چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اینقدر این دو سه روزه اتفاقات زیادی افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم!

اول اینکه مادر مهدی دوباره در اثر کمردرد شدید افتاده توی رختخواب. طفلی خیلی داره درد میکشه. تشخیص دکتر این بوده که دیسک پنجم زده بیرون، ولی خودش میگه میدونم که دیسکم پاره شده! اینم علت داره. اون چهار روزی که توی خرداد تعطیل بود، ایشون شروع کرده به پیراشکی درست کردن. حداقل سه ساعت سرپا بوده! بعد فرداش کتلت درست کرده و یکی دو ساعت سرپا بوده. روز بعدش هم دلمه درست کرده و فکر کنم اونجا هم دو سه ساعت سرپا مونده!!!!!!!! من دیگه ادامه نمیدم. شما دیگه جواب مساله رو پیدا کنید! کسانی مثل من و ایشون که سابقه کمردرد داریم، مثل چینی بندزده ایم! باید خیلی مراقب باشیم. من خودم خیلی کارها دوست دارم انجام بدم. ولی نمیکنم چون نمی تونم و فکر اینو میکنم که اگه بیفتم، کی میخواد کارهامو بکنه.

الانم طفلی میره فیزیوتراپی و خیلی هم درد میکشه. هفته پیش ما خونه بابام اینا بودیم. خیلی هم برای مامانم خسته کننده بود. چون هم ما بودیم و هم پسرخاله ام اینا. میدونم واقعا به مامانم خیلی فشار اومد!ناراحت دلم خوش بود که یه هفته استراحت میکنه. ولی با این وضعی که پیش اومده، دیگه از استراحت خبری نیست. دیروز هم مامانم زنگید که اگه حال مامان مهدی خوب نیست، این هفته هم مانی رو بیارید پیش من! راستش دلم میخواست مامانم این هفته یه کم کارهاش سبک تر باشه. از طرفی، دیروز مهدی به خواهر وسطی اش زنگید که اوضاع چطوره؟ و ایا میتونه این هفته مانی رو نگه داره؟ که خواهرش گفت که کارهاش زیاده و باید به پخت و پز و بقیه کارها برسه و نمیتونه مانی رو نگه داره! که خب، بیچاره حق داره. منم که ازش متوقع نیستم. تا حالا هم خیلی لطف کرده. ولی این برام جالبه که بابای من توی خونه خیلی مواظب مانیه. و اگه یه وقت مامانم بره خرید، می تونه روی بابام حساب کنه که مراقب مانی باشه. ولی درحالی که پدر مهدی توی خونه است و اصلا سر کار نمیره، نگهداری از نوه اش رو تقبل نمیکنه!! خب هرآدمی یه جوره دیگه.چشمک

حالا قرار شده این هفته هم مانی رو بذارم پیش مامانم اینا، ولی عصرها بریم دنبالش و بیاریمش و نمونیم. هفته قبل هم به خاطر پسرخاله ام موندیم.

بریم سراغ خونه بریانک که مثنوی هفتادمن کاغذه. چهارشنبه صبح از بنگاه زنگیدند که «مستاجرتون واسه بستن قرارداد با صاحبخونه جدید نیومده اند. هرچی هم که می زنگیم نه خودشون نه خانواده شوهرشون، تلفن هاشون رو جواب نمیدن!!!!!!!!!!!! ما هم دوازده روزه که معطل ایناییم، با یه مستاجر دیگه قرارداد بستیم!!!!!!!!!!!!!!!!»

دیگه داشتم شاخ درمی آوردم. هرجور بود زنگیدم به خواهرشوهره و بالاخره بعد از چند ساعت بهم زنگید. منم گفتم شما پدر صاحب منو درآوردید. پیرم دراومد تا من تونستم این پول رو جور کنم. چرا نرفتید قرارداد ببندید؟ گفت: «ما هم سر از کار داداشم درنمیاریم!» حالا راست و دروغش گردن خودش. منم گفتم بالاخره طبق کاغذی که امضا کرده اید، باید تا روز جمعه خالی کنید.

دیروز هم که جمعه بود، یه بنگاه دیگه زنگید که میخوام مستاجر بفرستم، ولی اینا موبایلهاشون رو جواب نمیدن!!!!!!!!!کلافهمن و مهدی و مانی هم حاضر شدیم و رفتیم اونجا، دخترش ما رو دم پنجره دید و زنگیدیم و در رو باز کردند و رفتیم داخل. دیدم اصلا وسایل رو جمع نکرده اند!!!!!! یکی دو تا کارتن تو اتاق بود ولی وسایل جمع نشده بود! میگم چرا جمع نکرده اید؟ مگه قرار نبود امروز تخلیه کنید؟ میگه آخه شوهرم میره سرکار و نیست، من تنهایی نمی تونم!!!!!!!!!!!!!!! تو دلم گفتم: نازتو برم که تو اینقدر ملوسی!! خب تا اونجا که میتونی جمع کن، بقیه رو بذار شوهرت جمع کنه!!! بعد فوری یاد وظایف خودم در منزل افتادم که ......... بماند!

گفتم به هر حال از فردا هر روزی که بیشتر بشینید، باید سی هزار تومن بابت هر روز بدید! بعد همون موقع مستاجر جدید اومد. یه زن و شوهر تازه عروس تازه داماد بودند که البته ظاهرا پارسال ازدواج کرده بودند. بعد در مورد مبلغ تا یه جایی به توافق رسیدیم. قرار شد بهم خبر بدن. این هفته باید هزار تا تحول در  مورد خونه بریانک اتفاق بیفته. کمترینش، جابجایی مستاجرهاست. منتها خاله ام باید قیمت آخر فروش رو بهم بده که منم بشینم حساب کتاب کنم ببینم آخرش به کجا میرسیم که بیفتم به صرافت طلا فروختن و وام گرفتن.

از روابط خودم و مهدی هم در ادامه مطلب میگم:


وسطهای هفته پیش، یه خبری شنیدم که خیلی ناراحت شدم. ولی به هیچکس نگفتم. روز پنجشنبه خیلی حالم خراب بود. تا چشم مهدی رو دور می دیدم، گریه میکردم. منتها چون مهدی بهم توجه نداشت، متوجه تغییر حالتم نمیشد. خلاصه رفتم آرایشگاه و بعدش حموم و دائم هم بیصدا گریه میکردم.

تا عصر پنجشنبه که به مهدی گفتم که ماشین رو روز سه شنبه دو به بعد میخوام. گفت میخوای بری کجا؟ که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغضم ترکید. بعد بهش گفتم که میخوام برم یه نفر رو ببرم دکتر که فلان مریضی رو داره و حتما باید بره دکتر. هاج و واج داشت نگام میکرد. گفت از کی این اتفاق افتاده؟ گفتم چند روزی میشه. گفت: چند روزه، اونوقت تو به من نگفته ای؟ گفتم: خیلی چیزها هست که به تو نمیگم!!!!!!!!! گفت: آخه چرا؟ این دیگه چیزی نبود که فکر کنی اگه به من بگی، ممکنه عکس العمل عصبی نشون بدم و دعوا کنم!!!!!! (یعنی خوشم میاد خودش هم از اوضاع رفتارش باخبره!) بعدش سعی کرد آرومم کنه. ولی گریه من بند نمی اومد!گریه

بعدش واسم دلیل می آورد که امکان نداره اون شخص، دچار این مریضی بشه توی این سن. ولی خب، تا خودم روز سه شنبه نرم دکتر، خیالم راحت نمیشه.

بعدش احساس خلا زیادی داشتم. دلم میخواست یکی بغلم کنه! این بود که وقتی مهدی روی کاناپه دراز کشیده بود، رفتم کنارش دراز کشیدم که البته مانی مثل همیشه با خنده به ما ملحق شد و اونم اومد یه جایی واسه خودش باز کرد!نیشخند مهدی هم خیلی استقبال کرد و هر دومون رو بغل کرد! بعد از اون دلم نمی خواست از جام پاشم و به نظرم جای خیلی راحتی بود!

روز جمعه هم رفتار مهدی خیلی آروم بود و شاید ملاحظه وضع روحیم رو میکرد. واسه ناهار روز جمعه، ماهی تیلاپیا گرفته بودم که سبزی پلو هم درست کردم و کنارش هم کوکو. البته روز پنجشنبه اصرار داشتم برم ماهی بگیرم که مهدی همه اش میگفت نمیخواد. منتها خودم حال بدی داشتم و میخواستم از خونه بزنم بیرون. برای همین پنجشنبه ساعت دو و نیم ماشین رو برداشتم و اول رفتم یه دور زدم که یه مانتو بگیرم که دیدم اصلا حوصله مانتو خریدن ندارم و بعدش رفتم آرایشگاه و از اونجا هم رفتم نمایندگی آشور و یه سری وسیله دیگه واسه دخترخاله ام گرفتم. بعدش اومدم خونه دیدم مانی بیدار شده. بعدش رفتم سبزی پلویی گرفتم واسه جمعه و از اونجا هم پریدم تو اتوبوس و رفتم از رفاه جمهوری، ماهی خریدم و زود برگشتم خونه. از ناهار، پلو یونانی مونده بود که گرم کردم و خوردیم. جمعه هم دیدم اصلا حس و حال هیچ کاری ندارم. ولی رفتم تو آشپزخونه و سر خودم رو به غذا گرم کردم که کمتر فکر و خیال کنم. این وسط یه سری لباس هم انداختم تو ماشین و لباسهای خشک شده رو دسته کردم گذاشتم تو کشو، غذا هم آماده شد.

بعد از ناهار مانی خوابید و من و مهدی به هم نزدیکتر شدیم....

بعد مهدی بهم گفت: دیگه اون روزها گذشته که تو می اومدی سراغم و من حوصله نداشتم. تو رو خدا بیشتر بهم بچسب!!!!!!!!!!!!!!!!

منم تو دلم گفتم باشه!

بعدش واسه شام دیشب، قرار بود غذا بگیره، که رفت فیش تهیه کرد!!!!!!!!!!! بعد از ده دقیقه یکربع که داشت میرفت غذاها رو بگیره، نمیدونم چی شد که ناراحت شد. منم با خنده بهش گفتم: «حرف نزن. برو و زود برگرد که کارت دارم!!!!!!!!!!» مهدی هم نتونست نخنده. زد زیر خنده و رفت. البته کاری باهاش نداشتم. ولی به نظرم روش خوبیه که بهش وعده بدم و اینجوری بتونم رابطه رو نگه دارم. به خصوص الان که خودش به زبون اومده که رابطه از سر گرفته بشه.

پناه بر خدا. حالا باید دید پست فردا چیه؟!؟!؟! آیا این رویه ادامه داره یا کل رابطه کن فیکون شده!!!!!!!!!!!!نیشخند

[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ