چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

راستش رو بخواهید، خودم یه جوری ام!!!! یعنی اینجوری که فکر میکنم این خواننده های نازنینی که میان اینجا رو می خونند و فقط خواننده نیستند و دیگه دوست هستند و اینهمه ابراز محبت می کنند و وقت می ذارند و تلاش می کنند من شاد باشم و راهکار نشونم میدن، دیگه با چه رغبتی میان!

تقریبا همه پست ها شده «گدایی عشق»!!! خب این چه کاریه؟! من هی بنویسم واسه عشق تلاش میکنم و بعد بنویسم مهدی واسه عشق تلاش نمی کنه! همیشه هم زندگی مدلی نیست که ما بخواهیم. مثل خیاطی کردن. هر کاری میکنم آستینش رو نمی تونم درست کنم. حالا پس یه مدت آستین رو کنار می ذارم، میرم سراغ یقه. بعدا یه فکری به حال آستین میکنم. الان دیگه حوصله آستین رو ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!

تا اطلاع ثانوی از عشق خودمون اینجا چیزی نمی نویسم. ول کن بابا! از من هی تلاش و تلاش و تلاش، از مهدی هی سرکوب و سرکوفت و ....... بیخودی انرژیم داره تحلیل میره که چی بشه؟ شده ام سوهان روح و روانم. اصلا دیشب یه چیزی به ذهنم رسید که واقعا ترس برم داشت. من هی دارم عشق رو جذب میکنم، هی عشقی به من نمیرسه. اصلا میترسم عشق از جای دیگه ای جذب بشه. و این چیزیه که اصلا نمیخوام بهش فکر کنم و نمیخوام اتفاق بیفته.

چیزهای قشنگتری هم هست که بشه ازش نوشت. مثلا:

یه مدته مانی از خودش اسم درمیاره. مثلا چند وقته به اسم «کلوم» گیر داده! (koloom)!!!!!!!!!

اصلا معلوم نیست کیه این کلوم و چی هست! اصلا یه مدت میگفت: «مامان قصه کلوم رو بگو!!!!!» ما هم میگفتیم کلوم کیه؟ می خندید و می گفت: «کلوم.... کلوم!!!!»

حالا اینو داشته باشید تا اینجا.

خاطر مبارکتون باشه، همسر ما روز زن، یه سبدگل واسه ما آورد. لابلای این سبدگل و لابلای برگهایی که واسه تزیین گذاشته بودند، یه شاخه نخل مرداب بود. وقتی گل دیگه پژمرده شد و منم داشتم می انداختمش دور، این شاخه نخل مرداب رو درآوردم و گذاشتم توی آب. چند روز گذشت و دیدم برگهای پایینی اش، خشک و زرد شد و ریخت. با خودم گفتم حتما نمیگیره. ولی هی میرفتم باهاش  حرف میزدم و بهش سلام میکردم. که تو پسر خوبی هستی، حتما بزرگ میشی و از این حرفها!!!!!!!!!!

چند روز پیش اومدم دیدم یه جیک کوچولو، پایین ساقه اش زده و ریشه درآورده!!!!!!!!! خیلی خوشحال شدم. فوری مانی رو آوردم و گفتم که با گل حرف بزنه. اونم به گل سلام کرد و گفت: «زود بزرگ شو!!»

قلبقلبقلب

بعد اسم این گل شد: «کلوم»!!!!!!!!!

دیشب دیدم سه چهار تا جیک دیگه هم زده توی قسمت ریشه!!!!!! خیلی خوشحال شدم. ولی زیاد نمیدم دست مانی. آخه هی میخواد همه برگهاش رو دربیاره! یه بار حتما عکسش رو میذارم. خیلی برام لذت بخشه که یه گیاهی جوونه بزنه. مخصوصا گیاهی که در حال موت بوده! یعنی یکی از صحنه هایی که تو زندگیم بهم آرامش میده، همین جوونه زدنه. همه اش دوست دارم از شاخه های قهوه ای عکس بگیرم که یه جوونه سبز کوچولو ازش روییده!!!!!!!! 

دیروز که رفتیم دنبال مانی، توی ماشین خوابش برد تا برسیم خونه. حدس زدم ظهر نخوابیده باشه. وقتی هم که رسیدیم، خیلی بدعنقی و بی تابی کرد. بعدش گفت: «مامان! بریم تو تراس؟» دلم نیومد بگم نه. گفتم باشه.

اول یه بسته بادنجون سرخ کرده از فریزر گذاشتم بیرون. بعد اومدم یه زیرانداز بزرگ انداختم تو تراس و نشستیم اونجا. دوتایی داشتیم بازی میکردیم که ماهک هم اومد تو حیاط. البته اینقدر که مانی با صدای بلند صداش کرد!!! بعد دختر همسایه طبقه بالایی مون هم که خیلی مودبه، ازم اجازه گرفت که میشه بیاد خونه مون؟ منم گفتم بیا عزیزم! ماهک هم اومد.

همسر یه عالمه غرغر کرد و حتی به منم فحش داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا مهم نیست برام. چون نمیخوام راجع بهش چیزی بنویسم.

خلاصه این سه تا تو تراس مشغول بازی شدند. منم کنارشون بودم. واسه شون توت آوردم که بخورند و ماهک هم یه کاسه کوچولو پفک هندی آورد. واقعا داشتم باهاشون بازی می کردم. بعد مانی اینقدر خنده داره، که وقتی اونا، منو «خاله» خطاب می کردند، اونم به من میگفت: «خاله!!!!!!!!!!!!!!!»قهقهه

خلاصه ماهک، جوجه اش رو آوره بود و اینا با جوجه سرگرم بودند. البته مانی و دینا (دختر همسایه طبقه بالا) از جوجه می ترسیدند. هرچند که مانی گربه رو صدا میکرد که «پیشی! بیا این جوجه رو بخور!!!!!!!!!!»

خلاصه منم این وسط میرفتم و می اومدم تو آشپزخونه و کشک بادنجون رو روبراه میکردم! بعدش بچه ها اومدند داخل خونه و اونجا مشغول بازی شدند. دیدم اگه پیش بچه ها باشم بهتره. حالم خوش تر میشه. بعدش اونا رفتند خونه شون و مانی هم یه خروار پشت سرشون گریه کرد. مشغول سرگرم کردن مانی بودم که کم کم خوابم برد و یه چرت ده دقیقه ای زدم. بعد بلند شدم رفتم حموم.

از شب قبل قارچ رو توی آرد سوخاری گذاشته بودم. همسر با پررویی گفت: «اینا رو سرخ نمیکنی بخوریم؟؟؟!!!» جوابشو ندادم. سرخ کردم و دادم خورد!!! دیگه کشک بادنجون نخورد. منم ریختم توی ظرف واسه ناهار خودم و خودش و آوردم اداره.

واقعا این تصمیم رو گرفته ام که از ناکامی هام در زمینه عشق ننویسم. هرچه نوشتم تا امروز بسه. میخوام ببینم نوشته هام چه رنگ و بویی میگیرن. نوشته ای که توش التماس به داشتن عشق نباشه. ته دلم هنوز زندگی مملو از عشق رو میخوام. ولی مطمئنا دیگه این راهش نیست.

قلب

 

[ سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ