چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

تو این دو روز گذشته، چند بار خواستم پست بذارم که نشد. یه بارش که اصلا پرشین بلاگ ازخونه باز نشد!

چهارشنبه با مهدی رفتیم خونه مامانش اینا. از مشهد برگشته بودند و مانی هم که از صبح اونجا بود. شام موندیم و بعد از اوشین (!) برگشتیم خونه. راستش خیلی خسته بودم. یعنی خستگی چهارشنبه ها، فقط مال اون روز نیست. انگار کل خستگی هفته روی دوش آدمه. تصمیمم این بود که بگیرم بخوام و کارها رو فردا انجام بدم. اول با شیرپاک کن آرایشم رو پاک کردم و بعد با محلول چشم پاک کن، آرایش چشمم. بعد با مانی مسواک زدیم. یعنی مانی هم همینطور ولو شده بود جلوی تلویزیون و داشت می خوابید. تا گفتم مسواک، فوری پرید و اومد مسواک بزنه!!!!!!!!! بعد محلول ضدعفونی ریختم تو دهنم و بعدش اومدم تو آشپزخونه. دلم نیومد و یه دستی به سر و گوشش کشیدم. اصلا وقتی اونجا مرتبه، من سبک ترم. خونه رو هم جمع کردم و بعدش دوش گرفتم!!!!!!!!!! همینا حدود یه ساعت وقت گرفت.

خلاصه وسایل فردا رو آماده کردم و گرفتم خوابیدم. فرداش که پنجشنبه بود، خونه دوستم دعوت بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. عصر هم برگشتیم. دیدم مهدی ناهار نخورده. البته وقتی تنهاست اغلب ناهار نمیخوره. خلاصه که پنجشنبه هم سپری شد و رسیدیم به جمعه.

نمیخوام روزانه بگم. اولش اینو بگم که رابطه مون تو این دو روز بهتر بود از قبل. به هم نزدیکتر شده بودیم. یه دلخوریهایی ازش دارم که مربوط به اخلاقشه. دست کسی نیست. شاید دست خودش هم نباشه. منم که بی عیب نیستم. ولی خب، این دو روز در مجموع بد نبود.

قبلا هم بهتون گفته بودم که از بعد از عید، دیگه خیلی خیلی کم مانی رو واسه نگهداری روزانه برده بودیم خونه مادرشوهرم. بیشتر زحمتش گردن مامانم اینا بود. خلاصه دیروز عصر رفتیم خونه مادرشوهرم اینا و برنامه این بود که این هفته کلا اونجا باشیم. البته می دونید که، منظور از کلا، اینه که صبح ها مانی رو میبریم و عصرها میریم دنبالش تا فردا صبح. شاید به جز یکشنبه و سه شنبه.

دیروز رفتیم اونجا، دیدم مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی روزه اند. ازشون پرسیدم چرا؟ خواهر شوهرم گفت: این سه روز سیزده و چهار ده و پانزده رجب رو من و مامان روزه می گیریم!!!!!!!! این یه امر شخصیه! ولی انگار دنیا رو کوبیدند تو سرم. خودم معذبم از اینکه اونا روزه باشند و مانی هم اونجا باشه. بهش گفتم: من نمی دونستم. میخوای مانی رو ببرم خونه مامانم اینا؟ گفت: «نه عزیزم. مانی کاری به ما نداره. منم که بیرون نمیرم که اذیت بشم. همین تو خونه ایم و با هم خوش می گذرونیم.»

که البته این نظر لطفش بود. البته اینا خانواده تعارفی نیستند. و اگه چیزی ناراحتشون کنه، به زبون میارن. الکی هم تعارف نمی کنند. منتها من خودم معذبم. از طرفی این مدت دیگه خیلی زحمت رو دوش مامانم بوده. بیچاره دیگه از پا درمیاد. یه چیزی که یه کم دلخورم کرد این بود که مادرشوهرم یه کلمه هم نگفت که بیارش. یعنی کلا از بعد از عید هیچوقت از ما نپرسیده که برنامه مون در مورد مانی چیه. کلا خودشو کنار کشیده. که البته هیچ وظیفه ای نداره. هر کس هم هر کاری در رابطه با مانی کرده، لطف بوده. ولی خب، تا قبل از عید، یه هفته در میون مانی اینجا می اومد. الان خیلی وقته که نیومده بود. ایشون هم دیگه هیچی نمیگه. ما اگه مجبور نبودیم، هیچوقت مزاحم کسی نمی شدیم. ولی الان مجبوریم. من اگه باشم، وقتی می بینم طرف مجبوره روی محبت من حساب کنه، با زبونم یه کم خیالشو راحت میکنم. شایدم ایشون کار خوبی میکنه. وقتی دلش راضی نیست، چرا یه چیزی بگه که با دلش یکی نیست.

دیشب هم یواشکی به مهدی موضوع رو گفتم. گفتم که اینا روزه می گیرند. مانی رو ببریم خونه مامانم؟ گفت: «تو کاری به این کارها نداشته باش. همین جا می مونیم. مهم نیست.» منم دیگه هیچی نگفتم. ولی واسم مهمه واقعا. دلم نمیخواد تحمیل بشم. جالب هم ا ینجاست که دی ماه که برای اولین بار مانی رو بردیم مهد، همین خانم میخواست منو خفه کنه که تو بین ما و مانی داری جدایی می اندازی!!!!!!!!! (البته قبلا هم گفته ام اینو) ولی واقعا دیشب حس سربار رو داشتم. میدونم من شاید زیادی حساسم ولی دلم نمیخواد اینجوری باشه. این بچه هم اگه عادت میکرد به مهد، احتیاج نبود اینقدر حس سرباری روم سنگینی کنه.

باور کنید تو این مدت که اینجاییم، من خیلی ملاحظه کرده ام. تا اونجاکه میتونم شبا شام نمیخورم. ناهارها هم خودم از خونه واسه سه چهار روز میارم، بقیه رو خودم از بیرون میگیرم. مهدی هم هر ماه یه مبلغی کمک میکنه به مامانش. اینم من بهش گفتم. از بس که مادرشوهرم هی گله کرد که همه چی گرونه. منم مهدی رو کشیدم کنار چند ماه پیش و گفتم ماهانه یه چیزی بده به مامانت. راه دور نمیره. مامانته. مهدی هم بهش میده سر ماه. فقط گاهی هم مهدی شبا شام میخوره و گاهی غذا می بره. وگرنه ما خیلی ملاحظه می کنیم. ولی خب، شاید هم خسته شده باشه دیگه. که حق داره.

از محیط کارم بگم براتون که با رئیس جدیدم راحتم. حرف همو می فهمیم و ایشون سالها خارج از کشور بوده و خیلی راحتم باهاش. خیلی هم ملاحظه کاره و صد بار تشکر میکنه! فقط یه موضوعی. همون یکی دو سال اول که من اومده بودم اینجا، یه واحدی تو شرکت بود که من خیلی دلم میخواست کارهای کارشناسی اش رو انجام بدم. یعنی کلا از اون واحد خوشم می اومد. خب، رئیسم موافقت نکرد. من تو واحد معاونت بودم. رئیسم که داشت از شرکت میرفت، بهش گفتم بذار من برم توی اون واحد. ولی گولم زد و گفت: «نه، نمیشه! رئیس بعدی که جای من میاد، چه میدونه اینجاچه خبره!!! تو باید باشی و بهش بگی!!!!!!» خلاصه نذاشت من جابجا بشم. همه این سالها گذشت. من کارهای اون واحدی رو که دوست داشتم رو کم و بیش میکردم در کنار کارهای خودم. ولی خیلی دلم میخواست کامل برم اونجا. گذشت تا شش ماه پیش که من تو واحد خودم یه ارتقاء خوب گرفتم. دیگه فراموش هم کرده بودم که جابجا بشم. اینقدر که هی مدیر رفت و اومد و هیچکدوم هم به واحد مورد نظر من اهمیت نمی دادند.

خلاصه ما ارتقا رو گرفتیم. یعنی من به واحد مدیرعامل منتقل شدم. ولی الان پنج ماهه که کار واحد معاونت رو هم میکنم، تو واحد مدیرعامل خیلی راحتم. سمتم عالیه... ولی این رئیسی که توی واحد معاونت اومده، رضایت نمیده من دیگه کارهای معاونت رو نکنم. رسما برگشته گفته من آشتی رو نمیدم به واحد مدیرعامل! منم گفتم دویست تومن بذارید روی پایه ام، یه نیرو هم بهم بدید که بتونم از پس کارها بر بیام. البته در مورد ساعت کار هم با همه شون طی کرده ام که بچه ام خیلی مهمه و من تو همین چند ساعتی که هستم کارهامو میکنم و توقع ساعت کار طولانی رو ازم نداشته باشند.

حالا یه اتفاق جالب افتاده. اون واحدی که همیشه دوست داشتم توش کار کنم، رئیسش رفته با مدیرعامل جدید صحبت کرده که باید راش بندازیم دوباره و خود مدیرعامل هم خواسته اش  اینه که اون واحد خیلی بهش بها داده بشه. رئیس اون واحد هم تا تنور داغ بوده چسبونده بوده و گفته: آشتی رو بده که اون واحد رو باهاش راه بندازیم. مدیرعامل هم گفته: نه، نمی دمش!!!! ایشون خیلی به کارها اشراف داره!» یعنی فکر کنید کلا ایشون سه روز منو دیده بود! تعجب

راستش رو بخواهید جای الانم خیلی خوبه. یعنی من کلا با حجم کار مشکل ندارم. ولی میدونم در دراز مدت، ساعت کار واسه مدرعامل جدید مساله میشه. مگه اینکه اون نیروی جدید رو بهم بدند که تا ساعت شش و هفت بمونه. ولی اینطوری شیرازه کار تا حدی از دستم در میره. ولی مهم نیست. البته اگه به اون واحد دلخواه میرفتم خیلی خوب بود. دیگه ساعت کارم همون چهار و ربع تموم میشد. درسته سمتم پایین تر می اومد ولی مهم نیست. اینجوری هم میتونم کار کنم هم زمان بیشتری رو واسه خانواده ام بذارم. حالا هرچی خدا بخواد.

راجع ناخن هام هم باید بگم که من از بچگی یه عادت خیلی زشت داشتم و اون اینکه ناخن می جویدم. بله دوستان. با عرض شرمندگی ناخن می جویدم. وقتی رفتم دانشگاه، دیگه سعی کردم این اخلاق رو کنار بذارم. ولی به محض شروع استرس، دوباره شروع می کنم این بیچاره ها رو می کنم!! یه مدت ناخن مصنوعی میذاشتم. دیگه حرفه ای شده بودم. یعنی یه جوری میذاشتم که همه فکر میکردند ناخن خودمه. تا اینکه با مهدی ازدواج کردم و اونم ازم قول گرفت که دیگه ناخن نجوم و بذارم ناخن خودم بلند بشه. خب، منم به حرفش گوش کردم. البته گاهی بنلد میشد، گاهی جویده میشد و این داستان ادامه داشت تا بارداری من! که چون من ویار شیر داشتم و خیلی شیر میخوردم، ناخن هام خیلی مقاوم و خوب شده بودند.

ولی خب، مانی پنج شش ماهه بود که دوباره شروع کردم به جویدن.... دو ماه پیش رفتم کاشتم، ولی بعد از دو هفته دیگه درآوردمشون. بعد ازاون تصمیم گرفتم هرگز نجوم ناخن هامو. حالا بلند شده اند. هر روز هم محلول تقویت ناخن میزنم بهشون. شبها هم کرم میزنم به دستم تا خشکی اش برطرف بشه که شکر خدا دستهام خیلی قشنگ شده. یه لاک صدفی هم گاهی میزنم به ناخن هام که بهشون جلوه بده.

من خیلی سعی میکنم مراقب خودم باشم. به خودم اهمیت میدم تا دیگران هم بدونند باید بهم احترام بذارند!قلب

[ شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ