چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

این روزها حال مهدی خوبه. فکر میکنم مجوز تجاری خونه باباش رو گرفته اند. یعنی تا قبل از اینکه شهردار بخواد عوض بشه (شایدم نشه!) معاونش امضا کرده. هرچند که من نمی پرسم چون برام مهم نیست. هر وقت انجام بشه، خب، می فهمم دیگه!

دیروز در راه برگشت به خونه مامانم، توی راه کنفرانس خبری رو می شنیدیم. ظاهرا خیلی ها توی ماشین یا از طریق رادیوی موبایل پیگیری کرده بودند. امیدوارم ایشون بتونه به وعده هاش عمل کنه. نمیدونم چی میشه. فقط دیروز از اینکه یه نفر در مقام ریاست جمهوری، سوال رو با سوال جواب نمیداد، احساس کردم حس خوبی دارم. لااقل عصبی نبودم! و همونطور هم که شنیدید، یه نفر در پایان جلسه گفت: روحانی یادت باشه، میرحسین باید باشه!

البته به نظر من در شان خبرنگار نیست که بخواد شعار بده! هرچند که من خودم این شعار رو قبول داشته باشم.  ولی خب، اینجا ایرانه. وقتی نماینده های مجلس راه می افتند دور مجلس و شعار میدن، دیگه چه توقعی از بقیه میشه داشت؟!!چشمک

دیروز به خاطر اینکه پسرخاله ام هنوز خونه مامانم بود، قرار بود نریم خونه خودمون و پیششون بمونیم. مهدی هم خیلی این پسرخاله ام رو دوست داره و هرچند که از نظر عقیده با هم اختلاف نظر دارند، ولی ترکیب خوبی میشن وقتی بحث می کنند! خلاصه دیشب مامانم لوبیاپلو درست کرد و رفتیم کنار اون دریاچه که تازگی ها درست کرده اند. همون که طرف شهرک راه آهن یا نمیدونم شهرک چشمه است. خیلی جای باصفاییه. به نظرم قالیباف واقعا شهردار خوبیه. حالا لزوما یه شهردار نمیتونه رئیس جمهور خوبی باشه. می تونه هم باشه. من خودم با قسمت سیاست خارجیش مشکل داشتم. ولی الحق والانصاف شهردار خوبیه. به هر حال، هر کسی را بهر کاری ساخته اند!

جاتون خالی خوش گذشت. قفط یه اتفاق جالب افتاد. همین که ما مستقر شدیم، مهدی و مانی با هم رفتند یه دوری بزنند. بعد مهدی اومد مانی رو گذاشت و خودش رفت. یه نیم ساعت، چهل دقیقه ای نبود. وقتی برگشت، تعریف کرد که رفته محیط رو بیشتر ببینه و دیده یه جا مسابقه طناب کشیه. بعد رفته شرکت کرده!!!!!!!!!!!! خوشحال هم بود و بهش خوش گذشته بود!!!!!!!!!!!!!! منم خندیدم بهش و گفتم:

عزیزم! تا مجردی می تونی اینطوری واسه خودت تنهایی بری بگردی، فردا که متاهل شدی، دیگه باید با زنت همه جا بری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

غش غش خندید! منم تو دلم به خودم و زندگیم و شوهرم خندیدم! شوهرم... شوهرم... شوهرم... و بی اختیار یاد این تصنیف قدیمی افتادم: شوهر شوهره شوهر! (البته که اینطوره!)  بالشت پره شوهر (!)، شب زیر سره شوهر! (البته شوهر ما دست در بغل لپ تاپه ! نازم میخره شوهر (اینقدر نازم رو میخره که من دیگه نازی برای فروش ندارم! همه اش تموم شده!!!!!!!!هورا

شوهری که حتی یه لحظه هم احساس نکرده یا اصلا دلش نخواسته که الان که حالش خوبه، بخواد با من یه کلمه حرف بزنه یا توی اون محیط آروم، یه خلوت دو نفره با من داشته باشه. خب دلش نخواسته دیگه. اگه میخواست حتما می گفت.

دیروز مستاجرمون هی می زنگید که بیایید چهار تومن از پول پیش رو بدید به من که برم قرارداد ببندم. ضرب الاجل هم امروز ساعت یازده است. البته من میتونستم این پول رو بدم. ولی گذاشتم به عهده خاله ام که اونم با همت خیلی بلندی که داره، حواله داد به فردا شب. احتمالا تا ظهر پول رو جور میکنم و همین امروز عصر می برم بنگاه تحویل میدم که هرچه زودتر این مستاجر متعهد (!) بلند بشه و به امید خدا بتونم سهم خاله رو بخرم و از دست این شراکت پدر درار خلاص بشم. دوباره دیشب مهدی غر میزد که تو نرو دنبال کارهای اجاره. ولی خب، چون من باید به عنوان موجر امضا کنم، پس خودم باید باشم. این بار هم این کار رو انجام میدم به امید اینکه تموم بشه بره پی کارش!

حالا فکر کنید محل کارم عباس آباده، شناسنامه و کارت ملی ام خونه خودمون توی انقلابه، بنگاه مورد معامله و افراد مورد نظر در بریانک هستند، سند و مبایعه نامه خونه هم دست خاله امه که در غربی ترین نقطه تهرانه. پول هم که توی بانکه! منم زودتر از ساعت 16:15 امروز نمی تونم از اداره بیام بیرون. به خصوص که ساعت سه، یه جلسه خیلی مهم داریم و امکان پیچوندن وجود نداره! عصر هم که مسابقه فوتبال ایران و کره است و ایشالا برنده میشیم و معلوم نیست چه بلایی سر ترافیک و شلوغی خیابونها میاد و من اصلا میرسم برم این کار رو امروز عصر انجام بدم یا مثل فیلم عصر جدید میشه که چارلی چاپلین فقید، هر کاری میکرد، نمی تونست اون سینی غذا رو به دست مشتری برسونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

خلاصه پرتقال فروش رو پیدا نکنید که خودم هستم و امروز اگه عمرم باشه، حتما همه این کارها رو انجام میدم!!!!!!!!!!

به امید پیروزی در همه عرصه ها (!)

اوه مای گاد!!!!!!!!!!!!!عینک

[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ