چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

دیشب که برنامه عوض شد و قرار شد من دیگه فیله مرغ نبرم. چون مامانم گفت که اگه بخوایم اینهمه فیله رو کباب کنیم، خونه گرم میشه و می پزیم! خورش کرفس و لوبیاپلو پخت! جاتون خالی!

راستش از پریشب رفته بود تو مخم که استعفا بدم و با این کار یه عالمه از مشکلات خانواده رو حل کنم! هم در به دری ها تموم میشه، هم استراحت میکنم، هم مهدی به آرزوش میرسه! آرزوی زن خانه دار غیر شاغل! هم زحمت دیگران کم میشه، هم بچه ام رو خودم بزرگ میکنم! هم.. هم... هم...

ولی دیروز که با مانی توی خونه بودیم، دیگه عصر به غلط کردن افتادم. من کجا، زن خونه بودن کجا! درسته اینترنت دم دستم بود، ولی آشتی نمی تونه مسوولیت بیرون نداشته باشه. دق میکنه، فسیل میشه! (اینا رو به خودم میگم ها، وگرنه من خانمهای خونه رو روی سرم میذارم. من از اول بیرون بوده ام و نمیشه ترکش کنم!)

صبح دیروز که مهدی داشت میرفت سر کار، گفت: آشتی جان! بیا و استعفا بده و همه رو به فیض برسون! منم خندیدم این مدلی دقیقا: نیشخند بعد تا عصر که آقا برگرده، وقت  داشتم فکر کنم. دیدم نه بابا، کی میخواد اینهمه قسط رو بده؟ استقلال مالی خودم چی میشه؟ اهدافی که در سر دارم(!عینک!) کمک خرج خونه کی میخواد باشه؟ با یه حقوق که کاری از پیش نمیره. تازه اگه منم بمونم تو خونه که صبح تا شب دربست تو آشپزخونه نیستم. باید برم کلاس ورزش و استخر و هزار تا خرج دیگه. کی میخواد خرج اینا رو بده؟ به کار مهدی هم که اعتباری نیست. این ماهش به اون ماهش اعتباری نیست. بیخودی کارم رو هم از دست بدم که چی بشه؟ بعد از هشت سال و نیم سابقه کار. بیام بیرون که دیگه نمیتونم بعد از یه ماه بگم آقا من اشتباه کردم میخوام برگردم. میگن برو همون جایی که این یه ماه بودی! بعدش، الان که سختی های مانی تقریبا بیشترش رفته، چرا خودمو اسیر کنم. اومدیم و مانی سه ماه دیگه رفت مهد. اونوقت من تو خونه بمونم چه کار کنم؟

بعد به نتیجه رسیدم که اصلا باید دو شیفته کار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قهقهه

خلاصه یه عالمه سبک سنگین کردم و البته باید بگم که هرگر هرگز جدی به موضوع استعفا فکر نکرده ام. تا اینکه عصر همه اینا رو مهدی گفتم. حالا شما هم فکر نکنید که مهدی الان می میره واسه زن خونه دار. واقعا رو حقوق من حساب می کنه ناخودآگاه. بهش گفتم الان هزینه پیش دبستانی هشت میلیونه!!!! فردا باید به اینم فکر کنیم. دیگه زندگی با یه حقوق دست و پا شکسته نمی چرخه!

خلاصه این افکار رو ول کردیم و رفتیم خونه بابام اینا. امروز صبح هم که بنده خواب موندم و همیشه توی این فصل که ترافیک کمتره، مثلا شش و بیست دقیقه تا شش و نیم از خونه  بابام اینا میام بیرون که امروز تازه ساعت 6:37 یه دفعه از خواب برخاستم!!!!!!! هول هول پریدم حاضر شدم و خلاصه تقریبا بیست دقیقه به هشت رسیدم شکر خدا. رئیس هم هنوز نیومده بود. ولی تا همین الان سرویس شدم. درسته که دیروز همکارم به جام بوده ولی خب، یه عالمه کار مونده بود واسه خودم، کارهای روتین امروز رو هم اضافه بفرمایید.

این وسط هم یه دوست قدیمی زنگید که لعنتی (!) بیا همدیگر رو ببینیم!!!!!! ولی خب، شاغلیم هر دو و هیچ فرصتی نیست. این دوستم یه پسر چهار پنج ساله داره که ماشاءالله خیلی هم درشته! بعد گفت که بعضی از پنجشنبه ها با پسرش میره استخر! منم تعجب کردم که اون استخر چه جوری میذاره پسر این دوستم بره اونجا؟؟!! اونم گفت حالا که استخر میذاره، تو گیر میدی؟ گفتم من غلط بکنم!

خلاصه قرار شد هفته دیگه پنجشنبه، منم مانی رو بزنم زیر بغل و با این دوستم و پسرش بریم استخر!!! البته من باید تا هفته دیگه یه سری کارها رو انجام بدم. اول اینکه اسپری اتوبرونز گرفته ام . که هنوز فرصت نشده بزنم. یعنی همیشه منتظرم مانی بخوابه، که اونم وقتی میخوابه که من یا چند دقیقه قبلش خوابیده ام ، یا از خستگی همزمان باخودش بیهوشم! بعدش با توجه به رنگ پوست، باید برم یه لباس شنا با رنگ زرد شدید بخرم که با رنگ پوستم همخونی داشته باشه!!!!!! آره داداش! اینجوریاس. نگاه نکنید خیلی مسوولیت دارم، حواسم به همه جا هست (جون خودم!!!!!!!!)نیشخند

از طرفی مامان مهدی شاکی شده از دستمون که چرا نمی آیید اینجا و راست هم میگه چون از 23 خرداد تا حالا نشده که بریم بهش سر بزنیم. اینه که امشب میریم اونجا ایشالا و مانی هم فردا می مونه پیش عمه اش اینا و البته مهدی هم هست و زحمت مانی دیگه واسه هر دو طرف نصف میشه!!!!!!! منم میتونم فردا رو بیام سر کار و با یه تیر صدها نشون رو بزنم! که هم سر کار باشم و نذارم موقعیتم به فنا بره و هم مهدی و پسرش یه روز پیش مامانش اینا خلوت کنند و هم هزار تا چیز دیگه که خود به خود انجام میشه!

و قبلا هم گفته ام که موقعیتم تو اداره احتیاج به یه سفت کاریهایی داره. پس باید نذارم از دست بره به خصوص که خیلی وقته پنجشنبه ها نمیام و ساعت چهار و نیم هم که اداره ترک میکنم. خب، ساعت کار اداره ما بیست و چهار ساعته است و ضمن احترام به خانواده و حفظ کیان آن، باید حداقل ماهی دو پنجشنبه بیام سر کار، دو پنجشنبه هم اگه بشه با مانی برم استخر.

این از برنامه ریزی، تا در عمل چه پیش آید!

[ چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ