چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز مهدی به توصیه من طرح خرید و ما دیشب رفتیم خونه خودمون. به مهدی زنگیدم که هماهنگ کنم برم ماشین رو ازش بگیرم، که گفت خودش هم میاد. گفتم: «خب چه کاریه که هر دو با هم بریم دنبال مانی. تو برو دنبال مانی، منم از اینور میرم خونه خودمون.» شاکی شد!!!!!!!! که نخیر، هر دو باید با هم بریم!!!!!!!!!!!!! حالا یه وقت فکر نکنید به خاطر همنشینی با من میخواست منم باشم ها! این یه ماجرایی داره! کلا عادت نداره یه کاری رو بکنه، در حالی که من اون لحظه بیکار باشم. البته منم بیکار نمی بودم و میخواستم برم خونه به کارهای خونه برسم.

خلاصه رفتم دنبالش و با هم رفتیم دنبال مانی. میگم چرا خودت تنها نرفتی؟ میگه: «من صبح ها مانی رو میبرم. اگه الانم برم دنبالش، تو عادت می کنی که من مانی رو ببرم و بیارم و تو هیچ کاری نکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

یه نگاهی بهش کردم و گفتم: «واقعا متاسفم برات. تو این زندگی مشترک، همیشه بیشتر از تو کار کرده ام . حالا اگه من زودتر برسم خونه و غذا درست کنم، این خیلی برات سخته؟ من وقتی میرسم خونه، سانس بعدی کارم شروع میشه. ولی تو می شینی و استراحت میکنی. حالا من حق ندارم زودتر برسم و بیخودی وقتم رو تو راه هدر ندم؟؟!!»

گفت: « نه خب! مانی با من تنها نمیاد. تو هم باید باشی.» تو دلم گفتم این دیگه برمیگرده به عرضه تو که از پس بچه ات برنمیای!!!!!!!!!!ابرو گفتن هم فایده نداره. متاسفانه بنیان  این زندگی به غلط ریخته شده و من همیشه بهش سرویس های الکی داده ام. کارهایی که میشده خودش هم انجام بده. دیگه به کسی حرجی وارد نیست و این خودکرده منه که دیگه براش تدبیری نیست. دیشب هم بهش گفتم. گفتم بنای زندگی مشترک ما غلط ریخته شده و دیگه کاریش هم نمیشه کرد.

خلاصه رفتیم خونه و من نیم ساعت دراز کشیدم که بلای زور قبلش سرم نیاد. بعدش مهدی، مانی رو برد تو اتاق که با هم کشتی بگیرن. به مانی میگه: «بیا بریم تا مامان یه کم استراحت کنه!!!!!!!!!!» واقعا هیچ بشر که چه عرض کنم، هیچ جنی سر از کار این در نمیاره!!!

بعدش هم پاشدم از رو دستور تکتم جون ، با ساندوچ میکر، پیراشکی درست کردم. خیلی خوب شد. ولی اندازه خمیرش کم بود و مجبور شدم دوباره خمیر درست کنم. البته مایه من زیاد بود! خلاصه مهدی که خیلی خوشش اومد. فقط من به جای جعفری، ریحون خشک ریختم! اونم چون پریشب که موادش رو درست کردم، با مهدی در حال بگو مگو بودیم، حواسم نبود و ریحون خشک ریختم!!!!!!!! همون پریشب مطمئن شدم که مهدی محاله از این غذا خوشش بیاد. ولی دیگه کاریش نمیشد کرد.

با خودم گفتم فوقش نمیخوره.

حالا جالبه بدونید دیروز همه اش میگفت: «تو که دیشب به ما شام ندادی! غذا هم که برام نذاشتی!!!» در حالیه که مهدی همیشه هم شام نمیخوره. بعضی وقتها هم غذا نمی بره! ولی دیروز چند بار گله کرد که من اصلا جوابشو ندادم. اونم هی تکرار میکرد! در عوض دیشب پیراشکی ها رو درست کردم و اینقدر خوشش اومد که چند بار تشکر کرد. منم یه عالمه از پیراشکی ها رو که مونده بود، ریختم توی یه ظرف بزرگ، که امروز با همکارهاش بخورند.

دیشب دوباره بعد از شام حالم بد شد. بدن درد نداشتم. البته استخون مچ دست چپم درد میکرد که فکر کنم به خاطر بغل کردن مانی باشه. ولی آخر شب داشتم با مانی کشتی می گرفتم که دچار تپش قلب شدید شدم و طرف چپم تیر کشید. یه لحظه نتونستم حرکت کنم. بعدش دراز کشیدم و به همون حالت موندم تا بهتر شدم.

الان حالم خوبه. اصلا اصلا چیز مهمی نیست. مال هیجانات این مدته. خودم میدونم چیزی نیست. این تپش قلب هم یادگار دوران بارداریه. من از زمان بارداری، دچار این حالت شدم و قرص پروپرانول هم مصرف میکردم اون نه ماه. البته تا الانم ادامه داره و گاهی دچار این عارضه میشم. که شکر خدا چیزی نیست. دکتر اساسی هم رفته ام و پیگیری کرده ام ولی شکر خدا قلبم سالم بوده. همون افتادگی دریچه میتراله که نود و نه درصد خانمها درگیرشند و چیز مهمی نیست.

بعدش مهدی رفت قرص پیدا کنه. قبلش باید اینم بگم که من از این ساکهای پارچه ای زیپی، اختصاص داده ام به داروها. داروها درهم نیست. همه رو کیسه کیسه کرده ام. مثلا داروهای مربوط به سرما خوردگی توی یه کیسه هستند. داروهای مسکن، توی یه کیسه دیگه.... همینطور دسته بندی شده اند. اتفاقا همین یکی دو ماه پیش هم یه بار همه رو ریختم بیرون و از نو، مرتبشون کردم. یه سری از دواها، از تاریخ انقضاشون گذشته بود. و اینو میخوام بگم که دیشب کیف داروها خیلی مرتب بود. ولی مهدی هم مثل همه مردها، قادر به پیدا کردن هیچی نیست. حتی اگه اون وسیله، جلوی چشمش باشه و اسمش هم تلویزیون باشه!!!!!!!!!نیشخند

حالا فکر کنید من افتاده ام روی زمین، اونم هی می پرسه: «کجاست این قرصت؟» منم گفتم: «خب تو یکی از اون کیسه هاست! من الان چه میدونم تو کدومه؟؟!!» اونم هی غر میزد که نمی تونه پیدا کنه. آخرش هم پیدا کرد و داد خوردم. ولی واقعا حالم خوش نبود. دوباره جامو انداخت روی زمین و منم رفتم خوابیدم. اونم هی غر میزد که: «دیگه شده کار هر شبش. حتی بچه رو هم نمی خوابونه. خودشو راحت کرده!!!!!!! فقط میره میگیره میخوابه، هیچ کاری نمیکنه!!!!!!!!!!»

منم محل ندادم بهش. رفتم سر جام خوابیدم، فقط مانی رو صدا کردم که بیاد بخوابونمش. اونم شیر خواست. منم با همون حالم پاشدم شیشه شیرهاشو شستم و فلاکسش رو از آب جوشیده سرد پر کردم و با قوطی شیر خشکش گذاشتم پشت سرم. یه شیشه شیر درست کردم و دادم بهش، اونم شیر رو خورد و سرشو کرد زیر بازوم و خوابش برد! منم از فرصت استفاده کردم و اومدم روی تخت خوابیدم و مانی رو گذاشتم همونجا کنار تخت روی زمین بخوابه!!! نیشخند

یه چیزهایی تو ادامه مطلب هست. اگه دوست داشتید بیخونید!

 


دیشب جلوی تی وی دراز کشیده بودم. کلیپ «نگرانت میشم» ابی داشت پخش میشد. همینطوری که خیلی ابی رو دوست دارم. از هم سن و سالهای من، کیه که با آهنگهای ابی و سیاوش قمیشی عاشقی نکرده باشه؟! عشق دوران دبیرستان و دانشگاه..........

دیشب این آهنگ منو برد به اون سالها. البته سالهای عاشقی مهدی. سالهایی که واقعا از جون و دل دوستش داشتم. سالهایی که با روح و دلم باهاش ارتباط برقرار میکردم. و مهدی عاشق همین حس شده بود. البته می دونید دیگه. اینا همه اش حسه. دنیای احساس با دنیای واقعی متفاوته. کسانی خوشبختند که بتونند این دو تا دنیا رو یکی کنند. که خب، ما نتونستیم.

شاید دلیلش این بود که مهدی همیشه میخواست نقش معشوق رو بازی کنه و من دیگه از ایفای نقش عاشق خسته شده ام. دیگه کشش ندارم. چون خیلی خیلی سختی بهم تحمیل شده تو این سالها.

دیگه دنبال علتش نیستم. هرچی بوده پیش اومده تا حالا. الان از صبح هم که اومده ام اداره، از همکارم گرفته ام این آهنگ و چند بار گوشش کرده ام. خیلی بهم لذت میده و البته قدری افسوس هم چاشنی احساسم میشه. افسوس که اون همه عشق، تو همون سالها جا موند. که نتونستیم بیاریمش به زمان حال. به الان که یه میوه مشترک داره عشقمون. شاید بزرگ شده ایم. یعنی من بزرگ شده ام و دنیا رو دارم از یه دریچه دیگه ای می بینم. یه زمانی نگران مهدی میشدم و حالا نگران خودم! البته تو این آهنگ هم اگه میگه «نگرانت میشم» منظورش اینه که نگران خودم میشم که تو رو از دست داده ام!

من امروز مهدی رو کنار خودم دارم به عنوان همسر، به عنوان پدر بچه ام، و از اینکه از دستش بدم، دیگه نگران نیستم. چون مال منه، ولی دلم برای اون حس تنگ شد دیشب. حس عاشقی، حس دوست داشتن، حس اینکه عشق یه نفر تو دلت زنده باشه و زنده بمونه.

کجای کار اشتباه بود نمی دونم. قطعا من بی سیاست بودم. من همه چی رو همون اول رو کردم و اجازه رشد ندادم به طرفم. مثل داستان پیله و نیکوس کازانتاکیس که کرم رو زودتر از پیله درآود و کرم از پیله رها شد ولی هرگز پروانه نشد. و مرد!!!

میدونم اشتباهات زیادی تقصیر من بوده. خدایا منو ببخش اگه باعث پا نگرفتن درست عشق در دل مهدی شدم!!!!!!!گریه

[ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ