چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

صبح که از خواب بیدار شدم، واقعا دوست داشتم بیشتر بخوابم. منتها یه کم خودمو گول زدم که امروز چهارشنبه است و روز آخر کاری هفته! بعدش انرژی گرفتم و بیدار شدم و حاضر شدم اومدم اداره.

دیروز مانی ساعت ده ونیم صبح از خواب بیدار میشه! و مهدی هم دیگه تصمیم میگیره که نره سر کار و میخواد پیش پسرش بمونه! این بود که دوتایی توی خونه بودند. حالا من همه اش داشتم به این فکر میکردم که من برای مهدی ناهار کشک بادنجون گذاشته ام و شاید مانی نخوره که مهدی پرسید چیز دیگه ای داریم؟ و من یاد سبزی پلویی افتادم که توی یخچال بود.

خلاصه که عصر وقتی رسیدم، دیدم پدر و پسر خوابیده اند. بعدش دیدم یه سطل آش رشته تو آشپزخونه است!!! فهمیدم همسایه مون واسه مون آش آورده و خوشحال شدم که مانی حتما آش خورده! همسایه مون خیلی باحاله. همیشه آش میاره واسه مون، ولی توی سطلهای ماس که یه بار مصرفند! واقعا دستش درد نکنه. سطلش که مهم نیست، آشش مهمه. مهم مظروف است نه ظرف! (امام آشتی)

خلاصه منم چند قاشق آش خوردم و گرفتم خوابیدم و یه ساعت بعد بیدار شدم. خواستم دلمه درست کنم که مامانم پشیمونم کرد و گفت دردسر داره و بذار من آخر هفته میخوام درست کنم و تو دیگه درست نکن!

منم یه بسته فیله مرغ گذاشتم بیرون از فریزر و هی واسه خودم الکی چرخیدم. واسه شام هم فیله ها رو با زعفرون و آبلیمو، مرینت (!!!!!!!!!) کردم و سرخ کردم و با کته خوردیم. لبخند

راستی یه چیزی راجع به کلوم بگم. اصلا این گیاه، نخل مرداب نیست. نمی دونم چیه! خواستم دیشب عکسشو بگیرم و بیارم بذارم اینجا، که یادم رفت. ایشالا در اولین فرصت این کار رو میکنم!!!!!!! جالب اینجاست که ما یه کلوم داریم ولی نمی دونیم چیه!!!!نیشخند

اصلا من یه سری عکس اینجا بدهکارم. هم عکس مانی رو باید بذارم، هم کلوم و شاید هم عکس خودمم چند ساعت گذاشتم!!!!!! خدا رو چی دیده اید!لبخند

دیشب من داشتم اوشین رو می دیدم، مهدی هم پای لپ تاپ بود. مانی هم روی دوچرخه اش نشسته بود. (دوچرخه اش واسش بزرگه. مامانم روی سیسمونی اش واسش خریده. چون واسش بزرگه، نمی بریمش بیرون. همینطوری توی خونه باهاش ور میره!) مانی همینطوری که روی دوچرخه اش بود گفت: «بابا! برات قصه بگم؟؟!!»

مهدی هم گفت: «بگو عزیزم!»

مانی هم اومد وایساد جلوی ما و قصه گفت:

«......... یکی نبود!!!!!! (اولش رو نمیگه!) مامان گرگه اومد، همه ی شنگول رو خورد! بعد سرش درد گرفت گریه کرد. اشکاش ریخت رو زمین! بعد گرگه اومد گریه کرد!!!!!!!!!!»

جان!!!!!!!!! مامان گرگه!!!!!!!!! همه ی شنگول چیه اونوقت؟!! ظاهرا در اثر خوردن همه ی شنگول، سرش درد گرفته!

قهقههقهقههقهقهه

یعنی دیشب اینقدر با مهدی خندیدیم که من واقعا از چشمام اشک می اومد! بعدش ازش خواستیم یه بار دیگه تکرار کنه و منم ازش فیلم گرفتم تا بذارم توی آرشیو «سی ماهگی». از اولین روزی که مانی به دنیا اومده، من عکسها و فیلمهای مربوط به هر ماه رو توی یه فولدر جدا، سیو میکنم.

اگه خواستید یه سری به ادامه مطلب بزنید:

 


واقعا باید ببخشید از اینکه، مجبورم راجع به این موضوع بنویسم! ولی دختران محترمی که هنوز ازدواج نکرده اند یا خانمهای جوان اول راه متاهلی، واقعا این نکته رو باید به گوش، آویزه کنند.

راستش قضیه این ترس و نترسیدن از این موجود که بهتره اسمشو نبرم چون همه چندششون میشه، برمیگرده به خیلی سال پیش. مثلا وقتی که من دوازده سیزده سالم بوده. اون وقتها، خونه ما یه مدتی از این موجود عزیز داشت و بعد که سم پاشی کردیم دیگه رفت. خب، منم مثل هر انسان دیگه ای، از سوسک بدم میاد! (نمیشه اسمش رو نیاورد!) به هر حال جاهای کثیف زندگی می کنه و چندش آوره. ولی رابطه ام باهاش اینطوری نبوده که اگه یه جا ببینمش، جیغ بکشم، هوار کنم، گریه کنم یا یه کارهایی تو این مایه ها! همیشه سعی کرده ام منطقی فکر کنم!!!!!!! (از همین جا کار خراب شده!)

یعنی همیشه فکر کرده ام که این سوسکه، یه جونوره خیلی کثیفه، باید از خونه و زندگی دورش کرد و نباید باهاش مواجه شد. ولی ا گرم مواجه شدم، سعی می کنم منطقی باشم. یعنی ازش دور بشم.

خب اشکال از اینجا به وجود اومد. این خونه ای که من و مهدی توشیم، خیلی قدیمیه. آپارتمانیه ولی خیلی قدیمیه. وقتی ما اومدیم اینجا، پر از سوسک بود. پدر یکی از دوستام مهندس کشاورزیه، اون یه سم قوی بهم داد که تقریبا سالی یکی دوبار که ازش استفاده می کردیم، دیگه سوسکی توی خونه نبود. هرچند که یه بار یکی از همسایه ها سمپاشی کرده بود و همه سوسکها خودشونو به خونه ما می رسوندند و در جا جون می دادند!‌ به هر حال مکان آرومی بود برای جون دادن!!!! خواب

خلاصه اینو میخوام بگم که من توی این چند سال زندگی مشترک، هروقت با سوسک مواجه شدم، مثلا مهدی رو صدا کرده ام که بکشش، یا اگه مهدی نبوده، مجبور شده ام خودم این کار رو بکنم. و هیچ ادا و اصولی هم نداشته ام که مثلا جیغ بکشم، گریه کنم، دیگه نرم اون طرف که سوسکه رد شده. خب، اشتباهم همین بوده.

یادم میاد خواهر شوهرم تازه رفته بود سر خونه و زندگیش، یه بار که مادر شوهرم اینا میخواسته اند برن خونه اش، ایشون یه سوسکی توی خونه اش پیدا می کنه. به محض اینکه مامانش اینا از راه می رسند، می پره بغل مامانش و های های گریه می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب این ادا و اطوارها به نظر من مسخره است! دیگه گریه نداره که. ولی خب، مثل اینکه باید گریه کرد. مثل اینکه باید ترسید. نباید یه زن شجاع باشه. باید ترسید باید از این ترس به مرد پناه برد و اون هم فاتحانه دمپایی رو دستش بگیره و بزنه سوسک رو شتک کنه!!!

دیروز عصر بعد از اینکه شام رو روبراه کردم، رفتم دوش بگیرم. همینطور که مشغول شستشو بودم، دیدم یه سوسک کوچیک گوشه حموم داره راه میره. طرف من نمی اومد چون آب باز بود. خلاصه من یه چشمم به سوسک بود که نیاد طرفم و یه چشمم به خودم که خوب شسته بشم!!!!!!!!!نیشخند بعدش هم که کارم تموم شد، یه فکری به خاطرم رسید. با خودم گفتم بذار منم از سوسک بترسم!!!!!!!!! به عبارت بهتر، بذار منم نشون بدم که از سوسک می ترسم. این بود که خودمو با حوله خشک کردم ولی دیگه لباس نپوشیدم. حوله رو پیچیدم دور خودمو لباسهامم دستم گرفتم و از حموم دویدم بیرون. مهدی گفت: چیه؟

گفتم: سوسک!

خیلی خونسرد گفت: آخه سوسک هم ترس داره!!!!!!! این چه اداهاییه که از خودت در میاری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه بچه ها! نمیدونید چند بار که توی خونه مامانش اینا سوسک بوده، مامانش اینا چه کارهایی که نکرده اند. بعد اون وقت مهدی مثل یک رابین هود قهرمان، با سوسک ها یکی یکی جنگیده و خواهرها، مامانش و البته برادر بسیار شجاعش (!) رو از قلعه خارج کرده و اونا رو نجات داده. تازه بعدش بهشون دلداری هم داده و ازشون دلجویی هم کرده!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه نمی دیدم باور نمیکردم داداشش چه جوری از سوسک می ترسه!!!!!!!

بعدش همین آقای محترم، دیروز یه رفتاری میکنه که انگار مثلا من از مورچه فرار کرده ام!

منم حوله پیچ رفتم تو اتاق و همینطور که لباسها رو یکی یکی تنم میکردم، با خودم گفتم وقتی از اول تو رو شجاع و مدیر و مدبر و منطقی دیدیده (صفات رو دارید؟؟!!) دیگه الان واسه نقش بازی کردن خیلی دیره!!!!!!!!!!!!!!!!

و یاد حرف مامان دوستم افتادم که دوران مجردی به ماها میگفت: همیشه از سوسک بترسید! مردها از اینکه زنها از سوسک بترسند و بهشون پناه ببرند، خوشحال میشن. ولی خب، من گوش نکردم. حالا هم نتیجه اش همینه!!!!!!!!!!!!چشمک

[ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ