چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز صبح مانی توسط مهدی (!) به خونه مامان مهدی برده شد. دیگه جمعه که نشد بریم اونجا، دیروز رفتیم. یعنی دیروز عصر من و مهدی از کار رفتیم اونجا و توی راه هم خیلی با هم حرف زدیم.  یه حرفهایی زد که خیلی برام جالب بود.

جمعه شب، قبل از خواب ما داشتیم با هم یه فیلمی رو می دیدیم. قبل از اون فیلم، سریال اوشین رو دیدیم. بعدش هم اون فیلمه. نمیدونم چرا من اینقدر حس ترس داشتم. فیلمه ترسناک نبود ها، ولی یه حال و هوایی داشت که من و مهدی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم........... وقتی هم که خواستیم بخوابیم، ترس خیلی زیادی همه وجودمو گرفته بود. بعدش هم خوابیدیم. یادم نیست من تا صبح چقدر خواب دیدم فقط یادمه که خوابهام خیلی درهم و برهم بود.

لحظه ای که از خواب پریدم، احساس کردم دو تا خورشید داره داخل پنجره می تابه!!!!!!!! چنان از جا پریدم که تا چند دقیقه صدای قلبم می اومد تو گوشم. یعنی نمی دونم چه جوری نور خورشید روی تنه درخت توت توی حیاط منعکس شده بود که من در لحظه ای که چشمامو باز کردم، فکر کردم دو تا خورشید تو آسمونه! لبخند بعدش دیدم ساعت 6:35 است. پاشدم و اومدم سر کار.

دیروز عصر مهدی گفت: «من دیشب خیلی خواب بدی دیدم!» یادم افتاد خودم هم خوابهای درهم و برهم زیاد دیده ام شب قبلش. گفتم چه خوابی؟ گفت: «خواب دیدم مجبوریم از هم جدا بشیم و دیگه با هم توافق کرده ایم. ولی من خیلی ناراحت بودم و داشتم داغون میشدم!!!! بعد یه دفعه تو زنگیدی و گفتی مهدی! گور پدر بقیه! بیا با هم زندگی کنیم. چرا باید جدا بشیم؟ و من خوشحال شدم که تو قراره دوباره باهام زندگی کنی!!!!!!!!!!»

راستش خنده ام گرفته بود. گفتم: «حالا اگه ما میخواستیم از همه جدا بشیم، چرا دیگه اینقدر ناراحت بودیم؟! بعدش هم، اینا مال اثرات سریال اوشینه که مادرشوهرش هی میخواست بین اوشین و شوهرش جدایی بندازه! اثرات اونه!»

خلاصه که رفتیم اونجا و خیلی هم روابط خوب بود.

شکر خدا مانی رو هر یه ساعت یه بار میبریم دستشویی و پروژه داره با کیفیت (!) و پیروزی پیش میره! امیدوارم تا آخر هفته دیگه عاقل بشه و خودش بگه!!!

امروز هم روز آخریه که من میتونم از حق شیردهی استفاده کنم. یعنی امروز دیگه مانی دوسال و نیمش تموم میشه به لطف خدا. تا امروز می تونستم ساعت 14:45 برم بیرون از اداره. هرچند که خیلی وقتها نشده از این وقت استفاده کنم. ولی از این به بعد هم گفته ام که دیگه نهایت تا چهار و نیم می مونم. اگه صبح هفت و نیم برسم، باید حداقل تا  چهار و ربع بمونم. حالا دیگه تا چهار و نیم می مونم، خیرش رو ببینید!!!!!!!!لبخند

راستی یه سوال:

شما از کدوم اسمایل خوشتون میاد؟

من اینا رو دوست دارم:نیشخندقهقههقلبخنده

دوست دارم نظر شما رو بدونم!

[ یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ