چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

فکر کنید من امروز صبح ساعت 7:11 رسیدم اداره. دیدم در اتاق رئیسم بازه. فکر کردم خب، بچه های خدماتی  تمییز کرده اند ولی باز گذاشته اند که هوا بهر و بیاد. بعد یکی از خدماتی هامون اومد و بهش گفتم این درها رو ببند. اونم یکی از درها رو بست و در اصلی اتاق رئیس رو باز گذاشت. یه وقتهایی نمیدونم بدجنس میشه یا واقعا خنگه! خب، این رئیس جدید من زود میاد سر کار. مثلا دیگه هفت و نیم سر کاره. ولی نگو امروز زودتر رسیده. و این خدماتیه به من نگفت! من هی صدا می شنیدم از تو اتاق، فکر میکردم باد کولر میخوره به لووردراپه. آخر رفتم دیدم رئیسم تو اتاق نشسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب خندید و گفت: من شما رو دیدم که اومدید!!!!!!

منم آب دهنم رو قورت دادم و تند تند از تو ذهنم گذروندم که این بیست دقیقه، کار خلافی نکرده باشم!!!!!! که دیدم شکر خدا کاری نکرده ام!!!!!!!!!!نیشخند (آخه یه وقتهایی بدون آینه، خط لب می کشم یا تند تند رژ می مالم یا فرچه رژ گونه رو می کشم به لپ هام!!!!!!!! ولی خب شکر خدا صبح بود و آرایش توی خونه، هنوز روی صورتم بود!!!!!!!!!!نیشخند)

اینقدر دیروز حالم بد بود که واقعا تصمیم داشتم با مهدی صحبت کنم و حتما به یه نتیجه ای برسم.

اول قرار بود بریم خونه خودمون. یعنی صبح مهدی، مانی رو برده بود خونه مامانم اینا و قرار بود عصر بریم دنبالش. ولی عصر وقتی به مهدی زنگیدم که چه زمانی میاد دنبالم، گفت: «شب بمونیم خونه مامانت اینا. خیلی وقته پیششون نبوده ایم. هی میریم مانی رو میذاریم و می آییم. من دلم برای بچه ها تنگ شده!»

اینو بگم که وقتی اومد دنبالم، از دور دیدمش که بهم لبخند میزنه و دست تکون میده!!

منم با لبخند نشستم تو ماشین ولی چه لبخندی! دلم خون بود! خلاصه خودش شروع کرد به حرف زدن. تقریبا همه چی رو گفت. گفت: «میدونم معتاد شده ام. خودم هم دیگه خسته شده ام از این اینترنت لعنتی. دست خودم نیست. هی همه صفحات رو رفرش میکنم که ببینم خبر جدید چیه؟! میدونم تو این سه دقیقه اخیر، هیچ خبری نیست. ولی دست خودم نیست. از نظر روانی خیلی وابسته شده ام. تو محل کارم هم همینه. مثل دیوونه ها هی دارم میچرخم. حق داری اگه ناراحت باشی. منم از این وضع خسته شده ام!»

خلاصه گفت و گفت و حتی به این موضوع هم اشاره کرد که یه نفر بعد از 72 ساعت اینقدر از پای ایننترنت بلند نشده که مرده!!!!!!!!!!!!تعجب

بعدش من شروع کردم. منم گفتم و گفتم. که دیگه از این زندگی خسته شده ام. که انگار ما توی پانسیون زندگی می کنیم. که هرکی داره با خودش زندگی میکنه. که مانی میخواد محبت و مفهوم خانواده رو از کی یاد بگیره. خلاصه همه حرفهایی که دیروز اینجا بهتون گفتم و باهاتون درددل کردم رو بهش گفتم. خداییش قبول کرد.

قبول کرد که معتاد شده! قبول کرد که توجهش نسبت به من کم شده. ولی خب، توقعات خودش رو داشت. که تو به من محبت کن. گفتم: «آخه من به کسی که مثل بختک افتاده روی لپ تاپ چه توجهی بکنم. توجه هم بکنم، مگه می بینه؟!»

بعدش یادش آوردم که پارسال مشاورمون وقتی حرفهامون رو شنید، بهمون گفت: «شما اصلا با هم رابطه ندارید! یعنی اصلا نمی دونید رابطه چیه!! بعد ما رو فرستاد دنبال اینکه بگردیم دنبال رابطه. مهدی که خب، تنبل بود و میگفت شما بهمون بگو، اونم میگفت خودتون باید بگردید. خیال باطلبعد بهمون گفت رابطه رو از اول شروع کنید. میگفت توی جمع همه اش به هم نگاه کنید. با نگاه همدیگر رو تعقیب کنید. رابطه چشمی، خیلی موثره. انرژی ها به هم منتقل میشه. بعد به هم دست بزنید. همدیگر رو ناز کنید.

بچه ها من باید اینجا یه اعترافی بکنم. یعنی سنگیه که روزگار سرم رو کوبید بهش. یادمه خیلی سال پیش وقتی می دیدم زن و شوهرهای جوون یا نامزدها به هم چسبیده اند، می خندیدم بهشون. می گفتم آخه یعنی چی که هی چسبیده اید به هم. برید دنبال کارهاتون!!!!!!! حالا همدیگر رو هم دوست داشته باشید. یعنی چی هی ور دل همید و همه جا با هم میرید. بدون هم جایی نمیرید و بدون هم چیزی از گلوتون پایین نمیره و سر سفره حتما باید کنار هم بشینید و ........ خلاصه همه عمر تو دلم همه رو مسخره میکردم. ولی روزگار کله مو محکم کوبید به این سنگ.آخ

آها... یه چیز دیگه. مثلا یعنی چی که زنه نمی ذاره مرده با دوستاش بره بیرون. میگه فقط با من باش. نمیذاره با کامپیوتر بازی کنه. نمیذاره به دوستاش بره استخر. چرا همدیگر رو اسیر می کنید؟ آزاد باشید. رها باشید. حالا به هم عشق هم بورزید.

اینو داشته باشید تا اینجا...

تو رو خدا عبرت بگیرید از من. بدجوری تاوان پس دادم. الان که دارم به زندگی مشترکم نگاه میکنم می بینم، همیشه اصرار نداشتم تو جمع کنار مهدی بشینم، اگه شرایط فراهم نبود، رختخوابهامون رو توی جمع جدا میکردیم. شاید خجالت میکشیدم. شاید ژست روشنفکری می گرفتم. شاید میخواستم متفاوت باشم. امروز اینجا و در این مکان دوستانه می نویسم که اشتباه کردم. زن و شوهر همیشه باید کنار هم بخوابند. همیشه باید کنار هم باشند. اینجوری به هم وابسته میشن. خب، شما وقتت رو باهرچی بیشتر سپری کنی، به همونم معتاد میشی. وابسته میشی. چیزی که رابطه زناشویی رو از بقیه روابط جدا میکنه، همین کارهاست. ما کی این کارها رو با مثلا خواهرمون میکنیم یا با عمه مون!!!!!!!!! باید رفتارهایی رو با همسر داشت که با بقیه نداریم. اینجوری رابطه، خاص میشه!

البته البته.... هنوزم اعتقاد به آزادی دارم. بدم میاد شوهرم رو اسیر کنم. مثلا بگم با دوستات نرو بیرون. تا من نبودم خونه مادرت نرو......... فقط با من باش....

میدونید. هر چیزی اعتدالش خوبه. من دیگه از اونور بام افتادم پایین. اونم افتاد تو سرازیری و رفت. شکر خدا فهمیدیم. البته فکر می کنم که فهمیده باشیم!!!!!!!!! به خدا این چیزها ریزه کاریه. اینکه حتما تو جمع کنار همسرت باشی. اینکه سر سفره حواست باشه که اون چی میخوره. همیشه مسخره میکردم که خب، ما هفت نفریم و غذا به اندازه دوازده نفره. خودش بلده بخوره دیگه!!! ولی نه دیگه......... اینا ریزه کاریهای محبته! این یعنی تو این شلوغی مهمونی، من حواسم به توئه. خب، اونم حواسش به تو میشه. محبتش به تو جلب میشه.

آره دوستان. دیر فهمیدم ولی بالاخره فهمیدم. زیر بار نمی رفتم. ولی الان میگم که کارم اشتباه بود. یه قدی الکی داشتم. شاید میخواستم متفاوت باشم. خب، زندگیم هم متفاوت شد. در سال هشتم زندگی مشترک، ث.ک.ث های ما به ماهی و گاهی دو ماه یکبار می رسه. الان این تفاوت خوبه؟؟!! حالا آشتی خانم! درست شدی؟

بلی، فهمیدم کارم اشتباه بوده!

منو شطرنجی نکنید. بذارید همگان مرا ببینند و بدانند اشتباه کجا بود و اونا دیگه تکرار نکنند.

حالا اگه اینا رو گفتم، فکر نکنید اشتباه از من بوده. در مورد رابطه، یه جاهایی من خیلی ولش کردم. یه جاهایی هم مهدی خیلی ولش کرده. اون باید از اعتیادش دست بکشه. مشاورمون میگفت واسه زندگی تون قانون بذارید. ما می ذاشتیم ولی اجراش نمی کردیم. حالا دیروز عهد کردیم که بعد از ساعت یازده شب، دیگه مهدی نره سراغ کامپیوتر. خودم هم باید یه سرگرمی درست کنم که با هم انجام بدیم. مثلا ورق، منچ، نون بیار کباب ببر، حمومک مورچه داره، گل یا پوچ، زوووووو ، ..........!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

مهدی خیلی اهل فیلمه. خب، سلیقه هامون متفاوته. اونم اساسی. ولی باید به سلیقه هم احترام بذاریم.

حتما باید کنار هم بشینیم. یه مبل راحتی داریم ال مانند. یه طرفش سه تایی و یه طرفش دو تایی. هفت ساله که عروسی کرده ایم، مهدی همه اش روی سه تایی ولو بوده!!!! تا جایی که اگه من بشینم روی سه تایی، تعجب می کنه و بلندم می کنه که خودش دراز بکشه!!!!!! خب این خیر عادیه. باید کنار هم بشینیم. حالا نه همه اش. ولی لااقل روزی دو ساعت. باید همدیگر رو لمس کنیم.

چند وقت پیش به شوخی به مهدی گفتم اگه من در یک انفجار بمیرم و تو برای شناسایی بیایی، باور کن جزئیات بدن من از یادت رفته!!!!! خب این فاجعه است. مردن من فاجعه نیست. خب یه حقیقتیه که بالاخره اتفای می افته. ولی نشناختن بدن من، فاجعه است! گریهیه ماه یه ماه  از ا.پ.ی.ل.ا.س.ی.و.ن من می گذشت و زمان بعدی میرسید ولی مهدی خبر نداشت!

ولی حالا که اون اومده جلو، من دیگه نمیذارم. ولی بازم باید حواسم باشه که دو طرف باید یه اندازه بیاییم جلو. سکان باید دست هر دو طرف باشه. فعلا اول باید مهدی رو ببرم شورآباد و ترکش بدم!!!!!!!!!!

پی نوشت اساسی:

امروز از اون روزهاست که خیلی کار دارم. رئیس هم که زود اومده. این بود که تا رسیدم، پست امروز رو نوشتم و دکمه ارسال رو زدم. ولی دیدم صفحه نابود شد!!!!!!!!!! بعد دیدم تو این فاصله اینترنت قطع شده!!!!!!! در نتیجه فقط نصف پست توی پیش فرض، ذخیره شده! این بود که کل صفحه رو بستم. رفتم کارهای اداره رو انجام دادم. دوباره نشستم پست رو نوشتم. در نوشتن دوباره، به خیلی چیزها رسیدم. شکر خدا که پست صبح پرید!!!!!!!! چشمک شکر خدا که دوباره نوشتم. یاد گرفتم در هر شروع دوباره، حکمتی هست که در شروع اولیه نیست. خلاصه یه پا سقراط شدم رفت پی کارش!!!!!!!!

پی نوشت شبنمی:

بچه هایی که شبنم رو می شناسید. میدونید که. جمعه عصر رفت ایتالیا و دیروز عصرهم عمل جراحی داشت. دعا یادمون نره. من که دیروز خیلی دعاش کردم. اینکه نتیجه چی بشه، اون دیگه دست خداست. میخوام آرامش داشته باشه. و خدایا! اینقدر بزرگی که میتونی حکمتت رو در برآوردن آرزوی بنده هات قرار بدی. ریش و قیچی دست خودت. مواظب شبنم ما باش!

 

 

[ یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ