چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

صبح امروز که از خواب بیدار شدم، به هیچ عنوان قادر به حرکت نبودم. رگ سیاتیکم که از دیشب گرفته بود، هنوز خوب نشده. ولی مجبور شدم کم کم بلند شم و آماده بشم. وقتی از خونه بیرون می اومدم، یه کم بهتر شده بودم ولی به شدت دوست داشتم بخوابم. چون از دیروز میگرنم عود کرده بود و دیشب هم دیر خوابیدم. کلا از اول هفته خوابم خیلی کم و نامنظم بوده. اگه مشکل رگ سیاتیک نبود، حتما ماشین می آوردم. هرچند که جای پارک، معظلیه واسه خودش!!!!!!!!گریه

کلا اوضاع خوبی از نظر کار ندارم تو اداره. مدیر جدیدی که واسه واحد قبلی من اومده، سر جای مدیر قبلی کاملا مستقر شده و علنا نمیخواد کسی رو به عنوان جانشین من بیاره و ازم توقع داره من همچنان کارهای واحد قبلی رو انجام بدم. منم راسما بهش گفتم نمیکنم چون نمی تونم. همین الانم کار واحد مدیرعامل به اندازه کافی ازم وقت و انرژی می بره و استرس و اعصاب خردی داره. بعدش لزومی نداره از یه نفر اینقدر کار کشیده بشه! مثلا که چی بشه؟! پیشنهاد داده ام نیرو بیارن یا یکی از بچه ها که قبلا رفته بود و حالا مشکلش حل شده رو بیارن، ولی با شرایطش کنار نمیان و نمیارنش. تا اینکه دیروز رسما رفتم پیش مدیرعامل و شرح ماوقع رو بهش دادم. حالا دیگه اون باید تصمیم بگیره. البته مدیرعامل هم با اینکه خیلی باشخصیت و با تربیت و خیلی قابل احترامه، ولی خیلی هم محافظه کاره و نمیخواد هیچ روالی تغییر کنه. که البته اگرم بخواد طبق روال قبل باشه، باید دو نفر کار این دو واحد رو انجام بدن. نه یکنفر!

این از کار.

دیروز مهدی قرار بود بره خونه خودمون یه سر و لباس واسه خودش بیاره. این در حالیه که جمعه عصر وقتی داشتیم میرفتیم خونه مامانم، من دیدم با شلوار لی و پیرهن داره میاد و لباس اداره اش رو هم نیاورده! گفتم لباسهای اداره ات کو؟ گفت: ما که شنبه عصر برمیگردیم خونه خودمون. فردا با همین ها میرم تا ببینم چی میشه. گفتم: خودت میدونی. ولی فردا میخوان نتیجه انتخابات رو بدن. هیچی قابل پیش بینی نیست. شاید نشه دیگه برگردیم خونه. (با توجه به منطقه سکونتمون که حوالی میدون انقلاب و خیابون جمهوریه!!!!!)

ولی گوش نکرد. بعد شبنه عصر که ما موندیم خونه مامانم. شنبه شب مهدی گفت: راستی من فردا یه سر میرم خونه خودمون که لباس بیارم!!!!!!!! گفتم: فردا که روز فرده. چطور میری تو طرح؟ گفت: طرح میخرم!!!!!!!! بعد دیروز ظهر از خونه زنگ زد به من که من الان خونه ام! میگم نمیری سر کار؟ میگه:

نه، حوصله ندارم!!!!!!!!! میخوام برم حموم و امروز نمیرم سر کار!!!!!!!!!! حالا کی بیام دنبالت؟

گفتم چهار و نیم دم اداره باش. حوصله نداشتم باهاش بحث کنم که چطوریه که یه روز رو تعطیل میکنی و اول به بهانه لباس میری و بعد میگی حوصله ندارم برم اداره!!!!!!!!!!!!

میدونم الان خیلی هاتون مشکوک شدید بهش. من هیچی ندارم بگم. فقط با شناختی که ازش دارم، میگم دلش میخواسته خلوت کنه و برای همین پاشده رفته خونه. و این خلوت اینقدر براش مهم بوده که طرح خریده و از یه روز کار هم گذشته که بشینه تو خونه تنهایی پای اینترنت!!!!!!!!

وقتی هم که اومد دنبالم رفتارش خوب بود و خیلی عادی رفتار میکرد. وقتی رسیدیم خونه، مانی خواست بره تو حیاط با بچه های همسایه مامانم اینا بازی کنه. مانی رو برداشتم و بردم و تا شب تو حیاط بودیم. شب هم که پسر خاله ام و خانواده اش اومدند. مانی هم یه عالمه کردی واسه شون رقصید که ا ونا تعجب می کردند که مانی که توی تهرانه، چطوری اینقدر قشنگ کردی می رقصه!!! یه عالمه هم شعر واسه شون خوند و شیرین کاری کرد!!!!!!خنده

امروز صبح هم تو اداره خیلی خیلی سرم شلوغ بود. ولی چون پام درد میکرد، تند تند کارها رو نمی تونستم انجام بدم. در نتیجه خیلی آروم همه کارها رو اول یادداشت کردم و بعد به ترتیب اولویت شروع کردم. الان که دارم اینا رو می نویسم، خیلی هاشو انجام داده ام و بقیه هم توی صف هستند!!!

خیلی خوابم میاد. ولی هیچ جایی نیست که بخوام بخوابم. امروز عصر مامانم میخواست بره ختم برادر دوستش. که گفتم اگه مهمونهاش رفتند، با مانی برو مسجد, منم میام اونجا که اگه بشه امشب برگردیم خونه خودمون. البته اینا به شرط اینه که مهمونهامون امروز برن. وگرنه که برنامه ختم کنسل میشه و حالا بعدا من و مامان میریم خونه دوستش!

الان زنگیدم به مهدی که برنامه عصر رو هماهنگ کنم که حرفمون به نیم ساعت کشید و بحث کردیم ولی دیگه بد و بیراه به هم نگفتیم. ولی خب، من خیلی دلخور بودم و همه رو بهش گفتم. در مورد دیروز هم گفت که خواسته ام خلوت کنم با خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بحث خیلی ادامه داشت و البته من خیلی حرف داشتم و اون خیلی حرف نداشت. بیشتر میگه تو چرا توی جمع از من دفاع نمی کنی!!!!!!!!!!!!! مثلا حالا انگار توی جمع همه دارند با چوب اینو کتک می زنند که توقع دفاع داره. منم گفتم: وقتی تو به دل من راه نمیای و هر رفتاری که با من میخوای می کنی، منم نمی تونم زبونم رو الکی بچرخونم. آخه می دونید، کلا مهدی دوست داره من همه اش توی جمع بگم این بهترینه و من عاشقشم و اگه این نبود من مرده بودم!!!!!!!! و کلا دوست داره همه اش ادیفای بشه! راستش اون اوایل که رابطه مون خوب بود، شاید من بیشتر توی جمع ازش تعریف میکردم. ولی الان وقتی گاهی پیش میاد که توی جمع یه چیزی بهم میگه که سنگ روی یخم میکنه، یا بیشتر توی جمع خانواده خودم، تند باهام حرف میزنه، من دیگه نمی تونم همون موقع بگم: «وای مامان! نمیدونی من چقدر عاشق مهدی ام!» اولا که همه می فهمند که دارم دروغ میگم، چون رفتار دو دقیقه قبلش رو دیده اند، ثانیا که از همه مهمتره، من نمیخوام به کسی که باهام بدرفتاری میکنه، پاداش بدم!

وقتی کسی به زنش به چشم هم خونه نگاه میکنه و نیازهاشو در نظر نمیگیره و همه اش ازش توقع داره، خب منم این توقعش رو میذارم کنار بقیه توقعاتش و محل نمیذارم. دلیلی نداره منی که اینقدر مسوولیت رو دوشمه و یه تنه دارم بار خیلی چیزها رو به دوش میکشم، حالا بیام الکی زبون بریزم. زبون بریم که چی به دست بیارم؟ که مثلا مهدی واسم چه کار کنه؟ من ازش تعریف کنم که اون بدتر بشه؟ چون متاسفانه همچین اخلاقی داره که یهو یابو برش میداره که حتما من کسی هستم که هرچی بهش بی محلی می کنم و بداخلاقم، بازم منو دوست داره! یعنی اینو واقعا میگه ها! اولها که میگفت چون تو عاشقمی، باید بیشتر از اینا برام گذشت کنی!!!!!!!! یعنی فکر کنید به زبون می گفت! خب، همین توقعات غیرعادیش باعث شد که من دیگه به زبون نیارم که دوستش دارم. دیگه خیلی هم نشون ندم که دوستش دارم. راستش بهم بر میخورد. آخه یعنی چی که آدم پدر طرفش رو دربیاره که چیه، یه زمانی دوستش داشته.

خب، کار به اینجا رسیده که الان رسما میگم گه خوردم که دوستت داشتم. یعنی همیشه هم بهش میگم که از کارم پشیمونم از بس که تو سواستفاده کردی!!!!!!!!!!!! و از بس که هی تو روم زده که تو دوستم داشتی و واسم می مردی!!!!!!!!!!!!!!نگران

یه نمونه اش رو تعریف کردم دیگه. ایشون در حالی که دیروز رفته بودند تعطیلات، دیروز عصر که برگشتیم خونه، من جنازه بودم. خب، خونه مامانم بودیم و احتیاج نبود برم تو آشپزخونه. فکر کنید دو شب قبلش درست و حسابی نخوابیده بودم. میگرنم هم عود کرده بود. بعد که مانی خواست بره تو حیاط بازی کنه و خودم هم می دیدم بهتره مانی از جلوی دست و پای مامانم جمع بشه که بنده خدا بتونه به کارهاش برسه، قرار شد مانی رو ببرم تو حیاط. مهدی یه کلمه نگفت بده من ببرم تو استراحت کن. الان همینو بهش گفتم. گفتم تو اینقدر در قبال خستگی من احساس مسوولیت نمی کنی. حالا یا ........ گشادت نمیذاره استراحت کنی یا واقعا در قاموس تو، استراحت کردن من تعریف نشده. خب من نهایت بتونم این وضع رو تحمل کنم. دیگه اینکه بخوام این وسط قربون صدقه ات برم و از عشق آتشن سینه سوزم نسبت به تو برای دیگران بگم، احتمالا به همین زودی توسط همون دیگران، به یک آسایشگاه روانی قسمت دیوانگان بی آزار منتقل میشم!!!!!!!!!!

یا مثلا فکر کنید دیشب مهدی شلوارش رو آویزون کرده بود به چوب رختی که به بارفیکس اتاق آویزون بود. بعد من در حالیکه از درد سیاتیک افتاده بودم زمین، مهدی هم کنارم روی رختخواب نشسته بود. یه دفعه شلوارش افتاد زمین. رو کرده به من میگه: «شلوارمو بیار بنداز روی تخت!!!!!!!!» یعنی اگه خونه خودمون بود، رسما یکی می زدم که به سه تا مثلث متساوی الساقین تبدیل بشه!!!!!!!! ولی هیچی نگفتم و خودش پاشد با اخم و تخم (!!!!!!) این کار رو انجام داد!!!!!!!

امروزم بهش گفتم. گفتم بیخود میکنی همچین توقعی از من داری. خودت مگه نمی تونی؟ دست نداری یا پا؟ من چرا باید شلوار تو رو بردارم در حالی که از درد سیاتیک ولو شده ام روی زمین؟

اونم گفت: پس بچرخ تا بچرخیم. اگه قراره هرکی کار خودشو بکنه، منم دیگه شبهایی که خونه دیگرانیم، رختخواب پهن نمی کنم!!!!!!!!! منم گفتم: منم دیگه برات غذا نمی پزم و لباساتم خودت بنداز لباسشویی. من اگه همین الان با مانی بریم با یه مرد غریبه توی یه پانسیون همخونه بشیم، همین به اندازه تو بهم سرویس میده، منم متقابلا همین سرویسها رو بهش میدم. منتها مرده باید تعهد بده که به من دست نزنه. اونوقت شرایطم با شرایط زندگی الان با تو، یکی میشه!

غش غش می خنده!!!!!!!!! خنثیبه خدا این حرفها گریه داره. گریهبهش گفتم تو محرم نیستی که من باهات حرف بزنم. همین الان در مورد خونه بریانک، اگه بیام یه کلمه بهت بگم راستی مهدی! واسه مستاجر چه کار کنیم؟ تو فوری میگی: من از اول گفتم این خونه رو نخریم! خاله ات همه اش داره ازت کولی میگیره! شوهر خاله ات هیچ کاری نمیکنی!.... همین سه جمله اولت آدم رو پشیمون میکنه که اصلا باهات درد دل کنه. از بس که غر میزنی! از بس که سرزنش میکنی!

بچه ها بحث طولانی شد. فقط یه چیز دیگه بگم و برم! مثلا فکر کنید توی جمع همه دارند راجع به خرید کردن خانمها حرف می زنند! اول همه مهدی می پره وسط و اول با کف دست چنان می کوبه تو پیشونی خودش که تا یه ساعت جای دستش می مونه روی سرش! بعد با آه جگرسوز میگه: امان از خرید خانمها! پدر آدم رو درمیارن!!! الان بهش همین رو گفتم. گفتم تو که هر حرفی میشه توی جمع، فوری خودتو بدبخت نشون میدی و از دست من می نالی، بگو آخرین بار کی بوده که با من اومده ای که من چیزی بخرم. البته من نیاز ندارم تو همراهم باشی و خودم تنهایی میرم. از بس که غر میزنی. ولی وقتی به چشم «مقصر» و «مسوول بیخود همه چیز» به من نگاه میکنی و توی جمع همه اش از دست کارهایی که شاید مرتکب هم نشده باشم شکایت میکنی، دیگه چه توقعی از آدم داری؟!

بازم غش غش میخنده!!!!!!!!!!! کلا ادامه بحث بی فایده بود...

برای خونه بریانک هم احتمالا امروز فردا باید بریم پول رو بدیم به مستاجر که بلند بشه و همون بنگاه هم یه نفر رو پیدا کنه که بیاد بشینه. ایشالا خیر باشه و لااقل مستاجر بلند شه از اونجا. دعا کنید تا جایی که بشه، بتونم سهم خاله رو با رهن خونه بدم. اینجوری کمتر بهم فشار میاد!

 

[ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ