواهر نداشته ام، همیشه تنها بوده ام. الانم چون مانی کوچیکه می برمش.

امیدوارم همه مون (ما و شما) ـ به قول خارجی ها ـ آخر هفته خوبی داشته باشیم!!!

 

 

[ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ