چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز صبح یه گذاشتم به نام «پناه بر خدا» خودم می بینمش ولی نمایش داده نمیشه. فکر کنم خود پرشین بلاگ هم در پی جشن و پایکوبیه و در اینجا رو تخته کرده!!!!!!!

دیروز که داشتند نتایج آرا رو اعلام می کردند، من خودم به وضوح می دیدم کسانی که رای نداده بودند، پشیمون بودند! البته تحریم رای این چند سال، با سالهای قبل خیلی متفاوته که اصلا الان نمیخوام راجع بهش اینجا صحبت کنم. فقط می دیدم تعداد زیادی که رای نداده بودند، وقتی می دیدند ممکنه کار بکشه به مرحله دوم، تصمیم داشتند حتما رای بدن.

دیشب وقتی نتیجه نهایی اعلام شد، دلم شکست و زدم زیر گریه. یاد عزیزانی که چهار سال پیش بودند و پاش وایسادند و الان یا توی ح.ص.ر هستند یا دیگه نیستند که این روزها رو ببینند. بی اختیار یاد س.ه.ر.ا.ب عزیز افتادم و مادر قهرمانش! امیدوارم شادی مردم پایدار بمونه و از این به بعد لااقل به نصف خواسته هاشون برسند و دیگه غم نون نداشته باشند. امیدوارم امیدشون ناامید نشه.قلب البته ایشون هم چهره اصلاح طلبی نیستند! ولی خب، میانه رو هستند و فعلا که با رای اصلاح طلب ها الان اینجا هستند. ایشالا واسه مردم کاری کنند!

عرض کنم خدمتتون، گذشته از این شادی ملی (!)، دنیای این روزهای من، به قول داریوش عزیز، همرنگ تن پوشم شده. الانم تن پوشم یه مانتو و مقنعه سرمه ایه !!! که البته من الان تو این صفحه راجع بهش نمی نویسم. میرم به ادامه مطلب:


رابطه من و مهدی حدود یک هفته است که به گند کشیده شده. گند که میگم، واقعا گند ها!!!

هفته پیش خواهر وسطی اش خونه مون بود. خب، قاعدتا رفت و آمد من و مهدی خیلی راحت بود. از خونه خودمون میرفتیم سر کار و برمیگشتیم خونه خودمون. ولی رابطه خراب بود! یادمه ارغوان عزیز نوشت که به خاطر حساسیت مهدی توی این روزهای آخر هفته، خونه نمونم. ولی نمیشد آخه. وقتی نظراتمون یکی بود، چرا باید خونه رو ترک می کردم؟ در ضمن فرار چاره کار نیست.

چهارشنبه آخر شب، رفتیم خواهرشوهر وسطی رو گذاشتیم خونه شون. در راه برگشت، دعوای وحشتناکی بین من و مهدی شد. به طوری که کار به فحش و فضیحت کشید!!!!!!!!!!ناراحت و البته این بار منم حسابی از خجالتش دراومدم!!! مانی توی ماشین خواب بود و هرچی که باید و نباید نثار هم کردیم!

پنجشنبه روز تولد خواهر وسطی مهدی بود. من از قبل برنامه ریزی کرده بودم که اگه بشه و شرایط جور باشه، تولدش رو توی خونه خودمون بگیرم. البته مدعوین فقط شامل خانواده مهدی می شد. چون اینا با بنی بشری رابطه ندارند! ولی خب، مهدی حوصله نداشت و گفت اصلا مطرح نکنم. منم گفت چشم! خلاصه چهار شنبه هم مطلع شده بودیم که برادر شوهرخاله مهدی فوت کرده. این شوهرخاله مهدی خیلی مرد محترمیه. و خب، شرط ادب و احترام حکم میکرد که  ما حتما واسه مراسم بریم. مراسم ختم هم پنجشنبه بود. این بود که من و مهدی و مانی پنجشنبه ساعت سه رفتیم خونه مامان مهدی و تا قبل از ساعت شش که بریم ختم، مراسم تولد که شامل خوردن کیک و دادن کادوها بود انجام شد.

مادر مهدی دوباره سیاتیکش گرفته بود و دیگه نمی تونست جم بخوره از جاش. طفلی خیلی هم اذیت میشد. پس نیومد ختم و من و مهدی و پدر مهدی راهی شدیم و جالب اینجا بود که هیچ کدوم از خواهرهای مهدی و یا حتی برادرش به روی خودشون نیاوردند که بیان!!!!!!! خب، اینا اینجوری اند. به جز خودشون برای هیچ کس ارزش قایل نمیشن! حتی وقتی برگشتیم، مادر مهدی از من پرسید که کیا اونجا بوده اند و حرف که افتاد، یواشکی بهم گفت: هیچ کدوم از اینا نرفتند! من چه جوری می تونم از بقیه توقع داشته باشم که رفته باشند! من از پس بچه های خودم برنیومدم! که البته اینم به خاطر سیاستهای خودشه که از بچگی، هرچی گله و شکایت از خواهرهاش داشته، به بچه هاش گفته و حالا بچه هاش خودشون رو محق می دونند که خاله هاشون رو ادب کنند!!!!!!!! بماند، این اصلا از بحث ما دوره.

خلاصه پنجشنبه آخر شب از خونه مامان مهدی برگشتیم و رابطه من و مهدی هی تیره و تیره تر میشد. حوصله ها تنگ تر و اعصاب ها خرد تر و تحمل ها هم کمتر. به طوری که من خودم تنها رفتم رای دادم و اونم تنها. البته اون زود بیدارشد و گفت صبر کن باهم بریم، که من محلش نذاشتم و رفتم.

دیگه خسته شدم از بس بهم فحش و بد و بیراه داد. خسته شدم از بس جواب فحش هاشو دادم. مردم از بس هی انرژی منفی میدم و میگیرم. یعنی الان یه جوری شده که خیلی ازش دورم. خیلی خیلی. به طوری که اصلا دلم نمیخواد توی صورتش نگاه کنم. به خاطر اینکه وقتی بهم فحش میده و توهین میکنه، مستقیم به چشماش نگاه می کنم. برای همین بعدش دیگه دلم نمیخواد ببینمش. پریشب نصف شب مانی بی تابی میکرد، مهدی هم هی سر من غر میزد!!!! آخه به من چه مربوطه؟ خب بچه است، گاهی بی تابه. بعد من گفتم دیگه خودت چی هستی که بچه ات چی باشه! اونم گفت: «یه روزی آروز داشتی از من بچه داشته باشی!» منم گفتم: «ولی الان آرزو دارم که اصلا نباشی!»

نیایید بگید تو صبر کن و تو هیچی نگو. خب، صبر که دارم میکنم. ولی واقعا دیگه نمی تونم تحملش کنم. یه هفته ده روزه، عین اختاپوس افتاده روی لپ تاپ. مثلا فکر کنید تو تولد یه ساعته خواهرش، همه دارند می خندند و شادی می کنند، یه سره داره با موبایل ورمیره و میره ببینه چه اتفاقی تو اینترنت افتاده! خب، هر چیزی حدی داره. اصلا الان من ازش توقع ندارم بهم توجه کنه. کدوم توجه؟! طرف تو یه جمله، صد تا توهین بهم میکنه!! ولی دیگه اینکه مثل روانی ها از صبح تا شب میره تو اینترنت، حالم رو بهم میزنه!

میدونم، میدونم این روزها خیلی حساس بوده و همه پیگیر اخبار بوده اند. خب، یه راه حل اینه که من اصلا بهش توجه نکنم و نبینم که هی میره تو اینترنت! ولی خب، می دونید. نتیجه اش این میشه که به طور کلی رابطه مون قطع میشه. یعنی اینطوری بگم که: توی چند پست پیش گفتم که منم باید یه سری سرگرمی فراهم کنم و وقتش رو با چیزهای دیگه پر کنم. ولی به هیچ صراطی مستقیم نیست. همه برنامه ها رو بهم میزنه. اول گفتم قانون وضع کنم که مثل روزی بیشتر از یه ساعت از سر کار که میای، نرو تو اینترنت. ولی وقتی کسی قانون رو اجرا نکنه، دیگه چه فایده داره؟

اولا به حرف میگفت باشه. ولی در عمل دوباره رویه خودش رو پیش میگرفت. بعدش هم دوباره دهنش هرز شده و هر چرتی به دهنش میاد میگه. من نمی فهمم واقعا باید باهاش چه کار کرد. تازگی ها منم جوابش رو میدم. شاید کار بدی میکنم ولی دیگه خسته شدم از بس هیچی نگفتم. یه وقتهایی طرف، ناراحت میشه از اینکه باهاش قهر میکنی یا میرنجی. ولی این اصلا عین خیالش نیست. گفتم بذار حرفاشو به خودش برگردونم، شاید دردش بگیره و خفه بشه. ولی اینم فایده نداره.

الانم رابطه در آشغال ترین شکل خودشه. این هفته خونه مامانم ایناییم. یعنی قاعدتا باید دیروز بعد از کار، میرفتیم دنبال مانی و برمیگشتیم خونه خودمون. ولی مهدی به روی خودش نیاورد و رفت با داداشهام و پسرخاله ام تو اتاق بازی کرد!!!!!! امروز هم که چون روز فرده، باید شب خونه مامانم اینا بخوابیم. یه پسرخاله ام هم از سنندج داره میاد با زن و بچه اش و حتما میخواد ما هم امشب خونه مامانم اینا باشیم و همدیگر رو ببینیم.

دیشب هم نصف شد مانی به مدت یک ساعت بیخود و بی جهت تو خواب گریه میکرد و نصف شب همه رو زابراه کرد. این بار دیگه تحمل بابام سراومد و صداش دراومد. بهش حق میدم. واقعا حق داشت مرد بیچاره که توی خونه خودش هم شب نمی تونه سرشو بذاره زمین و بخوابه. همه اینا فشارهایی که داره بهم وارد میشه. مردی هم کنارم نیست که تسکینم بده یا همراهم باشه. دائم در حال غر زدن و سرکوفت زدنه. گاهی وقتی می بینم زنی پیش شوهرش درددل میکنه یا به شوهرش تکیه میکنه، خیلی برام تعجب برانگیزه! با خودم میگم مگه میشه آدم به شوهرش تکیه کنه و نتیجه ببینه؟ مگه میشیه آدم برای شوهرش درددل کنه و سرزنش نشه و غر نشنوه و از کرده خودش پشیمون نشه؟؟!!

[ یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ