چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز من سر کار خیلی خیلی سرم شلوغ بود. به طوری که نرسیدم برم ناهارخوری ناهار بخورم. جمعه سبزی پلو با ماهی داشتیم، کوکو هم درست کرده بودم. این بود که دیروز همینطور سرپایی یه دونه کوکو رو گذاشتم لای نون و خوردم!!!

ولی ساعت سه و نیم بالاخره خودمو خلاص کردم و رفتم پنج شاخه گل رز صورتی خریدم. رنگش صورتی چرک بود و خیلی از رنگ رزها خوشم اومد! من کلا از سبد گلهای رسمی و کلاسیک خوشم نمیاد. خوشم نمیاد گلها رو می پیچند لای کاغذ و برگ. از گلها همینطوری خوشم میاد. لخت باشند!!!!!!!!!!!نیشخند

دم شرکتمون یه گلفرشیه که گلهاش قشنگه. رز داره اندازه کف دست. اینقدر.........! شاخه ای هم پنج تومن. اشتباه کردم از اون نخریدم. رفتم دم شرکت مهدی اینا و از اونجا خریدم. یک اسم و رسمی هم داره که نگو. ولی رز رو میده شاخه ای هفت تومن. اون بخوره تو سر من! کلافهیارو بلد نبود گلها رو بپیچه. من دوست داشتم گلها رو هیچ کاری نکنه. فقط یه مقدای گل عروس دورش بذاره و یه چیزی بپیچه دورش بده دست من. بگذریم که طرف بلد نبود گلها رو با هم هماهنگ کنه و یه دفعه مثلا سه تا گل چسبیده بودند به هم، دو تای دیگه یه طرف دیگه غش کرده بودند. بعدش روبان صورتی نداشت. یاسی زد!!!!!!!!! گل عروسش هم تموم شده بود. هی گفتم حرص نخورم، هیچی نگم، آخه پر رو هم هستند!!!!!!! ولی واقعا بی صاحبه م.م.ل.ک.ت به فاصله یه خیابون، این یکی رز رو میده پنج تومن،  اون یکی میده هفت تومن!!!!!!

خلاصه گلها رو گرفتم و با یک ساک کادویی کوچیک که حاوی (!) یه ماگ با عکس کریستین رونالدو و یک کارت هدیه دویست تومنی بود، رفتم شرکت مهدی اینا. بهش نگفته بودم که میرم. خلاصه رفتم و حدود یه ربع نشستم، بعدش با هم رفتیم دنبال مانی.

وقتی تو دفترش بودم، آقای خدماتی، یه گلدون آورد. منم از فرصت استفاده کردم و زرورق دور گلها رو باز کردم و گلهای رو گذاشتم تو گلدون. تو اون یه ربعی که پیش مهدی بودم، همه اش سرش تو لپ تاپ بود و نگران وضع م.م.ل.ک.ت!!!!!!!!!!

اونجا هیچی نگفتم. خلاصه رفتیم خونه باباش اینا و مانی رو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.

اشتباه از من بود که استراحت نکردم. دیدم خسته نیستم! یعنی خسته بودم ولی واسم قابل تحمل بود! این بود که رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن مواد داخل پیراشکی. این وسط مانی هم هی میخواست بره تو بالکن. مهدی هم نمیذاشت. میگفتم خب بذار بره، من زیرانداز واسش گذاشته ام. ولی گوش نمیکرد. بازم نگران وضع .... بود! بازم هیچی نگفتم. سرمو به کارم مشغول کردم.

این وسط مانی خیلی اذیت میکرد. هی می گفت همه اسباب بازیها رو از تو کمد بده به من. فکر کنید! خونه ما درسته که نود متره. ولی یه خوابه است. یعنی مانی اتاق نداره. تختش کنار هاله که البته بیشتر به عنوان جعبه اسباب بازی استفاده میشه. چون خودش پیش ما میخوابه!!!!!!! همه اسباب بازیهاش رو من خودم ریخته ام تو پنج شش کیسه بزرگ و گره زده ام. دیروز همه رو تقریبا باز کرده بود و ریخته بود کف هال. یعنی نمیشد پاتو بذاری روی زمین. از اون روزهای گیرش بود!!!!!! بعدش موبایل مهدی رو دستش گرفته بود و ویدیوهای خودش رو نگاه میکرد. فکر کنید برای بار میلیونم!!!!!!! هی هم تکرار میکرد!!!!!!!!!!سبز منم تو آشپزخونه مشغول درست کردن مواد بودم. مهدی رفت رو پشت بوم و از اونجا زنگید که کانال م.ا.ه.و.ا.ر.ه رو تنظیم کنه. حالا یه دستم به دو تا ماهیتابه روی گاز بود، یه دستم هم به ماهواره بود. هی میرفتم و می اومدم.

مهدی برگشت و یادم نیست سر چی، بهم ایراد گرفت. مثلا سر اینکه چرا حواسم به مانی نیست. منم ناراحت شدم و گفتم که دارم شام می پزم. بعدش بحث ادامه پیدا کرد و دعوا شد!!!!!! اون هرچی دلش خواست گفت، منم هرچی دلم خواست گفتم. یعنی دیگه دیوونه شدم. از بس که پرسپولیس می بازه، این دمغه! کریستین رونالدو سرما میخوره، این نگرانه، فلانی کاندید نمیشه، این دپرس میشه! فلانی کاندید میشه، این روانی میشه! چک خونه باباش وصول نمیشه، این عصبانی میشه! همه اش هم میگه بدبخت شدیم، بیچاره شدیم، خاک بر سر شدیم. خب بابا، هر چیزی حدی داره.

دیشب همه اینا رو بهش گفتم. گفتم تو هم مثل این هفتادمیلیون بقیه. الان اعصاب خردی چه فایده ای داره؟ به من و مانی چه مربوط که چک خونه بابات به خاطر ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت پاس نشده. به من و مانی چه که تو بابت هر چیزی تا مرز جنون، نگران میشی و دلواپس. به خدا ظرفیت آدم هم حدی داره. بسه دیگه. همه دارند مثل آدم زندگی می کنند، ما باید قبل و بعد و در جریان هر ماجرایی مثل بید تنمون بلزره که چیه، آقا نگران هستند که نکنه فلان بشه و بهمان بشه.

بعدش گفتم: «خیلی نگرانی، پول که داره دستت میاد. تشریف ببر خارج!» اونم گفت: «یه داغی به دلت بذارم که کیف کنی!» منم گفتم: «مثلا میخوای چه کار کنی. فوقش میخوای سهم خونه بابات رو ببری بریزی تو این موسسات که ببرنت کانادا دیگه! خب چه بهتر. زودتر تشریف ببر مارو هم خلاص کن!» اونم گفت: «اشکالت اینه که فکر میکنی مانی رو میدم به تو!» منم گفتم: «اصلا اگه تو مانی رو نبری، من به زور میدم ببری. پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی؟ مانی هم فردا یکی میشه لنگه خودت. برید هرجا که میخواهید. هرچی دورتر، بهتر!!!»

بعدش هم زیر گاز رو خاموش کردم و گفتم: «من شام نمیخورم. اگه شام میخوای خودت برو از بیرون بگیر واسه خودت.» بعدش بالش و پتو آوردم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم. یه بدن دردی هم داشتم که نگو. یعنی فکر کنید سرما نخورده بودم ولی از گردن به پایین، بند بند بدنم و رگها و استخونم درد میکرد. لحظه به لحظه هم دردم بیشتر میشد. مانی هم نمی دونید چه کار میکرد!!!!!! حالم بد بود دراز کشیده بودم. فقط ساعت نه شب یه نیمرو واسه مانی درست کردم و نصفش رو دادم خالی خالی خورد. اینقدر حالم بد بود که وسط اوشین خوابم برد!!!!!!!

وقتی مهدی بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم، بدنم داشت منفجر میشد از درد! ولی دیدم خونه تمیز شده و همه اسباب بازیها رو از رو زمین برداشته. حتی فلاکس مانی رو از آب کتری پر کرده و با شیر خشک و شیشه هاش گذاشته رو میز توالت کنار تخت. بعد ازم پرسید میخوای پایین بخوابی؟ منم گفتم آره. اونم رو زمین واسم رختخواب انداخت. منم شیرجه زدم و خوابیدم. خودش و مانی هم روی تخت خوابیدند. تا صبح بیهوش بودم و فقط ساعت یکربع به شش بیدار شدم و دیدم یکسره تا صبح خوابیده ام!!!

هنوزم نمیدونم دیشب چرا اینقدر استخونهام درد میکرد. نمیخواستم هم مسکن بخورم. نمیخوام عادت کنم.

بدبختی مهدی همینه. نمیگم نگرانیش بی مورده. ولی دیگه هر چیزی حدی داره. دیشب هم بهش گفتم. گفتم من اومده بودم روز مرد رو بهت تبریک بگم. محل کارت! ولی تو سرتو از توی لپ تاپ بیرون نیاوردی! هی ابراز نگرانی، هی اظهار استیصال! آخه اینا چه مشکلی رو حل میکنه؟! جز اعصاب خردی، جز باعث دوری ما از هم.

دیگه به داشتن خلوت فکر نمیکنم. فعلا میخوام خودم با خودم خلوت کنم. میخوام یه کم آروم بشم. وقتی می بینم اون آشفته است و من نمیتونم کمکش کنم، بهتره منم خلوت خودم رو داشته باشم. برای همین یه برنامه هایی واسه خودم دارم. در ادامه مطلب:


چند ساله در حق خودم خیلی ظلم کرده ام. من کلا در همه عمرم، یکبار قرآن رو از به طول کامل خونده ام!!!!!!!!!!! حتی اگه از دید مذهبی هم نخوام به قضیه نگاه کنم، اینطور توجیه میشه که انسانی که همینطور رها شده تو زندگی، حتما باید راهکارهایی براش در نظر گرفته شده باشه. حالا یه سری از این راهنمایی ها در کتاب قرآنه. از نظر دینی هیچی، ولی همینطوری هم اگه بخوام نگاه کنم، قرآن حاوی خیلی از مفاهیم و راهنماهاست. درسته یه سری دستوراتش رو آدم فکر میکنه مال اون زمان بوده و الان شاید ما نتونیم استفاده کنیم. ولی خیلی هاش راهگشاست.

توی وبلاگ شبنم جون قرار شد واسه سلامتی یه سری از نی نی ها ختم قرآن انجام بشه. منم از شبنم خواستم خودش یه جز رو بهم بده. که جز 15 به من افتاد. همون موقع از خدا خواستم  یه جز رو که صلاح میدونه الان باید بخونمش، بهم بیفته. و با خدای خودم عهد کردم که همین بشه فتح البابی که بتونم دوباره برم سراغ قرآن و اینقدر ازش دور نباشم. البته بگم ها، من قرآن رو فارسی می خونم. یعنی یه جوری که بفهمم چی میگه. چه بهتر که آدم هم عربی بخونه هم فارسی. ولی در حالا حاضر فرصت برای عربی خوندن نیست. دارم با دقت فارسی اش رو میخونم. اگه موقع خوندن یه آیه حواسم نباشه، برمیگردم دوباره میخونم. خودمو که نمیخوام گول بزنم. نمیخوام که رفع تکلیف کنم. باید خوب یاد بگیرم. بفهمم چی گفته بهم. اینجوری احساس آرامش میکنم. خدا احتیاجی نداره من کتابشو بخونم. ولی من خودم احتیاج دارم. هر وقت هم که حوصله کنم، حتما این کار رو میکنم.

یه قرآن هم توی گوشیم هست که ترجمه فارسی داره. وقتهایی که وقتم آزاده، میرم سراغش. تو این چند روز هم که نمیخوام خلوت مهدی رو به هم بزنم، سعی میکنم به این کار بپزدازم. البته اگه مانی بذاره!!!چشمک

[ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ