چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

بعدش امروز زنگیدم به مامانم که حالشو بپرسم، دیدم ناراحته. چند بار پرسیدم تا اینکه حرف افتاد و گفت: «من از تو ناراحتم. ما همه فهمیدیم که تو حوصله نداری!!! من اگه دست خودم بود اون شب خونه تون نمی موندم. داداشت اصرار داشت بمونیم. مرتبه قبل هم اومده بودم خونه ات، یادمه خیلی خیلی ناراحتم کردی!!! یادم نیست سر چی، ولی یادمه خیلی ازت ناراحت شدم. اگه از مهدی ناراحت میشدم، دیگه پامو نمیذاشتم خونه ات. ولی چون تو اولادمی، دوباره اومدم!!!»

 آخه میدونید بچه ها، درد که یکی دو تا نیست. اون روز پدرم هم از دستم ناراحت شد!!! یعنی خداییش لایق مردنم! ببینید شنبه رو چه جوری شروع کردم. قضیه بابام اینجوری بود که تولد مانی توی آذره. قرار بود من یه دفعه واسه مانی هم تولد بگیرم، هم اون روز بشه پاگشای برادرم و برادر شوهرم. یعنی با یه تیر سه نشون بزنم. ولی تولد مانی مصادف شد با مریضی خانواده ام و اونا هم البته مریضی رو بهانه کردند که نیان. می گم بهانه، چون مامانم بهم گفت: «ما با خانواده مهدی صنمی نداریم که! بابات نمیخواد بااونا بیاد!» بعدش این شد که تولد مانی، خانواده مهدی اومدند. و روز پنجشنبه که مامانم اینا اومدند، کادوهای مانی رو دادند. بعد من به بابام گفتم: من دوست داشتم شما هم تو تولد مانی می بودید. که گفت ما مریض بودیم. و من گفتم: «ولی مامان گفت که شما دوست نداشتی با خانواده مهدی روبرو بشی. شما آدم گریزی!» بابا هم بهش برخورد و ناراحت شد. البته این بحث زمانی بود که مهدی نبود و رفته بود خرید. بابا از کلمه آدم گریز ناراحت شد. نگران یا مثلا اون روز بابا همه اش میگفت: این بخاری رو خاموش کنید. من و مهدی هم همه اش می گفتیم: این بخاری خرابه. اگه خاموش بشه، دیگه روشن کردنش کار حضرت فیله. یعنی گاز توش جمع میشه و یکی دو بار هم نزدیک بوده که منفجر بشه. بعد بابا هی اصرار داشت. هفت هشت بار هی تکرار کرد. دیگه واقعا میخواستم خودمو بکشم. میدونم ظرفیت من خیلی کم شده. ولی به خدا دیگه طاقتم طاق شده. خانواده ام از زور محبت و مهربون زیاد، وقتی که میان خونه ام، همه اش میخوان دکور خونه رو عوض کنند!!! اگه خانواده مهدی این کار رو می کردند، به نظرتون من چقدر ناراحت میشدم؟

بچه ها خودتونو بذارید جای من، آخه چه حالی بهتون دست میده؟! اینهمه خستگی مهمونی تو  تنتون باشه، بعدش عزیزترین آدمهای عمرم، اینجوری از دستم برنجند.گریه به خدا نمیدونم کجا اشتباه کردم. شاید شرایطی که دارم تو زندگی و اینهمه خونه به دوش و آواره ام، دیگه ظرفیتم رو تموم کرده. البته برادرم هم اون شب جو رو خیلی خراب کرد. به حساب خودش داشت شوخی میکرد ولی شاید باور نکنید که تا جمعه عصر که داشتند می رفتند، یه سر همه اش میگفت تو دلت نبود که ما اینجا باشیم. نمیدونم شاید فقط یه شوخی بود ولی باور کنید جو خیلی خراب شده بود. از همه بدتر این جمله اش بود که هی میگفت: چرا یه تعارف هم نکردی؟ ول هم نمیکرد لامصب!!!

خب بابا فکر کنید این آخر هفته اصلا نشد من و مهدی دو کلمه با هم حرف بزنیم و تنها باشیم. شاید بگید یه هفته که هزار هفته نمیشه. ولی هفته قبلش هم واسه زن برادرم یلدایی بردیم و آخر هفته بازم به خونه مامانم گذشت. غیر از چند ساعت که خونه بودیم و اینقدر من کار داشتم و درگیر لباسشویی و جمع کردن وسایل واسه هفته بعد بودم که بازم نشد با هم تنها باشیم. خب همه مراسم و برنامه ها آخر هفته است. مردم آخر هفته دور هم جمع میشن، برای من و مهدی زمانیه برای تنها بودن. شما بگید من چه کار کنم؟! خونه مردم که نمیشه بریم توی یه اتاق با هم حرف بزنیم. هر کس اتاقشو میخواد.

حتی یادمه وقتی که مانی رو به دنیا آورده بودم، دلم میخواست خونه خودم باشم. خانواده ام ول نمی کردند. میدونم همه اش از محبته. ولی دیگه نمی ذاشتند ما دو روز خونه خودمون باشیم. همه اش می اومدند دنبال ما. البته یه دلیلی که به این قضیه دامن میزد این بود که مهدی بیکار بود و اونها نمی خواستند ما توی خونه مون خرج کنیم. ولی یه وقتهایی آدم به آرامش هم نیاز داره. لازمه از جیبش خرج کنه ولی زن و شوهر دو روز پیش هم باشند. یادمه وقتی میخواستیم مثلا بعد از ده روز (!) بیاییم خونه مون، داداشم چنان ناراحت میشد و بهمون متلک میگفت، که من با خودم فکر میکردم خدایا یعنی همه اینجوری به هم محبت می کنند؟ می زنند دهن همدیگر رو سرویس می کنند؟ تا اینکه چند وقت پیش به مامانم گفتم: مامان من و مهدی اصلا همدیگر رو نمی بینیم. یه کلمه با هم حرف نمی زنیم. مهدی دیگه حالش به هم میخوره از بس که منو با تی شرت و شلوار دیده. من هزار تا تاپ و شلوارک و دامن کوتاه دارم ولی همه شونو از یاد برده ام!!!! گریهبعد تو دلم گفتم اونوقت وقتی مهدی میگه تو دیگه برای من جذابیت نداری، من ازش دلخور میشم. بعد مامانم گفت: «آره. بهت حق میدم!! من خودم نگران زندگیتم!!!»

تنها راهی که می مونه اینه که هی شب و روز دست به دعا دارم که فردا که مانی داره میره مهد، زود عادت کنه و ما دیگه بریم سر خونه و زندگیمون. تو رو خدا دعا کنید زودتر تموم بشه. ولی اگرم شرایطم درست بشه، این ننگ همیشه برام می مونه که خانواده ام با اون همه زحمتی که این مدت برام کشیده اند، توی خونه من آزرده شدند. یعنی بچه ها نمیدونید چه حال بدی دارم. گریهگریهگریه

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ