چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، الان همه منتظرید که من اینجا له و لورده بیام و بگم که به کدوم کار رسیدم و به کدوم کار نرسیدم!

اولش بگم که امروز زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و الانم سرحالم!!!!!!!!!!!!

پول رو خودم جور کردم!!!!! فقط از یکی از همکارهام خواهش کردم که بره شعبه و پول رو واسم بیاره. بعدش به بنگاه زنگیدم و قرار شد پنج و نیم بنگاه باشم. بعد قرار شد بنگاهی با مستاجر هماهنگ کنه که اونم همون ساعت بیاد و به من خبر بده. نیم ساعت گذشت و بنگاه نزنگید. خودم زنگیدم به مستاجر و هماهنگ کردم و به بنگاه هم اطلاع دادم!!!!!!!!! بعد از آقای بنگاهی خواهش کردم که از خیر شناسنامه و کارت ملی من بگذره و فقط به گواهینامه ام اکتفا کنه. اونم خیلی آقا بود و قبول کرد. می موند مدارک که دست شوهرخاله امه. اونم یه پیک آشنا گرفت که ساعت پنج و نیم بیاره بنگاه مدارک رو. بعدش زنگیدم به آژانش که برای ساعت چهار و ربع یه ماشین برام بفرسته و تازه اون موقع نگه به خاطر امروز ماشین ندارم.

حالا فکر کنید این وسط یه خر تو خری بود که بیا و بیین. یه جوری که رئیس و چند نفر از مدیران جلوی میز من بودند و یه نیم جلسه همونجا برگزار کردند. منم داشتم تند تند کارها رو انجام میدادم. دیگه طرفهای عصر، سیاتیک رفته بود رو هوا!!!!!!!!!!

طرفهای ساعت دو هم یه نفر بهم زنگید که من از مخابرات اومده ام که کابل کشی شماره جدیدتون رو انجام بدم!!!!!!!!! حالا امروز؟؟؟

زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید!!!!!!!!!!

بعد میگفت من آدرس رو پیدا نمی کنم. گفتم: آقا! من آدرسی رو که به مخابرات دادم، از روی قبض تلفن دادم. چطوری همکارهاتون هر ماه قبض میارن؟» خلاصه یارو زیر بار نمی رفت. خونه که تلفن نداشت، مستاجر هم که موبایلشو جواب نمیداد! خلاصه زنگیدم به خواهرشوهره که تو رو به هرکس که می پرستید، در خونه رو باز کنید که این آقا بیاد تو. یا اصلا برید تو کوچه که ببینه شماها هستید!

درد سرتون ندم که مستاجر موبایلشو خونه مادرشوهرش جا گذاشته بود و مامور مخابرات چون نتونسته بود آدرس رو پیدا کنه، برگشته بود. خواهرشوهره رفته بود مخابرات و اونا گفته بودند صاحبخونه باید بیاد آدرس درست رو بده!!!!!!!!!! اینم اول باهاشون با ملایمت صحبت کرده بودو بعد کار به دعوا کشیده بود و آدرس رو از یه جای دیگه داده بود و خلاصه اومدند کابل کشی کردند!!!!!!!!!

از اون طرف ساعت سه و نیم زنگیدم به مهدی که بگم گواهینامه ام رو بذاره دم دست که با آژانس برم ازش بگیرم و برم به طرف محل ماموریت، که گفت من می برمت! خب عزیزان من! شوهرم رو می شناسم. از من انکار و از اون اصرار که حتما می برمت!!! حالا فکر کنید ما از عباس آباد میخواستیم بریم بریانک! اینجوری شد که من ساعت چهار و نیم دم شرکت مهدی اینا بودم و چون خیلی خسته بودم، نرسیده به تونل رسالت خوابم برد. وقتی از خواب پریدم که توی تونل بودیم. به نظرم زیاد خوابیده بودم ولی گفتم: «هنوز توی تونل رسالتیم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!» که مهدی گفت: «نه بابا! توی تونل توحیدیم!!!!!!!!» و من بینوا فقط یک ربع خوابیده بودم! پس یکربعه از تونل رسالت رسیده بودیم به تونل توحید. از اونجا به بعدش دیگه ترافیک روون بود. خلاصه پنج و ده دقیقه رسیدیم دم بنگاه و منتظر شدیم تا حضرات تشریف بیارن و همچنین یه معامله هم انجام بشه و بنگاه یه کم خلوت بشه!

دردسرتون ندم بچه ها! کار انجام شد و ساعت شش و نیم دیگه ما از بنگاه  اومدیم بیرون! حالا فکر کنید مهدی وسط کارهای بنگاهی، به من میگه: حواست به بازی هم باشه. میخوریم به ترافیک. ما که بازی رو ندیدیم!!!!!!!!

با تعجب تو چشماش نگاه کردم. گفتم: «من که گفتم نیا. خب، هنوز کار تموم نشده که!» میگه: «اگه نمی اومدم، وضعم بدتر میشد!!!!!!!!!» دیگه هیچی بهش نگفتم. سعی کردم روی کارم تمرکز کنم. قرار شد تا روز شنبه خونه رو خالی کنند و از روز شنبه هر روزی که موندند، سی هزار تومان بیشتر بدن! خلاصه اومدیم بیرون و هنوز سی و چهل متر دور نشده بودیم که مامان مهدی زنگید. منم به مهدی اشاره کردم حالا که میخوای حرف بزنی، نگه دار که من به یکی دو تا بنگاه دیگه هم بسپرم که واسه رهن خونه مستاجر پیدا کنند. اونم پارک کرد و مشغول صحبت شد. رفتم به دو بنگاه گفتم و دیدم یه مغازه آلبالو گذشته کیلویی چهار هزار تومن. خیلی سیاه بود و پوشال هم نداشت. ( اکه البته می دونید پوشال گیلاس و آلبالو باعث تازه موندن میشه) خلاصه دو کیلو و نیم خریدم و گفتم شب یه آلبالوی حسابی بخوریم! وقتی برگشتم تو ماشین، دیگه مهدی اون مهدی نبود!!!!!!!!!!!

یه بداخلاق غیرقابل تحمل شده بود!!!!!!!!!! حالا فکر کنید مردم داشتند دسته دسته پیاده و سواره می رفتند به طرف خیابونهای اصلی و شادی می کردند. همینطور جوون ها ترک موتورها سه نفره و چهار نفره پرچم ایران را بلند میکردند و خوشحال بودند. ولی مهدی خیلی خیلی عصبانی بود!!!!!!!!! دیگه نپرسید چرا. فکر میکرد همین ده دقیقه باعث شده ما بیفتیم توی ترافیک. اولش هیچ عکس العملی نشون ندادم. ناراحت شدم ولی دیدم فایده نداره. یه دفعه یه اس ام اس خنده دار واسم اومد که با صدای بلند زدم زیر خنده. براش خوندم ولی هیچ تاثیر نکرد! به جهنم!

حالا فکر کنید تو خیابون خوش، جوونها ریخته بودند وسط چهارراه و بزن برقص می کردند. یه عالمه جمعیت هم تو پیاده روها داشتند نگاه می کردند! بعد ما با اون شکل و قیافه مون داشتیم از بین این جمعیت با ماشین رد میشدیم. خندیدم و گفتم: «الان فکر می کنند ما طرفدار کره بودیم و به جرم وطن فروشی می گیرنمون!»

حتما تصورتون اینه که از اونجا تا شهران، سه ساعت توی راه بودیم. ولی اینطوری نبود. و ما ساعت هفت و بیست دقیقه در خونه مامانم اینا بودیم!! یعنی کلا چهل دقیقه هم توی راه نبودیم!!!!!!!!! و مهدی دیروز قبل از اینکه بمیره، خودکشی کرده بود! چون معمولا اگه آدم دو سه ساعت بمونه تو ترافیک، اعصابش خرد میشه. ولی ایشون از ترس ترافیک، همون اول اعصاب خودش و منو به فنا داده بود!!!!!!!!!!!!

فکر میکنید برام مهمه؟ اصلا. حیف که آقایون هم از اینجا رد میشن وگرنه میگفتم ....

مهم نیست. بعدش ایشون رفتند بالا و به اینترنت و استراحت رسیدند، من فقط لباس عوض کردم و برگشتم پایین با مانی تو حیاط بازی کردم! ولی شب دیگه جون نداشتم. ساعت یازده خوابم برد و شکر خدا مانی هم خسته بود و با من خوابید. این بود که امروز صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. الان هم سر حالم!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ