چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

واسه این تعطیلات که ما برنامه سفر نداشتیم. یعنی اگه یه ویلای مجانی گیرمون می اومد می رفتیم قطعا!!!!!! ولی خب، گیرمون نیومد! حالا از شوخی گذشته، راستش من از فکر اینکه موقع برگشت و یا حتی رفت، با اون ترافیک نفس گیر مواجه بشم، از خیر مسافرت می گذرم!!!!

خانم پسرخاله ام طفلی مریضه. امروزم وقت دکتر داره. خونه شون هم گیشاست. دیشب خاله ام زنگید به مامانم که اگه امکان داره برو پیش بچه ها که ایشون بتونه بره به دکترش برسه. شوهرش واسه کاری رفته شهرستان. حالا امروز باید همون ساعت یکربع به سه برم ماشین رو از مهدی بگیرم و برم خونه مامانم اینا و مامانم و مانی رو ببرم گیشا بذارم. بعد احتمالا زود میرسیم و من و مانی باید صبر کنیم تا نزدیک ساعت پنج که طرح تموم بشه. بعدش بریم انقلی (انقلاب) خونه خودمون!!! مهدی هم از سرکارش یه سر بیاد خونه خودمون!چشمک

راستش برای این چهار روز تعطیلی برنامه خاصی ندارم به جز تو خونه بودن و با هم بودن!! البته احتمالا یکی از خاله هام از کرمانشاه میاد و باید بیام ببینمش یا یه روز دعوتش کنم. این خاله ام تقریبا شصت و سه چهار سالشه. ولی شکر خدا خیلی سرحاله و مغازه داره! یه محبت و دوستی عجیبی هم بین این خاله ام و مانی وجود داره! البته مانی کلا روابط عمومی خوبی داره. ولی اینم از الطاف خدا نسبت به مانیه که پسرم خیلی از محبت اطرافیان روزی داره! مثلا یه روابطی با عمه ها و خاله های من و مهدی داره که همه انگشت حیرت بر دهان می گزند!!!!!!! بله! اینجوریاست!قلبنیشخند

حالا این چهار روز رو میخوام غذاهایی که مهدی دوست داره درست کنم. از جمله قیمه پلو به شیوه مامانش!

خواهر وسطی مهدی هم اون هفته بهمون گفت که نمی خواد هفته دیگه مانی رو زابراه کنید و هی ببرید و بیاریدش. من میام خونه تون و یه هفته می مونم. و این خبر خیلی خوبی بود! چون لااقل میدونم هفته آینده رو خونه خودمونیم. و البته با حضور ایشون هم توی خونه مون مشکلی نداریم. من خیلی راحت به کارهام میرسم و البته ادامه حسن رابطه من و مهدی هم سر جاشه.

راستش خیلی دلم میخواد این هفته حتما من و مهدی بریم تئاتر «یرما» رو ببینیم. تعریفش رو شنیده ام و حالا امروز میخوام ببینم میشه تو این چند روز تعطیلی رفت تئاتر یا تعطیله. هرچند که موضوع شادی نداره و قاعدتا نباید تعطیلش کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه حساب کتابی هم باید بکنم در مورد خونه. اگه یادتون باشه من و خاله ام شریکی یه خونه داریم توی بریانک. تقریبا چهل متره!!!!!!!!!!! ولی خب، واسه خودش خونه است. راستش تو این چند سال که من با خاله ام شریک بوده ام ـ جدا از محبتی که بین من این خاله ام هست ـ ولی خیلی خیلی آدم بد شراکتیه. یعنی فکر کنید همه این سالها، من میرفتم قسط خونه رو میدادم!!!!!! یعنی یه تنبلیه که لنگه  اش خودشه!!!!!!!!! یعنی انجوری بگم که خودم تصمیم گرفتم زحمت قسط دادن به گردن خودم باشه، ولی نکنه در اثر تنبلی ایشون، یه وقت بانک مسکن بیاد خونه رو به خاطر ندادن قسط، ببره واسه خودش! تو این مدت من اجاره رو میگرفتم (میریخت به حسابم) و من حساب کتاب میکردم و حتی من مستاجر پیدا میکردم!!!!!!! این خاله ام نقش مهمون رو بازی میکرد. از بس که تنبله.

یعنی یه وقت فکر نکنید فقط مهدی یه وقتهایی از من سواستفاده میکرده! کسان زیادی بوده اند. آره.... اینجوریاس داداش!لبخند

کلا خانواده تنبلی هستند تو این کارها. راستش همین خاله ام تصمیم داره خونه بخره. یعنی اینطوری بگم که چند روز پیش بهم زنگید که:

من یه خونه دیده ام که میخوام بخرمش! گفتم به سلامتی. گفت نه، پول کم دارم. باید سهم خودم رو توی خونه بریانک بفروشم. تو بیا برش دار!!!! راستش من از خدامه که بتونم همه سهم اون خونه رو بخرم. درسته خیلی کوچیکه ولی خب، بالاخره خونه است. داشتن شش دانگش خیلی بهتر از سه دانگشه. و البته به شما بگم که خیلی هم دلم میخواد از دست شراکت با این خاله ام هم راحت بشم. و این مثل رو خیلی قبول دارم که اگه شریک خوب بود، خدا یه شریکی واسه خودش انتخاب میکرد!!!!!!!!!!!!!

مثلا یه نمونه اش رو بگم: الان بعد از چند سال که از خرید این خونه توسط ما می گذره، خونه هنوز به اسم نفر قبلیه. یعنی در رهن بانکه. چون با سند خونه وام گرفته شده. خب، چند ساله که ما داریم قسط میدیم. (تقریبا کرایه ای که ازش میگیریم، میره جای قسطش) حالا به جایی رسیده که اگه مثلا حدود یک میلیون و دویست میدادیم به بانک، می تونستیم خونه رو از رهن بانک دربیاریم و به اسم خودمون بشه. خب، اینکه خیلی خوبه. حالا از اونجا که خواهر مهدی توی بانک مسکن کارمنده، تونست یه نامه ای برامون از بانک بگیره که ما بدون پرداخت اون یک و دویست، بتونیم خونه رو به اسم خودمون کنیم! خب، این خیلی عالیه!!!!!!!!!! ولی قسمت ناعالی ماجرا اینجاست که این اتفاق تقریبا آذر افتاد و یه سری مراحل اداری داشت که باید طی میشد. تا یه جاهایی من و خاله رفتیم. ولی از اون به بعد باید یکی دیگه میرفت که مثلا وقتش آزادتر می بود. شوهر خاله ام که کلا شغلش آزاده، قرار شد بره دنبال کارها.

فکر کنید الان سیزده خرداده و هنوز این کار انجام نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم این وسط اینقدر حرص خورده ام که نگو! آخه فکر کنید این چه کاریه؟! چرا اینقدر بی نظمی؟ خب بابا یه هفته بیفت دنبال این کار و قال قضیه رو بکن دیگه! کلا خیلی بی خیال و بی نظمند. واقعا بدم نمیاد بتونم پولی جور کنم و هرجور شده از دست شراکت اینا خلاص بشم. خیلی مهربون و دوست داشتنی اند ولی واقعا دل گنده و بی نظمند!

منم تازه بابت مهد مانی یه هفته مرخصی بودم. نمیتونم بگم یه هفته دیگه بهم مرخصی بدید که برم دنبال کارهای خونه. دیگه با اردنگی (!) پرتم می کنند بیرون! هرچند که چند رو پیش که خاله زنگید و گفت تو بیا سهم منو از خونه بخر، بهش گفتم: «اول برو کار سند زدن خونه رو تموم کن، بعد بیا با هم وارد معامله بشیم!» راستش اول تصمیم گرفتم با رئیسم بحرفم که مثلا یه هفته من هر روز یکی دو ساعت مرخصی بگیرم و برم دنبال این کارها ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم بذار این دم آخرهای شراکت، یه کاری هم به عهده اینا باشه. دیگه زیادی خوش به حالشون شده!!!!!!!!

البته من برای اینکه بتونم سهم خاله رو بخرم، باید مقداری طلا و سکه بفروشم و خونه رو هم بدیم رهن کامل و البته از شرکتمون هم وام بگیرم. ترجیحم اینه که وام کمتری بگیرم. البته مهدی خیلی موافق نیست بقیه سهم رو بخریم. یعنی میترسه و میگه به کار خودش اعتباری نیست. ولی خب، اگه خاله بخواد سهمش رو بفروشه، چاره ای نداریم جز اینکه خودمون سهمش رو برداریم. اگه ماهم بخوایم بفروشیم، با پولش کاری نمیتونیم بکنیم که. هم خونه رو از دست میدیم، هم پوله بی ارزش میشه.

ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد.قلب

[ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ