چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

خب، اول میخوام یه چیزی رو واسه تون تعریف کنم، شما خودتون نتیجه گیری کنید.

دو سه سال پیش مثلا فکر کنید بهار 89 یه دختری وارد شرکتمون شد که مدیرعامل معرفی کرده بود. دختر خوب و سر به زیری بود. ولی خب، هیچی کار اداری بلد نبود. مثلا فکر کنید حتی بلد نبود دستشو بذاره روی کیبورد!!!!!!!! من و همکارها سعی کردیم کمکش کنیم که کار یاد بگیره. خب، خودتون حتما می دونید حتی اگه مدیرعامل هم آشناتون باشه، ولی اگه کار بلد نباشید، یه استرسی همیشه تو وجودتونه. به خصوص که رئیس مستقیمتون فوق العاده سخت گیر باشه. اون موقع من به طور مستقیم با همون مدیر سخت گیره کار میکردم. منتها چون قبل از اون مدیره اومده بودم اینجا، تسلطم به کارم زیاد بود.

این مدیر سخت گیر، نظر چندان خوشی به این دوست تازه وارد ما نداشت. اولا که هیچی کار بلد نبود، دوما تحمیل شده بود، سوم اینکه ایشون و همه فکر می کردند مدیرعامل ایشون رو به عنوان جاسوس آورده که از اوضاع و احوال شرکت بی خبر نباشه.

من اوایل خیلی سعی میکردم استرسش رو کم کنم. همیشه در عین حال که بهش کار یاد میدادم و فوت های کوزه گری رو نشونش میدادم، ولی از کار نمی ترسوندمش. همیشه به اقرار خودش، خیلی بهش آرامش میدادم. بارها پیش همین مدیر سخت گیر، ازش تعریف کرده بودم و شفاعتش رو کردم.

البته ا ین همکار جدید بنده خدا از نظر خانوادگی خیلی مشکل داشت و یه پدر مریض رو دستش بود و خرج خونه رو هم میداد! واقعا دلم میخواست کاری براش کرده باشم. اوایل خیلی حرف گوش کن بود. هرچی می گفتیم گوش میکردو کلا خیلی همکاری میکرد. فقط دو سه تا مورد بود که کم کم خودشو نشون داد. مثلا ایشون خیلی با بچه های خدمات شوخی میکرد. خیلی لاتی حرف میزد. یه رفتارهایی که یه جاهایی در شان اون کار نبود! چند بار مدیر سخت گیر منو کشید کنار و بهم گفت که بهش بگم اینقدر با نیروهای خدماتی شوخی نکنه! ما گفتیم و جوابی نشنیدیم. حتی ناراحت شد که داریم تو کارش دخالت می کنیم!!!!!! خب، یه چیزهایی خصوصیات فردی و اخلاقی و تربیتیه.

من واسه مرخصی زایمان رفتم و برگشتم و خب، همین همکارم و یکی دیگه خیلی باهام همکاری کردند. اون یکی که طفلی بعد از ساعت شیر من می اومد و سر جای من می نشست. نیرو خیلی کم داشتیم و واقعا به بچه ها فشار می اومد. روال همون بود و ایشون اخلاقش گاهی خیلی توی ذوف میزد. خب، وقتی با بچه های خدمات شوخی میکرد، اونا دیگه ازش حساب نمی بردند. این بود که مجبور بود خودش کارهاشو انجام بده و دایم هم توی واحدها اینور و اونور میرفت و اگه بهش می گفتیم چرا پشت میزت نیستی، میگفت خودم باید کارهامو بکنم. خدماتی ها کار نمی کنند که! البته ما هم قبول داشتیم که خدماتی ها بدشون نمیاد از زیر کار در برن، ولی این دیگه هنر مدیریتی هر کسه که بتونه کار رو بین همکارهاش تقسیم کنه!

اون یکی همکارمون مجبور شد بره چون بیرون از شرکت خیلی مشکل داشت. بیماری جسمی هم بهش فشار می آورد در نتیجه ترجیح  داد کارش رو رها کنه! این بود که من موندم و این دوست تازه وارد که دیگه تازه وارد نبود! فشار کار شدید و نیروی کم و حالا ماها بودیم که باید با همدلی کار رو از پیش می بردیم.

تا زد و قبل از عید مدیرعامل عوض شد! حال این خانم هم خراب شد! خب، بالاخره یه تعلقاتی به ایشون داشت که طبیعی بود! منظورم تعلقات معمولیه که آدم به رئیسش می تونه داشته باشه. نه چیز دیگه. من تا قبل از اون شنیده بودم که چند تا واحد اعتراض کرده اند که چرا این خانم هر روز توی واحدها سرک می کشه و با بچه ها شوخی میکنه. حتی یکی بهش گفته که مگه اینجا مدرسه است که هی میای وقت ما رو میگیری و ما رو چک میکنی! ولی خب، ایشون دیگه پررو تر از این حرفها بود که بخواد از این حرفها برنجه یا تغییر رویه بده. منم که مجبور بودم یه روزهایی زود برم و کلا پنجشنبه ها نباشم، کلا افسار کار به دست ایشون افتاد! البته فقط توانایی جسمی و حضور مستمر زیاد نبود. یه کارهایی بود که فقط خودم باید انجامش میدادم. هرگز هم فکر نمیکردم که ایشون بخواد واسم سوسه بیاد.

تا اینکه بعد از عید، توی اون شیر توشیری بعد از عید که هنوز مدیرعامل جدید نیومده بود، ایشون برای عمل پولیپ و سینوزیت و .... بینی، ده روز دفت مرخصی! من یادمه تو اون حجم کار، یکی دو ساعت جور کردم و از طرف همه بچه ها رفتم دیدنش! یعنی میخوام بگم رابطه مون واقعا خوب بود. ایجوری که میرفتیم مسافرت، واسه هم سوغاتی می آوردیم و توی کار هوای همو و داشتیم. ایشون بعدازظهرها به جای من می موند و منم تا اونجا که میشد، هوای کارشو داشتم.

اینو هم باید بگم که مدیر سخت گیر هم بعد از عید از شرکت رفت. حتی یادمه قبل از اینکه بره من ازش خواستم که یه پاداشی به این دوستمون و همکارش بده به خاطر کارهای مضاعفی که این مدت انجام داده اند. ولی مدیر سختگیر زیر بار نرفت و گفت که هنوز ایشون رو نشناخته ای! اینقدر خوش قلب نباش!!!!!!!

ما که چیزی نشنیدیم و به رویه سابق ادامه دادیم.

تا مدیرعامل جدید اومد! تا اینکه تو این یه ماه اخیر، یه چیزهایی به گوشم رسید که اصلا نخواستم بشنوم و باور کنم! این خانم تازه وارد که دیگه تازه وارد هم نیست و سه ساله که اومده، هر جا میشینه از من بد میگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باور کنید هنوز نمیدونم چرا. البته دلایلش یه چیزهایی که آدم ازش سردرنمیاره! مثلا اینکه ایشون با همکارش دائم در جنگ و مرافعه بود. من سعی میکردم این وسط رو بگیرم. ولی ظاهرا به مذاق ایشون خوش نمی اومد و انتظار داشت من همه اش بگم عزیزم حق با توئه!!! ولی من نمی تونستم روی حق پا بذارم! می دیدم داره زور میگه و هی داره حق و ناحق میکنه! کلا یاغی شده! قلدر شده! بدتر از همه اینکه، دائم داره دعوا میکنه با همه. میدونم حجم کارش زیاده. ولی حجم کار همه مون زیاده!

یه زمانی به من میگفت: تو برو، من هستم به جات می مونم. تعارف هم باهات ندارم. من به اضافه کار احتیاج دارم. پس باید بمونم. پس جای تو هم می مونم.

و البته روال کار این بود که اونا باید  به جای من می موندند. و خیلی هم لطف می کردند. ولی شکر خدا الان یه مدته که وضع مالیش خوب شده و شاید به اضافه کار چندانی نیاز نداشته باشه. اینه که میگه دیگه نمی مونم! گفتیم باشه نمون. بعد اون همکارمون که به خاطر مشکلاتش رفته بود، خواست که برگرده. ولی همین همکار تازه وارد نذاشت! یعنی باورتون بشه که نذاشت! همه جای اداره پر کرد که این میخواد دوباره بیاد و به خاطر شرایطش مجبوره ساعت سه و نیم بره. این بره، من کارهاشو نمی کنم!

ولی این درحالی بود که اون همکار مشکل دارمون میگفت که ساعت سه و نیم میره ولی پنجشنبه ها میاد و این همکار تازه وارد میتونه پنجشنبه ها استراحت کنه. حالا که پول اضافه کاری نمیخواد، خب پنجشنبه ها استراحت کنه و من به جاش می مونم.

ولی نذاشت. گفت اگه تو بخوای سه و نیم بری، من کارهای تو رو انجام نمیدم!

یه عالمه هم پشت سر من بیچاره حرف زد! البته من به اون یکی هم گفتم که نباید توقع داشته باشی این کارهاتو بکنه. اونم گفت من اصلا ازش توقع ندارم. چون میخوام با مدیرهام توافق کنم.

ولی متاسفانه جو شرکت بر علیه همکار رفته، بدجوری برگشت. واقعا اینکه میگن غیبت یه گناه بزرگه، برای همینه. چون شما نظر بقیه رو برمیگردونی بدون اینکه اون شخص باشه و از خودش دفعا کنه!!! حالا فکر کنید من یه ماهه می شنوم یه عالمه حرف مفت هم پشت سر من میزنه. هی میگه، هی میگه، ولی من هیچی نمیگم. هرچی اون پشت سر من میگه، من براش دعا میکنم. انرژی مثبت می فرستم تا انرژی های منفی اش خنثی بشه. یا لااقل به من نخوره. میخواد منم وارد بازی کنه. که منم بشینم هی اینور و اونور حرف بزنم. ولی من اینکاره نیستم. اون دوست داره مثل بعضی از زنها، تو کوچه بشینه و سبزی پاک کنه. ولی من دوست ندارم!

اولا که در شانم نیست این خاله زنک بازیها، دوما اینقدر دارم چهارشنبه، که یادم نمیاد دوشنبه!

البته این دوستمون خیلی هم توی توهمه. یعنی کلا در حال داستان ساختنه. حالا چند روزه که با منم سرسنگین شده!!!!!!!!! اینقدر که از من پیش این و اون بدی گفته، که خودشم بدیهای من باورش شده!!! حتی مثلا یه همکاری خیلی وقته از شرکت رفته و حالا میاد سر میزنه، می شینه پیش اون از من بد میگه!!!!!!!! خب، به گوش منم میرسه. ولی من هیچی نمیگم. برای دعا میکنم و برای مادر مرحومش فاتحه می فرستم. از خدا میخوام کمکش کنه و این دیوی که از من ساخته، تو ذهنش از بین بره که کمتر عذاب بکشه. هرچی هم که فکر میکنم نمیدونم دلیل این دشمنی چیه؟ شاید دوست داشت وقتی من رفتم تو واحد مدیرعامل، بیاد سر جای من بشینه. خب، این دیگه تقصیر خودش بود. تو این چند سال کاری نکرد که مدیرها بخوان جابجاش کنند. یعنی اون پرستیژی که باید برای خودش نساخت! هی با خدمات و همه در حال بگو بخند و شوخی کردن! از نگهبان دم در باهاش شوخی میکرد تا میرسید بالا!!!!!! هیچ منظوری هم نداره ها! فقط اینجوری سنگ خودش رو سبک میکنه. خیلی هم خودسره! مثلا تو کاری که بهش مربوط نیست دخالت میکنه و توی خیلی کارها، بدون اینکه نظر مدیرها رو بپرسه، خودش وارد عمل میشه و گند میزنه به همه چی! بارها هم سر همین بحث مون شده. من همیشه میگم چرا از خودت درمیاری و این کارها رو میکنی؟ اونم زیر بار نمیره و یه سری دلیل میاره که واسه خودش خوبه. با همه می جنگه بعد ورد زبونش هم اینه: «من رکم!» احتمال نمیدونه رک بودن چیه. چون کسی که رکه، حرفشو بی پرده میزنه نه توی صد تا پرده پشت سر طرف!

چون شماها من و ایشون رو نمیشناسید بهتون میگم. چند باری پیش اومده که بهش پول قرض داده ام و مشکلش رفع شده. خیلی جاها ازش حمایت کردم. خیلی کار یادش دادم. هرگز فکر نمیکردم یه روزی این رفتارها رو باهام بکنه! ازش ناراحت نیستم و ازش توقع ندارم. به هر حال هر کس یه درونی داره و یه جور تربیت شده. ولی واقعا از خودم می پرسم چرا؟

حتی روز شنبه یکی از بچه های خدمات پیشم اومد و گفت ا میدوارم ایشون هرگز به جایی نرسه! گفتم چرا؟ گفت آخه پنجشنبه ها که شما نیستی و ایشون میاد بالا، میره پیش مدیرعامل و به هیچ کس رحم نمیکنه. واسه همه می زنه!!! دوست و دشمن هم حالیش نیست. کاشکی به هیچ جا نرسه!!!!!!!!!!!!

البته ما فکر میکردیم ایشون جاسوس مدیرعامل قبلیه. ولی خب، مثل اینکه ترک عادت موجب مرضه و باید حتما به رویه سابقش ادامه بده!

خدا به همه مون رحم کنه!

[ یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ