چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

امروز سه شنبه است و من نرفته ام سر کار! یعنی این پست رو دارم از توی خونه می ذارم!

عرض کنم خدمتتون که روز یکشنبه،‌خیلی خیلی پرکار بود واسه ما. اینجوری که از ساعت شش صبح مانی از خواب بیدار شد نذاشت من برم سر کار. بعد دیگه من و مهدی هم بیدار شدیم و حاضر شدیم و به هر کلکی که بود، سوار ماشین شدیم و وسط راه من پیاده شدم و رفتم سر کار، مهدی هم مانی رو برد خونه مامانم اینا و خودش رفت اداره.

عصر من و مهدی رفتیم خونه مامانم اینا. مامان و مانی آماده بودند و به محض رسیدن ما،‌ سوار ماشین شدند. مامانم یه جا مولودی دعوت بود. راستش من با این مراسم زیاد ارتباط برقرار نمیکنم!!!!!! به خدا و پیغمبر و ائمه هم اعتقاد دارم ولی اینکه برم اونجا و اون مراسم رو نظاره گر باشم،‌ چنگی به دلم نمیزنه!!!!! شاید خلوصی که باید تو این مراسم نیست و شاید هم اشکال از من باشه! از بس که ارزش سر و لباس و طلا و جواهر و خورد و خوراک و تجملات مهمتر از خود قضیه است و .... کلا شاید اشکال از منه که خیلی معنوی به قضیه نگاه میکنم. 

القصه! اون دوست مامانم خیلی اصرار داشت که من و مانی هم حتما باشیم. ولی راستش از اونجایی که مستاجر پیغام داده بود که حتما میخواد یکشنبه عصر تخلیه کنه، من این فرصت رو از دست نمی خواستم بدم! در نتیجه مامانم رو گذاشتم اونجا و با هزار و یک دوز و کلک ـ‌که دیگه خودتون باید حدس بزنید ـ مانی رو از مامانم جدا کردیم و رهسپار شدیم به طرف بریانک. من از قبلش از مهدی دلجویی کرده بودم که میدونم تو از اونجا بدت میاد،‌میدونم سختته و ..... چون میدونم درست یاغلط از این خونه بدش میاد. ولی من هیچ چاره ای نداشتم. چون مانی پیش مهدی واینمیستاد و اصلا معلوم نبود کار تخلیه کی تموم میشه. چه بسا به آخر شب هم میکشید! که همینطور هم شد!

خلاصه ما توی راه زنگیدیم به این خواهرشوهر مستاجر محترم که داریم می آییم!‌اونم گفت نیم ساعت دیگه کار تمومه! خانم و آقایی که شما باشید؛ ما رفتیم دیدیم نصف وسایل توی حیاطه و هنوز نصف دیگه توی خونه است! ازشون پرسیدم کی تموم میشه، گفتند فقط گاز و یخچال و لباسشویی و وسایل بزرگ مونده!!! حالا فکر کنید ساعت مثلا شش و نیم عصر بود!!!!! گفتم پس ما میریم همین حوالی، یه ساعت دیگه می اییم! خلاصه من و مهدی و مانی رفتیم یه پارکی که همون حوالی بود و مثلا یه شهربازی کوچیک بود و یه سری وسایل برقی هم داشت.

راستش اینجا باید یه چیزی رو هم بگم و اون اینکه من خیلی خیلی دستشویی داشتم (باید ببخشید گلاب به روتون) خلاصه مهدی و مانی رفتند سراغ وسایل بازی و منم در به در دنبال دستشویی. آدرس ته پارک رو دادند. من دیگه حتی نمی تونستم راه برم! از ته باغ،‌دیدم تابلوی امید داره چشمک میزنه. افتان و خیزان خودمو رسوندم و طبق قانون مورفی، اولین دری که در این مواقع دیده میشه، در وی‍ژه آقایونه. خلاصه یه در دیگه اون طرف ساختمون بود که مخصوص بانوان بود. پریدم توش و در یکی از کابین ها جا گرفتم که دیدم ای داد بیداد!!!!!!! از این دستشویی برقی هاست که باید پول بندازی توش تا درش بسته بشه!!!!!!!گریه

آخه بابات خوب، ننه ات خوب (!) دستشویی برقی ات دیگه چیه؟؟!!دیدم در به هیچ وجهی بسته نمیشه. ولی تا مرز بی آبرویی فاصله ای نبود. منم در همون کابین نیمه باز، راحت شدم و خلاصه اومدم بیرون!‌خجالت شکر خدا کسی نبود. ولی یه خانم پیر باغبونی بود که داشت چمن های روبروی ساختمون دستشویی رو آبیاری میکرد. یه کم چپ چپ نگام کرد ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم. شاید شک کرد که ممکنه پول ننداخته باشم! آخه تو اون موقعیت سکه ام کجا بود؟ همه وسایلم پیش مهدی اونور پارک بود. اگه میخواستم برم و سکه بیارم، دیگه باید توی آبیاری چمنها،‌ همکارش میشدم!!!!!!!!!!!

خلاصه هوا خیلی گرم بود ولی ما مانی رو تقریبا سوار همه وسایلی که میشد کردیم و در اینجا یه اتفاقی افتاد که خیلی به ما خوش گذشت. اگه یادتون باشه بچه که بودیم توی پارک ارم، یه ماشین برقی هایی بود که من خیلی دوستشون داشتم. تقریبا همه بچه ها عاشقش بودند. حتی من در رویاهای بچگیم دلم میخواست که متصدی، بعد از اتمام بازی، اون ماشین قرمزه رو بده به من و بگه تو از همه بهتر بازی کردی! منم ببرمش بیرون و زیرش چرخ بندازم و باهاش  اینور و اونور برم! خب بچه بودم!!!!!!!!!نیشخند

بعدش من و مهدی در یک اقدام عاجلانه تصمیم گرفتیم بریم سوار این ماشین برقی ها بشیم!!! هیچکس هم نبود. اول گفتیم صبر کنیم پر بشه. بعد گفتیم چه کاریه؟ خودمون سوار بشیم. من و مانی سوار ماشین قرمز و مهدی هم سوار ماشین آبی!!! شروع شد و ما هم رانندگی کردیم! اینقدر پر هیجان و با انرژی بازی می کردیم که چند نفر اومدند تماشای ما و از همه جالبتر،‌متصدی دستگاه بود که خودش هم پرید توی یه ماشین و شروع کرد با ما بازی کردن!!!!!!!!!!!!!!! بعدش هم که پیاده شدیم، تا چند دقیقه داشتیم به شدت می خندیدیم!!!!!! خلاصه طرفهای ساعت هفت و نیم از پارک بیرون اومدیم و رفتیم دیدیم هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده. تا اینکه بالاخره فکری به ذهن من رسید و این کار اینجوری انجام شد:

رفتیم خونه یکی از همسایه ها (که بسیار زن و شوهر محترمی هستند و از قضا دو سال هم مستاجر همین خونه ما  بودندو بالاخره تو اون ساختمون خونه خریدند) و من چک رو گذاشتم پیش اونا و قرار شد مستاجر هم وقتی تخلیه کرد، کلید رو تحویل این آقا بده و چک رو تحویل بگیره. بهش گفته بودم که بابت هر روز دیرکرد،‌ سی هزار تومن ازش میگیرم که به خاطر شنبه و یکشنبه میشه شصت هزار تومن. ولی این کار رو نمی کنم و ازش کم نمیکنم. همین که شرش از اون خونه و از سر ما کم شد،‌ جای شکر داره. بماند که در آخرین لحظه ها چه حرفهای مسخره ای زد و فقط اینو بدونید که گفت اگه تلفن قطع شده،‌ شوهر خاله ات مقصر بوده!!!!! چون پارسال که خواست قرارداد رو تمدید کنه،‌ من بهش گفتم تلفن رو قطع کن و گوش نکرد. حالا هر چند تا خط که بخوای واست میخرم!!!!!!!!!!!!!

دیگه بحث رو ادامه نمیدم چون میدونم خودتون جواب حرفهاش رو بلدید! فقط صد هزار تومن نگه داشتم که قبض برق بیاد و مستاجر جدید تو خونه مستقر بشه و ببینم مثلا راه اب مشکلی نداره و یا مساله دیگه ای نیست.

خلاصه ساعت بیست دقیقه به نه رسیدیم خونه و دیگه از خستگی و گرما داشتیم می مردیم. شکر خدا مهدی غر نزد!!! خب می دونید که دلیلش چیه. چون رابطه مون خوبه،‌ استانه تحمل پذیری هر دومون بالاست. اینه که همه چی رو تحمل می کنیم. شام هم شنتسل مرغ درست کردم. یعنی سرخ کردم!!!!!!!!! و خوردیم و مانی از خستگی یه ساعت بعد خوابید. ما هم با هم مهربون بودیم!!! و بعدش من دیگه بیهوش شدم.

بقیه در ادامه مطلب:


متاسفانه از دیروز بعدازظهر مانی بدون هیچ دلیلی تب کرد. و بعد یه دفعه تبش رفت بالا. قرارمون این بود که دیروز عصر بریم یه سر به مامان مهدی بزنیم که از 23 خرداد تا حالا اونجا نرفته ایم! ولی وقتی حال مانی اینجوری شد، دیگه ترسیدیم نکنه مانی مریضی واگیردار گرفته باشه. این بود که رفتیم خونه بابای من که به بیمارستانی که دکتر مانی اونجاست نزدیکتره.. آخر شب دیگه تب مانی اصلا پایین نمی اومد. اونم با وجود دو بار تب بری که بهش داده بودیم. این بود که بردیمش بیمارستان. جالب اینجا بود که ویزیتش شده چهل و پنج هزار تومان! حتی وقتی زنگ زدیم و میخواستیم از وجوددکتر کودکان مطمئن بشیم، پشت تلفن مبلغ ویزیت رو گفتند!!! خب ما داشتیم و دادیم. ولی کسی که نداره باید چه خاکی به سرش بریزه؟؟!!ناراحتعصبانی

و من یادمه دو سه ماه قبل که مانی رو برده بودم همین جا، ویزیت شب تعطیل بیست و پنج هزار تومن بود!!!!!!! خدا عاقبت همه رو به خیر کنه. یه کلید که سهله،‌ این بار دیگه خود خدا باید کلید بیاره و قفلهای این مملکت رو باز کنه!!!!!!!!!!!!قهقههلبخند

خلاصه از بیمارستان که برگشتیم، مانی شروع به جیغ و هوار کرد که بریم خونه خودمون!!!!! کارهای نکرده!!!!!!! هرچی هم میخواستیم قانعش کنیم،‌زیر بار نمیرفت. تا اینکه ماهم بار و بندیل و جمع کردیم و برادرم هم گله کرد که شما دیگه زیادی دارید به حرف مانی گوش میدید. منم گفتم وسه اینکه گریه میکنه و اعصاب همه رو خرد میکنه. خلاصه برگشتیم خونه خودمون.

راستش رو بخواهید، چون از بعد از عید نود درصد مواقع خونه مامانم اینا هستیم و بار زحمت مانی بیشتر روی دوش اوناست، خودم حس میکنم که دیگه خسته شده اند. یعنی حوصله بابام دیگه خیلی تنگ شده. البته هیچ رفتار بدی باهامون نمی کنه و ملاحظه میکنه ولی خب، ادم بالاخره احساس میکنه. قبلا باز یه هفته در میون بود. ولی الان دیگه هر روز همینه. حتی دیروز یکی دو مورد هم پیش اومد که من خیلی رنجیدم ولی هیچی نگفتم. در نظرم بودکه اگه حال مانی یه کم بهتر شد،‌ وسط روز برم سر کار. ولی آخر شب که مانی اونجوری کرد،‌ دیگه تصمیم گرفتم امروز رو نرم و بمونم پیش مانی.

آخر شب که که اومدیم خونه،‌مانی تخت گرفت خوابید. ولی من و مهدی تا صبح یه ساعت یه ساعت بیدار میشدیم و چکش میکردیم. نصف شب از تب ناله میکرد. منم دو تا حوله کوچیک رو خیس کرده بودم و هی روی پاهاش میذاشتم. صبح شکر خدا دیگه تبش خوب شده بود. جالبه که تب داشت ولی هیج علائم دیگه ای نداشت! 

از صبح هم بهتره شکر خدا. با یکی ازهمکارهام که حرف میزدم، گفت که گاهی بچه ها به خاطر افراط در خوردن میوه های تابستونی اینجوری میشن. و من یادم افتاد که مانی روز قبلش، یه عالمه گیلاس خورده بود! ایشالا که مال اون بوده باشه. خودم هم یه کم حالت سرماخوردگی داشتم که از صبح دمنوش پونه خوردم. آخه می دونید، پونه یکی از قوی ترین آنتی بیوتیک هاست. اگه هفته ای یکی دو بار بخوریم،‌دیگه عفونتی توی بدن نمی مونه.

خلاصه اینکه به مامانم زنگیدم و گفتم که شب من فیله مرغ میذارم توی زعفرون و آبلیمو و میارم واسه شام و اون فقط برنجش رو دم بذاره. اینجوری شاید یه کم از زحمتش کم بشه! 

خبر آخر اینکه اون فنچ هامون که یادتونه؟ اسمشون آشتی و مهدی بود!!!! خلاصه بگم که آشتی خانم،‌ سه تا تخم کوچیک گذاشته اندازه نخود!!!!!! البته خانم پسرخاله ام که اینا رو داد به مانی گفت که اینا تخم میذارند ولی تخم هاشون جوجه نمیشه!! حالا ببینیم اینا جوجه میشن یا نه!!!!!!!!!!

[ سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ