چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چهارشنبه عصر که رفتیم خونه مامان مهدی که مانی رو بیاریم، دیدیم مانی هنوز نخوابیده! این بود که یه شیشه شیر درست کردم و خوابوندمش. بعدش من و مهدی هم همونجا خوابیدیم! وقتی بیدار شدیم، ساعت یکربع به نه شب بود! نیشخند بعدش مهدی و مانی شام یه چیزی اونجا خوردند و بعد از اوشین راه افتادیم اومدیم خونه خودمون.

تو برنامه ام این بود که پنجشنبه صبح برم یه سر سه راه جمهوری، مانتو بگیرم و برگردم که اقا مانی ساعت نه بیدار شد و برنامه رو کنسل کرد. ولی حتما باید میرفتم. چون مانتوی خنک ندارم! خلاصه یه کم عدس پختم و حوالی ساعت ده و نیم مهدی بیدار شد. مانی رو گرفت تا من رفتم.

شنیده بودم قیمت مانتو خیلی زیاد شده. ولی دیدم مثلا با چهل پنجاه تومن هم میشه مانتوی خنک واسه تابستون گرفت. البته رنگی هاش که خیلی قشنگ بود. چقدر هم رنگهای شادی داشت. به درد اداره نمیخورد البته. عجالتا یه مانتوی سرمه ای خنک برای اداره گرفتم تا سر فرصت برم چهارراه کالج. شنیده ام اونجا یه لباس فروشی هست که میگن لباسهاش گیاهیه!!! نه فکر کنید برگ می فروشه ها! مثلا از الیاف گیاهیه!! بد نیست یه سر هم اونجا بزنم. البته کو وقت و کو یاری کننده ای که مانی رو یه ساعت بگیره که من برم و برگردم!!!!!!!لبخند

خلاصه پنجشنبه عصر هم دعوت بودیم خونه دخترعمه مهدی که دفعه قبل که دعوتمون کرده بود، مانی مریض شد و کارش کشید به بیمارستان و نشد بریم. این بار دیگه شکر خدا رفتیم و جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت. این دختر عمه اش چون خیلی اهل گل و گیاهه، با خودم فکر کردم به جای اینکه واسش یه سبدگل ببرم که بعد از دو روز باید بندازتش دور، یه گلدون بنساله گرفتم که خیلی خوشگله. شکر خدا خوشش اومد. (البته بیچاره اگرم خوشش نمی اومد، به روم نمی آورد که!نیشخند) یه شکلات خوری کریستال هم براش بردم. آخه بار اولی بود که میرفتیم خونه اش و مامانش هم خیلی خیلی به گردنمون حق داره!

راستی یه چیز دیگه. از گل فروشی پرسیدم اسم «کلوم» چیه؟ یعنی نمونه کلوم توی گلفروشی بود، پرسیدم اسم اینا چیه و اونم گفت گریسینا. آدم یاد خواهر سیندرلا می افته!خنده در هر حال من اشتباه کرده بودم و کلوم، نخل مرداب نبود!ا

اگه خواستید یه سر به ادامه مطلب بزنید.


پنجشنبه شب که از مهمونی اومدیم، شکر خدا مانی زود خوابید. بعدش من بعد از مسواک و پاک کردن آرایش و کرم زدن به دستم، رفتم سراغ یه لباس خواب که قبل از بارداریم خریده بودمش. یه لباس خواب حریر بنفش بادنجونی که خیلی دوستش دارم و جنسش خیلی لطیف و عالیه. خیلی وقت بود اینو نپوشیده بودم. پوشیدمش و گرفتم خوابیدم.

راستش با پوشیدنش حس بدی بهم دست داد!!! نگران درسته من به خاطر خودم اون لباس رو پوشیده بودم. ولی این حس اومد سراغم که چرا تنهام............

به این فکر افتادم که چرا ذات زن اینجوریه که دلش میخواد دیده بشه و زیباییهاش تحسین بشه؟! و چرا باید ذات زن طوری باشه که دلش بخواد مرد ازش حمایت کنه و اونو در آغوش بکشه.

اون شب هی میخوابیدم و بیدار میشدم. می دیدم چراغ هال روشنه و مهدی پای اینترنت و ماهواره است. چیز خاصی رو دنبال نمیکرد. مدام سرش تو سایت های خبری بود!!!!!!! از خونه دخترعمه اش که برمیگشتیم، توی راه مهدی گفت: «شوهرش (منظورش شوهر دخترعمه اش بود) چقدر اطلاعات عمومیش، کف خیابونی بود!» منم گفتم: «این مهم نیست. مهم اینه که با زنش زندگی خوبی دارند و در کنار هم خوشند!!»

بعد تو دلم گفتم خب چه فایده داره که تو اینهمه اطلاعات عمومیت خوبه؟! چه اهمیتی داره که تو همه مسایل روز رو میشینی تفسیر میکین؟ تمام وقتی که دیگران بغل زنشون خوابیده اند و دارند به زنشون محبت می کنند، تو نشسته ای پای اینترنت و سایت های خبری. هر چیزی حدی داره. مردم ترجیح میدن کمتر بدونند، ولی بیشتر از زندگی لذت ببرند. مثلا شما بیایید خاطره شب جمعه ده تا مرد رو ازشون بپرسید. ببینید کدومشون تا ساعت چهار صبح، پای اینترنت بوده اند؟؟!! شب جمعه؟؟!! اینترنت؟؟!! ماهواره؟؟!! پس زنت کجا بود اون وقت شب؟ به تو نیاز نداشت؟ نمیخواست تو کنارش باشی؟! خودت چی؟ به نظرت چیزیت نیست؟ چطور دلت نخواست کنار زنت باشی؟

خلاصه ساعت چهار اومد خوابید. ولی حال من خیلی بد بود. همه اش این پهلو اون پهلو میشدم. نه به خاطر اینکه پیشم نمی خوابید. به این فکر میکردم آخه چه زنی این وضع رو تحمل میکنه؟! گفته بودم دیگه اینجا نمی نویسم از این چیزها. ولی به خدا دیگه کارد به استخونم رسیده. ته این زندگی میخواد چی بشه؟!

وقتی اون اومد تو رختخواب، پشتشو کرد و خوابید!!!!!!!!!!! منم دیدم الان دیگه می ترکم! این بود که پاشدم اومدم تو هال نشستم پای ماهواره. چیز خاصی رو دنبال نمیکردم. همین طوری کانال ها رو می چرخیدم. تا بلکه چشمام خسته بشه و بخوابم. و این بغض لعنتی از گلوم بیرون بیاد.

طرفهای ساعت شش خوابم برد و ساعت یازده با صدای مانی از خواب بیدار شدم!!!!!!!!!! انگشت شمار تو زندگیم این ساعت از خواب بیدار شده ام. خلاصه با مانی بیدار شدیم و چون نون نداشتیم، صبحونه نخوردیم! یه چیزی دادم مانی خورد و بعدش ناهار درست کردم.

 سر سفره هم یه ادایی از خودش درآورد که من از این غذا متنفرم!!!!!!!!! حالا غذا چی بود؟ خورش نخودفرنگی. مثل خورش قیمه، فقط به جای لپه، نخود فرنگی داره. منم گفتم: « من خونه خودتون دیده ام که مامانت این غذا رو درست میکنه. نمیدونستم دوست نداری.» گفت: «اونجا هم من از این غذا بدم می اومد.» خواستم به مانی غذا بدم، مانی گفت: «دوست ندارم!!!!!!!!» بعد مهدی فهمید چه کار غلطی کرده، گفت: «نه مانی! مامان آشتی خیلی زحمت کشیده این غذا رو درست کرده. تو باید بخوری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

خب، بچه کور و کر نبود و رفتار یه دقیقه قبل خودشو دیده بود. بعد مانی گفت: «پلوی تمییز میخوام!!!!!!!!!!!» منم بشقابشو خالی کردم و واسش برنج سفید کشیدم. اونم یه عالمه برنج سفید خورد!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

جمعه هم مثل بقیه روزها گذشت. تمام مدت مهدی روی مبل لمیده بود و داشت سایتهای خبری رو زیر و رو میکرد. آخه بابا! دیگه چقدر خبر؟ خبرگزاریها هم جمعه یه استراحتی به خودشون میدن. دیگه تموم نشد؟

از همه بدتر، لباس خواب حریر کار خودشو کرده بود و جمعه صبح (البته ظهر!) از خواب که بیدار شدم، احساس سرماخوردگی داشتم. همه بدنم درد میکرد. اصلا حس و حال هیچ کاری رو نداشتم. خرد خرد خونه رو جمع کردم و ماشین لباسشویی رو روشن کردم و به کارهای معمولی رسیدم. بعد از ناهار، مانی نمیخواست بخوابه. ولی من بدنم بدجوری درد میکرد. خلاصه بردمش تو اتاق بهش شیر دادم ولی می رفت بیرون و برمیگشت. بعدش مهدی اومد خوابید و به من گفت: «تو بخواب که مریضی! من نگهش میدارم.» خلاصه من هی بیدار میشدم و هی میخوابیدم. تا ساعت چهار شد. مهدی نشست پای مناظره. خودم هم رفتم جلوی تلویزیون دراز کشیدم. هی می خوابیدم، هی بیدار میشدم. خیلی بدنم درد میکرد. مانی هم هی شیطونی میکرد. البته مهدی حواسش به مانی بود. ولی خب، به منم هی حرف میزد:

«همه اش دراز کشیده ای. پاشو بچه رو بگیر! نمیذاره من یه برنامه ببینم!!!!!!»

منم هیچی نمی گفتم. همینطوری دراز کشیده بودم. بند بند بدنم درد میکرد. کلا محلش نمیذاشتم!!! حوصله دهن به دهن گذاشتن باهاش رو نداشتم. شکر خدا بعد از چهار ساعت مناظره تموم شد. و البته مانی ساعت هفت خوابید!!! ساعت نه از مهدی پرسیدم شام میخوری؟ گفت آره. منم براش عدس پلو داغ کردم و هرچند که اصلا اشتها نداشتم، ولی یه کم ازغذای ظهر واسه خودم گرم کردم و در سکوت غذا رو خوردیم!

این بغض لعنتی از گلوم بیرون میرفت. به عادت هر روز، قبل از شام رفتم دوش گرفتم. (موهامو هر دو روز یکبار میشوم ولی بدنم رو هر روز) توی حموم گریه ام گرفت. فکر کردم حالا سبک میشم. ولی نشدم. هنوز یه چیزی تو گلوم سنگینی میکرد. بعد از شام جمع و جور کردم و شستم، تا ساعت ده تازه آقامانی از خواب بیدار شد!!!!!! حوالی ساعت دوازده رفتم بخوابم. مانی هم گفت که میخوابه. ولی هی میرفت و می اومد. منم هی بیدار میشدم و هی میخوابیدم. مهدی هم هی غر میزد که یعنی چی آخر هفته هی دراز میکشی!!!!!!!!!

یه بار بهش گفتم: «خونه خودمه، دلم میخواد دراز بکشم. هر روز هفته که همه اش سر کارم و خسته. حالا آخر هفته میخوام دراز بکشم. باید از تو اجازه بگیرم؟!» بعد تو دلم گفتم: «برای تو چه فرقی میکنه که من در چه حالتی باشم. تو که داری به کار خودت میرسی!»

همیشه چون خودم اهل مطالعه بودم، دلم میخواست با کسی ازدواج کنم که اونم باسواد باشه و کلا اهل مطالعه باشه. نمیدونستم طرف اگه افراطی باشه، دیگه محل سگ هم به من نمیذاره و همه اش سرش تو لاک خودشه. دیروز که جمعه بود میگه: «خب، نصف شب داشتی چی نگاه میکردی تو ماهواره؟ یه دستی به من میکشیدی...» گفتم: «چرا بیخودی مزاحمت بشم. خودت اگه میخواستی می اومدی. شاید تو نخوای... من چرا بیخودی مزاحمت بشم؟!» هیچی نگفت. راهشو کشید و رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!

من دیگه هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه. نمیدونم باید چه کار کنم. نمیدونم کجای این زندگی رو باید بگیرم که از هم نپاشه. رفتار همسر من مثل پیرمردهای هفتاد ساله است که کاری جز پیگیری اخبار ندارند. مثل پدربزرگ هامون. چه راه حلی وجود داره برای اینکه وقتشو با من بگذرونه. اصلا چرا من باید دنبال راه حل باشم؟ مگه این یه روال طبیعی نیست؟! در ورد ص.ک.ص اینجوریه که اگه من برم سراغش، اتفاق می افته. اگرم نرم، هیچی نمیشه. خب این یعنی چی؟ به نظر شما این مرد طبیعیه؟!

یادمه وقتی ازدواج نکرده بودم، آلبوم «شب نیلوفری» ابی تازه اومده بود. واقعا مثل همه آلبومهاش شاهکار بود. یه آهنگی داشت به نام «دلبرکم چیزی بگو» اون وقتها هر وقت این آهنگ رو می شنیدم، بی اختیار دلم می گرفت.

دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام                     به من که همبستر تو، اما فراموش توام

نمیدونستم این بلا خیلی زود  سر خودم میاد. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنم.......

دوستان عزیزم! خواهش میکنم منو ببخشید. نمیخواستم پست شنبه ام اینقدر ناراحت کننده باشه. ولی باور کنید حالم خوش نیست

[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ