چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیروز روز اول مهدکودک مانی بود. طبق قرار قبلی که با مدیر مهد گذاشته بودم، قرار بود مانی به همراه خواهرشوهر دومی برن مهد کودک. یعنی یکی دو هفته با ایشون بره تا وقتی که تو این مدت کم کم ایشون حذف بشه و مانی به محیط مهد عادت کنه. چون روز اول بود، گفتم خودم هم برم. یکی ازهمکارهام یه بسته شکلات برای مانی گرفته بود که اونم با خودم بردم.زبان

حالا بگذریم که دیروز از صبح زود که اومدم اینقدر کار داشتم که دیگه داشتم از پا می افتادم. قرار بود دو تا از ریئس هام (یه میلیون رئیس دارم!) ساعت ده بانک باشند واسه جلسه. و ما داشتیم واسه اون جلسه گزارش تهیه میکردیم. من همه اش خدا خدا میکردم مهدی یه وقت این وسط نزنگه که ما در مهدیم و تو بیا. خلاصه که اینها رفتند بانک و خودم زنگیدم و گفتند که 5 دقیقه دیگه میرسند. از مهد هم تا اداره من، چهار دقیقه با پا فاصله است. رفتیم داخل و مانی همه اش میخواست بره بغل عمه اش. البته اولش. من بغلش کردم و رفتیم داخل و طبقه دوم. محیط جدید واسش جالب بود و محو در و دیوار اونجا شده بود و اینکه اینهمه بچه اینجا چه کار می کنند؟! سوال 

خلاصه که شهین جون مربی اش اومد جلومون و خیلی خوش برخورد و مهربون بود. ما رو راهنمایی کرد به کلاس. ده تا نی نی ناز و خوشگل تو کلاس بودند. اعم از دختر و پسر (ادبیات رو حال می کنید؟؟!!) مانی اول یه کم از رفتن پیش بچه ها  امتناع کرد. ولی بعد اون یه بسته شکلات رو دادم به شهین جون که به عنوان جایزه بده به مانی. بعد به مانی گفتم تو اینقدر پسر خوبی هستی که شکلاتهات رو به دوستات میدی. بعدش با کمک شهین جون به همه بچه ها شکلات داد خوردند. تو این مدت هم واسه عمه مانی یه صندلی گذشتند تو درگاه کلاس که اونجا باشه. البته من از قیافه اش می فهمیدم که حالش خوب نیست و اصلا از محیط خوشش نیومده. خلاصه یه ربع بیست دقیقه اونجا بودیم و بعد ساعت یازده شد و وقت ناهار بچه ها. آخه بچه ها زود میان و صبحونه می خورند. برای همین ناهارشون ساعت یازدهه. (قربونشون برم من قلب)

خلاصه یه آژانس گرفتم و مانی و عمه اش رفتند خونه. دیروز هم از اون روزهای وحشتناک کاری بود. من اینقدر کار داشتم و اینقدر اینور و اونور رفتم که عصر که مهدی اومد دنبالم, نزدیک بود از خستگی بیهوش بشم. اوه ولی وقتی رسیدیم خونه دیدم جو خرابه. استرسخواهر شوهرم  اینقدر گریه کرده بود که تقریبا چیزی از چشمش باقی نمونده بود!!!  بعد مادرشوهرم گفت که وقتی اینا از مهد برگشته اند گریه کرده و گفته: « اصلا با چیزهایی که آشتی تعریف میکرد زمین تا آسمون فرق داشت و یه ساختمون قدیمی بود و بچه ها زشت بودند !!!!!!!! تعجبو مربی چرا بیخود و بی جهت هنوز مانی رو ندیده، بهش گفته «عزیزم!!!!!!!!!!»

یعنی من دیشب با اره برقی افتاده بودم به جون شاخهایی که بالای سرم سبز شده بود!! البته این خواهرشوهرم خیلی خیلی مهربونه ولی متاسفانه وقتی به یه چیزی وابسته میشه، دیگه جدا کردنش کار حضرت فیله. الانم به مانی خیلی وابسته شده. شما فکر کنید من وقتی میرسم خونه از سر کار، اصلا مانی رو به چشم نمی بینم. تمام مدت این دو تا دارند با هم بازی و نقاشی می کنند. من اصلا حساس نیستم که مانی با عمه اش نباشه. مگه روانی ام؟ وقتی بهش محبت میکنه، منم از خدامه که بچه ام محبت ببینه. ولی  اگه تصمیم گرفتم مانی بره مهد، اولا خیلی مهدش رو سبک و سنگین کردم و میدونم آموزش می بینه، دوم اینکه دو سالش تموم شده و دیگه اینکه دلم میخواد برگردم سر خونه و زندگیم و دلیل خیلی مهمترش اینکه این وابستگی داره مانی رو هم اذیت میکنه.

دفعه قبل که از اینجا رفتیم خونه مون، یه شب قبل از شب یلدا بود. فکر کنید ساعت ده یازده شب رسیدیم خونه مون مانی خواب بود. تو همون خواب چنان جیغ هایی می کشید و عمه عمه میکرد که اول من فکر کردم زنبور نیشش زده!!! بعد دیدیم اصلا آروم نمیشه. به شدت گریه میکرد و جیغ می کشید. مجبور شدیم همونجوری دوباره بپریم تو ماشین و بریم خونه مامانم اینا. بیچاره ها تو رختخواب بودند که ما رسیدیم!!!

البته تا اونجا مانی خیلی بیتابی کرد. حتی ده دقیقه بعد از اینکه خونه مامانم اینا رسیدیم، همچنان عمه عمه میکرد!!! البته مانی مامان و برادر منم خیلی دوست داره و اونا خیلی باهاش بازی می کنند. ولی وابستگیش به عمه اش و مامان من خیلی زیاده.  تا اینکه بالاخره بعد از ده دقیقه بازی با برادرم، آروم شد. خب آخه این چه کاریه! چرا این بجه و اون عمه اینقدر باید عذاب ببینید؟! اگه خونه ام نزدیک مادرشوهرم بود، حرفی نداشتم. مانی صبح تا عصر می موند اونجا، من عصر میرفتم تحویلش می گرفتم میرفتم خونه خودمون. ولی وقتی خونه خودم مرکز شهره، خونه مادرشوهرم شمال شرق و خونه مامانم شمال غرب و محل کار من و همسر هم مرکز شهر، چه طوری باید این مساله حل بشه؟؟؟؟!!!!گریه

خلاصه که خواهرشوهرم دیشب گفت که من فردا اگه اجازه بدید نمیام مهد. من و مهدی هم دیشب تصمیم گرفتیم مهدی صبح مانی رو بیاره مهد، منم برم  اونجا پیشش باشم. بقیه جریان رو در پست بعدی می نویسم.

[ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ