چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

ای خدا! امان از این آشتی که یه روز میاد و دیوار اینجا رو روی سر مهدی خراب میکنه از بس شکایت میکنه،‌ حالا هم که اسم پستش اینه! خب این یعنی چی؟ یعنی اینقدر با هم خوب شده اید؟؟!! حالا شده اید یه جفت فنچ؟؟!!

راستش من اینقدرها هم بی معرفت نیستم که بزنم و برم و یه دفعه بعد از چهار روز بیام. یه پست بلند بالا نوشته بودم روز چهارشنبه که متاسفانه اون وسط  اینترنت قطع شده بود و من نفهمیده بودم ووقتی ارسالش کردم، پرید و  منم دیگه نتونستم بنویسم. حالا شروع کنم بببینم به کجا میرسم.

عرض کنم خدمتتون دوشنبه که آخرین روز کاری این هفته بود، حوالی ساعت سه از شرکت اومدم بیرون و رفتم ماشین رو از مهدی گرفتم و رفتم خونه مامانم اینا و دیدم مامانم همه وسایلمون رو هم جمع کرده و با مانی منتظر نشسته اند. خلاصه پریدیم تو ماشین و رفتیم خونه پسرخاله ام که همونطور که گفتم،‌ خودش کرمانشاه بود و خانمش میخواست بره دکتر. خلاصه ما بچه ها رو تحویل گرفتیم و ایشون رفتند دکتر. 

این پسرخاله ام خیلی حیوون بازه. بیشتر هم پرنده. یه مرغ مینا داشتند که خیلی کوچیک بود. دختر بزرگه پسرخاله ام که حوالی پنج شش سالشه،‌ همه اش داشت با این پرنده بازی میکرد و همین باعث شد مانی هم کم کم به این پرنده نزدیک بشه. خلاصه حوالی ساعت پنج میخواستم برگردم خونه مون که مانی خودشو کشت که من نمیام! اخه به جز اون دختر ناز،‌ یه دختر دیگه هم داره پسرخاله ام که شش روز از مانی کوچکتره و حسابی داشت بهش خوش می گذشت. منم بودم نمیرفتم خونه!!!!!!

از اونور هم مهدی زنگید که میدون فاطمیه و کلید هم نداره و توی ماشین جا گذاشته دسته کلید رو!!!!!!!منتظر برای همین من دیگه یه لحظه درنگ نکردم!‌ تصمیم گرفتم مانی رو بذارم و برم خونه و شب بیام ببرمش! اتفاقا خیلی هم نقشه خوبی بود!!!!نیشخندچشمک خلاصه راه افتادم و از پشت چراغ قرمز توحید که گاهی تبدیل میشه به چراغ خواب، یه دسته گل رز قرمز خریدم. یارو گفت بیست و پنج تومن و من خریدم دوازده تومن!!!!!!نیشخند نزدیک چهل شاخه بود. خلاصه سوار بر مرکب عشق رسیدم در خونه و دسته گل رز قرمز رو تقدیم کردم به مرد عزیزی که معطلی باعث شده بود پنج تا نون سنگک خشخاشی بخره!!!!!!!!!!

خلاصه رفتیم تو و من تند تند نصف گلها رو گذاشتم توی یه گلدونی که روی اپن گذاشتمش و نصف دیگه اش رو هم گذاشتم توی یه گلدون که جلوی میز توالت گذاشتم. کلا اگه گذرم بیفته،‌ هفته یه بار از این گلها میخرم. قیمتش مناسبه و حدود یه هفته هم می مونه. مثلا میشه ماهی سی چهل هزار تومن. حالا گاهی قیمتش از اینم میشه کمتر باشه. ولی واقعا گل یه روحی به خونه میده. یه آرامشی داره .....

نونها رو هم تند تند بسته کردم و پریدم تو حموم. قرار شد برم حموم و برگردم و ساعت هشت و نه بریم مانی رو بیاریم. 

پیشنهاد میکنم تشریف بیارید ادامه مطلب!!!!!


زیر دوش که بودم یاد این مثل افتادم که زن خارجی به شوهرش میگه: «عزیزم!‌ بیا با هم باشیم. من تازه از حموم اومده ام!» و زن ایرانی میگه:‌«خاک تو سر!‌ بیا هر کاری میخوای بکنی بکن،‌ میخوام برم حموم!!!!!!!» با خودم گفتم اینجا باید خارجی عمل کنم. اینجوری یعنی دارم به رابطه اهمیت میدم. البته بگم ها،‌ من همیشه به نظافت اهمیت داده ام و هر روز دوش میگیرم. 

تو این افکار بودم که دیدم در می زنند!‌ در حموم رو باز کردم و دیدم مهدیه که اومد تو!!!!!!!

..................

خلاصه از حموم که بیرون اومدم،‌ تند تند موهامو خشک کردم و یه آرایش توپ کردم. مهدی بیرون اومد و واسش شربت گل سرخ آوردم و خیلی رابطه آروم بود. که خب،‌ بایدم می بود!!!نیشخند

بعدش رفتیم دنبال مانی و اونجا من و مهدی یه نشانه گرفتیم. خانم پسرخاله ام یه جفت فنچ به مانی داده بود که بیاره!!!! که البته فقط با این ترفند میشد مانی رو از اونجا کشید بیرون. مامانم هم سوار کردیم و بردیم رسوندیمش. شکر خدا مانی خوابش برد و پیاده شدن مامانم رو ندید. وقتی رسیدیم خونه،‌ بیدار شد و داد و هوار کرد!‌ که البته با فنچ ها گولش زدیم! 

وقتی سوار ماشین شدیم،‌ به مهدی گفتم که این یک نشانه است. یک جفت فنچ!!! اونم قبول کرد. اسم فنچها هم شده «آشتی و مهدی»!!!!!!!!قلبقلب 

خلاصه اون شب یه عالمه هم تو صف بنزین بودیم. همین فرصت و فضا باعث شد یه عاااااااااااااااااالمه با هم حرف بزنیم. یعنی اینقدر حرف زدیم که من دیگه مغزم داشت می ترکید. 

اون شب به خیر و خوشی گذشت. یکی از برنامه هام واسه این چهار روز تعطیلی،‌ از پوشک گرفتن مانی بود!! بله دوستان! مانی در حالی که دو سال و نیمشه،‌ولی هنوز پوشک میشه! دیگه باید درستش میکردم.

راستشو بگم که یه جورایی دیروز اصلا روز خوبی نبود!! یعنی اولا مانی پدر صاحب من و مهدی رو درآورد اینقدر که بهانه گرفت. پوشکش رو هم درآورده بودم. واسه خودش با شلوار می چرخید. حالا بگذریم که یه بار روی سرامیک ادرار کرد و یه بارم تا برسونیمش به دستشویی،‌ ..... از شلوارش ریخت رو سرامیک!

خب،‌ هر پدر و مادری باید وقت بذارند واسه تربیت بچه، واسه همین کارها و اینجوری بچه بزرگ میشه. باید صبر کرد و حوصله به خرج داد. مهدی دیروز صبح از این کار من عصبانی شد!!!!!!!!! زیر لب هم غر میزد که « آشتی هم وقتی ویرش میگیره، ول نمیکنه! حالا امروز چه وقت از پوشک گرفتن مانی بود؟؟!!» هیچی نگفتم. خلاصه ناهار خوردیم و مانی بعد از ناهار خوابید. مهدی هم یه فیلم قشنگ گذاشت و با هم نگاه کردیم. از این نظر خوب بود. چون باهم فیلم دیدیم. امشب هم ایشالا یه فیلم می بینیم.

مانی که عصر بیدار شد،‌ دوباره بهانه گیری هاش شروع شد. البته وقتی بیشتر از یه روز جایی می مونه،‌ بهانه اونها رو میگیره. دیروز هم بهانه مامانم رو می گرفت. خلاصه مهدی عصر دیگه کلافه شد و گفت: «یعنی من نباید این چهار روز اصلا بشینم پای کامپیوتر؟» گفتم: «چرا عزیزم. حتما بشین. ولی دیگه ساعتش دست خودت باشه که دوباره همه وقتت رو نگیره!» 

بعد مانی شروع کرد به بهانه های وحشتناک و هی نق زد تا بردمش بیرون تا یه هوایی بخوره. بعدش رفتیم نمایندگی لباس بچه آ.ش.و.ر و واسه بچه دختر خاله ام (که همچنان در شکمشه و سه ماه دیگه ایشالا دنیا میاد)‌ طبق درخواست دختر خاله ام یه سری لباس بچه خریدم. بعدش با مانی رفتیم سه راه جمهوری و یه سری مغازه رو بالا و پایین کردیم و از اونجا سوار ماشین شدیم رفتیم میدون جمهوری و اونجا هم یه دوری زدیم و برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم،‌ساعت ده دقیقه به نه شب بود!!!!!!!!! 

بعدش شام خوردیم و مانی پدر جد ما رو درآورد تا خوابید. اینقدر که نق زد و اذیت کرد. البته یه مقداری از این رفتارهاش مال سنشه چون داره به سه سالگی نزدیک میشه و این لجبازیها یه مقداریش طبیعیه!‌ البته بگذریم که مهدی اصلا رفتار خوبی باهاش نداره و خیلی بهش تحکم میکنه و گاهی بهش فحش میده!!! هرچی هم میگم، گوش نمیده و میگه تو رابطه من و پسرم دخالت نکن!!!!!!!!!!! این وسط منم بی نصیب نمیذاره و میگه تو مقصری که این اینقدر بد عنقه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

امروز صبح هم مهدی دوباره ساعت یازده بیدار شد و مانی بدعنق بود ولی امروز من وقت بیشتری واسه مانی گذاشتم و باهاش یه عالمه بازی کردم. 

حالا که داریم پیش میریم ببینیم چی میشه. راستش امروز مهدی دوباره مثل اختاپوس افتاده بود روی لپ تاپ! با ملایمت بهش گفتم:‌ «عزیزم! بازم که همه وقتت رو گذاشته ای سر اینترنت؟؟!!» اونم با ناراحتی گفت: «خب چه کار کنم؟!‌ پسرت (!) از صبح پدرمون رو درآورده. میگی الان چه کار کنم؟‌نشینم پای اینترنت؟»‌ منم دیگه بحث رو ادامه ندادم. تا اینکه اول مناظره های چهارشنبه، واسه خودم قهوه ترک درست کردم. (از مهدی پرسیدم گفت نمیخوره.) بعدش یه دفعه مهدی رفتارش تغییر کرد و رفت ظرف میوه رو که ظهر شسته بودم آورد و شروع کرد به میوه خوردن، به منم میداد اون وسطها گاهی یه زردآلویی !!!!!!!!!! (ببخشید که این جمله از آخر به اول بود!!!!!!)

یعنی کلا نمیشه روی رفتارهاش حسابی باز کرد. یه لحظه خوبه و یه لحظه بد. و منم مثل همه آدمها متنفرم از آدمهای مودی که آدم تکلیفش رو با اونا نمیدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ناراحت

البته متاسفانه پنجشنبه اصلا اوضاع خوبی نداشتیم. یه بارم سر ظهر یه دعوای خیلی شدید با هم کردیم که من واقعا دیگه داشتم سکته میکردم. اونم به خاطر اینکه داداشم و خانمش اومده بودند از جمهوری وسایل صوتی و تصویری بخرند، بعد یه سر داداشم اومد و سینماخانگی که خریده بودند رو گذاشت خونه ما. که بره و یک ربع دیگه برگرده. تو این فاصله مانی داشت با شدت هرچه تمامتر گریه میکرد و بهانه اون و خانمش رو میگرفت!!!!!!!!!!!! یعنی دیگه مغز من داشت می ترکید. بعدش من و مهدی دعوامون شد. یه دعوای خیلی بد.

داداشم که دوباره برگشت جنسش رو ببره، دید مانی داره گریه میکنه. البته ما نذاشتیم بفهمه که من و مهدی دعوامون شده! بعدش من دیدم مانی الان دیگه می میره از گریه. این بود که بردمش با ماشین خودمون گردوندمش. دل خودم هم خون بود. هی آهنگ غمگین کردی میذاشتم و های های پشت فرمون گریه میکردم. یعنی فکر کنید صد بار مسیر انقلاب تا فردوسی و حافظ و بالا و پایینش رو رفتم و اومدم!!!!!!! دیگه سرم داشت گیج میرفت. وقتی هم که برگشتیم، اصلا به مهدی محل نذاشتم و هرچی باهام حرف زد جوابشو ندادم. برای شام هم قرار بود پیراشکی درست کنم و ببرم خونه مامانم اینا. موادش رو که صبح آماده کرده بودم، همون ساعت سه و چهار که رسیدم، پیراشکی ها رو درست کردم و یه سوپ شیر هم بارگذاشتم و شب رفتیم خونه مامانم اینا. من دیدم که مهدی یه بسته پوشک واسه مانی گذاشته دم در، بدون اینکه بفهمه، پوشک رو برگردوندم رو تخت مانی. مهدی هم متوجه نشد!مژه راستش مهدی خیلی دلش میخواست شب بمونیم خونه مامانم اینا. دوست داشت اونجا بمونه و با بچه ها بشینند پای کامپیوتر و بازی کنند. ولی من دلم نمیخواست به خاطر رفتار زشتی که با من کرده بود، پاداش بگیره! این بود که چون فقط دو تا پوشک تو ساک مانی بود که وقتی رفتیم خونه مامانم اینا، خودش خیلی ناراحت شد و همه اش میگفت من مطمئنم که پوشک رو گذاشتم کنار وسایل! منم اصلا به روی خودم نمی آوردم. درسته که مانی رو از پوشک داریم میگیریم. ولی نمیشه روی خونه و زندگی مردم امتحان کنیم و آموزشش بدیم!!!!!!!!

کلا بگم که این چهار روز، خیلی عادی بود. گاهی قهر و گاهی آشتی. متاسفانه مهدی خیلی سر مانی دادمیزنه. همین باعث ناراحتی و عصبی شدن رفتار مانی میشه و من احساس میکنم لجبازتر شده. من خودم هم گاهی از دست مانی دیگه به جنون میرسم. حتی پنجشنبه مامان ماهک رو دیدم. بهش گفتم: «خوش به حال شما! چقدر صبورید. واقعا من هرگز ندیده ام از دست بچه هاتون ناراحت بشید!» اونم گفت: «چی می گی بابا! اینا بچه که بودند، گریه که میکردند، من می زدمشون!!!!!!!!!!!!!»تعجب منم دیگه هیچی نگفتم. چون هرگز دلم نمیاد مانی رو بزنم!

اگه بخوام جمع بندی کنم، مهدی سعی میکنه رفتارش با من خوب باشه. ولی خب، این وسط گاهی برمیگرده به رفتارهای عصبیش و همین مساله، منو ناراحت میکنه و من هنوز بعد از هشت سال، نتونسته ام با این رفتارش کنار بیام.

امروز صبح وقتی داشتم در خونه رو باز میکردم که بیام، کله اش رو از رو بالش بلند کرده بود و از تو اتاق داشت باهام بای بای میکرد!!!!!!

نه به محبتش امیدی هست و نه باید از ناراحتیش ناراحت شد.

 

[ چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ